وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

گشت ارشاد | اول

 

گشت ارشاد | قسمت ششم و آخر

نه نمیتونم دلم پیششه به مامان قول دادم تو برو اصرار فرزین فایده ای نداشت و شایسته پیش حاجی موند سرشو به دیوار تکیه داد و به حرفای فرزین فکر کرد و خیلی دوست داشت بدونه امیر چی کار کرده که اونو انقدر تغییر داده و به رها فکر کرد و اینکه امیر اونو از کجا میشناسه با هزار جور فکر مزاحم همون جا روی صندلی خوابش برد

ادامه نوشته

گشت ارشاد | پنجم

رها پوزخندی زد و گفت:من که بهت گفتم دختر خوب ماموریت کجا بوده تو ساده باور کردی شایسته:یعنی چی ؟ رها:یادته بهت گفتم واست مدرک میارم که اقا امیر تون احتمالا داره زیر ابی میاره نگاه شایسته رنگ ترس و نگرانی گرفت و با اضطراب به رها نگاه کرد و گفت:خوب چی شده؟

ادامه نوشته

گشت ارشاد | چهارم

دخترک گفت دریغا که مرا باز در معنی ان شک باشد سالها رفت و شبی زنی افسرده نظر کرد بر ان حلقه زر دید در نقش فروزنده او روز هایی به امید وفای شوهر به هدر رفت به هدر زن پریشان شد و نالید که وای این حلقه که باز هم در چهره او تابش و رخشندگی حلقه بندگی و بردگیست احساس میکرد تو زندگی مامانش شکوفه و اکثر زن هایی که میشناخت این شعر صدق میکرد تو همین فکر بود که موبایلش که حالا با یه خط جدید بهش تحویل داده شده بود زنگ خورد

ادامه نوشته

گشت ارشاد | سوم

رها اوهومی کرد و گفت:بریم دربند من اونجا رو دوست دارم هواش الان خیلی خوبه سهند خنده ای کرد و گفت:به روی چشم خوشگل خانم فقط شما اون روسری رو سرت کن که گشت نگیردتمون حوصله ی دعوا و جواب دادن ندارم رها با نارضایتی ایشی گفت و روسری که روی شونه هاش افتاده بود رو روی سرش کشید و ضبط ماشین رو روشن کرد

ادامه نوشته

گشت ارشاد | دوم

 

فرهاد:اینم زدم که بدونی زبون درازی کنی بیش تر از این میخوری حالا هم گم شو


و موهاشو به شدت ول کرد و شایسته روی زمین تقریبا ولو شد


فرهاد از اتاق بیرون رفت و درو محکم بهم کوبید


با نفرت خون گوشه ی لبشو پاک کرد و از ته دل توی درون خودش داد زد :از تک تک تون متنفرم
ادامه نوشته

گشت ارشاد | اول

 

فرهاد:اینم زدم که بدونی زبون درازی کنی بیش تر از این میخوری حالا هم گم شو


و موهاشو به شدت ول کرد و شایسته روی زمین تقریبا ولو شد


فرهاد از اتاق بیرون رفت و درو محکم بهم کوبید


با نفرت خون گوشه ی لبشو پاک کرد و از ته دل توی درون خودش داد زد :از تک تک تون متنفرم
 فرهاد:اینم زدم که بدونی زبون درازی کنی بیش تر از این میخوری حالا هم گم شو


و موهاشو به شدت ول کرد و شایسته روی زمین تقریبا ولو شد


فرهاد از اتاق بیرون رفت و درو محکم بهم کوبید


با نفرت خون گوشه ی لبشو پاک کرد و از ته دل توی درون خودش داد زد :از تک تک تون متنفرم

نزدیک میدون ونک بود ای بابا دوباره گشت گذاشته بودن که اعصابش بهم ریخت

دوباره شد شایسته نفیسی دختر کوچیک حاج اقا نفیسی معتمد محل و از تجار معروف بازار فرش فروش ها

پوزخند پلیدانه ای زد و با خودش فکر کرد اگه الان حاج بابا تو این لباس میدیدش حتما سکته هرو میزد

یه مانتو تنگ و کوتاه ابی کاربنی تنش بود با یه شال ابی

خودشو سریع به گوشه ای رسوند و چادرشو از توی کیفش در اورد و سرش کرد و شد همون شایسته ی نفیسی

نگاهش به همون نگاه خشن همیشگی افتاد که با اون لباس نظامی و اخم همیشگی کنار ماشین ون ایستاده بود

بدون توجه به اون چشمایی مشکی که انگار میخواست از روی چهره تا ته ذهن ادمو بخونه گذشت و سوار بی ار تی شد و به طرف تجریش رفت


امروز با بهراد قرار داشت تازه دو هفته بود با هم دوست شده بودن پسر باحالی بود صد البته میتونست پزشو به دوستاش بده

یه بی ام و کروک نوک مدادی زیر پاش بود قیافشم هی بدک نبود

تجریش پیاده شد چادرشو تا کرد و توی کیفش گذاشت رژلبشو تجدید کرد و به سمت هیوا رفت

بهراد روی صندلی نشسته بود و نگاهش میکرد

براش دست تکون داد و به سمت میزش رفت


شایسته: سلام خوبی ؟ ببخشید دیر نکردم که


بهراد دستشو به گرمی فشرد و گفت: نه عزیزم منم تازه رسیدم چی میخوری بگم بیارن ؟


شایسته: اوووووم خوب من که خودت میدونی گلم پیتزای قارچ و گوشت


بهراد به سمت صندوق رفت تا سفارشاشون رو بگه


شایسته سرشو برگردوند و دنبال تانیا و سوگل دوستای دانشکده ش گشت


دیروز یواشکی حرفاشونو شنیده بود و میدونست امروز قراره دو تایی بیان هیوا


اونم از قصد با بهراد اینجا قرار گذاشته بود تا حسابی دماغ این دو تا دختر پر فیس افاده رو بسوزونه


حالش از جفتشون بهم میخورد هر هفته راجبع به دوست پسرای رنگارنگشون حرف میزدن


ولی اون یه اصلی برای خودش داشت تا زمانی که با یکی بود با همون میموند تا باهاش بهم بزنه


ناخود اگاه یاد سودابه افتاد که هفته پیش چه بلایی سرش اومده بود


با دوست پسرش توی کافی شاپ نشسته بودن که سامان اون یکی دوستش وارد کافی شاپ میشه و بقیه ماجرا


هنوزم از یاداوری موضوع خندش میگرفت نمیدونست این چه کاریه اینا میکنن اخه انقدر استرس به جون خودشون میخرن


بهراد برگشت و رو به روش نشست در حال صحبت بود که سوگل و تانیا طبق عادت همیشگیشون که همون فوضولی بود به سمتشون اومدن


سوگل:به به سلام شایسته خانم معرفی نمیکنی ؟


شایسته نازی به صداش داد و گفت: سلام بچه ها شما هم اینجایید که ایشون بهراد هستن دوست بنده


بهراد با دخترا خوش بشی کرد و دخترا به سمت میزشون رفتن در حالی که نگاه حسرت بارشون به اون دو تا بود و غر غر زیر لبی که میگفتن: خوش شانس چه هلویی تور کرده


ناهارو با بهراد خورد باید زود برمیگشت خونه امروز خونشون دوره بود مامانش بیچارش میکرد اگه دیر میرسید


حالش از این دوره ها بهم میخورد بیشتر شبیه مجلس مد و لباس بود و بعد هر بار مراسم کلی خواستگار بود که براش پیدا میشد


اسم خودشونو گذاشته بودن مسلمون میشستن قران دور میکردن و بعد پایان مراسم بحث غیبتا داغ میشد


با چهره ی درهم سوار اتوبوس شد که برگرده


با این همه پولو پله حاجی یه ماشین فکستنی براش نمیخرید زیر پای فرهاد و فرزین بهترین و مدل روز ترین ماشینا بود اما اون به جرم دختر بودن و اینکه حاجی اعتقادی به رانندگی خانوم ها نداشت باید همیشه پیاده گز میکرد

دیگه نزدیک خونه بود همیشه حرصش درمیومد خونشون توی یکی از محل های قدیمی تهران بود


یه خونه ی قدیمی با یه باغ بزرگ


ولی شایسته اصلا اون جا رو دوست نداشت به نظرش بی کلاس میومد نمیتونست درک کنه صفا و صمیمیتش کجا بود که دائما مادرش از اون دم میزد


کسی چه میدونست شاید مرد سالاری حاج بابا رو منظورش بود یا شایدم قلدار بازی های بی وقفه ی فرهاد و فرزین


خنده ی کوتاهی کرد و با خودش زمزمه کرد شایدم شکوفه ی چاپلوس


شکوفه خواهر بزرگش بود و صد البته دختر خوب و خانم و سر به زیر خانواده نفیسی


سه سال پیش ازدواج کرده بود و شوهرشم لنگه ی خودش


پوزخندی زد و یاد اقای شاکری دامادشون افتاد یکی مثل باباش از همون خشک مقدسا


هر وقت که شایسته رو میدید سرشو پایین مینداخت و غلیظ تر ذکر میگفت


شایسته هم همیشه با خودش زمزمه میکرد : خوب مردک نمیتونی جلوی هوس و نفستو بگیری نیا اینجا


تو همین فکر بود که یه چیز جالب دیگه به ذهنش رسید شایدم با خودش فکر میکنه من معشوقه ی شیطانم


از حرف خودش بی محابا خندید و به نگاه چپ چپ خانوم ها و اقایونی که توی اتوبوس نشسته بودن هم توجهی نکرد


از توی کیفش دو تا ادامس توی دهنش انداخت و به طرز فجیحی شروع به جویدن کرد


هندزفریشو توی گوشش گذاشت و یکی از اون اهنگ های به قول گفتنی مبتذلشو گذاشت و شروع به گوش دادن کرد اها ساسی مانکن


چشماشو بسته بود و با ریتم تند اهنگ سرش هم ناخود اگاه تکون میخورد


میدونست ایستگاه بعدی پارک سر کوچشونه جایی که اون قرار بود تغیر چهره بده


از اتوبوس پایین اومد و به سمت دستشویی پارک رفت دیگه خودشم حالش از این مسخره بازی همیشگیش بهم میخورد


حرف سونیا مدام تو گوشش زنگ میخورد : دختر تو دیونه ای از اون زندان خودتو خلاص کن دو تایی میریم امریکا زندگی میکنیم تو این کشور بودن یعنی اسیر بودن زندونی بودن قایم موشک بازی............


نمیدونست شایدم حق با سونی بود ولی نه تا این حدم پر دل و جرات نشده بود که به فرار فکر کنه


هنوزم یه کوچولو به اعتبار حاجی فکر میکرد بلاخره هرچی که بود باباش بود و نمیخواست جلوی دوست و اشنا سکه ی یه پولش کنه


مانتوشو در اورد و همون مانتوی مشکی گله گشاد سادشو تنش کرد اخه تو خانواده نمیپسندیدن دختر لباس رنگی بپوشه و جلب توجه کنه


مانتو ابی کاربنیشو توی کیفش همون جایی که جاساز درست کرده بود گذاشت و شالشو در اورد و مقنعشو پوشید


ارایششم همه رو پاک کرد توی ایینه نگاهی به خودش انداخت حالا شده بود شایسته 2



چادرشو سرش کرد و به سمت خونه راه افتاد

کلید انداخت و وارد خونه شد کلافه سرشو تکون داد حال و اعصاب این همه ادم رو نداشت


یه راست به سمت اتاقش رفت که صدای مامانش سر جاش نگهش داشت


محبوبه خانم:به به شایسته خانم چه عجب تشریف فرما شدی بدو دست بجنبون دختر من دست تنها با این همه مهمون چی کار کنم ؟


شایسته:به من چه مادر من من یکی حال و حوصله ی این خاله خان باجی بازی های شما رو ندارم شکوفه خانم که هستن


محبوبه خانم اخمی کرد و گفت: برو بچه انقدر زبون درازی نکن


بعد اروم تر گفت:خانم زمانی هم اومده اون لباس ابی فیروزه ایتو بپوشی ها


شایسته ایش بلندی کرد و توی اتاقش رفت


بیشتر شبیه سالن مد بود تا مجلس ختم قران


دلش برای مظلومیت قران سوخت انگار برای بعضی ها فقط واسه دو چیز افریده شده بود


1-وقتی یکی میمرد صداشو قرانو تا ته زیاد زیاد میکردن


2-تو همین مجلسایی که مامانش اینا دم به ساعت میگرفتن همه میومدن البته بیشتریاشون فقط به لباساشون و جواهراتشون میرسیدن و اینکه هر دفعه یکی رو بورس بود حالا این وسطا یه قرانی رو هم به زبان عربی با لحن های عجیب و غریب میخوندن بدون اینکه اصلا بفهمن معنی این ایه چیه یا اصلا خداوند توی این ایه ازشون چی میخواد


سری تکون داد و زیر لب گفت:همش تظاهر همش ریا


لباسشو پوشید و با ناراحتی وارد اون جمع کذایی شد پذیرایی میکرد در حالی که پوزخند روی لباش بود و به حالت خانم ها نگاه میکرد


به سوری خانم رفیق فاب مامانش که در حال صحبت با خانم محبی بود نگاه کرد خندش گرفته بود


دائما دستشو تکون میداد و سعی میکرد النگوی پهن جدیدی که خریده بود رو نشوننش بده بلاخره هم موفق شد چون خانم محبی دائما ازش تعریف و تمجید کرد


گوشه ی اتاق نشسته بود و همراه بقیه قران رو میخوند سعی میکرد حداقل خودش از اون افرادی نباشه که فقط بلدن حرف بزنن پس سعی کرد تا اخر به معنی ایات دقیقا توجه کنه


بلاخره مراسم تموم شد و حالا نوبت پذیرایی بود تو نخ همه رفته بود انگار نه انگار که همین الان توی قران خوندن که کسی که غیبت میکنه انگار گوشت برادر مرده اش رو میخوره


دیگه طاقت نیورد و به سمت اتاقش رفت و بی خیال همه ی دنیا شروع به اس ام اس بازی با بهراد کرد


امیر حسین


توی فکر خودش غرق بود هنوزم نمیتونست بفهمه چرا اون دختر اینجوریه


چند باری دیده بودش که بلافاصله بعد دیدن ماشین گشت سریع تغیر چهره میده


خودشم نمیدونست تو نگاه اون چی دیده که انقدر فکرشو درگیر کرده بود فقط میدونست عادت کرده یکشنبه ها به جای کمالی گشت وای میستاد وگرنه خودش به این کار علاقه ای نداشت


اعصابش دوباره بهم ریخت یاد رها ولش نمیکرد دوباره دستاش مشت شد و روی میز فرود اومد و گفت: لعنتی


سامان وارد اتاق شد


سامان: چیه امیر چته باز دوباره امپر چسپوندی چرا؟


امیر حسین: هیچی کاری داشتی؟


سامان : اره یه بازرسی داریم سرکرد دستور داده بریم اماده ای


شقیقه هاشو با دستتش فشار داد و گفت: بریم


وسایلاشونو از روی میز برداشتند و به سمت بیرون راه افتادن



محبوبه خانم: شایسته شایسته کجایی تو از پا در اومدم دختر به خدا کلفت کم تر من کار میکنه پاشو بیا واسه حاج بابات یه شربت درست کن


شایسته با رخوت از جاش بلند شد ولی فکر فردا از سرش بیرون نمیرفت قرار بود با بچه ها و دوستاشون برن دربند البته لازمه ی این کار پیچوندن دو تا از کلاسای صبحش بود
خودشم نمیدونست داره چی کار میکنه چون امروز کلا مرخصی تشویقی بود


جلوی تختشون ایستاد و با اخم به تک تک شون خیره شد


بهراد خنده اش رو خورد و رو به امیر حسین با لحن حق به جانبی گفت:فرمایش؟ نگاه داره ؟


شایسته با ترس نگاه میکرد و روسریشو تا اخرین حد ممکن جلو کشید و اروم کنار گوش بهراد گفت: چیزی نگو گشته ؟


بهراد با تعجب نگاهش کرد


امیر حسین : خانم ها و اقایون با هم چه نسبتی دارن ؟


شایسته رسما قبض روح شده بود اگه پای خانوادش به این قضیه باز میشد بی چاره میشد پوست تنشو میکندن هم حاجی هم فرهاد و فرزین


بهراد چشماشو تنگ کرد و گفت: اولا شما؟ دوما ربطی در هر صورت به شما نداره


امیر خونسردانه کارت شناساییشو در اورد و نشون داد


حالا رنگ از رخ همه به وضوح پریده بود


بهراد: جناب سروان نشستن و چایی خوردن جرمه ؟


بعد پوزخندی زد و گفت: اصولا تو این کشور همه چی جرمه شما بگو ما الان داریم چه کار خلاف شرعی میکنیم خدای نکرده من تو جمع خانم رو بوسیدم یا نه کار بی ادبی دیگه ای کردم شما بگید والا


بعد بی توجه به حضور امیر حسین پک خونسردانه پک محکم تری به قلیونش زد


امیر با خشم کنترل شده رو به بهراد گفت: امروز بی خیالت میشم ولی اینو بدون زبون دراز


در حالی که انگشت اشاره شو به علامت تهدید جلوش تکون میداد گفت:اگه یه بار دیگه ببینمت یا گیرم بیفتی بلایی سرت میارم که تا عمر داری یادت نره کوچولو


دیگه منتظر نموند که بهراد سر کل کل رو با هاش باز کنه و پیش سامان برگشت و جایی نشست که مستقیما به شایسته احاطه داشته باشه


سامان: چته امیر چی کار داری به مردم یه امروز هم دست بر نمیداری ؟


جواب امیر همچنان سکوت بود و فکر میکرد که شایسته رو کجا دیده


بلاخره چایی خوردنشون تموم شد و شایسته همراه بقیه از جاشون بلند شدن که برن


شایسته روسریشو روی سرش مرتب کرد و با بقیه راه افتاد ولی خودشم نمیدونست چرا توی لحظه ی اخر برگشت و نگاهی به امیر حسین انداخت


به سمت دستشویی رفتن و روسریشو با مقنعه عوض کرد تا با بچه ها برگردن دانشگاه


بهراد: مرتیکه ی نخود اش انگار این مملکت فقط واسه امثال ایناست الکی به همه چی گیر میدن اصلا یکی نیست بهش بگه به تو نسبت ما با هم چیه


شایسته: وای داشتم قبض روح میشدم بهراد چقدر کل کل کردی با طرف ؟ اگه میبردتمون اگاهی بی چاره بودیم


بهراد: منو دست کم گرفتی خانوم خانوما اگه قرار بود وا بدم که تا حالا ده دفعه گرفته بودنم


شایسته نیش خندی زد و گفت: اره میدونم نمیخواد سوابق درخشانتو به رخ بکشی


بهراد: ای ای خانم حسود


جلوی در دانشگاه نگه داشت و شایسته با غرور از بی ام و بهراد پیاده شد و زیر نگاه حسرت بار دخترا وارد دانشکده شد


ساعت 5 خسته و کوفته وارد خونه شد و با شنیدن صدای خندون شکوفه توی ته دلش غر غر کرد و به سمت جمع رفت


نگاهش به حاجی و اقای شاکری افتاد که طبق معمول راجبع به بازار حرف میزدن


به همه سلام کرد و به سمت اتاقش رفت لباساشو عوض کرد حوصله ی داد و بیداد مامانشو نداشت و به سمت اشپزخونه رفت


شکوفه: به به شایسته خانم چه عجب ما شما رو زیارت کردیم


شایسته: وا شکوفه جون شما که یه سره این جا تلپی دیگه هر روز ما رو میبینی


شکوفه: مامان خانم این دخترتو ادب کن بعدشم این چه ریختیه واسه خودت ساختی ؟ چند بار گفتم ابروهاتو انقدر نازک نکن صورتت از بس ارایش داشت جلوی منصور ابروم رفت


شایسته: اولا خوب نگاه کن فقط یه پنکیک دارم خیلی بهتر از بعضی هام که زیر چادر چشماشون انقدر مداد و ریمل و خط چشم داره از سه متری فلاشر میزنه دوما به شوهر جونت یاد بده به نامحرم نگاه نکنه


شکوفه: ا ا ا مامان ببینش بگو ببنده دهنشو


مامان: بس کن دختره ی خیره سر ساکت شو بچه


شایسته زیر لب غر غری کرد و بیرون رفت و با خودش فکر میکرد انگار شکوفه خانم یادش رقته انقدر زیر چادر ارایش داره که ادم حالش بد میشه


زمان اذان مغرب بود گوشه ی خونه نشست و به رقابت با حال بین منصور خان و حاجی نگاه کرد


منصور خان: حاجی بفرمایید جلو ما از حضورتون بهره ببریم


حاجی: این چه حرفیه ما لایق نیستیم بابا


شایسته با خودش فکر کرد الان منصور خان باید بگه : ای بابا حاجی بند کفشتیم گره بزن خفه شیم


بلاخره کنار هم ایستادن تا نماز بخونن حالا دور دوم مسابقات شروع شد


کی عربیش غلیط تره کی بیشتر سجده و قنوتشو طول میده و مهم تر اینکه کی بیشتر ولظالیین رو میکشه


دیگه حوصله ی این مسخره بازیهاشون رو نداشت و با خودش فکر میکرد: الان حاجی و منصور خان اصلا معنی نماز رو میفهمن کاش به جای عربی یه کوچولو به فارسیش هم توجه میکردن و با خودش زمزمه کرد پس حضور قلب چی میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

روی تختش دراز کشیده بود و به اتفاق های امروز فکر میکرد و به اون پسرنمیدونست چرا اینقدر ازش میترسید
توی حیاط دانشکده نشسته بود و با سمیه و خاطره چایی میخوردن که بهراد زنگ زد
شایسته:سلام چطوری؟
بهراد:سلام عروسک تو چطوری؟ کجایی انقدر صدای خنده میاد ؟
شایسته: تو حیاط دانشکده با بچه ها چطور مگه؟
بهراد:راستش امشب یه مهمونی قراره بزرگ بشه خونه شایان دوستم منم دلم میخواد تو همراهم باشی
شایسته:چه ساعتی هست حالا؟
بهراد: 6 عصر به بعد
شایسته: فکر نکنم بتونم بیام ولی اگه شد خبر میدم
بهراد: باشه عزیزم ولی سعی کن حتما بتونی بیای خداحافظ گلم
شایسته: باشه خداحافظ
توی فکر فرو رفت خیلی دلش میخواست بره ولی مگه میشد؟چه جوری میخواست مهمونی امشب رو بپیچونه
بعد خودش به خودش پس گردنی زد اخه ای کیو میزارن تو 6 شب به بعد خونه نباشی
امشب قرار بود برای حاجی مهمون بیاد و از فامیل های منصور خان بودن انگار قرار بود تو یه پروژه کاری باهم شریک بشن
حاجی هم واسه ریختن رفاقت بیشتر طرفو شام با خانواده دعوت کرده بود
ساعت حدود 3 بود که رسید خونه نمیدونست چه خبره باز که شکوفه و مامانش در حال پچ پچ بودن وارد اشپزخونه که شد جفتشون ساکت شدن
کلی گوشت قربونی بسته بندی شده رو میز بود و شاید نزدیک 4 مدل غذا روی گاز
شایسته: سلام مگه اینا امشب چند نفرن؟ این همه گوشت واسه چیه؟
مامان: سلام مادر 4 نفرن زود باش لباساتو عوض کن بیا منو و شکوفه دست تنهاییم
شایسته: نگفتی این همه گوشت واسه چیه؟
مامان: هیچی مادر جان فرهاد امروز تونسته یه معامله ی درست و حسابی رو جوش بده باباتم واسه اینکه چشم نخوره واسش یه گوسفند زده زمین
شایسته پوزخندی زد و سری تکون داد و بیرون رفت حالش از این همه تبعیض بهم میخورد
فرهاد و فرزین بعد دوسال درجا زدن پشت کنکور اخر جفتشون قید درسو زدنو وارد محیط کار شدن و با حاجی رفتن بازار
یاد خودش افتاد تو یکی از بهترین دانشگاهای تهران قبول شد حاجی یه تشویق خشک و خالی که نکرد هیچی تازه اجازه هم نمیداد بره دانشگاه و اعتقاد داشت دختر که بالاخره میخواد بچه داری و شوهر داری بکنه درس به چه دردش میخوره
عمو رضا بالاخره راضیش کرده بود که بزاره شایسته بره دانشگاه
حالا اقا فرهاد زحمت کشیده بود یه معامله جوش داده بود چه باحال گوسفند زده بودن زمین بالاخره پسر بود دیگه پسر پسر قند عسل
یه بولیز شلوار تنش کرد و موهای بلندش رو با یه گیره بست و وارد اشپزخونه شد
مامان و شکوفه در حال سبزی پاک کردن بودن البته به همراه چاشنی همیشگی یا همون غیبت
مامان: دیدی دیروز تو مراسم خانم شهیدی خواهر شوهرشو چه فیس و افاده ای میومد اه اه اه حالم بد شد
شکوفه: اره والا زنیکه ی از خود راضی
سری تکون داد و گفت: لطفا غیبت بسه کنید بگید من چی کار کنم ؟
مامان: ظرفارو جمع کن زبون دراز
مامان: شکوفه این گوشت واسه زهرا خانم این برای خانم عظیمی این برای مادر شوهرت
خواست ادامه بده که شایسته حرفشو قطع کرد
شایسته مامان جون تمام اینایی که گفتی وضعشون از ما توپ تره گوشت قربونی به چه دردشون میخوره ؟؟؟ گوشت قربونی را باید به کسی بدی که نیازمنده
شکوفه: این فوضولی ها به تو نیومده بچه کارتو بکن
شایسته زیر لب زمزمه کرد: فقط ریا و تظاهر . سری تکون داد
ساعت حدود 6بود که به بهراد زنگ زد و خبر داد که نمیتونه بیاد
یه زیر سارافونی مشکی بایه سارافون قلاب دوزی شده ی مشکی پوشید
روسری ساتن مشکیشم لبنانی بست
زنگ خونه هم زده شد صدای احوال پرسی ها بلند شد
وارد اشپزخونه شد و چایی ریخت و وارد جمه شد ولی سرجاش میخکوب شد اصلا نمیتونست تکون بخوره ...................

ا

مات و مبهوت به اون نگاه خشن و مشکی همیشگی نگاه میکرد
اب دهنشو به سختی قورت داد و با دستای لرزون چایی رو تعارف کرد نگاه غریبه هنوز بهش جستجو گر بود
اروم کنار شکوفه نشست ولی لرزش دستاش دست خودش نبود اگه حرفی راجبع به اون روز میزد باید فاتحه ی خودمشو میخوند
سرشو تا پایین ترین حد ممکن پایین انداخته بود تا چشمش بهش نیفته
حاجی:خوب اقای صدارایی این اقا پسرتون چند ساله ؟ چی کاره هستش؟ حالا
صدرایی:دست بوسه حاج اقا 25سالشه پلیس اداره ی اگاهیه
حاجی:ماشالله چقدر هم برازندس خدا براتون نگهش داره
صدرایی: نظر لطفتونه
شایسته عذر خواهی کرد و از جمع جدا شد و به اتاق خودش پناه برد گر گرفته بود یعنی اون یادش مونده بود ؟
البته قیافه ی شایسته بیرون و داخل خونه زمین تا اسمون فرق میکرد اصلا بیرون از این خانواده اون یه ادم دیگه ای بود
امیرحسین شدیدا توی فکر فرو رفته بود احساس میکرد این دخترو یه جا دیده ولی نمیدونست کجا ؟
صحبت باباش و حاجی گل انداخته بود و اون هنوز توی فکر بود یه دفعه یادش اومد ارهههههه خودش بود همون دختر مرموز همیشگی
باورش نمیشد اون تو همچین خانواده ای بزرگ شده باشه
شایسته توی اتاقش نشسته بود که شکوفه درو به شدت باز کرد
شکوفه: چیه باز کپیدی توی اتاقت بیا بیرون دیگه مامان داره حرص میزنه حاج بابا هم سراغتو میگیره
شایسته دندوناشو بهم سایید و گفت:من اخه با اینا چه صنمی دارم تو هم دست از سرم بردار بابا
شکوفه لبخندی زد و گفت:ایشالا اگه خدا بخواد صنمم پیدا میکنید
و بی درنگ درو بست
شایسته به حرف خواهرش فکر میکرد به اجبار از اتاق بیرون رفت و کنار دختر خانواده ی صدرایی نشست و در اشنایی رو باز کرد
من شایسته هستم 21سالمه شما چطور ؟
دختر ناز و دوست داشتنی به نظر میرسید لبخند ملیحی زد و گفت:منم زینب هستم خیلی خوشحالم از اشناییتون انگار همسن هستیم
صحبتشون حسابی گل انداخته بود به نظرش زینب دختر خیلی خوبی بود
مامان برای صرف غذا صداشون کرد و سفره انداخته شد
شایسته مات و مبهوت به سفره نگاه میکرد و به غذاهای رنگارنگی که توش خودنمایی میکرد
و در اخر حاجی که بالای سفره مثل پادشاها نشسته بود
برای این همه ریخت و پاش متاسف شد و به مامان و باباش فکر میکرد و به این که اینا که اینقدر قران میخونن و ادعا دارن ایا تا حالا این ایه ی قران رو که بخورید و بیاشامید ولی اسراف نکنید رو نخونده بودن؟
یاد اون روزی افتاد که توی ماشین بهراد پشت چراغ قرمز وایستاده بودن و اون دختر معصوم با صورت رنگ پریده التماس میکرد تا ازش ادامس بخرن
و شایسته تمام ادامس هایش رو خریده بود و بیسکویت ساقه طلایی رو به دخنرک داده بود
کاش از حجم این غذا ها کم میشد و جاش به اونایی کمک میشد که توی فقر و گرسنگی دست و پا میزدن
شکوفه: شایسته چته ؟مثل این خل ها زل زدی به سفره بیا بچین دیگه
از شانس بدش موقع نشستن سر سفره درست رو به روی اون پسر که حالا میدونست اسمش امیر حسینه افتاد
زینب کنارش نشست
-راستی داداشت چی کارست زینب؟
زینب:امیر حسینمون پلیس اگاهیه
-میدونم بابات گفت تو کدوم بخششه ؟
زینب خنده ای کرد و گفت: پلیس امنیت بعضی وقتا توی میدون ونک گشت دارن ندیدیش؟
شایسته توی دلش گفت :چرا دیدمش خوبم دیدمش
-نه عزیزم
نگاهش وسط سفره بی محبا توی نگاه امیر گره خورد حالا امیر با اخم اشکاری نگاهش میکرد شایسته جا خورد فهمید که شناختتش ولی چاره ای نبود نباید وا میداد کی باورش میشد شایسته نفیسی با این خانواده همون دختری باشه که اون روز توی دربند دیده ؟به راحتی اب خوردن منکر میشد؟اصلا مگه مدرکی داشت؟
بعد شام حاجی و اقای صدرایی کلی راجبع به کار صحبت کردن و قرار شد اخر هفته ی اینده شام خونه ی اونا دعوت باشن
وقت رفتن زینب و شایسته خیلی با هم اخت شده بودن و شماره ی هم رو گرفتن تا دیداری با هم داشته باشن
شایسته روی تختش دراز کشیده بود و با خودش فکر میکرد باید از این به بعد محتاطانه تر رفتار بکنه
بهراد خبر داده بود مهمونی برای اینکه لو نره فردا ساعت 11ظهر تا 5 عصر برگزار میشه
شایسته تمام وسایلای مورد نظرشو برداشت و توی کیفش جا ساز کرد و جلوی دانشکده با بهراد قرار گذاشت
خاطره: شایسته جدی جدی میخوای بری؟
-اره چه اشکالی داره مگه؟
سمیه:دیوونه یه وقتی تله نباشه پسره بدبختت کنه بیچاره میشی ها؟
-نه بابا شما ها هم نفوس بد نزنید میرم زود برمیگردم اصلا میدونی میخوام تجربه کنم یکی از این مهمونی ها رو
موبایلش تک خورد میدونست بهراد دم در منتظرشه
-خو بچه ها اگر بار گران بودیم رفتیم کاری ندارید ؟
سمیه:خیلی مراقب باش شایسته ابروی ادم از هر چیزی مهم تره
شایسته با دستت بای بای کرد و به سمت بی ام و بهراد راه افتاد
بهراد:سلام خانومی حاظری بریم؟
-سلام اره میگم چه جور جایی اونجا ؟
بهراد:نترس بهراد جای بدی نمیبردت
بلاخره به مکان مورد نظر رسیدن یه خونه ی ویلایی خیلی شیک تو محله ی فرمانیه بهراد زنگو زد و در باز شد و دو تایی وارد خونه شدن
شایسته مات و مبهوت به خونه نگه میکرد
صدای اهنگ کر کننده بود و دود تمام خونه رو پر کرده بود نگاهش به دخترا افتاد دیگه اینا زیادی راحت بودن فقط لباس اولیه شیک تنشون بود اینجا از جنگل هم بدتر بود
پسری بهشون نزدیک شد و گفت:به به اقا بهراد خوش اومدید برید تو اتاق 2 با خانومت لباساتونو عوض کنید
جفتشون به سمت اتاق رفتن
شایسته نگاهی به بهراد انداخت و گفت:نکنه قراره تو هم بیای تو ؟؟؟؟؟؟
بهراد قهقه ای زد و گفت:نه بابا شما برو من نگهبانی میدم کسی نیاد تو
شایسته وارد اتاق شد از لباسایی که قرار بود بپوشه خندش گرفته بود یه کت و دامن و ساپورت پوشید و شال لباسشو رها روی سرش انداخت هنوز هم براش سخت بود که بخواد جلوی این همه ادم سر لخت باشه
درو باز کرد بهراد با دیدن تیپش خنده اش شدت گرفت
بهراد:این چه وضعیه مگه اومدی عروسی مجلس خانوما؟
شایسته:من همینم اگه دلت نمیخواد لباس عوض کنم برگردم؟
بهراد دستشو به گرمی گرفت و گفت :قهر نکن خانومی بیا بریم عزیزم
دو تایی به سمت پذیرایی رفتن شایسته محو دیدن وسط مجلس بود و به دختر و پسرایی که دیگه توی هم گره خورده بودن بعضی ها حتی گوشه ی پذیرایی هم در حال لب گرفتن بودن
دیگه الان اصلا دلش نمیخواست اونجا باشه حالش داشت بهم میخورد
بهراد ازش عذر خواهی کرد و رفت طبقه ی بالا
حوصله ی شایسته سر رفته بود اعصاب این مسخره بازی ها رو نداشت به سمت طبقه ی بالا رفت تا بهراد رو پیدا کنه کلافه دنبالش گشت ولی پیداش نمیکرد
بی هوا در اتاق رو باز کرد از صحنه ای که میدید در جا کپ کرد و صدای جیغ و داد همه و اژیر پلیس نشون دهنده ی لو رفتن مراسم بود

ولی چشم شایسته هنوز به اتاق بود که کسی دستشو محکم کشید

امیر حسین با چشمای به خون نشسته به شایسته نگاه میکرد


امبرحسین:اینجا چی کار میکنی تو سرکار خانم نفیسی؟حاجی و داداشاتون خبر دارن دخترشون اینجاست؟


شایسته تازه از توی بهت در اومده بود و نگاهش رنگ التماس گرفت و گفت:من غلط کردم تو رو خدا اگه بفهمن میکشنم یه کاری بکنید تو رو خدا اقای صدرایی


امیر حسین دستی به سرش کشید و گفت:این جا جای تو نیست برو سریع لباس عوض کن همین یه بار کوتاه اومدم ولی مطمئن باش سری بعد بخششی توی کار نیست


شایسته: چشم فقط شما که به کسی چیزی نمیگید تو رو خدا من اصلا نمیدونستم اینجا چه جور جاییه


بغض شایسته و اشکی که توی چشماش جمع شده بود و دستاش که به وضوح میلرزید همه نشون دهنده ی پاک بودنش بود که میخواست زیر سایه ی این کاراش بپوشونه


نمیدونست چرا این چشمای اشک الود ته دلشو لرزوند سرشو اروم تکون داد و گفت:برو لباستو عوض کن بیا تا ببرمت برسونمت


نگاه شایسته دوباره رنگ التماس گرفت


امیرحسین لبخندی زد و گفت: مرده و قولش گفتم که به کسی چیزی نمیگم دختر


شایسته به سمت اتاقی که لباساشو در اورد و مانتو شو پوشید اشک دائما از چشماش میریخت خودشم نمیدونست چشه با دستای لرزون چادرشو از کیفش در اورد با این که هیچ وقت دوست نداشت استفاده ی ابزاری از چادرش بکنه ولی به خاطر حفظ حرمت امیر حسین این کارو کرد


با امیر سوار ماشینش شد و با تعجب خیره به ماشین امیر نگاه کرد


امیرحسین:میشه ارایشتم یه ذره کم کنی من فکر میکنم با چادر زیاد این چهره مناسب نیست صد البته هرچی که خودت صلاح میدونی


شایسته با شرمندگی سرشو پایین انداخت و رژلب و ارایششو کم کرد


دیگه تا خونه حرفی نزدن شایسته به چیزی که دیده بود فکر میکرد اصلا باورش نمیشد یه روز فرزین رو تو اون حالت ببینه


وقتی در اتاق رو باز کرده بود فرزین رو با یه دختری دیده بود ناخوداگاه پوزخند تمسخر امیزی زد و گفت : دست مریزاد حاجی با این بچه تربیت کردنت


امیر سر کوچه نگه داشت و به شایسته گفت:شرمنده صلاح نیست ببرمتون تا در خونه میترسم خدای نکرده کسی ببینه برای شما بد بشه


شایسته:ممنون اقای صدرایی لطف کردید


امیر حسین:امیدوارم دیگه همدیگرو تو همچین جایی نبینیم


شایسته سری تکون داد و زیر لب خداحافظی کرد


امیر بوقی زد و با سرعت دور شد


شایسته به امیر فکر میکرد به نظرش شخصیت جالبی داشت


و از همه باحال تر براش ماشینش بود یه پراید ساده


باورش نمیشد که با اون همه پول و پله ی باباش این ماشینش باشه یاد فرزین و فرهاد افتاد هر کدومشون فقط کلی پول ماشیناشون بود حالا قر و فر و پول لباساشون بماند


وارد خونه شد که حاجی رو دید که اروم و زیر لب با مادرش حرف میزد


مامان:حاجی تو خیلی کوتاه میای نباید بزاری این اتفاقا پیش بیاد خودت میدونی که اگه یکی بفهمه ابرومون رفته


حاجی با غرور گفت:دیگه مرده خانم خیر سرش تازه پسرم عاقله دختره صیغش بوده حالا هم ایشالا به زودی زنش میدیم خیالت جمع


مامان:چی بگم والا


سلامی کرد و به سمت اتاقش رفت که صدای حاجی مجبورش کرد وایسته


حاجی:چرا انقدر چادرت عقب رفته ؟؟؟ چرا انقدر ارایش داره صورتت بچه؟این شال چیه سرته؟ چه رنگ جلفی داره


گم شو تو اتاقت تا شب بگم این داداشای بی غبرتت به حسابت برسن


-من که کاری نکردم ارایشمم که زیاد نیست حداقل از بقیه دخترای هم سنم که کم تره ؟تازه مگه من دل ندارم اخه تا کی باید رنگ تیره بپوشم همش اخه خانم جون الان لباساش از من روشن تره


حاجی چشماشو تنگ کرد و به سمتم اومد


حاجی: به به چشمم روشن از کی تا حالا انقدر زبون دراز شدی گم شو تو اتاقت تا ناکارت نکردم دختره ی ............ یه ذره از فاطمه یاد بگیر مگه اوم دختر نیست ؟؟؟؟؟؟؟


استغفاری زیر لب کرد و به سمت پذیرایی رفت


مادرش چشم غره ای براش رفت و زیر لب چیزی گفت که شایسته نشنید


به سمت اتاق خوابش رفت و درو محکم بهم کوبید اخه تا کی تبعیض انگار یادشون رفته بود پسرشون چه غلطی کرده تازه خوششونم اومده پسره طرفو صیغه کرده با اینکه همیشه فاطمه رو دوست داشت ولی این مقایسه کردنای گاه و بیگاه مامانش شکوفه و حاجی شعله ی حسادت رو تو دلش روشن میکرد


اروم اشکاش ریخت و زیر لب زمزمه کرد: لعنت به این همه تظاهر و ریا


امیر حسین توی اتاق راه میرفت و به دختر و پسرایی نگاه میکرد که حالا همشون با استیطال بهش نگاه میکردن


یه لحظه از کارش شرمنده شد که شایسته رو فراری داده چون اونم باید اینجا میبود


تو بین افراد حاظر توی اونجا نگاهش به بهراد افتاد که برعکس اون روز اروم یه گوشه نشسته بود و حرفی نمیزد


امیر حسین از سرباز خواست که بهراد رو پیشش بیاره


نمیدونست چرا حس بدی نسبت به این پسر داشت یه چیزی ته دلش بهش میگفت داری حسودی میکنی بهش


حس درونیشو سرکوب کرد و رو به بهراد گفت:به به اقای قلدر بهت گفته بودم دیگه این ورا نبینمت نگفته بودم ؟؟


بهراد:جناب سروان ما غلط کردیم شما به بزرگواری خودت ببخش اون روز خواستیم جلو دوست دخترمون قیف بیایم


امیر حسین:با همتون هستم زنگ بزنید خونه هاتون بزرگتراتون بیان دنبالتون


بی توجه به التماس همه اتاق رو ترک کرد سرش در حال ترکیدن بود دیگه عادت کرده بود به این صحنه ها


شایسته روی تختش دراز کشیده بود که در اتاقش به شدت باز شد و فرهاد با چهره ی پر از خشم وارد شد


شایسته سر جاش نشست و با وحشت به فرهاد خیره شد


فرهاد: چیه شنیدم دم در اوردی زبونت دراز شده اره؟ادمت میکنم ما هنوز اونقدرا هم بی غیرت نشدیم که هر غطی خواستی بکنی رو حرف حاجی حرف میزنی ؟؟؟؟؟؟؟


شایسته با خونسردی بی نظیری از جاش بلند شد و نزدیک فرهاد ایستاد و گفت:چیه انگاری یادت رفته منم ازت اتو دارم دلت نمیخواد بگم هفته پیش تو پارک چی دیدم که


چند روز پیش از کنار پارکی رد میشد که مچ فرهاد رو با دوست دخترش توی ماشین گرفته بود


از چهره ی فرهاد همیشه ناراحت بود یه صورت کاملا بسیجی صد البته که زیر پوست این بسیج چه کارهایی که انجام نمیداد


بخشی از گشت ارشاد محل رو افراد خود محله به بسیج منطقه سپرده بودن


از دوستاش شنیده بود که پسرارو ول میکنن ولی دخترارو..................


خدا عالمه هنوز خودش با چشم خودش ندیده بود پس قضاوتش دور از عدالت میشد اگه حرفی میزد


فرهاد موهای بلندشو دور دستاش پیچید کنار گوشش گفت:ببین بچه هر زری میخوای برو بزن من پسرم و این چیزا برام طبیعیه ولی تو رو دار میزنم اگه کوچکترین خطایی ازت سر بزنه مطمئن باش


شایسته خواست حرفی بزنه که دست سنگین فرهاد پشت دهنش فرود اومد


فرهاد:اینم زدم که بدونی زبون درازی کنی بیش تر از این میخوری حالا هم گم شو


و موهاشو به شدت ول کرد و شایسته روی زمین تقریبا ولو شد


فرهاد از اتاق بیرون رفت و درو محکم بهم کوبید


با نفرت خون گوشه ی لبشو پاک کرد و از ته دل توی درون خودش داد زد :از تک تک تون متنفرم
نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد