وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

رمان شوهر غیرتی من/پارت پنجاهو سه

  با باز شدن در اتاق و اومدن مامان نازگل داخل اتاق ارباب سالار اخماش رو تو هم کشید و گفت :

_ چرا قبل اومدنت به اتاق یه در نزدی !؟
با شنیدن این حرف ارباب سالار مامان نازگل متعجب گفت :
_ ببخشید یادم رفت .
نگاهم و ازش گرفتم بلند شدم به ارباب سالار خیره شدم
_ باز هم خیلی ممنون هیچوقت لطف شما رو فراموش نمیکنم شما قلب خیلی بزرگی دارید .
ارباب سالار لبخندی تحویلم داد که لبخند روی لبهای من هم بزرگ تر شد
_ بااجازه ارباب سالار
با شنیدن این حرف من سری تکون داد که از اتاق خارج شدم ، که صدای ترنج اومد :
_ ستاره
با شنیدن صداش به سمتش برگشتم و گفتم :
_ جان
_ پیش بابا بودی !؟
_ آره
_ چیکارت داشت !؟
لبخندی بهش زدم :
_ هیچی فقط داشت چند تا سئوال  میپرسید .
ترنج سری تکون داد و بدون اینکه دیگه از من سئوالی  من بپرسه گذاشت رفت به سمت اتاقم رفتم خواستم در رو ببندم که کسی در رو هول داد و باز شد
ارباب زاده بود سرم رو پایین انداختم که صداش بلند شد :
_بابا باهات چیکار داشت !؟
چرا همه داشتند ازش سئوال میپرسیدند که باهام چیکار داشت یعنی من در نظرشون انقدد آدم به درد نخوری هستم .
_ هیچی ارباب زاده داشت حال من میپرسید .
ارباب زاده پوزخندی تحویلش داد :
_ تو حالت خوشه

با شنیدن این حرفش متعجب شدم چرا داشت همچین چیزی میگفت داشتم به حرف های ارباب زاده گوش میدادم که با عصبانیت بیشتری پرسید :
_ هی تو گوش کن
با شنیدن این حرفش سرم و بلند کردم به چشمهاش خیره شدم که خودش با عصبانیت ادامه داد :
_ نمیدونم چه مظلوم نمایی کردی که بابا دلش به حالت سوخت و تو رو برد پیش خودش اما یادت نره هر کاری کنی تو یه عروس خونبس هستی یه عروس زوری و اصلا نمیتونی برای من خاص بشی شنیدی !؟
ساکت با چشمهایی که پر از اشک شده بود داشتم بهش نگاه میکردم که دستم رو گرفت همونجایی که زخم شده بود جیغ بلندی از درد کشیدم که چشمهای ارباب زاده گرد شد دستم رو از دستش کشیدم بیرون و اشکام روی صورتم جاری شدند
_ دستت چیشده ؟!
با شنیدن این حرف ارباب زاده لب گزیدم و هق هق کردم که یهو با خشم دست من رو گرفت و آستینم رو کشید بالا و گفت :
_ ببینم دستت چیشده انقدر از خودت ادا درمیاری تو ….
با دیدن بریدگی دستم همونجایی که قصد خودکشی داشتم ساکت شد ، چشمهام رو با درد بستم رسما بدبخت شده بودم  ، صداش داشت میلرزید :
_ این چیه !؟
_ ارباب زاده
عصبی فریاد کشید :
_ پرسیدم این چیه هان !؟
به هق هق افتاده بودم اصلا جرئت نداشتم چیزی بگم ساکت داشتم بهش نگاه میکردم که به سمت میز شیشه ای داخل اتاق رفت و پرتش کرد که با صدای بدی شکست ارباب زاده خشن به سمتم اومد بغلم کرد که چشمهام گرد شد پشت سر هم داشت میگفت :
_ تو حق نداری خودکشی کنی تو نمیتونی همچین کاری کنی شنیدی تو …
بعدش از من جدا شد و مثل دیوونه ها فریاد کشید :
_ میخواستی خودت رو بکشی آره !؟
ازش داشتم میترسیدم ارباب زاده واقعا یه شکلی شده بود که نمیشد بهش حتی نگاه کرد با شنیدن صدای های فریاد ارباب زاده ارباب سالار مامان هانیه ترنج اومدند داخل اتاق صدای ارباب سالار اومد :
_ چخبره اینجا !؟
ارباب زاده به پدرش چشم دوخت و مثل دیوونه ها شروع کرد به خندیدن من هم همونجا ایستاده بودم داشتم گریه میکردم جز این هیچ کاری نمیتونستم بکنم نمیدونستم ارباب زاده چرا انقدر عصبی شد با دیدن زخم روی دست من اون که باید خوشحال میشد .
_ چیشده پسرم‌ آروم باش !
وقتی ارباب زاده آرومتر شد ارباب سالار اون رو همراه خودش برد ، مامان نازگل به سمتم اومد و گفت :
_ چیشده عزیزم
_ من کاری نکردم
مامان نازگل با دیدن ترس من ، من رو محکم بغل کرد و سعی داشت آرومم کنه صدای گرفته هانیه بلند شد :
_ بخاطر من عصبیش کردی آره !؟
_ نه قسم میخورم من کاری نکردم .
_ باشه عزیزم میدونیم تو هیچ کاری انجام ندادی اما بگو چرا انقدر عصبی شده بود که به این حال و روز افتاده بود !؟

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد