خوشحال بودم. دلم نمی خواست این سوالها تو ذهنم بیاد. فقط دلم می خواست که حرف دکتر درست باشه و فرگل معالجه بشه. چند دقیقه بعد بیمارستان بودیم و یکراست به دفتر دکتر رفتیم. توی مطب مریض بود. صبر کردیم تا بیرون بیاد بعد دوتایی وارد دفتر دکتر شدیم تا مارو دید خوشحال بلند شد و به طرف ما اومد.
دکتر- خوش اومدید! خوشحالم. خیلی خوشحالم. پدرت بهتون گفت؟
من- بله دکتر فقط می خواستیم از زبون خودتون بشنویم.
دکتر- بشینید. می دونید سی تی اسکن اولی واضح نبود یه جلسه مشاوره تشکیل دادیم خوشبختانه نظر همه پزشکان مثبت بود. اگر سریع تحت عمل جراحی قرار بگیره من فکر می کنم به امید خدا مسئله حل بشه! فعلا این نسخه رو باید بگیری ومصرف کنی . قبلا دکتر صالح برات نوشته. فقط هرکاری که می کنید. هر جا که مایلید جراحی انجام بشه خیلی سریع.
فرگل- دکتر آخه حرفهای قبلی شما!
دکتر- دخترم من هم یه انسانم. با سوادی کم. احتمال اشتباه زیاد در کارم هست در ضمن تخصص من چیز دیگه اییه تو هم امیدوار باش حقیقت رو بهت گفتم.
فرگل خندید. خنده ای که امید باعثش بود. در اون لحظه دکتر زرتاش رو به بشکل فرشته ها می دیدم. جلو رفتم و دکتر رو بوسیدم.
دکتر- دخترم فرهاد خیلی دوست داره. قدرش رو بدون. خوشبخت بشید. مطمن باش دانشگاه رفتن فرزندتون رو هم می بینید! بهتون قول میدم. حرفامو باور کنید. فقط سریع!
با دل شاد از بیمارستان بیرون اومدیم و به طرف خونه حرکت کردیم
فرگل- فرهاد
نگاهش کردم.
فرگل- خیلی دوست دارم!
خندیدم وبا سرعت رانندگی کردم. جلوی خونه خودمون که رسیدم هومن و لیلا رسیدن. تا پیاده شدم هومن که تلفنی از جریان باخبر شده بود بغلم کرد و دوتایی گریه کردیم. لیلا و فرگل هم همین حال رو داشتند.تازه بعد از یکی دو دقیقه هومن متوجه شد که اون و لیلا جلوی فرگل نتونستن خودشون رو نگه دارند که بهشون گفتم فرگل از همه چیز باخبره!هومن رو فرستادم دنبال پدر و مادر فرگل و ما سه نفر وارد خونه شدیم.وقتی پدر و مادرم رو دیدیم اونها جلوی فرگل عکس العملی حاکی از خوشحالی نشون ندادند. به پدرم جریان رو گفتم. وقتی فهمید که فرگل از همه چیز خبر داره پدرم هم گریه کرد. مادرم فرگل رو بغل کرده بود و اشک می ریخت.
پدر- خدارو شکر، خداروشکر. به امید خداوند که این غم به شادی بدل می شه.
مادر- فرهاد برو دنبال آقا و خانم حکمت
لیلا- هومن رفته
پدر- فقط دخترم باید خیلی سریع کارهارو روبراه کنیم.
فرخنده خانم با گریه سینی چای رو آورد و بعد از اینکه اون رو روی میز گذاشت فرگل رو بغل کرد و هی بوسید و بعد رو به من کرد و گفت:
فرهاد جون نذرها یادت نره! دیدی خدا مرادمون رو داد
همه خوشحال بودند. امیدی پس از ناامیدی!چند دقیقه بعد پدر و مادر فرگل هم آمدند. غوغایی بود! لحظه ای گریه و لحظه ای خنده! بعد از اینکه مدتی بدین صورت گذشت و التهاب اولیه تموم شد همه نشستند و شروع به برنامه ریزی کردیم. جواب آزمایش خون و بقیه چیزها آماده شده بود قرار بر این شد که پس فردا در محضر فعلا بصورت ساده عقد برگزار بشه تا ما بتونیم برای معالجه فرگل به خارج از کشور بریم. با پرونده فرگل و پاسپورت او همراه خودش به سفارت کشوری که در اون تحصیل کردم مراجعه کردیم. به خاطر مدت هشت سالی که در اونجا اقامت داشتم و تحصیل می کردم بسیار همراهی کردند و ویزای فرگل درست شد. از همونجا با بیمارستانی در شهری که خودم اقامت داشتم تماس گرفتیم ترتیب بستری شدن فرگل رو دادیم.
البته هزینه بسیار زیادی در بر داشت. چون پدر و مادر فرگل هم خواستند همراه ما باشند حتی با همراهی سفارت ممکن نشد. ناچار من و فرگل دوتایی برای دو روز بعد بلیط رزرو کردیم. پس فردای اون روز من و پدر و مادر و و فرگل و آقا و خانم حکمت همراه هومن و پدرش به محضر رفتیم. همه چیز سریع اتفاق افتاد. زمان سرعت گرفته بود و ما نباید از اون عقب می افتادیم وقتی صیغه عقد جاری شد و ما قباله رو امضا کردیم مادرم آروم گفت:
چه آرزوها که برای عروسی شما داشتم.
من- مادر! خواهش می کنم. حالا وقت این حرفها نیست.
پدرم- ستاره آروم! می شنوند. به امید خدا که فرگل صحیح و سالم برگشت جشن عروسی مفصلی می گیریم.
من و فرگل با ماشین من برگشتیم و بقیه هم دنبال ما بودند.
من- باورم نمی شه که من و تو زن و شوهر شدیم.
فرگل- خوشحالم فرهاد ولی اینطوری نمی خواستم.
من- چه فرقی می کنه؟ مهم این بود که من و تو بهم برسیم.
فرگل- درسته ولی هر دختری آرزو داره که لباس عروسی رو به تن کنه.
من- تو که لباس عروسیت حاضره برمی گردیم می پوشی. تو جشن عروسی مون.
فرگل- اگه برگردم!
من- فرگل! قرار نشد که ناامید باشی. حرفهای دکتر زرتاش یادت رفت؟
فرگل- تو می گی برمی گردیم؟ با هم؟
من- بهت قول میدم که با هم برگردیم. من دلم خیلی خیلی روشنه.
فرگل- یعنی من و تو می تونیم با هم زندگی کنیم؟
من- من و تو سالهای سال با هم زندگی می کنیم. مطمئن باش. دیگه هم به این چیزها فکر نکن. به فردا فکر کن که با هم بطرف خارج پرواز می کنیم. مگه دلت نمی خواست بری خارج از کشور؟
فرگل- چرا اما باز هم نه اینطوری!
من- اونطوریش رو هم می بینی. وقتی به امید خدا جراحی شدی و حالت خوب شد همه جارو بهت نشون می دم. زود بر نمی گردیم. یه مدت اونجا دوتایی با هم می مونیم.
فرگل- من فکر می کنم گرون قیمت ترین عروس بو.دم!چقد رخرج رفتن و عمل و بیمارستان می شه فرهاد؟
من- به قیمت یه خنده ات!
فرگل- اگه زنده موندم قول میدم همسر خوبی برات باشم! قول می دم که بعد از خدا، خدای من تو باشی! قول می دم فرهاد. تو هر بار عشق و دوستی و وفاداری رو به من یاد دادی! وقتی با تو هستم از مردن هم نمی ترسم!
من- تو نمی میری. تو خوب می شی باور کن فرگل و تموم اینها برامون یه خاطره می شه. برای بچه مون تعریف می کنیم!
به خونه رسیده بودیم. وقتی وارد شدیم سالن پر از گل بود. صدای آهنگ مبارکباد رو از همه جا می شنیدیم. لیلا همه جارو گل بارون کرده بود. سوسن خانم و هاله با کمک فرخنده خانم تمام باغ رو آبپاشی کرده بودند. همه خوشحال بودیم. ناهار رو دور هم بودیم. هومن با اینکه دل و دماغ شوخی نداشت مجلس رو با شوخی هاش شاد و زیبا کرد. شام هم همگی به یک رستوران شیک رفتیم. جشن عروسی ما به این صورت برگزار شد! چیزی که اصلا فکرش رو نمی کردم. بعد از شام پدر و مادر فرگل به خونه خودشون رفتند و ما هم به خونه خودمون برگشتیم.دم در موقعی که از هومن خداحافظی می کردیم هومن گفت:
فرهاد همه چیز درست می شه.
من- هومن می ترسم.
هومن- توکل به خدا کن.هر چی اون بخواد همون می شه.حالا برو فردا باید بریم فرودگاه.
بعد از خداحافظی به خونه برگشتم و پس از اینکه با پدر و مادر و فرخنده خانم چایی خوردیم من و فرگل به اتاق من رفتیم. فرگل مدتی روی مبل نشست و من هم کنارش نشستم و نگاهش کردم.فرگل با خنده گفت:
سالها آرزوی یه همچین روزی رو داشتم و حالا ازت خجالت می کشم!
من- از من؟ برای چی؟
فرگل- خودم هم نمی دونم.
من- نکنه پشیمون شدی
فرگل- من برای پشیمونی وقتی ندارم از اون گذشته وقتی کنار تو هستم احساس شجاعت می کنم.فرهاد ازت معذرت می خوام که به خاطر من باید همچین عروسی ای داشته باشی ولی خوب چه می شه کرد بدشانسی آوردی!
من- اولا که این حرفهارو نزن من با عشق با تو ازدواج کردم و خوشحالم. خوشحالیم زمانی کامل می شه که تو خوب بشی. حالا یه سوالی ازت دارم
فرگل:اون حرفهایی که اون روز توی پارک به من زدی راست بود؟
خندید و گفت:
نه می خواستم که تو دنبال زندگیت بری و خوشبخت بشی. لحظه ای که پریدی جلوی ماشین تمام درد اون تصادف رو من کشیدم. فرهاد دوست دارم. برای همیشه دوست دارم.
من- من هم دوست دارم.
دلم می خواست زمان متوقف میشد. دلم می خواست دیگه صبح نمی شد.
فرگل- (بیا با هم تا ابد برویم)
(پیش از اینکه صبح بدمد برویم)
( دست تا بدست هم داریم)
( پیش از آنکه غم رسد برویم)
من- تا همه جا باهات می آم فرگل
فرگل- دلم می خواد فقط تا اونجایی بیای که من میگم!
من- هرجا که تو بگی.
فرگل- فرهاد گوشه آسمون سفیدی می زنه انگار شب از دست رفت!
من- هنوز نه!بیا با هم تا به شب برویم!
****************************
ساعت یازده صبح همه فرودگاه بودیم. پدرم منو کنار کشیدو گفت:
فرهاد از هیچ چیز کوتاهی نکن.پول که به اندازه کافی داری. صورت حساب بیمارستان رو هم من اینجا پرداخت می کنم. محکم باش و قوی. تو باید به فرگل روحیه بدی. بخودت مسلط باش برو به امید خدا.
من- برامون دعا کنید پدر. خداحافظ
پدر- خدا به همراهتون پسرم.به خدا سپردمتون.
پدر فرگل جلو اومد و گفت:
فرهاد، فرگل رو اول به خدا بعد به تو می سپرمش. می دونم چقدر دوستش داری.مواظبش باش. براش هم شوهر باش هم پدر! اونجا کلری کن که تنها نباشه. بخدا سپردمتون.تو دلم از خدا خواستم که رو سفید بشم و فرگل رو سالم و خوب به ایران برگردونم.
هومن جلو اومد و گفت:
فرهاد رسیدی تماس بگیر.حتما. منتظرم. یادت نره. مطمئن باش که همه چیز درست می شه. هر موقع دلت گرفت به این فکر کن که اینجا چندین دل نگران شماست. چندین دست به طرف آسمون دراز شده و براتون دعا می کنه.از چیزی نترس خدا یا عاشقاست.بوسیدمش و خداحافظی کردم. دست فرگل رو گرفتم و به داخل سالن ترانزیت رفتیم.چیزی به زمان پرواز نمونده بود. سوار هواپیما شدیم و روی صندلی های خودمون نشستیم و کمربندهامون رو بستیم.فرگل دستم رو گرفت و گفت:فرهاد وقتی می گن روح آدم از جسمش پرواز می کنه مثل همین پروازه؟دستش رو فشار دادم و گفتم:نه این پرواز مثل اون پروازی که من و تو باهاش به ایران برمی گردیم!فرگل- کاش فرهاد پیش دکتر زرتاش نرفته بودم! کاش دکتر به من در مورد این تومور چیزی نمی گفت! کاش اصلا از هیچ چیز خبر نداشتم!من- تو هیچ طوریت نمی شه. ما خیلی زود با هم برمی گردیم ایران و زندگیمون رو شروع می کنیم. بهت قول می دم.فرگل- فرهاد من تا حالا از پدر و مادرم دور نشده بودم. این اولین باره می ترسم!من- از هیچی نترس عزیزم ببین همه خوشحالن! همه دارن می خندن تو هم بخند. ترس سراغ کسانی که می خندن نمی آد. آدم تا وقتی می خنده ترس ازش فرار می کنه.فرگل- برام یه چیزی تعریف کن فرهاد. قصه بگو! یادمه وقتی کوچک بودم شبها که می ترسیدم پدرم برام قصه می گفت تا خوابم ببره انوقت دیگه نمی ترسیدم.در همین موقع هواپیما حرکت کرد. کم کم سرعتش زیاد شد و از زمین کنده شد. مرتب اوج می گرفت و بالا می رفت فرگل دست من رو محکم تر فشار می داد.من- یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود. روزی بود و روزگاری بود. پسری بود که همیشه دعا می کرد خدا دلش رو از غم و غصه نجات بده. از خدا می خواست که دلش رو با یه عشق پر کنه. شب و روز توی همین فکر بود. همیشه دعاش به درگاه خدا این بود که خدا یه دختر خوشگل