وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

رمان شوهر غیرتی من/پارت پنجاهو چهار

  _ دستم رو دید !

با شنیدن این حرف من متعجب بهم خیره شد چند ثانیه بعدش گفت :
_ دستت !؟
_ آره
آستین من رو بی هوا بالا زد که با دیدن جای بریدگی با تیغ چشمهاش گرد شد با بهت داد زد :
_ ستاره تو چیکار کردی
چشمهام‌ رو با درد بستم که مامان نازگل گفت :
_ ستاره به من نگاه کن !؟
چشمهام رو باز کردم که در اتاق باز شد و ارباب سالار اومد داخل اتاق عصبی نگاهی به من انداخت و رو به بقیه گفت :
_ همه بیرون
وقتی همه رفتند بیرون ارباب سالار کلافه چنگی تو موهاش زد
_ مگه بهت نگفته بودم هر مشکلی داشتی به من بگو !؟
_ گفته بودید !
_ پس این چه کاری بود انجام دادی هان !؟
_ من …
_ منتظرم توضیح بدی برای چی همچین کار احمقانه ای میخواستی انجام بدی !؟
_ من اون شب خیلی احساس تنهایی میکردم خیلی حس بدی بود تنها شده بودم نه مامان نازگل بود نه ترنج نه شما و نه هیچکس دیگه یه احساس بد مثل خوره افتاده بود تو جون من میدونستم هیچکس من و دوست نداره یه طرد شده تنهام یه عروس خونبس بریده بودم برای همین میخواستم به زندگیم پایان بدم اما پشیمون شدم من از خدا میترسیدم !
ارباب سالار بعد تموم شدن حرف هام به سمتم اومد محکم من رو بغل کرد و گفت :
_ دیوونه تو بهترین عروس منی چطور میتونی به خودکشی فکر کنی من تحمل ندارم‌تو چیزیت بشه مثل ترنج هستی برای من .
بعدش ازم جدا شد دستم رو گرفت و گفت :
_ بیا بشین اینجا
نشستم که خودش هم کنار من نشست و شروع کرد به حرف زدن :
_ ستاره من وقتی بهت گفتم ازت حمایت میکنم واقعا همچین کاری میکنم .
سلام نفسای من حالتون چطوره ؟

_ من میدونم شما هیچ حرف زیر حرفتون نمیزنید و من به شما قول میدم دیگه همچین کاری انجام ندم اون شب واقعا احساس خیلی بدی داشتم برای همین نفهمیدم داشتم چیکار میکردم از شما میخوام من رو ببخشید .
ارباب سالار ناراحت گفت :
_ وقتی شنیدم همچین کاری انجام دادی خیلی از دستت عصبی شدم حتی یه لحظه هم‌ نمیتونستم به از دست دادنت فکر کنم تو برای من خیلی عزیز هستی .
_ این لطف شماست !
با شنیدن صدای در اتاق ارباب سالار بلند شد
_ دیگه هم شوهرت رو اذیت نکن دوست نداری که هی ازش کتک بخوری !؟
_ نه
_ پس دیگه اصلا به خودکشی فکر نکن شنیدی !؟
_ آره
بعد اینکه ارباب سالار از اتاق خارج شد همونجا نشستم و سرم رو بین دستام فشردم ، چی میشد اگه یه مدت میگذشت و هیچکس زخم دست من رو نمیدید رسما آبروم رفت حالا همه فهمیدن من قصد داشتم خودکشی کنم وای که وقتی یاد رفتار ارباب زاده میفتم دوست داشتم خودم رو خفه کنم کاش میشد .
در اتاق باز شد که سرم رو بلند کردم مامان نازگل بود خواستم بلند بشم که اشاره کرد بشینم ، بعدش اومد روبروم نشست و گفت :
_ خیلی صحنه ی بدی بود اصلا حتی تصورش هم سخته ، چطور میخواستی به زندگیت پایان بدی اصلا نترسیدی !؟
_ اون فقط برای یه لحظه بود بعدش پشیمون شدم .
مامان نازگل چشمهاش رو با درد بست و گفت :
_ نمیتونم تصور کنم
_ منم همینطور

_ میشه دلیل کارت رو بهم بگی ستاره چیشد که همچین فکر احمقانه ای کردی !؟
شرمنده بهش خیره شدم و شروع کردم به تعریف کردن وقتی حرف هام تموم شد اشک تو چشمهای مامان نازگل نشست و گفت :
_ من معذرت میخوام عزیزم اصلا دوست نداشتم تو رو ناراحت کنم یا باعث بشم که حالت بد بشه میفهمی !؟
_ آره
دستم رو گرفت و خیره به چشمهای من شد و گفت :
_ میدونی هانیه سال ها پیش قرار بود زن اهورا بشه خیلی دختر خوبیه برای هممون عزیزه اما همون سال ها نمیدونم چیشد که رفت و حالا برگشته در حالی که هنوز زن اهوراست ، اگه دیدی بهش توجه میکنیم دلیل نمیشه که تو رو دوست نداشته باشیم .
_ ببخشید
_ دیگه هیچوقت همچین کاری نکن وقتی شنیدم قلبم داشت تیکه پاره میشد نمیدونی چه حال بدی داشتم .
بعدش مامان نازگل بلند شد
_ الان هم بهتره استراحت کنی روز سختی بود برای هممون
_ چشم
بعد رفتن مامان نازگل نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم رفتم کنار پنجره ایستادم  و به بیرون خیره شدم چی میشد من هم میتونستم خوشبخت بشم چی میشد خدایا یعنی من اصلا نمیتونستم طعم خوشبختی رو بچشم
با باز شدن در اتاق به عقب خواستم برگردم که صدای عصبی ارباب زاده از پشت سرم اومد :
_ اونجا چه غلطی میکنی هان ؟!
با شنیدن این حرفش ترسیده به سمتش برگشتم و گفتم :
_ ببخشید من …
وسط حرفم پرید و خیلی سرد  خشک گفت :
_ تو چی !؟
_داشتم بیرون رو نگاه میکردم فقط .
_ زود باش بیا اینجا ببینم
ترسیده به سمتش رفتم ارباب زاده خیلی عصبی بود من همیشه ازش میترسیدم اما امروز ترس من خیلی بیشتر از دیروز بود وقتی کنارش ایستادم خیره به چشمهام شد پوزخندی زد :
_ پس میخواستی خودکشی کنی آره !؟
چونم لرزید حتما الان میخواست من رو کتک بزنه ترسیده دستام رو جلوی صورتم گرفتم و گفتم :
_ ارباب زاده غلط کردم تو رو خدا باهام کاری نداشته باشید .
دستام رو با شدت پس زد از جلوی صورتم و خیره به چشمهام با خشم غرید :
_ خوب میشنوم برای چی همچین کاری انجام دادی هان !؟
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم
_ من فقط یه لحظه غمگین شده بودم بعدش پشیمون شدم تو رو خدا کاری باهام نداشته باشید .
_ تو اگه میترسیدی به خودکشی فکر نمیکردی .
_ من واقعا میترسم
_ پس چرا میخواستی همچین غلطی بکنی هان !؟
_ ارباب زاده
_ جواب بده

نظرات 1 + ارسال نظر
نگار چهارشنبه 29 تیر 1401 ساعت 07:33 ب.ظ

چرااااا پارت ا شو کامل نمیزاربد ادمو تو خماری میزارید؟

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد