دخترک گفت دریغا که مرا باز در معنی ان شک باشد سالها رفت و شبی زنی افسرده نظر کرد بر ان حلقه زر دید در نقش فروزنده او روز هایی به امید وفای شوهر به هدر رفت به هدر زن پریشان شد و نالید که وای این حلقه که باز هم در چهره او تابش و رخشندگی حلقه بندگی و بردگیست احساس میکرد تو زندگی مامانش شکوفه و اکثر زن هایی که میشناخت این شعر صدق میکرد تو همین فکر بود که موبایلش که حالا با یه خط جدید بهش تحویل داده شده بود زنگ خورد
شایسته نگاهی به شماره انداخت چندان به نظرش اشنا نمی اومد دکمه ی وصل رو زد شایسته:الو بله بفرمایید؟ امیر:سلام و دورود بر خانم خوابالو خوب هستی؟ شایسته:ببخشید شما؟{مگه میشد شایسته صدای پر ابهت امیر رو نشناسه ولی خوب میخواست یه کمی ناز کنه براش} امیر حسین:چشمم روشن کلاهمو بالا بالا ها بزارم خانوممون دیگه صدای ما رو نمیشناسه؟ شایسته ناز محسوسی به صداش داد و گفت:سلام شمایی ببخشید شمارتو سیو نداشتم امیر برای اولین بار به طرز با مزه ای صداشو وحشتناک کرد و گفت:باشه امشب که اومدم به خدمتت رسیدم خانوم خانوما دیگه هیچ وقت صدای شوهرتو یادت نمیره ضعیفه شایسته بی محبا خندید و گفت:تهدید نکن اقا من خودم اخر کله شق های محله ام امیر:خوب منم همین طور کله شق چو کله شق ببیند خوشش اید حالا عصر میام دنبالت بریم بیرون میای که؟ شایسته:خوب بستگی داره کجا بخوای ببریم؟ امیر :کجا دوست داری بریم عزیزم ؟ شایسته اوهومی کرد و گفت:بریم سینما امیر :باشه عزیزم بعد الظهر بهت خبر میدم قبل اومدنم که حاظر بشی شایسته:باشه حتما مواظب خودت خیلی باش امیر خنده ی کرد و گفت:چه عجب خانوم ما یه ابراز احساساتی به ما کرد شایسته:ببین من در هاله ای از ابهام دوست داشتنمو ابراز میکنم امیر :یعنی چی دقیقا؟ شایسته:یعنی گاهی وقتا نیازی نیست بگی دوستت دارم وقتی میگی مواظب خودت باش یعنی خیلی دوستت دارم امیر:والا من که الان دقیقا نفهمیدم چی شد چشمام علامت سوال شده دقیقا ولی من صریح و بی پرده میگم دوستت داریم ما بانو شایسته تحت تائیر لحن صمیمی امیر تمام فکر های بد گذشته ش از ذهنش پر کشید و گفت:منم دوستت دارم امیر:اخ قلبم ایستاد شایسته:امیر حسین اذیت نکن دیگه امیر:چشم بانو عصر میبینمت مواظب خودت باش خداحافظ شایسته:تو هم همین طور خدانگهدارت باشه تلفن رو قطع کرد شماره ی امیر حسین رو سیو کرد یه حال خیلی خوشی داشت به قول مامانش باز سر خوش شده بود مثل بچه ها رو تختش بالا پایین میپرید با یه حرکت از روی تخت پایین پرید و به سمت اشپزخونه رفت طبق معمول شکوفه خونه ی اونا بود ولی این بار صدای گریه ی اروم و بی صدا و پچ پچ شو با مامانش شنید نگران شد و یه کوچولو گوش وایستاد تا ببینه علت ناراحتیش چیه چون مطمئن بود اگه میرفت داخل اشپزخونه اونا حتما حرفشون رو قطع میکردند و به اون چیزی نمیگفتند شکوفه:مامان به خدا نمیدونم باید چی کار کنم من هرجور میخواد لباس میپوشم هرجور میخواد میگردم به همه جور سازش میرقصم ولی بازم عوضی انگار کمه شه نمیدونم باید چی کار کنم ؟ محبوبه:مادر جان قسمت ما هم همین بوده شانس نداشتیم مثل اونای دیگه قیافه نداشته باشیم ولی شوهرامون برامون بمیرن باید بسوزی و بسازی شکوفه:اخه مامان سوختم اتیش گرفتم دیگه چه قدر کنار بیام اقا هر روز یه هوس تازه میکنه تو که نمیدونی من چی دارم میکشم شایسته دیگه صبر نکرد بقیه ی حرف های شکوفه رو بشنوه انگار منصور خان تهدیدشو جدی نگرفته بود دستاشو به شدت مشت کرد و هرچی فحش بلد بود نثارش کرد واقعا دلش میخواست بره جلوی فرهاد و فرزین و حاجی وایستاده و بگه اینقدر که دم از غیرت میزنید برید جلوی هرزه گری های منصور خان رو بگیرید فقط زورشون به اون رسیده بود بازم عیب نداره خودش میدونست با این مرتیکه ی عوضی چیکار کنه براش برنامه ها داشت
شایسته حوصله ی غذا خوردن رو هم نداشت چند لقمه الکی خورد و دوباره به کلبه ی تنهایی خودش پناه برد نزدیک ساعت 5بود که امیر بهش اس ام اس داده بود که تا نیم ساعت دیگه میرسهبه سمت کمد لباساش رفت بعد کلی زیر و رو کردن بالاخره تصمیم گرفت مانتو ابی کاربنی که همیشه پوشیدنش ممنوع بود رو بپوشه حالا دیگه میتونست بدون جواب دادن به کسی راحت باشه و اونجوری که میخواد لباس بپوشه جلوی ایینه وایستاد یه مداد مشکی ماهرانه تو چشماش کشید و رژلب قهوه ای ماتی رو هم زد و اماده شدنش همون نیم ساعت طول کشید امیر اس داد که بیرون منتظرشه چادرش رو برداشت و جلوی چشمای زوم فرهاد و فرزین و بقیه با یه خداحافظی کوتاهی از خونه بیرون زد میدونست الان دارن پشت سر امیر حسین بدبخت صفحه میزارن و انگ بی غیرتی بهش میزنناحساس پیروزی بهش دست داد و با خودش گفت:اقایون نفیسی خوشم اومد و ضایع شدید و اون چیزی که شما میخواستید نشد چادرشو روی سرش کشید ولی روسری ساتن ابی کاربنیش اصلا رو سرش نمیموند و موهاش بیرون ریخته بود و چادرش رو هم پشت روسریش انداخته بود به سمت ماشین امیر حسین رفت ********************8امیر توی ماشین نشسته بود به شایسته اس داده بود که بیرون بیاد اصلا حوصله ی رو به رو شدن با خانوادشو نداشت نیم نگاهی به در خونه انداخت با دیدن شایسته تقریبا شوک زده شد شده بود همون دختر قبلی ولی با یه چادری که پوشیدن و نپوشیدنش فرقی نداشت نگاهی توی ایینه به خودش انداخت احساس ناکامی شدید تو زندگیش داشت و خیلی از این دنیا گله داشت که چرا بهش این فرصت هیچ وقت داده نشده بود که با همسر ایده ال ش زندگی کنه ولی دوباره به خودش نهیب زد حالا که عقد کرده بود دیگه حتی فکر پشیمون شدن رو هم گناه میدونستاون دختر با تمام خوبی ها و بدی هاش حالا زنش بود و باید امیر شرایط زندگیش رو طوری تنظیم میکرد که شایسته خودش اون زن مورد علاقه و مورد پسند امیر بشه نه به زور و اجبار این طور که تو این چند وقته فهمیده بود توی خونه ی شایسته اینا زور حرف اول رو میزد و از رفتار های باباش و داداشاش و دامادشون کاملا ریا و تظاهر رو حس کرده بود چیزی که خودش از اون متنفر بود و میتونست حس کنه شایسته هم از این قضیه رنج میبره و تمام این کاراش از سر لجبازیشهدستی به موهاش کشید و نزدیک شدن شایسته رو تماشا کرد زیر لب زمزمه کرد:خدایا به امید تو خودت یاورم باش که تو راهی که دارم قدم میزارم کم نیارم *************8شایسته در ماشینو باز کرد و با خوشرویی سلام کرد امیر هم سعی کرد خونسردی خودش رو حفظ کنه و بعد از اینکه جواب سلامش رو اون هم با خوشرویی داد گفت:شایسته دو تا خواسته ازت دارم شایسته:بگو چی هست؟امیر:اول اینکه یه کوچولو ارایشتو کم تر بکنی دوم اینکه چادرتو در بیاریشایسته با چشمای گرد شده با حیرت رو به امیر کرد و گفت:یعنی چادر سرم نکنم؟تو گیر نمیدی؟امیر زهر خندی زد و گفت:نه خانم حجابت درست باشه نیازی به چادر نیست عزیزم چادر حرمت داره هر وقت احساس کردی دوستش داری بپوش با خواست خودت نه اجبار من و دیگران اوکی؟شایسته با گیجی جواب داد:باشه امیر با لحنی اروم گفت:فقط بار دیگه انقدر مانتو تنگ تنت نکن به نظرم خیلی جلب توجه دارهشایسته که تازه به خودش اومده بود دوباره سرکش شد و خواست از خودش و جنسیتش که همیشه زیر سایه ی هوس مرد ها در حال عذاب کشیده شدن بود دفاع کنه و رو به امیر حسین با تای ابروهای بالا داده گفت:جلب توجه داره که داره به من چه؟بقیه خودشون و چشمشون رو جمع کنن امیر رو حرفش دقیق شد و گفت :منظورت رو نمیفهمم؟ شایسته به رو به روش خیره شد و گفت :من زنم ........و به همان اندازه از هوا سهم میبرم که ریه های تو میدانی درد اور است من ازاد نباشم که تو به گناه نیفتی قوس های بدنم به چشمهایت بیشتر از تفکرم می ایند دردم می اید که باید لباس هایم را به اندازه ی ایمان تو تنظیم کنم شایسته به امیر زل زد و گفت:حالا دلیلشو فهمیدی ؟خسته شدم از اینکه جنس مرد باید راحت و ازاد زندگی کنه ولی من اون طوری که دلم میخواد لباس نپوشم که جلب توجه مرد ها نشه امیر حسین در حال رانندگی متفکرانه به حرفای شایسته گوش میداد و سعی میکرد برای حرفاش دلیل منطقی بیاره امیر حسین:حق با شماست ولی تو نگاهای هرزه رو دوست داری؟ شایسته:یعنی چی؟ امیر :این که یه مرد بخواد به تو نگاه کنه و ازت لذت ببره اونم در کنار من که همسرت هستم رو دوست داری؟ شایسته بی حوصله رو بهش کرد و گفت:بابا بی خیال اصلا من نخواستم چادر نپوشم یه روز منو اوردی بیرون حالا ببین ها بحث فلسفی راه انداختی امیر:باشه بحث نمیکنم ولی دلم میخواد دفعه ی بعد که باهم اومدیم بیرن به شرایطی که ازت خواستم عمل کنی شایسته دیگه حوصله ی بحث با امیر رو نداشت ولی در اصل نمیدونست باید جواب سوال منطقی امیر رو چی بده؟ امیر هم ساکت و اروم ولی با اعصاب داغون ضبطشو روشن کرد و تصمیم گرفت سکوت کنه دلش نمیخواست اول کاری تند بره میخواست بیشتر با رفتارش به شایسته حرفش رو برسونه تا با سخرانی های بی سر و ته جلوی سینما نگه داشت و دوتایی فیلم مورد نظر شایسته رو دیدن و بعد از سینما برای شام بیرون رفتند شایسته دستش رو شست و روی میز کنار امیر نشست از صورت درهم امیر ترسید و روسریش رو کاملا جلو کشید و محکم گره زد امیر سعی کرد به اعصاب خودش مسلط باشه و امشب رو زهر خودش و شایسته نکنه امیر:چی میخوری خانوم؟ شایسته :من پیتزا مخصوص میخورم با نوشابه ی مشکی امیر سری تکون داد و به سمت صندوق برای سفارش غذا رفت شایسته از توی کیفش ایینه شو در اورد تا مرتب بودن صورتش رو چک کنه سرش رو بالا اورد و به جای امیر پسری با لبخند ژکوند و کذایی رو به روش نشسته بود پسر:افتخار اشنایی به من رو میدید خانم محترم ؟
شایسته با ترس نگاهی به پسر و بعد امیر حسین که پشت به اونا وایستاده بود کرد
پسر :این شماره منه خوشحال میشم زنگ بزید تا بیشتر با هم اشنا بشیم
از جاش بلند شد و کارتی رو روی میز گذاشت و رفت
شایسته سریع کارت رو از روی میز چنگ زد و داخل کیفش انداخت
و منتظر اومدن امیر شد
**************888
امیر حسین برای شایسته و خودش دو تا پیتزای مخلوط سفارش داد و بعد انتخاب مخلفاتش و پرداخت پول به سمت میز برگشت
همین که نگاهش به میز افتاد بلند شدن پسر و گذاشتن کارتش رو و چنگ زدن بی محبای شایسته و قاپیدن کارت و انداختنش رو توی کیفش دید
دیدن این صحنه برای امیر حسینی که توی غیرت و تعصب توی خانواده ش زبون زد بود واقعا غیر قابل تحمل بود
تمام تنش گر گرفت و دستاشو مشت کرد و فشار داد ولی از راه دور هم میتونست نگرانی و ترس شایسته رو ببینه
تصمیم گرفت زود قضاوت نکنه و مثل مرد های دیگه داد و بیداد و خشم و عصبانیتشو قبل از روشن شدن موضوع پیش زنش نبره
به سمت شایسته رفت و با خونسردی و خشمی که به زور تحملش میکرد رو به روش نشست
شایسته با دیدن امیر خنده ی زورکی کرد از چهره ی امیر عصبانیتی رو ندید
نفس راحتی کشید و خدا رو شکر کرد که امیر شماره دادن پسره رو ندیده
امیر برای اینکه فکرشو اروم تر بکنه رو به شایسته گفت:راستی تو خودت مد نظرته کی عروسی مونو بگیریم ؟
شایسته از خداش بود زودتر از اون خونه ای که هیچ ارامش و امنیتی بهش نداده بود فرار کنه
با لبخند گفت:خوب به نظر من شهریور خیلی خوبه
امیر اوهومی کرد و گفت:اوکی پس چند ماهی وقت داریم
تا قبل از ماه مبارک باید بیشتر کارامونو انجام بدیم
شایسته اوکی گفت و توی فکر فرو رفت منصور خان خیلی ذهنشو مشغول کرده بود باید یه جوری حسابی ازش زهر چشم میگرفت تا انقدر عذاب دیدن شکوفه رو نبینه
غذا ها رو اوردن و هردو توی سکوت و هرکدوم تو فکر خودشون غذاهاشون رو خوردند
بعد از تموم شدن غذا امیر به شایسته گفت که بیرون و کنار ماشین منتظرش بمونه
شایسته با تعجب به سمت ماشین رفت ولی نگاه خیره ش به امیر بود تا علت موندنش رو بفهمه
امیر به سمت پسری که به شایسته شماره داده بود رفت و کاملا خونسرد کارتشو نشون داد و گفت:فردا راس ساعت 10 صبح اداره ی اگاهی باش قسمت مبارزه با مفاسد اجتماعی
پسره با ترس نگاهی بهش انداخت و با ته ته پته گفت:جناب سروان مگه من چه کار بدی انجام دادم اخه؟
امیر دستی به شونه ی پسر زد و با ابهت گفت :به خاطر اینکه به خانوم بنده جلوی چشم خودم شمارتو دادی حالا هم سریع شماره ی ماشینیتو بنویس روی کارتت بهم بده
پسره به غلط کردن افتاده بود ولی نگاه مصمم امیر حسین نشون میداد که به هیچ وجه کوتاه بیا نیست
بالاخره امیر بعد از اینکه حسابی حال طرفو گرفت به سمت شایسته رفت و رو به روش ایستاد در حالی که کاملا خونسرد بود و دستش توی جیبش یود
شایسته سرش رو پایین انداخت و گفت:به خدا امیر من کاری نکردم راست میگم
امیر در حالی که لبخند میزد گفت:میدونم شما دروغ گویی تو ذاتت نیست حالا اگه میشه کارت طرفو بهم بده
شایسته سریع در کیفش رو باز کرد و کارت رو رو به روی امیر گرفت
امیر نگاهی بهش کرد و گفت:فردا یه کاری میکنم تا دیگه مزاحم ناموس مردم نشه
حالا هم چرا انقدر رنگت پریده بیا بریم که الان حاج بابات کلمونو میکنه انقدر دخترش رو دیر اوردم خونه میدونم دوست نداره زیاد با هم بیرون بریم
شایسته محو امیر حسین شده بود محو این همه بزرگ منشی و اقایی
اصلا فکرشم نمیکرد رفتار امیر انقدر اروم منطقی باشه و مثل فرهاد و فرزین کرم رو از اون ندونه و داد و بیداد و حتی کتک و زور مردونشو رو سر اون پیاده نکنه
چون همیشه شایسته معتقد بود که اگه خیلی مردن و یا زور و غیرت دارن کتک زدن یه زن بی دفاع که کاری نداره از دست هر ادمی بر میومد
اصل کار امیر حسین بود که به اون پسر فهموند که نباید مزاحم ناموس مردم بشه کاری که هیچ وقت از برادراش ندیده یود
امیر:خانم خانما نمیخوای بیای ؟حاجی بیچارمون میکنه ها بیا دیگه
شایسته با لبخند در حالی که فکر رفتار و عقیده ی بی حساب و کتاب حاجی ذهنشو مشغول کرده بود به سمت ماشین رفت شایسته نگاهش رو به صورت درهم امیر انداخت دلش گرفت میدونست که به خاطر اتفاق پیش اومده ناراحته و شاید هم با خودش فکر میکنه که اون از روی قصد و قرض شماره رو برداشته نگاهش رو مستقیم به صورت امیر پاشید و با احتیاط دستشو رو دست امیر که روی دنده بود گذاشت شایسته:امیر حسین از من ناراحتی؟ لحنش انقدر بی قرض و از روی مهربونی بود که لبخند رو برای چند لحظه رو صورت امیر اورد امیر سرشو به علامت نه تکون داد ولی خودشم خوب میدونست توی دلش چه خبره شایسته اهی کشید و فشار دستشو رو دست امیر بیشتر کرد و گفت:من به اون چیزی که تو قبولش داری قسم میخورم از روی قصد و منظور خاصی اون کارو نکردم میدونی اگه الان تو شرایط مشابه جای تو یکی دیگه بود شاید عکس العمل خیلی تندی نشون میداد منم به خاطر اینکه باعث ناراحتی نشم و شب خوبمونو خراب نکنم حرفی نزدم ولی خدا خودش شاهده که من میخواستم وفتی بیرون رفتیم دور از چشمت کارتو سر به نیست کنم امیر رنجیده نگاهش کرد و گفت:ولی با این کارت من احساس کردم خیلی بی عرضه ام یا شایدم اون پسر با خودش احساس کرد طرف چه شوهر خنگ و بی غیرتی داشت یا حتی فکر کرد من دوست پسرتم این برای من خیلی سنگینه شایسته خیلی شایسته در حالی که با انگشتای امیر بازی میکرد نگاهشو به بیرون از ماشین انداخت و گفت:قول میدم برای بار دیگه اگه کسی مزاحمم شد اولین نفر تو بدونی امیر دنده رو با همون دستش که تو دست شایسته بود عوض کرد و با خنده گفت:افرین دختر خوب جلوی در خونه امیر نگه داشت و خودشم پیاده شد شایسته با تعجب نگاهی به ساعتش انداخت و گفت :میخوای بیای داخل ؟ چون میدونست امیر عموما عادت اینکه بیاد خونه ی اونا رو نداشت و اگه قرار بود همدیگه رو هم ببینن مثل امروز بیرون قرار میزاشتن امیر در حالی که دزدگیر ماشین رو میزد گفت :اره میدونم الان بری حاجی شاید ناراحت باشه از بیرون اومدنمون نمیخوام غر غر و عصبانیتش سر تو خالی بشه میگم خودم اومدم دنبالت شایسته لبخندی زد و در حالی که زنگ رو فشار میداد گفت:بفرمایید اقا توی پذیرایی همه روی مبل نشسته بودن و محبوبه خانم چایی رو تعارف کرد ساعت نزدیک 9:30 بود فرهاد و فرزین هنوز نیومده بودن حاجی هم طبق معمول با اخم بالا ی خونه نشسته بود حاجی نگاهی به امیر کرد و گفت:اقا امیر من خوش ندارم شما و شایسته تا این وقت شب بیرون باشید یه بار دیگه هم یادمه گفته بودم امیر خونسرد در حالی که چایی شو میخورد گفت:ولی من برای حرفتون دلیل منطقی پیدا نکردم اخم پیشونی حاجی غلیط تر شد و گفت:ما رسم نداریم زن و شوهر که تو عقد هستن با هم بیرون برن تازه تا این وقت شب هم بیرون بمونن امیر :والا حاج اقا این رسم عجیب و غریبی که فرمودید رو من تا حالا جایی نه دیده بودم و نه شنیده بودم اگه هم بخوایم طبق شرع مقدس به این قضیه نگاه کنیم خود خداوند هم رفت و امد زن و شوهر که محرم هم هستند رو منع نکرده حاجی با غیظ یه قلوپ از چایی شو خورد نمیدونست چی باید جواب بده امیر:حالا برای اسوده شدن خاطر شما اگه خداوند یاری کنه و بخواد ما برای شهریور مراسم عروسیمونو میگیریم تا خیال شما هم اسوده بشه حاجی با شنیدن این حرف نفس اسوده ای کشید و گفت: خیلی خوبه هرچه زودتر برید سر زندگیتون بهتره شایسته دلش میخواست لیوان تو دستشو انقدر فشار بده که بشکنه یه جوری رفتار میکردند که انگار اون تو اون خونه نقش یه مزاحم رو داره و میخوان هرچه سریع تر از شرش خلاص بشن حتی مثل اکثر اوقات فکر کرد شاید حاجی باز از سر تفاخر و ریا اونو از پرورشگاه برای فرزند خوندگی اورده باشه از اون هرچی که بگی بر میاد امیر ده دقیقه ای نشست ولی چون میخواست فردا سر کار بره از همه خداحافظی کرد و به سمت در رفت شایسته تا دم در همراهیش کرد و جلوی در با لبخند گفت:به خاطر امشب ممنون خیلی زحمتت دادم ببخشید اگه ناراحتتم کردم بازم ببخشید امیر دستای شایسته رو تو دستش گرفت و گفت:وظیفه م بود خانم ناراحتم کردی ولی با جواب و رفتار منطقی و بی عیب و نقصت از دلم در اوردی حالا هم برو تو تا بابات نیومده کتکم نزده شایسته:باشه مواظب خودت باش رسیدی یه اس ام اس بده امیر دستشو رو چشمش گذاشت و گفت :به روی چشم خانوم شبت به خیر فعلا خداحافظ شایسته :خدانگهدارت باشه امیر سوار ماشین شد و ازش دور شد و شایسته رفتنش رو تماشا میکرد در حالی که یه احساس خاص داشت هنوز امیر نرفته دلتنگش شده بود رها رو به روی امیر حسین نشسته بود و لب پایینشو از استرس میجویید امیر :خوب من منتظرم رها:راستش نمیدونم از کجا شروع کنم پدر من اعتیاد داره اونم از نوع شدیدش که دیگه امیدی به ترک کردنش نیست هر وقت که حسابی برای موادش درمونده میشد از غلام مواد فروش اصلی محله مون نسیه میخرید انقدر حسابش بالا زد که به میلیون رسید و اون عوضی هم بابامو تهدید کرد و گفت:یا سر دو ماه حسابشو صاف میکنه یا باید منو در عوض طلبش بده به اون رها ریزش اشک هاش دست خودش نبود بقضشو به زور قورت داد و گفت:من خیلی تلاش کردم تا از هر راهی که بلد بودم و میتونستم پولشو جور کنم ولی نشد حساب بابام خیلی بیشتر از این حرفا بود بالاخره مهلت بابام تموم شد اون شب خوب یادمه اومده بود خونمون تا بابام اتمام حجت کنه بابام از خداش بود که من زن غلام بشم اینجوری با خودش فکر میکرد رو حساب فامیلی و پدر زنی موادش همیشه تامینه خیلی تو خونمون جنگ و دعوا بود حتی کار من و بابام به کتک کاری هم کشید ولی چاره چی بود من بدون اینکه خودم بخوام تسلیم شدم توی چاییم وقتی حواسم نبود یه داروی بیهوشی ریخته بودن و من بی خبر از همه جا در حالی که اصلا فکرشم نمیکردم این بلا رو سرم بیارن خوردم چشمامو که باز کردم دیدم تو زیر زمین یه خونه بودم ولی هرچی داد و بیداد کردم کسی به دادم نرسید چند دقیقه تو این حالت بودم که در باز شد و چند نفر وارد شدند غلام با یه پوزخند اومد سمتم و گفت:الکی کولی بازی در نیار تو مال منی و دیگه کسی نیست که بخواد بیاد و نجاتت بده با ناباوری نگاهش کردم و گفتم :یعنی چی ؟مامانم و خواهرم کجان؟ غلام در حالی که پک محکمی به سیگارش میزد گفت:اونا تو رو به من فروختند منم در عوض حساب بابات رو صاف کردم هم یه پولی کف دستشون گذاشتم تا واسه همیشه از این محل و این شهر برن پس به نفعته دختر خوبی باشی به خواسته های من عمل کنی تا بتونی مثل یه ملکه تو خونه ی من فرمانروایی کنی ولی اگه بخوای سر تق بازی در بیاری و باهام راه نیای روزگارتو بدتر از عاقبت یزید میکنم دیگه کسی رو هم نداری بخوای پیشش زندگی کنی پس به نفعته که با من راه بیای و کنار خودم بمونی وگرنه اگه مجبور بشم به فری بفروشمت اون بلایی سرت میاره که هر روز ارزو کنی کاش پیش من بودی و واسه کلفتی خونه ی من هم التماس کنی رها اینو گفت و بقضش ترکید و زار زار گریه کرد انقدر گریه هاش درد داشت که امیر دستی به موهاش از روی عصبانیت کشید و لیوان ابی رو جلوش گذاشت و دستمال کاغذی رو به سمتش گرفت رها سرشو بلند کرده و چشمای دریایشو که حالا با وجود این اشک ها انگار موج دار شده بود رو به امیر دوخت امیر انگار جادوی این چشم ها شده بود تا چند دقیقه نگاهش کرد و بعد در به خودش نهیبی زد و از جاش بلند شد و کنار پنجره ایستاد و با جدیت گفت:خوب ادامه بدید لطفا رها با بغضی که حالا با کینه فرو خورده شده بود به رو به روش خیره شد و گفت:نزدیک دو سه روزی اونجا زندونی بودم که یه روز چند نفر به زور بردنم طبقه ی بالا من خیلی سعی میکردم مانع کاراشون بشم ولی خوب زور اونا خیلی بیشتر از من بود وارد یه اتاق بزرگ شدیم که انگار کلا با تمام اون خونه فرق داشت یه میز ارایش بزرگ که انواع لوازم ارایش روش بود و یه تخت خواب دو نفره ی فوق العاده شیک که اصلا تو باور من نمیگنجید که توی اون خونه باشه و در دیوار خونه پر از عکس هایی بود که واقعا افتضاح بودن امیر خوب اون اتاق رو یادش اومد توی تفتیش اون خونه دیده بودش بالاخره با زور و اجبار یه لباس مجلسی فوق العاده باز و خوشگل تنم کردند و یه خانومی اونجا ارایش صورت و موهامو انجام داد احساس کردم تو طبقه پایین جشن بزرگی به پا بود و کلی ادم بودند وقتی ارایشم تموم شد همون خانمه بهم گفت که امشب تمام دوستای غلام اونجا هستند و رک و بی رودروایسی بهم گفت که باید به همشون سرویس بدم امیر مشت هاشو محکم فشار میداد اصولا شنیدن این حرفا خیلی اذیتش میکرد رها ادامه داد ولی این کار از من برنمی اومد من دختر پر شور و شر و شیطونی بودم ولی اونا از من خیلی بیشتر از یه شیطون بازی توقع داشتند دادا و بیداد راه انداختم ولی به زور پایین بردنم نمیتونم محیط اونجا و جو حاکم برشو بهتون توضیح بدم همه مشروب خورده بودن و مست بودن و با دیدن من حرکات ناجوری از خودشون نشون میدادند و میخواستند که بهم نزدیک بشن ولی من مقاومت میکردم مقاومت من انقدر زیاد بود که غلام رو کفری کرد اونم دستمو گرفت و به سمت زیر زمین برد و خواست که بهم نزدیک بشه ولی من نزاشتم این کارو بکنه و بینمون درگیری پیش اومد و اونم که مقاومت منو دید شروع به کتک زدن من کرد و من واقعا نمیتونستم کاری بکنم شدت کتک هاش انقدر زیاد بود که من کم کم از حال رفتم و وقتی به هوش اومدم توی بیمارستان بودم الان هم دیگه نمیخوام تو اون محله برگردم و میخوام خودم مستقل زندگی کنم این تمام چیزی بود که من باید به شما میگفتم امیر اوهومی کرد و ورقه ای رو جلوی رها گذاشت و ازش خواست تا شکایتش رو علیه غلام و دارو و دستش بنویسه *******************8 شایسته باز نگاهی به کمدش انداخت و ایش بلندی گفت و دوباره روی تختش ولو شد محبوبه وارد اتاق شد و گفت:چیه مادر جان چرا انقدر اعصابت بهم ریخته س؟ شایسته:مامان خوب من مثلا عروسم ولی هیچ لباس رنگ روشن ندارم که الان تنم کنم خیر سرم اولین باره میخوام با امیر حسین تنها برم خونشون خوب بده جلوی اونا با همین لباس ها باشم همشون تیره یا سیاه محبوبه پوف بلندی کشید و گفت:خوب بابا فکر کردم چی شده الان زنگ میزنم با شکوفه برید خرید شایسته:فقط مامان بگو زود بیاد که عصر امیر حسین میاد دنبالم دیر میشه ساعت 11بود که شکوفه و شایسته توی بازار قدم میزدند تا لباس مورد نظر شایسته رو پیدا کنن بالاخره بعد کلی گشتن یه مانتو سبز گلدوزی شده رو با شلوار لی به همون رنگ و کیف و کفش و شال ستش رو خرید و با هم به سمت خونه برگشتند نزدیک ساعت 5 بود که لباس هاشو تنش کرد و جلوی ایینه ایستاد و نگاه خیلی دقیقی به خودش انداخت و بالاخره تصمیمشو گرفت و بدون ارایش چادرشو روی سرش انداخت خوب میدونست به احترام امیر این کارو میکنه روی مبل منتظر امیر نشست و به صحبت های مامانش و شکوفه گوش کرد محبوبه:نمیدونی چه دختریه از هر انگشتش یه هنر میباره که هیچ حجاب و متانتش زبون زده حاجی که گفت واسه فرزین در نظر گرفته تش من که خیلی خوشحال شدم شکوفه:حالا نظر فرزین چیه؟دیده تا حالا طرفو ؟ محبوبه: بچه م میگه هرچی شما بگید شایسته پوزخندی زد و با خودش فکر کرد فرزین هم یکی مثل منصور خان زن میگیره ولی هوس بازی هاش هم در کنارش داره شایسته با طعنه پرسید :حالا کی هست این عروس خوشبخت؟ محبوبه:دختر همکار باباته حاجی سلطانی میشناسیش که؟ هم کلاسیت بود شایسته یه ذره فکر کرد مغزش سوت بلندی کشید نه باور نمیکرد نمیتونست خودش رو قانع کنه که این بار ریحان رو برای فرزین تیکه گرفته باشن ریحان رو خوب میشناخت انقدر دختر خوب و اروم بود که اصلا نمیتونست ازش ایرادی بگیره ولی اخه اون حقش نبود که با اون همه پاکی و نجابت زن ادم هوس بازی مثل فرزین بشه با حیرت به امید اینکه اشتباه کرده باشه رو به مادرش کرد و گفت:ریحان ؟؟ محبوبه لبخندی زد و گفت:اره اخر هفته قرار خواستگاری گذاشتیم با امیر حسین هم صحبت کن تا کار هاشو جفت و جور کنه که شما هم باید باشین زنگ در زد شده و شایسته با فکری مشغول از مادرش و شکوفه خداحافظی کرد و به سمت در رفت اخه ریحان واقعا حیف بود کاش گول ظاهر فرزین و خانواده ی اونا رو نخوره و بهش جواب مثبت نده نگاهی به امیر که توی ماشین سرشو روی فرمون گذاشته بود انداخت نمیدونست چرا ته دلش شور افتاد و با فکر اینکه نکنه براش اتفاقی افتاده باشه سریع خودش رو به ماشین رسوند و چند ضربه ای به پنجره ی ماشین زد امیر سرش رو بالا اورد و با چشمایی که از زور سردرد لعنتی که نمیدونست چرا دچارش شده سرخ سرخ شده بود به شایسته نگاه کرد سعی کرد لبخند بزنه اعتقاد نداشت خستگی کارشو وارد زندگی شخصیش بکنه شایسته گناهی نکرده بود که اون پلیس بود و به خاطر شغلش و دیدن صحنه هایی که گاهی خیلی عذابش میداد این سردرد ها به سراغش میومد در برای شایسته باز کرد و با لبخند خسته ای گفت:سلام بانو خوش اومدید شایسته عاشق این بانو گفتن های امیر شده بود کنارش نشست و با لبخند گفت:سلام اقا خسته نباشی اتفاقی افتاده خیلی ناراحتی؟ امیر :نه یه مقدار سردرد دارم شایسته با احتیاط پرسید:میخوای من رانندگی کنم ؟ امیر حسین با تعجب نگاهش کرد و گفت:مگه رانندگی بلدی؟ شایسته :اره گواهینامه دارم امیر:چه بهتر من خیلی سردرد دارم بیا تو بشین شایسته با تعجب نگاهش کرد باور نداشت که امیر ماشین نو و صفری که تازه خریده بود رو بده دست اون هفته پیش پرایدش رو فروخته بود و با پول پسنداز هایی که داشت یه 206 ابی کاربنی اونم به انتخاب شایسته خریده بود شایسته:امیر من خیلی وقته که پشت فرمون نشستم یه وقت چیزی نشه ؟ امیر :عیب نداره بالاخره که باید یاد بگیری شایسته با اعتماد به نفس ظاهری ولی درون اشفته پشت فرمون نشست و سعی کرد فکرشو متمرکز کنه و با دقت به سمت خونه ی امیر اینا رانندگی کرد نیم نگاهی به امیر حسین انداخت ساعدش رو روی چشماش گذاشته بود و تقریبا لم داده بود اروم پرسید :امیر بیداری؟ امیر:اره شایسته:من یه تصمیمی گرفتم میشه بهت بگم یا الان سردرد داری نگم؟ امیر دستشو برداشت و قشنگ نشست و گفت:نه بگو گوش میکنم شایسته کمی تعلل کرد و گفت:به نظرت امکان اینو داریم که ماه بعد تولد امام حسین عروسیمونو بگیریم؟ امیر یه کمی فکر کرد هنوز از این که برن زیر یه سقف ترس داشت از این که مشکلات بالاخره یه روز بالا بزنه امیر:اگه تو بخوای من مشکلی ندارم شایسته:امشب خودت مطرح میکنی تو خانوادت؟ امیر:اره حتما تا خونه دیگه حرفی نزدن و شایسته تصمیم گرفت ماجرای خواستگاری فرزین رو تو موقعیت بهتر برای امیر بگه جلوی در خونه تا حدی که تونست ماهرانه پارک کرد و به امیر که اروم خوابیده بود نگاه کرد دلش نمی اومد بیدارش کنه ولی خوب از اون طرف هم دلش نمی اومد که تو ماشین به این سختی بخوابه اروم تکونش داد و بیدارش کرد امیر چشماش رو باز کرد و با شرمندگی نگاهی به شایسته انداخت قبل از اینکه پیاده بشن دستشو تو دست گرفت و گفت:ممنون بانو زحمت رانندگی رو کشیدی منو ببخش تا اینجا خوابیدم حتما حوصله ت سر رفت اره ؟ شایسته مات و مبهوت نگاهش کرد تا الان از یه مرد این همه محبت ندیده بود صداقت کلام امیر نمه ی اشک رو به چشمش اورد و بی اراده دست امیر رو محکم فشار داد و با بغض گفت:نه عزیز حوصله م سر نرفت امیر خوشحال از اینکه حس محبت شایسته رو به خودش زیاد کرده گفت:ممنون بانو ما رو بخشیدی حالا بریم داخل ؟ شایسته به خودش اومد و گفت:اره بریم خوب پارک کردم راستی؟ امیر در حالی که پیاده میشد سرشو داخل اورد و گفت:هم رانندگیت 20 بود هم پارک کردنت شایسته لبخند دلبری زد و از ماشین پیاده شد امیر تو وجودش یه چیزی رو حس کرد یه احساس خاص به شایسته که از ته دلش بود یه احساس نزدیکی فوق العاده انگار کم کم داشت حس اینکه اون هم میتونه عشقش بشه و دوستش داشته رو پیدا میکرد شایسته در ماشین رو قفل کرد و خودش رو به امیر رسوند امیر دستشو محکم گرفت و زنگ خونه رو فشار داد زینب با خوشحالی خودش رو به ایفون رسوند و با شنیدن صدای امیر با ذوق نگاهی به مادرش انداخت و گفت:مامان اومدن شایسته و امیر وارد خونه شدند و با زینب و نرگس خانم سلام و احوال پرسی کردند و شایسته کنار امیر روی مبل نشست زینب در حالی که واسشون چایی میاورد حالت خبیث گرفت و گفت:اهای شایسته خانم بیا این ور بشین ورپریده داداش منو مال خودت کردی ما اصلا نمیبینیمش شایسته که از رفتار زینب جا خورده بود گفت:والا زینب جان زیاد پیش من هم نمیاد زینب خنده ی بلندی کرد و در حالی که چایی رو به شایسته تعارف میکرد بوسه ای روی گونه ش زد و با خنده گفت:الهی فدات بشم این داداش ما اصولا همین جوریه عزیز به خدا شوخی کردم به دل نگیری ها شایسته که حالا از لحن صمیمی زینب خوشش اومده بود با لبخند و تای ابروی بالا زده گفت:بالاخره دلت بسوزونه من شوهر دارم تو نداری زینب حالت گریه به خودش گرفت و گفت:اره من چقدر روزگار سیاهم باید با مامان بریم بازار یه بشکه اندازه ی من پیدا کنیم ترشی بندازم با خنده و شوخی چاییشونو خوردند امیر هنوز سردرد داشت دلش اتاقش و ارامش میخواست تا اروم بشه نرگس خانم رو به امیر کرد و گفت:مامان جان برید بالا لباساتونو عوض کنید انگار خسته ای یه استراحت هم بکنید تا بابا بیاد شایسته و امیر با عذر خواهی به سمت بالا و اتاق امیر رفتند امیر سمت لباساش رفت و دودل بود که جلوی شایسته عوضش کنه یا نه ؟ ولی بالاخره دلو به دریا زد اون الان زنش بود دیگه و شروع به باز کردن دکمه هاش کرد شایسته خودش رو به امیر رسوند دلش میخواست تو دلش حسابی جا باز کنه دیگه وقتش رسیده بود که خجالت و حیا رو کنار بزاره بالاخره امیر شوهرش بود دستای امیر رو تو دستش گرفت و گفت:تو خسته ای بزار من دکمه هاتو باز کنم امیر حسین مخالفتی نکرد و خودش رو دست شایسته سپرد شایسته با شیطنت و کش دادن دکمه هاشو باز میکرد نفس های گرم شایسته که به سینه امیر میخورد حسابی حالشو دگرگون کرده بود شایسته اروم دستی به سینه ی امیر کشید گفت:اگه خسته ای ماساژت بدم؟ امیر لبخند کم جونی زد و گفت:بانو داری شیطون میشی ها ؟میخورمت ها ؟ شایسته لبخند شیطونی زد و همون طور که کارشو ادامه میداد گفت:تو ؟؟؟؟؟؟؟؟؟نه بابا از این کارا هم بلدی ؟ امیر تو یه حرکت ناگهانی پرتش کرد روی تخت و با شیطنت گفت:اره میخوای امتحان کنی؟ شایسته تای ابرو شو بالا داد و گفت:همین قدر بلدی ؟ امیر دیگه حسابی قاطی کرده بود شایسته هم خوب بلد بود اتیششو تند تر بکنه امیر بی محبا لباشو به لبای شایسته نزدیک کرد نگاه نافذشو به چشمای خوش حالت شایسته انداخت و لباشو به لباش نزدیک تر کرد شایسته ولی بازیش گل کرده بود و مثل جوجه از زیر دست امیر در رفت و به سمت در اتاق رفت و گفت :اووم اقایی فکر کنم برای امروز کافی باشه ولی قبل از اینکه بخواد درو باز کنه خودش رو تو هوا دید امیر بی توجه به غرغر های زیر لبی شایسته و مشت های ظریفش که به پشتش میخورد رو تخت پرتش کرد و خیلی با جذبه گفت:نوچ نوچ نوچ خانم خانما با امیر حسین بازی نداشتیم ها و قبل از اینکه شایسته اعتراضی کنه لباش رو محکم روی لباش گذاشت و عمیقا بوسید شایسته از عمق وجودش احساس ارامش کرد بی اختیار دستشو دور کمر امیر انداخت و انگار به عمیق ترین سرچشمه ی ارامش پناه برده بود امیر از جاش بلند شد و کنار شایسته دراز کشید و چشماشو بست شایسته میدونست سردرد خیلی داره اذیتش میکنه دستشو رو چشمای امیر کشید و گفت:بخواب عزیزم اروم بخواب امیر هم دستشو محکم فشرد و خوابش برد پتو رو روی نیم تنه ی لخت امیر کشید و با لبخند نگاهش کرد شایسته پلک رو هم نزاشته بود و فقط به امیر حسین مرد اجباری زندگیش خیره شده بود احساس میکرد این موجود رو خدا از اسمون برای ارامشش فرستاده بود داشت اعتراف میکرد عاشقش شده بود سخت هم عاشقش شده بود با ضربه ای که به در خورد به خودش اومد شایسته:جانم عزیزم زینب:بابا اومده زن داداش میاین پایین شایسته:باشه گلم امیر رو بیدار کنم میایم اروم روی صورت مردونه ی امیر که توی خواب مثل یه بچه پاک و معصوم شده بود نگاهی انداخت و بی اختیار بوسه ای به گونه ش زد و گفت:امیر جان بیدار میشی بریم پایین امیر خوابش سبک بود اروم بیدار شد و با شرمندگی واسه خوابش از شایسته عذر خواهی کرد لباسشو تنش کرد و دست به دست شایسته وارد پذیرایی شدند با علی اقا سلام و علیک کردند و روی مبل کنارش نشستند زینب اروم در گوش شایسته گفت:خوش گذشت؟ شایسته:چی؟ زینب:رنگ رخساره خبر میدهد از سر درون شایسته:زینب میکشمت ها زینب خنده ی ریزی کرد و چیزی نگفت شایسته رو به علی اقا کرد و گفت:حاجی چه خبر ؟یه سر از عروستون نمیگیرید ؟ علی اقا محجوبانه خندید و گفت:من هنوز حاجی واقعی نشدم دخترم ایشالا امسال حق با تو خانم من کم لطفی کردم شایسته با حیرت از حرفی که از علی اقا شنیده بود گفت:مگه مکه نرفتید ؟ علی اقا لبخند محوی زد و گفت:واجب نه هنوز عروس گلم اگه خدا بخواد امسال قراره با نرگس خانم بریم شایسته گنگ هنوز نگاهش میکرد باورش نمیشد که این حرف رو شنیده باشه بابا و مامانش هر سال تو راه مکه و کربلا بودند و هر سال ولیمه و ........ داشتند شایسته:چرا هنوز نرفتید شما که استطاعت مالیشو دارید ؟ علی اقا:به موقع واست میگم دخترم شایسته دیگه حرفی نزد و توی خودش فرو رفته بود خیلی دوست داشت دلیل علی اقا رو بفهمه شام رو توی فضای صمیمانه و پر از شوخی و خنده ی خوردند چشمای حسرت بار شایسته روی رفتار صمیمانه ی زینب و علی اقا مونده بود علی اقا جلوی اونا دستشو دور گردن زینب مینداخت و کلی باهاش شوخی میکرد انقدر نگاهش پر از حسرت بود که حتی امیر هم فهمید و برای اینکه ذهنش رو منحرف کنه بحث اینکه عروسی رو ماه اینده بگیرن رو پیش کشید که با استقبال همه رو به رو شد شایسته از خانواده ی خودش هم مطمئن بود که دوست دارن زودتر از شرش خلاص بشن ساعت نزدیک 9 بود که شایسته نگاهی به امیر انداخت و گفت:میبریم خونه یا خودم برم؟ امیر اخم غلیظی کرد و گفت:ساعت 9 شب تنها کجا تشریف ببری؟ شایسته هول شد و گفت:خوب دیدم خسته ای گفتم مزاحمت نشم امیر همون طور که لباس عوض میکرد با ظاهری که دوباره سرد و خشن شده بود گفت :لازم نکرده میرسونمت شایسته از همه خداحافظی کرد و به سمت ماشین رفت و سوار شد امیر هم سوار شد و به سمت خونه راه افتادند داخل ماشین شایسته با تعلل رو به صورت سرد امیر کرد و گفت:یه چیزی بگم ؟ امیر :اره بگو شایسته:نظرت راجبع به دانشگاه من چیه؟ امیر دقیق شد و گفت:چطور؟ شایسته:خوب من الان باید برم دانشگاه این چند وقته خیلی سرمون شلوغ بود به همین خاطر میخوام کلا این ترم مرخصی بگیرم از ترم دیگه برم امیر:اره مشکلی نیست برو شایسته ذوقش رو پنهان کرد و حرفی نزد تا خونه حرفی با هم نزدند امیر جلوی در خونه نگه داشت شایسته:ممنون امشب شب خیلی خوبی رو داشتم امیر:منم همین طور شایسته دلخور از رفتار سرد امیر دیگه حرفی نزد و پیاده شد و به خداحافظی زیر لبی اکتفا کرد امیر هم بدون حرف دیگه ای جوابش رو داد و پاشو روی گاز گذاشت و رفت حتی صبر نکرد ببینه که شایسته وارد خونه میشه یا نه بغض تو گلوی شایسته چنگ انداخت و با خودش تکرار کرد :اونم مثل همه ی مرد های دنیا به فکر لذت خودشه و وقتی سیراب بشه دیگه سرد میشه و بی تفاوت چند ضربه ای با مشتش به دیوار کنار خونه زد تا حرصش بخوابه و این اشکای لعنتی پایین نیان زنگ رو فشرد و وارد خونه شد حوصله ی مطرح کردن جلو افتادن تاریخ عروسیشونو نداشت به سمت اتاقش رفت و نگاهی به خودش تو ایینه انداخت و دستی به لباش کشید ولی ناخود اگاه با پشت دستش روشون کوبید و گفت:یاد بگیر تو نباید رام بشی بفهم با لباس بیرون روی تختش ولو شد و گوشیشو خاموش کرد قرص خواب اوری برای ارامشش خورد و خوابید امیر حسین اما هنوز هم نمیدونست چه مرگش شده بود ؟از اینکه شایسته با پررویی تو روش نگاه کرده بود و گفته بود اون وقت شب خودش برگرده خونه روانی شده بود سر هر چیزی کوتاه میومد و صبوری داشت ولی سر مسائل ناموسی نمیتونست خودش رو کنترل کنه درست بود که چند وقتی بود که تمرین این مسئله که باید اروم باشه و خودشو کنترل کنه و زود قضاوت نکنه رو با خودش کار میکرد ولی گاهی به قول سامان امپر میچسبوند اون شب داخل رستورانم به زور خودشو کنترل کرده بود و فردا صبح که پسره اومده بود اگاهی جلوی همه یه سیلی ی جانانه تو صورت طرف خوابونده بود دستی به موهاش کشید و کلافه جلوی در خونه پارک کرد از این که صبر نکرده بود شایسته اون وقت شب بره خونه پشیمون بود موبایلشو برداشت و شماره شایسته رو گرفتگذشته امیر از اداره بیرون زد فکر رها بدجوری ذهنشو مشغول کرده بود از این که اون همه بلاو بدبختی و بی مهری از خانواده براش پیش اومده بود واقعا براش متاسف بود ولی هنوزم اسم اون احساسی که درونش داشت رشد میکرد رو نمیدونست نگاهش به خیابون افتاد رها کنار ماشین امیر ایستاده بود مانتو و شلوار جین خوشگلی تنش بود با یه روسری ابی و عینک دودی هم به چشم داشت نزدیک امیر شد و عینکشو برداشت از اون عشوه های همیشگی به صداش داد و رو به امیر گفت:سلام جناب سروان خسته نباشید یه عرضی خدمتتون داشتم امیر حالت جدی و خونسردی گرفت و گفت:بفرمایید خانم رها کمی با انگشتاش بازی کرد و گفت:بهتر نیست بریم یه جای خلوت تر ؟ اخه جلوی اداره ی اگاهی که نمیشه حرف زد امیر سرد تر از قبل گفت:لطف کنید همین جا امرتون رو بگید رها که حسابی ضایع شده بود گفت:راستش من یه مقدار پول پس انداز دارم ولی هرجا میرم چون یه دختر تنها هستم بهم خونه نمیدن میتونم رو کمک شما حساب کنم ؟ امیر حسین بر خلاف میلش سوار ماشین شد و با ابهت گفت:نه متاسفم از من کاری بر نمیاد و پاشو رو گاز گذاشت و رفت رها اما مشت هاشو محکم فشرد و گفت :رامت میکنم بالاخره یه روز اقا پلیسه بد اخلاق تو هم یه مردی بالاخره کوتاه میای انقدر سر راه امیر سبز شد و رفت و اومد و التماس کرد تا مجبورش کرد که برای کرایه ی خونه همراهش بره و کمکش کنه حالا دیگه مثل یه خوره به جون امیر افتاده بود صبح تا شب تلفن میزد انقدر ابراز عشق دلتنگی کرده بود که رسما امیر رو دیوونه کرده بود رها با رضایت نیم نگاهی تو ایینه به خودش انداخت از خودش راضی بود با استفاده از غیرت و دلرحمی امیر اونو به سمت خودش کشیده بود توی خونه قهقه میزد و با خودش تکرار میکرد اره امیر حسین خان صدرایی تو پسر خوبی هستی ولی تو اتیش انتقام رها کسی سالم نمیمونه ******************** امیر کلافه تو اتاقش راه میرفت و شماره ی شایسته رو میگرفت و هر بار با شنیدن خاموش بودن گوشی کلافه تر از قبل چنگی به موهاش میزد ساعت نزدیک 12 بود و حتی نمیتونست با خونشون تماس بگیره تا صبح نخوابید و هزار جور خط و نشون برای شایسته کشید شایسته اما با تاثیر قرص خواب اروم و بی دغدغه خوابیده بود و صبح نزدیک ساعت 8 از خواب بلند شد و برای انجام کارای دانشگاهش از خونه بیرون زد اما با دیدن امیر حسین جلوی در خونه با ظاهر اشفته و چشمایی که به رنگ خون شده بود به سختی جا خورد با هر قدم امیر به جلو اون یه قدم به عقب میرفت تا به دیوار خونه خورد و سر جاش وایستاد امیر با عصبانیت بازوهای شایسته رو چنگ زد و به سمت ماشینش برد انقدر عصبانی بود که شایسته حتی جرات نفس کشیدن رو هم نداشت چه برسه به سوال پرسیدن و اعتراض کردن شایسته رو توی ماشین انداخت و خودش هم پشت فرمون نشست و با اخرین سرعت ممکن به سمت خونه ی خودشون حرکت کرد حالا حالا ها باهاش کار داشت مخصوصا این که کسی توی خونه شون نبود زینب و نرگس خانم برای خرید لباس برای مراسم عروسی رفته بودند بازارامیر با سرعت سرسام اوری رانندگی میکرد و شایسته از ترسش فقط روی صندلیش نشسته بود و کمربند ایمنیشو بسته بود موبایل امیر دائما زنگ میخورد و اون بی توجه به زنگ موبایل راهشو با همون سرعت و قیافه اخم الود میرفت شایسته از روی کنجکاوی سرکی به موبایل امیر کشید تا ببینه کی که این همه بهش داره زنگ میزنه انگار اونم غیرتی شده بود اسم سامان بی وقفه روی موبایل روشن و خاموش میشد امیر جلوی در خونه ی خودشون نگه داشت و با ظاهری خونسرد ولی درون اتیشی رو به شایسته گفت:پیاده شو شایسته هنوز مات و مبهوت و گیج نگاهش میکرد امیر یه کوچولو سرشو به صورت شایسته نزدیک کرد و با چشمای سیاه و جذابش که دل هر دختری رو دگرگون میکرد به چشمای شایسته خیره شد و با ابهت و اروم گفت:با شما هستم پیاده شو شایسته انگار تازه به خودش اومده بود تکونی به خودش داد و از ماشین پیاده شد امیر دزدگیرو زد و در خونه رو باز کرد کنار ایستاد تا اول شایسته وارد خونه بشه وارد خونه که شدند شایسته بلاتکلیف و سط پذیرایی ایستاده بود و متعجب از رفتار امیر بود سردر نمی اورد که چرا انقدر عصبانیه امیر سوئیچ ماشین رو روی میز پذیرایی پرت کرد و به سمت اشپزخونه رفت و بعد خوردن یه لیوان اب خنک به سمت شایسته برگشت شایسته از ترس قدمی عقب رفت امیر خیلی خونسرد و عادی گفت:گوشیت چرا خاموشه از دیشب؟ شایسته:سردرد داشتم خواموشش کردم امیر در حالی که سعی میکرد خشم خودشو کنترل کنه دوباره پرسید:فکر نکردی من نگران میشم؟؟؟ شایسته با پوزخند بی اراده و ناباوری گفت:نگران من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ امیر تعادل خودشو از دست داد و با صدای نسبتا بلندی گفت:نه نگران دختر همسایه باید میشدم؟تو زن منی میفهمی اینو؟ شایسته اخمی کرد و گفت:من کار خلافی نکردم سر من داد نزن خوب سردرد داشتم خاموشش کردم امیر که با دیدن اخم شایسته کمی اروم تر شده بود بازوهاشو توی دستاش گرفت و با لحن اروم تری گفت:بابت رفتار دیشبم ببخشید و باز جدی شد و با اخم گفت:دیگه حق نداری موبایلتو خاموش کنی تحت هیچ شرایطی نگاهی تمام قد به شایسته انداخت و اخم نگاهش و خشم وجودش بیشتر شد اتفاق های ناخوشایند زندگیش هر لحظه جلوی چشماش واضح تر میشدند بی اختیار دستشو به سمت مانتوی شایسته برد و با خوشونت و عصبانیت فوق العاده و توی یه حرکت مانتو رو توی تنش پاره کرد و تیکه هاشو از تن شایسته به زور در اورد و گوشه ی اتاق پرت کرد حالا شایسته با دهن باز و در حالی که فقط یه تاپ دوبنده با شلوار لی تنش بود به امیر نگاه میکرد یه دفعه به خودش اومد و با صدای بلندی گفت:دیوونه این چه کاری بود تو کردی؟ مگه مریضی؟ امیر:مگه بهت نگفته بودم هر جور میخوای بیرون بیا ولی مانتوی تنگ تنت نکن شایسته:لباس پوشیدنم به خودم ربط داره نکنه چون اسم من تو شناسنامت به عنوان زنت هست میخوای ازادی مو ازم بگیری؟ پوزخند اشکاری زد و ادامه داد :شما مردا همتون شبیه همید خود خواه من ساده رو بگو فکر میکردم تو با بقیه فرق داری و ازادیمو ازم نمیگیری امیر:من دلم نمیخواد بدن قشنگ تو غیر از من مال فرد دیگه ای باشه و اونم ازش لذت ببره خواستیه زیادیه؟ من ازت فقط میخوام مانتوی تنگ و بدن نما نپوشی میخوام مال من باشی فقط مال من شایسته پشتشو به امیر کرد و چیزی نگفت امیر نگاهی بهش کرد حالا این ناز و ادا های شایسته هم براش دوست داشتنی میومدن این دختر اروم و بی صدا داشت همه ی زندگیش میشد امیر بی طاقت شایسته رو به سمت خودش برگردوند و با لحن اروم تری گفت:عزیزم تو بگو خواسته ی زیادیه شایسته نازی به چشماش داد و گفت:حالا مانتومو پاره کردی چه جوری برم خونه ؟ امیر با بی خیالی ذاتی توی یه حرکت شایسته از از زمین بلند کرد و بی توجه به داد و قالش به سمت اتاقش رفت و اونو اروم روی تختش گذاشت صورتش رو به صورت شایسته نزدیک کرد و دو دستش رو دو طرف صورت شایسته گذاشت و صورتش رو قاب گرفت و به چشمای پر از ناز و شیطنتش خیره شد و گفت:تنبیه ت اینه که الان پیشم بخوابی چون من تا صبح از دست جنابعالی بیدار بودم شایسته:وا امیر کلی کار دارم دیگه نمیتونست حرفی بزنه چون لبای پر قدرت امیر روی لباش فرود اومده بود چند دقیقه تو این حال بودند و امیر بی محبا شایسته رو توی اغوشش گرفت و زیر گوشش گفت:تو مال منی فقط مال من هرجور دوست داری لباس بپوش من سخت گیری نمیکنم ولی تنگ نباشه قول میدی خانم؟ شایسته بی اختیار لبخند زد انقدر امیر با صداقت و دور از زورگویی ازش درخواست کرده بود که نتونست نه بیاره و اروم گفت:باشه اقایی امیر:ویه چیز دیگه من روی غیرتم خیلی حساسم خواهش میکنم زیاد با دوزش بازی نکن باشه؟ شایسته سرشو به معنی تائید تکون داد امیر توی اغوش گرفتدش و اروم خوابش برد شایسته دیشب خیلی خوب خوابیده بود و اصلا خوابش نمی اومد ولی خوب راه فراری هم نداشت امیر محکم توی بغلش گرفته بودتش و اجازه ی فرار بهش نمیداد خیلی نگران بود و دلش شور میزد میترسید که زینب و نرگس خانم برسند و با این لباس خجالت میکشید موبایل امیر روی میز کنار تختش میلرزید با دیدن اسم زینب خودشو جمع و جور کرد و اروم جوابشو داد شایسته:سلام زینب جان زینب:به به زن داداش خلم پیش امیری؟ شایسته:اره عزیزم تو کجایی؟ زینب:اخ اخ اخ این امیر حسین ما رو احتمالا تا ماه اینده از اداره اخراجش میکنن صبح تا شب پیش جنابعالیه شایسته خنده ی کوتاهی کرد و گفت :تا کور شود هر انکه نتواند دید اونم از نوع خواهر شوهرش زینب:قربونت عزیزم لطف داری به ما !!!!!!!!!!!!!قرض از مزاحمت به امیر خان بگو که ما امشب میخوایم بریم دماوند پیش عمه تا اندازه ی لباسامونو بگیره شب هم نمیایم بابا هم باهامون میاد شایسته:باشه حتما میگم زینب خنده ی خبیثی کرد و گفت:خوش بگذره امشب و قبل از این که جیغ جیغ شایسته در بیاد با خنده تلفن رو قطع کرد شایسته سرشو تکون داد و خدا رو شکر کرد کسی فعلا نمیاد خونه نگاهش به امیر افتاد و بی اختیار زیر خنده زد امیر یکی از چشماشو باز کرده بود و با حالت با مزه ای نگاهش میکرد امیر:اره بخند تو نخندی کی بخنده فکر کنم نذر کردی نزاری امروز ما بخوابیم شایسته در حال خنده رو به امیر گفت :خوب تقصیر من چیه خواهرت زنگ زده بود امیر بی قرار چال گونه ی شایسته رو بوسه ی عمیقی کرد و از جاش بلند شد و به سمت کمد لباساش رفت میدونست بیشتر کنار شایسته بمونه یه کاری دست خودشو و اون میده در حالی که لباساشو برمیداشت تا بره حمام گفت:چی کار داشت؟ شایسته با بیخیالی گفت:هیچی گفت امشب میرن دماوند خونه نمیان امیر سرشو تکون داد تا افکار مسخره ی تو ذهنشو از خودش دور کنه امیر:باشه خانومی من میرم یه دوش بگیرم تو یه چایی قند پهلو برای شوهرت درست کن ضعیفه شایسته اخمی به پیشونیش داد و گفت:وا مگه من نوکرتم امیر تعظیم کوتاهی در برابر کرد و گفت:بانوی من افتخار میدید از دست مبارک یه چایی خوشمزه به ما بدید ؟ شایسته هم در برابر تعظیم کوتاهی کرد و گفت :با کمال میل قربان امیر با خنده به سمت حمام رفت و با خودش در باره ی شخصیت ضد زورگویی شایسته فکر میکرد و از ته دل تحسینش کرد شایسته از توی کیف لوازم ارایشش وسایلاشو برداشت و به سمت اشپزخونه رفت زیر کتری رو روشن کرد و ارایش زیبای و غلیظی رو روی صورتش پیاده کرد با رضایت نگاهی به چهره ی خودش توی ایینه انداخت چشمای مشکیش درشت تر به نظر میرسید و لبای قلوه ایش با این رژ صورتی بیشتر به چشم میومدند موهای بلندش رو دم اسبی بست و چایی رو دم کرد تو همین حال امیر هم از حمام بیرون اومد بولیز و شلوار اسپرتی تنش بود و موهای لختش خیس روی صورتش ریخته بود و جذابیتش رو چند برابر کرده بود با دیدن شایسته خیره و بی وقفه نگاهش کرد و با خودش فکر میکرد این دختر امروز قصد دیوونه کردنش رو داره و چهره ی جذاب شایسته و روحیات فوق العاده ش برای امیر اونو تبدیل به الهه ی زندگیش کرده بود و شایسته اما برای اولین بار از نگاه خیره ی پسری بدش نیومده بود و احساس بدی پیدا نکرده بود که هیچ غرق در شادی هم شده بود شایسته بی توجه به رفتار امیر به سمت تلویزیون رفت و روشنش کرد و بعد به سمت اشپزخونه رفت و توی دو تا لیوان چایی ریخت و روی مبل نشست و پاهای خوش فرمش رو روی هم انداخت و رو به امیر با خونسردی گفت:امیر جان بیا چایی تو بخور تو همین حالت صدای اذان از تلویزیون بلند شد شایسته صلواتی زیر لب فرستاد و منتظر اومدن امیر شد نیم نگاهی به خونه انداخت امیر نبود کنجکاو شد و به سمت اتاق امیر رفت با حیرت به چیزی که میدید خیره شد امیر سجاده شو رو پهن کرده بود و اروم و بی دغدغه نمازش رو میخوند از ریا و ولظالین کشیدن های بلند هم خبری نبود همش یه راز و نیاز بی ریا با معبود بود شایسته بی هیچ حرفی فقط نگاهش میکرد امیرعادت داشت نمازشو اول وقت بخونه و وقتی شایسته رو سرگرم تلویزیون دید برای خوندن نمازش به اتاقش رفت شایسته با خودش فکر میکرد این ادم همه چیزش سر جاشه نماز خوندش انقدر ساده و انقدر روحانی بود که تا عمق وجود شایسته رو لرزوند امیر تسبیحشو گردوند و دعاشو خوند و سجاده شو جمع کرد چشماش به شایسته افتاد و که با یه حالت خاصی نگاهش میکرد امیر به سمتش اومد و دستشو گرفت و گفت:خوب بانو جان یه چایی بهمون میدی بالاخره یا نه شایسته لبخندی زد و گفت:اره داغه بیا بریم امیر روی مبل نشت و محو شایسته شد و اونم چاییشو ریخت و براش اورد و دوتایی تو ارامش چاییشونو خوردن شایسته نگاهی به ساعتش کرد و گفت:جناب سروان مانتوی ما رو نفله کردی حالا چه جوری من برم خونه ؟ دیر برسیم دوباره حاجی بیچارمون میکنه امیر شایسته رو توی بغلش گرفت و گفت:عزیزم ببخشید الان میرم یه خوشگلشو برات میخرم کی میخوای بری خانوم؟ شایسته:به مامانم گفتم تا سه و چهار برمیگردم از دست تو کارای دانشگاهمم موند امیر:عیب نداره عزیزم بگو امروز با من بودی فردا برو امیر چاییشو سر کشید و از جاش بلند شد به سمت اتاقش رفت و پیرهن مردونه ی ابیش و کت و شلوار سورمه ایشو پوشید و به سمت پذیرایی برگشت امیر:شایسته جان من الان برمیگردم گلم شایسته:باشه منتظرت میمونم نیم ساعت بعد امیر با غذا و یه پاکت توی دستش برگشت امیر حسین:شایسته جان بیا ناهار گرفتم کوبیده که دوست داری؟ شایسته در حالی که برای کمک به سمتش میومد گفت:اره ممنون غذاشونو دو تایی با هم خوردن حالا بماند که وسط خوردن غذا امیر گاهی هوس لبای شایسته رو میکرد و اونم با رضایت خاطر در اختیارش میزاشت بعد از جمع کردن سفره و خوردن چایی امیر پاکتی رو به سمت شایسته گرفت و گفت:الوعده وفا بفرمایید خانم شایسته با ذوق مانتو رو از توی پاکتش در اورد و چشماش برقی زد فکر میکرد الان امیر یه مانتو مشکی ساده براش میخره ولی یه مانتو با یه رنگ مخلوط کرم و قهوه ای که با وجود زیبایی و مد روز بودن وقتی تنش کرد بدن نما نبود بی اختیار به سمت امیر رفت و بوسه ای روی گونش گذاشت و با شوق گفت:مرسی خیلی قشنگه امیر لبخندی زد و گفت:قابل شما رو نداره شایسته ارایششو پاک کرد و مانتو جدیدش رو پوشید بقایای مانتوی قبلیش رو هم بیرون توی سطل زباله ی شهرداری انداختند و به سمت خونه ی شایسته اینا رفتند امیر قرار بود بره سر کار و شب کار بمونه شایسته رو جلوی در خونه پیاده کرد و هردوشون خوشحال از روز خوبی که باهم داشتند گرم خداحافظی کردند و دلگیر و دلتنگ از جدایی شایسته به سمت خونشون رفت و وقتی که داخل رفت خیال امیر هم راحت شد و به سمت اداره حرکت کرد *******************8 گذشته رها با شنیدن صدای زنگ با همون سر و وضع به سمت در حمله کرد میدونست که امیره تو این چند وقت امیر یه بارم پا تو خونه ش نگذاشته بود درو باز کرد و امیر رو پشت در دید رها:سلام جناب سروان بفرمایید داخل امیر:نه مرسی کاری داشتی زنگ زدی؟ رها:خوب بیا داخل دیگه دلم برات تنگ شده امیر:نه باید برم کار دارم لطف کن دیگه اینجوری نیا جلوی در حالا بعدا با هم میریم بیرون فعلا بای رها خداحافظی زیر لبی کرد و درو با حرص بست نمیدونست دیگه با چه راهی باید این پسر رو رام کنه ؟؟؟؟ امیر اما تو اندیشه ی خودش سخت در این فکر بود که چرا با رها رفت و امد میکنه چرا ولش نمیکنه اون هزار درجه با امیر و خانواده ش فرق داره اخر سرم برای راحت کردن وجدانش و بستن دهن سامان ترحم رو بهونه کرد و با عصبانیت دستی به موهاش کشید رها اما بی خیال امیر تلفنی قرار شب رو با ارش میزاشت امیر توی اتاقش نشسته بود و گذارش عملیات دیروزشو تنظیم میکرد که سامان وارد اتاق شد و با چهره ی خیلی گرفته رو به امیر گفت:باید بریم یه جایی تفتیش داریم امیر:اوکی کجا هست حالا موردش چیه؟ سامان از رفتن مکانش طفره رفتو گفت :بلند شو تو ام داستان از من نپرس امیر حسین متعجب از رفتار سامان اماده شد و با ماشین مخصوص به سمت محل مورد نظر رفتند هرچی به محل نزدیک تر میشدند اعصاب امیر داغون تر میشد با خودش فکر میکرد اینا سمت اینجا برای چی دارن میرن ؟؟؟؟؟؟؟؟ بالاخره رسیدند نه باورش نمیشد الان دقیقا جلوی خونه ی رها بودن با عصبانیت به سمت سامان برگشت و گفت:اینجا چه خبره؟ سامان اروم زیر لب گفت:اروم باش امیر باید خودت از نزدیک یه چیزایی رو ببینی مجبور شدم تو دیونه شدی پسر حرف هیچ کسی تو گوشت فرو نمیره حالا بهتره بره و ببینی رها خانم دقیقا چی کارست امیر :چی میگی تو سامان :برو بالا امیر باور نمیکرد چیزی رو که داشت میدید یا شاید هم دلش نمیخواست که باور کنه رها الان دقیقا تو بغل یه پسری بود و با دیدن اونا سعی کرد پتو رو روی بدنش بکشه امیر بی اختیار دستی به صورتش کشید و بیرون رفت نه نمیتونست باور کنه اون چی برای رها کم گذاشته بود؟بعد اون اتفاق چه از لحاظ روحی و چه مالی همه جوره ساپورتش کرده بود اره الان وقت اعتراف به خودش بود عاشق رها شده بود بی دلیل و بی منطق ولی الان دقیقا فهمیده بود که این احساس فقط یه دوست داشتن احمقانه بوده و بس از اون روز 4 سال گذشته و امیر الان رها رو خیلی وقت بود که ندیده بود و بعد اون احساس احمقانه و زود گذر حالا شایسته وارد زندگیش شده بود درست بود که از اول با زور اومده بود ولی حالا کم کم داشت براش خیلی عزیز میشد دوستش داشت ولی نه زود گذر و بی فکر شایسته هم مسئله ی ازدواجشون رو تا ماه بعد تو خونه مطرح کرد و همه رضایتشونو اعلام کردند البته از قبل هم میدونست اونا میخوان اون زودتر بره امروز پنج شنبه بود و قرار بود ساعت 7 برای خواستگاری خونه ی ریحان اینا برن دیروز کارای دانشگاهشو انجام داده بود و خوشحال بود که میتونست از ترم بعد درسشو ادامه بده به امیر هم خبر داده بود برنامه ی امشب رو و قرار شده بود اونم ساعت 7 جلوی در خونه شون باشه امیر ساعت 6 خودشو به خونه ی حاجی رسوند انگار قلبش برای دیدن شایسته خیلی بی تاپ شده بود شایسته هنوز متفکر توی اتاقش نشسته بود و فکر میکرد که چه لباسی بپوشه که در اتاقش زده شد شایسته میدونست حتما ادم تازه ای باید اومده باشه خونه چون در زده شده بود شایسته:بله؟ امیر حسین:اجازه هست خانم بیام داخل ؟ شایسته ذوق کرد و از ته دل امیر رو تحسین کرد رفتار هاش واقعا تحسین بر انگیز بود با این که توی این اتاق زنش بود و محرم ترین فرد به اون بود بازم اجازه میگرفت شایسته:اره اقا بفرمایید امیر وارد اتاقش شد و به شایسته دست داد و روی تختش نشست شایسته خیره به همسرش نگاه کرد واقعا خوشتیپ شده بود کت و شلوار سورمه ای و بولیز سفیدی تنش بود موهای خوش حالتش طبق فرم همیشگی روی صورتش ریخته بود و با چشمای پر ابهت و مردونش اتاق شایسته رو زیرو رو میکرد نگاهی به شایسته انداخت و گفت:خانم گل من چرا هنوز حاضر نشدی الان میخوایم بریم ها شایسته خودشو لوس کرد و سمتش اومد و دستشو دور گردنش انداخت و گفت:اخه نمیدونم چی بپوشم تو میگی کدوم لباسمو بپوشم ؟ امیر بی قرار نگاهی به چشم های قشنگش کرد و بی اختیار بوسه ی عمیقی از لب هاش گرفت و گفت:هرچی بپوشی بهت میاد شایسته بالاخره تصمیم گرفت مانتو جدیدی که امیر براش خریده بود رو بپوشه با شنیدن صدای حاجی امیر برای ناراحت نکردنش از اتاق شایسته بیرون اومد و به سمت پذیرایی رفت کنار فرزین نشست و مشغول صحبت باهاش شد ساعت 7 بود که به خونه ی ریحان اینا رسیدند و روی مبل نشستند صحبت های اولیه زده شد و هردو طرف کاملا راضی به نظر میرسیدند بعد از توافقات اولیه سمانه خانم مادر ریحان اونو برای اوردن چایی صدا زد شایسته خوب ریحان رو ورانداز کرد هنوز هم خوشگل و جذاب بود قد بلند و هیکل کاملا مانکن چشم های سبز با پوست و ابرو های روشن و لب های کوچیک و قرمز سرشو تکون داد و با خودش فکر کرد واقعا برای فرزین خیلی زیاد بود ریحان چایی ها رو تعارف کرد و با دیدن شایسته لبخند عمیقی بین هردوشون رد و بدل شد و کنار مادرش نشست با اجازه ی بزرگ تر های فرزین و ریحان برای حرف زدن به اتاق ریحان رفتند بالاخره بعد صحبت های نهایی قرار شد توی هفته ی اینده جواب خانواده ی ریحان جواب خودشونو اعلام کنن که البته از الان مثبت بودن تو چهره ی همشون مشهود بود جلوی در خونه فرزین بر خلاف همیشه گرم با امیر خداحافظی کرد چند وقتی بود که حسابی باهاش رفیق شده بود و امیر و شایسته برای دیدن تالار دوست امیر برای فردا ساعت 5 عصر باهم قرار گذاشتند و بعد خداحافظی هرکدوم به سمت خونشون رفتند امیر توی اتاقش دراز کشید و قبل از خواب نگاهی به گوشیش انداخت از طرف شایسته براش اس ام اس اومده بود با کنجکاوی بازش کرد و با دیدن متنش لبخند پر رنگی روی لباش نشست میگن گل نیلوفر برای زنده بودن باید حتما دور یه گل بپیچه گل من اجازه میدی من نیلوفر زندگیت باشم ؟؟ خیلی دوستت دارم امیر هم در جواش نوشت:من بیشتر عزیز دل من مواظب خودت باش شب خواب خوب ببینی خواب منو ببینی شایسته اما تو این مدت کم تمام حسش به امیر عوض شده بود انقدر دوستش داشت که نمیتونست اندازشو بیان کنه به معنی واقعی امیر همه ی زندگی و همه ی دار و ندارش و شده بود امیر رو به سامان کرد و گفت:دیگه سفارش نکنم ها حواست به کارا باشه سامان عصبانی از دست امیر چشماشو تنگ کرد و گفت:خوب شاه داماد دیگه چی؟باور کن به اندازه ی تمام سال های خدمتت این چند وقت تو مرخصی رفتی امیر:خوب چه کنم برادر من دو هفته دیگه عروسیمه هنوز هیچ کاری نکردیم نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:ما رفتیم تا خانمم کلمو نکنده سامان اداشو در اورد و زن ذلیلی هم نثارش کرد و با لبخند بدرقه ش کرد شایسته جلوی در منتظر امیر بود و کلافه نگاهی به ساعتش انداخت و موبایلشو گرفت امیر:سلام جانم عزیزم الان میرسم شایسته:خوب زیر پام جنگل سبز شد بیا دیگه امیر:ببخشید بانو الان سر کوچه ام شایسته تلفن رو قطع کرد و با شوق نگاهی به ماشین امیر انداخت امیر جلوی پاش نگه داشت و اونم سوار شد شایسته:چه عجب بالاخره پیداتون شد امیر:باور کن سر کار کلی کار سرم ریخته بود بیچاره سامان رو انداختم وسط کار خودم در رفتم شایسته:عیب نداره جبران میکنیم بالاخره به تالار مورد نظر رسیدند البته باغ تالار محسوب میشد و اقایون توی باغ بودند و خانم ها داخل ساختمون وسط باغ شایسته با تحسین به محیط اطراف نگاه میکرد یه باغ سر سبز بزرگ با یه استخر مجلل وسطش و حیاط که با انواع چراغ های رنگی تزیین شده بود ساختمون زنونه که خیلی قشنگ تر از بیرون بود یه سفره عقد زیبا و مجلل و سالن شیک و تمیز امیر :چه طوره عزیزم میپسندی؟ شایسته:اره به نظرم بی نظیره امیر:پس ببندیم قرار داد رو ؟ شایسته:اگه مشکلی نیست اره بالاخره بعد چند هفته دویدن و کارا رو راست ریس کردن امروز شایسته از 7:30 صبح توی ارایشگاه بود تا ارایشش رو انجام بدن الان دیگه اخرای کار ارایشگر بود ولی هنوز اجازه ی اینکه خودش رو ببینه رو بهش نداده بودند نرگس. محبوبه . زینب . و شکوفه با تحسین نگاهش میکردند کار ارایشگر بالاخره تموم شد و اجازه داد که شایسته خودش رو توی ایینه ببینه اصلا باور نمیکرد دختر توی ایینه خودش باشه صدای زنگ در نشون از این میداد که امیر دنبالش اومده کلافه و دست پاچه شده بود نمیدونست چرا داره خجالت میکشه شاید هم از ذوق عکس العمل امیر حسین این جوری هیجان زده بود تو حال خودش بود که ارایشگر صداش زد که جلوی در بره زینب و شکوفه شنل رو روی سرش انداختند و محبوبه خانم با چشمای اشک الود ایت الکرسی رو زیر لب زمزمه کرد و به سمتش فوت کرد و نرگس برای دیدن یه دونه پسرش توی لباس دامادی بی طاقت همراه زینب به سمت در دوید و محبوبه و شکوفه اروم اروم در حالی که دست شایسته رو تو دست داشتند اونو به سمت داماد بردند امیر کلافه جلوی در ایستاده بود و با دیدن بانوی سفید پوشی که به سمتش میومد تمام کلافگی و خستگیش از بین رفت و مشتاق و بی قرار دیدن عروسش منتظر اومدنش شد شایسته خیلی دلش میخواست عکس العمل امیر حسین رو ببینه ولی این شنل کاملا جلوی صورتش رو گرفته بود از دست مامانش و شکوفه حسابی کفری شده بود روز عروسی هم دست از سرش بر نمیداشتند اخه الان مگه به جز امیر مرد دیگه ای هم بود تو راهرو که بخواد ببینتش امیر حسین خودشو به شایسته رسوند و دستای ظریفش رو تو دستش گرفت و بی توجه به حضور همه با اشتیاق شنل شایسته رو بالا زد انقدر حرکتش جالب و با نمک بود که از دید فیلمبردار دور نمود از بقیه خواست که داخل برن و تا اون بتونه از همه ی عکس العمل امیر فیلم بگیره امیر شنل شایسته رو بالا نگه داشته بود و مات چهره ش شده بود چشمای دلربای مشکیش درشت تر شده بود و لبای خوش فرمش بزرگ تر از قبل به نظر میرسید با این لباس و ارایش برای امیر دقیقا حکم ملکه ی قلبش رو پیدا کرده بود لبای شایسته بد بهش چشمک میزد خیلی خودشو کنترل کرد که جلوی فیلمبردار سوتی نده در عوض تمام عشق و علاقه شو با بوسیدن پیشونی شایسته بهش منتقل کرد شایسته هم دست امیر رو محکم فشرد و با کمکش به سمت ماشین رفتند توی سالن شایسته از همه ی وقت ها بیشتر به حضور امیر افتخار کرد از اینکه نگاهای پر از حسرت دختر های فامیلشون رو میدید بالاخره امیر و شایسته خواستند که باهم برقصند حتی تصور رقصیدن امیر برای شایسته خنده دار به نظر میرسید با شخصیت که ازش سراغ داشت این کار غیر ممکن میدونست ولی با شروع اهنگ از رقص هماهنگی که امیر باهاش انجام میداد شوک زده شد ارام در گوشش گفت:ای شیطون رقص بلد بودی من خبر نداشتم؟ امیر تای ابروهاشو بالا داد و گفت:میدونستی امشب خیلی جذاب شدی؟ شایسته:وای امیر ترسناک حرف میزنی امیر :اوهوم منم جای تو بودم میترسیدم میخوام یه لقمه ی چپت کنم شایسته:امیر حسین امیر خنده ی کوتاه کرد و گفت:جانم ملکه ی من شب بی نظیری برای دوتاییشون بود و شایسته حالا دیگه از ته دل خوشحال بود که زور پدرش این بار به نفعش تموم شده بود اخر شب بعد یه ماشین سواری جانانه و دست فرمون فوق العاده ی امیر به خونشون رسیدند توی خونه ی عروس هم بساط رقص و اواز حسابی فراهم بود خونه شون یه اپارتمان 84متری دو خواب بود که با سلیقه ی جفتشون جهیزیه ی شایسته رو چیده بودند بالاخره موقع اینکه همه برن شد حاجی جلو اومد و با همون اخم و ابهت همیشگی دست امیر و شایسته رو تو دست هم گذاشت و رو به امیر گفت:مواظبش باش میسپرمش دستت امیر:خیالتون جمع حاج اقا از چشمای بیشتر مراقبشم شایسته اصلا گریه نکرد فقط در جواب اشک های مادرش بوسه ای روی گونه ش گذاشت دلتنگ کسی تو خونه شون نمیشد البته نمیتونست کمی دلتنگیشو نسبت به مادرش پنهان کنه ولی قسم خورده بود امشب یه قطره اشک هم نریزه مگه اونا به زور بیرونش نکرده بودند با علی اقا و نرگس خانم هم خداحافظی کردند و زینب طبق معمول شیطنتش گل کرد و کنار گوشش گفت:خوش بگذره فردا میام برام تعریف کن مو به مو شایسته اخم غلیطی تحویلش داد و پررویی زیر لب گفت و زینب در حالی که چشمک میزد و ریز میخندید بیرون رفت بالاخره خونه خالی از همه شد و امیر شایسته تنها موندند در واقع اولین باری بود که شب کنار هم میبودند شایسته خسته روی تخت نشست و کفشای پاشنه بلندشو در اورد تا پاش کمی استراحت کنه امیر هم حوله و لباساشو برداشت تا حموم بره حموم رفت و برگشت و کنار شایسته نشست و کمکش کرد تا موهاشو باز کنه و رو به شایسته گفت:عزیزم برو حموم بیا استراحت کن شایسته مبهوت از درخواست امیر حموم رفت و لباس خواب قرمزشو که خیلی بهش میومد رو پوشید و کنار امیر نشست امیر ساعدشو روی سرش گذاشته بود و حرفی نمیزد شایسته ناراحت از رفتار امیر و متعجب موهای بلندشو سعی کرد که با سشوار خشک کنه در حال جنگیدن با موهای بلندش بود و زیر لب غر میزد که بره زودتر کوتاهش کنه که صدای بم امیر رو کنار گوشش شنید در حالی که موهاشو نوازش میکرد گفت:حق نداری یک سانت کوتاهشون کنی من عاشقشونم و در حالی که سرشو لای موهای شایسته فرو میکرد نفس عمیقی کشید شایسته خندون سرشو عقب اورد و گفت:امیر قلقلکم میاد امیر شایسته رو با یه حرکت تو بغلش گرفت و در حالی که زیر گلوشو میبوسید پرسید:عزیز من که خسته نیست؟ شایسته:نه زیاد امیر:اگه خسته ای من هیچ کاری نمیکنم و بریم بخوابیم شایسته عاشق این خوداری های امیر بود اون اصلا مرد شهوت پرستی نبود و حاظر بود از حسش بگذره ولی شایسته با رضایت کنارش باشه در حالی که با موهای خیس امیر بازی میکرد گفت:نه خوبم امیر اوهومی گفت و توی یه حرکت رو تخت پرتش کرد و محکم لباشو روی لباش گذاشت و بعد چند دقیقه انگار به ارامش رسید نفس عمیقی کشید و با مزه گفت :اخی راحت شدم دلم از سر شب داشت ضعف میرفت ودرحالی که کنار گوش شایسته حرف های عاشقونه میزد کارشم رو هم انجام داد و شایسته راضی از با اون بودن خودشو کامل در اختیار امیر حسینش گذاشت صبح با نوازش های اروم امیر حسین چشماشو باز کرد برعکس بقیه درد زیادی نداشت ولی خوب چه میشد کرد اصولا ناز کردن تو ذاتش بود شایسته اخم ظریفی به ابروهاش داد و ناله ی خفیفی زیر لب کرد امیر با دستپاچگی روی صورت شایسته خم شد و گفت :چیه عزیزم درد داری ؟بلند شو گلم واست صبحونه بیارم شایسته دوباره اخمی کرد و گفت:نه میخوام برم حموم امیر:باشه قربونت برم منم باید برم سرکار بیا باهم صبحونه بخوریم شایسته:امیر من و تو هنوز ماه عسل نرفتیم تو میخوای بری سرکار؟ امیر:خوب خانمم چی کار کنم باور کن دیگه نمیتونم برم مرخصی اخراجم میکنن بدبخت میشیم ها شایسته با اخم لباشو جمع کرد و به سمت حموم رفت و دوش گرفت کنار امیر صبحونه ی کاملی خوردند و امیر با عذر خواهی فراوون راهی سر کارش شد یک هفته ای از ازدواجشون میگذشت و امیر هر روز سر کارش میرفت و شایسته هم بی حوصله تو خونه میموند و با تلویزیون خودشو سرگرم میکرد روز دوشنبه بود شایسته بی حوصله و بدخلق دور خودش چرخید نمیدونست باید چی کار کنه ناخود اگاه یاد رها افتاد وای چند وقت بود ازش بی خبر بود؟ حتی برای عروسی هم از ترس سرزنش خانواده ش به خاطر حجاب نافرم رها دعوتش نکرده بود بشکنی زد و با خودش فکر کرد که امیر که گفت تا بعد الظهر نمیام منم که بی کارم برم یه سر بهش بزنم به سمت کمد لباساش رفت و مانتو سفید و شلوار کتون کرمشو پوشید روسری ساتن کرمشو رو هم شل رو سرش انداخت بی ترس و محابا از هیچ کسی ارایش نسبتا زیادی رو هم رو صورتش پیاده کرد بالاخره عروس بود و اینو حق خودش میدونست که خوش تیپ بیرون بره کیف و کفش کرم ستش رو برداشت و از در خونه بیرون زد امیر سوئیچ ماشین رو خونه گذاشته بود و خودش با سامان که دنبالش اومده بود رفت شایسته سوار ماشین شد و خودشو به خونه ی رها رسوند با شوق زنگ خونشو فشرد و صدای همیشه پر از عشوه ی رها تو گوشش پیچید:جانم بفرمایید شایسته:سلام رهایی منم شایسته باز کن درو رها:سلام بی معرفت کجایی تو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بیا بالا شایسته سوئیچ ماشین رو تو دستش گرفت طوری که رها ببینتش انگار میخواست عقده ی این چند وقت حسرت خوردن به زندگی رها رو حسابی خالی کنه رها جلوی در انتظارشو میکشید طبق معمول تاپ و شلوارکی تنش بود و موهای هایلات شده رو رو شونه هاش ازاد ریخته بود رها:سلام عوضی کجایی تو میدونی چقدر به موبایلت زنگ زدم شایسته به سمتش رفت و بعد از سلام و احوال پرسی و روبوسی گفت:شرمنده خیلی درگیر کارام شده بودم و برای نشون دادن موهای بلندش که با رنگ عسلی زیبایی دو چندانی به چهره ش داد بود روسریشو از سرش در اورد و تکونی به موهای بلندش داد رها:اوه افرین خانم خانما چه خوشگل کردی موهاتو ؟ماشین هم که خریدی بابا چه کردی انقدر عوض شدی ؟ شایسته:خوب دیگه ادم عوض میشه گلم رها با شک نگاهش کرد و گفت:شوهر کردی کلک؟ شایسته خنده ی ریزی کرد و گفت:اره از کجا فهمیدی؟ رها ناباورانه نگاهش کرد و گفت:داری دروغ میگی ؟پس بالاخره دم به تله دادی شیطون و به سمتش اومد و بعد یه بوس گنده از گونه ی رها شروع به پرس و جو راجبع به شوهرش کرد رها با دلشوره به حرفاش گوش میداد نشونی هایی که میداد خیلی شبیه امیر حسین بود با ترس رو به شایسته گفت:حالا عکس اقاتونم داری ببینم ؟ شایسته با غرور کیف پولشو باز کرد و به سمت رها گرفت رها نگاهش که به عکس امیر افتاد احساس کرد خون توی بدنش یخ زد فشارش به صفر رسید و زل زد به عکس با خودش فکر میکرد:نه این امکان نداره چطوری امیر حاضر شده بود با شایسته ازدواج کنه؟ اخه این دختر چی داره که تونسته امیر حسین صدرایی رو مال خود کنه؟ نمیتونست علاقه شو به امیر انکار کنه با وجود اون اتفاق 4 سال پیش و بهم خوردن رابطه ش با امیر هیچ کسی رو به اندازه ی اون خوب پیدا نکرده بود شایسته با تعجب به صورت میخ شده ی رها نگاهی انداخت و با اخم غلیظ و لحن مصنوعی شوخی کیفو از دست رها قاپید و گفت:چیه بابا شوهرمو قورت دادی رها سعی کرد عادی باشه و گفت:راستش چهره ش خیلی اشناس داشتم فکر میکردم کجا دیدمش شایسته:گفتم که گشته شاید تو میدون ونک دیدیش رها لابدی گفت و برای ریختن چایی به سمت اشپزخونه رفت چند مشت اب خنک تو صورتش ریخت تا حالش جا بیاد هنوز هضم این مسئله که مرد رویاهاش نصیب یکی از بهترین دوستاش شده بود براش سخت بود و با خودش عهد کرد که تا اخر ماجرا رو بفهمه کلی حرف راجبع به عروسی و مراسم و مسائل دیگه زدند و شایسته فارغ از دل پر درد رها از لذت ها و خوشی هاش کنار امیر میگفت انقدر به حرف افتاده بودند که گذر زمان رو اصلا حس نکردن نگاه خندون شایسته به ساعت قفل شد و با دیدن 8 مثل فنر از جاش پرید با استرس ضربه ای به صورتش زد و گفت:وای رهایی من باید برم الان امیر حتما از نگرانی دق کرده گوشیمم که شارژ تموم کرده کاری نداری عزیز رها با حسرت نگاهش کرد حق اون بود که الان کنار امیر باشه رها:نه عزیزم بازم بهم سر بزن شایسته:دیگه نوبت تو بیای خونم فعلا خداحافظ رها هم جوابش رو زیر لب داد و به داخل خونه برگشت و به اتاقش پناه برد شایسته هم با سرعت به سمت ماشین رفت و به سمت خونه حرکت کرد پشت چراغ قرمز پژو پارسی که 4 تا اراذل سوارش بودند کنارش ایستاد پسر ها انواع و اقسام متلک ها رو بارش کردند و شایسته بی توجه به حرفاشون پاشو روی گاز گذاشت ولی انگار اونا قصد تموم کردن ماجرا رو نداشتند و مثل سایه دنبالش بودند نزدیک ساعت 9 بود ولی شایسته جرات نداشت سمت خونه بره ولی با دیدن ماشین گشتی که به هردوشون ایست داد قلبش تقریبا وایستاد سامان رو دید که به سمت ماشین پسرا رفت و امیر حسین هم بی خبر از همه جا به ماشین اون نزدیک شد و با دیدن شایسته تقریبا کپ کرد شایسته هم از دیدن امیر تو اون هیبت همیشه پر ابهت و جذاب هم خوشحال شد و هم از ترس تقریبا نزدیک بود که خودشو خیس کنه مخصوصا با دیدن اخم فوق غلیظ صورت امیر حسین امیر در حالی که دست هاشو مشت کرده بود تا بتونه خودشو کنترل کنه نگاهی به چهره ی غرق در ارایش شایسته کرد نگاهش چرخید و روی مانتوی بدن نماش ثابت موند دندوناش به هم سایید و سعی کرد جلوی سرباز های همراهشون و سامان ابرو ریزی نکنه نمیتونست قبول کنه این وضع شایسته رو دیگه بحث یه موضوع ساده و یه رابطه ی قابل برگشت نبود این دختر الان زنش بود همه چیزش بود نمیتونست دیگه ولش کنه این رفتار ها و بی پرواییش هم عجیب داشت ازارش میداد امیر حسین زیر لب غرید : کجا بودی این وقت شب ؟چرا این گوشی لعنتیت خاموش بود شایسته با تته پته گفت:خونه ی دوستم بودم امیر سعی کرد دادشو خفه کنه و با صدای اروم ولی پر از خشمش گفت:تا 8 شب ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟با این وضع شایسته سرشو پایین انداخت و زیر لب گفت:ببخشید متوجه ساعت نشده بودم تو همین حال بودند که موتوری بهشون نزدیک شد و پسر پشت سر راننده رو به امیر حسین با لحن زننده ای گفت:جناب سروان کوتاه بیا انقدر خانم رو اذیت نکن بابا شما هم گیر دادید به حجاب ها ما وساطت بکنیم کوتاه میای؟ امیر دیگه نتونست خوداری کنه و مشت محکمی حواله ی صورت کرد و با داد رو به شایسته گفت که بره خونه شایسته اما انگار با قدرت حرکت نداشت سامان و سرباز ها به سمت امیر اومدند تا بتونن از مرد جداش کنه امیر حسین از جاش بلند شد و رو به سامان گفت:من با خانمم میرم تو بچه ها رو ببر سامان با چشمای گشاد شده نگاهی به امیر انداخت و سرباز ها و بقیه رو از سمت ماشین عقب برد و رو به امیر گفت:برو خیالت جمع من به حساب همشون میرسم امیر سوار ماشین شد و با تحکم رو به شایسته گفت:برو شایسته اما هنوز بی حس بود اصلا دلش نمیخواست امیر رو ناراحت کنه ولی این کارو کرده بود و الان با یه کوه اتش فشان طرف بود با ضربه ی محکم امیر به فرمون به خودش اومد و به سمت خونه راه افتاد تا خونه حرفی نزدند وارد خونه که شدند امیر خودشو روی مبل ولو کرد و سعی کرد با فشار دادن شقیقه هاش از درد سرش کم کنه شایسته اما مات و خشک زده وسط سالن رو به روی امیر ایستاده بود واقعا طاقت دیدن این حالشو نداشت با صدای داد امیر به خودش اومد امیر از جاش بلند شد و سمتش اومد با عصبانیت نگاهی به شایسته انداخت و بازوهاشو تو دستش گرفت و محکم فشار داد تا حدی که اخ شایسته رو بلند کرد امیر:عروسی قرار بود بری ؟ شایسته:امیر دستم درد گرفت خواهش میکنم امیر:لعنت به من شایسته رو ول کرد و به سمت اتاق پناه برد و شایسته فقط صدای مشت های سنگین امیر رو که به دیوار میکوبید رو میشنید با چشمای گریون خودشو به پشت در اتاق رسوند امیر باید اونو میزد نه دست خودشو داغون میکرد ولی تو ذات این ادم دست بلند کردن رو زن گناه کبیره بود میدونست ایراد از اونه میدونست بهش قول داده بود که طبق خواسته ی اون باشه حالش از خودش بهم خورد از ازادی که امیر بهش داده بود سوءاستفاده کرده بود دستشو به در اتاق کشید دلش اغوش امن امیر رو میخواست و درو کوبید و با التماس رو اسم امیر رو صدا کرد شایسته:امیر حسین بیا بیرون باهم حرف بزنیم من غلط کردم خواهش میکنم امیر اما مثل بچه کوچولو ها پشت در اتاق نشسته بود و سرشو روی پاش گذاشته بود دیگه واقعا کم اورده بود شایسته رو دوست داشت ولی تحمل این کاراشو نداشت یه بار تو زندگی رکب خورده بود بس بود عذاب کشیدن دلش یه زندگی امن رو میخواست تحمل التماس های پر از غم شایسته رو نداشت دلش نمیخواست شریک زندگیشو خورد کنه درسته اون این کارو کرده بود ولی روحیه ی امیر خیلی با این کارا متضاد بود با تردید از جاش بلند شد و درو باز کرد و به چشمای قشنگ شایسته که با این رگه های اشک جذاب تر شده بود نگاه کرد شایسته هق هق کنان به صورت درهم امیر نگاه کرد امیر حسین دستشو بالا برد و شایسته از ترس چشماشو بست و خودشو عقب کشید نمیخواست باور کنه امیر حسینش بخواد مثل مردای دیگه زور و قدرت بازوشو نشونش بده ولی تو یه لحظه خودشو تو بغل شوهرش دید امیر اروم موهاشو نوازش میکرد و سعی میکرد ارومش کنه شایسته که از این همه گذشت و بزرگواری امیر از خودش بدش اومده بود هق هق ش ازاد شد و اشک هاش پیرهن مردونه ی امیر رو خیس کرده بود امیر:گریه نکن خواهش میکنم اروم باش شایسته:امیر ببخشید من نمیخواستم تو رو عذاب بدم امیر اهی کشید و گفت:ولی این کارو کردی سامان مثل برادرم بود و از ماشین همه رو دور کرد من تحمل ندارم یکی مثل اون مردک عوضی به ناموس من زن من همه چیز من نگاه کنه شایسته:قول میدم دیگه اذیتت نکنم امیر حرفی نزد و به رو به روش خیره شد و اجازه داد شایسته توی اغوشش اروم بگیره چون معتقد بود اگه همسرش اغوش اونو نداشته باشه به یه اغوش غریبه برای ارامشش پناه میبره اون شب کنار هم خوابیدند چون شایسته کاملا میدونست که امیر اصلا دوست نداره تحت هیچ شرایطی اون جدا ازش بخوابه حتی اگه از هم در حد المپیک دلخور باشند صبح امیر با سردرد از خواب بلند شد و نگاهش به شایسته افتاد که خودشو از سرما جمع کرده بود لبخند نصف نیمه ای زد و پتو رو روش کشید و بی اختیار گونشو بوسید و برای رفتن به سرکار اماده شد میدونست شایسته ذاتا این نبود نیست ولی تحت زور و اجبار خانواده ش اینجوری شده کاراش از حد معمولی هم بیشتر بود سرس تکون داد و از خونه بیرون زد شایسته با صدای تلفن از جاش پرید و نگاهی به ساعتش انداخت ای بابا چقدر خوابیده بود ساعت 10 بود میدونست امیر حتما امروز زودتر میاد چون دیشب گشت بود سریع از جاش بلند شد و جواب تلفن رو داد مادرش بود و گفت که خانواده ی ریحان جواب مثبت رو دادند و پنج شنبه ی هفته ی اینده مراسم عقدشون بود شایسته با اخم تلفن رو قطع کرد و دلش به حال ریحان سوخت که گول ظاهر فرزین و خانوادشو خورده بود بی خیال خانواده ش با خودش فکر کرد ناهار چی درست کنه بالاخره تصمیم گرفت قرمه سبزی درست کنه چون امیر خیلی دوست داشت غذاشو بار گذاشت و یه سر حمام رفت تاپ و شلوارک صورتیشو پوشید و موهاشو مرتب کرد و ارایش ملیح صورتی هم کرد و منتظر اومدن امیر شد که تلفن زنگ خورد تلفن رو جواب داد نرگس خانم بود و برای شام شب دعوتشون کرد شایسته هم با خوشرویی دعوتشون رو پذیرفت و به انتظار امیر جلوی تلویزیون نشست ساعت حدود 3 بود که امیر اومد شایسته با خوشرویی خودشو بهش رسوند و با پا بلندی به خاطر قد بلند امیر بوسه ای روی گونه ش گذاشت و بهش خسته نباشیدی گفت امیر هم با لبخند نگاهی به شایسته که دلربا به نظر میرسید انداخت و با لحن شوخی گفت:خوشگل کردی ها میخورمت ها شایسته با ناز مخصوص به خودش گفت: بیا اول ناهارتو بخور بعد به من هم میرسه امیر لب محکمی ازش گرفت و شیطونکی زیر لب گفت و برای تعویض لباسش به سمت اتاقش رفت شایسته با سلیقه میز رو چید و کنار امیر که دائما از دستپختش تعریف میکرد با اشتها غذا خوردند و بعد غذا چایی اوردو قضیه جواب مثبت ریحان و دعوت امشب رو به امیر گفت ساعت حدود 4 بود که امیر همون جا روی کاناپه از خستگی خوابش برد و شایسته پتویی روش انداخت و خودش برای رفتن به خونه ی امیر اینا اماده شد مانتو سبزشو پوشید و روسری ست همراهشو لبنانی بست و ارایش خیلی مختصری رو هم انجام داد چادرش رو برداشت و منتظر امیر حسین که داشت حاضر میشد شد با رضایت خاطر نگاهی به ایینه کرد الان هم خوشتیپ بود و هم حجابش اون چیزی بود که امیر میخواست امیر هم تیشرت ابیشو به همراه جین ابیش پوشید و به سمت پذیرایی اومد و همون جوری که سرش پایین بود و کفشاشو پاش میکرد شایسته رو صدا زد شایسته سمتش اومد و امیر با دیدنش لبخند پررنگی روی صورتش اومد و بی اختیار گفت:چقدر ناز شدی روسری لبنانی خیلی بهت میاد شایسته:نظر لطفتونه اقا امیر کفشاشو در اورد و به سمت شایسته اومد و چادرشو از دستش گرفت و روی دسته ی مبل گذاشت و گفت:نیازی نیست زوری و به خاطر من و خانواده م سرت کنی قرار شد هر وقت خودت بهش ایمان پیدا کردی و دوستش داشتی از صمیم قلب سرت کنی شایسته:اخه جلوی مامانت اینا بده امیر:بدتر ریا کاری که تو میخوای بکنی خودت باش خود واقعی ایت دیگه حرفی نزدند و به سمت خونه ی امیر اینا راه افتادند نرگس خانم زینب و علی اقا خوشحال از دیدن اونا سلام و احوال پرسی گرمی باهاشون کردند و همه روی مبل نشستند زینب و شایسته در حال صحبت در مورد پسری بودند که جدیدا تو دانشگاه از زینب اجازه خواسته بود که برای خواستگاری بیان و شایسته با اشتیاق به حرف های زینب که با اب و تاپ و گاهی لحن شوخی بود گوش میداد علی اقا که همه رو سرگرم دید سمت اتاقش رفت و امیر حسین رو هم صدا زد و ازش خواست برای اینکه یه نگاهی به کامپیوترش بکنه به اتاقش بره امیر حسین همون طور که سیبش رو گاز میزد وارد اتاق علی اقا شد و گفت:جانم بابا باز کجاش خراب شده؟ علی اقا لبخندی زد و گفت :سی دی نشون نمیده ولی حالا کار مهم تری باهات دارم که دلم نخواست جلوی زنت بگم بیا بشین امیر همون طور که بی خیال سیبش رو گاز میزد و گفت:جان بگو علی اقا چکی رو به امیر نشون داد و با جدیت گفت:این قرض من به پدر زنته جورش کردم امیر با تعجب نگاهش کرد و بی اختیار گفت :اون همه پول رو از کجا اوردید؟ علی اقا لبخند زد و گفت: زمین لواسونو بالاخره به قیمت دلخواه فروختم امیر وا رفت و گفت:ولی بابا اون زمین ارثیه ی پدریتون بود و کلی دوستش داشتید علی اقا:اره پسرم تا زمانی دوستش داشتم که مقروض به مردم نبودم ولی به هر حال باید قرض مردم رو بدیم و مهم تر از همه اینکه نمیخوام خدایی نکرده منت پدر زنت رو سرت باشه امیر تو فکر عمیقی فرو رفت باباش نمیدونست که حاجی باهاش سر شایسته معامله کرده بود حالا پول جور شده بود و امیر دیگه مجبور نبود کنار شایسته بمونه حالا دیگه سایه ی واژه ی اجبار از زندگیش کم شده بود یاد حرف حاجی افتاد که بهش با نیش خند و کنایه بهش گفته بود هر وقت تونستند قرضو پس بدن در صورت خواست امیر حسین معامله ی بین اونو و حاجی هم بهم میخوره امیر : بابا من نمیبرم بهش بدم خودتون ببرید علی اقا دستی به شونه های پسرش که نمیدونست چرا خمیده شدن گذاشت و گفت:نیازی نیست تو ببری فقط خواستم خیالت رو جمع کنم امیر با فکری مشغول به سمت کامپیوتر رفت تا ببینه چش شده علی اقا:چی شده امیر حسین چرا ناراحت شدی؟ امیر:ناراحت نیستم بابا الان ولش کن این کامپیوتر قراضه رو بیا بریم زنت یه شب اومده خونه ما به دلش نیاد امیر :بریم اقا جون باید یه قطعه بخرم یه شب میام درستش میکنم علی اقا:خدا خیرت بده پسر امیر همراه علی اقا به سمت پذیرایی اومدند نگاه امیر بی اختیار روی شایسته زوم شد که بی خبر از همه جا زیر زیرکی با زینب میگفت و میخندید و شایسته هم بی خبر از اتفاقات پیش اومده از طرف نرگس خانم و زینب مامور شده بود که قضیه ی خواستگاری زینب رو به امیر بگه امیر به شایسته نگاه کرد و اهی کشید و با خودش فکر کرد که کاش این پول زودتر جور شده بود خودشم نمیدونست چه حسی داشت احساس میکرد اگه بعد عقدشون این اتفاق افتاده بود میزد زیر همه چیز ولی یه چیزی ته وجودش فریاد زد و این کاره نیستی شایسته با دیدن امیر لبخندی زد و دوباره مشغول صحبت با زینب شد لبخندش تا ته دل امیر حسین رو سوزوند و بی قرار شایسته رو نگاه کرد انگار قرار بود از دست بدتش زینب و شایسته برای فردا بعد الظهر قرار گذاشتند که برای عقد فرزین برن بازار خرید شامشونو خوردند و برای رفتن اماده شدند شایسته و امیر از همه خداحافظی کردند و به سمت خونه راه افتادند ************************8 رها روی تختش دراز کشیده بود و روی اخرین و تنها یادگاری امیر دست میکشید و بی اختیار اشکش جاری شد با خودش زمزمه کرد :امیر حسین صدرایی سهم تو از این دنیا خیلی بیشتر از شایسته ی نفیسیه اره اگه منم مثل اون خانواده ی درست و حسابی داشتم الان به جای اون کنار تو بودم صدای امیر توی سرش اکو شد گناه خودتو گردن افراد دیگه ننداز رها یه ذره از لیوان مشروب کنار تختش رو سر کشید با خنده به بلند بلند حرف زدن با خودش ادامه داد و گفت:امیر حسین تو همیشه پدر داشتی مادر داشتی هرکدومشون هم بهترینن ولی من هیچ چیزی نداشتم پس تو حق نداری توبیخم کنی لیوان مشروبشو کامل سر کشید و تصمیم گرفت فردا یه سر به خونه ی شایسته بزنه نگاه امیر به شایسته که در حال شونه زدن موهاش بود میخ شد از خودش و تردیدی که برای چند لحظه سراغش اومده بود بدش اومدحتی فکر ترک شایسته رو هم خیانت میدونست شایسته زنش بود و برای همیشه هم میموند و احساسش الان به اون اصلا حس زمان عقدشون نبود شایسته موهاش بلندشو شونه زد و کنار امیر حسین دراز کشید شایسته:حوصله داری یه چیزی بهت بگم؟ امیر دستشو دور گردن شایسته انداخت و گفت:اره عزیزم بگو شایسته:برای زینب خواستگار اومده امیر اخم ظریفی به ابروهاش داد و گفت:کی هست طرف؟اصلا کی جرات کرده و خودشو در حد زینب ما دونسته پا جلو گذاشته ؟ با این حرفش یه چیزی درون شایسته شکست یاد برادرای خودش افتاد که علنا بهش گفته بودند که بره خدا رو شکر کنه که امیر حسین اومده و میخواد باهاش ازدواج کنه مگه اون از زینب چی کم تر داشت ؟ نگاهش به امیر افتاد که با شیطنت دستشو جلوی چشمش تکون میداد امیر:کجایی بانو ؟ شایسته:ها؟؟هیچی طرف هم دانشگاهیشه و این ترم درسش تموم میشه حالا قراره اگه شما و خانواده ی محترم اجازه بدید بیان خواستگاری امیر:حالا بیان ببینیم اصلا چه جور ادمایی هستن شایسته لبخندی زد و حرفی نزد و تو فکر فرو رفت امیر هم برای رهایی از این سردرد لعنتی قرص خواب اوری خورده بود و بعد از کم تر از چند دقیقه تو بغل شایسته خوابش برد صبح رها به گوشی شایسته اس ام اس داده بود که میخواد بیاد پیشش شایسته هم وسایل پذیرایی رو به بهترین نحو اماده کرده بود و با پوشیدن لباس قشنگی و رسیدن به خودش منتظر اومدنش شد رها از ماشین پیاده شد و عینک افتابیشو برداشت و به نمای خونه نگاهی انداخت خیلی دوست داشت زودتر خونشونو ببینه به همین خاطر زنگو فشار داد شایسته هم با خوشرویی درو باز کرد و جلوی در انتظارشو کشید بعد احوال پرسی و روبوسی رها گل و شیرینی رو به دست شایسته داد و روی مبل نشست و نگاهشو به خونه انداخت رها:چقدر خونتون قشنگ و با سلیقه چیده شده شایسته در حالی که چایی و شیرینی رو اماده میکرد گفت:ممنون نظر لطفته بیشترش سلیقه ی امیر حسینمه رها فکش منقبض شد و اتیش انتقامش شعله ور تر دلش نمیخواست شایسته این طوری امیر رو خطاب کنه رها:بیا بشین دختر اومدم خودتو ببینم عکس های عروسیتم بیار ببینم شایسته چایی و شیرینی رو جلوش گذاشت و برای اوردن البوم به سمت اتاق خوابشون رفت البوم رو جلوی رها گرفت و خودش هم کنارش نشست رها با دیدن عکس های شایسته تو بغل امیر هر لحظه بغضش بزرگتر میشد تموم این زندگی و این مرد فوق العاده رو حق خودش میدونست نه اون تو حین دیدن عکس ها عکس یه نفر حسابی توجهشو جلب کرد انگار اصلا باور نداشت چیزی رو که میبینه برای همین بی اختیار گفت:این کیه؟ شایسته بی توجه به حیرت رها شروع به معرفی اعضای خانواده ش کرد اما ذهن رها فقط حول اون ادم میچرخید چند وقت پیش تو یکی از مهمونی های کله گنده ها دیده بودتش و طرف هم خیلی دنبال رها بود و کلی هم پیغام داده بود که ازش خوشش اومده تو یه لحظه افکار شیطانی مثل برق و باد از ذهنش گذشت باید می فهمید امیر چرا با شایسته ازدواج کرده؟باید دلیلشو میفهمید دو ساعتی پیش شایسته موند و حرص خورد شایسته با اب و تاپ از امیر و رفتار خوبش تعریف کرد و رها هر لحظه عصبانی تر و اتیش انتقامش تند تر میشد دیگه نتونست تحمل کنه از جاش بلند شد و به ساعتش نگاهی انداخت و گفت:خوب شایسته جان من دیگه باید برم شایسته:کجا عزیزم تازه اومدی که؟ رها:فدات بشم عزیزم کار واجب دارم باید برم شایسته:باشه عزیزم بازم بهم سر بزن گلی رها:در حالی که کفشش رو پاش میکرد با اینکه از حسادت داشت میترکید ولی مجبور بود این جمله ی رو که هیچ رغبتی به بیانش نداشت رو بیان کنه خوشبخت بشی عزیزم خداحافظ شایسته:مرسی گلم خداحافظت باشه رها برای اجرای نقشه ش احساس بی تابی میکرد و پاشو روی گاز گذاشت و رفت شایسته هم اماده شد که با زینب برای خرید برن بیرون به احترام حضور زینب و بیشتر برای خاطر امیر حسین چون میدونست امروز تو ونک گشته چادرشو پوشید حالا که امیر حسین انقدر با احترام با هاش برخورد میکرد و منطقی خواسته شو بیان کرده بود واقعا بی منطقی بود که شایسته بخواد باهاش لج کنه حالا با دیدن اون چهره ی عبوس و خشن که با ابهت کنار ماشین گشت وایستاده بود دیگه نمیترسید و برعکس خوب میدونست زیر این چهره ی خشن چه دل مهربون قایم شده نتونست عشق و محبتش رو نگه داره و تمومشو توی یه لبخند از ته دل ریخت و نثار نگاه مشتاق امیر حسین کرد امیر هم با دیدن شایسته توی اون شرایط و اون لبخند نتونست پاسخشو نده و لبخند پررنگ تری با تکون دادن سر بهش هدیه کرد خرید شون رو انجام دادند و شایسته با اعلام خبر موافقت امیر برای اومدن خواستگار ها شادی رو توی چشمای زینب دید و با رضایت به سمت خونه برگشت و شام مختصری گذاشت و منتظر اومدن امیر شد امیر هم خسته از کار روزمره دلش برای فضای اروم خونه ش پر میکشید هیچ وقت فکر نمیکرد کنار شایسته انقدر با ارامش زندگی کنه ولی خوب دلش گاهی از این همه ارامش میلرزید که نکنه پشت اون طوفان های سهمگینی تو راه باشه وارد خونه که شد بی اختیار شایسته رو بغل کرد و محکم فشارش داد و از ته دل لباشو بوسید ولی بوی عطر اشنایی باعث شد از شایسته جدا بشه شایسته:چیه اقا امیر محبتت قلمبه شده؟ امیر در حالی که هنوز گیچ پیدا کردن عطر بود گفت:ما همیشه به شما ارادت داریم خانم بعد هم برای خلاصی از هر چیزی که اونو یاد گذشته مینداخت پنچره رو باز گذاشت تا بو از بین بره شامنشونو با خوشحالی و خوبی خوردند و امیر نمیدونست امشب چرا انقدر مشتاق شایسته شده شایسته هم که از دل امیر خوب خبر داشت کنارش روی تخت خوابید و خودشو در اختیار همسرش قرار داشت و شبی توام با خوبی رو گذروندند نزدیک نماز صبح امیر از خواب بلند شد و بعد از دوش گرفتند و نماز خوندنش شروع به خوندن سوره یس کرد میخواست برای خوشی هاش هم خداوند رو یاد کنه نه فقط زمان ناخوشی به درگاهش متوسل بشه این ارامش گمشده بعد چهار سال بهش برگشته بود و در نظر امیر سجده ی شکر داشت شایسته از خواب پردید و با دیدن امیر که خالصانه و بدون هیچ چشمداشتی و این که کسی اونو ببینه و تحسینش بکنه توی حالت عرفانی خودش فرو رفته بود یه حال عجیبی پیدا کرد امیر انگار نور هدایتش شده بود تازه فهمید چقدر از خدا دور شده و فقط زمان بدبختی ها گله گذاری پیش خدا میبرد و با خودش اعتراف کرد که چه بنده ی ناشکری بوده که برای وجود امیر شاکر خالقش نبوده چون وقت تنگ بود تیمم کرد و جانماز سفید و چادر سفید نمازشو سرش انداخت و پست سر امیر برای خوندن نمازش ایستاد رها تلفنی با ساسان صحبت کرد و خواستار قرار با فرد مورد نظر شد ساسان:رها خوب فکراتو کردی ؟این یارو با کسی شوخی نداره ها اگه بخوای دورش بزنی دودمانت به باد میده ها رها:اگه بخوام سوگلیش بمونم چی؟ ساسان:اها ایولا این شد اون وقت هم نون تو توی روغنه هم من از بغل تو منم به یه نون و نوایی میرسم رها پوزخندی زد و گفت:باشه بابا تو هم که همیشه لاشخور باش سهم جنابعالی هم محفوظه ساسان:ترش نکن دختر طرف بدجوری خاطر خواهته حاضره بخاطرت همه کار بکنه رها لبخند زد و گفت:اوکی پس فردا راس ساعت 5 عصر تو همون کافی شاپ همیشگی قرار بزار ساسان :اوکی بای رها تلفن رو قطع کرد و به کاری که قرار بود انجام بده فکر کرد وارد بازی خطرناکی داشت شروع میکرد ولی اون توی زندگی همه چیزشو باخته بود و دیگه چیزی برای از دست دادن و ترسیدن نداشت نمیدونست چرا یاد امیر حسین یه لحظه هم تنهاش نمیزاشت بی اختیار یاد 4 سال قبل و اون شب افتاد طبق معمول چهار شنبه شب ها با ارش قرار داشت چند بار از ساکنین ساختمون طعنه شنیده بود ولی بی محل از کنارشون گذشته بود و علنا اعلام کرده بود 4 دیواری و اختیاری اون شب با ارش بود که در خونه زده شد از چشمی در با دیدن پلیس ها بی خیال شونه ای بالا انداخت و پیش ارش برگشت با اینکه ترسیده بود ولی نمیخواست جلوی ارش کم بیاره و بهش گفت که بی خیال همه به کارش ادامه بده صد البته که تو حال طبیعی خودشون نبودند و اون همه مشروبی که خورده بودن کار دستشون داده بود تو حال خودشون بودند که رها چشمای نیمه خمارشو باز کرد و با تعجب امیر رو در حالی که فکش منقبض شده بود و دست هاش مشت شده جلوی در دید خنده ی بلندی سر داد احساس کرد داره توهم میزه ولی وقتی ارش سریع از جاش بلند شد و سعی کرد از اون وضعیت در بیاد تازه فهمید نه انگار واقعا خود امیر حسین اونجا بود یاداوری این خاطرات زجرش میداد دلش میخواست خودشو خوشبخت جلوه بده ولی نمیشد اون هیچی نداشت دیگه نتونست تحمل کنه و بخواد به خودش دروغ بگه دستشو روی صورتش گذاشت و از ته دلش گریه کرد اره اون تنها بود تنهای تنها******************دو ماه بعد عقد کنون ریحان و فرزین هم با تجملات زیاد خودش تموم شد چیزی که واقعا شایسته رو ازار میداد چندین مدل غذاهای جورواجور بود و کلی تجملات مسخره ی دیگه که اگه نبودن هم اتفاقی نمی افتاد امشب هم امیر یه ماموریتی براش پیش اومده بود و شب دیر میومد شایسته روی تخت دراز کشیده بود و به خواستگاری دیشب زینب فکر میکرد به ذوقی که تو چشمای زینب بود و از اشکی که تو چشمای علی اقا و نرگس خانم جمع شده بود از مرتضی که عشقش به زینب رو از نگاهش هم میشد فهمید از سخت گیری ها و توجهات امیر حسین اه بلندی کشید و به خواستگاری خودش فکر کرد و اینکه همه چه جوری ارزوشون بود اون زودتر بره بغض بزرگی توی گلوش بود که نیاز به یه تلنگر برای ترکیدن داشت چند وقتی بود که امیر خیلی دیر میومد خونه و صبح ها هم زود میرفت و گاهی عملا شایسته اصلا نمیدیدتش و این بیشتر از همه چی ازارش میداد خودشم میدونست نصف بد خلقیا و بهونه گیری هاش واسه خاطر همینه امیر خیلی دیر وقت اومد و شایسته خوابش برده بود به سمتش اومد و موهاشو نوازش کرد و بوسه ی ارومی به گونه ش زد و کنارش دراز کشید و انقدر خسته بود که زود خوابش برد صبح هم زودتر از شایسته بیدار شد و به خاطر مشغله ی کاری که تو این چند وقت داشت مجبور بود وقت بیشتری رو سرکار بمونه واسه همین هم قبل از بیدار شدن شایسته اون رفت این درگیری های کاری امیر خیلی شایسته رو ناراحت و عصبی کرده بود تو حال خودش بود که زنگ خونه به صدا در اومد بی حوصله نگاهی به ایفون تصویری انداخت و با دیدن رها خنده رو لبش اومد تو این چند وقت که امیر کم تر خونه بود رها تقریبا همه ی تنهایی هاش رو پر کرده بود و گیتار زدن که شایسته خیلی بهش علاقه داشت رو بهش یاد میداد درو زد و رها وارد خونه شد بعد سلام و علیک روی مبل ولو شد و روسریشو از سرش کند رها:وای خدا چقدر هوا گرمه تو چته باز کشتی هات غرقه که؟ شایسته در حالی که واسه شایسته شربت اماده میکرد بی حوصله گفت:هیچی امیر رو دیشب هم ندیدم رها پوزخندی زد و گفت:من که بهت گفتم دختر خوب ماموریت کجا بوده تو ساده باور کردی شایسته:یعنی چی ؟ رها:یادته بهت گفتم واست مدرک میارم که اقا امیر تون احتمالا داره زیر ابی میاره نگاه شایسته رنگ ترس و نگرانی گرفت و با اضطراب به رها نگاه کرد و گفت:خوب چی شده؟