فصل اول لوناپییر هر چه جلوتر میرفتم دمای هوا پایین تر می آمد از روی سیستم به ساعت نگاه کردم 5:30صبح را نشان می داد به دما سنج روی پیکاپم نگاه کردم دما خیلی پایین بود چندین روز بود که در راه بودم وقتی از مکزیک حرکت کردم فقط یک تاب دوبنده و شلوارک جین به تن داشتم ولی با سرمای میشیگان ابدا احساس سرما نمیکردم لعنت به کالج های مکزیک در کل امریکا نتوانستم کالجی شبانه پیدا کنم حداقل امیدوار بودم همچین کالجی وجود داشته باشد جست و جو هایم فایده ای نداشت آنقدر بی ثمر گشتم تا بالاخره ناامید شدم و تصمیم گرفتم بجای ادامه تحصیل بدنبال یک شغل آبرومند بگردم در روزنامه وسایت های مختلف بدنبال کار می گشتم در یکی از سایت های کاریابی بدنبال کار می گشتم که در صفحه پنجره ای برایم باز شد روی صفحه نوشته شده بود کالج آفوتیک اِدِن(aphotic eden،بهشتِ تاریک)اول که اسمش را خواندم به یاد بار یا کلاب شبانه افتادم آنقدر متعجب بودم که چند ثانیه به نوشته روی صفحه چشم دوختم شب ها و روز ها به دنبال یک کالج شبانه می گشتم و حالا که کاملاً ناامید شدم یک کالج شبانه پیدا کرده بودم بعد از بیرون آمدن از حالت بهت زدگی نوبت به ذوق زدگی بود بعد از آن حالت هم فورا مطالب و شرایط آن کالج را مطالعه کردم همانی بود که می خواستم کلاس ها بعد از غروب خورشید شروع می شد تا 12شب ،هزینه ترم ها به اندازه ی غیر قابل باوری کم بود و خابگاه هم داشت دیگر چه میخواستم تنها بدیش این بودکه در میشیگان بود فورا ایمیلی برای کالج آفوتیک ادن فرستادم مدارکم را برایشان ایمیل کردم و باسرعت غیر قابل باوری جوابم را دادند و پیامی با این مضمون که یک جای خالی برای رشته مورد نظرم دارند و مفتخر میشوند تا هر چه زودتر خود را به میشیگان برسانم چون کلاس ها از هفته آینده آغاز خواهند شدبالای همان صفحه آگهی خانه ای برای اجاره گذاشته بودند پنجره اش راباز کردم و عکس های خانه را دیدم شبیه یک کلبه کوچک بود و با کالج به اندازه ده دقیقه فاصله داشت با شماره ای که گذاشته بودند تماس گرفتم با توافق راجع به مبلغ اجاره قرار بر این شد که به آنجا بروم مبلغ چهار ماه اجاره را برایشان فرستادم نمیتوانستم در خابگاه بمانم چون باید تمام روز می خوابیدم و مطمئنا هم اتاقی داشتم و اگه هم اتاقیه پر سر و صدایی بود دچار مشکل می شدم از13سالگی همین مشکل را داشتم تمام شب را بیدار بودم و روز ها با هنزفری روی گوش هایم می خوابیدم برای همین بود که 13برایم عدد نحسی بود نحسی اش به همانجا ختم نشد در 13فوریه هفده سالگی ام پدر و مادرم در یک حادثه از دنیا رفتند هنوز هم دلیل مرگشان باعث تعجبم می شد ماشینشان در راه آتش گرفت و آن ها سوختند همیشه یادآوریش برایم دردناک بود تا دو ماه پیش با مادر بزرگم زندگی می کردم که او هم در یک غروب یک روزغم انگیز روی صندلی گهواره ایَش با آرامش خوابید و دیگر بیدار نشد از قبل تنها تر شده بودم کسی را نداشتم نه فامیل و نه دوستی . از دور می توانستم نور چراغ های کمی که در خیابان بود را ببینم پس بالاخره به لوناپییر رسیده بودم گوشه ای پارک کردم و به نقشه شهر نگاه کردم باید چند خیابان دیگر میرفتم تا به کلبه می رسیدم چراغ خانه ها هنوز خاموش بود ساعت6بود ولی هنوز خورشید طلوع نکرده بود از چند خیابان گذشتم اکثر خانه ها از چوب ساخته شده بود ولی بعضی از خانه ها بزرگ تر بودند و از سنگ ساخته شده بودند دوباره به نقشه نگاه کردم مسیری را که در نقشه نشان می داد را رفتم در طول مسیر دیگر خانه ای نبود بعد از ده دقیقه دیدن جاده ای که خانه ای در آن نبود به کلبه رسیدم