داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
درباره من
بـه نـام خداوند بخشنده و مـهربان
هــرگونه بــرداشت
یا رونوشت از نوشته های شخصی سایت
ممـــــنوع می باشد.
گریزانم از این مردم
که با من
همدم و یکرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت
به دامانم
دو سد پیرانه بستند
از این مردم
که تا شعرم شنیدند
به رویم چون گلی خوشبو شکفتند
ولی آن دم
که در خلوت نشستند
مرا دیوانه ای بدنام گفتند..!
"به قلم فروغ فرخزاد"
سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی
چه خیالها گذر کرد و گذر نکرد خوابی
دیر ماندی ای صبح که جان من برآمد
بزه کردی و نکردند مؤذنان ثوابی
"به قلم ســعدی"
اندک اندک جمع مستان میرسند
اندک اندک می پرستان میرسند
اندک اندک زین جهان هست و نیست
نیستان رفتند و هستان میرسند
"به قــــلم مـولانــا"
دل از من برد و روی از من نهان کرد
خدا را با که این بازی توان کرد
شب تنهاییم در قصد جان بود
خیالش لطفهای بیکران کرد
"به قلم حــافـظ"
تا کی غمِ آن خورم که دارم یا نه
وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه
پر کن قدح باده، که معلومم نیست
کاین دم که فرو برم بر آرم یا نه
"به قــلم خــیام"
تا کی به تمنای وصال تو یگانه
اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه
خواهد به سر آید، شب هجران تو یانه
ای تیر غمت را دل عشاق نشانه
"به قلم شیخ بهایی"
ای گل تازه که بویی ز وفا نیست ترا
خبر از سرزنش خار جفا نیست ترا
ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست ترا
با اسیر غم خود رحم چرا نیست ترا
"به قلم وحشی بافقی"
باز آ باز آ هر آنچه هستی باز آ
گر کافر و گبر و بتپرستی باز آ
این درگه ما درگه نومیدی نیست
صد بار اگر توبه شکستی باز آ
"به قلم ابوسعید ابوالخیر"
ز دست رفت مرا بی تو روزگار دریغ
چه یک دریغ که هر دم هزاربار دریغ
به هرچه درنگرم بی تو صد هزار افسوس
به هر نفس که زنم بی تو صد هزار دریغ
"به قلم عطار"
جانا به غریبستان چندین بنماند کس
باز آی که در غربت قدر تو نداند کس
صد نامه فرستادم یک نامهٔ تو نامد
گویی خبر عاشق هرگز نرساند کس
"به قلم انوری"
دلبرا، در دل سخت تو وفا نیست چرا؟
کافران را دل نرمست و ترا نیست چرا؟
هر که قتلی بکند کشته بهایی بدهد
تو مرا کشتی و امید بها نیست چرا؟
"به قلم اوحدی مراغه ای"
سه درد آمو بجانم هر سه یکبار
غریبی و اسیری و غم یار
غریبی و اسیری چاره دیره
غم یار و غم یار و غم یار
"به قلم باباطاهر"
ای داده غمت بباد جانم چو شمع
تا کی ز غمت اشک فشانم چون شمع؟
گر میکشیام بکش که خود را همگی
من با تو نهاده، در میانم چون شمع
"به قلم سلمان ساوجی"
ای کرده دلم سوختهٔ درد جدایی
از محنت تو نیست مرا روی رهایی
من بیتو همی هیچ ندانم که کجایم
ای از بر من دور ندانم که کجایی
"به قلم سنایی"
ای آنکه طلب کار خدایی به خود آ
از خود بطلب کز تو خدا نیست جدا
اول به خود آ چون به خود آیی به خدا
اقرار بیاری به خدایی خدا
"به قلم شاه نعمت الله ولی"
در زیر فلک نالهٔ ما بی اثر است
بی دردان را ز درد ما کی خبر است؟
از تنگی جا، ذوق اسیری دارم
کز حلقهٔ دام، کلبه ام تنگ تر است
"به قلم حزینی لاهیجی"
مردم از درد و نمی آیی به بالینم هنوز
مرگ خود میبینم و رویت نمی بینم هنوز
بر لب آمد جان و رفتند آشنایان از سرم
شمع را نازم که می گرید به بالینم هنوز
"به قلم رهی معیری"
ای برده غمت شادی صد ساله ز دل
هرگز نرود داغ تو چون لاله ز دل
روزی که به دل داغ تو با خاک برم
لاله ز گلم برآید و ناله ز دل
"به قلم جامی"
هرگز مباد آنکه بهشت آرزو کنم
خود را به هیچ ، بهر چه بی آبرو کنم
چندین هزار جان گرا میشود به باد
گر من حدیث طرّه او مو به موکنم
"به قلم عبدالقادر گیلانی"
ای دوست غم تو سربه سر سوخت مرا
چون شمع به بزم درد افروخت مرا
من گریه و سوز دل نمیدانستم
استاد تغافل تو آموخت مرا
"به قلم خاقانی"
با عشق تو در جهان غم نان که خورد؟
با درد تو اندیشه درمان که خورد؟
شاید پسرا که نانوایی نکنی
چانها که برآمد از غمت نان که خورد؟
"به قلم ظهیر فاریابی"
ادامه...
ساعت شیش با صدای آلارم گوشیم بیدارم شدم.اطلا دلم نمیخواست با سپهر همراه شم... نمیخواستم زنش شم...مطمئن بودم این وسط یه چیزی هست که چسبیده به من... باید یه کاری میکردم... عمرو نمیشد منصرف کرد.مستقیم نمیگفت برو ولی زیادی بودنمو حس میکردم...اون سرپرستم بود ولی حتی یه اپسیلونم احساس مسئولیت نداشت... حرف رو حرفش میزدم روزگارم سیاه بود واسه همین تصیم گرفتم از طریق سپهر وارد شم... میخواستم همه چیزو بگم... ساعت تقریبا هفت بود که آماده شدم یه مانتو کوتاه مشکی با شلوار لی پوشیدم یه کوچولو رژ گونه زدمو رفتم بیرون . سپهر تو جنسیس مشکیش نشسته بودو با انگشتش رو فرمون ضرب گرفته بود درو باز کردمو نشستم . بدون اینکه کوچیک ترین نگاهی کنه ماشینو روشن کرد . یه کم که گشت سرمو برگردوندم سمتشو گفتم :- میخوام باهات حرف بزنم. - میشنوم - خیلی مهمه - میشنوم - بزن کنار تا بگم یه پوف کردو زد کنار . - ببینید سپهر خان همه ی آدما حق انتخاب دارن همه دوس دارن که با عشقشون زندگی کنن. من شمارو انتخاب نکردم من کس دیگه ای رو دوس دارم . یه تای ابروشو داد بالا و بعد چند لحظه شروع کرد خندیدن: - خب این به من چ ربطی داره؟؟ واییییییییییییییی این چه منگولیه گیر من افتاده؟؟؟؟؟؟؟؟؟ با شرم و ناراحتی سرمو پایین انداختمو گفتم :- خب بلاخره قرار باهم زندگی کنیم. - خب؟ - خب به جمالتون من شمارو دوس ندارم هیچ احساسی بهتون ندارم دل من واس کس دیگه ایه. - برام مهم نیست. - ینیچی؟؟؟چه قدر میتونین پست باشین؟؟؟من زندگی با شمارو نمیخوام - خب نخوا. - ینس قبول کردین ازدواج نکنیم دیگه؟؟پس من پیاده میشم. دستمو گرفت: - من نگفتم ازدواج نمیکنیم. - ای بابا چرا نمیفهمی من ازت خوشم نمیاد. - همچنین - پس ولم کن برم دیگه. - با هرکی دوس داری باش با خوش حالی گفتم :- ینی میرین به عموم میگین که به توافق نرسیدیم؟؟؟ - نه - پس چی؟ - ما باهم زندگی میکنیم تو هرکار دوس داری بکن منم هر کار دوس دارم میکنم - اما... - دیگه اما نداره بدت میاد منت عموتینا از سرت باز شه؟ - آهان ینی کار شما بی منته؟؟؟اون وقت ببخشید در قبال چی این همه لطف بهم میکنین؟ رنگ نگاهش تغییر کرد: - چیزای خوب... - ینی چیییییییی؟؟؟خیال کردی من یه ...دخترِ.. اجازه نمیدم ازم سو استفاده کنین. - بچه جون خیلی داری خودتو تحویل میگیریاااااا داد زدم: - واس چی میخوای با من ازدواج کنی؟؟ - حالا اونو بعدا میفهمی. - برو بگو منو نمیخوای . - بس کن ما باهم ازدواج میکنیم. نمیخواستم زنش شم ... نمیخواستمممممممممم.حتی اگه مسئله ارسلانو حسم بهشم فاکتور میگیرفتم مشکلم این بود که دیگه ازش میترسیدم... نمیخواست انقد زود وارد یه دنیای جدید بشم... تا خود آزمایشگاه بی صدا گریه کردم... رسیدیم آزمایشگاه. حالم اصلا خوب نبود . آزمایشای لازمرو انجام دادیم . وقتی اومدیم بیرون دیگه گریه نمیکردم ینی میشه گفت اشکام خشک شده بود.به حرفای سپهر فکر میکردم .ینی اجازه میده بعد از ازدواج بازم ارسلانو ببینم؟؟ولی ارسلان چی؟؟؟چجوری میتونه با یه دختر شوهر دار دوست باشه؟؟؟اونم عاشقمه اگه بفهمه من با یکی دیگه ازدواج کردم میمیره .چجور راز به این بزرگی رو ازش قایم کنم ؟؟؟ داشتم همینجوری فک میکردم که ماشین وایستاد . هرچی نفرت داشتم ریختم تو چشامو بهش نگا کردم ... - واسه چی واستادی؟ - واسه خرید - لازم نکرده زندگیمو داغون کردی حالا اومدی واسم خرید؟؟؟ - واسه تو نیومدم واسه آبروم اومدم . - برو گمشو عوضی مچ دشتمو محکم گرفتو گفت :- حواست باشه چی میگی جوجه بعدشم از ماشین پیاده شد داد زدم:- ازت متنفررررررمممممممممممممم منم پیاده شدمو درو محکمم کوبیدم . 3 ساعت بود گشت میزدیم. با فاصله ازش راه میرفتم ...دلم میخواست واسش زیر پایی بگیرم بره نا بودشهههههه .بد ترین خرید عمرم بود . هرچی دلش میخواست میرفت میخریدو منو حتی تو مغازه هم نمیبرد ..هرچی برام خرید سفید بود ... اینو بعدها فهمیدم... دیگه داشتم از گشنگی میمردم آخه واسه آزمایش ناشتا بودم. خواستم بگم میشه یه چیزی بخوریم که جلو ویترین یه مغازه ایستاد به ویترینش نگاه کردممممم وای چ لباس عروسای خوشگلی مات لباسا شده بودم که دستمو کشید با خودش برد تو ... تعجب کردمو با یه علامت سوال نگاش کردم. با خانوم فروشنده صحبت کردو به یه لباس خیلی خوشگل اشاره کرد فروشنده لباسو برام آماده کردو داد پرو کنم تو اتاق پرو پوشیدمش : وایییییییی چ قد خوشگلههههه یه لباس عروس پف که یه بند داشت و رویه سینش سنگ دوزی شده بود خیلی تو تنم قشنگ وایمیستاد. خودمو کنار ارسلان فرض کردم و نا خداگاه لبخندی گوشه لبم نشست با ارسلان رو ابرا بودم که با ضربه ای که به در زده شد از از همون بالا افتادم پایین. خیلی سخته ... خیلی... خیلی درناکه که مجبور شی دست تو دست یکی دیگه بذاریو از پشت به کسی که دوس داری نگاه کنی... اون موقع هنوز باورم نده بود داره چه اتفاقی میوفته... - چته؟؟ - پوشیدی؟؟ - آره - خیل خب عوض کن بیا بیرون دیگه آخیییییییییییییش خدایا شرکررررررررت نگفت بیا بیرون ببینمت اووووووووف لباسمو عوض کردمو اومدم بیرون. - عروس خانوم پسندیدن؟؟ - بله و بازهم ...(همونطور که میدونید و دیگه عادت کردید این سپهر یالغوز بود که جای من جواب داد) هیچی نگفتمو مشغول دید زدن لباسا شدم .طرف دیگه ی معازه مختص به لباسای شب و نامزدی بود .واییییییی چه رنگایی چ مدلایی مسخشون شده بودمم. اگه ارسلان بود همشو واسم میخرید ... - بیا بریم . - ... - باتوم بیا بریم حواسم جمع شدو پشت سرش حرکت کردم خانوم فروشنده لبخند ملیحی بروم پاشیدو گفت خوش بخت بشید. که منم متقابلا تو دلم گفتم ایشالا بدبخت شیم طلاقم بده. ************************************************* نشستیم تو ماشین ... - میخوام برم خونه - نمیشه کار داریم - ولی من میخوام برم خونهههه - نه - میگم میخوام برم خونه - گفتم نه - من گشنمه ببرم خونه دیگه قهقه ای کردو گفت: - پس بخاطر شکمه؟؟؟ اشکال نداره کم بخور تا عروسی لاغر شی. بیشوووووووووووووووووووووووووووور به من میگه رژیم بگیرمم ؟؟کم بخورم؟؟؟؟؟ عجباااااااااااااااااااااا - مگه هیکلیم چشه؟؟ دوس دارم بخورم به هیچکسم ربطی نداره یه نگاه به سرتاپام انداختو به رانندگیش ادامه داد و گفت : - چیزیش نیست چاقه - خودتی - یاوه نگو که همه میدون چه قد رو هیکلم کار کردم .مث تو تاپاله نیستم - ساکت شوووووووووووووووو - حقیقته بپذیر - کوری از بس که - کور نیستم لابد چشم بصیرت میخواد دیگه محلش ندادم . گوشیمو در آوردمو به ارسلان اس ام اس دادم . "سلام ارسلان خوبی؟" "وای فرشته خانومم کجا بودی؟" "ببخشید یکم سرم شلوغ بود " " حالت خوبه رها جان؟" "آره عالیم تو خوبی ؟" " تو خوب باشی منم خوبم " "دلم برات تنگ شده بود " "من بیشتر خانومی کی میتونیم همو ببینیم؟" " اممممم نمی... میخواستم ادامشو بنویسم که سپهر گوشیمو از دستم کشید بیرون - گوشیمو بده - اینجاروووووووووو که دلت تنگ شده آره؟ - ارهههههههههههههههههههههه بدش به من قهقه زدو گفت:- پس اسمش ارسلانه - بده به من گوشیمو - نه واستا بگم چند روز دیگه عروسیته . - گفتم بدش. - صب کن... داشت مینوشت... جدی جدی داشت مینوشت...قلبم شکست لحظه های آخری بود که ارسلان مال من بود... چون بعد از اون اس ام اس سوالای ارسلان شروع میشدو حقیقت رو میشد... اشکام ریخت . آخه چرا؟؟؟چراااااااااااااااااااااا من انقد بدبختم ؟؟؟من عشقمو میخوامممم .میخوام خودم واسه زندگیم تصمیم بگیرممممممممممممممم .خدایاااااا نجاتم بده .خدایا از زندگی اینه من میخوام بمیرمممممم... بیارم پیش خودت... من زندگی رو بدون ارسلان نمیخوام .من زندگی رو با سپهر نمیخواممممممم.. - بس کن بچه چرا آب قوره میگیری؟ دادمش دیگه . یهو دیدم گوشیمو گذاشته رو پامو اس ام اسرو سِند نکرده... تازه داشتم میفهمیدم چه خبره.تازه داشتم میفهمیدم که ازدواج من با سپهر یعنی جدایی من از ارسلان . نباید غرورمو میشکستم ولی تنها راهم بود...واسه عشقم هر کاری باید میکردم... - سپهر خواهش میکنم ازت برو حرفتو از عموم پس بگیر . سپهر من جز اونا کسی رو ندارم اگه باهاشون این مدلی مخالفت کنم بیچاره میشم .عمو داره مجبورم میکنه... حتی اگه فرارم بکنم پیدام میکنه و حرفشو عملی میکنه... اون میخواد ازدواج کنیم پس به هدفش میرسه مگر اینکه تو کنار بکشی... سپهر نمیتونم از عشقم بگذرم میفهمی لعنتییییییییییییی؟؟؟اصن تا حالا عاشق شدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اینارو آنچنان با هق هق میگفتم که دل خودمم واسه خودم سوخت.. . سنگم بود تا الان شکسته بودو کوتاه میومد ... - نه . یه بحث تکراری رو شروع نکن . - ولی من نمیخوامت چرا نمیفهمی؟ - منم عاشق چشمو ابروت نشدم. - د آخه نفهم توم که منو دوس نداری مرضت چیه که چسبیدی به من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ - تو کار من دخالت نکن. - گمشو بابا . - چیزی گفتی؟ (اینو آنچنان با تهدید گفت که کپ کردم ) - ... داد زد : - پرسیدم چیزی گفتی؟؟؟؟؟؟ - آره میخواستی بشنوی - دفه بعد بیای دم گوش من روضه بخونی ... - چــــــی؟چیکار میخوای بکنی؟ - امتحانش مجانیه (کِرمم گرفت شروع کردم گریه و شیون و روضه خونی ) - من نمیتونم تحملت کنممممم .من یکی دیگرو دوس دارممم . دس از سرم بردارررررررررررر ولم کنن عوضی از زندگیم برو بیرون نمیخوام ریختتو ببینم ( جدی جدی گریم گفته بود)میخوام با ارسلان باشممممممممممم... با ارسلان ... با ارسلان ...ازت متنفرمممممممممممممممممممممم. - خفه شو - نمیخواااااااام خودت خفه شووووو عوضیییییی حالم ازت بهم میخورههههه یه آشغالییییی یه کثافتتتتتتتتتت مرگت آرزومههههههه نمیفهمیدم چی میگفتم فقط گریه میکردمو غر میزدم که یهو ماشین از حرکت ایستاد. از ماشین پیاده شد و به سمتم من اومد . درو باز کرد. - پاشو. از فک منقبضش معلوم عصبانیه ولی خب که چی منم عصبانی بودمم - نمیخوام نمیشم - گفتم پاشو . - گفتم نمیشم - با من یکی به بدو نکن پاشوووووووووو چنان دادی زد که از ترس سکته کردم گوشام کُمپلت کر شد فک کنم .ولی بازم تقص بودم. - نمیخواااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام - ااااااااا؟؟ اینجوریهههه؟؟؟ باشه خودت خواستی چنان دستمو کشید و پرتم کرد دو متر اون ورتر که تو چن دقیقه اول اصن نفهمیدم چی شد. کمرم داغون شده بود و دستمم به شدت درد میکرد اروم سعی کردم بلند شم که تا خواستم حرکتی کنم گازشو گرفتو رفت ... داد زدم :- هوی یابووووووو کجا میری؟؟؟ من اینجارو بلد نیستمممممم... یه خیابون خلوت بود ... یه کمی ترسیدم . جز صدای قار قار کلاغا هیچ صدایی نبود . به اطراف نگا کردم واییی اینجا کجاست مامانی؟؟؟؟؟؟؟؟ خواستم برم سر خیابون تا یه دربست بگیرم که یادم افتاد ای داده بیداد کیفمو تو ماشینش جا گذاشتم . با یاد آوری این موضوع وحشت کردم وای خدایا حالا چی کار کنمممممممممممم؟؟؟ عمویینا که فک میکنن با سپهرم پس حالا حالا ها سراغمو نمیگیرن یه قرون پولم که ندارم . گوشیمَم که جا گذاشتم حالا چ خاکی رو شما توصیه میکنین بریزم؟؟؟رس خوبه؟؟؟یا ماسه؟؟؟ فک میکردم خودش برمیگرده میاد دنبالم ولی یه ساعتی میشد منتظر بودم ... حرسم گرفت رفتم سمت درِ یکی از خونها و اف افو زدم... منتظر شدم...کسی جواب نداد... خیابون بزرگی بود ولی بشتر باغ بود و میترسیدم زنگشونو بزنم ...انگار فقط چندتاشون مسکونی بود ...رفتم سراغ یه خونه دیگه... زنگو که زدم بعد از تقریبا یه ربع در باز شد... یه مرد چهارشونه با قیافه ای کامل بر افروخته درو باز کرد؟ - امرتون؟؟ آنچنان با اخم این حرفو زد که ترسیدم: - من ...من گم شدم میشه یه تماس بگیرم.؟؟ - اخمی کردو سرشو به اینور اونور تکون داد - شریفی فرستادتت نه؟ - چی؟؟ - برو بهش بگو کور خوندی... - چی میگی اقا؟؟ عربده کشید: - از جلو چشام گم شوووووو تا تیکه تیکت نکردم با ترس از خونه فاصله گرفتمو گوشه ای ایستادم... زنگ خونه دیگه ای رو با ترس زدمو دعا دعا کردم این یکی آدم باشه... - بله؟؟ - ممکنه بیاین پایین کارتون دارم. یه دختر جوون اومد دم در: - بله؟ - من گم شدم میشه یه تماس بگیرم؟ - با گوشیتون زنگ بزنین خانوم. - گوشیمو جایی جا گذاشتم. - من نمیتونم کاری کنم - لطفا... - خانوم واس من دردسر درس نکنم من فقط اینجا کار میکنم .. - حالا چی میشه یه زنگ کوچیک بزنم - کوچیک بزرگ نداره ...برو سراغ یکی دیگه. درم بست .. ای بابا اینا کین دیگه؟؟؟ داشتم از گشنگی میمردم .یه هفته میشد غذای درس حسابی نخورده بودمو سر درد داشتم... دکتر به عموم گفته بود ضعیف شدم ولی من اهمیت نمیدادم...شکمم مدام از خودش صدا های عجیب غریب در میاوردو آبرومو برده بود تقریبا ساعت 5 بود. تو همون خیابون بودم ترجیح دادم جایی نرم تا همینجا بیاد دنبالم ... واسه خودم کنار خیابون قدم میزدم که یهو صدای بوق یه ماشین اومد . با خوشحالی برگشتم سمت صدا که با دیدن راننده لبخندم جاشو به اخم داد - خانومی بیا بالا خوش میگذره - مزاحم نشین اقا - اِاِاِچیه خوشت نیومد ؟؟؟شایدم داری ناز میکنی نرخو ببری بالا آره؟؟؟ ببین خانومی من خودم مزنه ی بازار دستمه . بیا بالا ناز نکن - اقا برو پی کارت - ای بابا خِیلِ خوب حالا چون تویی یه چیزم میذارم روش - لازم نکرده میگم برو رَدِ کارت - ببین هوا داره تاریک میشهااا همه میرن پیش زنو بچشون کارو کاسبی امروزت حروم میشه .بپر بالا ناز نکن - گفتم دس از سرم بردار عوضیه نفهممممممم گمشو برو رَدِ کارت . - هویییی هوی زبونتو در میرما خانوم کوچولو بد میبینیاااا سرعتمو زیاد کردمو نزیدیک یه خونه شدم . - یه کار نکن اذیت شی - برو تا زنگ نزدم پلیس(بشکنه کمر دروغ گو معلوم نبود با چی میخواستم زنگ بزنم لابد میخواستم با برادران گشت تلپاتی برقرار کنم ) - ههه وجودشو نداری بیچاره پا خودتم گیره جرمت سنگساره - خفه شوووووو - بیا اینجا ببینم. از ماشین پیاده شد و دوید سمتم . منم پا به فرار گذاشتم که از پشت بازومو گرفت. تنم یخ بست . - میخواستی در بری اره؟؟(خنده شیطانی سر داد) - ولم کن عوضی وگرنه جیغ میکشم - هرچی دوس داری جیغ بزن اینجا خلوته تازه اینجوری به منم بیشتر حال میده . میخواست بزور ببرتم تو ماشین که صدای بلند ترمز یه ماشین توجه هر دوی مارو جلب کرد .اون پسره که دید اوضاع خیته محکم تر منو میکشید . از پشت پرده اشک خوب نمیدیدم اما... تونستم تشخیص بدم که کیه. اون مزاحمه دستمو میکشیدو اون مرد به سمت ما میدویید. آره خودشه سپهره بلند جیغ کشیدم: - سپهررررر نذار منو ببرهههههه دیگه توانی نداشتم خیلی گشنه بودمو سرم وحشت ناک درد میکرد.با این همه تقلایی که کرده بودم دیگه جونی نداشتم چشام سیاهی رفت و تنها چیزی که دیدم این بود که سپهر با سرعت به سمتمون میدوید و... *************************************** چند باز چشمامو بازو بسته میکنم .خوب نمیبینم تاره .روهم فشارشون میدم آهان حالا بهتر شد... یکم که سرمو میچرخونم چشمم میوفته به آرزو ،آروم زیر لب میگم من کجام؟ - خونه ای عزیزم - - خونه ؟ - آره حالت بد شد سپهر آووردت اینجا - چییییی؟؟اون عوضی... - چی؟؟؟؟؟رها درس صحبت کن چی میگی؟زشتههه با صدایی خش دار گفتم :- اون ولم کرد . اون نامرد منو بدون هیچ پولو چیزی تو خیابون تنها گذاشت... تنها شدم که او مرده هیز به خودش اجاز داد ... صدای گریم بلند شده بود که سپهر درو باز کردو گفت :- چی شده؟؟؟؟چه خبره؟؟؟ - به تو چه بروووو - ساکت باش خونرو گذاشتی رو سرت. - به تو ربطی نداره بروووووووو بی توجه به من سرشو کج کردو رفت . به آرزو نگاه کردمو گفتم :- میبینی؟؟؟میبینی چه قد بدبختم؟؟؟؟این اینجوری میخواد مواظبم باشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟آرههههههه؟؟؟این جوری میخواد زنشو حفظ کنه؟؟؟؟خدایااااا به دادم برسسسس این مرتیکه بی غیرتِ سبکو از زندگیم ببر بیرووووووون بازم گریه ...گریه ...گریه ... دیگه کار هر روزم گریه شده بود گریه میکردمو غر میزدم . هیچی غذا نمیخوردم فقط اشک میریختمو به ارسلان اس ام اس میدادم . سپهر گفته بود براش مهم نیست پس رابطم با ارسلان قطع نمیشد این عالی بود ... خیلی عالییییییییییییییی.خوش حال بودم که هنوزم دارمش و ناراحت از این که حقیقتو بهش نگفتم. ارسلان سال اول رشته معماری بود و خیلی به طراحی علاقه داشت . چه شب هایی که باهم بیدار موندیمو درس خوندیم. عاشقشم .یه عشق پاکه بینمون .همه زندگیم اون بود... از اون روز کزایی که تو خیابون از حال رفتم یه هفته میگذره تو این یه هفته سپهر یه باغ گرفت و کارای عروسی رو کرد. دیگه قضیه جدی شده بود. جلوی عمویینا نقاب مهربونی میزنه و حرس من در میاد .اصرار کردن که باهاش واسه انتخاب باغو غذا و این جور چیزا برم ولی من قبول نکردم ... این مراسم ازدواج من نبود مراسم مرگمم بود ... ********************************************** الان تو بغل آرزو اشک میریزم اشک میریزمو دفتر خاطراتمو مینویسم . (( مینویسم از عشقم... از بیچارگیم ... مینویسمو بارها میخونمش ... میخونم تا یادم نره چی کشیدم... از همون بچگی... از همون بچگی تنها بودم... دنیای من پاک بود، پاکو بی آلایش ... اما حالا ... قلبمو لکه سیاهی از نفرت گرفته... نفرت از زندگیم ...تقدیرم ...از سپهر....از همه چیز... دیگه هیچی لبخند روی لبام نمیاره... من عاشقم یه عاشق دلباخته ... یه عاشق که واسه عشقش هر کار میکنه... نمیذارم از هم دور بمونیم ارسلانم... نمیذارممم...)) سرمو از بغل آرزو بیرون میارمو میگم : - آرزو میشه تنها باشم ؟ دست رو صورتم میکشه و اشکامو پاک میکنه . - رهایی تورو خدا خودتو اذیت نکن ... باورکن سپهرم عاشقت میشه توم عاشق اون میشی ..باهم زندگی میکنین ... - اووووووووووووووووف آرزو شروع نکن اون عاشق من نمیشه منم از عشقم نمیگذرم اینو بفهمین ... حداقل تو بفهم بازم اشکام جاری شدن ... خیلی سخته ... خیلی ... (کسایی که فقط چند روز از عشقشون جدا شدن میفهمن من چه حسی داشتم) نمیخواستم ازش جدا شم نمیتونستم از فکر ارسلان بیرون برم ... عشقم بود عشقی که به پاکیش ایمان داشتم ... فردا صبحش رفتم مدرسه یکمی دیر رسیدم واسه همین تا نشستم سر جام همه هجوم آوردن طرفم. پرستو :- سلام رها خوبی؟؟؟؟؟؟؟؟ وای دختر مُردیم از نگرانی سه روزه مدرسه نیومدی گوشیتم که جواب نمیدی فک کردیم خدایی نکرده... ادامشو نگفت که نهال ادامه داد :- فک کردیم مُردی خیلی شیک و مجلسی این حرفو زد لحنش انقد با مزه بود که همه ترکیدن از خنده ولی من به یه لبخند کوچیک بسنده کردم درسا: - دوست جونم ناراحت نباش دیگه دُرُس میشه همه چی . میرین خونه خودتون نی نی میارین خوب میشه بابا... پرستو:- آره بابا انقدرام که تو فک میکنی بد نیست به نهال نگا کردم - یعنی از بین شما فقط نهال میفهمه این حرفا جاش اینجا نیس؟؟؟یا نهالم میخواستی ادامه بدی؟؟؟هان نهال دوس داری توم بگوو... بگو از ارسلان جدا میشی واسم باز گو کن که زن یه عوضی میشمممممممممممم. دست کثیف اون میخوره بهم .یاد آوری کن .بگو بدبختم .بگو که مثل اهد دقیانوس دارن زوری شوهرم میدن ... پس چرا ساکتین ها؟؟؟چرا نمیگین بمیرم بهتره؟؟؟؟ اشکم از گوشه چشمم سر خورد توان نداشتم دستمو بیارم بالا و اشکامو پاک کنم ... تنها فکرم ارسلان بود...به خودم که اومدم دیدم نگاه بهت زده ی دوستام رو منه و چهره همشون رنگ غم گرفته انگار با نگاهشون دارن عذر خواهی میکنن... پرستو:- نه عزیزم اینا چیه میگی ؟؟؟نزن این حرفا رو تو بدبخت نیستیی بد بخت منم که سه هفتس صادقو ندیدم تو میتونی هر روز با ارسلان بری بیرون خودت گفتی سپهر کاریت نداره ... خندم گرفت میون گریه .لبخند زدم .وایییییی اینو باششش همش همه چیزو به صادق ربط میده. لپشو بوس کردمو گفتم :- ایشالا عاقبت تو مثل من نشه .رو به همشون گفتم :- امید وارم خوشبت شین درسا:- رها من قصد نداشتم ناراحتت کنم... - میدونم عزیزم ببخشید تورم ناراحت کردم یه لبخند تلخ زدممممممم ... لبخندم طعم زندگی نمیداد ...مثل یه خوش آمد به مرگ بود ... زندگیم تلخ بود... تلخ مثل زهر... با خودم گفتم: واقعا چی به سرم میخواد بیاد ؟؟ ***************************