وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

قسمت هفتم و آخر تک عشق

 

 

 

پیاده از رستوران تا هتل اومدم و رفتم داخل هتل 

قوطی های ویسکی رو برداشتم و تند تند سر کشیدم تا شاید بتونم فراموش کنم چشمای ابیشو فراموش کنم امشبو 

یه لحظه از جلو چشمام نه امید و نه بابام کنار نمی رفتند یه حس دوگانگی داشتم عشق و نفرت دوست داشتن و تنفر

اخرین قطرات بطری و هم ریختم داخل لیوانو رفتم کنار پنجره

بابایی کجایی که دیوونه شدم

گوشیم زنگید

_بله؟

_کیانا ترنم امشب میاد پیش ما

_نه

_چی نه؟

_میشه نیاد؟

_نه

_چرا؟؟؟؟

_چون زیرا

_علی

_دوستته ها چته؟

_هیچی

_چرا با ترنم اینجوری میکنی؟

_چون منو یاد گذشته می اندازه

_مگه گذشتت چی بوده

_حالم خوب نیست میشه بعدا بزنگی؟

_یعنی قطع کنم دیگه؟ و با زبون خوش مزاحمت نشم

_یه جورایی

_رو که نیست

_سنگ پاست

گوشی رو قطع کردم و بلعصبانیت لیوانو انداختم پشت سرم

صدایی از شکستنش نیومدسرمو برگردوندم

_باید حواستون باشه که لیوانی رو نشکنید اگه بشکنه مکنه تو دست و پاتون بره

با حرص نگاهمو ازش گرفتم این دیگه این جا چیکار میکنه اخه؟؟؟؟؟؟

رفتم توی اتاقم و درو بستم چیکار کنم الان؟اها

شماره ی علیرضا رو گرفتم

وای لعنتی خاموشه اخه چرا؟

رفتم بیرون از اتاق

_نمیدونید علی کجاست؟

_نه گفت دیر میاد و رفت

_خب شما این جا چیکار میکنید

_اومدم باهات حرف بزنم

_من حرفی با شما ندارم

_من دارم

_مشکل من نیست

رفتم توی اتاقم و درو بستم

ده دقیقه گذشت

صدای در اتاق بلند شد

_اجازه هست؟

_گیرم نه

_باید اجازه بدی اخه چرا نمیزاری باهات حرف بزنم کیا؟

_چون حرفی بین ما نمونده

_من حرف دارم

_نمیخوام بشنوم حالا هم برو

_اگه نرم چیکار میکنی مثلا؟

_امید خان برو..نکشتمت به شرطی ککه دیگه نبینمت پس برو و مزاحم نشو

هی نزدیکم میشد

_مثلا میخوای چیکار کنی؟این مدت ساکت موندم چی شد؟؟که بری صیغه علیرضا برادرم بش؟

این از کجا میدونست ما صیغه ایم؟

_بهت گفته بودم بمب فعالی اما من میتونم خنثی بکنمت 

و بازم نزدیک تر شد

واقعا ترسیدم امید هر کار بخواد انجام بده می تونه و منم در برابرش عددی نیستم من کجا و اون کجا هر چی باشه استادو شاگردیم باشه اون قوی تره

عقب عقب رفتم که پشتم به تخت خورد و امید منو با یه حرکت روی تخت پرت کرد

منو با یه حرکت پرت کرد رو تخت و خودشو انداخت روم

 

_نکن امیدِ

با اومدن لباش رو لبام بقیه حرفم تو گلوم خشکید..........

علی سریع درو باز کرد و اومد داخل اتاق 

_به به ببخشید که مزاحم عیش و نوششتون شدم واقعا که کیانا مثلا صیغه ی منی با دیگرون...

سریع رفت بیرون

سریع خودمو از زیر امید بیرون کشیدم و تف کردم تو صورتش 

_ازت بیزارم امید بیزارم ازت کیارش بیزارم

_علی علی تو رو به روح بابام نرو بزار توضیح بدم

علی_توضیح؟؟؟؟هه چه توضیحی همه چیزو دیدم

_علی تو رو به روح بابام نرو من کاری نکردم اون اشغال اومد و به زور

پرید وسط حرفم و نزاشت جملمو تموم کنم

_حرف مفت نزن خب امید کلید اینجارو از کجا داشت؟

_من از کجا بدونم

_خر خودتی از این ناراحتم که من که بزور نخواستم باهام ازدواج کنی 

_علی

رفت تو اتاق و درو بست منم رفتم پشت در اتاقش نشستم تا اینکه خوابم برد...

پرتاپ شدم و بیدار شدم من کجام؟؟اها پشت درم پشت سرم نگاه کردم علی وایشتاده بود پس این درو باز کرده و منم که بهش تکیه داده بودم افتادم

_اصلا یه کاری میکنیم

امیدوارانه بهش خیره شدم

_چی؟

_بازی

_چه بازی؟

_من با امید پاسو بازی می کنم من بردم تو مال من میشی اون برد تو مال اون

_نه...تو که دوست خودتو خوب میشناسی بهترین پاسور بازه سریع میبره

_خوبه خوب هم میشناسیش همین که گفتم

_اخه بی انصاف امید همون قاتل بابامه

_نیست

_هست

_نیست

_باشه اما یه شرط داره

_چی؟

_زندگی خودمه خودم باهاش بازی میکنم

_تو؟؟؟راحت می بازی اما باشه

 

بازی شروع شد اصل بازی این طوری بود که چهار پاسور دست هر کدوممون(منو و کیارش )بود و ما یکی یکی باید پاسور ها رو رو کنیم و خودمون هم نگاه نکنیم و باید شانسی هر یه دونه پاسوُ با یکی از طرف مقابل گذاشت و هر کدوم در مجموع بیشتر بود اون برنده هست و اگر هم کسی هر چهار تا پاسورش یک نوع میشد (مثلا همه بی بی یا همه سرباز)یه امتیاز مثبت میگرفت یعنی اگر سه تا پاسور حریف ازش بیشتر میشد اما یکیش کمتر بازم همون که پهار تا پاسورش مثل هم میشد و فقط یکیش از پاسور طرف بیشتر میشد برنده می شد(امید وارم فهمیده باشید یکم خر تو خر شد اما خوب توضیح دادم از این بهتر واقعا خیلی خیلی سخته توضیح دادنش)

امید با چه ابهت نشست و خیلی خونسرد چهار تا ورقشو سریع رو کرد

وای خدایا نه

هر چهار تاش شاه بود این شانسش معرکه هست صد درصد باختم اخه فقط درصورتی می تونم بازی رو ببرم که چهار تا تک داشته باشم که اینم شانس پیغمبرُ میخواد

(برای اون دسته از عزیزانی که نمیدونن پاسور چه جوریه تقریبی توضیح میدم پاسور نوع اصلی داره پیک خشت گیشنیز و دل که این چهار نوع از دو تا ده لو داره و عدش سرباز و بی بی و شاه و تک هست که به ترتیب امتیازشون هم بیشتره البته این بازیه این جا با بازی اصلی پاسور فرق میکنه وای چه رسمی شدم خودم رو چشم نزنم در ضمن فکر کنم حسابی گیجیدید یعنی گیج زدید)

اومدم ورق هامو برگردونم که علی باز پرید وسط 

_بهتره اول صحبت هاتونو بکنید بعد ورق هارو برگردونی

ای حناق ای مرض ای کوفت من با این قاتل چه حرفی دارم؟؟

_من حرفی با قاتل بابام ندارم

_من باباتو نکشتم

_بله من کشتم

ورق اول رو برگردوندم اخیش تک پیک

_کیانا چرا باور نمیکنی اخه چه دلیلی داشت که بخوام باباتو بکشم؟؟اون که بهم جواب مثبتشو اعلام کرده بود من عاشقانه دوستت داشتم و دارم و خواهم داشت پس برای چی بی دلیل بخوام باباتو بکشم؟

_اولا اسم منو به زبونت نیار دوما برای انتقام گذشتت که منو ازت دور کرد تازه تو فقط میخواستی به من برسی که خوب هم رسیدی و تمومش کردی

_اما من عاشقت بودم برای هوس نمی خواستمت

_بله برای همین امروز با یه زن دیگه بودی

_هه اون ملودی دختر داییمه که اینجا بهم چسبید و گفت منم ببر و منم چون دلم براش سوخت اوردمش

_بله به اسم دلسوزی اما به کام جناب عالی

_از ترنم بپرس 

ترنم_این یکیُ دیگه خدایی راس میگه کیارش اصلا بهش محل نداد

_تو یکی خفه لطفا

ترنم_هه ابجی قدیمی تو ما رو فراموش کردی اما ما نه حتی الان میتونم بگم ترس و دلهره داری و قاط زدی حسابی اخه چه جوری می تونی چهار تا تک داشته باشی بعد هم که باختی مجبور میشی با قاتل بابات باشی اونم مطمئن هم هستی هم نیستی که کیارش باباتو کشته از یه طرفم هنوز دوسش داری و عشق بر نفرت پیروزه بازم بگم؟؟

وای این دقیقا حرف های دلم رو زد الحق که ابجی و دوست صمیمیمه کاش بهش میگفتم حامله هم هستم تا هم من سبک بشم هم اون درکم کنه به طور کامل

چشمامو بستم خدایا هوامو داشته باش

ورق دوم رو برگردوندم 

چشمامو باز کردم

تک خشت

بدون هیچ حرفی سریع ورق سوم رو هم برگردوندم نفسم کامل تو سینم حبس شده بود

تک گیشنیز

وای خدا فقط یکی که مطمئنم نیست اخه شانس تا چه حد؟؟؟حالا اونم کدوم تک؟ تک دل! 

اگه دل باشه بردم و اگه تک دل نباشه زندگیم تمام 

نفس عمیقی کشیدم نگاهی پر نفرت اما از درون عشق به امید کردم و دستمو بردم تا ورق چهارمو برگردونم

_نه صبر کن حرفای ما تموم نشده

صدای علیرضا بود که منو از حرکت انداخت

_علی دیگه چه حرفی؟؟هر چی هم حرف بزنیم میرسیم به سر خانه اول

_من هنوز خیلی حرف ها دارم بعد از گوش دادن به حرفام میتونی ورقُ نگاه کنی و هر تصمیمی دلت خواست بگیری مهم ترین حرفم اینه که کیارش باباتو نکشته

_به روباه گفتن شاهدت کیه گفت کلاغ

_بحث دوستی نیست اون نکشته اگه کیارش عموی منو کشته بود که الان مرده بود

_بله من بابامو کشتم پس

_نه تو هم نکشتی..به این فکر کن تو امشب خطایی مرتکب نشدی اما من تو رو با چشم خودم دیدم که داری خطا میکنی حالا تو که کیارش رو ندیدی

_شوهاد و همه چیز نشون میده کیارش رفته بوده پیش بابام

_اره رفته بوده

_پس چرا دروغ گفت که نرفته

_چون مجبور بود

_چرا؟؟

_چون خیلی چیزا هست که ازش بی خبری

_هه مثلا؟

_منم عضو گروه هستم اما رای اینکه تو منو میدیدی شرکت نکردم گروه ما همه ی خلافکار ها رو شکست میداد و جلو میرفت و منم امار همه چیز را داشتم اما یه گروه که باند خیلی بزرگ و خطرناکیه امار گروه ما رو دراورد

_خب این چه ربطی به کشته شدن بابام توسط کیارش داره؟

_هی چه بگویم که اشکم همه فریاد است ما اطلاعات فراوانی درموردشون به دست اوردیم اما اونا دست گذاشتن رو قلب گروه

_قلب گروه؟؟

_اره 

_کی؟

_تو

_من؟؟؟؟؟

_اره تو قلب گروهی

_چرا من؟

_چون......

_چون رئیس گروه ایران کیارشِ و اونم عاشق تو و حتی خیلی چیز های دیگه....تو رو راحت تحت نظر گرفتن و فیلمشُ دادن به کیارش و این یعنی که هر وقت بخوان مُردی اونا در عوض تو مرگ باباتو میخواستن

_چرا بابام؟مگه بابام چیکارشون کرده بود؟

_صبر کن گفتم که تو قلب گروه بودی رئیس ایران و در واقع رئیس فرعی و ظاهری گروه که عاشقت بود رئیس کل گروه هم دیوونت 

_رئیس اصلی مگه کی بوده که دیوونه من بوده؟اینا چه ربطی به بابام داره اخه؟

_رئیس کل گروه بابات بود

_چـــــــــی؟؟

_اره عموم رئیس کل گروه بود

_تو این چیز ها رو از کجا میدونی؟؟

_چون من معاون و همه کاره بابات من بودم تو و امید اتفاقی با هم اشنا شدید و عاشق باباتم میخواست تو به عشق حقیقی برسی نه هوسی بچگانه اما هوس نبود وقتی بعد 4سال باز همدیگرو دوست داشتید بابات خواست شما به هم برسین 

تا اینکه اون اتفاق افتاد و کیارش اومد و همه چیزو در مورد تو به بابات گفت

کیارش_اره همه چیزو عشقم تهدیدها همون زمان که اخلاقم بد شده بود به خاطر تهدید ها بود بابات خوب گوش داد و اخرشم گفت که بکشمش اما مگه میشد استادتو بکشی؟ گفتم نه و از اونجا خارج شدم و اومدم پیش تو که اگه قرار هس بمیریم با هم بمیریم

_علی تو اینا رو از کجا میدونی؟

_چون من همون جا بودم کیارش رفت و من موندم بابات گفت بکشمش گفتم عمرا وصیعت کرد که شما رو در اخر این جوری به هم برسونم تا به عشق حقیقی برسید گفت ازت راضیه همون جوری که میخواست بزرگ شدی قوی و مستقل و در عین حال لطیف و ضعیف اما هر کدوم به موقع خودش و رئیس خوبی برای گروه میشی بابات می خواست شما عشق و دوری رو کاملا مزه مزه کنید تا همیشه قدر هم رو بدونید حالا دیگه حرفام تموم شد بابات جلوی چشمای من خودشو کشت خیلی سخته استادت عموت همه کست رئیست جلو چشمات خودشو بکشه و تو هیچ کاری نتونی بکنی خیلی.......حالا اتخاب با خودته

دستی به صورتم کشیدم خیس خیس بود هم من هم علی هم کیارش و هم ترنم

نگاهی به ورق کردم تک دل اما من تک عشق خودمو پیدا کردم ورقو قبل از اینکه هر کسی ببینه انداختم تو شومینه و سریع زدم بیرون

رفته بودیم برای بازی پاسور هتل ساحلی کنار دریا رفتم وسط دریا اب ا زیر گلوم می امد دلم به شدت درد گرفت و تعادلمو از دست دادم اما در اوج ناامیدی دستی دور کمرم حلقه شد از دریا بیرون اومدیم سیلی محکم بهم زد اما سریع منو کشید تو اغوشش 

_کیانا نمیگی من بی تو چیکار کنم؟؟تا حالا امید داشتم برمیگردی اتفاقی برات بیوفته چی؟

_برام نه براتون

_چی؟

_منم بچم من تک دلمو سوزوندم اما تک عشقمو پیدا کردم تک عشق من عاشقتم

و لباشو گذاشت رو لبام.....

پایان

 


 

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد