عشق خون اشام پست پنجم فصل پنجم چشم تاریک ها ناتالی در راه حرف میزد ,,چرا از بین اینهمه کالج اومدی اینجا؟,, ,,شاید به همون دلیلی که بقیه اومدن,, ,,اینجا هر کسی دلیلی برای خودش داره مثلا من مجبور بودم چون هیچ کالجی تو ایالت به اندازه اینجا هزینش کم نیست و در ضمن خونه من هم همینجاست ،راستی تو با کی هم اتاقی شدی؟,, ,,خابگاه نیستم یه کلبه نزدیک کالج اجاره کردم,, ایستاد ,,کدوم کلبه؟همونی که تو جاده هفتادو پنجه؟,, ,, آره همون,, ,, اوه خدای من تو کلبه ی لیندی و اجاره کردی,, ,,کلبه ی لیــندی؟,, ,,هیچی مهم نیست,, ,,نگفتی تو چرا اومدی اینجا؟,, ,,چون تمام روز و خوابم و شب ها بیدارم ,, باز هم ایستاد و با تعجب نگاهم کرد ,,چرا روز ها خوابی و شب ها بیداری؟,, ,,نمیدونم شاید یه جور بیماریه ,, چیز بیشتری به ذهنم نمیرسید تا به او بگویم چند نفر از دانشجوها کنار ما حرکت می کردند تا راحت تر حرف هایمان را بشنوند یکی از آن ها آرام گفت ,,دوست پسر که نداری؟,, ,,نه خوشبختانه,, با حالتی خنده دار و از روی شوخی گفت ,,اوه عالیه نظرت راجع به من چیه؟,, ,,واقعا از پیشنهاد عالیت ممنونم ولی همینجوری راحتترم ,, چند نفر کنارمان خندیدندپسر صدای مسخره و دلخوری از دهانش خارج کرد ناتالی با دلخوری گفت: ,,اونا همیشه همینجورین اون اسمش جیمزه فکر کنم دختری نمونده باشه که بهش پیشنهاد نداده، اینجا با کالج های دیگه فرق داره شبیه یه مدرسه ی محلیه تا یه کالج همه از حال هم خبر دارن و همدیگه رو میشناسن و مثل پیر زن ها درباره هم حرف میزنن و غیبت میکنن بساط شایعه همیشه داغه پس اینجا از چیزی ناراحت نشو ,, سرم را به معنی باشه تکان دادم و آرام خندیدم،از روبرو پسری به ما نزدیک شد زیبا تر از آن بود که واقعی به نظر بیاید به من نگاه میکرد ،چشمانش..!،تا به حال همچین چشم هایی ندیده بودم رنگ چشم هایش شبیه همان مردی بود که در بدو ورود دیده بودم سیاه بود ولی تاریک تر از آن بود که به آن سیاه بگویم قدش حدود شش فوت بود ،موهای مشکی اش را به صورت زیبایی روی سرش درست کرده بود امروزی و شیک روبرویم ایستاد نفسم را حبس کردم ،به چشمانم نگاه میکرد انگار میخواست چیزی را از مردمک چشم هایم بخواند بقیه دانشجو ها با دیدن آن پسر از کنارمان رد شدند و بالاخره حرف زد ,,سلام عزیزم نظرت چیه بریم تو حیاط با هم قدم بزنیم,, این دیگر چه بود عجیب بود هنوز با من آشنا هم نشده بود و می خواست با من قدم بزند؟ با عقل جور در نمی آمد ,,و چرا باید باهات قدم بزنم؟,, صورتش شبیه یخ سخت شد چشمانش نشان می داد تعجب کرده است و دهانش کمی باز مانده بود پوستش به طرز عجیبی رنگ پریده بود با کمی لکنت گفت: ,,تو..تو هیچی حس نکردی؟,, ,,متوجه نمیشم چی میگی ولی حدس میزنم نعشه باشی ,, پسر کمی نگاهم کرد و با عجله از راهی که آمده بود برگشت با تعجب به ناتالی نگاه کردم ,,ناتالی اون کی بود؟؟چقدر عجیب غریب بود,, ,,نَت صدام کن عزیزم،اون جزو یه گروه هشت نفرست اونا همیشه با همن با کسی هم غیر خودشون زیاد حرف نمیزنن مگه اینکه بخوان با کسی بخوابن,, خندید و ادامه داد ,,اسمش جرالده با یکی از دخترای گروهشون دوسته,, ,, خدای من چقدر جذاب بود ,, ,, اره همشون جذابن ولی به کسی غیر از گروه خودشون توجه نمیکنن خیلی سعی کردم برای یکیشون دلبری کنم ولی فایده ای نداش،از حالا تو این کالج کلی پسر و دختر جذاب و چشم سیاه میبینی که بهت توجه نمیکنن ,, خندید ,,خب چه مرگش بود,, ,, اونا همشون عجیبن یدفعه از یکی می خوان باهاش قدم بزنه یه شب و باهاشون میگزروندن و بعد دیگه باهاش کاری ندارن تا دفعه بعدی که دلشون بخواد باهاش بخوابن,, ,,این ،... این ناراحت کنندس چجوری دخترا اجازه میدن؟,, ,,دخترا براشون غش و ضعف میرن مگه ندیدی چقدر جذاب بود ,, بلند خندید به غذا خوری رسیدیم زیاد شلوغ نبود پنجره ی سرتاسری نشان میداد بیرون کاملا تاریک شده ! ,,چی میخوری یه جا بشین من میگیرم,, ,,فقط یه قهوه ...ممنون,, روی یکی از میز های کوچک نشستم بعد از چند دقیقه نت هم با دو قهوه و دو تکه کیک کوچک آمد قهوه ام را مزه مزه کردم داغ بود و کمی طعم خاک میداد انگار همین چند ساعت پیش اسیاب شده بود به اطراف نگاه کردم صداها را کاملا میشنیدم حتی حرف هایی که درباره من آرام و دم گوشی گفته میشد میز ها از کوچک به بزرگ چیده شده بود و اکثرا چهار نفر دور هر میز نشسته بودند بغیر از یک گروه که هفت نفره بودند و جرالد هم بینشان بود زیاد سخت نبود تا بفهمم آن ها همان گروه هشت نفره ای بودند که نت درباره اش به من گفت البته یکی از آنها نبود حق با نت بود همشان بسیار زیبا بودند و انگار از کتاب های قصه بیرون پریده بودند دو دختر که بیشتر شبیه ملکه ها بودند تا دانشجویان معمولی و پنج پسر که هیکل هایشان به طرز شگفت انگیزی وسوسه کننده بود شاید همشان از سالن مد لس آنجلس یکراست به اینجا امدند چشم از ان ها برداشتم و گوش دادم صدای دختر و پسر های دیگر را واضح میشنیدم ولی از آن ها هیچ صدایی نمی آمد ,, اون جدیده؟,, ,, چقدر خشگله از چشم هاش خوشم میاد,, راست میگه اهل مکزیکه ،آخه یه نگاه به پوستش بنداز انکار هیچوقت رنگ خورشید و ندیده,, ,.این یکی دیگه مال منه,, ,,نظرت چیه برم و باهاش بلاسم بنظرت پا میده,, خنده ام گرفته بود دوباره به همان گروه عجیب نگاه کردم از نت پرسیدم: