وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

رمان شوهر غیرتی من/پارت چهلو نه

  _ داغون برای یه لحظه اس اون نابود میشه ، سپهر همیشه عاشق بچه بود و دوست داشت هر چه زودتر از بیتا صاحب بچه بشه اما خوب با اتفاقاتی که پیش اومد بیتا مجبور شد ساکت باشه ، مخصوصا سپهر که الان هیچ بچه ای نداره حالا با فهمیدن این موضوع میتونه بدترین کابوس زندگیش رو ببینه .

_ من میخوام نابود شدن نغمه رو ببینم .
با شنیدن این حرف من ترنج بهم خیره شد و گفت :
_ منم خیلی زیاد !
صدای مامان نازگل بلند شد :
_ شما دوتا انگار دیوونه شدید
_ نه
_ پس این چه حرفیه که شما دارید میزنید !؟
بهش چشم دوختم و گفتم :
_ واقعا من همچین آرزویی براش دارم ، اما میدونم خدا انقدر بزرگ هست که خیلی زود دست نغمه رو میشه و سپهر بیتا به هم میرسند .
صدای ارباب سالار اومد :
_ گاهی وقتا تو تقدیر بقیه رسیدن نیست ‌.
بعدش اومد کنار مامان نازگل نشست که صدای ترنج بلند شد :
_ اما بابا اون زن خیلی کثافط چجوری تونست با خواهر خودش همچین کار کثیفی انجام بده !؟
_ اون دیگه بستگی به ذات آدما داره .
خیلی احساس بدی داشتم کاش میشد هر چه زودتر دست نغمه رو بشه من حالا که واقعیت ها رو شنیده بودم دوست داشتم هر چه زودتر یه راخ حل پیدا کنند .
_ ستاره
از افکارم خارج شدم به مامان نازگل نگاه کردم و گفتم :
_ جان
_ حالت خوبه !؟
گیج سرم رو تکون دادم و گفتم :
_ آره
_ پس چرا هواست نیست !؟
_ ببخشید من فکرم درگیر بیتا شد خیلی براش ناراحت شدم برای همین تو فکر فرو رفتم .
مامان نازگل لبخندی زد و گفت :
_ نگران نباش عزیزم من هواسم به همه چی هست !
با شنیدن این حرفش بهش لبخندی زدم و با آرامش گفتم :
_ میدونم
_ شما عروس و مادر شوهر خیلی با هم خوب هستید .
با شنیدن این حرف ارباب سالار بهش چشم دوختم و گفتم ؛
_ مامان نازگل خیلی خوبه .
ارباب سالار خم شد پیشونیش رو بوسید و بعدش گفت :
_ خیلی .
ترنج تک سرفه ای کرد و گفت :
_ بابا زشته جلوی ما .
_ چشمهات رو ببند نمیخواد ما رو تماشا کنی بچه جون !

_ حرومزاده فکر کرده چون زن کاری باهاش ندارم یه کاری میکنم از به دنیا اومدنش پشیمون بشه .
با شنیدن صدای عصبی ارباب زاده که داشت به نغمه فحش میداد ترسیده یه گوشه ایستاده بودم و سرم رو پایین انداخته بودم میترسیدم حرفی بزنم و ارباب زاده دق و دلیش رو سر من خالی کنه ، صدای مامان نازگل اومد :
_ اهورا
ارباب زاده بهش چشم دوخت و گفت :
_ بله مامان !؟
_الان تو چرا عصبی هستی میدونی که بحث صبح تموم شد .
_ کجا تموم شد مامان رفتار هاش رو نمیبینید .
_ سعی کن اصلا بهش توجه نکنی اهورا میدونی بفهمه حساس هستی بدتر میکنه تو خیلی خوب اون عجوزه رو میشناسی .
ارباب زاده سری به نشونه ی تائید تکون داد که ارباب سالار گفت :
_ اهورا بیا اتاق من
ارباب زاده همراه پدرش رفت که صدای ترنج اومد :
_ تو چرا اونجا ایستادی !؟
با شنیدن این حرفش سرم و بلند کردم گفتم :
_ترسیدم
_ از چی !؟
_ از ارباب زاده واقعا خیلی وحشتناک شده بود تا حالا این شکلی ندیده بودمش
با شنیدن این حرف من خنده ای کرد و گفت :
_ ناسلامتی شوهر تو پس چجوری که ….
وسط حرفش پریدم :
_ ترنج
_ خیلی خوب .
نمیدونم چقدر گذشت اما ارباب زاده هنوز داشت با پدرش صحبت میکرد مشخص بود یه مسئله خیلی مهم اما چی خدا میدونست !

ارباب زاده با اخم‌ نگاهی به من انداخت و گفت :
_ اصلا دوست ندارم ببینم با نغمه هم صحبت شدی یا داری باهاش صحبت میکنی شنیدی اون زن اصلا لیاقت نداره باهاش حتی حرف زد .
سری به نشونه ی تائید تکون دادم
_ من باهاش کاری ندارم ارباب زاده و اصلا تا حالا باهاش هم صحبت نشدم .
ارباب زاده نفسش رو پر حرص بیرون فرستاد و گفت :
_ تا حالا هیچکس به اندازه این زن اعصاب من رو خورد نکرده بود یعنی واقعا دوست دارم یه بلایی سرش دربیارم اما بخاطر قولی که به بابام دادم مجبورم ساکت باشم ‌.
_ ارباب زاده
_ بله !؟
_ خوب چرا بهش نمیگید از این خونه بره !؟
دستی لای موهاش کشید و گفت :
_ اگه به من بود حتی نمیذاشتم پاش رو بزاره تو این روستا چه برسه به این خونه اما این تصمیم مامان و باید بهش احترام گذاشت نمیتونم روی حرف مامان هیچ حرفی بیارم .
_ حتما مامان نازگل یه دلیلی داره .
_ آره
با شنیدن صدای در اتاق ارباب زاده سرد گفت :
_ بله
در اتاق باز شد و ترنج اومد داخل اتاق و گفت :
_ داداش میشه باهات صحبت کنم !؟
ارباب زاده ابرویی بالا انداخت و گفت :
_ چیشده !؟
_ سپهر
اخمای ارباب زاده بیشتر تو هم رفت و گفت :
_سپهر چی چیشده !؟
_ اون همه چیز رو فهمید درمورد پسرش که ازش مخفی شده الان خیلی عصبیه به سختی از خونه بیتا آوردنش
ارباب زاده عصبی غرید :
_ غلط کرده اون هیچ حقی نسبت به پسرش نمیتونه داشته باشه مخصوصا بعد از اینکه با اون زنیکه ی نفرت انگیز ازدواج کرد .
با شنیدن صدای فریاد بلندی که از پایین اومد ارباب زاده از اتاق خارج شد ، ترنج وحشت زده نالید :
_ الان اتفاق خیلی بدی میفته .
جفتمون از اتاق خارج شدیم به سمت پایین رفتیم من هم میترسیدم از اینکه قرار بود چه اتفاقی بیفته .
ارباب زاده داشت سر سپهر فریاد میکشید ، نغمه شکه یه گوشه ایستاده بود که صدای فریاد بلند ارباب سالار بلند شد :
_ کافیه
با شنیدن صدای فریاد بلند ارباب سالار همه ساکت شدند
که ارباب سالار گفت :
_ بسه جفتتون ، سپهر و اهورا زود داخل اتاق من باشید .

 

نظرات 1 + ارسال نظر
دختری از جنس روح شنبه 24 آذر 1403 ساعت 09:01 ب.ظ

این بود اون رمان شوهر غیرتی من خوابم برد چندش یه صحنه ی رومانتیک و تجاوز نداره خاک بر سرتون

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد