اوووووووووووووف اگه گذاشتن دو دیقه من کپه ی مرگمو بزارم...
با صدای زنگ گوشیم از خواب پریدم ولی اصلا حوصله ی جواب دادن بهشو نداشتم....
با اکراه دستمو دراز کردم و برش داشتم ولی همین که خواستم
دکمه ی سبزو فشار بدم قطع شد ...
اخیــــــــــــــــــــش...
با خیال راحت چشمامو بستم تا بخوابم که بازم زنگ خورد..
با حرص گوشیو برداشتم و با صدای خوابالویی جواب دادم
_بله؟؟؟؟؟؟؟؟؟
رادان _ سلام بیدارت کردم؟؟؟؟
اوپس این که رادانه!!!!
_ اره با زنگ گوشیم بیدار شدم ....
رادان _ من یه کاری برام پیش اومده که باید یه چن روزی رو برم سفر کاری فقط زنگ زدم همینو بهت بگم خداحافظ..
ولی لحظه ی اخر صداشو شنیدم که گفت _ اکبری برو ماشینو اماده کن که....
بقیشو نشنیدم.....
خواب از سرم پررررید
ینی چی که من دارم میرم سفر کاری؟؟؟؟؟
مگه ساعت چنده؟؟؟؟؟؟
با نگاه کردن به ساعت سرم سوت کشید !!!!!!!ساعت 11.15 دیقه بود !!!!!
گوشیمو برداشتم و باهاش تماس گرفتم که این زنه گفت _مشترک مورد نظر خاموش میباشد ....
همینجور میخواست ادامه بده که با حرص قطع کردم .....
بلند شدم و یه ابی به دستو صورتم زدم و اماده شدم که برم دانشگاه برای کلاس ساعت 9.30 دیقم که نرسیده بودم حداقل برای کلاسه دومم که ساعت 1 بود برسم!!!!!!! والله......
یه مانتوی زیتونی پوشیدم با یه شلوار راسته و کتونی آل استار مشکیم رو هم برداشتم که دم در بپوشم و مغنه ی مشکیمو هم سرم کردم و کوله و جزوهامو برداشتمو راه افتادم طرف در
*رمان رمان رمان*
ساعت 12.20 دیقه بود که رسیدم دانشگاه و نادیا و روژان رو روی نیمکت همیشگی پیدا کردم که دونفری نشستن و دارن با هم حرف میزنن.....
رفتم و نشستم کنارشون و ...
_سلام.....
وقتی جوابمو دادن پرسیدم _ پَ کو این بزغاله؟؟؟؟
نازنین _ باکی بودی بزغاله رو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
با ارامش تمام و لحن حرص درار _با تو ....
نازنین _میکشمت ماهتی ..فقط دعا کن که به دستم نیوفتی....
بلند شدم و دویدم سمت کلاسمون همین که از در کلاس وارد شدم همه سر ها چرخید سمتم ......
واقعا برای خودمم باعث تعجب بود که دارم توی دانشگاه دنبال بازی می کنم دیگه چه برسه به بقیه !!!!!!!!!!!
رفتم نشستم توی ردیف خودمون و با تهدید گفتم _ دستت بهم خورد دیگه تبلتت رو نمیبینی .....
نازنین با حرص پاشو کوبید زمینو زیر لب گفت _ عروسم شد ادم نشد ایشششششششششششش(والله راس میگه دیگه الان مثلا ازدواج کردی_نسی بخف تا نخفوندمت اوکی؟؟؟؟؟؟_ من اومدم تو کی؟؟؟؟؟؟_ نسترن!!!!!!!!_ مُـــــــرد)
اخه نازنین که یه هفته پیش اومده بودخونمون با اجی کوچولوش اومده بود که 5 سالشه و موقع رفتن تبلت نازنین هم موند خونهی ما.....
اهاااااااااااااا تا یادم نرفته بگم که نادیا با رادین دوس شدن و الان هم تقریبا دو هفته ای از دوستیشون میگذره ....
منم که دیگه یه ماهی میشه که از جشنم میگذره ولی به گفته ی رادان که نمی خواد توی دانشگاه کسی بدونه من با رادان رادفر نامزدم برای همین توی دانشگاه کسی از نامزدی من البته به غیر از نادیا اینا خبر نداره......
واقعا دارم به خودم افتخار میکنم ....
میگید چرا؟؟؟؟؟!!!!!
چون توی این یه ماه هیچ نوع وابستگی عاطفی به داران پیدا نکردم ولی وقتی نادیا ازم در این مورد پرسید و منم گفتم که هیچ احساسی به رادان ندارم خیلی شوکه شد.....
نادیا و روژان اینا معتقد بودن که من طی گذشت یه مدت عاشق رادان میشم برای همین چن وقتی با رادان سرسنگین بودم که این سردی با حرفهایی که رادان بهم زد از بین رفت و الان مثل یه خواهرو برادریم .....
هر بار که من رادانو میدیدم ازش دوری میکردم که فک کنم از بس که خنگ بازی دراوردم خودش فهمید چون خودش اومدو بهم گفت که قرار نیس که بین ما اتفاقی بیفته و اون منو مثل خواهرش (همون رکی بلای خودمونو میگه _ اه ه ه ه ه ه نمیشه تو یه دیگه نطق صادر نکنی وسط فکرای من؟؟؟؟_ اصلا عمرا هرگزخخخخ)میبینه و دوسم داره ....
الانم با هم راحتیم و خیلی صمیمی شدیم ولی طبق قراری که باهم گذاشتیم تو کارای هم دخالت نمیکنیم ....
ولــــــــــــــــــی خو اخه این فکر من خیلی مشغولِ این سفر کاریه رادان هستش ...
حتی نگفت که کجا قراره بره فقط گفت که داری میره سفر کاری ...
با بشگونی که از رون پام گرفتهشد به خودم اومدم و نگاهی به اطراف انداختم که روژان رو دیدم که دس به سینه واستاده و داره منو نگاه می کنه
_ هـــــــــــــــــــان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
روژان _ درررررررررردو هااان .... کوفتو هاااان .....
_ از جلو اینه بپر کنار ببینم .....حالا چرا مثل این وحشیای امازونی ازم بشگون گرفتی؟؟؟؟
روژان با حرص گفت _ چون یه ساعته دارم مثل الاغ اینجا برات زوزه میکشم که برو گمشو اونورررر(جااااااااااااااااااااان؟؟؟؟؟مگه الاغ زوزه میکشه عایااااا؟؟؟؟_این روژان الاغ اره زوزه میکشه _ عجبببببببببب خخخخ)
_ خب بابا بیا بشین ...
رفتم کنار تا بیاد بشینه سر جاش که نادیا از طرف دیگم اومدو گفت چی شده اجی ماهتی؟؟؟؟
_ نادیا دارم قاریشمیش می کنم (همون هنگ خودمونه منظورش خخخخ _ اهههههه کم از این دکمه ی خ استفاده کن _پررو نشو برا منااااااااا میزنمت شتک شی _ اوووووووف )
نادیا _ چرا مگه چی شده؟؟؟
_ امروز صبح رادان زنگ زد رو گوشیمو گفت که میخواد بره سفر کاری ولی نگفت کجا میره کِی میره ؟؟؟کِی میاد؟؟؟
نادیا _ خب این مگه اشکالی داره ؟؟؟ زنگ میزنه بهت میگه دیگه ......
_ خب اره ولی گوشیشو خاموش کرده ....دلم از الان داره شور میزنه
نادیا_ اووووووو حالا منم میگم چی شده.. نگران نباش اجی زود میاد ..... بعد با حالت مشکوکی اضافه کرد .... ببینم نکنه دوسش داری رو نمی کنی ؟؟؟؟؟
_ بروووو گمشوووووو نادی ..... تا دو کلمه میام باهاش حرف بزنم برداشت دیگه ای میکنه .....
*******
با امروز 4 روزه که رادان رفته یه قول خودش سفر کاری و حتی یه تماس هم باهام نگرفته .....
نمیدونم چرا امروز عمو اینا مشکوک میزنن ....
من نمی دونم چرا امروز عمو اینا مشکوک میزنن ....
مخصوصا رکسانا چون امروز که اومده بود اینجا داشت با تلفن حرف میزد و به کسی که پشت خط بود میگفت که باید بهش همه چیو بگید چون اگه خودش بفهمه برای رادان و ماها خیلی بد میشه ولی همین که من وارد اتاق شدم بحثو پیچوند و زود گوشیو قطع کرد...
نظر یلذتون نره!