وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

قرعه به نام سه نفر2

فصل دوم


دلناز زیر همون الاچیقی که همیشه با هم قرار می گذاشتند نشسته بود..رادوین با دیدنش اخم کرد..به طرفش رفت..همه ی حواس دلناز به رو به رو بود..رادوین مسیر نگاهش را دنبال کرد..درست روبه رویشان..دختر و پسری جوان کنار هم نشسته بودند ..

نگاه بی تفاوتی به انها انداخت و به دلناز نگاه کرد..با تک سرفه ی رادوین دلناز در جا پرید..با ترسی مبهم به رادوین نگاه کرد..

به سرعت از جا بلند شد و رو به رویش ایستاد..

-س..سلام عشقم..چه زود اومدی..

رادوین:می خواستم باهات حرف بزنم..

-چه خوب..اتفاقا منم می خواستم باهات حرف بزنم..بشین..

هر دو نشستند..رادوین نفس عمیقی کشید و نیم نگاهی به اطرافش انداخت..

رادوین:چقدر خلوته..

-اره..مثل همیشه جای دنجیه..

نگاهش رو کامل به دلناز دوخت ..ولی ظاهرا حواس دلناز پیش او نبود..گاهی نیم نگاهی به رو به رو می انداخت..رنگش هم کمی پریده بود..

رادوین:حالت خوبه؟..

-ه..هان؟..اره..اره خوبم..خب حرفتو بزن..

رادوین:حرف زیادی ندارم..تو یه جمله میگم..می خوام دیگه با هم رابطه ای نداشته باشیم..

اینبار همه ی حواس دلناز به او جمع شد..با چشمانی گرد و متعجب گفت :چــــی؟!..تو چی گفتی رادوین؟!..

رادوین با خونسردی کامل گفت :می دونی که خوشم نمیاد جمله م رو دوبار تکرار کنم..گفتم دیگه نمی خوام رابطه ای با هم داشته باشیم..

-اخه چرا؟!..چیزی شده؟!..

رادوین:نه..چیزی نشده و قرار نیست هم بشه..ما با این رابطه ی دوستی راه به جایی نمی بریم دلناز..بهتره تمومش کنیم..یه مدت دوستان خوبی برای هم بودیم..ولی حالا که دیدِ تو نسبت به دوستیِ سادمون تغییر کرده و ..حرف از ازدواج می زنی..من لزومی نمی بینم که ادامه ش بدیم..تا وضع بدتر نشده..تمومش می کنیم..

اشک در چشمان دلناز حلقه بست و گفت :ولی رادوین..من عاشقت شدم..نمی تونم فراموشت کنم..باشه..دیگه ازت نمی خوام ازدواج کنیم..ولی تنهام نذار..

اخم هایش را در هم کشید و گفت :ولی من حسی به تو ندارم دلناز..حسی هم که یک طرفه باشه به درد نمی خوره..اینجوری هم تو اذیت میشی هم من..پس بیشتر از این کشش نده و تمومش کن..

-چرا نمی فهمی رادوین؟..دارم بهت میگم دوستت دارم..من بدون تو می میرم..می خوام باهات باشم..هرطورکه تو بخوای..ب..

نگاه پر از خشم رادوین باعث شد دلناز ساکت شود..

غرید:دلناز یه بار دیگه بگو چه غلطی کردی؟..هــــان؟..با تواَم..

دلناز با ترس نگاهش کرد..رادوین در همون حالت ادامه داد :ببین بهت چی میگم..من اگر دنبال این کثافت کاریا بودم ازت نمی خواستم راهمونو از هم سوا کنیم..به بهترین شکل ممکن ازت سواستفاده می کردم بعد هم ولت می کردم و بهت می گفتم هِری..حالا اینجا نشستی و خودت با بی شرمی به من..

ادامه نداد و با حرص نفسش را فوت کرد..دستی بین موهایش کشید..

دلناز با صدایی لرزان گفت :ب..باشه رادوین..اصلا غلط کردم..نباید این حرفو می زدم..ولی نمی خوام ولت کنم..نمی خوام..


--به بـه..ببین کی اینجاست..دلی خودتی؟!..

نگاه رادوین و دلناز به ان مرد جوان جلب شد..رنگ از رخ دلناز پرید..با وحشت به او نگاه می کرد..

-ت..تو..تو اینجا..

رادوین نگاه مشکوکی به انها انداخت..

رو به دلناز پرسید:مگه می شناسیش؟..

سکوت کرد ولی مرد گفت :چرا نشناسه؟!..مثلا دوست پسرشم..

دلناز:خفه شو شروین..

رادوین پوزخند زد وگفت :نه چرا خفه شه؟..بذار بگه..موضوع تازه داره جالب میشه..

شروین: میشه بپرسم شما نسبتت با دلی چیه؟!..

رادوین با همان پوزخند بر لب از جا بلند شد و اروم به شونه ی شروین زد..

رادوین:من هیچ کسش میشم..خیالت تخت..این شما و این هم دوست دختر با وفات..

و با دست به دلناز اشاره کرد..

دلناز به التماس افتاد:رادوین برات توضیح میدم..موضوع من وشروین جدی نیست..ما..

رادوین دستشو اورد بالا و با جدیت گفت :ساکت شو..لازم نیست چیزی رو برای من توضیح بدی..تا تهشو خوندم..خوشحالم راهمون جدا شد..از اول هم می دونستم ما به درد هم نمی خوریم که گفتم نباید کارمون به ازدواج بکشه..

شروین یقه ی رادوین رو گرفت و فریاد زد :خفه شو مرتیکه..این اراجیف چیه بلغور می کنی؟..

رادوین با یک حرکت دستان شروین را از یقه ش جدا کرد و بلندتر از او داد زد:بکش کنار دستتو..من با این خانم به اصطلاح دلیِ شما صنمی ندارم..می تونی از خودش بپرسی..

شروین به دلناز نگاه کرد..با خشم گفت :راست میگه؟..

دلناز در سکوت تنها به رادوین خیره شده بود..

شروین: با تو هستم..این یارو راست میگه؟..

دلناز کیفش رو از روی صندلی الاچیق برداشت و روی شونه ش انداخت..

تقریبا با حرص داد زد :همتون برید به درک..اَه..

بعد هم از بینشون رد شد و با قدم هایی بلند به طرف در خروجی پارک رفت..

رادوین هم خواست از کنار شروین رد شود که شروین بازویش را گرفت..

شروین:هی تو..کجا با این عجله؟..

رادوین:عجله ندارم..می خوام برم رد کارم..

شروین:خیلی خب..رد کارت هم میری..راستشو بگو..با دلناز چه نسبتی داری؟..

رادوین بازوش و کشید بیرون و با غیض گفت :هیچی..می فهمی؟..هیچی..فقط دوست بودیم..یه دوستیه ساده...اصرار داشت ازدواج کنیم ولی من گفتم نه..چون دلناز اون کسی که من می خوام نیست..حالا شیرفهم شدی؟..

شروین زیر لب با عصبانیت گفت :غلط کرده دختره ی کثافت..اون با منم دوسته..همین دیشب با هم تلفنی حرف زدیم..2 روز پیش هم رفته بودیم کافی شاپ..نشونش میدم..تا حالا دختری پیدا نشده شروین رو دور بزنه..حالیش می کنم..هه..فکر کرده..

رادوین با پوزخند به شروین نگاه می کرد که به سمت در خروجی پارک می دوید..

***********************

رادوین در را باز کرد و وارد خونه شد..با خستگی ساک ورزشی رو پرت کرد گوشه ی سالن و روی صندلی نشست..

سرش را بین دستانش گرفت و کمی فشرد..با شنیدن صدای راشا سرش و بلند کرد..

راشا:سلام داداش بزرگــه..چه عجب تشریف فرما شدی..

رایان و راشا روی مبل تو سالن نشسته بودند..رادوین به طرفشان رفت و کنار انها نشست..

رادوین:شماها کی اومدین؟..

رایان:یه نیم ساعتی میشه..

راشا:امروز یه چندتا از شاگردام نیومده بودن منم همون تمرین های سری قبل رو باهاشون کار کردم..واسه ی همین کارم زود تموم شد..ولی..

رادوین:ولی چی؟..

راشا: با سایه قرار داشتم..رفتیم و یه گشتی زدیم..بعدش هم کامل بهم زدیم..

هر دو با تعجب نگاهش کردند..

راشا:چیه؟..مگه خلاف کردم؟..

رایان:اخه واسه چی بهم زدید؟..شما که تازه 2 هفته از دوستیتون می گذره..

راشا:بی خیال بابا..دختره یه چیزیش می شد..اوایل که باهاش دوست شدم فکر نمی کردم همچین دختری باشه..ولی امروز..

رادوین:ای بابا..خب تا تهشو بگو و خلاصمون کن دیگه..هی نصفه ولش می کنی..ولی امروز چی؟..

راشا:تو چرا جوش میاری؟..صبر کن دارم میگم دیگه..دیدم امروز یه چیزیش میشه..هی ناز و عشوه می اومد..چند بار به شونه م دست زد و دستمو گرفت..شصتم خبر دار شد که بلــــه..

"بهش گفتم :چته؟..

گفت :هیچی..فقط اینو بدون خیلی دوستت دارم..

منم که گوشم ازاین شر و ورا پر بود گفتم:اِِِ..چه خوب..دیگه چی؟!..

مثل اینکه پیش خودش یه چیزه دیگه برداشت کرد..چون یه راست رفت سر اصل مطلب و گفت :بریم خونه ی ما؟..

باور کنید چشمام شد قد دوتا توپ پینگ پونگ..بهش گفتم :خونتون مگه چه خبره؟..

گفت :هیچی..اتفاقا هیچ کس خونمون نیست..اینجوری راحت تریم.."


راشا با خنده ادامه داد :باورکنید تا الان هیچ کس ازاین پیشنهادای فوقه هیجانی بهم نداده بود..رسما برق از کله م پرید..

رایان یه دونه زد تو سرش و گفت :خریـت که نکـردی؟..راشا به خدا اگه..

در حالی که سرشو با کف دست می مالید گفت :ای بابا.. بذار بقیه شو بگم بعد زرتی بزن پسِ کله ادم..الان با این ضربه ای که تو زدی همه ش از تو سرم پرید..

رادوین با جدیت گفت:بس کنید..راشا ادامه شو بگو..

راشا:داداش بزرگه ی ما رو باش..انگار واسه ش قصه تعریف می کنم..میگه بقیه شو بگو..

رایا: راشا میگی یا یکی دیگه بزنم؟..اینبار همچین می زنم اسم خودتو هم فراموش کنیا..

راشا :باشه میگم..هیچی دیگه..رفتــــم خونشــــون و..

رایان:راشــــا..زنده ت نمی ذارم..پسره ی الوات ..رفتی خونشـــون؟..

راشا با خنده از جایش بلند شد و گفت :شوخی کردم..به ارواح خاک مامان و بابا..اینو میگم چون به قسمای من شک دارید ولی تو این یه مورد که شوخی نمی کنم..


رایان که کمی اروم شده بود به پشتی مبل تکیه داد..منتظر چشم به راشا دوخت..

راشا:همین که پیشنهادو داد زدم رو ترمز..از پشت سر صدای بوق ماشین ها بلند شد..سرسام اور بود.."زدم کنار و با عصبانیت سرش داد زدم :برو پایین سایه..دیگه نمی خوام برای یه لحظه هم بینمت..

گفت :واسه چی؟..

گفتم :این چه پیشنهادی بود که تو دادی؟..واقعا شرم نمی کنی؟..

گفت :مگه چیه؟..دوست پسر و دوست دختریم..این چیزا که بین همه ی دوستا از جنس مخالف هست..

دیگه داشتم منفجر می شدم..از ماشین پیاده شدم..رفتم در سمت اونو باز کردم و بازوشو کشیدم..اوردمش بیرون در ماشینو بستم..حرف اخرمو بهش زدم و سوار ماشین شدم و اومدم..

بهش گفتم :من از اوناش نیستم..دنبال دوستی با تو بودم نه سواستفاده..اون نوع دوستی که تو می خوای تو مرام من نیست..من می خواستم سالم باهات باشم نه اینکه.."

خلاصه اومدم خونه..ولی هنوزم تو شوک هستم..د اخه یه دختر چقدر می تونه بی شرم باشه؟..


رایان:همیشه پیش خودم می گفتم این ما پسرا هستیم که نگاه و بیان و حرکاتمون در مقابل جنس مخالف تنها از سر نیاز جنسی و..ولی خیلی وقت پیش فهمیدم نه..اینی که من دارم می بینم با اونی که توی ذهنم واسه خودش رشد کرده و منو به باورش رسونده خیلی فرق می کنه..

رادوین:شاید چند سال پیش که این رابطه ها خیلی کمتر بود شرم هم بین دخترا بیشتر بود ..اصلا به راحتی پا نمی دادن..گرچه ما اون موقع دنبالش نبودیم و هنوز سنی نداشتیم..ولی الان دختره خودش خیلی راحت شماره میده..اس میده..تقاضای دوستی می کنه و تهش هم..خونه خالی و تمام..

راشا :منم همینو میگم..اصلا من عین چوب خشک شدم وقتی این حرفو زد..توی این 2 هفته هیچ حرکتی نکردم که بخواد ازش همچین برداشتی رو بکنه..

رایان:مگه نمیگی سایه چند سالی رو خارج زندگی کرده ؟..خب لابد فرهنگ اونور اب روش تاثیر گذاشته ..

رادوین:من که میگم تا طرف نخواد به این راه کشیده نمیشه..حالا بعضی ها از رو ناچاری و به زور..ولی اینو که کسی مجبورش نکرده بود..

راشا:حق با رادوینه..سایه اگر اینکاره هم باشه باز میره دنبال کسی که خودش بهش پا بده نه همون اول دوستی پیشنهاد بده و طرفو بکشونه خونه و بعدش هم..

درضمن سایه الان 5 ساله از خارج اومده ایران..20 سالشه..اون موقع 15 سالش بود..نباید اونطور هم که تو میگی روش تاثیر گذاشته باشه..

با خنده ادامه داد :ظاهرا اینجا اب دیده شده و کار بلد..اطرافمون همچین ادمایی زیاده..

رو به رایان گفت:یکیش همین ژیلا که باهاش دوست بودی..یادته؟..

رایان با یاداوری ژیلا اخماشو کشید تو هم و گفت :اسمشو هم جلوی من نیار..دختره ی عوضی..انقدر جلوی من جانماز اب کشید و سر سنگین رفتار کرد که چند بار به فکر ازدواج باهاش افتادم..ولی تهش فهمیدم از اون مارمولکاییِ که..

راشا پرید وسط حرفش و گفت :افتاب پرست..

رایان:اره..درست عین افتاب پرست..تندتند رنگ عوض می کرد..در ظاهر جلوی من بهترین رفتار رو داشت..خانم و سنگین..ولی ..بعد تقش در اومد که بلــه..خانم قصدش چیزای دیگه بود..اینکه خودشو بندازه به من و اینجوری به یه نون و نوایی برسه..


رادوین مکث کرد و گفت:منم امروز با دلناز تموم کردم..

راشا:اِِِِ تو هم؟!..چطور؟!..چی شد؟!..

رادوین:هیچی..دلناز غیر از من با یه پسری به اسم شروین هم دوست بوده..حتی باهاش بیرون هم می رفته..امروز اتفاقی تو پارک دیدمش و همه چیز لو رفت..من که قبلش باهاش بهم زده بودم..با این کار دیگه عذاب وجدان هم ندارم..

رایان:چرا عذاب وجدان؟!..

رادوین:چه می دونم..اینکه می گفت دوستم داره و از این چرت و پرتا..من کوچکترین علاقه ای بهش نداشتم..اینجوری بهتر شد..

رایان:حالا اینجا نشستیم داریم پشت سرشون حرف می زنیم..خودمون هم همچین پاک و مثبت نیستیما..دزدی..دوستی با جنس مخالف..حالا نه سو استفاده ازشون ولی خب..تیغ زدن که تو یکی دو مورد بوده..

راشا:اره خب..ما هم جا نماز اب نمی کشیم داداش جان..خلافامونو قبول داریم..ولی وجدان هم حالیمونه..دزدی که واسه سرگرمی و هیجانش ادامه می دادیم..تهش دیدیم بهش عادت کردیم اینجوری شد..حتی بعد از مرگ بابا هم ادامه دادیم..فقط تا 2 ماه کشیدیم کنار..وگرنه باز شدیم همون سه تفنگداری که دست هرچی دزده از پشت بستن..تیغ زدن هم تو 2 مورد بود که فقط من و تو بودیم..دختره از اون خر پولا بود و تهش می خواست نارو بزنه ما زودتر این کارو کردیم..

رایان سرشو تکون داد و چیزی نگفت..

رادوین:ولی خودمون هم دلمون می خواست از دزدی بکشیم کنار..فقط به قول تو برامون عادت شده بود..لذتی نداشت..اون شب تا من گفتم دیگه ادامه ندیم هردوی شماها قبول کردید..

رایان:اره..من که خسته شده بودم..

راشا:منم زده شده بودم..

رادوین خندید و دستانش را از هم باز کرد..کش و قوسی به خودش داد و گفت :واااااای که ازادی عجب حالی میده..دیگه عمرا بخوام با دختری رفاقت کنم..از همین الان دوستی با جنس مخالف رو واسه خودم ممنوع می کنم..

رایان:من که بعد از ژیلا این تصمیم رو گرفتم تا الان که 2 ماه گذشته..

راشا:حالا که اینطور شد منم دیگه نیستم..یعنی فعلا تا اطلاع ثانوی نیستم..شاید بعدا باشم..

رادوین:خودت فهمیدی چی گفتی؟..

راشا:اره..مگه شماها نفهمیدید؟..خب اشکال نداره..همون خودم گرفتم چی گفتم مهمه..شما برید سر قول و قراراتون..البته فعلا منم هستم..

هر سه خندیدند..


*****************************

تارا:بچه ها حوصله م خفن سر رفته ..بریم یه چرخی این اطراف بزنیم؟..

ترلان:اره خیلی خوبه..یه بستنی هم می خوریم و بر می گردیم..پوسیدیم از بس تو خونه موندیم..

تارا:راست میگی..الان 2 روزه پوستم رنگ افتاب به خودش ندیده..نیگا نیگا..

اروم گونه ی خودش رو نوازش کرد و با ناز به تانیا نگاه کرد..

تانیا خندید و گفت :خیلی خب انقدر ادا و اصول از خودت در نیار..منم حوصله م سر رفته..پاشین حاضرشین..شام هم بیرون می خوریم..

تارا از جا پرید :ایول ایوله ایول..تانیا تاجه سره ایول..

تانیا و ترلان هم با خنده پشت سرش رفتند..

هر سه حاضر و اماده توی ماشین نشسته بودند..

تانیا:خب کجا بریم؟..

ترلان:شهربازی بهتره..هم روحیه مون عوض میشه..هم اینکه موقع شام میریم رستورانِ پارک پیتزا می خوریم..

تارا:اره منم موافقم..گازشو بگیر یه راست شهربازی..توقف موقف هم ممنوع..

تانیا با لبخند سرش را تکان داد و حرکت کرد..

کمی تو مسیر حرف زدند تا اینکه رسیدند..

تانیا:جمیعا پیاده شید که رسیدیم..

ترلان پیاده شد و گفت :همچین میگه جمیعا انگار ما چند نفریم..

تانیا :همین تو و تارا به اندازه ی صد نفر ادم سر و صدا دارید..

تارا در ماشین رو بست و با شیطنت گفت :نه دیگه ترلان رو با من حساب نکن..من خودم همون صد نفر رو حریفم..

تانیا بازویش را کشید :د راه بیفت زبون دراز..چه افتخاری هم می کنه..

**************

تارا:خب همین اول بسم الله بگم من امروز سوار چرخ و فلک میشم..همون بزرگه..ننه من غریبم بازی در نیاریدا..

تانیا:من که عمرا سوار شم..همون یه بار واسه هفتاد پشتم بس بود..

ترلان:منم نیستم..اون بار انقدر تو کابینش تکونمون دادی که من اموات خودم و اطرافیانمو درسته جلوی چشمم دیدم..هی بهت می گفتم تارا نکن..تکون نده..باز انگار نه انگار..

تانیا:ترلان درست میگه..عین ننو اون بالا تاب می خوردیم..من که گفتم الانه زنجیر و قفل و هر چی دم و دستگاه بهش وصله پاره بشه و یه راست شیرجه بزنیم پایین..


تارا:اوهوووووو..خیلی خب بابااااااااا..حالا خوبه همین اول کاری گفتم ننه من غریبم بازی در نیارید..خب نیاین..ترسوا..خودم تنهایی میرم..

ترلان:هه..اره برو..بدبخت بین راه چرخ و فلک وایمیسته تا باز مردم سوار شن..اون بالا تک و تنها می مونی تا حالت جا بیاد..

تارا نوک زبونشو اورد بیرون و گفت :می مونم تا کور شود چشم هر ان کس که نتواند دید ابجی..

تانیا:زبونتو بکن تو زشته..وا..

تارا:وا نداره خواهرِ من..والا..بیا و تماشا کن..


به طرف باجه رفت و بلیط تهیه کرد..تو هوا تکونش داد و از همونجا داد زد :ما رفتیم ابجیا..


تانیا و ترلان با لبخند کنار نرده ها ایستادند ..

تانیا: خداییش این چرخ و فلکه خیلی بزرگه ها..ازهمین پایین که نگاش می کنی احساس سرگیجه بهت دست میده..وای به حال کسایی که می خوان سوارش بشن..

ترلان:بعضیا جرات دارن..

تانیا با خنده گفت :اره..یکیش تارای خودمون..

ترلان:وقتی از جک و جونورا نمی ترسه..می خوای از چرخ و فلک بترسه؟..کلا همه چیزش عجیب غریبه..

*************

راشا تو کابین نشست و گفت :بچه ها جا هستا شما هم بیاین..بقیه کابینا پرن..

رایان:نه من که حسشو ندارم..با رادوین همین اطراف می چرخیم..تو عین بچه ها چِپیدی این تو که چی اخه؟..

راشا:مگه چرخ و فلک واسه بچه هاست؟..نه تو رو خدا تو یه نیگا به این چرخ و فلک بنداز..بچه ازهمون پایین نگاش کنه زهره ش اب میشه..حالا بخواد سوارش هم بشه؟..

رادوین:خیلی خب حالا که سوار شدی..برو حالشو ببر..

راشا چشمک زد و گفت :چشـــــم ..خان داداشِ عزیز..

رادوین:زهرمار و خان داداش..

راشا خندید و به صندلی کابین تکیه داد..رایان و رادوین هم از بین نرده ها رد شدند و اونطرف ایستادند..

**************

تارا رو به مسئول چرخ و فلک گفت :اقا یعنی این همه کابین یکیش خالی نیست من بشینم؟..

-- خانم این پایینی ها که همه پرن..اون بالا هم همینطور..شاید تک و توک توشون خالی باشه که بازم باید صبر کنی تا بچرخن برسن پایین..اگر می تونید صبر کنید که وایسید تا جای خالی پیدا بشه..بازم من احتمال نمیدم خالی باشه چون اخر هفته ست و پارک شلوغه..اگر هم می خواین یکی از کابینا تک نفره نشسته..می تونید برید اونجا..

تارا لباشو جمع کرد و با حسرت به چرخ و فلک نگاه کرد..

تارا:خیلی خب..سوار میشم..کابین چنده؟..

--همین که پایین مونده..کابین 3..


بلیط رو تحویل داد ..به طرف کابین رفت..کابین کاملا سر پوشیده نبود..اطرافش باز بود ولی پشتی صندلی ها بلند بودند و داخلش زیاد دیده نمی شد..درش هم مثل در کالسکه باز می شد..سمت چپ و راست کاملا فضاش باز بود ولی پشت و جلو بسته بود..


هر کاری می کرد نمی توانست درش را باز کند..انگار یکی از داخل قفلش را زده بود..

با مشت کوبید بهش و غرغر کنان گفت : د باز شو دیگه لعنتی..ای بابا..حالا بین این همه کابین تو رو گیر اوردم..تو هم باز نمیشی؟..اینم شانسه من دارم؟..د باز شو بهت میگــــــــــم..

مشت محکمی به در زد ..در محکم به طرفش باز شد..با ذوق پاشو گذاشت رو پله و پرید بالا..

همین که نشست چشمش به صندلی رو به رو افتاد..پسری جوان با چشمان متعجب به او خیره شده بود..

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد