وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

رمان شوهر غیرتی من/پارت چهلو هفت

  نمیخواستم صورت اهورا رو پیش مادرش خراب کنم من داشتم به اهورا علاقمند میشدم و از همه مهمتر اون شوهر من بود پس هیچ دلیلی وجود نداشت من اون رو خراب کنم

_نه بخاطر کار زیاد نبود من خودم از قبل داشتم مریض میشدم تازه من خودم به ارباب زاده گفته بودم دوست دارم کار کنم برای همین ایشون کاملا بی تقصیر هستند
مامان نازگل با شنیدن این حرف من اخماش از هم باز شد لبخند قشنگ روی لبهاش نشست و گفت:
_مواظب خودت باش عزیزم تو خیلی ضعیف هستی از امروز هم حق نداری بری جایی خدمتکاری کنی
صدای ارباب زاده اومد
_ستاره حالت خوبه !؟
به سمتش برگشتم و گفتم:
_بله ارباب زاده
ارباب زاده سری تکون داد که مامان نازگل خطاب بهش گفت:
_بیا اتاقم باهات کار دارم پسرم
ارباب زاده همراه مامان نازگل به سمت اتاق رفتند ، که صدای ترنج بلند شد:
_برای چی دروغ گفتی !؟
با شنیدن این حرفش متعجب بهش خیره شدم و گفتم:
_منظورت چیه !؟
_منظور من واضح برای چی بهش دروغ گفتی هان اهورا به اجبار تو رو میبرده پیش بیتا تا خدمتکارش باشی فکر میکنی منم مثل مامان باور میکنم !؟
_اما …
_ستاره بهم دروغ نگو
با شنیدن این حرفش نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم و گفتم:
_هر اتفاقی که افتاده باشه من دوست ندارم چهره ارباب زاده بد بشه ایشون شوهر من هستند هر کاری بهم بگن من انجام میدم و اصلا ازشون ناراحت نمیشم
ترنج با چشمهای گشاد شده بهم خیره شد و گفت:
_دیوونه شدی ستاره اون داشت تو رو تحقیر میکرد هر روز پیش بیتا داشتی خدمتکاری میکردی به این حال و روز افتادی هنوز ازش دفاع میکنی
_اون شوهر منه ترنج
ترنج سری به نشونه ی تاسف تکون داد و گفت:
_درسته اون شوهرت اما میدونی چیه حق نداره باهات اینجوری رفتار کنه دیگه نه من نه مامان اجازه نمیدیم همچین رفتاری داشته باشه
با شنیدن این حرفش دستش رو گرفتم و گفتم:
_خیلی ممنونم از اینکه دوستم داری اما مطمئن باش ارباب زاده هیچوقت باهام جوری رفتار نمیکنه که اذیت بشم
_تو واقعا دیوونه ای ستاره اینو دارم راست میگم
با شنیدن این حرفش لبخند محوی روی لبهام شکل گرفت

داخل اتاق نشسته بودم داشتم استراحت میکردم که ارباب زاده عصبی اومد داخل اتاق متعجب با چشمهای گرد شده بهش داشتم نگاه میکردم که با خشم غرید:
_به همه گفتی من تو رو میبردم خونه بیتا خدمتکاری کنی آره !؟
با شنیدن این حرفش سرم رو به نشونه ی منفی تکون دادم از روی تخت بلند شدم به سختی ایستادم و گفتم:
_نه ارباب زاده من به هیچکس هیچ چیزی نگفتم شما چرا همچین فکری درمورد من دارید
ارباب زاده با شنیدن این حرفم به سمتم حمله ور شد
_خفه شو
با چشمهای گشاد شده از ترس بهش خیره شده بودم
_دارید چیکار میکنید ارباب زاده
_تو بهت هشدار داده بودم هیچکس نباید بفهمه اما خیلی زبون نفهم شدی رفتی به مادرم همه چیز و گفتی آره
با گریه گفتم
_من هیچی به ایشون نگفتم دارید اشتباه میکنید
_من دارم اشتباه میکنم آره اگه تو به مادرم حرفی نزدی پس کی باهاش صحبت کرده و گفته تو خونه بیتا داشتی خدمتکاری میکردی کی به جز ما دوتا خبر داشت هان !؟
با گریه نالیدم
_قسم میخورم من مقصر نیستم
_حتی اگه قسم هم بخوری من باور نمیکنم و تو باید تاوان اینکارت رو پس بدی
با ترس بهش زل زدم و گفتم:
_میخوای باهام چیکار کنی
لبخند ترسناکی زد و گفت:
_یه کاری باهات میکنم که تا عمر داری فراموش نکنی شنیدی !؟
وحشت تموم وجودم رو پر کرد که کمربندش رو در آورد و قبل از اینکه بتونم عکس العملی نشون بدم کمربندش روی بدنم فرود اومد آخی از درد گفتم که قهقه ی بلندی زد و شدت ضربه هاش بیشتر شده بود داشتم جیغ میکشیدم از شدت دردی که تنم پیچیده بود التماس میکردم اما اصلا دست بردار نبود با خوردن کمربند به سرم چشمهام سیاهی رفت که آخرین لحظه دیدم در اتاق باز شد و ارباب سالار همراه مامان نازگل ترنج سپهر اومدند داخل اتاق و صدای بهت زده مامان نازگل اومد
_تو چیکار کردی اهورا!
* * * * *
با احساس درد شدیدی که داخل کمرم پیچید آخی از شدت درد گفتم و چشمهام رو باز کردم که نگاهم به چشمهای نگران مامان نازگل افتاد با دیدنش خواستم بلند شد که کمرم محکم تیر کشید و صدای نگران مامان نازگل بلند شد
_بخواب تو باید استراحت کنی نباید خودت رو اذیت کنی
با شنیدن این حرفش دیگه ساکت خوابیدم که دوباره گفت:
_حالت خوبه دخترم !؟
با یاد آوری اتفاقاتی که افتاده بود اشک تو چشمهام جمع شد و با صدای گرفته ای گفتم:
_آره
اینبار صدای مامان نازگل هم لرزید:
_بعد از اون همه کتک و آسیبی که دیدی چرا سعی میکنی جوری رفتار کنی که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده !؟
سلام نفسای من حالتون چطوره ؟

چون دوست نداشتم درمورد ارباب زاده هیچ حرف بدی بزنم با اینکه اون از من متنفر بود و هر لحظه منتظر مرگ من بود اما من دوستش داشتم و اون رو به عنوان شوهرم پذیرفته بودم با صدای گرفته ای گفتم:
_دوستش دارم اون شوهر منه حالا هر اتفاقی که افتاده باشه به ما دوتا مربوط میشه این دعوا ها پیش میاد همینا شیرینی زندگی هستند
و بعدش لبخندی روی لبهام نشوندم که قطره اشکی روی گونه مامان چکید و با صدای گرفته ای گفت:
_نمیدونم الان باید چی بهت بگم ستاره
_مامان نازگل
_جان
_میشه گریه نکنید اصلا دوست ندارم شما رو اینجوری ناراحت و گرفته ببینم شما همیشه برای من یه الگو بودید
مامان نازگل لبخندی روی لبهاش نشست و گفت:
_باشه
صدای در اتاق اومد و بعدش باز شد ارباب سالار اومد داخل اتاق میخواستم بلند بشم که صداش بلند شد
_بخواب تو نباید از سر جات بلند بشی دخترم
با شنیدن این حرفش شرمنده بهش خیره شدم که صداش بلند شد
_حالت خوبه !؟
_آره
اخماش رو توهم کشید و گفت؛
_به اون پسره بگو دیگه حق نداره پاش رو اینجا بزاره شنیدی !؟
_آره
متعجب پرسیدم
_کدوم پسره !؟
_اهورا!
با شنیدن این حرف مامان با التماس به ارباب زل زدم و گفتم:
_لطفا ارباب سالار ، ارباب زاده هیچ تقصیری نداره من باعث شدم عصبی بشه پس اونی که باید تنبیه بشه من هستم نه ارباب زاده میشه ببخشیدش تو رو خدا !
ارباب سالار ابرویی بالا انداخت و گفت:
_چرا میخوای اون رو ببخشم میخواست تا قصد کشت تو پیش بره بعد تو داری ازش دفاع میکنی
_خون من برای ارباب زاده حلال ارباب سالار ، من دوست ندارم شوهرم پیش بقیه سرافکنده بشه همینطور نمیخوام این قضیه به بیرون درز پیدا کنه پس لطفا شما تمومش کنید
_باشه اما اگه دفعه ی بعدی هم همچین اتفاقی افتاد چی !؟
لبخندی روی لبهام نشست و گفتم:
_مطمئن باشید دفعه بعدی وجود نداره
_چرا انقدر با اعتماد کامل داری همچین حرفی میزنی !؟
_چون ارباب زاده یه اشتباه رو دوبار تکرار نمیکنه!

 

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد