وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

رمان شوهر غیرتی من/پارت پنجاهویک

  لبخندی کنج لبهام نشست که صدای ارباب زاده اومد :

_ تو چرا نیشت تا بناگوشت باز شد !؟

با شنیدن این حرفش لبخندم رو جمع کردم و هول شده بدون اینکه بفهمم چی دارم میگم گفتم :

_ چون من فکر میکردم شما عاشق بیتا خانوم هستید و الان که مامان اینو گفت و از رفتار های شما که مشخص اون حس رو ندارید خوشحال شدم برای همین ‌…

با دیدن چشمهای گرد شده ارباب زاده فهمیدم چه گندی زدم محکم کوبیدم روی دهنم و با ترس بهش خیره شدم که صدای خنده مامان نازگل بلند شد

_ ستاره

با شنیدن صدای بیتا به سمتش برگشتم با دیدن نگاهش شرمنده گفتم :

_ ببخشید

لبخندی روی لبهاش نشست و گفت :

_ خل دیوونه آخه این بد اخلاق چی داره عاشقش شدی .

با شنیدن این حرفش خجالت زده لب گزیدم که صدای مامان نازگل بلند شد :

_ بیتا

بیتا به سمتش برگشت و گفت :

_ جان مامان !؟

_ سپهر چند روز دیگه میاد باید بهش فرصت بدی اینبار شنیدی بخاطر خودت پسرت میدونم که دوستش داری ‌

_ اما پس نغمه چی میدونید من تموم این سال ها عشقم رو تو قلبم نگه داشتم فقط بخاطر آبروی اون .

مامان نازگل پوزخندی زد

_ اون تمام این سال ها به فکر نابود کردن تو بوده اما مشخص تموم این کار هاش با نقشه بوده حتی جدایی تو از سپهر پس تو چرا باید دلت بسوزه براش .

_ حق با شماست .

_ نمیخواد بهش فکر کنی دیگه .

_ باشه

_ ارباب زاده

با شنیدن صدای نگهبان ارباب زاده به سمتش برگشت و جدی گفت :

_ بله !؟

_ خانوم همین الان رفتند همونطور که دستور دادید !

_ باشه مواظب باشید نمیخوام دوباره برگرده روستا به چند تا از نگهبان ها هم بگو هواسشون بهش باشه

_ چشم ارباب زاده .

_ میتونی بری .

با رفتن نگهبان صدای بیتا بلند شد :

_ منم برم پسرم الان از خواب بیدار میشه من و نبینه بیقراری میکنه ، حالم دلم زیاد خوب نبود اومدم پیش شما که بهتر بشم باز هم میام .

_ میرسونمت

ارباب زاده همراه بیتا رفتند ، که صدای ترنج بلند شد :

_ عجب سوتی دادی ستاره

با ترس بهش خیره شدم و گفتم :

_ ارباب من و میکشه .


داخل حیاط کنار گل ها نشسته بودم عاشق گل و گیاه بودم

_ ستاره

با شنیدن صدای ارباب زاده از پشت سرم هول شده بلند شدم بهش خیره شدم و گفتم :

_ سلام

با اخم داشت به من نگاه میکرد

_ اینجا چیکار میکنی !؟

_ من اومده بودم اینجا داشتم به گل ها نگاه میکردم ببخشید ‌

_ مگه نگفته بودم حق نداری بیای تو حیاط عمارت بین این همه نگهبان و مرد هایی که در رفت و آمد هستند !؟

سرم رو پایین انداخته بودم اصلا جوابی نداشتم به ارباب زاده بدم

_ باتوام

ترسیده گفتم :

_ ببخشید ارباب زاده اشتباه از من بود .

_ اشتباه های تو داره زیاد میشه .

میترسیدم از اینکه دوباره کتک بخورم همچنان سرم پایین بود و سکوت کرده بودم که گفت :

_ پس فکر میکردی من عاشق بیتا هستم آره !؟

با شنیدن این حرف ارباب زاده سرم رو بلند کردم ترسیده بهش خیره شدم و گفتم :

_ ببخشید

_ حسودیت شده بود !؟

با شنیدن این حرفش رنگ از صورتم پرید ارباب زاده از کجا فهمیده بود به من من افتادم

_ خوب من من …

وسط حرفم پرید :

_ بیتا مثل خواهر برای من بود ، اما تو نیازی نیست حسادت کنی چون تو برای من حکم یه خونبس رو داری نه یه عروس من میتونم با هزار تا دختر رابطه داشته باشم حتی دوباره ازدواج کنم .

با شنیدن این حرفش اشک تو چشمهام جمع شد چقدر بی رحمانه داشت صحبت میکرد

_ این اشکا برای چی تو چشمهات جمع شدند !؟

_ هیچ

خواست چیزی بگه که صدای نگهبان اومد

_ ارباب زاده

ارباب زاده به سمتش برگشت و سرد گفت :

_ بله

_ اتفاق خیلی بدی افتاده باید هر چه سریعتر بیاید .

_ تو برو منم الان میام

بعد رفتن نگهبان ارباب زاده به سمت من برگشت و گفت :

_ برو داخل و بدون اجازه دیگه حق نداری بیای بیرون شنیدی !؟

_ آره

بعدش به سمت داخل رفتم همین که داخل شدم اشکام روی صورتم جاری شدند که صدای نگران مامان نازگل اومد :

_ ستاره چیشده چرا داری گریه میکنی !؟

با شنیدن صداش بهش خیره شدم و گفتم :

_ چیزی نیست .


اخماش رو تو هم کشید و خیلی محکم اسمم رو صدا زد :

_ ستاره

نگاهم رو بهش دوختم اون الان قصد داشت من چی بهش بگم دلیل گریه کردنم رو پسرش باعث شده بود من گریه کنم کسی که من به مدت عاشقش شدم ، عاشق شوهرم شدم اما اون با سنگدلی تمام بهم میگه هیچ حسی نسبت به من نداره پس من چجوری میتونم حالم خوب باشه کاش میشد میتونستم برای همیشه از این روستا و آدم هاش دور باشم .

_ ستاره

با شنیدن صداش از افکارم خارج شدم

_ جان

_ حالت خوبه چرا هر چی صدات میزنم جواب نمیدی !؟

_ ببخشید هواسم نبود .

_ زود باش همراه من بیا .

همراهش به سمت اتاقش رفتم داخل اتاق شدیم که در رو بست و گفت :

_ بیا بشین

رفتم روی صندلی نشستم که خودش هم اومد روبروی من نشست و گفت :

_ چیشده چرا انقدر نگران هستی !؟

با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و گفتم :

_ نگران نیستم .

_ داری دروغ میگی .

ساکت بهش چشم دوختم که لبخند مهربونی زد و گفت :

_ بهم بگو چیشده بود چرا داشتی گریه میکردی ، گرچه خودم حدس میزنم کی باعث  شده بود اشکات سرازیر بشه اما دوست دارم خودت تعریف کنی ‌

_ قول میدید بین من و شما بمونه !؟

_ آره

شروع کردم به تعریف کردن حتی از عشقی که نسبت به ارباب زاده داشتم هم بهش گفتم وقتی حرف هام تموم شد سرم رو بین دستام گرفتم و زار زدم که صداش بلند شدنش اومد و بعدش دستش روی شونه ام قرار گرفت

_ ستاره

سرم و بلند کردم کنارم ایستاده بود با چشمهای قرمز شده بهش خیره شدم و گفتم :

_ جان

_ خوب به من گوش کن الان باشه !؟

با گریه نالیدم :

_ باشه

با آرامش بهم خیره شد و گفت :

_ اول اشکات رو پاک کن ‌

یه دستمال برداشتم اشکام رو پاک کردم که صداش بلند شد :

_ دوست داری ارباب زاده عاشقت بشه !؟

با چشمهای گشاد شده بهش خیره شدم

_ چجوری !؟

_ من بهت کمک میکنم .


سر میز شام نشسته بودم و من داشتم باهاش بازی میکردم اصلا میلی به خوردن غذا نداشتم ، همش حرف های ارباب زاده داشت تو سرم وول میخورد مثلا اینکه من یه عروس خونبس هستم ، صدای مامان نازگل بلند شد :

_ ستاره

با شنیدن صداش از افکارم خارج شدم بهش خیره شدم و گفتم :

_ جان

_ حالت خوبه !؟

_ آره

_ پس چرا داری با غذات بازی میکنی !؟

مصنوعی خندیدم و گفتم :

_ راستش من قبلش یه چیزایی خورده بودم برای همین میل ندارم .

_ باشه دخترم

با قدر دانی بهش خیره شدم مامان نازگل از همه بیشتر من رو تو این خونه درک میکرد و هوای من رو داشت ، صدای گرفته ترنج بلند شد :

_ بابا

ارباب سالار بهش خیره شد و گفت :

_ جانم دخترم

_ میتونم از شما یه خواهشی داشته باشم !؟

ارباب سالار متعجب گفت :

_ چه خواهشی دخترم !؟

_ میشه به یکی از دوستای من کمک کنید تا درس بخونه !؟

با شنیدن این حرفش لبخندی کنج لبهام نشست ترنج چقدر آدم مهربون و خوبی بود ، ارباب سالار خیره بهش پرسید :

_ اون دختر کیه خانواده اش کی هستند و چرا میخوای بهش کمک کنم تا درس بخونه !؟

_ خانواده اش فوت شدند پیش خانواده داییش زندگی میکنه اما مثل یه کلفت باهاش برخورد میکنند ، اون بهترین دوست منه خیلی تو درس هام بهم کمک میکرد اما وضعیت مالی اینو نداره که ادامه بده خانواده داییش بهش گفتند نمیتونند بزارند دانشگاه درسش رو ادامه بده و ….

ساکت شد ارباب سالار لبخندی به دخترش زد و گفت :

_ دلت براش میسوزه !؟

_ نه بابا

_ پس چرا میخوای بهش کمک کنم !؟

_ بابا من بدم میاد کسی بهم ترحم کنه همینطور به هیچکس ترحم نمیکنم ، اما ناز آفرین خیلی حیف که استعدادش بیخود تلف بشه وقتی شما میتونید بهش کمک کنید پس چرا باید یکی مثل اون درسش رو ادامه نده !؟

_ آفرین دخترم بهت افتخار میکنم .

صدای ارباب زاده بلند شد :

_ منم میخوام بهش کمک کنم اگه با استعداد باشه بهش کمک میکنیم به جاهایی که میخواد برسه ولی اگه خانواده اش همون شکلی که گفتی باشند .

_ هستند چون من خودم دیدم ، حتی بچه های داییش جوری به عنوان خدمتکار ازش کار میکشن که ما اگه یه نفر دشمنمون با برده امون باشه اون شکلی ازش کار نمیکشیم .

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد