فصل اول
رایان:راشا اون نور لامصب رو بنداز رو دستم نه تو چشمم..کورم کردی..
راشا سریع نور چراغ قوه را روی دست رایان انداخت ..خیلی ماهرانه سعی داشت در گاوصندوق را باز کند..
رادوین:زود باشید دیگه..گاوصندوق بانک مرکزی که نیست..د یالا..
توی درگاه اتاق ایستاده بود و از همانجا بیرون را می پایید..
رایان با حرص گفت :من بچه زرنگ گروهم یا تو رادوین؟!..د یه ذره صبر داشته باش برادرِ من..خم رنگ رزی که نیست..وقت می خواد..
راشا :اره راست میگه ..وقت می خواد..ولی رایان جان..داداشه من..اینطور که تو فس فس می کنی باید به فکر باز کردم قفل در زندان باشی نه گاوصندوق..
همان موقع صدای تیک در گاو صندوق مژده ی باز شدنش را داد..هر 3 از سر رضایت لبخند زدند..
از بیرون صدای پا شنیدند..
نگاهی سریع بینشان رد و بدل شد..خشکشان زده بود..تازه مغزشان به کار افتاد و حالا دنبال سوراخی می گشتند که درش مخفی شوند..وقتی ده ، بیست بار به هم برخورد کردند ..رادوین خزید زیر میز و بقیه هم به دنبالش ..
همزمان در اتاق باز شد..نور چراغ قوه فضا رو روشن کرد..صدای قدم هایی ارام توی اتاق پیچید..
راشا اهسته گفت :اوه اوه بچه ها این یارو مشکوکه..چراغ قوه دستشه..
رایان :خب باشه..کجاش مشکوکه؟!..
!رادوین:راشا راست میگه..می تونست لامپ رو روشن کنه ولی چرا چراغ قوه؟..
هر سه سکوت کردند..
راشا ابروش رو بالا انداخت و ارومتر گفت :یعنی این یارو هم از بچه های همکاره؟!..
رادوین سر تکان داد..
راشا:خب اینجوری که ما در گاوصندوق و باز کردیم اونم راحت پولا رو برمی داره می زنه به چاک که..
رایان زیر لب با حرص گفت:راشا دو دقیقه زر نزن بذار تمرکز کنم..
راشا :به من میگی زر نزن ایکیوسان؟..تو که..
رادوین: هردو تاتون زر نزنید ..د خفه شید دیــگه..
راشا خندید:چه زر تو زری شد..حالا چکار کنیم؟..
رایان لبخند مرموزی بر لب زد و پچ پچ کنان گفت:عمرا بذاریم کار نصفه و نیمه ی ما رو یکی دیگه تموم کنه..
هر دو نگاهش کردند و به نشانه ی تایید سرشان را تکان دادند..
راشا :با شمارش من از جاتون پا شید و ببینید طرف کیه..
رایان:اونوقت تو می خوای چکار کنی؟!..
راشا:منم قسم می خورم از پشت هواتونو داشته باشم..
رادوین :نیازی به قسم خوردن تو نیست..هر بار دیدم قسم می خوری پشتش چی میشه..همگی با هم بلند می شیم..اوکی؟..
رایان:موافقم ..اوکی..
راشا:چاره ی دیگه ای هم مگه هست؟!..
رادوین:خیلی خب..3..2..1..حالا..
هر 3 با یک جهش از زیر میز بیرون امدند ..
حدسشان درست بود..یک نفر تا نصفه کمرش را تو گاوصندوق کرده بود و پول ها را داخل کیسه می ریخت..
هر سه بالای سرش ایستادند..اون مرد هم بی خیال کارش را انجام می داد..
رادوین روی شانه ش زد ..مرد ترسید و هول شد ..سرش را بلند کرد که محکم به سقف گاوصندوق خورد..
رایان از پشت یقه ش را گرفت و کشید بیرون..سفت چسبیدش..
مرد که فکر می کرد این سه پسر جوان صاحب های شرکت هستند به التماس افتاد:اقا تو رو خدا ولم کنین..غلط کردم..دیگه دزدی نمی کنم..بذارید برم..
راشا:کجا؟!..به چه حقی پاتو گذاشتی تو شرکت؟!..اینجوری که داری از خودت پذیرایی می کنی رودل نکنی بیچاره؟..هرچی خوردی رو پس بده..منظورم اینه کیسه رو پس بده..یالا..
رادوین کیسه رو از دستش کشید..
رادوین :ولش کن بذار بره..
رایان:نه بذار یه گوشمالی حسابی بهش بدیم تا دیگه دست به دزدی نزنه..چنین عملی نابخشودنیه..
راشا:اره منم موافقم..گوشمالی کمشه..مشت و مال هم می خواد..
بعد هم دستاشو به هم مالید و قولنج گردنش رو شکست..
هر 3 برادر قد بلند بودند و هیکلی ورزیده داشتند..مرد که هیکل ریزی داشت مطمئن بود هیچ جوری نمی تواند از پسشان بر بیاد ..اب دهانش را با سر و صدا قورت داد و اینبار غلیظ تر التماس کرد..
--نه جون عزیزتون بذارید برم..غلط کردم..گوه خوردم..دیگه به روز سیاه هم بیافتم دزدی نمی کنم..قسم می خورم..
راشا تند گفت:بچه ها قسم خورد ولش نکنید..
رادوین:همه که مثل تو نیستن از اینور قسم بخورن و از اونور انگار نه انگار..
رایان:چکارش کنیم؟..بذاریم بره یا قبلش جفت دستاشو بشکنیم؟!..
فضا تاریک بود ..رنگ از رخ مرد پریده بود و هیچ کدام این را نفهمیدند..
با این حال رادوین دستور داد ولش کنند..
رایان کشان کشان مرد را به سمت در برد و راشا هم دنبالش رفت..در را باز کرد و رایان پرتش کرد بیرون..
راشا هم یه لگد به طرفش پراند که محکم خورد پشتش و به بعد هم با وحشت پا به فرار گذاشت..
راشا دستاش و زد به هم گفت :مرتیکه ی دزد..می خواست بزنه به شاه دزد..مادرزاده نشده..
رایان:خیلی خب کم موعظه کن..تا یکی دیگه سر و کله ش پیدا نشده باید بزنیم به چاک..
کیسه رو برداشتند و وقتی از برق افتادن گاوصندوق مطمئن شدند ماهرانه بدون هیچ سر و صدایی از شرکت خارج شدند..
ادامه دارد...2 38
2 40118
فصل اول
رایان:راشا اون نور لامصب رو بنداز رو دستم نه تو چشمم..کورم کردی..
راشا سریع نور چراغ قوه را روی دست رایان انداخت ..خیلی ماهرانه سعی داشت در گاوصندوق را باز کند..
رادوین:زود باشید دیگه..گاوصندوق بانک مرکزی که نیست..د یالا..
توی درگاه اتاق ایستاده بود و از همانجا بیرون را می پایید..
رایان با حرص گفت :من بچه زرنگ گروهم یا تو رادوین؟!..د یه ذره صبر داشته باش برادرِ من..خم رنگ رزی که نیست..وقت می خواد..
راشا :اره راست میگه ..وقت می خواد..ولی رایان جان..داداشه من..اینطور که تو فس فس می کنی باید به فکر باز کردم قفل در زندان باشی نه گاوصندوق..
همان موقع صدای تیک در گاو صندوق مژده ی باز شدنش را داد..هر 3 از سر رضایت لبخند زدند..
از بیرون صدای پا شنیدند..
نگاهی سریع بینشان رد و بدل شد..خشکشان زده بود..تازه مغزشان به کار افتاد و حالا دنبال سوراخی می گشتند که درش مخفی شوند..وقتی ده ، بیست بار به هم برخورد کردند ..رادوین خزید زیر میز و بقیه هم به دنبالش ..
همزمان در اتاق باز شد..نور چراغ قوه فضا رو روشن کرد..صدای قدم هایی ارام توی اتاق پیچید..
راشا اهسته گفت :اوه اوه بچه ها این یارو مشکوکه..چراغ قوه دستشه..
رایان :خب باشه..کجاش مشکوکه؟!..
!رادوین:راشا راست میگه..می تونست لامپ رو روشن کنه ولی چرا چراغ قوه؟..
هر سه سکوت کردند..
راشا ابروش رو بالا انداخت و ارومتر گفت :یعنی این یارو هم از بچه های همکاره؟!..
رادوین سر تکان داد..
راشا:خب اینجوری که ما در گاوصندوق و باز کردیم اونم راحت پولا رو برمی داره می زنه به چاک که..
رایان زیر لب با حرص گفت:راشا دو دقیقه زر نزن بذار تمرکز کنم..
راشا :به من میگی زر نزن ایکیوسان؟..تو که..
رادوین: هردو تاتون زر نزنید ..د خفه شید دیــگه..
راشا خندید:چه زر تو زری شد..حالا چکار کنیم؟..
رایان لبخند مرموزی بر لب زد و پچ پچ کنان گفت:عمرا بذاریم کار نصفه و نیمه ی ما رو یکی دیگه تموم کنه..
هر دو نگاهش کردند و به نشانه ی تایید سرشان را تکان دادند..
راشا :با شمارش من از جاتون پا شید و ببینید طرف کیه..
رایان:اونوقت تو می خوای چکار کنی؟!..
راشا:منم قسم می خورم از پشت هواتونو داشته باشم..
رادوین :نیازی به قسم خوردن تو نیست..هر بار دیدم قسم می خوری پشتش چی میشه..همگی با هم بلند می شیم..اوکی؟..
رایان:موافقم ..اوکی..
راشا:چاره ی دیگه ای هم مگه هست؟!..
رادوین:خیلی خب..3..2..1..حالا..
هر 3 با یک جهش از زیر میز بیرون امدند ..
حدسشان درست بود..یک نفر تا نصفه کمرش را تو گاوصندوق کرده بود و پول ها را داخل کیسه می ریخت..
هر سه بالای سرش ایستادند..اون مرد هم بی خیال کارش را انجام می داد..
رادوین روی شانه ش زد ..مرد ترسید و هول شد ..سرش را بلند کرد که محکم به سقف گاوصندوق خورد..
رایان از پشت یقه ش را گرفت و کشید بیرون..سفت چسبیدش..
مرد که فکر می کرد این سه پسر جوان صاحب های شرکت هستند به التماس افتاد:اقا تو رو خدا ولم کنین..غلط کردم..دیگه دزدی نمی کنم..بذارید برم..
راشا:کجا؟!..به چه حقی پاتو گذاشتی تو شرکت؟!..اینجوری که داری از خودت پذیرایی می کنی رودل نکنی بیچاره؟..هرچی خوردی رو پس بده..منظورم اینه کیسه رو پس بده..یالا..
رادوین کیسه رو از دستش کشید..
رادوین :ولش کن بذار بره..
رایان:نه بذار یه گوشمالی حسابی بهش بدیم تا دیگه دست به دزدی نزنه..چنین عملی نابخشودنیه..
راشا:اره منم موافقم..گوشمالی کمشه..مشت و مال هم می خواد..
بعد هم دستاشو به هم مالید و قولنج گردنش رو شکست..
هر 3 برادر قد بلند بودند و هیکلی ورزیده داشتند..مرد که هیکل ریزی داشت مطمئن بود هیچ جوری نمی تواند از پسشان بر بیاد ..اب دهانش را با سر و صدا قورت داد و اینبار غلیظ تر التماس کرد..
--نه جون عزیزتون بذارید برم..غلط کردم..گوه خوردم..دیگه به روز سیاه هم بیافتم دزدی نمی کنم..قسم می خورم..
راشا تند گفت:بچه ها قسم خورد ولش نکنید..
رادوین:همه که مثل تو نیستن از اینور قسم بخورن و از اونور انگار نه انگار..
رایان:چکارش کنیم؟..بذاریم بره یا قبلش جفت دستاشو بشکنیم؟!..
فضا تاریک بود ..رنگ از رخ مرد پریده بود و هیچ کدام این را نفهمیدند..
با این حال رادوین دستور داد ولش کنند..
رایان کشان کشان مرد را به سمت در برد و راشا هم دنبالش رفت..در را باز کرد و رایان پرتش کرد بیرون..
راشا هم یه لگد به طرفش پراند که محکم خورد پشتش و به بعد هم با وحشت پا به فرار گذاشت..
راشا دستاش و زد به هم گفت :مرتیکه ی دزد..می خواست بزنه به شاه دزد..مادرزاده نشده..
رایان:خیلی خب کم موعظه کن..تا یکی دیگه سر و کله ش پیدا نشده باید بزنیم به چاک..
کیسه رو برداشتند و وقتی از برق افتادن گاوصندوق مطمئن شدند ماهرانه بدون هیچ سر و صدایی از شرکت خارج شدند..
وارد خونه شدند..رایان با خستگی خودش و روی مبل پرت کرد..راشا هم درست کنارش افتاد..رادوین کیسه ی پول ها رو انداخت رو میز و خودش هم روی مبل نشست..
نگاهه هر سه مستقیم به طرف کیسه ی پر از پول بود..
راشا با ارنجش زد تو پهلوی رایان و گفت :رایان خدا وکیلی تو اون جمله رو از کجات گفتی؟..
رایان: کدوم جمله؟!..
راشا اداش و در اورد : یه گوشمالی حسابی بهش بدم تا دیگه دست به دزدی نزنه..چنین عملی نابخشودنیه..
رایان پوزخند زد :بیخی بابا اون لحظه یه جوی اومد منو گرفت و بعدشم اون چرتو پروندم..
رادوین نگاهی به هر دو انداخت و گفت :بچه ها یه سوال..بدجور درگیرشم..
راشا:بپرس داداش بزرگه..خودم جوابتو میـــدم..
رادوین:ما واسه چی میریم دزدی؟..
راشا یه کم نگاهش کرد و بعد هم دست به سینه تکیه داد به مبل..
با انگشت به رایان اشاره کرد و گفت :اهان..خب سخت بود از بعدی بپرس..
رادوین نگاهش و به طرف رایان کشید..
رایان یه کلام گفت :مرض داریم..
راشا:خب جواب صحیح نیست..شما صد امتیاز از دست دادید ..
رادوین نفسش رو فوت کرد و گفت :نه اتفاقا رایان راست میگه..ما مرض داریم ..
راشا:بابا جمع کنید این حرفا رو..چیه؟..بعد از یک سال تازه غولِ عذاب وجدان افتاده به جونتون؟!..
رادوین سرشو به نشانه ی مثبت تکان داد..رایان و راشا با تعجب نگاهش کردن..
!رادوین متفکرانه گفت :یادتونه اولین بار کی رفتیم دزدی؟..
راشا:اره من یادمه..دقیقا یک سال پیش رفته بودیم کافی شاپ ..رایان حرفو کشید به دزدی که از خونه ی دوستش شده..بعد هم بحث عین پیتزا کش اومد..تو هم گفتی خداییش دزدی هم هیجان خودشو داره ها..ما هم عین منگولا گفتیم اره والا..بعد تو هم نه گذاشتی برداشتی گفتی باید یه بار امتحانش کنیم..ما هم که همیشه عین کش تنبون دنبالت بودیم نمی تونستیم ولت کنیم شدیم شریک جرمت..
رادوین :کم چرت بگو..تو خودت پیشنهاد دادی و گفتی عاشق اینجور هیجاناتی..
راشا:خب منم خر مغزمو گاز گرفته بود..جفت پا لگد زدم به بخت و اقبالم..وگرنه من که داشتم گیتار تدریس می کردم..معلم هنر و موسیقی رو چه به دزدی و خلاف؟..
رایان :اره راست میگه..تو این فکر و انداختی تو سرمون..منم که تو کار خرید و فروش موبایل و لوازم جانبی بودم..
رادوین :خوبه پس همه چیزش افتاد گردنِ من..خب منم باشگاه بدنسازیمو داشتم..اینا که دلیل نمیشه..
راشا دستشو زد زیر چونه ش و گفت :خلاصه برادرای عزیز رفتیم تو گِل تا خرخره..حالا میشه خودمونو بکشیم بالا؟!..
رایان:چرا نشه؟!..دفعه ی اول که رفتیم گاوصندوق اون یارو سمساره رو خالی کردیم دیدیم هیجان نداشت تازه عذاب وجدان هم گرفتیم..بعد هم گفتیم بریم شرکتای توپو خالی کنیم..ولی تا به خودمون اومدیم دیدیم ای دل غافل..شدیم یه پا شاه دزد و خلاص..
رادوین :ولی ماهی رو هر وقت از اب بگیری تازه ست..
راشا:اره خب تازه ست ولی مگه می خوای این ماهی ِ خوش اقبال رو بگیری؟!..
!رادوین متفکرانه نگاهشون کرد و گوشه ی لبش رو گزید :بدم نمیاد..شماها چی؟..
رایان و راشا نگاهی به هم انداختند..
رایان:من که از خدامه برگردم سر کار قبلیم..ولی نمی دونم می تونیم از پسش بر بیایم یا نه..
راشا:حالا رادوین چی شده که یهو وجدان خفته ت رو زدی بیدار کردی؟..
رادوین:من بیدارش نکردم..خودش با یه تلنگر بیدار شد..
رایان:میشه بگی چطوری؟!..
رادوین:امشب که رفتیم دزدی..وقتی اون مرد اومد و خواست گاوصندوق رو خالی کنه دیدم ما دزدیم و اونم دزد..ولی جوری باهاش برخورد کردیم که انگارما ادم حسابی هستیم اون بیچاره سر دسته ی دزداست..خاری و خفتش رو که دیدم یه جوری شدم..گفتم خب منم از این یارو کم ندارم..منم دزدم..منم اومدم اینجا خلاف کنم..التماسها و حقارتشو که دیدم از خودم بدم اومد..برای همین گفتم ولش کنید..کاری رو که اون مرد می خواست انجام بده رو من و شما دوتا تمومش کردیم..هر چهار نفر دزد بودیم..ولی از یه قماش نبودیم..ما سه تا یه جورایی وجدان حالیمونه ولی اون مرد ..نمی دونم..ماها با اینکه مشکل مالی نداریم ولی خیر سرمون واسه تنوع گاهی میریم گاوصندوقا رو برق می ندازیم..شده عادت برامون..اسمش دزدیه نه سرگرمی..اتفاقات امشب یه تلنگر بهم زد که منم دزدم و چیزی ازاون مرد کم ندارم..درسته همیشه حساب شده عمل کردیم و هیچ پلیسی نتونسته مارو خفت کنه ولی اخرش که چی؟..شوخی شوخی افتادیم زندان چکار کنیم؟..
راشا:اونوقت همه ی اینا رو همین امشب فهمیدی؟!..
رادوین:همه ش رو نه..گفتم که..وجدانم نیمه بیدار بود که با تلنگرِ امشب کامل از خواب پرید..
رایان:پس بیدار نگهش دار که منم باهاتم..اگه همین امشب دست از این کار بکشیم من پایه ی همتونم..می کشم کنار..
رادوین :منم همینو می خوام..دیگه نباید ادامه بدیم..بچسبیم به کارای قبلمون..هیجان و سرگرمیش دیگه بهم حال نمیده..
هر دو به راشا نگاه کردند که ساکت بود و چیزی نمی گفت..
راشا:خب..چی بگم؟!..منم که نُخودیم این وسط و تابعه بقیه..شما می گین نیستید منم میگم ایول دارید به مولا منم نیستم..
رادوین دستش رو جلو اورد و گفت: قول؟..
رایان دستش و گذاشت روی دست رادوین و گفت :قول..
راشا هم دستشو گذاشت و محکم فشرد:منم قسم می خورم که..
رادوین و رایان بلند گفتند : اِِِِِِِِ..
راشا خندید:خیلی خب بابا شوخی کردم..منم قول..
رادوین :پس از امشب یه خط قرمز می کشید دور خلاف ملاف..اوکی؟!..
رایان:من که گفتم پایه م..
راشا:به شرط اینکه بچه مثبت نشیما..فقط دزدی رو بی خیال میشیم..
رادوین لبخند مرموزی زد و گفت :اون که بله..البته خلاف از نظر ما یه چیز دیگه ست ..
رایان خندید و گفت :رادوین راست میگه..اونی که تو بهش میگی خلاف دیگه خلاف نیست..باحال ترین سرگرمی ماست..من که عمرا اگه بی خیالش بشم..
هر سه خندیدند
تارا رو به تانیا که رانندگی می کرد گفت :حالا چه اصراریه بریم خونه ی عمه خانم؟..
تانیا با حرص دنده عوض کرد و جوابش را داد:من چه می دونم..زنگ زد گفت بیاید می خوام در مورد موضوع مهمی باهاتون صحبت کنم..
ترلان پوزخند زد :عمه خانم و موضوع مهم؟..از نظر عمه خانم تنها موضوعی که هم مهمه و هم باید حتما اجرا بشه شوهر کردنه ما سه تاست.. نمی دونم چی نصیبش میشه؟..ما نخوایم ازدواج کنیم کدوم بدبختی رو باید ببینیم؟..
تارا:اره واقعا..همینو بگو..اگر اینبار هم بخواد تو گوشمون از این حرفا بخونه من که نیستم..کلمه ی اول به دوم پا میشم میام بیرون..
ترلان :منم مثل تو..
تانیا:بسه دیگه..هی هیچی نمیگم باز ادامه بدینا..
تارا:خب همه که مثل تو نیستن خواهر من..اینکه یه شاهزاده ی سوار بر اسب سفید اَد بیاد بخوره به پست و اقبالش..
تانیا چپ چپ نگاش کرد ولی ترلان گفت :خب راست میگه دیگه..تو یکی رو زیر سر داری من و تارا چی بگیم؟..تازه من عمرا ازدواج بکنم اونم بدون اینکه به طرف علاقه ای داشته باشم..
تانیا:هه..علاقه رو بذار در کوزه ابشو سر بکش ابجی..عشق وعلاقه توی این دوره و زمونه پیدا نمیشه..هر کی هم بیاد جلو واسه پول ماست نه اینکه عاشق چشم و ابرومون بشه..
تارا:خداوکیلی اینو راست گفتی..هنوز اون پسره ی چلغوز رو یادم نرفته..بیشعور جلوی من سوسکه بیچاره رو لگد کرد..بعدش هم با افتخار میگه کشـتـمــش..آی دلم می خواست با بیلی..کلنگی..خلاصه با یه چیزه اساسی بزنم فرق سرش دیگه بلند نشه..عینهو همون سوسکه فلک زده له و لورده بشه..
ترلان خندید:خب بنده خدا چکار می کرد؟..نمی دونست که تو طرفدار حیوونا و چرنده ها و خزنده ها و حشراتی..
پشت چشم نازک کرد وگفت :به درک که نمی دونست..می خواست تحقیق کنه بعد بیاد بهم پیشنهاد بده..توی همون دیدار اول گند زد..مرتیکه ی قاتل..
تانیا خندید و گفت :چون زده سوسکه رو کشته بهش میگی قاتل؟..
تارا:پ نه پ ..فکر کردی با این کارش مدال طلای المپیک بهش تعلق می گیره؟..
ترلان:ولی منم سوسک ببینم با دمپایی به خدمتش می رسم..نمیذارم قسر در بره..
تارا با غیض داد زد :تو غلط می کنی..ببین من رو جک و جونورام حساسما..بهشون توهین کنی..
تانیا:خیلـــی خب..خودتو کنترل کن دختر..واسه سوسک هم ادم انقدر داد و قال راه میندازه؟..
تارا:چطور تو واسه روهان داد و قال راه میندازی چیزی نیست واسه من عیبه؟..والا سوسکا ارزششون از روهان هم بالاتره..
تانیا با شنیدن اسم روهان اخماشو کشید تو هم و گفت :دیگه تمومش کن تارا..موضوع من و روهان فرق می کنه..
ترلان:اتفاقا فرق نمی کنه..در هر حال به ما هم مربوطه..بالاخره تصمیمت چیه؟..
تانیا:فعلا هیچی..
نگه داشت..رو به روی خونه ی عمه خانم پارک کرده بود..
همگی پیاده شدند..
*******
عمه خانم زن تنهایی بود.. تنها یک برادر تنی و یک ناتنی داشت که برادر تنی او هم احسان پدر تانیا و ترلان و تارا بود..
پدرشان بر اثر سکته ی قلبی فوت شده بود..قبل از مرگش به صورت لفظی وصیت کرده بود که بعد از فوتش سرپرستی دخترها به عهده ی عمه خانم باشد..ولی عمه خانم زنی بود که توانایی نگهداری این سه دختر را نداشت..
از طرفی هم دخترها دوست نداشتند خونه ی پدریشان را ترک کنند و اینجا بمانند..به قول تارا ابشون تو یک جوی نمی رفت..عمه خانم اونور جوی این سه نفر هم اینور جوی..
عمه خانم هیچ فرزندی نداشت..ولی بسیار زن ثروتمندی بود..
مثل همیشه با غرور روی صندلی چرخدارش نشسته بود..پرستارش خانم سلیمی هم کنارش ایستاده بود..
دخترها به ترتیب کنار هم روی مبل نشستند و مسیر نگاهشون مستقیم به سمت عمه خانم بود..
عمه خانم :خب مطمئنم که نمی دونید واسه ی چی بهتون گفتم بیاید اینجا..درسته؟..
تارا زیر لب به طوری که اون نشنود گفت :مگه علم و غیب داریم؟..باز شروع شد..همیشه همینجوری استارتشو می زنه..بعد تا می تونه گاز میده..
تانیا زیر لب نا محسوس گفت :تارا ساکت..
عمه خانم لب باز کرد و با صدای پیر و شکسته اما پر غرور و محکمی گفت :من دیگه چیزی از عمرم باقی نمونده..دیشب خواب محمدعلی خان رو دیدم..اومد به خوابم و گفت ساکمو جمع کنم برم پیشش..این نشونه ی خوبیه واسه من..دیگه خسته شدم..این دنیا به من وفا نکرد ولی اون دنیا خیلی کارا می تونم بکنم..
تارا دوباره زیر لب گفت : با این سنش تازه فهمیده این دنیا بهش وفایی نکرده..ساعت خواب..حالا هم واسه اون دنیاش کیسه دوخته..
ترلان زیر پوستی خندید ولی تانیا دوباره تذکر داد..
تارا با عمه خانم خصومتی نداشت و همیشه احترامش را نگه می داشت..ولی دلش از این پر بود که عمه خانم تنهاست و این همه ثروت دارد ولی دست هیچ فقیر و بیچاره ای را در راه خیر نمی گیرد ..
تا به حال کسی ندیده بود عمه خانم دست به سوی خیر دراز کند..کلا اهل اینجور کارها نبود..زنی قُد و یک دنده..مستبد و مغرور بود و همیشه سه تا خواهر را مجبور به اطاعت از خود می کرد ..
تانیا احترام می گذاشت ولی بقیه تنها حرص می خوردند..در کل هیچ کدام راضی به انجام اموار عمه خانم نبودند..
عمه خانم:ازتون خواستم بیاید اینجا تا در مورد وصیت پدرتون باهاتون حرف بزنم..مسئله ی مهمیه..
هر سه با کنجکاوی نگاهش کردند..
عمه خانم :امروز وکیل خانوادگیمون اینجا بود..باهاش کار داشتم..بعد از اتمام کار یه چیزی گفت که ذهنم رو به خودش مشغول کرد..
تانیا:چی عمه خانم؟..به ما هم مربوط میشه؟..
سرش را تکون داد..با انگشت به هر سه اشاره کرد و گفت :اره..دقیقا به شما سه نفر مربوط میشه..
ترلان:خب بگید..چی شده؟..
عمه خانم :اقای شیبانی..همون وکیل خانوادگیمون..امروز بهم گفت که توی وصیت پدرتون یک مورد دیگه هم قید شده..ولی شما ازش بی خبرید..ازش پرسیدم که اون چیه و اینکه چرا انقدر دیر به ما اطلاع داده .. اون روز که وصیت خونده شد چیزی ازش به ما نگفت؟..در جواب سوالم گفت که این قسمت از وصیت نامه به خواسته ی خود کیهانی یعنی پدر شما مخفی می مونه تا اقای شیبانی کارهای مربوطه رو انجام بده..بعد از انجام کارهای این قسمت از وصیت نامه اون رو به اطلاع شماها برسونه..ولی خب امروز من رو در جریانش قرار داد..و این رو هم گفت که احتمالش هست امروز,فردا سراغ شماها هم بیاد..
تارا:حالا این قسمت سکرت مونده ی وصیت نامه ی پدر ما چی هست؟..
عمه خانم :یه ویلا..
هر سه نگاهی به هم انداختند و رو به عمه خانم گفتند :ویــــلا؟؟!!..
سرش را تکان داد و با جدیت گفت :اره..ویلا..تعجب نداره..
تانیا:اخه عمه خانم..یه ویلا مگه چی بوده که پدرمون نخواد به ما بگه؟..
عمه خانم:این ویلا با ویلاهای دیگه فرق می کنه..برای پدرتون یه ویلای معمولی نبود..خاطرات کودکی..نوجوانی وجوانی پدرتون توی اون ویلا سپری شده..ولی بعد از ازدواج از اونجا اومد..گاهی بهش سر می زد ولی کم کم کار و مشغله و زندگی باعث شد ویلا رو به فراموشی بسپره..با این حال وقتی خواست وصیت کنه اون رو یادش بود..
ترلان:اگر اینطوره که شما می گید..بازم چیز مهمی نبوده که پدر نخواد به ما بگه..
عمه خانم سکوت کوتاهی کرد وگفت :در ظاهر اینطوره..ولی من همه چیزو بهتون نگفتم..
با تعجب به او نگاه کردند که ادامه داد :ویلا تنها 3 دونگش به نام پدر شماست..سه دونگ دیگه ش به نام شخصی به اسم نیما بزرگوار ِ..
تانیا:نیما بزرگوار؟!..فامیلیش یادم نیست..ولی بابا چند بار اسمشو تو خونه به زبون اورده بود..فکر می کنم یکی از دوستان بابا باشه..
عمه خانم:درسته..دوست صمیمی پدرتون بود..از دوران کودکی این دوستی و رفاقت پابرجا مونده بود..اون هم الان فوت شده..6 ماهی میشه..یعنی درست3 ماه بعد از فوت پدرتون..
تارا:و رو حسابِ همین رفاقتِ چندین و چند ساله که ما هم ازش بی خبر بودیم ویلا رو نصف می کنند و سه دونگ,سه دونگ بین خودشون تقسیم می کنند..درسته؟..
عمه خانم:یه جورایی میشه گفت درسته..شما نیما بزرگوار رو دیده بودید؟..
ترلان:اره..البته فقط یکی دوبار..یه بارش تو رستوران بودیم که بابا دیدش وگل از گلش شکفت..یک بار هم تو پارک..البته ما سه تا تنها رفته بودیم اونجا..صبح زود بود و داشتیم ورزش می کردیم..
رو به تانیا و تارا گفت :یادتونه؟..
تانیا:اره یادمه..مرد متشخص و متینی به نظر می رسید..ولی باهاش رابطه ی خانوادگی نداشتیم..
عمه خانم:اره..می دونم..نیما بزرگوار اهل مهمونی رفتن و این حرفا نبود..ولی هر وقت می خواست پدرتون رو ببینه می رفت شرکتش..
تارا:چکاره بود؟..
عمه خانم:شغلش ازاد بود..یه فروشگاه لباس داشت..البته الان پسراش فروشگاه رو فروختن..
ترلان:پسر داشته؟..
عمه خانم تنها به تکان دادن سر اکتفا کرد و چیزی نگفت..
تانیا:ما باید منتظر باشیم تا اقای شیبانی بیاد سراغمون یا خودمون بریم پیشش؟..
عمه خانم مکث کوتاهی کرد:صبر کنید بهتره..داره کارهاشو انجام میده..چون بزرگوار هم فوت شده کارهای ارث و ورثه باید انجام بشه..به هر حال زمان می بره..خودش میاد پیشتون..
هر سه سکوت کردند..کنجکاو بودند ویلا را هر چه زودتر ببینند..
ولی به گفته ی عمه خانم باید صبر می کردند..
************
رادوین تو باشگاه بود..کارهاش رو انجام داد و قصد خارج شدن از انجا را داشت که موبایلش زنگ خورد..جواب داد..
رادوین:بله؟..
-سلام عشقم..
با شنیدن صدای دلناز نفسش را فوت کرد و گفت:سلام..
-خوبی عزیزم؟..کجایی؟..
با حرص در باشگاه را بست و قفلش کرد:خوبم..باشگام..دارم میرم خونه..
-می خوام ببینمت رادوین..
رادوین:واسه چی؟..
-واسه چی نداره..خب دلم برات تنگ شده..
پوزخند زد و گفت:دلت تنگ شده؟..خب بده یکی گشادش کنه..
-کاره خودته..دلم فقط تو رو می خواد..
گوشی رو با فاصله از گوشش نگه داشت و زیر لب اداشو در اورد:دلم فقط تو رو می خواد..هه..اره جون عمه ت..
-الو..الو..رادوین چرا جوابمو نمیدی؟..
گوشی رو به گوشش چسبوند و گفت:کجایی؟..
خندید:همون پارکِ همیشگی عزیزم....زیر همون الاچیقی که عاشقشم..
بی حوصله گفت :خیلی خب..تا نیم ساعت دیگه اونجام..
دلناز با ذوق جواب داد:وای عزیزم..خوشحال شدم..زود بیا..منتظرتم..
رادوین:بای..
-بای عشقم..
گوشی رو گذاشت تو جیبش و سوار ماشین شد..تمام راه به دلناز فکر می کرد..به اینکه چطور از سر خود بازش کند..
1سال پیش با هم اشنا شده بودند..دلناز خودش به رادوین زنگ زده و چند باری هم پیامک فرستاده بود..با این کار رادوین رو راغب به این رابطه می کرد..اوایل قصد هیچ کدام ازدواج نبود..تنها یک دوستی ساده..ولی بعد از مدتی دلناز حرف ازدواج را پیش کشید..رادوین مخالف بود..ولی دلناز سر ناسازگاری می گذاشت و می گفت عاشقش است..
دلناز دختری نبود که رادوین برای ازدواج او را در نظر داشته باشد..برای دوستی ساده خوب بود ولی ازدواج..نه..
روز به روز این موضوع بیشتر کش داده می شد و هر بار رادوین در پی برهم زدن این رابطه بود..
امروز باید تکلیفش را مشخص می کرد..راه این دو از هم جدا بود..نه رادوین قصد ازدواج داشت و نه دلناز دختر مورد نظرش بود..
ماشینش را کناری پارک کرد و پیاده شد..