فرهاد:اینم زدم که بدونی زبون درازی کنی بیش تر از این میخوری حالا هم گم شو
و موهاشو به شدت ول کرد و شایسته روی زمین تقریبا ولو شد
فرهاد از اتاق بیرون رفت و درو محکم بهم کوبید
با نفرت خون گوشه ی لبشو پاک کرد و از ته دل توی درون خودش داد زد :از تک تک تون متنفرم
فرهاد:اینم زدم که بدونی زبون درازی کنی بیش تر از این میخوری حالا هم گم شو
و موهاشو به شدت ول کرد و شایسته روی زمین تقریبا ولو شد
فرهاد از اتاق بیرون رفت و درو محکم بهم کوبید
با نفرت خون گوشه ی لبشو پاک کرد و از ته دل توی درون خودش داد زد :از تک تک تون متنفرم
دیروز دانشگاه نرفته بود حتی جواب تلفن بهراد رو هم نداده بود حوصله ی هیچی و هیچ کسی رو نداشت از جاش بلند شد تصمیم گرفت بی خیال دنیا و غم و غصه هاش بشه لباساشو تنش کرد و به بهونه ی دانشگاه از خونه بیرون زد خودشو به پارک همیشگی رسوند یه مانتوی کوتاه و به شدت چسب قرمز تنش کرد و شال قرمز رو کاملا ازاد روی سرش انداخت ارایششو به مراتب غلیظ تر از هر روز کرد و با خودش زمزمه کرد :بهتون نشون میدم حاج اقا هم به خودت هم به پسرات من یه دختر ام و از زندگیم لذت میبرم و خودمو از زندونی که برام ساختید خلاص میکنم یا چهره ی کاملا عوض شده خودشو به گوشه ی خیابون رسوند براش تجربه ی جالبی بود ماشین های رنگارنگ با طرح و مدل های زیبا جلو پاش ترمز میزدن ولی امروز دنبال یه کیس خاص بود یه ازارا جلوی پاش ترمز زد نگاه شایسته به مرد سن و سال داری افتاد که علی رقم یقه ی لباسش که تنگ بسته شده بود ولی شیطنت از چشماش میبارید مرد:به به خانوم صلاح نیست شما با این وجاحت و زیبایی این جا بایستید بفرمایید سوار بشید من شما رو میرسونم شایسته پوزخندی ته دلش زد و گفت:تو به گور بابات خندیدی که به صلاح من حرف بزنی لبخند زیبایی زد و بدون توجه به همه چی در ماشینو باز کرد و نشست مرد:خوب خانم زیبا کجا دوست دارید که ببرمتون ؟ شایسته:هر جا خودتون میدونید خوبه حتما امار دارید دیگه مرد لپ شایسته رو توی دستش گرفت و فشار داد و با خنده گفت:چیه پدر سوخته خوب امار داری ها شایسته:به قیافتون نمیاد اهل این کارا باشید همچین حاج اقا تبقل لله میزنید مرد:مگه بده ؟ دوست نداری این مدلیشو واست فشن بزنم ؟؟؟؟؟
خودش به حرف خودش هر هر خندید شایسته از ته دل به این همه رذالت لعنت فرستاد شایسته:حاج خانم خبر دارن شما تیک میزنی حاجی ؟؟؟ مرد: نه نیازی نیست اون بدونه خانوم خانوما عقد موقت واسه همین وقتا گذاشتن با دستش عدد 4 رو به رقص در اورد و گفت :تا 4 تا مجازه شایسته خنده ی مصنوعی کرد و توی دلش گفت:حالیت میکنم اشغال عوضی ناهارو توی یکی از بهترین رستورانای تهران خوردن و شایسته تقریبا حاجی رو پیاده کرد و بعد دو تایی به سمت اپارتمان شیکی رفتن مرد:خوب گل دختر تا تو یه چایی درست کنی من هم یه دوش بگیرم زود برمیگردم شایسته:باشه شما راحت باش مرد وارد حموم شد و شایسته اب پرتقالی از توی یخچال در اورد و با خنده قرص خواب اور و مسهل که داشت رو توی لیوانش خالی کرد مرد از حموم بیرون اومد و رو به شایسته گفت:دختر چرا لباساتو عوض نکردی ؟ راحت باش شایسته خنده ی دلبرانه ای کرد و گفت:شما بیا فعلا این اب پرتقالو بخور حالت جا بیاد مرد خیره به شایسته نگاه میکرد و لیوانو با یه نفس خورد روی مبل نشسته بود و سعی میکرد که به شایسته نزدیک بشه و به هر بهانه ای که شده لمسش کنه ولی اون هر بار زیرکانه ازش در می رفت بالاخره قرص خواب جواب داد و مرد کم کم بیهوش شد شایسته سریع از سر جاش بلند شد و به سمت در رفت اول به زن حاجی که شمارش روی گوشیش بود زنگ زد و گفت که مراقب شوهرش بیشتر باشه زن بی چاره کپ کرده بود خودشو به ماشین مرد رسوند و با دسته کلیدش خط بلند بالایی روی ماشین برق افتادش انداخت و به حالتی فکر کرد که مرد به هوش میاد و دائما باید تو دستشویی بشینه از خنده قرمز شده بود نگاه خیره ی رهگذر ها براش اصلا مهم نبود فقط از ته دلش مطمئن بود که بهترین کارو کرده و بازم انجام میداد باید حال این متظاهرای خیانت کار میگرفت خندش ناگهان به اخم غلیظی تبدیل شد و زمزمه کرد :گند زدید به باور مردم گوشیشو از توی جیبش در اورد و به بهراد زنگ زد بد نبود یه گردشی هم با اون میرفت واسه تفریح بد نبود کنار بهراد نشسته بود و سخت توی فکر فرو رفته بود انگار تازه به خودش اومده بود و فهمیده بود چه کار وحشتناکی کرده همش تقصیر رها بود دوست جدیدش که دوست دختر فرزام دوست بهراد بود اون براش تعریف کرده بود که عادت داشته با مردای سن بالا این کارو بکنه بعد هم با قاپیدن کیف پولشون میزده به چاک البته به جز شایسته کسی از وضع بد مالی رها خبر نداشت رو به بهراد کرد و گفت:اون روز یه هو کجا غیبت زد؟ بهراد:خو معلومه رفتم خوش باشم که خرمگس های معرکه جلوشو گرفتن شایسته با حیرت به این همه وقیحی بهراد زل زد و گفت:تو خجالت نکشیدی منو بردی اون جا اونوقت با یکی دیگه............. بهراد با لحن حق به جانبی گفت:پس توقع داشتی چی کار کنم؟؟؟خانوم خانوما که پا نمیدن نمیتونم خودمو از همه ی خوشی ها محروم کنم که بعدشم شما خودت یهو کجا غیبت زد ؟چه طوری تونستی در بری که تو رو نگرفتن؟ شایسته با خونسردی ساختگی گفت:اومدم دیدم نیستی منم ناراحت شدم و رفتم بهراد اوهومی گفت و به روبه روش خیره شد شایسته:جلوی بی ار تی نگه دار باید زود برم خونه بهراد بدون هیچ حرفی شایسته رو پیاده کرد شایسته با خودش فکر میکرد دیگه تاریخ مصرف بهراد تموم شده بهتره رابطشو هرچه زودتر باهاش کات بکنه خسته وبا فکری درگیر به سمت دستشویی پارک رفت و لباسشو عوض کرد و به سمت خونه رفت توی پذیرایی همه جمع بودن طبق معمول شکوفه هم اونجا تلپ بود البته برای اولین بار منصور خان تشریف نداشت حاجی هم لباس به تن نشسته بود اها یادش اومد سه شنبه شبا توی هیئت منصور خان دعای توسل برگزار میشد و حاجی و پسراش پای ثابت اونجا بودن سلام کوتاهی کرد و بی حوصله وارد اتاقش شد کاش اجازه داشت اهنگ گوش بده اهنگ لهو و لعب بود و توی خونه شنیدن هر نوع اهنگ چه غمگین چه شاد کلا حرام بود از توی گوشیشم جرائت گوش دادن به اهنگ نداشت چون توی خونه اصولا کسی با در زدن رابطه ی خوبی نداشت و در همیشه یه دفعه ای باز میشد و اگر میدیدن که اهنگ گوش میده همین گوشی هم ازش دریغ میشد بی حوصله به سمت اشپزخونه رفت تا برای خودش چایی بریزه شکوفه:مامان برای اخر هفته چی میخوای بپوشی؟ مامان:نمیدونم والا یه پارچه اون روز از مولوی خریدیم رو به نظرت برسونم به خانم حبیبی برام میدوزه؟ شکوفه:وا مامان حرفا میرنی ها یه روزه چطوری بهت برسونه؟باید بریم بازار خرید دلم نمیخواد جلوی خانم صدرایی کم بیاریم این دختره چطور لباس داره؟ شایسته با غیظ به سمتش برگشت و گفت:این دختره اسم داره بعدشم کمدم پر از لباسه مامان:نه مادر جان اون لباسا مناسب نیست قدیمی شده دیگه باید بریم یه نو بخریم اینا غریبه ان شایسته:اولا من کلا نمیام اونجا دوما حاج خانوم قباحت داره اسراف تا کی ؟خیلی ها ارزوشونه یکی از همین لباسای منو داشته باشن مامان:شما خیلی بی جا میکنی نیای اونجا قصد ما اشنایی بیشتر دو تا خانوادس بعدشم همینم مونده تو یه علف بچه به من درس دین داری بدی شایسته:به هر حال من لباس دارم نیازی هم ندارم چاییشو برداشت و به سمت اتاقش رفت از کنار اتاق فرزین که رد میشد صدای ارومی توجهش رو جلب کرد خیلی اروم در اتاق رو باز کرد بله ..................... اقا پشت لپ تابش نشسته بود و اهنگ تصویری 25بند نگاه میکرد قبل از اینکه ببیندش از اتاق زد بیرون پس ممنوعه های این خونه فقط برای اون بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟ توی اتاقش نشسته بود و کتاب رمانشو میخوند که زنگ خونه زده شد نگاهی به ساعتش کرد 6:30 دقیقه بود شونه شو با بی خیالی بالا انداخت و ادامه ی کتابشو خوند که در اتاقش زده شد از تعجب نزدیک بود شاخ در بیاره نه بابا کی بود که در زده قرار بود وارد اتاق بشه؟ -بله بفرمایید فاطمه ام اجازه هست بیام داخل ؟ کتابشو زیر تختش گذاشت و گفت:اره عزیزم بیا تو فاطمه وارد اتاق شد و بعد روبوسی کنارش نشست شایسته:عمو اینا هم اومدن ؟ فاطمه:اره تو پذیرایی هستن شایسته:اوکی بریم سلام و احوال پرسی بکنیم؟ فاطمه با خوش رویی دستشو و گرفت و گفت: بریم شایسته موهای بلندش رو با گیره بست و دو تایی به سمت پذیرایی رفتن سلام و احوال پرسی کردن و کنار عمو رضا نشست صحبت ها گل انداخته بود که شایسته یاد این افتاد که فاطمه هفته ی پیش امتحان رانندگی داشت شایسته:راستی فاطمه امتحان رانندگیتو دادی؟ فاطمه:اره عزیزم شایسته با ذوق پرسید:قبول شدی؟ فاطمه:اره همون بار اول عمو رضا:اره دختر بابایی قبول شد جایزه شم یه ام وی ام کوچولو بود شایسته وا رفت دوباره حس حسادت به وجودش چنگ میزد حاجی حتی اجازه نداده بود که بره رانندگی یاد بگیره حاجی پوزخندی زد و گفت:رضا چه حرفایی میزنی ؟اخه دخترو چه به رانندگی مرد؟ عمو رضا:این حرفا چیه داداش دختر هم مثل پسر چه فرقی داره؟تازه دخترا بیشتر به ماشین شخصی نیاز دارن با توجه به وضع جامعه دیگه بحث منحرف شد به جامعه و سیاست و ............ ولی درون شایسته هنوز غوغایی به پا بود البته بیشتر نگران روز پنج شنبه بود اصلا دلش نمیخواست دوباره با امیر حسین مواجه بشه تنها کسی که از شخصیت دوم شایسته خبر داشت اون بود که این خیلی ازارش میداد ادامه پایین از بعد دانشکده با قرار بود که بره خونه ی رها از رها خوشش میومد از کار هاش عاشق ریسک کردن و تجربه ی موقعیت های جدید بود چیزی که شایسته هم عاشقش بود کرایه تاکسی رو حساب کرد و زنگ خونه ی رها رو زد در خونه باز شد و یه پسری با ظاهر مرتب و اراسته بیرون اومد نگاه به از سر تا پاش انداخت و با یه لبخند عجیبی رفت شایسته شونه هاشو بالا انداخت و زیر لب زمزمه کرد :دیوونه س طرف وارد خونه ی رها شد که صدای رها رو شنید رها:شایسته اومدی؟بشین رو مبل از خودت پذیرایی کن تا من برات چایی بریزم شالشو از سرش در اورد و به همراه مانتوش روی مبل پرت کرد و نگاهی به اطراف خونه رو پایید رها با یه سینی چایی وارد پذیرایی شد روبه روی شایسته نشست و پاهاشو رو پاش انداخت و چاییشو مزه مزه کرد رها:خوب چه خبرا داری چی کار میکنی ؟چاییتو بخور دختر شایسته:خوبم عزیزم هی میگذرونیم قراره اخر هفته بریم یه مهمونی اصلا حوصلشو ندارم رها به سمت پنجره ی رفت و بیرون رو نگاه کرد و گفت:چرا ؟ شایسته:پسرشون پلیسه دلم نمیخواد ببینمش اخه طرف گشته رها:چه جالب بابا تو که قرار نیست با تیریپ خفن بری خونشون که میترسی راستی چه خبر از بهراد؟ شایسته با بی میلی گیتار رها رو از مبل کناریش برداشت و ناشیانه روی سیماش دست کشید چقدر دوست داشت گیتار یاد بگیره ولی اصرارش همش بی فایده موند چون مامانش حتی جرات نکرده بود به حاجی بگه چون میدونست حاجی بی چارشون میکنه شایسته:هیچی بابا باهاش دارم کات میکنم رها:چرا ؟پسره خوبی بود که ؟ ؟ شایسته پوزخندی زد و قضیه ی مهمونی اون روز رو براش تعریف کرد البته به جز امیر حسین رو خودشم نمیدونست چرا دلش نمیخواست از قضیه ی اون کسی با خبر بشه حتی رها -بعدشم خیلی پسره ی پروییه علاوه با من همزمان با ده نفر دیگه ای هم هست رها:اوه خوب حالا من فکر کردم چی شده!!!حرفا میزنی ها خو معلومه وقتی تو بهش پا نمیدی اونم که منتظرت وای نمیسته میره سراغ یکی دیگه شایسته با حیرت نگاهش کرد و گفت:یعنی بزارم بهم دست بزنه بعد مثل یه دستمال کاغذی مچالم کنه و پرتم کنه دور؟؟؟؟؟؟؟؟؟محاله رها محاله بزارم کسی باهام بازی کنه من وسیله نیستم و یه زنم که واسه خودش ارزش و شخصیت داره نمیخوام به خاطر شهوت باهام بمونه فکر میکردم انقدر شعور داره که مثل یه دوست کنارم بمونه رها:بکش ترمز فکتو بابا الان جفت پا میری جاده خاکی این حرفا عزیزم همش شعاره وگرنه کدوم مردی محض رضای خدا یا به قول شما همون دوستی کنارت میمونه ؟؟؟؟ حالا هم بی خیال راستی این جوری اون گیتارو بغلت گرفتی معلومه خیلی دوست داری اره؟ چشمای شایسته برق زد و گفت:اره خیلی زیاد ولی بابام هیچ وقت نزاشت برم یاد بگیرم رها:غصه ت نباشه عزیز دلم خودم بهت یاد میدم شایسته با ذوق خودشو بغل رها انداخت و گفت:عاشششششششششقتم رهایی یه کم دیگه پیشش موند و نگاهی به ساعتش انداخت باید تا5 خودشو به خونه میرسوند و گرنه باید هزار جور جواب پس میداد شایسته:خوب کاری باهام نداری؟ رها:یه کم دیگه بمون هنوز ساعت3:30 دقیقه س که شایسته در حالی که شالشو جلوی ایینه درست میکرد گفت:نه اگه دیر برسم پوستمو میکنه این داداشم فرهاد اصلا حوصله ندارم رها:باشه عزیزم فقط از فردا هر روزی که وقت کردی بیا تا بهت یاد بدم شایسته گونشوبوسیدودرحالی که جلوی در کفشاشو پاش میکرد گفت:باشه حتما ببخشید مزاحمت شدم خانومی مواظب خودت باش خداحافظ رها:تو هم همین طور خداحافظ رها حسابی توی فکر فرو رفته بود به حرفای شایسته در مورد مردا فکر میکرد و جوابای خودش پوزخندی به قیافه ی خودش توی ایینه ی رو به روش انداخت اون توی زندگیش یه مردی داشت که بی نظیر بود چشمش دنبال هیچ زن دیگه ای نبود یه وفادار به تمام معنا ولی خودش درست برعکسش بود انقدر شیطنت کرد که از دستش داد سیگارشو از روی میز برداشت و با فندک طلاییش که اسم صاحبش روش حکاکی شده بود روشن کرد و دودشو بیرون داد و سرشو به مبل تکیه داد دوباره عصبانی شد و بی خیال دنیا تلفن رو برداشت و به شهریار زنگ زد و ازش خواست که امشب بیاد پیشش شایسته به سمت خونه رفت و بعد سلام کوتاهی به مامان و حاجی که توی پذیرایی نشسته بود وارد اتاقش شد امروز قرار بود که برن خونه ی اقای صدرایی اصلا راغب نبود ولی چاره ای نداشت مجبور بود دستور حاجی بود و لازم الجرا یه نگاهی به لباسای توی کمد انداخت دلش میخواست یه لباس ساده بپوشه هنوز از رویارویی با امیر حسین یه کم احساس ترس و نگرانی و خجالت رو با هم داشت مانتو و شلوار رسمی مشکیشو پوشید و شال مشکیشم روی سرش مرتب کرد چادرشو پوشید و وارد پذیرایی شد همه حاظر بود و راه افتادن بالاخره رسیدن یه خونه ی قدیمی ساخت با یه حیاط کوچیک که وسطش یه حوض خوشگل پر از اب بود شایسته محو زیبایی و جدابیت اون خونه ی فسقلی و تو عین حال ساده شده بود انگار تازه معنی حرف مامانشو که میگفت :صفا و صمیمیت تو این جور خونه ها بیشترن میفهمید ولی این حس نابو اصلا توی خونه ی خودشون نداشت بعد سلام و احوال پرسی با همه روی مبل نشستن شایسته انگار منتظر اومد امیر حسین بود چون نا خود اگاه با چشمش دنبالش میگشت حاجی:خوب جناب صدرایی شازده پسرتون نیستن ما زیارتشون کنیم ؟ صدرایی:نه شرمنده گل روتون شد امشب یه عملیات دارن اگه تموم بشه که خودشونو میرسونن حاجی:زنده باشه خدا نگهش داره براتون صدرایی:شما لطف دارید اقای نفیسی شایسته نافرم توی ذوقش خورد خودشم نمیتونست چرا ؟ زینب اومد کنارش نشست و دو تایی مشغول صحبت شدن و تقریبا سرش گرم شده بود امیر حسین توی اتاقش نشسته بود و سخت مشغول نوشتن یه گزارش بود که قرار بود فردا به سرکرد جلیلی تحویل بده تلفنش زنگ خورد جواب داد و صدای مادرش توی گوشی پیچید مادر:الو امیر جان سلام مادر خسته نباشی پسرم امشب نمیای؟ امیر در حالی که از خستگی چشماشو ماساژ میداد گفت:سلام خانوم چرا میام ولی دیر چطور مگه؟ مادر صداشو اروم تر کرد و گفت:ای بابا امشب خانواده ی اقای نفیسی قرار بود بیان یادت نیست امیر با غیض گفت:خوب به من چه ؟ مادر:پسرم چرا لج میکنی ؟ اخه تا کی میخوای اینجوری زندگی کنی ؟شایسته دختر خوبی به نظر میرسه تو هم بیا خدا رو چه دیدی شاید تو این رفت و امد ها مهرش به دلت افتاد و ما هم مادر شوهر شدیم امیر پوزخندی زد و با خودش گفت:بیچاره مامان خبر نداره همون دختری که الان تو خونه ی ما نشسته تا حالا چند بار از گشت در رفته و حتی یه بار هم تو مهمونی خودش گرفته بوددش امیر حسین:مامان جان من چلاغ نیستم وقتش که رسید خودم بهتون همسر ایندمو معرفی میکنم مادر با ناراحتی گفت:اره فقط نمیدونم وقتش کی هست کاری نداری؟ امیر :نه مادر من قربونت برم قول میدم به زودی مادر شوهر بشی خوبه؟ مادر:اره همیشه همینو میگی کیه که عمل کنه خداحافظت باشه امیر با خنده سری تکون داد و بعد خداحافظی تلفن رو قطع کرد سرشو به صندلی تکیه داد شایسته اونو یاد گذشتش مینداخت خودش دلش نخواسته بود امشب اونجا باشه ناخود اگاه به گذشته سفر کرد سه سال قبل با سامان توی ماشین نشسته بودن و با سرعت قرار بود خودشونو به محل عملیات برسونن اژیر رو روی ماشین گذاشت تا بتونه راحت تر و با سرعت بیش تر بره تو یه کوچه ی تو یه لحظه یه ماشین با سرعت و خیلی ناشیانه از کوچه بیرون پیچید امیر حسین با سرعت تمام ترمز کرد ولی زیاد فایده نداشت چون هردو ماشین بهم برخورد کردن با عصبانیت از ماشین پایین اومد و به سمت ماشین طرف رفت راننده ماشین خونسردانه پشت فرمون نشسته بود و صحنه رو نگاه میکرد امیر با عصبانیت به شیشه زد و گفت:خانم محترم تشریف بیارید پایین و کارت ماشین و بیمه نامتونو بدید من باید برم دیرم شده دختر با یه حالت حق به جانبی گفت:وا جناب مرد قانون وقتی شما با این سرعت تو خیابون ویراژ میدی از بقیه چه انتظاری ادم باید داشته باشه والا امیر یه ابروشو بالا گرفت و با حیرت به این همه پرویی و زبون درازی نگاه کرد امیرحسین:خانم گرامی من دارم خودمو به عملیات میرسونم شما چرا قوانینو رعایت نکردید ؟حالا هم فرصت کل کل با شما رو نداریم مدارکتو بده فردا بیا اداره رسیدگی کنیم دختر ایشی گفت و مدارک رو تحویل داد و امیر سوار ماشین شد و پاشو روی گاز گذاشت تا هرچه زودتر خودشو به محل عملیات برسونه تا الانم خیلی دیر کرده بود سفره ی شام پهن شد و شایسته نگاهی با رضایت به اون سفره ی ساده ولی بسیار با سلیقه کرد فقط خورشت قرمه سبزی و یه کوچولو سالاد ماکارانی که با سلیقه تزیین شده بود و دو مدل ژله که ماهرانه درست شده بود خبری از جوجه کباب و کباب و..............نبود هرچی بضاعت مالیشون بود رو سر سفره اورده بودن لبخندی زد و سر سفره نشست شایسته بی حوصله به ساعت نگاه کرد نزدیک 10 بود امیر حسین هم هنوز نیومده بود بالاخره رضایت دادن که برن جلوی در بودن که امیر حسین اومد با خوشرویی با همه سلام و علیک کرد و با دیدن شایسته سرشو پایین انداخت و سلام کوتاهی کرد و کنار وایستاد شایسته نفرتی توی قلبش احساس کرد پوزخندی زد با خودش گفت:نترس جناب سروان از راه به درت نمیکنم کشتی منو با این ابهت و نجابت شیطونه میگه برم بپرسم در مقابل دوست دختراشم انقدر سر به زیره بالاخره بیرون اومدن و سوار ماشین شدن توی ماشین حاجی یه دستی به صورتش کشید و رو به مامانش گفت:میگم حاج خانم نظرت راجبع به دختر صدرایی چیه؟ مامان اوهومی کرد و گفت:عالی بی نظیر تو خانومی هیچی کم نداره حاجی سری تکون داد و با خنده ی مرموزی گفت:اقا فرزین نظر شما چیه ؟میپسندی دختررو؟ فرزین نگاه شیطونی کرد و گفت:هرچی حاج اقا بپسنده ما همونو اطاعت امر میکنیم ناباورانه نگاهشون کردم اینا با چه رویی دارن راجبع به زینب حرف میزدن اون دختر پاک و ساده خودش با چشم خودش فرزین رو تو بغل یه دختر دیده بود اونم تو چه وضعیتی پوف بلندی گفت و سرشو به سمت پنجره برگردوند و یاد حرف رها افتاد که همیشه میگفت :همیشه گند ترین مرد میره پاک ترین دخترو میگیره تو دلش احساس شادی کرد قرار بود فردا پیش رها بره تا ازش گیتار یاد بگیره امیر حسین روی تختش دراز کشیده بود و ساعدشو زیر سرش گذاشت و به شایسته فکر کرد تا عمق نگاهش خونده بود که داره به سر به زیریش پوزخند میزنه انگار تا حالا مرد سر به زیر کلا ندیده بود دو باره به گذشته سفر کرد توی دفترش نشسته بود که در اتاق زده شد و سربازی داخل شد و بعد از احترام نظامی رو به امیر گفت:جناب سروان یه خانومی اومده میگه با شما کار داره امیر حسین:نگفته چی کار داره؟ سرباز:قربان گفتن انگار باهاتون تصادف کرده بودن امیر تای ابروشو بالا داد و گفت :بگو بیاد داخل شایسته روی مبل نشسته بود و چایی میخورد و رها گیتارش توی دستش بود و خیلی قشنگ اهنگ میزد و شایسته محو تماشاش بود رها توی حس های قشنگ گذشتش غرق شد تو رو به خدا بعد از من مواظب خودت باش گریه نکن اروم بگیر به فکر زندگیت باش غصم میشه اگه بفهمم داری غصه میخوری شکایت از کسی نکن با این که خیلی دلخوری دلت نگیره مهربون عاشقتم اینو بدون دلم گرفته میدونی از هم جدا کردنمون دل نگرونتم همش اگه خطا کردم ببخش بازم منو به خاطر تموم خوبی هات ببخش منو ببخش اصلا فراموشم کنو فکر کن منو نداشتی این جوری خیلی بهتره بگو منو نخواستی رها با لوندی روی گیتارش دست کشید و گفت:چطور بود ؟ شایسته با ذوق دست زد و گفت:عالییییییییییی بود صدات بی نظیره زنگ خونه خورد و شایسته با تعجب به سمت رها برگشت و گفت:منتظر کسی بودی؟ رها با بی خیالی ساختگی گفت:نه قربونت دستت زحمت بکش ببین کیه ؟ شایسته درو باز کرد و دو تا پسر تقریبا خوشتیپ وارد شدن رها با هر جفتشون سلام و علیک کرد و دست داد و رو به شایسته گفت:عزیزم ایشون شهریار دوست بنده و ایشون هم دوستشون اقا کامیاره ایشون هم شایسته خانم دوست بنده هستن کامیار با نگاه موشکافانه شایسته رو برانداز کرد و با تحسین بهش خیره شد روی مبل نشستن و مشغول چایی خوردن شدن حدود نیم ساعت نشستن و بعد رفتن رها چشمکی به شایسته زد و گفت:با بهراد کات کردی؟ شایسته سرشو به مبل تکیه داد و گفت:اره خیلی وقته رها :نظرت راجبع به کامیار چی بود؟ شایسته:هی بد نبود خوشتیپ بود ای کلک از قبل برنامه ریخته بودی؟ رها خنده ای کرد و چال روی لپش پیدا شد و گفت:مگه بده دستم تو کار خیر بوده دیگه حالا اجازه میدی شمارتو بهش بدم ؟ شایسته:عیب نداره بده ببینم چه جور ادمیه رها لپشو کشید و گفت:دمت گرم دختر وارد اتاق شد و رو به روی امیر ایستاد ازش اعتماد به نفس میریخت با اطمینان رو بهش گفت:جناب سروان میشه مدارک ما رو بدید بریم هزار جور بدبختی داریم امیر از جاش بلند شد و شروع به قدم زدن کرد دختر با چشمای پر از تحسین به امیر حسین خیره شد و توی ذهنش قیافشو حلاجی میکرد و ته دلش گفت:عجب تیکه ایه قد بلندی داشت و چهار شونه بود چشمایی به شدت مشکی با ابروهای پر و کشیده ی مشکی که توی هم انگار همیشه گره خورده بود و ته ریشی که توی صورتش بود و صورت مردونشو جذاب تر کرده بود و توی لباس نظامی واقعا ترسناک ولی به شدت دلربا به نظر میرسید دختر خوب براندازش کرد و با خودش فکر میکرد کاش پلیس نبود میشد مخشو زد خیلی توپه طرف !!!!!!!!!!!!!! و بعد با خودش زمزمه کرد :البته رها خانم کم کسی نیستی شما هرکی رو مد نظر داشته باشی سه سوت دلشو بردی در حال فکر کردن بود که صدای امیر از جاش پروندش امیر حسین محکم روی میز زد و گفت:حواست کجاست خانم؟با شما هستم باید گواهینامه تون چند وقتی پیش ما بمونه تا یاد بگیرید که قوانین رو رعایت بکنید رها یه ابروشو بالا داد و گفت:اون وقت گواهینامه ی شما توسط کی توقیف میشه ؟با سرعت 200کیلومتر در ساعت تو خیابون میرونید؟ امیر :ببخشید نمیدونستم شما ایین نامه پاس نکردید و یکدفعه امتحان شهر دادین ماشین های پلیس تو حین عملیات باید راهشون باز باشه بعدشم شما از فرعی یه دفعه پیچیدید توی اصلی پس حق با منه رها:خو بابا جناب سروان شما زورو حالا بگید من چی کار کنم ؟ امیر حسین که از این همه پررویی و اعتماد به نفس این دختر حیرت کرده بود گفت:هیچی گواهینامتون رو این بار میبخشم و برمیگردونم ولی کارت بیمتون باید پیش ما بمونه تا خسارت ماشین پلیسی که ترکوندید پرداخت بشه رها با بی قیدی شونه هاشو بالا انداخت ماشین برای سهند بود و سهند هم حاظر بود برای این که رها حاظر بشه باهاش بمونه بیشتر از اینا خرج کنه رها:باشه مشکلی نیست من میتونم برم ؟ امیر همون طور که سرش پایین بود و یاداشت میکرد گفت:روی این ورقه شمارتونو بنویسید و برید رها خنده ای کرد و با خودش گفت :ایول خودش نخو داد امیر با تعجب و کمی اخم نگاهش کرد و گفت:چرا معطلید ؟من کلی کار دارم خانم محترم ؟ رها:شمارمو واسه چی میخواید؟ امیر پوزخندی زد و با خودش گفت :طرف فکر کرده میخوام باهاش دوست بشم چه خوشحاله نیشاش بی خودی بازه امیر حسین:برای برگردوندن کارت بیمه تون رها یه دفعه وا رفت ضد حال خورده بود البته بیشتر از سادگی خودش لجش کرده بود اخه کدوم مامور نیروی انتظامی حین عملیات شماره میگیره ایکیو رها شمارشو نوشت و با لحن اغوا گرانه ای گفت:با اجازتون جناب سروان به امید دیدار و از اتاق بیرون رفت امیر روی صندلیش تکیه داد و سعی کرد افکارشو متمرکز کنه یه لحظه چهره ی اون دختر رو توی ذهنش انالیز کرد چشمای سبز با ابروهای تتو کرده ای داشت و لب های کوچیک و با دندونای مرتب و موهای بلوندش قیافشو با نمک تر کرده بود هیکل فوق العاده ظریف و لاغری داشت و در کل یه ادم ایده ال از لحاظ قیافه ای بود فکر کردن امیر زیاد طول نکشید که سامان وارد اتاق شد و با لحن شیطونی گفت:به به جناب سروان صدرایی از ما بهترون تو اتاقت رفت و امد میکنن امیر چشماشو تنگ کرد و گفت:منظور؟ سامان:والا همون خانومی که تو اتاقتون تشریف داشتن رو میگم امیر:همون بود که باهاش تصادف کردیم سامان:اوه ای ول کاش همون روز احوالات طرف رو میپرسیدیم امیر نگاه تندی بهش کرد و گفت:سامان بس کن تو محل کار بگو چی کار داشتی ؟ سامان محکم تو پیشونیش کوبید و گفت:اخ یادم رفت بگم جناب سرکرد احمدی کارت داره امیر با خشم نگاهی بهش انداخت و گفت:اخه مرد حسابی پس واسه چی دو ساعت داری اراجیف میگی ؟ از جاش بلند شد و با سرعت به سمت اتاق سرکرد رفت شایسته توی کافی شاپ رو به روی کامیار نشسته بود و چهرشو دید میزد پسر بدی نبود ولی خیلی هم خوشگل نبود در کل خیلی معمولی به نظر میرسید کامیار:خوب خوشگل خانم چی میخورید؟ شایسته موهاشو با یه حرکت از پیشونیش کنار زد و گفت:من قهوه میخورم با کیک حتما هم ترک باشه کامیار :اوکی عالیه سلیقه هامون درست مثل همه کمی راجبع به علایقشون صحبت کردن و شایسته نگاهی به ساعتش کرد نزدیک 4 بود شایسته:خوب اگه بزاری من برم دیرم میشه کامیار با لبخند نگاهش کرد و گفت:میرسونمت عزیزم شایسته لبخند پر معنایی زد و با خودش فکر کرد :همینم مونده جلوی خونه با همچین تیریپی پیاده بشم از نظر حاجی و پسراش دیگه صد در صد خونم حلال حلاله شایسته:نه مرسی خودم میرم کامیار رد تعارفش رو به حساب راحت نبودن و دیدار اول گذاشت و گفت:باشه خانومی هر جور راحتی فقط رسیدی بهم اس بده نگرانتم شایسته لبخند مصنوعی زد و گفت:باشه حتما و براش دست تکون داد و به سمت بی ار تی ها رفت و با خودش فکر کرد طرف فکر کرده من خرم هه نگرانم میشه !!!!!!!!!!خوبه کلا دو ساعته با هم اشنا شدیم وارد خونه شد و پاورچین پاورچین به سمت اتاقش رفت که صدای فرهاد غافلگیرش کرد فرهاد:به به شایسته خانم بالاخره تشریف اوردید اسفند دود کنیم براتون کدوم گوری تشریف داشتید تا الان؟ شایسته سعی داشت دلهره ش رو زیر نقاب خونسردیه صورتش بپوشونه شایسته:دانشگاه میخواستی کجا باشم؟ فرهاد:پس دانشگاه بودی دیگه ؟ اومدم جلوی دانشکده تون دوستت گفت امروز نیمده بودی شایسته:خودتی مگه مدرسه س که اومده بودی دنبالم ؟پس چرا من ندیدمت؟ فرهاد با دست های قویش چونه شو محکم گرفت و فشار داد و زیر لب غرید :ببین بچه داری جدیدا زیر ابی زیاد میری بپا غرق نشی اون وقت خودم با دستای خودم خفه ت میکنم خودت میدونی بخوای با ابروی ما یا حاجی بازی کنی زنده ت نمیزاریم شایسته با عصبانیت نگاهش کرد و گفت:چیه ؟باز کدومشون قالت گذاشته پاچه منو میگیری؟ولم کن بابا مگه من مثل شما هام فرهاد خواست سیلی توی گوشش بزنه که حاجی سر رسید حاجی:چیه فرهاد چه خبره باز پاچه ی همو گرفتید؟ فرهاد:حاجی داره گنده تر از دهنش حرف میزنه شیطونه میگه بزنم دندوناشو خورد کنم حاجی:شایسته باز چه کار کردی تو ؟ای خدا من چقدر باید از دست نافرمانی های تو بکشم اخه؟برم بگم همون اقا رضا چه سنگتو به سینه میزد بیاد جمعت کنه خستمون کردی شایسته با بغض نگاهش کرد و گفت:مگه من چی کار کردم که این جوری محکومم میکنید؟به چه جرمی؟به جرم دختر بودن بابا؟این پسرتون از راه رسیده گیرش من بدبختو گرفته حاجی:خوب حالا ابغوره نگیر برو لباساتو عوض کن 3 تا چای برای من و داداشات بیار انقدرم بلبل زبونی نکن شایسته اشکاشو مهار کرد و به سمت اتاقش رفت و روی تختش افتاد ولی به اشک چشماش اجازه ی ریختن نداد باید این حرفارو تو ذهنش ثبت میکرد درست بود که به قول فرهاد زیر ابی داشت میرفت ولی ابروی کسی رو هنوز نبرده بود هنوز به هیچ پسری اجازه نداده بود که بخواد پاشو از گلیمش دراز تر بکنه و بهش بیش از حد معمول نزدیک بشه دستاشو مشت کرد و روی تختش فرود اورد و زیر لب زمزمه کرد:بهت قول میدم حاجی همین اقا پسرای قند عسلت یه روز چنان بی ابرو بازی در بیارن که حیرت بکنی صدای پدرش دو باره بلند شد حاجی:شایسته چی شد این چایی پس؟ لباساشو عوض کرد و به سمت اشپزخونه رفت بی حوصله چایی ساز رو روشن کرد و منتظر موند تا جوش بیاد به کامیار فکر میکرد خودشم نمیدونست چرا داره این جوری میکنه اصلا دلیل منطقی برای این رابطه ها پیدا نمیکرد فقط داشت لجبازی میکرد با خانوادش خودشم اینو خوب میدونست دنبال پول نبود درسته که حاجی خیلی زیاد بهش پول نمیداد ولی هیچوقت براش کمم نمیزاشت اگه بدشو میگفت باید حداقل اینم میگفت که تو لباس و به قول خودش قر وفرای زنونه برای مامانش و خودش هیچ وقت کم نمیزاشت برای کمبود محبتم نبود چون همیشه معتقد بود اون محبتی که پدر و برادرش بهش هدیه ندادن چه طوری میتونه از یه پسر غریبه طلب بکنه؟ چایی رو اماده کرد توی لیوان ریخت و به پذیرایی برد نزدیک سال جدید بود و حاجی و فرهاد و فرزین در حال جمع بندی نهایی و حساب رسی سالیانشون بودن فرهاد:راستی این مشهدی دیروز زنگ زده بود گریه و زاری که ندارم پولو بدم یه چند وقتی صبر کنید حاجی:بی خود کرده موقعی که پول رو قرض میگرفت که سینه شو داده بود جلو و میگفت :یه ماهه برتون میگردونم فردا زنگ میزنی میگی اگه نده چکشو میزارم اجرا فرهاد:چشم حتما فرزین :راستی با اون طرف میخوای چه بکنید ؟ حاجی دستی به صورتش کشید و مرموزانه لبخندی زد و گفت:درستش میکنم فکرای زیادی براش دارم فرزین:واسه مغازش حاجی؟اون که اصلا نمی ارزه حاجی نیم نگاهشو به شایسته و چایی دستش انداخت و گفت:نه سرمایه گذاری بهتری روش دارم حالا بعدا میفهمید بده من اون چایی رو دختر برو شام درست کن مادرتو شکوفه رفتن بازار خرید ما بی شام نمونیم شایسته همون طور که زیر لب غر غر میکرد به سمت اشپزخونه رفت این مامانش و شکوفه دائما در حال خرید بودن نمیفهمید اینا خسته نمیشدن از بازار!!!!!!!!!!!!!!! اها یادش اومد فردا دوره ی همیشگیشون بود و قرار بود تو خونه ی اونا برگزار بشه به هر حال نمیشد که حاج خانم نفیسی لباس جدید نپوشه که !!!!!!!!!!!! ************************************************** ********************************** رها از در کلانتری بیرون اومد و به سمت ماشین سهند رفت درو باز کرد و خودش رو روی صندلی جلو ولو کرد سهند:چی شد عزیزم ؟ رها:هیچی چه طرف گیری هم به ما افتاده بود ول نمیکرد که میخواست گواهیناممو توقیف کنه بعد حال مظلومی به صورتش داد و گفت:سهند جان من واقعا شرمندتم کارت بیمه رو بهم نداد چون من مقصر بودم باید خسارت پرداخت میکردم سهند اروم با پشت دست گونه های ظریف رها رو نوازش کرد و گفت:عیب نداره خانومی فدای یه تار موهات حالا بگو بریم غذا رو کجا بخوریم ؟ رها اوهومی کرد و گفت:بریم دربند من اونجا رو دوست دارم هواش الان خیلی خوبه سهند خنده ای کرد و گفت:به روی چشم خوشگل خانم فقط شما اون روسری رو سرت کن که گشت نگیردتمون حوصله ی دعوا و جواب دادن ندارم رها با نارضایتی ایشی گفت و روسری که روی شونه هاش افتاده بود رو روی سرش کشید و ضبط ماشین رو روشن کرد