وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

تک عشق - قسمت چهار

  از زبون شراره

اولش که کیا گفته بود عضو گروه بشیم فکر کردم شوخیه بعدشم گفتم من هستم اخه هیجانو دوست دارم اما وقتی فهمیدم چه غلطی کردیم که توی یه باغ پر از پسر بودیم خواستم کنار بکشم اما به خاطر کیانا کنار نکشیدم درسته اوایل کاملا ضد هم بودیم اما وقتی امیدُ دیدم نمیدونم چرا درکش کردم و حالا هم که شدیم 4 تفنگدار...
از ورودمون به گروه شهاب چشممو گرفت البته خدایی کیارش خیلی خوشکل بود اما ما بخیل نیستیم همین شهاب اسمش هم به من میاد بسمه گفتم کیارش...نمیدونم چرا فکر میکنم همن امیده البته من امیدُ یک بار بیشتر ندیدم اما خب چشمای ابیش محشر بود کیارشم چشماش ابیه شاید برای همین فکر کردم کیارش همون امیدِ
امرو که کیارش گفت هر پسر یه دخترو تمرین بده هم خوش حال شدم هم نه تازه نه به بارِ نه به دارِ شاید شهاب نامزدی چیزی داشته باشه بیخیال فکرام شدم 
رفتیم توی اتاقی که مخصوص مبارزه بود و وسایلی مثل کیسه بوکس و نانچیکو هم توش بود 
شهاب_من توی این مدت فهمیدم چه قدر مهارت داری همین طور خیلی دنبال بازیگوشی هستی باید پیشرفت کنی پسبازیگوشی را بیخیال البته خیلی بیخیالم نه اما باید تمرین هاتو جدی بگیری باشه؟
_دمت ولرم شهاب 
شهاب_به این می گن خر کردن؟
_دقیقا
شهاب خندید و حرفی نزد 
شهاب_تمرینمون اینجوریه که اول هر روز گرم میکنی بعد اول بدون هیچی مبارزه میکنیم بعد چوب بعد نانچیکو و بعدش دوباره دستِ خالی درسته ما اسلحه داریم اما باید یاد بگیری اگه روزی گیر افتادی یا اسلخحه نداشتی یا هر چیزی بتونی خودت از خودت دفاع کنی چه با وسایل دیگه و چه تنهایی
_بعدش چی میشه؟
شهاب_کار با اسلحه را هم در حد عالی یاد میگیرید و بعد ماموریت ها شروع میشه
_ایول اسلحه
شهاب_تو اینا رو یاد بگیر تا بقیه اش
تمرینو شروع کردیم دیگه مثل قدیم نبود و شهاب خیلی محکم ضربه میزد اما خب بازم خوب بود 
بالاخره دست از مبارزه کشید و من نفس نفس زنان روی زمین افتادم 
شهاب_این کم ترین تمرین بود چون روز اولت بود دیگه این قدر با نوازش نمیزنمتا
_با نوازش؟؟؟؟؟؟؟؟؟تمام بدنم کبوده به این میگی نوازش؟؟؟؟؟
شهاب_میخوای محکممو بهت نشون بدم تا بفهمی اینا نوازشه
_نه دستت درد نکنه همین نوازشت بسه......
خندید و رفت
_رو اب بخندی زده داغونم کرده تازه میخنده میگه نوازش بود
شهاب_شنیدما
_چه گوشای تیزی!!!!!!!!!
شهاب_بهتر از دیوونه بازیه که با خودم حرف بزنم و غر غر کنم
_به من میگی دیونه؟؟؟؟؟؟من غر غر میکنم به حسابت میرسم
خستگی و کوفتگی یادم رفت و افتادم دنبال شهاب
شهاب_یه تمرین جدید برات دارم
_چی؟
شهاب_تو عصبی و حرصی که بشی همه چیز یادت میره حال میده برای بعد از تمرینا
_غلط کردی
شهاب_ایول زدم تو خال نقطه ضعفت همینه
******** 
حدود سه ماه هر روز با شهاب تمرین میکردم و بعد از تمرین حرصم میداد و منم می افتادم دنبالش 
خودمم حس میکردم که مبارزم بهتر شده و همین طور علاقم به شهاب.......
هرچی بیشتر سر به سرم میزاشت بیشتر شیفته اش میشدم نه این که ادم نیستم همه چیزام فرق میکنه
شهاب_شراره
_بله
شهاب_الان دقیقا سه ماه هست داریم هر روز تمرین میکنیم نصبت به گذشته هم خیلی تغییر کردی من اینو خوب می فهمم خب مثل همیشه شجاع باش و بدون هیچ گونه استرس امروز باید مسابقه بدی تا کیارش ببینه پیشرفتت چه طوره اگه باب میلش بود ما تو گروه هم می مانیم و کار با اسلحه را بهت یاد میدم
_استرس تو عمرم نداشتم اما تو بهم دادی با این حرفات
شهاب_اگه مثل هر روز تمرین کنی عالی هستی
_خرم نکن
شهاب_حقیقته
_که خرم کردی؟
شهاب_نه..که مبارزت خوبه
 
از زبون طرلان
وقتی کیا گفت امید هم اونجا هست با ترنم سعی کردیم از این تصمیم برش گردونیم اما کیا مرغش یه پا داشت ترنم هم پیشنهاد کرد ما هم پیشش باشیم و دورا دور مراقبش باشیم 
با این شرایط وقتی دوباره امید رو دیدیم زبونمون قفل شد و مثل خنگ ها نگاهش میکریدم وقتی ما که باهاش هیچ رابطه ای نداشتیم اینجوری شده بودیم وای به حال کیانا
از اول ارمان چشممو گرفت نامرد چشمای خاکستریش بد جوری به دلم نشست اما بعد وقتی با میلاد هم گروه شدم نظرم روی میلاد رفت 
میلاد پسر جالب و عالی بود هم پایه و خلو دیونه هم جدی و خشن کلا همهی کاراش به دلم می نشست 
وقتی کیارش گفت اون با کیانا و میلادم با من تمرین میکنه دیگه اصلا از یاد کیا امدم بیرون
میلاد_خب ما سه ماه با هم تمرین میکنیم باید خوب دقت کنی و مبارزت خوب بشه و گرنه تنبیه میشی هیچی مثل قبل نیست نه تمرینات و نه چیزای دیگه
_چه خشن!!!!!!
اون قدر مظلوم و بچگانه گفم که نگاهی بهم کرد و زدزیر خنده
میلاد_از دست تو....انگار اوردمش زندان
_از زندانم بعد تره شده حکومت نظامی 
میلاد_نی نی اگه به حرفم گوش کنی و تمریناتو خوب انجام بدی بهت جایزه میدم باشه؟
_چی بهم میدی؟
میلاد_شیشه پسونک
_مرض
میلاد_ب عروسک
_مرض
میلاد_خب هیچی نمیدم
_مرض
میلاد_خب چی بدم 
_خب.....یه گوشی 
_میلاد_حتما هم دو میلیون میشه
_دقیقا
میلاد_ سو استفاده گر
_به من چه خودت گفتی چی بخرم
میلاد_تو هم باید می گفتی دستت درد نکنه خودت مهمی من چیزی نمیخوام
_مگه خر گازم گرفته
میلاد_مگه خر گازم میگیره
_اگه بگم چیزی نمیخوام اره
میلاد_باشه بابا جهنمو ضرر برات میخرم 
_اورین اورین به تو میگن پسر خوب
میلاد_خب دیگه بسه از فدا میریم جنگل
_کی؟
میلاد_منو تو
_تنهایی؟
میلاد_نترس نی نی باید بهم اعتماد داشته باشی
_خب بریم که چی بشه
میلاد_میریم برای تمرین
_مگه مریضیم بریم جنگل اونم تنهایی
میلاد_دلت میخواد همین جا بمونی و بپوسی؟
_نه عمرا
میلاد_پس بریم جنگل
_بریم
میلاد_پس امروزو بهت استراحت میدم اما از فردا بدبختیات شروع میشه
صبح روز بعد با هم به جنگل رفتیم 
میلاد_خب همین جا خوبه از امروز فقط تمرین میکنیم باید مواظب ضربه های من باشی وگرنه میخوری به درختا و بدنت داغون میشه البته چیزه طبیعیه که تا یک مدت همین اتفاق بیفته اما یاد میگیری که چه جوری سریع دفاع کنی
_میلاد میخوای جنازم برگرده؟؟؟؟؟؟؟؟
میلاد_نه خانمی نمیزارم نی نیم بمیره اما خب سالم یا ناقص بودنش با خودشه 
شروع کرد به مبارزه عجب سریع و فرز بوده تا حالا رو نکرده بوده......چهارمین ضربش بهم خورد و من پرت شدم عقب و محکم خوردم به یکی از درختا...اه از نهادم بلند شد
میلاد_طرلان خوبی؟
_چی چیو خوبی؟قیافه من به خوبا میخوره اخه؟؟؟؟؟
میلاد_عادت میکنی باید جلوی ضربه هامو بگیری
******* 
سه ماه گذشت دیگه از هرچی جنگل و درخت بود متنفر بودم فکر کنم به تمام درختان این جنگله خوردم دیگه جای سالم برام نمونده بود
میلاد_طرلان
_ها
میلاد_ها چیه قشنگ بحرف
_بحرف چیه قشنگ زر بزن
میلاد_زر بزنم؟؟؟؟؟
_نه یعنی حرفتو بزن
میلاد_نمیشه به جای حرفم تو رو بزنم
_نچ
میلاد_بیخی امروز روز اخر جنگله یعنی همین الان میریم ویلا تو باید با بچه ها مسابقه بدی تا کیارش ببینتت اگه از پیشرفتت راضی بود ما با هم میمونیم وگرنه ما دیگه با هم نیستیم
_کیارش غلط کرده پسره اشغال
میلاد_به دوست من توهین نکن
_تو از دوستت چی میدونی؟؟؟؟؟؟؟
میلاد_مثلا تو میدونی؟
_اره...خیلی چیزا میدونم شایدم به موقع هم گفتم اما الان نه
میلاد_مزخرف نگو 
_حقیقته بیخی قول دادم نگم
 
از زبون ترنم
وقتی کیانا گفت که عضو پلیس بشیم اصلا هنگ کردم ما و پلیسی؟؟؟؟؟؟عمرا!!!
وقتی در مورد کیارش گفت یه چیزایی فهمیدم اما وقتی باغ را دیدم تازه فهمیدم چه خبره...درست مثل خلافکارا بودیم با این تفاوت که خلاف نمیکردیم و تازه خلافکارا و غیره را می کُشتیم
امید مثل همیشه زیبا و با چشم های ابی مست کننده اش و لباس همرنگ چشماش انجا بود وای که چه قدر دلم برای کیانا سوخت اگه همین طور این جا بمونه و امید بی توجه باشه داغون میشه درسته سعی میکنه بگه امیدُ دوست نداره اما من اینو از تو چشماش میخونم که عاشق امیدِ...
امید خودشو با ندا گذاشت ندایی که هنوز ندیدیمش اما با همین کارش کیانا رو له کرد امید میخواد چیو ثابت کنه اصلا میخواد چی کار کنه کیانا رو داغون کنه؟؟؟؟؟
منو با ارمان گذاشت خوش حال شدم اخه ارمان از بقیه برام بهتر بود اما کیانا و رامین اصلا خوب نبود 
کیانا توی این 4 سال برای اینکه از فکر امید بیرون بیاد فوتبال و مبارزه اش را خیلی تقویت کرد برای همین یک ماه نشد که راحت از پسِ رامین بر امد برای همین امید مجبور شد خودش به کیانا اموزش بده 
اینجوری خیالم راحت تر شد منم با ارمان راحت بودم اما میدونستم روش اموزش امید قطعا عجیب غریبه وقتی..از ما جدا شدند کمی دلم برای کیانا شور زد اما خب مجبور بودم سکوت کنم و خودم اموزش های خودمو انجام بدم کیانا هم دخترِ سر سختی هست و از پسِ مشکلات خودش بر میاد...
ارمان_چیه تو فکری؟
_هیچی بیخی حالا بریم سرِ تمرین
ارمان_کجا تمرین مثل هر روز نیست که تغییر کرده 
_چرا؟
ارمان_زیرا برای اینکه بدو اماده شو
_کجا
ارمان_کوه
_کوه؟؟؟؟؟؟
ارمان_اره خب 
_چرا کوه؟؟
ارمان_ پس کجا؟
_همین جا
ارمان_چرا اینجا؟
_پس کجا؟
ارمان_کوه
_چرا کوه
ارمان_پس کجا؟
_إ....بازیت گرفته؟
ارمان_دقیقا
_پرو
ارمان_برو اماده شو
_چرا کوه؟
ارمان_پس کجا؟
_بی شوخی حالا چرا بریم کوه مبارزه؟
ارمان_بریم خودت میفهمی.
_باشه
اماده شدم و سوار جاجریه ارمان شدیم و حرکت کردیم
ارمان_از این به بعد،بعد از مدرسه میری خونه لباس عوض میکنی و میای کوه باشه؟
_باش 
حرکت کردیم سمت کوه یک ساعت گذشت و من نفس نفس میزدم اما ارمان بی خیال من همین طور بالا میرفت کمی همراهش رفتم اما دیگه توانی برای ادامه نداشتم همان جا نشستم 
_ارمان
ارمان_جته کم اوردی؟
_بی انصاف خستم شد
ارمان_باید تمام کوهُ بالا بریم حتی شده تا شب برای من فرقی نمیکنه بستگی به خودت داره
_چــــــــــی؟؟؟؟؟؟؟تمامِ این کوه؟؟؟؟؟؟
ارمان_بله روزی یک بار بالا میریم و روزی یک بار پایین میریم
_مگه خر شدیم
ارمان_شاید
_من بالا نمیام 
ارمان_باید بیای 
_عمرا
ارمان_علی کیه؟
_کی؟؟؟
ارمان_یکی زنگ زد اسمش علی سیو بود
_علی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟پسر خالم؟؟؟؟؟؟؟؟؟کو گوشیم؟؟؟
ارمان_دست منه در ضمن اس داد شب باید برین خونشون 
_گوشیمو بده 
ارمان_بیا بالا تا بهت بدم
مجبوری به خاطر گوشیم خرامان خرامان بالا رفتم إی تو روحت ارمان ....بالا که رسیدیم مسخ اطراف شدم چه خوشمل بود.......بدون ذره ای استراحت ارمان راه برگشت را پیش گرفت 
_اخه چرا بر میگردی این همه زجر کشیدم بیام بالا بزار لااقل یه نفسی تازه کنم
ارمان_عادت میکنی بیا
_چی؟؟نکنه هر روز باید همین کارو تکرار کنیم؟؟
ارمان_دقیقا...
******* 
دو ماه گذشت هر روز ارمان به بهانه ای منو مجبور میکرد تا بالا بریم و سریع برگردیم دیگه کم کم عادت کرده بودم و مثل روز های اول خسته نمی شدم 
بالاخره رسیدیم بالا
داشتم بر میگشتم پایین
ارمان_کجا میری؟
_پایین دیگه 
ارمان_نه امروز بالا می مونیم یعنی از این به بعد بالا می مونیم 
و سریع حمله کرد سمتم نا خوداگاه پا به فرار گذاشتم
ارمان_خرِ چرا فرار میکنی؟دفاع کن
تازه فهمیدم چه سوتی دادم داشت باهام تمرین میکرد نه....
شروع کردم به دفاع ضربات اون محکم تر از دفعات قبل بود و منم بی وقفه دفاع میکردم اما اون خیلی قوی تر بود
******** 
یک ماه گذشت مبارزم خیلی بهتر شد پاهام به خاطر کوه خیلی قوی شده بود و نفسمم برای کوهنوردیم خیلی زیاد شده بود
ارمان_الان سه ماه هست داریم تمرین میکنیم اگه دقت کنی با سه ماه پیش خیلی تغییر کردی حالا روز اخره تا بالای کوه هم امدیم ولی باید برگردیم تا کیارش ببینه اگه پیشرفتت مورد رضایتش بود با هم میمونیم وگرنه میری با یه نفر دیگه البته پیشرفتت مورد رضایت من هست اگه مثل دیروزت و این چند روز باشی عالی هستی
_اینا رو خودم میدونم اما به کیارش حق نمیدم در مورد زندگی و چیزای من دخالت کنه
ارمان_کیارش پسر خوبیه حتی چشمش دنبال یه دخترم نیست
_نه تورو خدا بیاد چشمش دنبال دخترا هم باشه نامرد اشغال 
ارمان_چته تو به کیارش توهین نکن
_هه…توهین؟؟؟؟چه طرفدارم داره اقا
ارمان_تری لطفا در مورد کیارش درست صحبت کن
_دقیقا مشکل من با کیارش خان هست..چرا نگفتم شهاب یا میلاد؟؟؟؟؟؟؟حالم از کیارش بهم میخوره فکر کرده کیه؟؟اما بیخیال شاید مجبوره یا نمیدونه بیخی.
ارمان_چیه نکنه چشمت کیارشو گرفته رفته با یکی دیگه ناراحتی؟
_من؟؟کیارش؟؟؟؟حرفا میزنیا بمیرم کاری با این نامرد ندارم بیخیال بریم
ارمان_نمی گی جریانو؟
_نه شاید یه روز گفتم شاید بیخی تمام حرفامو نشنیده بگیر...
از زبون ترنم
رفتیم باغ همه جمع بودند جز کیانا
_ببخشید اقا کیارش کیانا کجاست؟؟؟
کیارش_اون مبرزشو پس داده لازم نیست اینجا باشه اما چون خودش خواست شاید بیاد
چه جواب قابل قبولی شاید بیاد...معلوم نیست این چه بلایی سرش اورده....وای خدا نکنه
کیارش_خب امیدوارم پیشرفت هاتون خوب باشه رضا و سیامک با ترنم مسابقه بدید..چون میخوام کاملا پیشرفتتون را بسنجم تک تک مسابقه میدید
اینم شانس من دارم اول ترنم چیه نکنه چون سراغ دوستمو گرفتم میخواد ازم انتقام بگیره؟؟؟؟؟؟
خدایا خودمو میسپارم به تو
_نترس تری من دوستمو میشناسم زدیشون
برگشتم انگار توانم صد برابر شد رفاقت واقعی که میگن همینه
_وای کیانا هستی تو هم؟؟چه خوب شد این پنج شنبه جمعه ندیدمت..
کیانا_دقیقا برو حالا فقط اومدم زدن پسرا رو ببینم
_إی به چشم 
کیانا_برو
با انرژی رفتم تو جایی که باید مسابقه یا همون مبارزه و دعوا میکردیم دو تا یکم سخت بود اما من میتونم 
مبارزه شروع شد ارمان خوب یادم داده بود از پاهام استفاده کنم سریع مبارزه میکردم به ثانیه نمیکشید با پای راست و چپم هر دو شونو میزدم اخرم یه زیر پاکشی یکیشو زدم و بعدیو با پا چند متر ان طرف تر پرت کردم خودم شوکه شدم این من بودم؟؟؟؟؟بابا ایول من فقط با ارمان مبارزه کرده بودم اونم خیلی قوی بود برای همین قدرت خودمو نمیدونستم محشرم...بسه دیگه زیاد پپسی برای خودم باز کردم
کیارش_ارمان کارت خوب بود اما شما با هم نمیمونید
_چــــــــــی؟
کیارش_خب بزارید مبارزه بقیه هم ببینم بعد نظر میدم........................ 
*** 
از زبون طرلان.....
کیارش_ارمان کارت خوب بود اما شما با هم نمیمونید
ترنم_چی؟
کیارش_خب بزارید مبارزه بقیه هم ببینم بعد نظر میدم.
مخ این کیارشم کار نمیکنه ها واقعا که
کیارش_جواد و سهراب با ترنم..
شانس زیادی که میگن به ما میگنا اخه شراره این جاست چرا من؟؟؟
کیانا_طرلان برو روشون کم کن دیگه
_چشم دو سوته حله
کیانا یه سوت بلند زد هرکار کردم این سوتو از کیا یاد نگرفتم یعنی یاد گرفتما ولی نه به این بلندی
کیانا_پس بشمار یک...این سوت اول برو تا دومی هم بزنم
کیانا چش شده؟؟؟چه خوش شده...اما این خوبه چون انرژیش به منم میرسه درست شده مثل قدیما
مبارزه شروع شد در کمال تعجب دیدم دارم تمام ضرباتشونو دفاع میکنم حتی ضربه هم میزنم چه جالب پس ما مبارزمون خوبه و میلاد مبارزش محشره که حریفش نمیشم...خیلی راحت از پسِ دو تا پسره برامدم تازه فهمیدم توی مبارزه چی هست که کیانا همیشه دنبالش بود توش قدرته غروره.همه چیزه
تا امدم پایین کیانا سوت بلنتری کشید
کیانا_اینم دومین سوت دَست مَیزار دخملی عالی بود کارت
_ما اینیم دیگه چه میشه کرد
کیارش_میلاد کارت خوب بود 
هه همین میلاد کارت خوب بود؟؟منم اینجا بوق بودم دیگه!!!!
*** 
از زبون شراره...
خب نوبتی هم بود نوبت من بود
کیانا_دَم شری ولرم..سریع میزنی میایا
_چشم کیا جون
چه کیانا امروز خوش حاله شده مثل قدیم که دشمن هم بودیم درست زمانی که امید نرفته بود یا نیامده بود تو زندگیش..
کیارش_کامران سهیل برید 
استرس داشتم یکیش مشت زد سریع مچشو گرفتم و دستشو پیچ دادم که به احتمال 90 درصد دستش در رفت موند یه نفر اون هم چند صربه زد که دفاع کردم و بعدم با ارامشی که نمیدونم از کجا بود حرکتی کردم و با ضربه ی پا چند متر اون طرف تر پرت شد 
کیارش_شهاب کار تو هم خوب بود خب به همتون خسته نباشید میگم فقط این وسط میمونه ندا...ندا و حامد و هادی
برای اولین بار ندا رو دیدم اونم مثل ما بود چی دارم میگم مگه قرار بود چه جوری باشه حیوان باشه؟؟
چشمای ابی همراه مو های قهوه ای صورتش چیزی کم نداشت اما به پای کیانا و ما نمیومد فقط چشماش زیبا بود که اونم عسلی کیانا جالب تر بود....
ندا_سلام
_سلام خوش امدی
ندا_به کجا؟؟؟؟؟؟
_به باغ اینا
خندید_مرسی از استقبالت اینا که بلد نیستند استقبال کنند بازم به ما دخترا
ازش بدم نیومد دختر خوبی بود...
اونم مبارزه کرد کارش بد نبود البته انصافا کارش خوب بود....
ندا_من ندام
کیانا_من کیانام ایناهم ترنم طرلان و شراره هستند
ندا_خوش وقتم مونده بودم حالا قراره با کی باشم اما خوبه خیالم تخته با دخترای لوس و حسودی نیستم
_تو که هنوز ما رو نمیشناسی
ندا_این قدر ادم دیدم که چهره شناسیم خوب باشه
 
 
از اینکه دوستام مبارزاتشون خوب شده بود خوش حال بودم ندا هم بهش میخورد دختر خوبی باشه 
_بچه ها من دیگه میخوام برم خونه
ترنم_کیانا منم بیام؟
_نه برای چی؟؟؟؟
ترنم_همین جوری
درکش میکردم دوستم بود یه رفیق واقعی لبخندی بهش زدم تا بفهمه حالم خوبه
کیارش_کیانا جایی میری؟
_اره خونه
کیارش_دو دقیقه صبر کن.
_باشه
کیارش_خب مبارزاتتون خوب بود همه با همون کسی که باهاش بودن میمونند فقط کیانا با ارمان من با ندا و ترنم هم با رامین
چی فکر کرده این طوری میتونه عذابم بده نه اقا نمیتونی لبخندی زدم تا فکر نکنه برام مهمه 
_من حرفی ندارم اما من با داداش سامان تری و ارمان با هم
کیارش_چرا؟؟؟
_چون چ چسبیده برا...
کیارش که بهش میخورد عصبی باشه _با من درست حرف بزن
_من با شما درست حرف میزنم اقای کیارش رستمی شما مگه قبل از این که منو به گروه بیارید باید اخلاقمو دونسته باشید تا 4 سال پیش به هیچ پسری اجازه اینکه بهم بگه بالای چشمت ابرو هست نمیدادم الانم مثل 4 سال پیش داداش سامی هم مثل داداشممِ مشکلی هست؟
کاملا معلوم بود جا خورده
کیارش_نه..
اروم رفتم کنار ارمان و ترنم 
_داداش ارمان
ارمان_بله
_امیدوارم به پای هم پیر بشین
کاملا معلوم بود تعجب کرده اما اعتراضی نکرد پس حدسم درست بود
سریع از انجا خارج شدم و سوار ماشینم شدم و تو خیابونا چرخ میزدم.......
****** 
از زبون ترنم
من ارمانو دوست داشتم و این سه ماه باعث شد علاقم بهش بیشتر بشه وقتی کیارش گفت با هم نیستید قلبم وایستاد اما وقتی کیانا گفت امیدوارم به پای هم پیر بشین منظورشو گرفتم 
خب همین طوری که من ته دل اونو میدونم اونم ته دل منو میدونه اما ارمان چرا اعتراضی نکرد و حرفی نزد نکنه اونم منو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نه بابا خیالاتی شدم نمیتونست که وایسه با کیانا دعوا که چرا این حرفو زدی اونم یواش که فقط ما بشنویم خب اینجوری همه می فهمیدند......
چرا فکرای بیخودی میکنم اصلا؟؟؟؟ 
راستی چرا کیانا این قدر سرِ حال بود؟؟؟؟؟؟
با وجود اینکه کیارش گفت بره با یکی دیگه قبول کرد خدا کنه خودش فهمیده باشه و خودشو قوی کرده؟
امید وارم 
باید ازش بپرسم...
****** 
به سرعت رانندگی میکردم درست مثل زمانی که پیستم یاد دیشب افتادم 
دیشب با خودم عهد بستم قوی باشم و سوتی دست کیارش ندم باید بشم همون کیانای 4 سال پیش که امید عاشقش بود نه یه دختر ضعیف حرف گوش کن.....اره خودشه...
برای همین امروز پر انرژی بودم
گوشیم زنگ خورد ترنم بود مطمئنم برای اخلاقم میخواد بپرسه
_جانم
ترنم_سلام کجایی؟
_خیابون گردی
ترنم_حالت خوبه؟؟؟؟
_عالی
ترنم_اتفاقی افتاده؟
_نه چرا مشکوکی
ترنم_چرا امروز شده بودی مثل قبلا؟؟؟؟
_خوشت نیومد؟؟؟باشه می شم همون گوشه گیر این 4 سال
ترنم_نه نه نه اتفاقا خوشم اومد فقط دلیلش
_هیچی کیارش دیگه برام مهم نیست میخوام خودم باشم درست مثل خودش اون خودشه اما من الکی گوشه نشین شدم من میرم رستوران همیشگی پاتوق گذشته هامون به ارمان و تری و همه بگو بیان
_چشم امیدوارم همیشه همین جوری باشی
_هستم..مطمئن باش
ترنم_راستی چرا این حرفو جلوی ارمان زدی؟
_کدوم همون که پیر بشین؟
ترنم_اره
_خوب میخواستی بگم جون بشین؟؟؟؟؟؟
ترنم_کیا اذیت نکن دیگه
_چون دوستت داره
ترنم_چرند نگو
_تو چرند حساب کن اما من نگاه یه عاشقو خوب تشخیص میدم تنها نگاهی که نمیتونم معنیشو بفهمم نگاه کیارشه بیاید رستوران بابای.
یکمی دیگه گشتم و یک ساعت بعد رفتم رستوران در کمال تعجبم کیارش هم بود بی اعتنا بهش بلند سلام کردم
_به به خوبه خودم دعوتتون کردم خوش میگذره؟؟؟این جا هیچیش تغییر نکرده درست 4 ساله پامو اینجا نزاشته بودم 
کیارش_همه چیز که نباید تغییر کنه ماموریت هاتون بعد از اینکه اسلحه را اموزش دیدید شروع میشه چون اکثر کارتون با اسلحه هست برای همین باید بیشتر و اساسی تر از مبارزه اونو یاد بگیرید...
غذا رو خوردیم 
_خب برو بچ من میخوام برم شما ها ماشین دارید یا می افتید رو سرِ من؟
ارمان_من ترنمو میبرم
_باشه داداشی بقیه چی؟
میلاد_خب منم طرلانو میبرم
_و شما چی شهاب خان؟؟
شهاب_خب منم مجبورم شراره را ببرم
ارمان_ابجب
_بله
ارمان_پس خودت چی؟
_من ماشین دارما 
ارمان_خب داشته باش
_نه دیگه..
ارمان_چی شد رفتی تو فکر؟
_یاد یه خاطره افتادم
ارمان_ایول خاطره
_بیخیال همه که مشتاق نیستند خاطره منو بشنوند
ارمان_غلط کردند نخوان خاطره ابجیمو بشنون
_4 سال پیش 15 سالم بود تابستون بود بعد تابستان تازه میرفتم اول دبیرستان با پسرا شرط بندی میکردیم فوتبال رالی جالب تر اینکه ما میبردیم حالا با بچه مچه ها هم نه ها با 19، 20 ساله ها..هیچی یه بار شب بود بعد از فوتبال سهراب رانندم گفت بیاین برسونمتون منم خر بازیم گل کرد گفتم نه تری و طرلانم پایه پیاده رفتیم وسط راه یه ماشین پر از پسر که مست هم بودند پیچید جلومونو وای مبارزه میکردیم حریفشون نمیشدیم دیگه ناامید بودم
ارمان_چرا ساکت شدی؟
_خب تموم شد
شهاب_دِ نشد دیگه ادامش
میلاد_اره ادامش
سامان_نکنه سانسوره؟
ترنم_هیچی در اوج نا امیدی یه ماشین با سرعت از کنارمون رد شد بعد برگشت با کمال تعجب دیدیم یکی از همون پسراست که فوتبال بازی میکردیم باهاش 
طرلان_خلاصه سوارمون کرد و در خانه پیادمون کرد و کیانا یک تشکر هم نکردیم
ارمان_چرا کیانا؟
طرلان_چون اون اخرین نفر پپیاده شد و خانش دور تر بود البته نه زیاد
سامان_کیانا لو بده
_دلتون خوشه ها هیچی نشد فقط گفت اسمت چیه گفتم کیانا حتی اسمشم نمیدونستم بای
 
 
 
اموزشات مربوط به اسلحه را به صورت گروهی دیدیم یک ماه بعد همه ماهر شده بودیم من عاشق تک تیراندازی بودم اما خب حمله هم عشقه وای که چه هیجانی داره...
کاملا فهمیدم ارمان ترنم را دوست داره برای همین بهش نزدیک شدم همیشه بهش میگفتم داداشی تا کسی فکر بدی نکنه میخواستم بدونم لیاقت ترنم را داره یا نه اما وقتی شناختمش فهمیدم لایقه ....خودمم شدم ابجیش
ارمان_کیا
_بله
ارمان_میشه دو دقیقه بیای کارت دارم
_میش نیست بزه...
ارمان_جدی گفتم
_باشه بابا بفرما
رفتیم یه گوشه که کسی نبود
ارمان_چرا به من میگی داداشی؟؟؟؟
_پس چی بگم؟؟؟؟
ارمان_مثل بقیه
_من هیچ چیزم مثل بقیه نیست اینم روش
ارمان_خب هدفت از نزدیک شدن به من چیه؟
_من...
ارمان_دروغ نگو 
_خیلی خب خواستم بهت نزدیک شم ببینم لایق این عشقی که داره تو ترنم رشد می کنه هستی یا نه اخه بهترین دوستمه چون خواهر نداشتم ترنم خواهرم بوده و هست فکر کنم 8 سال حتی شاید بیشتر می شه که ما با هم دوستیم برای همین نگرانش بودم 
ارمان_یعنی ترنم منو دوست داره؟
_اره چرا که نه از چشاش معلومه اما خب بستگی به تو داره 
ارمان_منو ببخش
_چرا
ارمان_فکر کردم قصد دیگه ای داری
_مهم نیست داداشی
ارمان_ممنون خواهری
_بابت؟؟؟؟؟
ارمان_راستش خیلی دلم میخواست بفهمم تری منو دوست داره یا نه
_اولا تری نه ترنم دوما بستگی به خودت داره اگه مثل ادم نباشی عشقتو فراموش میکنه
ارمان_خب من باید چیکار کنم؟
_اول بزار عشقش زیاد بشه تا منم نگفتم کاری نکن
ارمان_چشم خواهری
_اورین پسر خوب
خب این اولیش می مونه اول دو تا دیگه...امیدوارم اونا هم به پای هم پیر بشن!!!!!!!!!
********* 
اولین ماموریت هم فرا رسید.من و سامان و ارمان و ترنم با هم بودیم ماموریت خیلی سختی نبود برای پسرا جنبه ی مقدماتی داشت اما خب این اولین ماموریت ما دخترا بود
من که عاشق تیراندازی بودم تک تیرانداز شدم جایی مخفی شدم و اماده باش بودم با علامت ترنم تیراندازی را شروع کردم چند نفر را زدم که ارمان و سامان هم جلو کشیدند و منم از پشت ساپورتشون می کردم ترنم هم مراقب اوضاع بود و اینکه کسی فرار نکنه یا قافلگیرمون کنه 
همان طور که سامی و اری گفتند ماموریت ساده بود و ما خوب توانستیم از پَسش بر بیایم....
بقیه بچه ها هم یک ماموریت را انجام داده بودند
به پاس اولین ماموریتمون بچه ها جشنی گرفتند و شامی خوب تو باغ افتادیم 
ارمان_شام اینجوری کِیف نمیده
_خب
شهاب_خب باید هیجان داشته باشه
شراره_خب
میلاد_خب باید یه کاری کنیم
طرلان_خب
سامان_خب به جمالتون بعد از شام هر کس با نِی نوشابه خودش یک نفرو انتخاب میکنه و با اون باشه البته نه از کار بدا ها!!
_غلط کردید کار بد بخواید
ارمان_ما غلط بکنیم
بعد از غذا همه نِی ها را برداشتند..حوصله این مزخرافات را نداشتم از پشت میز بلند شدم
_کجا؟؟؟؟
صدای کیارش همه را متعجب کرد
_من اهل این مزخرفات و بچه بازیا نیستم
کیارش_بشین نمیشه که الکی سرتو بندازی پایین و بری
نشستم
کلا ده نفر بودیم کیارش،ارمان،سامان،میلاد،ش هاب،ترنم،طرلان،شراره،ندا و من...
ارمان_یک دو سه
نِی ها گرفته شد ارمان و ترنم به سمت هم ،طرلان و میلاد به سمت هم،ندا و شراره به سمت کیارش و شهاب و سامان به سمت من
تنها کسی که نظر نداده بود من بودم و در پسرا هم کیارش
کیارش به ارامی نِی را برداشت کمی مکث کرد و نِی را به سمت همه چرخاند در اخر سمتِ ندا بود اما یک دفعه جهتش را به سمت من تغییر داد و نِی را به سمت من گرفت
با تعجب نگاهش میکردم 
شهاب شراره و سامان هم ندا را انتخاب کرد بچه ها دوتا دوتا از کنار میز بلند شدند من هم بلند شدم و به سمت بیرون باغ حرکت کردم
کیارش_کجا؟؟؟؟؟؟؟
_میرم خانه
کیارش_این قدر از من بدت میاد؟
این چی داره میگه؟؟؟؟؟؟؟؟من از کیارش بدم بیاد؟؟؟؟؟؟عمــــــــــرا
کیارش_بریم تو تاق
رفتیم تو یه اتاق فقط نگاهش میکردم انگار میخواستم با همین نگاهم حرفامو بزنم
فقط زل زده بودیم به چشم های همدیگه
کیارش_چرا با نگات اتیشم میزنی اما با زبونت برعکس؟
_من؟؟؟؟؟؟؟
کیارش_فکر کردی نفهمیدم
_چیو؟؟؟من کاری نکردم این تو هستی که جور دیگه ای با من رفتار میکنی...ولی من سعی میکنم به روی خودم نیارم و برام مهم نیست
کیارش_هیچ وقت نمی بخشمت
_بدرک.......
خیلی اعصابم خرد شده بود رفتم سمت در از پشت بازو هامو گرفت
_ولم کن وحشی
_کیانا
_چی میگی؟
_برات متاسفم هم برای تو هم خودم
فشارش بیشتر شد
_اشغال ولم کن
_نمی بخشمت هیچ وقت..نمیتونم فراموشت کنم برای همین نمی بخشمت اینو یادت بمونه تو بمب فعالی که قادری هرکسی و چیزی را نابود کنی اما من دیگه نابود نمیشم تنها کسی که میتونه جلوت وایسته تا خنثی بشی منم اینو هیچ وقت از یادت نره..حالام برو...
از زبون ترنم 
ارمان منو انتخاب کرد رفتیم توی اتاق باید برای عملیات بعدیمون نقشه میکشیدیم کلا برای همینم دو نفر دونفر شدیم 
نقشه را تمام کردیم هر چند من فقط نشسته بودم و به ارمان زل زده بودم و اون خودش نقشه را میگفت اما خب بازم خوب بود 
ارمان_تو خسته نشدی؟
_از چی؟
ارمان_از زل زدن به من
_نه
وای خدا چی گفتم
ارمان اروم خندید
_چته خب چیکار کنم تو میگفتی منم نگات کردم دیگه
ارمان_باشه بر منکرش لعنت
_نکنه توقع داشتی نگاه در و دیوار کنم
ارمان_نه باید نگاه دیوار میکردی نه من باید نگاه برگه های دستم میکردی
_واقعا؟
این دفعه خندید و دیگه چیزی نگفت 
ارمان_بریم برسونمت
_کیانا هست
ارمان_فکر نکنم
_چرا؟
ارمان_ساعت 12 شبه
_واقعا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟چه زمان زود گذشت 
ارمان_برای شما که فقط نشسته بودی نگاه میکردی شاید
_این قدر بهت بد گذشته؟
ارمان_نه خب بدم نبود بریم
****** 
از زبون طرلان
میلاد درست منو انتخاب کرد خوب شد انتخابش کردم میخواستم انتخابش نکنم تا اگه منو انتخاب نکرد ضایع نشم وای چه انتخاب تو انتخابی شد
میلاد_طرلان کجایی؟
_ها؟؟هیچی
میلاد_نیستیا
_کجا؟
میلاد_تو باغ.اینجا
_ها؟؟؟
میلاد_هیچی فقط ذهنت خیلی مشغوله
_اره خب
میلاد_خب بریم سمت نقشه ها
_وای نه
میلاد_فعلا وای اره 
_به یه شرط
میلاد_چی
_تو بگی من فقط گوش کنم
میلاد_ای تنبل باشه اما فقط همین یه بار
_مرسی دمت ولرم
میلاد_کی این دمت ولرم را انداخته سر زبون شما؟
_کیا
میلاد_کیانا؟
_اره
میلاد_مثل سرگوه میمونه
_اره خب هرچی اون بگه ما قبول میکنیم خدایی اونم همیشه به نفع ما کار کرده
میلاد_اره دوست خوبیه
میلاد نقشه را میگفت و من گوش میکردم اخراش دیگه خوابم میامد چشم هامو بستم
میلاد_طرلان طرلان پاشو دیگه
چشمامو باز کردم ای وای من خوابم برده بود امدم بلند شم که سرم محکم به جایی خورد چشمامو با درد باز کردم ما تو ماشین جلو خانه ی ما چی کار می کردیم؟؟؟؟؟پرسشگرانه میلادو نگاه کردم انگار خودش فهمید
میلاد_بابا چپ چپ نگاهم نکن تو داشتی به حرف من گوش میدادی یا چرت میزدی؟تازه هرچی صدات کردم بیدار نشدی منم اوردمت در خانه تان...
_ممنون
میلاد_تو تشکر هم بلدی؟؟؟؟؟؟؟ایول نمیدونستم
_مرض
میلاد_بیا اینم جای تشکر کردنشه
_شب بخیر
میلاد_تو بازم خوابت می بره؟؟؟
_مگه چه قدر خوابیدم
میلاد_یه چیز دیگه
_وای اگه گذاشتی برم بگو
میلاد_تو مامانتینا هیچی بهت نمیگن؟
_نه کیانا و ترنم را میشناسند به کیانا هم اعتماد کامل دارند برای همین چیزی بهم نمیگن شب بخیر
******** 
از زبون شراره
شهاب کیانا را انتخاب کرد اما خب خودش حالیش شد و منو انتخاب کرد خدایی کیانا هم تیکه خوشکلیه و گذشتن ازش سخته منم توقع عاشق شدن از شهاب ندارم چون منم عاشقش نیستم 
تا همین جاشم خوب امدم اما خب منی که همیشه تو چشمم وقتی با کیانا باشم پایین تر حساب میام 
این چیزا چیه دارم میگم خب کیانا دوستمه حسودی که نداره تازه کیارش ندای چشم ابی هم انتخاب نکرد....
ارام کنارش ایستادم نقشه را توضیح داد و منو به دم درِ خانه رساند
شهاب_شری
_ها
شهاب _ناراحتی؟
خودمو زدم به خریت
_برای چی؟
شهاب _برای امشب
_نه بیخی شهاب
شهاب _خواستم بگم پشیمونم از اول تو رو انتخاب نکردم
_بدرک
شهاب _شراره
_ها
شهاب _ها چیه بگو بله
_خو
شهاب _با ادب
_همینه که هست
شهاب_پس دلخوری حسابی
_پ نه پ
شهاب زد زیر خنده
_چته
شهاب_یاد یه جوک افتادم
_بگو
شهاب_نمیگم
_خب نگو
شهاب_خیلی قشنگه
_خب بگو
شهاب_شرط داره
_چی؟
شهاب_منو ببخش
_نچ
شهاب_شراره به خدا پشیمونم هیچ کسیو به شراره خودم ترجیح نمیدم
_شراره خودت؟؟؟؟؟؟
شهاب_ببخش دیگه
_باشه
شهاب_خب حالا جکو میگم شاد بشی یه بار یه شیخ یه عربو میبینه که داره میاد به عربه میگه تو عربی؟؟؟عربه فشار زیادی بهش میاد روی زمین ولو میشه افرادی که کنار سیخ بودند می پرسند دلیلش چی بوده میگه بدبخت از فشار زیادی که بتونه پ نه پ را تلفظ کنه این طوری می شه فکرشو بکن یه عرب بخواد بگه پ نه پ!!!!!!!!!
وای زدم زیر خندم از خنده دل درد گرفتم و دلمو با دستامو گرفتم
_شهاب بمیری با این جک گفتنت
شهاب_دستم درد نکنه
_خود شیفته
شهاب_حالا بخشیدی؟
_بای
شهاب_بگو کاملا بخشیدی
_مهم نیست البته اگه دفعه اخرت باشه
شهاب_شک در صد
_چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
شهاب_شک در صد یعن در اینکه حتی صفر درصد هم بگم شک دارم
_مرض
شهاب_شوخی کردم برو خانه 
_بای
شهاب_شراره
_دیگه
شهاب_از حرفا و نقشه ی امشب چیزی فهمیدی؟
_نه
شهاب_میدونستم فردا بعد از مدرسه میام دنبالت برات همه را توضیح میدم
_وظیفته
شهاب_رو که نیست به سنگ پا هم گفته تو برو من جات هستم
_با بای
_خداحافظ
 
 
چند ماموریت آسان دیگه هم انجام دادیم و تمام شد و رسیدیم به یک ماموریت سخت ماموریت ان چنان سخت بود که باید همه ی ده نفر با هم ان را انجام میدادیم 
کمی تمرین کردیم و برای ماموریت حاضر شدیم 
من تک تیرانداز شدم و با تیر من ماموریت شروع شد 
طبق نقشه تا انجایی که دید داشتم با تیراندازی شلیک کردم و بعد از ان خودم هم به کمک بچه ها رفتم
ماموریت سختی بود اما با هر سختی که بود انجام شد 
تقریبا تمامی افراد را کشتیم که همان لحظه دیدم یکی از افراد زنده هست از تیپش معلوم بود رئیسه
اسلحه اش را به طرف کیارش گرفته امدم با اسلحه بهش شلیک کنم که اسلحه ام تیر تمام کرده بود 
وقت خبر دادن و این چیزا نبود
دو راه داشتم یا من تیر بخورم یا کیارش 
از دستش عصبی بودم اما خب بازم دوسش داشتم با تمام بی توجهی هاش تنها عشقم بود عشق اول و اخر
خودمو جلوی کیارش انداختم و مَرده شلیک کرد
درد بدی را توی قفسه ی سینم حس کردم و فقط فهمیدم کیارش مَرده را زد و منو در اغوش گرفت.............
***** 
از زبون ترنم
امروز ماموریت سختی داشتیم با وجود اینکه خیلی تمرین کرده بودیم اما نمیدونم چرا از صبح دلشوره ی عجیبی گرفته بودم اخه مگه ماموریت چه قدر دلهره داره؟؟؟؟خب خدایی خیلی اصلا چی دارم میگم دیونه بودم دیونه تر هم شدم
_کیا من دلشوره دارم
کیانا_نترس بادمجون بم افت نداره هرچند ما ها شانس نداریم اگه قراره اتفاقی هم بیفته نمیمیریم که شَل و پل میشیم می افتیم گوشه خانه
طرلان_حرف های ناامید کننده قبل از ماموریت نزنید
شراره_طرلانم یه حرف درست تو زندگیش زد
طرلان_تو هم یه طرف داری درست توی زندگیت کردی
_بسه دیگه بریم سرِ ماموریت
کیانا تک تیراندازی کرد و بعد هم به ما پیوست
بر خلاف دلشورَم ماموریت خیلی خوب اجرا شد و همه را کُشتیم در همین موقع صدای شلیکی به همراه جیغ دختری امد 
صدا از سمت کیارش بود سریع به سمتش دویدم 
کیانا غرق در خون در بغل کیارش بود
_کیــــــانــــــــا عزیزم پاشو چشماتو باز کن
همون جا روی زمین نشستم و زار زدم
طرلان هم صدای گلوله را شنیده بود و امد با دیدن کیانا همون جا زانو زد و شروع به گریه کرد کیانا برای من و طرلان یه دوست عادی نبود...خواهر بود رفیق بود..دخترعمو بود گاهی مادر بود...پایه بود...رازدار بود...کلا همه کس ما بود
چیزی طول نکشید که شراره هم امد اون مثل ما صمیمی نبود اما خب بازم یه دوست بود اونم اشکش جاری شد 
حتی ندا هم که حال کیانا و ما ها را دید زد زیر گریه
کیارش که حال خرابه ما ها را دید به پسرا گفت ما ها را به باغ برگردانند 
_من نمیرم
کیارش _باید بری باید عملش کنم شما ها باشید نمیتونم می فهمید؟؟؟؟؟باید برید بعد از عملش برگردید منم اینجا نمیتونم عملش کنم 
هم چنان داد زد که بی چون و چرا به حرفش گوش کردیم به ویلایی همون نزدیکی رفتند و ما ها هم که ارام تر شدیم به همان ویلایی که کیانا بود رفتیم
اطرافمان بیمارستان نبود و کیارش خودش باید عمل کیانا را انجام میداد خودش تنها در اتاقی از ویلا بود و کسی را راه نمی داد
چند ساعت گذشت اما کیارش هم چنان در اتاق بود و ما پشت در چشم انتظار
نه خبری از کیا میشد نه چیزی 
اشک همچنان از چشمانم بیرون می چکید و طول ویلا را قدم میزدم 
وای اگه کیانا یه چیزیش بشه........
طرلان_ترنم پس چرا کیارش بیرون نیامد؟؟؟؟نکنه کیانا
_هیس...هیچی نگو معلومه که کیانا خوب میشه
در اتاق باز شد کیارش بیرون امد قیافه اش اشفته بود
ناخوداگاه همان جا زانو زدم و زار زدم
حال طرلان هم بهتر از من نبود شراره هم با قرص خوابیده بود
کیارش_زنده هست امکانت کمه گلوله چند میلی متری قلبش خورده نباید تکانی بخوره برای همین نمیشه بردش بیمارستان باید دعا کنیم به هوش بیاد فقط باید به هوش بیاد پشش نرید نباید هوای اتاقش خفه باشه خودم تمامِ وقت مراقبشم
کیارش لباسشو عوض کرد دو قرص ارام بخش به منو طرلان داد
کیارش_بخوابید حالا حالا ها به هوش نمیاد اگه به هوش بیادم خبرتون میکنم
قرص را خوردم نیم ساعتی گذشت چشمام گرم شد و خوابیدم
**** 
درست یک ماه از تون ماجرا میگذره هنوز کیانا به هوش نیامده ما به اجبار کیارش مدرسه میریم تمام هواسم به گوشیمه تا کیارش خبر خوب شدن کیانا را بده اما هر روز ناامید تر میشیم
شراره_تری به نظرت کیا خوب میشه؟
_اره معلومه
شراره_خداکنه
طرلان_اگه اتفاقی براش بیفته من قید گروه را میزنم ترنم بدون کیانا ما چی کار کنیم میدونی چه قدر بهش عادت کردم؟؟؟این یک ماه دویست بار از روی عادت همیشگی بهش اس دادم و زنگیدم و بعدش یادم افتاده رو تخت بیمارستانه
گوشیم زنگ خورد کیارش بود
_الو چی شده؟
کیارش_سریع بیایید اینجا
_کیارش حالش خوبه؟؟چیزیش شده
کیارش_سریع بیایید 
اشکم سرازیر شد نکنه اتفاقی افتاده سریع تا زنگ مدرسه خورد به سمت ماشینم هجوم بردیم و رفتیماما مگه میرسیدیم گوشی ارمان را هم گرفتم در دسترس نبود شهاب و میلاد هم بی خبر بودند
 
----------------
 
چشمامو باز کردم چشمام تو یه جفت چشم ابی گره خورد...زبانم بند امد...قفسه سینم سوزش عجیبی داشت چه اتفاقی افتاده من چرا پیش امیدم؟؟؟؟؟
امید_کیانا خوبی؟؟؟؟؟بالاخره چشماتو باز کردی؟
ان چنان بلند داد زد که فکر کنم تمام خانه های اطراف هم فهمیدند من به هوش اومدم 
_امید من چرا اینجام جریان چیه؟تو کِی برگشتی؟منو بخشیدی؟؟؟؟؟؟؟
امید مثل شوکه شده ها بود چیزی نمی گفت 
پسری سرشو از در داخل کرد_کیارش با این داد زدنت که من ترسیدم چه برسه به کیانا
ارمان بود همه چیز یادم امد ناخوداگاه گفتم کیارش تو خوبی؟
ارمان_بله....چرا خوب نباشه؟؟؟؟اخه دختر خنگ اگه نیم میلی متر نه حالا دیگه زیادی چاخانه اگه چند میلی متر گلوله این طرف تر بود الان گوشه قبرستون بودی و داشتیم حلواتو میخوردیم
کیارش_خفه شو..
ارمان_کیانا عاشقشی؟
_عاشق کی؟
ارمان_عاشق کیارش دیگه اخه معمولا همیشه فقط عاشقا جونشونو برای عشقشون میدن
پوزخندی زدم
_خودت فهمیدی چی گفتی؟معمولا همیشه فقط!!!!!!
کیارش_گمشو بیرون چرند نگو
ارمان_تازه پیدا شدم
کیارش گوشیشو برداشت و شماره ای گرفت و کمی با کسی حرفید
ارمان_خدایی عاشقی خواهری؟خب حقم داری چشم عینه وزغ ابی..هیکل این خر قوی
_چرا خر؟
ارمان_چون خر بار می بره قویه دیگه
_چه تشبیهی
خندیدم و خواستم بلند شم که قلبم تیر کشید اخی گفتم و کیار به سمتم دوید و ارام خواباندم و ارمان هم بیرون رفت
کیارش_نباید تکون بخوری
_چرا؟؟؟؟
کیارش_تیره که یادت نرفته
_وای نه....باید خونه نشین بشم
کیارش_همین که زنده ای شانسه دیگه 
_خونه نشین شدن با مُردن از نظر من فرقی نداره یه بار این حسُ تجربه کردم دیگه نمیخوام تازه مگه چه قدر دیگه از مدرسم مونده؟!!!!
کیارش_پیشی؟
_اره
کیارش_همه چیزت بزرگ شده جز عقلت
_ممنون از تعریفت
کیارش_من همیشه راستشو میگم کیانا چرا این کارو کردی؟
_جای تشکرته؟
کیارش_می مُردم هم بهتر از این بود که تو بخوای نجاتم بدی
یاد زخمم افتادم 
_اینجا که بیمارستان و پزشک نبود پس کی منو عمل کرده و گلوله را در اورده؟
کیارش_چند میلی متری قلبت بود چون حساس بود و دکتر هم نبود خودم
_تو منو؟؟؟؟؟؟؟؟نه امید داری شوخی میکنی؟
_نه درضمن به من بگو کیارش
_امید روانی چرا؟
_کیانا چرا اینجوری میکنی؟با چشمات دلمو زیرو رو میکنی و با زبونت و دلمو می سوزونی؟چیو میخوای ثابت کنی؟اره من بدبختانه هنوزم عاشقتم 
_امید
_حیف عشق من که لیاقتشو نداری حیف عشقم که یک طرفه هست
_کی گفته؟
_کیانا گریه میکنی؟؟؟؟؟؟؟گریه نکن نمیتونم گریتو ببینم
_امید من....من دوسِت دارم
_بازم میخوای بازیم بدی؟
_نه امید به جون بابام عاشقتم
_کیانا یه بار دیگه بگو اخه به گوشام شک دارم
_امید کیارش پسر چشم ابی من دیونتم
_ما بیشتر
ترنم_کیارش...کیانا خوبه؟
با دیدنم گریه اش گرفت
_چته؟؟؟؟؟؟
طرلان_کیا حالت خوبه؟
_اره ناراحتید که خوبم؟
ترنم_ناراحت؟؟؟؟؟؟؟
_اره خب دارید گریه میکنید وگرنه من که یه گلوله ساده خورده بودم
ترنم_ادم برای یه گلوله ی ساده یک ماه بیهوش میشه؟
_من یک ماه بیهوش بودم؟
شراره_اره
**** رابطم با کیارش دوباره خوب شد حتی صمیمی تر از گذشته از این نزدیکی ترنم و طرلان خیلی خوشحال بودند و شراره هم گله میکرد که چرا از اول بهش نگفتیم کمی قفسه سینم درد میکرد و کیارش استراحت کامل و درس....این جوری درسمم که عقب افتاده بودمو رسیدم حدود یک ماه دیگه کنکور داشتم و بعد مدرسه تمام   

 

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد