- رها ؟رها؟ پاشو اینو بخور. رها؟
- هاان؟
- مریم خانوم اینو بهش بده بخوره من برم شرکت
- چشم آقا...
- دخترم؟؟چشماتو باز کن رها خانوم.
- بله؟
- پاشو.اینو بخور.
- این چیه؟
- سوپه
- نمیخورم. ساعت چنده؟
- هفته.
- چی؟وای مدرسم.
اومدم پاشم که نذاشت. با هزارو یک بدبختی بلند شم. تنم خیلی درد میکرد... تو آینه که خودمو دیدم یه لحظه کپ کردم.حتی پشت گردنمم کبود شده بودو خیلی درد میکرد... انصاف نبود... من که کاری نکرده بودم واسه چی باسد این بلارو سرم میاورد؟؟؟به حال خودم گریه کردم...
همین طور که گریه میکردم یاد ارسلان افتادممم.ییاد حرفایی که سپهر بهش زد...
- وایییییییییییی حالا چی کار کنم؟؟مریم خانوم گوشیمو ندیدی؟؟
- نه عزیزم.
- واییییی .
با تلفن خونه به گوشیم زنگ زدم صداش بلند شد. تو کشوی میز سپهر بود . برش داشتم.بیستو سه تا میس کال از ارسلان.وای خدایا .
زنگ زدم بهش. خاموش بود. دوباره زنگ زدم...
وقتی دیدم کاری نمیشه کرد و خاموشه لباس مدرسمو پوشیدم یه ماسک زدمو رفتم مدرسه که حداقل به زنگ دوم برسم
وقتی رسیدم زنگ تفریح بود.تو مدرسه همه میپرسیدن که چِمه و به همه میگفتم سرما خوردم ماسک زدم . حتی یه لحظه ام ماسکمو بر نداشتم.
نهال:- رها .مشکوک میزنیا. واقعا که تابلوه یه چیز شده به ما نمیگی از وقتی اومدی ساکتی نگاتم که میکنیم میبینیم بلهههههه رها خانوم داره گریه میکنه.
درسا:- راس میگه ما که غریبه نیستیم به ما بگو.
- بیاین نزدیکتر.نمیخوام کسی ببینه.
ماسکو از صورتم برداشتم. چشم همشون گرد شده بودو بعدشم رنگ غم گرفت.
پرستو:- کی اینکارو کرده؟؟؟
- سپهر...
- غلط کرده مرتیکه ...
نهال:- وایییی حالشو جا میارم صب کن.
درسا:- دوس جونیم غصه نخور با دستای خودم خفش میکنم.
نهال:- رها شماره ارسلانو بده.
با صدای ضعیف گفتم:- میخوای چی کار؟
- زنگ میزنم میگم سپهر تو خیابون مزاحمت شده زده داغونت کرده.بذار حالشو جا بیاره.
- نه...
پرستو:- چرا نه؟
- چون... ارسلانی دیگه در کار نیست.
- یعنی چی؟؟
- یعنی گوشیرو برداشت به ارسلان گفت شوهرشم.
- چی؟؟؟؟؟؟وایییییییی حالا چی میشه؟؟
اشک از چشمم سر خورد:- معلوم نیست؟؟؟ خب میذاره میره دیگه.
نهال:- مگه الکیه؟؟با حرف یکی دیگه بذاره بره؟؟
- گوشیشو خاموش کرده. یعنی نمیخواد باهام حرف بزنه.اون دیگه منو نمییییییییییییخوادد(صدای هق هقم بلند شد)
ماسکمو زدم که ناظممون اومد سمتم:- به به بچه درس خونا.
نهال:- خانوم باهوشیم درس خون نیستیم.
- خیل خوب بچه باهوشا.میز گرد تشکیل دادین؟؟؟
- نه خانوم.
- ذرین گل نتیجه مسابقات علمی اومده. آفرین عالی بود.زنگ آخر بیا دفتر پیشم.
نمیخواشتم چشمای خیسمو ببینه سرمو پایین انداختمو گفتم:
- چشم خانوم.
درسا:- ایییی خاک بر سر بی ذوقت کنن .
- ذوقیم برام مونده؟
- حد اقل بخند.
- برو بابا بخوام بخندم سی صدتا عضلَرو باید تکون بدم . نمیبینی داغونم؟
- آهان چرا میبینم.
پرستو به درسا:- بچه پروووو.
زنگ آخر که خورد رفتم دفتر مدیر و ناظما کلی بهم تبریک گفتن...نوبت به عکس انداختن که شد کلی اصرار کردن که ماسکمو بردارم تا چندتا عکس با ناظم و دبیر پرورشی بندازم و منم گفتم که زمین خوردمو صورتم کبود شده . یه روز دیگه عکس بندازیم.
خسته برگشتم خونه...لباسمو که عوض کردم مریم خانوم واسه ناهار صدام زد ولی نرفتم. من ارامش میخواستم زندگی نه عالی معمولی میخواستم من عش میخواستم محبت ...صمیمیت ... نه کتکو دعوا... دفترخاطراتمو باز کردم بازم شروع کردم به نوشتن.
((امروز انقد خستم که آرایه ها به ذهنم نمیرسن.انقدر غم دارم که هیچ تشبیه و کنایه ای نمیتونه حالمو وصف کنه...
یه قلب کشیدم و نوشتم :
میخواهم ساده بگویم مرگ عشقم را...میخواهم بدانی که تا ته دنیا عاشقت هستم... تا آخرِآخرَش...
یه قلب کشیدم که تیر خورده بود.
همینجوری پشت هم مینوشتم ارسلان .ارسلان. ارسلان.همه ی صفحرو پر کردم از اسمش با رنگای مختلف. شکلای مختلف .نوشتم سپهر و یه ضربدر روش کشیدم. نمیخواستم اینو بکشم اما دستم تحت کنترل خودم نبود.))
گوشیمو برداشتمو بهش زنگ زدم. خاموش نبود... بعد از چند ثانیه برداشت :
- سلام خوبی؟
(از لحنش تعجب کردم.صمیمی بود)
- س..سلام.
- خوبی رها؟
- مرسی ... تو خوبی؟
- آره بد نیستم.
- ارسلان من باید برات توضیح بدم.
- چیرو عزیزم؟؟
(واااااااااااا این چشه؟؟نکنه اصن دیروز سپهر با این حرف نزده؟؟)
- خب تو دیروز زنگ زدی درسته؟
- آره بیشتر از 100 بار .
- خب ببین اونی که برداشت پسر خالم بود... همونی که گفت شوهرمه.
- شوهرت؟؟؟؟آها... چیزه ...آره راستی اون کی بود؟؟؟
(یه جوری شد .انگار یادش نبودو حالا که گفتم تازه یادش افتاد. مگه میشه چیز به این مهمی یادش بره؟؟؟)
- حالت خوبه ؟؟؟دارم میگم پسر خالم بود دیگه ....
- آهان.
- ازم ناراحتی؟؟؟
- نه عزیزمممممم دیشبم حدس زدم شوخی باشه.
- شوخی؟؟آخه شوخی نبود که ... ازم عصبانی بود این کارو کرد...
- اِاِاِاِاِ؟؟ فک کردم شوخی بود.
- ....
- خانوم خانوما دلمون تنگ شده خب کی میای ببینمت؟؟؟
- هر وقت تو بگ....(یهو یاد صورتم افتادم)
- امروز خوبه؟؟
- نه نه من امتحان دارم حواسم نبود ... باشه واسه یه روز دیگه.
- باش فرشته خانوم.
یهو شنیدم گفت :- الان میام.
- کجا میای؟؟
- با شما نبودم خانومم. رها جان من دیگه باید قطع کنم مهمون داریم .کاری نداری؟
- نه . بای
- بای خانومم.
خدایااااا باورم نمیشهههههه ینی ناراحت نشده؟؟؟؟هوراااااااااااااااااااا شکرت خدا شکرت .
همینطوری خوشحالی میکردمو خدارو شکر میکردم. نمیدونید چه حالی داشتم ... چه ذوقی داشتم....
داشتم درس میخوندم که یهو یه چیز تو مهم جرقه زد :
بذار ببینم سپهر گفت سند ازدواجمونو میخواد. واسه چی میخواد؟؟؟؟دلیل اینکه صوری ازدواج کنیم چی بوده ینی؟؟؟حتما باید یه کاغذی مدرکی چیزی باشه دیگه ...
نمیدونم چرا ولی این فکر مث خوره افتاده بود به جونم...
شروع کردم به گشتن .کل خونرو گشتمممممممممم.هیچ جا نمونده بود که سرک نکشیده باشم. فقط گاوصندق مونده بود که اونم رمزشو نداشتم...چشمم خورد به میز کارش... یادم اومد که وقتی گوشیمو از توش برداشتم یه سری کاغذ اونجا بود...
کلی گشتممممممممممم هیچی دست گیرم نشد . همش یه مشت کاغذ مربوط به قراردادای شرکتشو برگه های کاری بود...حوصلم سر رفته بود...
یهو کرم وجودم شروع به لولیدن کرد گفت:- برو رو اون کاغذا نقاشی بکششششششششش. گفتم:- که چی بشه؟؟؟ گفت:- که گند بخوره به قرارداداش.گفتم:- خب که بعدش چی بشه؟؟گفت:- که یاد بگیره رو دختر مردم دست بلند نکنه. یهو حس نفرتم گُر گرفت.
شروع کردم با خودکار نقاشی کشیدن... یعنی تو عمرم انقد حس نقاشی کشیدن نداشتم... آخه لامصبام چه قد خوب میشدن ... یه پلنگ صورتی کشیدم کپ خودش بود اصن مو نمیزد. به عبارتی پلنگ صورتی رو گذاشته بو تو جیبش گفته بود زکی برادر.رو یکیشونم یه پسر تپل کشیدم که زبون درازی میکردو از شدت چاقی نافش بیرون بود.رویکیشم شعرای مورد علاقمو نوشتمو خلاصه همین جوری به همه ی برگهاش گند زدم:-D
تقریبا هوا تاریک شده بود و داشتم به ارسلان اس میادم که سپهر اومد خونه. از ترسم بساط کتاب متابو گوشیمو اینارو جمع کردم برم یه اتاق دیگه... از در که اومدم بیرون دیدم رو پله هاس. سرعتمو بیشتر کردم که بازومو گرفتو چنان کشید که همه ی برگهای کلاسُرم پخش شدو کتابم افتاد زمین...
هیچی نگفتم بهش. شروع کردم به جمع کردنشون. نگاهش روم اونقدر سنگین بود که بدنم داشت میلرزید.
گوشیش ویبره رفت.
- بله؟
- ...
- سلااااااااام چطوری؟؟؟
- ....
- چی شده؟؟؟؟
- ....
- چی؟؟؟
- ....
- یعنی چی؟؟؟؟
- ....
- چی میگی ؟؟؟داد نزن گریه نکن ببینم چی میگی.
- ...
- اههههههههه
- ...
- خیلی خب.
- ...
- به من چه هان؟؟
- ...
- میخواستی حواستو جمع کنی
- ..
- چند هفتَته؟؟
- ...
- گندزدی النا گند زدی...
- ...
(رفت تو اتاق. میخواست من نشنوم . ولی خب من که فضووووووول بحثم که جالبببببب. خداییش شما بودین فالگوش وای نمیستادین؟؟)
- میندازیش.
(تا اینو گفت دستمو گذاشتم رو دهنم...واییییییییییی)
- ...
- یعنی چی نداره.
- ...
- خر نشو النا... میخوایش چیکار؟؟
- ....
- گند زدی پاشم وایستا.
- ...
- من یه جای خوب سراغ دارم.
- ...
- بچت؟؟؟برو بابا بچه ای که باباش معل....
- ....
- ساکت .
- ...
- اصن تنهایی حلش کن.
(گوشی رو قطع کرد. سریع خودمو مشغول جمع کردن کاغذا کردم.)
- چند ساعت طول میکشه دوتا کاغذو از رو زمین برداری؟
می خواستم بگم شما برو پیش مامان بچت که لبمو گزیدم که چیزی نگم.
از رو زمین بلند شدم خواستم برم که بازومو گرفت . دقیقا همونجایی که کبود بود. فشار دستش زیاد بود . مردم از درد نالیدممم.
با صدای ضعیفی گفتم:
- آییییی ولم کن.
- فالگوش وای میستی؟؟
- نه
- خر خودتیی.
- ولم کننننننن.
- فقط یک بار دیگه تکرارش کن...
- چی میشه؟؟؟؟هان؟؟؟؟چی میشه؟؟؟؟؟از این بدتر میخواد بشه؟؟؟؟؟؟ میخوای بزنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بزنننن .بزن عوضی بزن دارم عادت میکنم .بزن دیگههههههههههههههههههههه.
- هیسسسسسسس. خفه شو.
- تو چ جور آدمی هستی؟؟؟هان؟؟؟اصن آدمی؟؟؟حالم ازت بهم میخورههه.
دوییدم سمت یکی از اتاقااا. درو محکم کوبیدمو بهش تکیه دادم.نشستم پشت در زانوهامو بغل کردم سرمو گذاشتم روشونو گریه کردم.
همه ی بدنم درد میکرد .انقد که حتی نمیتونستم سرمو پایین بگیرمو درسمو بخونم... رو تخت دراز کشیدم...
اصلا نفهمیدم کی خوابم برد...
احساس کردم کسی داره موهامو نوازش میکنه... آروم چشمامو باز کردم...
لبخند زد.
- آرزوووووووووووووووووو اینجا چی کار میکنی؟؟؟؟؟؟؟
(از ذوقم کلی جیغ کشیدمو بغلش کردمممممم )
- قربونت بشم دلم برات یه ذره شده بود. ببخش باید زود تر میومدیم شرمنده نشد.
- این چ حرفیه. زن عمو کجاس؟؟
- پایینه.
خواستم پاشم وایستم که همه عضلاتم گرفت.نشستم سرجام.یهو یاد صورتم افتادم...
- عزیزم خب چرا حواستو جمع نمیکنی که از پله ها با مخ نیوفتی این شکلی نشی ؟؟؟یه کار نکن سپهر بگه پله ندیده ای دیگه.
- من؟؟؟؟از پله ها با مخ...؟؟
- آره دیگه . بابا مگه با مخ از پله ها غل نخوردی ؟؟؟
(اینا چی میگن. خانوم اشتباه گرفتیییییی . من غل نخوردمممم)
- نه.
- پس چرا صورتت اینجوری شده؟؟؟
تازه دوهزاریم افتااااااااااد آقا به اینا نگفته چه جوری زدتم. گفته از پله ها غل خوردممممم باش سپهر خان دارم براتتتت.
- از اون لحاظ؟؟؟آره آره. بیا بریم پیش زن عمو.
- رها؟
- جانم؟
- چیزی شده؟؟؟اگه چیزی شده به منم بگوهاااا.
- نه چیزی نشده.
- باشه... بریم .
از پله ها که می رفتیم پایین آرزو هی شوخی میکرد میگفت بپا غل نخوری . شَستت نره تو دماغت . منم هی به سپهر چشم غره میرفتم.
- سلام زن عموووووو
- سلام دختر قشنگمممممم. آخ آخ آخ نگاش کن . نچ نچ نچ . غصه نخوراا یه هفته ای خوب میشه...
برگشتم به سپهر نگا کردم. بچه پرووووووو .همینجوری نگام میکرد نه یه عرق شرمی بریزه یه سری پایین بندازه... بیشووووووووووور.
- سلام آقا آرین احوال شما؟؟؟خوب هستین جناب؟؟
- آبجی رهااا
(بغلش کردمممممم کلی بوسش کردم چقد دلم براش تنگ شده بود)
- پس عمو کجاس؟؟
- یکم کار داشت آخر شب میاد .
- آخییییییی عمو ساجدینم بیچاره خیلی خسته میشهاا.
- آره دخترم بیچاره...
(کلی توضیح داد که عمو چی کارا میکنه و اینا)
- میگم رها دخترم ازدواج حسابی بهت ساختهااا سر به هوا شدی.
- کی من؟؟چرا؟؟(آره چ جورمممممممممممممم. یه کتکایی میخورمممممممممم مَشتتتتتت)
- نمیخوای یه چایی به ما بدی؟؟
- من میارم براتون.
این سپهر بود که جای من جواب داد.
رفتم تو آشپزخونه پیشش.
من:- هه نمیدونستم پلهای این خونه ی کزایی دستِ بزن دارن.
سپهر:- الان فهمیدی؟؟؟از این به بعد حواستو جمع کن دست از پا خطا نکنی.
- برو بابا
- نقاشیتم خوبهااااا.
با اینکه ترسیدم ولی با پرروی گفتم:
- چی فک کردی ؟؟ از هر انگشتم یه هنر میچکه.
- صب کن مهمونات برن. منم هنرامو نشونت میدم....
- ...
- دختره ی احمققققق همه قراردادامو داغون کردیییییییییی. کل زندگیمو باید بفروشممممممممممم.
- ساکت میشنون.
- ساکتوزهر مارررررررررررر.
رفتم پیش ارزو.
- آرزو خانوم شما چه خبر؟؟؟دانشگاه چطوره؟؟؟
- خوبه سلام میرسونه
زن عمو زیاد حرف نمیزد منم کاری باهاش نداشتم . اون منو از خونش انداخت بیرون همین که گذاشتم بیاد اینجا لطف کرده بودم.خودشو مهربون نشون میداد ولی همیشه از من بدش میومد .اینو از تو چشماشم میشد خوند...
سینی چایی رو برداشتمو رفتم تو سالن. به همه تعارف کردمو کنار سپهر با حد اکثر فاصله رو مبل دونفره نشستم..
سپهر چایی برامون آورد...
داشتیم حرف میزدیم که آرزو چاایشو برداشتو ازش خورد.چشماش گرد شد. با دستش دهنشو باد زد و اروم گفت:
- تنده تنده . بدو جمشون کن.
(نفهمیدم چی میگه)
- چی؟
- تنده. وحشتناکهههه.
تازه دوهزاریم افتاد. به سپهر نگا کردم . پوسخند زد یه جور که خودم بشنوم گفت:
- آره واقعا از هر انگشتت یه هنر میچکه.
- فلا که این هنره از کِرم سپهر خان چکیده .
سریع چاایارو جمع کردم...
زن عمو:- دخترم چرا جمع میکنی؟؟
- اممممم زن عمو چیزه... سرد شده بذارین عوض کنم.
- نه دخترم من داغ نمیتونم بخورم بیار همون خوبه.
- نهههههه نمیشهههههه الان میام.
ای سپهر بیشوووووور بچه پروووووو تو کی تو چاییا فلفل ریختی که من نفهمیدممم؟؟؟آخه پسره ی ...
همینجوری که داشتم غر میزدمو لیوانارو اب میکشیدم آرزو اومد تو و گفت:
- رها قربون دستت ماست دارین؟؟؟
- ماست میخوای چیکار؟؟
- دارم آتیش میگیرمممم
- ایواییییییییییی بگم چی نشه این سپهررررر.
- با اون چی کار داری؟؟؟
- بابا سادیسم ندارم تو چایی فلفل بریزم کههه .اون ریخته. از تو یخچال بردار.
- اوووووم خوشمزسااااا
- بسه حالااااااااااااا نکش خودتو ماستِ دیگه.
دوباره از نو چایی بردم.
- بفرماییییییییید زن عمو.
- ممنون دخترم.
به سپهرم تعارف نکردم بجاش رفتم یه دِبشِشو براش ریختممممممممم. حدودی بخوام حساب کنم نزدیک 50 گرم فلفل توش بود. البته کلی زحمت کشیدم اون همه حل شهااااااا . بلههههههه ما الکی کار نمیکنیم که.
- بفرمایید.
یه نگاه بهم کرد که یعنی مشکوکی .منم با چشم به زن عمو اشاره کردم .
چایی رو برداشتتت هوراااااا.
آروم نشستم رو مبل .
- خب آقا آرین مدرسه چطوره؟؟
- عالی آبجی امتحانامونو دارن زودتر میگیرن ترم راحتیم.
- آهان آفرین پسمل درس خون.
یهو ارسلان شروع کرد به سرفه. حالا نکن کی بکن. دید نمیشه داره خفه میشه پاشد رفت آشپزخونه.منم ریز ریز میخندیدمو حقته حقته میگفتم. وایییی قیافش دیدنی بود.یهو داد زد:
- رها عزیزم بیا کارت دارم.
(این مهربون شده یعنی یه خبراییه .صدتا فحش میداد از این عزیزمش بهتر بود.)
خواستم بپیچونم واسه همین گفتم :
- اممممممم میدونم چی میخوای بگی. همونجاس تو کابینته
به آرزو اشاره کردم بیاد تو اتاق.
آرزو:- این بدبخت صدات کردااااااااااا
- بره بمیره پسره ی گولاخ.
- واییییی اینجارووو چه اتاق رویایی دارینااا خدا نصیب مام بکنه.
- از این دعاها نکن آرزو.بیچاره شدم. مبینی وضعمو ؟؟؟
- این حرفو نزن دختر.
- آرزو خستم. ارسلان زنگ زد سپهر جواب داد گفت شوهرشمممم.
- خوب کرده . تو دیگه متاهلیی.
- نهههههه منو سپهر به هم کاری نداریممم.
- یعنی چی؟؟
- یعنی نه من اونو میبینم نه اون منو. مث دوتا همخونه.
- واییییییییییی رها شروع نکن این حرفارو حوصله ندارم.
- بخدا راس میگممممم.
- مگه میشه؟؟؟
- آره وقتی صوریه میشه.
- یعنی تو با سپهر رابطه...
- ساکت شووووووووووووووووووو
- باشه باشه... حالا میخوای چیکار کنی؟
- نمیدونم... باید خودمو خلاص کنم.
- چییییییییی؟چی میگی دختررررر؟؟؟نزنه به سرت کار احمقانه کنیااااااااا.نری مث فیلما رگتو بزنیااااا.
- برو بابا کی خواست رگ بزنه. میخوام کاری کنم طلاقم بده.
- چی کار؟؟؟
- حالا دیگه ...
واسه شام عمو ساجدینم اومد پیشمونو سپهر بهونه کرد که من مریضمو خوبیت نداره زن عمو کار کنه.زنگ زد برامون غذا بیارن...شامو در کنار هم خوردیم
همش سنگینی یه نگاهو احساس میکردم که وقتی دنبالش میگشتم چشمای عمورو میدیدم . با غم خاصی نگام میکردو وقتی مید دارم نگاش میکنم لبخند تلخی میزد... منو در مقابل لبخند میزدم. انگار تازه فهمیده بود چی کار کرده. پشیمون بود... از رفتارو رنگ نگاهاش مشخص بود.
شب که خواستن برن عمو کلی اصرار کرد که منم باهاشون برم دلشون برام تنگ شده.زن عمو که مخالفتو منم دید گفت:
- ساجدین این جوونارو تنها بذاری از همه چی بیشتر بهشون خوش میگذره.
ای خدا .من تو عمرم روز خوش داشتم که حالا مثلا امشب بهم خوش بگذره؟؟؟؟
بدرقشون کردمو رفتم تو اتاق.
سپهر بلیز تنش نبودو زیر لب یه آهنگو زمزمه میکرد:
- هوی هوی دختره بیا اینجا ببینم.
- چیه؟
- آثار هنریتو میخوام قاب کنم بزنم به دیوار.
- به سلامتی.(خیلی سردو ریلکس گفتم)
موهامو کشیدو گفت:
- واسه من پرو بازی در نیارااااااااااااا.خوب میدونم چیکار کنم به پام بیوفتییییییی جوجه.همین الان میشینی از رو همشون مینویسیییی خوش خطططططط.
موهامو بیشتر کشید. کنده شدن تار تارشو احساس کردم.
- برو بابا مگه اون شرکت کوفتیتون منشی نداره بده او تایپ کنه. آیییییی ول کن موهاموو
- نمیشه .میخوام تو بنویسیش.
- آهان یادم نبود مامان بچته و الانم بارداره ...
- چی زر زر میکنی واسه خودت؟؟؟؟مامان بچت مامان بچت...که فالگوش وانستادی آره؟؟؟؟خیلی خب...
با موهام منو کشوند سمت سمت تراس....
- ولم کن.ایییییی. بیشورررررررر کندی موهاموووووووو
در تراسو که باز کرد سوز بدی تو تنم پیچید .هوا سرد بود.
هولم داد تو تراسو رفت بیرون.با یه پارچ آب که یخاش بهم میخوردنو صدا میداد برگشت.
حدس زدم میخواد چی کار کنه.اشهدمو خوندم.
- پارچ واسه چی؟؟
- دیدم تشنته گفتم برات آب بیارم.
- آهان مرسی نه تشنه نیستمممممممممممم.
- بین باز پرو شدییییییی.
پارچ آبو گرفت بالا سرم دستامم ضرب دری با دستش محکم گرفت .
- ولم کن احمق مگه اسیر گرفتییییییی. ولم کنننننن.
- بگو غلط کردم ببخشید الان همشو از اول مینویسممممم.
- ولممم کن نمیخوامممممممممممم. این دیوونه بازیا چیه....؟؟؟
- چطور نقاشی رو برگه کاری من دیوونه بازی نیست این دیوونه بازی؟؟؟
- آرهههههه .سردمهههه میخوام برم تو ولم کن.
- دیدم لیاقت نداری مث آدم باهات رفتار کنمو میخوام بچه بازی درارم. بگو غلط کردممممممممممممممم.
- یعنی چی؟؟؟تو همه هیکلمو کبود کردی به خودت اجازه دادی روم دست بلند کنی .منم برگهاتو نقاشی کردم این به اون در.
- آهان بعد فلفلی که تو چاییم بود چی؟؟؟
- اونم بخاطر فلفلی بود که تو چایی مهمونام ریختی.
- یادت نره زدمت چون دستتو واسم بالا آوردی.
- ولممممممم کن.
پارچ آبو کج کرد. یخاش محکم میخوردن تو سرمو موهام خیس خیس شد.آب ،بین موهام یخ زد . تنم یخ بست. احساس کردم مثل خوابم دارم میمیرم.
- بسهههههههههههههه لعنت به توووو.
- حقتهههههه.
دیوونه بود؟؟مریض بود؟؟؟اخه شوخی پشت وانتیا چی بودن؟؟؟
دیگه بریده بودم شروع کردم داد زدن:
- آره حقمهههههههههههههه. حقمهههههههههه.حقمههههه زوری دادنم به توی لجنننننن. حقمههههههه کث*افت .حقمهههه که عشقمو ازم گرفتن عقدم کردن به یکی که بچش تو شکمه یکی دیگس اسمش تو شناسنامه منهههههه. حقمههههههههههه با یه انگل زندگی کنم. حقمهههههههههههههه بی مادر باشم . بی پدر باشم.
دست از سم بردارررررررر. حالم از بهم میخورههههه.
- اون بچه ی من نیسسسسس. ببر صداتو.
- چرا بچت نیس ؟؟چون ناخواسته بوده؟؟؟؟؟تو یه کثافتییییییییی.
محکم دستامو کشید بردم تو اتاق.زانوزدم رو زمینو نشستم. خیلی سردم بود داشتم قندیل میبستم.یه پتو دورم انداخت...
بی حوصله یه بلیز تنش کرد.انگار خودشم سردش بود.گوشیشو در آورد.
- الان معلوم میشه بچه کیه:
- سلام
- ...
- پیمان ملوم هست دارین چی کار میکنین؟؟؟
- ...
- میدونی اگه ادامه پیدا کنه مجبورتون میکنن ازدواج کنین؟؟
- ..
- من ب تو چی گفتم؟؟؟؟گفتم حواستو جمع کن. بعد تو رفتی واسه من غلط اضافه کردی؟؟؟؟حالا باعثو بانیشم من شدم که شمارو آشنا کردم؟؟؟؟
- ...
(این چی میگفت؟؟؟یه چیزیش میشهااا.حسابی عصبانی بودو داد میزد)
- من میگم بندازتش گوش نمیکنه.
- ...
- تو باهاش حرف بزن.
- ...
- نمیدونم..واقعا گند زدی...
- ...
- باشه .
قطع کرد.
- حالا مطمئن شدی؟؟
- نه. از کجا ملوم که واقعا به پیمان زنگ زده باشی؟؟؟
پوفی کردو گفت :
- واسه خواب برو یه اتاق دیگه...
- ...
- کری؟؟؟؟؟؟؟
- نه شنیدم جوابم دادم. تو کری.
- حوصله یکی به دو باتورو ندارم.
- هه چیه؟؟گند بالا اوردی موندی چی کار کنی ؟؟
- ساکت باش.
- چطور من با ارسلان حرف بزنم گناهه بعد تو با یکی دیگه رابطه داشته باشی اشکال نداره؟؟؟
- الان منظورت چیه؟؟ دو برداشت بیشتر نمیشه کرد . یا داری میگی بذار منم برم با ارسلان .... یا اینکه میگی بجا رابطه با دیگران بیا با من ... البته من هیچ وقت به دخترا نیازی نداشتم. اون بچه من نیست .
- پس بچه کیه؟
- پیمان.
- چ جالبههه همزمان بچه سه نفره؟؟
- نه بچه پیمانوالناهه . تمومش کن برو بیرون.
از اتاق زدم بیرون.رو تخت یه اتاق دیگه دراز کشیدم خیلی خسته بودم.