وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

عشق خون اشام پست دوم

عشق خون اشام پست دوم فصل دوم کلبه پیکاپ را جلوی کلبه پارک کردم باد می وزید و از درختان اطراف کلبه صدای زوزه شنیده می شد به سمت کلبه رفتم هوا گرگ و میش بود به سمت پله های چوبی اش رفتم دستم را روی نرده گذاشتم قسمتی از روی نرده بریده شده بود و دستم را که روی نرده گذاشتم تیزی آن انگشتم را برید می توانستم خیسی و گرمی خون را روی دستم حس کنم به اندازه ی یک عدس روی انگشتم خون جمع شده بود انگشتم را در دهانم گذاشتم بویی بین فلز و مس میداد مزه شورش حالم را بهم زد آب دهانم را بیرون ریختم همان لحظه از میان درختان قسمت شرقیِ کلبه صدایی شنیدم صدایی بین صدای نفس نفس زدن از ترس در خود جمع شدم با سرعت به سمت کلبه رفتم ،خانم سامسون گفته بود کلید کلبه را زیر گلدان گل رین بو میگزارد البته گلش خشک شده بود ،همانطور که گلدان را برمیداشتم چشمانم در تاریکی گشت می زد ،کلید را پیدا کردم و درون قفل چرخاندم ،چشمم را به تاریکی دوختم حاضر بودم قسم بخورم که دو چشم را در تاریکی دیدم شبیه چشم یک حیوان بود که در تاریکی می درخشید ولی مگر حیوانی هست که در این نزدیکی قدش بیشتر از 6فوت باشد؟از ترس موی دستانم سیخ شده بود به سرعت خودم را داخل کلبه انداختم و در راقفل کردم هنوز می توانستم صدای نفس نفس زدن را بشنوم شاید اگر کسی غیر از من بود صدای نفس زدنش را نمی شنید ولی من از بچگی شنواییِ خیلی خوبی داشتم شاید هم علت اصلیِ نخوابیدنم در شب هم همین بود یادم میاید شب روی تختم دراز می کشیدم و از کوچکترین صدا مثل صدای نفس نفس زدن گربه ها،صدای خش خش برگ ها زیر پای موجودات موزیِ کوچک صدای غرش گربه ها که گاهی با جفتشان درگیر بودند حتی می توانستم در ذهنم حالتی را که گربه هنگام غرش به خود گرفته بود را ببینم به همان اندازه واضح که در واقعیت می دیدم گربه ای که دست و پایش را کنار هم گذاشته بود پشتش را به سمت بالا قوس داده بود و مو های بدنش سیخ شده بود حتی گاهی صدای دعوای پسر های چند محله ان طرف تر را می شنیدم صدای دختری که چندین کوچه آن طرف تر مشغول بوسیدن یک پسر بود صدا ها آن قدر واضح بود که می توانستم تمام جزئیات آن را ببینم پسری که روی زبانش را نگین زده بود و دختر دندان هایش را اورتودنسی کرده بود،،ولی این صدا اصلاً واضح نبود نمی توانستم بگویم صدای یک حیوان است برای انسان بودنش هم مطمئن نبودم . از 13سالگی خوابیدنم به روز موکول شده بود در مدرسه نیز مشکل داشتم چون بیشتر روز را خواب بودم مجبور شده ام همه درس هایم را غیر حضوری بخوانم حتی دبیرستان را هم غیر حضوری گذراندم سال های اول نزد پزشک و روان پزشک رفتم و فقط چند قرص ارام بخش و خواب اور تجویز کردند که ان هم زیاد دوام نمی آورد و به وضع گذشته بر میگشتم بعد از آن کم کم همه عادت کرده بودند ولی اتفاق ها به همانجا ختم نشد و اتفاق های بدتری هم افتاد یک شب که با یک پسر قرار داشتم پدرم اجازه بیرون رفتن سر قرارم را به من نمی داد همیشه نگران بیرون رفتنم بود گاهی حس می کردم دوست ندارد کسی مرا ببیند کمتر در مهمانی ها مرا با خود میبرد البته از نظری حق هم داشت من بسیار بازیگوش بودم و امکان نداشت جایی حضور می داشتم و اتفاق بدی نمی افتاد پدرم گفته بود ترجیح می دهد قرار هایم در روز باشد ولی خب من روز ها خواب بودم این هم شگردی بود که پدرم برای بیرون نرفتنم به کار می برد آن شب هر چه بحث کردم فایده ای نداشت عصبانی شده بودم در دستانم احساس گرما می کردم تا حدی که دیگر نمی توانستم آن گرما را تحمل کنم جیغ کشیدم و سر پدرم داد زدم پدرم هم عصبانی شد و فریاد زد ,,زود میری به اتاقت تا متوجه اشتباهت نشدی بیرون نمیای,, و من هم با بالاترین حد صدایم جیغ کشیدم ,,تو بدترین پدری هستی که یه نفر میتونه داشته باشه مایکل,, و دستم را به نشانه تهدید به سمتش گرفتم در آن لحظه چند اتفاق افتاد که من بطور فیزیکی در آن نقشی نداشتم ظرف شیشه ایِه شکلات به سمت پدرم پرتاب شد بدون آنکه حتی آن را لمس کرده باشم ظرف شکلات به پیشانیِ پدرم برخورد کرد و خون از آن جاری شد مادرم بدون حرکت فقط به من نگاه کرد بعد از اینکه از شک بیرون آمدم به سمت پدرم دویدم پدرم دستانش را از ترس جلوی صورتش سپر کرد ,,قسم میخورم من حتی به اون دست هم نزدم حتی لمسش هم نکردم ,, مادرم نالید: ,,یا مسیح,, به سرعت جعبه کمک های اولیه را آورد و سر پدرم را پانسمان کرد در طول پانسمان کردنش من فقط به پدرم نگاه می کردم و پدرم با ترس به من نگاه می کرد آرام رو به مادرم زمزمه کرد ,,از همونی که میترسیدم داره سرم میاد,, مادرم آرامتر گفت ,,چیزی نگو میدونی که میشنوه,, ,,یعنی اونم.....,, ,,مایک لطفا..!,, غریدم ,,نظرتون چیه منو هم در جریان بزارین ببینم چه مرگم شده ,, مادرم موضع گرفت ,,قضیه اینه که تو انقدر گستاخ شدی که ظرف شکلات و پرت کردی طرف پدرت ,, ,,مامان محض رضای خدا خودتم می دونی من حتی نوک انگشتمم به اون ظرف نخورد,, ,,دیگه چیزی نمی خوام بشنوم,, ,,ولی ماما.....,, ,,مد گفتم چیزی نگو ,, آن بحث همانجا به پایان رسید و روز های بعد بدتر از آن هم شد میتوانستم هر چیزی را فقط با اشاره دستانم آتش بزنم حتی میتوانستم در دستانم آتش درست کنم بدون اینکه حتی کوچکترین صدمه ای به دستم برسد چندین بار نزدیک بود خانه را به آتش بکشم حتی یک بار با یک بارمن دعوایم شد و نزدیک بود کل بار را به خاکستر تبدیل کنم بعد از آن پدر و مادرم سعی کردند تا با من مدارا کنند تا عصبانی یا هیجان زده نشوم آن ها هم میدانستند چیزی در من اشکال دارد ولی نه من و نه آن ها حرفی از این مشکل نمیزدیم خود به خود رابطه ام با تمام دوستانم قطع شد چه کسی میخواست با کسی دوست باشد که ممکن بود هر لحظه در کنار من بلایی سرش بیاید هیچ کس از مشکلم چیزی نمی دانست ولی مرا بلک کت (گربه ی سیاه ،نشانه شومی و بد یمنی)صدا میکردند چون هر وقت با من بودند اتفاقی می افتاد،جایی آتش میگرفت ،چیزی میشکست ،چراغی میترکید ،در طی روز ها توانستم کم کم روی آن چیز گرمی که در دستانم حس می کردم تمرکز کنم کم و بیش هم موفق شدم ولی خب اینکه همه صدا ها را آنقدر خوب بشنوم زیاد هم جالب نبود. بزرگترین مشکلم بعد از مرگ مایکل و کلوئه فکر کردن به گذشته بود وقتی به خاطره ای فکر می کردم آنقدر واضح بود که انگار همین حالا اتفاق می افتاد،واضح تر از واقعیت ،کاملاچند بُعدی حتی مثل دیدن در تلویزیون نبود از آن هم واضح تر! وقتی به مراسم خاکسپاری پدر و مادرم فکر می کردم دوباره انگار کنار تابوتشان ایستاده بودم حتی صورتشان را برای اخرین بار در تابوت ندیدم چون می دانستم خاطره اش تا آخر عمر مرا آزار خواهد داد . از پنجره چوبی به بیرون نگاه کردم کسی نبود دیگر صدای نفس نفس نمی آمد نور نارنجی رنگی از افق دیده می شد دیگر خورشید در حال طلوع بود هنوز هم هوا کمی تاریک بود پرده ها کشیده بود و این اتاق راتاریک می کرد کلید برق را زدم با روشن شدن کلبه ام متوجه شدم آنجااز آنچه که در عکس دیده بودم بزرگتر بود تمام وسایل ابتداییِ یک خانه را داشت کمی قدیمی نشان میداد ولی برای من عالی هم بود باید چند چیز کوچک میخریدم با سهامی که پدرم برایم به ارث گذاشته بود اندک پولی دستم را میگرفت. در آشپزخانه اش یک میز ناهار خوری چهار نفره ی کوچک بود روی یکی از صندلی هایش نشستم ساختار خانه طوری بود که انگار سال ها از ساختش میگذشت قسمت پایین در ورودی اش شیشه های چهار خانه رنگی داشت که مرا به یاد خانه های قدیمی اسپانیایی می انداخت یک تلویزیون کوچک یک یخچال کوچک که از سکوتش معلوم بود خاموش است در کل خانه ساعتی نبود یا بود و کار نمی کرد چون صدای تیک و تاکی نمی آمد یک راحتی بزرگ قدیمی ولی تمیز در نشیمن جلوی تلویزیون بود از پله های چوبی که با هر قدم لق لق میکرد بالا رفتم سه اتاق بالا بود یک به یک باز کردم یک سرویس بهداشتی و دو اتاق خواب ،یکی از اتاق خواب ها را انتخاب کردم معلوم بود قبل از آمدنم یک نفر حسابی انجا را تمیز کرد است یک تخت دو نفره ی چوبی با ملافه هایی که تمیز بود یک میز کوچک یک کشوی تقریبا بزرگ یک کمد دیواری یک میز تحریر و چراغ مطالعه ای هم روی آن بود یک آینه بزرگ که یک طرف آن ترک خورده بود و روی میز چوبی قرار داشت و یک قفسه چوبی ِ بزرگ در اتاق قرارداشت بیخیال نگاه کردن به اتاق شدم لباسم را در اوردم عجیب آن بود که کلبه کاملا گرم بود فقط خواب می خواستم روی تخت دراز کشیدم و ملافه را تا گردنم بالا کشیدم بوی بدی نمی داد بوی مواد شوینده میداد!چشمانم را بستم و گوش دادم نه صدای دعوا میامد نه صدای ماشین و گربه های غران فقط صدای چند پرنده در پس زمینه ی سکوت بود آرامش بخش بود بدون استفاده از هنزفری خوابم برد

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد