فرهاد:اینم زدم که بدونی زبون درازی کنی بیش تر از این میخوری حالا هم گم شو


و موهاشو به شدت ول کرد و شایسته روی زمین تقریبا ولو شد


فرهاد از اتاق بیرون رفت و درو محکم بهم کوبید


با نفرت خون گوشه ی لبشو پاک کرد و از ته دل توی درون خودش داد زد :از تک تک تون متنفرم