وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

الهه ناز2-5

بنفشه ومنصور کنار هم نشسته بودند و صحبت میکردند ، ولی شش دانگ حواس منصور به من وبهرام بود. بعد بهرام کارت مطبش را به من داد وگفت : من منتظر شما و پدرتون هستم .می تونم تلفن شرکت یا منزلتون رو داشته باشم؟گفتم : بله و برایش نوشتماینها هیچکدام از چشم منصور دور نماند .احساس کردم سرخ شده وحالت عصبی دارد .انگار خواب مادر داشت تعبیر میشد .دنده ش نرم! تا اون باشه مرده پرستی نکنه ، زنده کش ومرده پرست که می گن حکایت منصوره بخدا! بهرام و بنفشه با هم به وسط مجلس رفتندمنصور گفت : بلند شو بیا اینجا بشینیک صندلی جلوتر آمدم و کنار منصور نشستمموضوع چیه؟چطور؟بهرام رو می گمنعبیر خواب مادرتونه دیگه. متخصص مغز واعصابه . از من خواست پدرم رو ببرم پیششدیگه چی ازت خواست؟یکی یکی جلو بریم بهتره .اول شما بفرمایین بنفشه خانم چی کارتون داشتن؟صحبت ما در حد آشنایی بود. نه اون خواستگاری کرد نه منصحبت ما کمی پیشرفته تر بودپس ازت خواستگاری کرد؟ای، همچین!تو چی گفتی؟گفتم توکل بر خدامادر سرش را جلو آورد و گفت: دیدی چه حس ششمی دارم ؟ دیدی چه خوابم تعبیر شد؟ بهرام همون کسیه که بدن منو لرزوندبعد با حرص زد پشت دستش وگفت: منصور! بجنبمنصور نگاهی طولانی به مادرش کرد و در افکارش غرق شد. بعد گفت : پس فرهان چی؟فرهان رو نمیخوام .بهتون گفتم که چرا. در ضمن گفته بودم بعد از سال گیتی به اولین خواستگارم جواب مثبت می دم.خلاصه شب رویایی و زیبایی بود.آنشب به منزل منصور رفتم و باز آخر شب آهنگ الهه ناز دیدگانم را پر از اشک کرد. یعنی واقعا این مرد از اینکه هر شب این آهنگ را بزند خسته نمی شد؟ یعنی این عشق آنقدر ریشه دار بود؟ گیتی! خوش بحالت! نفهمیدم چطور خوابم برد***********************دو سه روز بعد در شرکت با صدای زنگ تلفن گوشی را برداشتمروز بخیر، بفرمایینسلام خانم!سلاممی تونم با جناب مهندس متین صحبت کنم؟جناب رئیس جلسه دارن. امرتون؟به ایشون بفرمایین بنفشه مقتدر تماس گرفتبنفشه خانم شما هستین؟ من گیسو هستمآه شمایین گیسو خانم؟ حالتون چطورهالحمدالـله .خوبم .خانواده خوبند؟بله، سلام می رسونن.بهرام گفته بود در شرکت مهندس مشغولین ولی نشناختم ، ببخشیدخواهش میکنمخانم متین، پدرتون خوبن؟الحمدالـله ، ممنونمبهرام از شما خیلی تعریف می کنه .برادرم اصولا خیلی سخت پسند و ایراد گیره ..وقتی از شما تعریف کرد. ذوق کردیم .گفتیم مثل اینکه بالاخره دلش جایی گیر کرد. چه کسی بهتر از شما!نظر لطف ایشون و شماستجلسه کی تموم میشه؟یه ربع، نیمساعت دیگهپس من دوباره تماس می گیرمگوشی را که گذاشتم از انقلابی که در قلبم برپا شده بود، سرم را روی میز گذاشتم و بحال خود وامانده ام افسوس خوردم .بنفشه آن دختر مهربان و خونگرم وزیبا ، عاشق منصور شده بود .الناز کم بود او هم اضافه شد! خدایا! مشکل تنها سر خودم نیست ، نمی تونم کسی رو جای گیتی ببینم .حالا خودم به درک! فوقش زن بهرام می شم که از منصور هم خوشگل تره.تازه جوون تر هم هست .ازدواج هم نکردهچی شده گیسو؟ چرا سرت رو رو میز گذاشتیآه! جلسه تموم شد؟ ببخشین کمی سردرد گرفتممسکن بخورلازم نیستچه خبر؟مهندس شاهین تماس گرفتن وبنفشه خانمبنفشه خانم کیه دیگه؟یعنی شما ایشون رو نمی شناسین؟یادم نمیادپس بهتره بگم خواهر بهرام مقتدر، شاید یادتون بیادآه! چکار داشت؟کارش رو به من نگفت .با شما کار داشتاون شب از من کارت شرکت رو گرفت .فکر نمیکردم جدی باشهحالا که جدی شده .شما هم جدی بگیرینبرداشتهای اشتباه رو بذار کنار گیسو جانزنگ تلفن بلند شد. گوشی را برداشتمروز بخیر بفرمایینگیسو خانم! منم بنفشهآه شمایین؟ چه به موقع تماس گرفتین. همین الان جلسه تموم شد. گوشی خدمتتونجلوی دهنی گوشی را گرفتم وگفتم : بفرمایین داخل اتاق ، مهندسمنصور همان جا روی مبل نشست و گوشی را گرفت .می خواست بفهماند که حق با اوست و من بیمورد حساسم.سلام خانم ..... ممنونم.شما خوبید........... خانواده خوبند؟ .......... الحمدالـله، ممنون .سلام دارن خدمتتون......... لطف دارین ............ بله، ایشون دست راست ما تو این شرکت محسوب می شن ........ جدا؟ چه عالی! کی انشاءا....؟ حتما!انشاءا.... کنفرانس موفقی داشته باشین ......... چهارشنبه ساعت دو بعدازظهر ، دانشگاه تهران، بله حتما میام ........ محبت کردین .خوشحال شدم .سلام برسونین ......... خدا نگهدارگوشی را به من داد وگفت : بیچاره میخواست دعوتم کنخ .چهارشنبه کنفرانس داره ، ازم خواست برمبیچاره، آخی بمیرم الهی. پس چرا از من دعوت نکرد؟ دیدی برداشتم اشتباه نیست؟منصور زد زیر خنده و گفت : گیسو ولمون کن تو رو خدا. عشق فقط گیتی .زندگی فقط با گیسو. البته انشاءا... خواهیم دید .برو از خواهرت گله کن ، نه از منمن از کسی گله ندارم ، چون راهم رو انتخاب کردم و میخوام شما رو از دغدغه وخیال نجات بدم. دیگه هم بشما فکر نمی کنم .خیالتون راحت !منصور ناراحت شد نگاهش را به زمین دوخت و گفت: نو که اومد به بازار، کهنه میشه دل آزار؟ و بلند شدشانه هایم را بالا انداختم و گفت: اینطور فکر کنمنصور نگاه گله مندی به من کرد و به اتاقش رفت******************************در آن هفته خواهر وبرادر آذر مرتب می آمدند یا تلفن می کردند والتماس می کردند که از آذر بگذریم .حالا که به روز انتقام نزدیک می شدیم دلم به رحم آمده بود. خانم متین ومنصور که می گفتند فقط قصاصروز چهارشنبه منصور ساعت یک ونیم از اتاق بیرون آمد وگفت: گیسو جان من می رم دانشگاه ، کنفرانس بنفشه .امروز با اکبر برو خونه .می گم تو رو برسونهمن خودم می رم .اکبر راننده شرکته .راننده من که نیستراننده من که هست .اون از من حقوق می گیرهسکوت کردم حرف حساب جواب نداشتکاری نداری؟نه، خوش بگذرهخدانگهدارخداحافظوقتی منصور رفت ، چیزی تو قفسه سینه ام بال بال میزد، دلم میخواست به منصور می گفتم پس چرا این بار ازم نخواستی باهات بیام؟ چطور این بار بدون من رفتی ؟ پس حق دارم اونطور برداشت کنم .برو، برو دنبال سرنوشتت ! منم میشم زن برادر زنت وداغت می کنم.تو هم بهرام رو ببین وحرص بخور.فردای آن روز چون از دست منصور عصبانی بودم که چرا به من تعارف نکرد ، به شرکت نرفتم .من که تاخود بنفشه دعوتم نمی کرد، نمی رفتم .ولی منصور یک تعارف ظاهری می توانست بکند .پس حتما مزاحمش بودم .شب هم حتی به من تلفن نزذ .صبح، ساعت یک ربع به نه تلفن زنگ زد. ساعت نه تلفن بعدی ، ساعت نه وده دقیقه زنگ بعدی و پی درپی تا ساعت یازده هیچکدام را جواب ندادم .چون می دانستم منصور است. گفتم بذار اونم کمی بال بال بزنه ببینه چه مزه ای داره!بی حال وحوصله روی تخت افتاده بودم وفکر میکردم .ساعت دوازده صدای زنگ در بلند شد. کشان کشان رفتم گوشی اف اف را برداشتمبلهگیسو! باز کنخواب از سرم پرید .پشیمان که چرا گوشی اف اف را برداشتم .فکر نمی کردم منصور باشه .فکر کرده بودم شاید مامور سازمان آب یا برق باشد. یا کسی با واحدهای بالا کار دارد و زنگ مرا زده . دکمه اف اف را زدم و سریع موهایم را مرتب کردم .در را باز کردمسلامسلام خوبی؟این بستگی به حال جنابعالی دارهبیا توچی شده؟چرا نیومدی شرکت ؟ صددفعه تماس گرفتم، گوشی رو بر نداشتیحوصله نداشتممنصور ابرویی بالا انداخت و گفت: کدوم منشی به رییسش میگه حوصله نداشتم؟کدوم رییسی شرکت رو رها میکنه، می ره کنفرانس ؟ اون شرکت با اون رئیس ، باید چنین منشی ای داشته باشهخانم حاضر جواب ! من نیمساعت قبل از تعطیل شدن شرکت رفتم ، ولی شما از صبح نیومدیندیشب نخوابیدم .خوابم اومدچرا؟فکرها به مغزم حمله کرده بودن. حال، آینده ، ساعت هفت صبح تازه رهام کردنچه فکری؟هزار تا فکر! چقدر سوال می کنی منصور!امیدوارم از دست من ناراحت نشده باشی که رفتم کنفرانسنه، مهم نیست .شما راحت باشین .اتفاقا خیلی خوشحال شدم که اقلا یکی پیدا شد که باعث شد شما یه شب رو بدون زنگ زدن به من سرکنی، تازه زحمت اومدن و به من سرزدن رو هم از رو دوشت برداشتگیسو، باور کن مدام تو فکر تو بودم .ولی ساعت سه ونیم تازه کنفرانس شروع شد و تا پنج ونیم طول کشید .بعد ازم دعوت کرد بریم تئاتر .بعد هم رفتیم بیرون شام خوردیم. تا رسوندمش و اومدم خونه شد یازده ونیم . گفتم حتما خوابی ، مزاحم نشدمنخیر، تا هفت صبح بیدار بودمخب، معذرت میخوام . وبلند شد آمد کنارم نشستچرا عذرخواهی میکنی منصور؟ خلافی مرتکب نشدیچرا! منم بودم ناراحت میشدم.باور کن دیروز خیلی دلم میخواست تو رو هم با خودم می بردم ، اما چون بنفشه دعوتت نکرده بود نخواستم کوچیکت کنمجاهای دیگه کوچیکم کردی مشکلی نبود؟کجا،کوچیکت کردم ؟ هرجا بردمت دعوت داشتی عزیزمنخب بگذریم، خوش گذشت؟نه،کجا بدون تو خوش می گذره؟یعنی در جوار بنفشه چشم سبز سفید روی زیبا به شما خوش نگذشت؟تو که باور نمی کنی، پس چرا بیخود به خودم فشار بیارم. حالا بلند شو بریم خونه ماممنونم شما اینجایی،چه فرقی میکنه؟ ناهار هم یه چیزی با هم می خوریممثلا چه چیزی؟راستش با اینکه پاییزه ولی من میخواستم آب دوغ خیار بخورم چون جیگرم داشت آتیش می گرفت .گفتم یه چیز خنک بخورم، ولی به افتخار شما زرشک پلو با مرغ درست میکنم، خوبه؟آخ!گفتی گیسو ، بخدا دلم برای آب دوغ خیار لک زده ، به جون توتعارف که نمی کنیمن اگه با توتعارف داشتم که الان اینجا نبودم .بلند شو بریم با هم درست کنیممنصور داشت خیار خرد میکرد که نگاهش کردم وخندیدم .گفت: چرا می خندی؟ بهم نمیاد کمک کنم؟یاد حرف گیتی خدابیامرز افتادم که می گفت کاری کنم که کارهای ثریا خانم رو هم انجام بده و چه گل گفتمنصور چنان زد زیر خنده که دیدنی بود. بعد گفت : شما دوتا خواهر عجب وروجکهایی هستین بخدا .ولی چه کنیم دیگه ، زن ذلیلم و این کارها از افتخاراتمونه .بعد خنده از لبش محو شد و سری به افسوس تکان داد و گفت : چطور مثل گل پرپر شد! چه روزهایی با هم داشتیم ! خدا لعنتت کنه آذر!مقابل منصور نشستم وگفتم: منصور!بلهمیخوام یه چیزی بهت بگمبگوبیا از آذر بگذریمچکار کنیم؟ببخشیمش.زندان براش کافیهزده به سرت گیسو؟ معلوم هست چی میگی ؟ چی چی رو گذشت کنیم؟ یادت رفته گیتی چه مظلوم مرد؟ یادت رفته چه ارزوها داشت؟ یادت رفته برای اومدن بچه ش چطور روزشماری میکرد؟نه یادم نرفته .ولی گذشت شیرین تر از انتقامه .مطمئن باش اون تقاص اشتباهش رو پس می ده و تو در برابر گذشتت پاداش می گیریگاهی باورم نمیشه تو خواهر گیتی هستیشاید یک جورایی هووش باشم منصور! ولی مطمئن باش از تو بیشتر دوستش داشتم. دلرحمی هم نعمتیه که هرکسی از اون بهره مند نیستتو که خودت می گفتی بالای چوبه دار می بینمت .به حرفهای خواهر و برادرش توجه نکن. اونها همچین که رضایت رو بگیرن .می رن دیگه پیداشون نمیشه. حتی یه فاتحه هم برای گیتی نمی خونن.همون آذر، وقتی آزاد بشه ، انتقام مدتی رو که تو زندون گذرونده از من و تو می گیره .چه بسا این بار تو رو از من بگیره .نه، من رضایت نمی دم. دیه ش رو هم آماده کردم. هفته دیگه روزیه که به آرزوم می رسم و انتقامم رو از این خائن عوضی می گیرم .من ازش نمی گذرم.می دونی چرا؟ چون هم عشقم رو ازم گرفت و همه بچه م رو وهم باعث شد عشق تو به جونم بیفته گیسو! اگه اون اتفاق نیفتاده بود من الان گیتی کنارم بود و وجدانم راحت .ولی حالا هم عشق تو توی قلبمه، هم از گیتی بخاطر این عشق خجالت می کشم و نمی تونم اونو فراموش کنم .از اون طرف روز وشب غصه میخورم که چرا نمی تونم با تو دختر زیبا و خوب ازدواج کنم و چه راحت ایستادم خواستگارهات رو تماشا می کنم . اگه تو ازدواج کنی یعنی آذر تو رو هم ازم گرفته .پس چرا بگذرم !چرا؟او روحم رو کشته، می فهمی گیسو؟ منو تباه کرده .رح ومروت به بعضی آدم ها روا نیست و آذر جزو اون آدمهاست .اشتباه گیتی رو تکرار نکن .با اینحال اگه تو ازم بخوای .ازش می گذرم .اما نخواه گیسو .بذار دلم آروم بگیرهسکوت کردم .حق با منصور بود .ولی من دل رحم تر از این حرفها بودم وقتب دیدم منصور شدیدا در فکر است و خیار خرد می کند، گفتم: حالا چرا انقدر چاقو رو تکون می دادی؟ مردم از ترس، مرد!منصور لبخند زد و گفت : چه آب دوغ خیاری میشه گیسو!پر از انتقام و عشق وحسرت و.....هر دو زدیم زیر خنده .گفتم : بیا اینم گردو، کشمش ، خامه ، سبزی، بریز توش که پرملاط تر شه .*********************************روز مجازات آذر فرا رسید .آن روز اصلا دلم نمی خواست به زندان بروم .چه بدبخت بودم! بالاخره با منصور رفتیم .تو ماشین ، خیلی از منصور خواستم از آذر بگذریم ، ولی او هنوز مصمم بود ومرتب می گفت: از من نخواه گیسو! بذار انتقامم رو بگیرموقتی حلقه دار را دیدم حالت تهوع به دست من داد. یاد برادرم افتادم .زانوهایم سست شد.تمام بدنم می لرزید . انگار می خواستند مرا دار بزنند .منصور متوجه رنگ پریدگی من شد . شانه های مرا گرفت و مرا روی صندلی نشاند .خانواده آذر آمدند .چقدر گریه و زاری کردند، بماند .ولی منصور قلبش از سنگ شده بود .هرچه به من التماس می کردند، هیچ نمی گفتم و به منصور نگاه میکردم . با دو دستم بازوهایم را گرفته بودم و می لرزیدمدر باز شد و آذر را آوردند.چقدر لاغر شده بود .یک لحظه دلم بحالش سوخت .بلند شدم، دستهای منصور را گرفتم و به معنی بگذر فشردم و نگاهش کردم .دستم را فشرد و گفت: آروم باش گیسو! گیتی رو یادت بیار، آروم میگیری.ولی دستهای خودش هم می لرزید و یخ کرده بود. سربازی آذر را جلو آورد .دست بسته جلوی ما زانو زد. اشک ریخت والتماس کردمن اشتباه کردم ف غلط کردم ، تو رو خدا رحم کنین .من به اندازه کافی اسارت و عذاب وجدان کشیدم .تو رو خدا از من بگذرینمنصور با نفرت نگاهش را از آذر برگرفت .خم شدم، آذر را بلند کردم .منصور دستم گرفت و مرا بطرف خودش کشید وگفت: دستت رو به این جانی بی رحم نزن گیسو!باز برادر و خواهرش آمدند .صدای التماس و زاری اتاق را پر کرده بود. دلم ریش شد .طاقتش را نداشتم .هرچه کردم زجری که خواهر باردارم کشیده بود بیاد بیاورم و دلم را سنگ کنم نتوانستم .سرباز اذر را بطرف حلقه دار برد و حلقه را دور گردنش آویخت .دیگر نتوانستم تحمل کنم .به منصور گفتم :منصور خواهش میکنم بهش رحم کن. می دونم چه دردی تو سینه ته، ولی گذشت کن.جوونهمگه اون به ما رحم کرد؟ اگر گیتی ذره ای با این بدی کرده بود، شاید می بخشیدمش ، ولی گیتی آذر رو نوازش کرد. تو که نبودی ببینی گیسو!نبودی ببینی گیتی عزیزم چطور جون داد! چطور نگاهم کرد ! چطور به دستم بوسه زد وحلالیت خواست! نبودی ببینی دل کندن چقدر براش دشوار بود! اگه طاقت دیدنش رو نداری ، برو بیرون گیسو ! اگه اون موقع به خواهش گیتی گوش نکرده بودم، الان داشتم زندگیم رو میکردم و بچه داشتم .درسته که تو برام عزیزی ، ولی خواهشت رو نمی پذیرماز منصور فاصله گرفتم و بطرف در رفتم .طاقت دیدن جان دادن آذر را نداشتم .تا خواستم در را باز کنم ،صدای جیغ دلخراش خواهر وبرادر آذر بلندشد. برگشتم .آذر دست و پا میزد و منصور رویش را برگردانده بود. دیگر نتوانستم بایستم .به در تکیه زدم و دو زانو روی زمین نشستم و اشک ریختم .منصور آمد مرا بلند کرد و از اتاق بیرون برد .روی نیمکت نشستیم .مرا به سینه اش چسباند وگفت : منو ببخش گیسو جان. اگه انتقامم رو نمی گرفتم ، نمی تونستم آروم زندگی کنم .آخرین نگاه گیتی رو نمی تونم فراموش کنمبخانه برگشتیم .در بین راه کلمه ای با منصور حرف نزدم .آنقدر بی حوصله بودیم که حتی جواب سلام مادر را هم به زور دادیم .هرکدام به اتاقهای خودمان رفتیم .ناهار نخوردم، اصلا اشتها نداشتم .دست و پا زدن آذر لحظه ای از جلوی چشمانم دور نمی شد .منصور چند ضربه به در زد و وارد شد وگفت: گیسو بیا بریم ناهار بخوریمدر حالیکه دمر روی تخت دراز کشیده بودم سکوت کردم .کنارم نشست و گفت: گیسو انقدر عذابم نده ، بلند شو دیگه!برو منصور می خوام تنها باشمبا من قهر کردی که به حرفت نکردم ؟تو باعاث شدی که مرگ برادرم برام تداعی بشه. حتی صبر نکردی من از اتاق بیرون برمگیسو چرا حال منو درک نمی کنی؟ تو الان امید داری ازدواج کنی برای خودت زندگی تشکیل بدی .ولی من چی؟ زندگی رو از دست دادم و آینده ای مبهم در انتظارمه .بخدا یه مرده متحرک ناطقمبهت حق می دم .حالا برو منصور!تا نگی منو بخشیدی نمی رم.تو کاری نکردی ببخشمت.تازه قدر دانی هم باید بکنمپس چرا ناراحتی؟برای اینکه دلم به حال آذر میسوزه .برای اینکه به آذر رحم نکردی ، برای اینکه حالا فهمیدم گیتی رو بیشتر از من دوست داریوالـله اینطور نیست.فکر کردی من برای آذر ناراحت نیستم؟ اگه گذشت میکردم ، همین خود تو ، پس فردا نمی گفتی به آذر نظر داری؟ یه دلیلش همین بود.حالا بلند شو بریم ناهار بخوریممیل ندارم ، باور کن! نمی تونم، بعدا میخورمپس بگو از من ناراحت نیستی؟ناراحت نیستممنصور موهایم را نوازش کرد وگفت: همین دلرحمی تون منو دیوونه کرده . وبلند شد و رفت .خلاصه تا دو سه روز حال خوشی نداشتیم ولی کم کم قضیه برایمان عادی شداواخر هفته، یک روز که در شرکت مشغول بودم ، با کمال تعجب دیدم بنفشه وارد شرکت شد .نگاهی به همه کرد و تا مرا دید بطرفم آمد وگفت: سلام گیسو خانم!سلام بنفشه خانم! حال شما؟ممنونم خوبید؟مرسیمهندس هستن ؟قرار قلبی داشتم .جا خوردم ولی به روی خودم نیاوردمبله تو اتاقشون هستن .اجازه بدین بهشون اطلاع بدمبنفشه روی مبل نشست. به اتاق منصور رفتم وگفتم : مهمون دارینکیه؟همون که منتظرش هستین .گویا قرار قبلی داشتینآره، آره ، صبح تماس گرفت .گفت میاد .یادم رفت بگم ، گیسو جان!نگاه گله مندی بهش کردم .گفت : تو هم بیایی هافکر میکنم ایشون با الناز برای شما متفاوته وتعارفتون هم شاه عبدالعظیمیه و با عصبانیت نگاهم را از او برگرفتم و بیرون آمدم .لبخندی تصنعی به بنفشه زدم وگفتم : بفرمایین. منتظرتون هستنممنونم با اجازهاز شدت حرارت داشتم خاکستر می شدم. دیگه کارهات هم مخفیانه شده؟ حالا نشونت می دم! اینه عشق به گیتی وگیسو! ای که ایشاءا... دور قلب پاره پاره ت رو گل بگیرننیمساعت بعد منصور از اتاقش بیرون آمد و به من گفت : پس چرا نمیای گیسو؟من برای چی باید بیام؟چون من میخوامشما اگه دوست داشتین یه ساعت قبل به بنده اطلاع می دادین .دیگه شماره مستقیم اتاقتون رو هم که تقدیمشون کردین!گیسو، خواهش میکنم! بخدا گفت روم نمیشه هی به گیسو خانم بگم با منصور کار دارم و شماره مستقیم اتاقم رو خواست. این ولم نمی کنه، من چیکار کنم؟شما صاحب اختیارین .هر کاری دوست دارین بکنین .منم هرکاری دوست دارم میکنم ، یعنی نمیاممنصور عصبانی رفت .نیمساعت بعد ، وقتی صدای خداحافظی را از درون اتاق شنیدم ، سریع به اتاق فرهان رفتم تا حرصش را در بیاورم .در اتاق فرهان را هم بستم تا منصور آتش بگیرد .فرهان که جا خورده بود گفت: به به! چه عجب! افتخار دادین ، خانم رادمنش !اختیار دارین ، اومدم نامه ها رو واسه تایپ ببرمبفرمایین بشینینممنونم . ونشستمخب، خسته نباشینممنونم ، شما هم خسته نباشینگویا مهندس مهمون دارن؟بلهالبته مهمون ایشون به پای مهمون بنده نمی رسهلبخند زدم و تشکر کردم .راستش مدتهاست که میخوام......بله بفرمایین . منصور در را باز کرد و وارد شد.آه، شمایین مهندس؟خسته نباشی پرویز جان!متشکرمنگاهی به من کرد وگفت : گیسو جان کارت تمام شد، بیا اتاق منباشه، فعلا دارم با مهندس صحبت میکنم .اشکالی نداره که؟منصور نگاه معنی داری به من کرد وگفت : نخیر ، ابدا ! راحت باشین . و رفت و در را باز گذاشتمی فرمودینراستش مدتهاست می خواستم در مورد خواستگاری با شما صحبت کنم .اگر اجازه بدین خدمت برسم.خواهش میکنم .ولی الان مدتیه زیاد روحیه م خوب نیست . مجازات آذر تاثیر بدی روم گذاشته .بهم وقت بدینشما که باید خوشحال باشینطبع حساس بدیش همینه .حتی برای دشمن هم دلسوزهخودتون رو ناراحت نکنین .اون حقش بود.گیتی خانم برای خاک حیف بودبله، حق با شماستباشه ، من باز هم صبر میکنمالبته فکر نکنین من قول صد درصد به شما دادم مهندس، امکان داره جوابم هم منفی باشهاز این شوخیها با قلب ضعیف من نکنین گیسو خان!می دونین مهندس؟ من شخصیت و ظاهر شما رو می پسندم .اما یه چیزی این وسط مانع ازدواج ماست ، و اون اینه که شما عاشق خواهرم بودین و من نمی تونم با کسی ازدواج کنم که منو بجای اون می بینه .یعنی شما هر چی به من محبت کنین ، من فکر میکنم این محبت رو به گیتی می کنین . من دلم میخواد خانم خونه خودم باشم .دلم میخواد چراغ دل همسرم باشم . نه یاد آور خاطرات یه عشق دیگهاین چه فکریه شما می کنین خانم؟ مگه من میخوام خودم و شما رو گول بزنم .من به خود شما علاقمندمشاید فکر اشتباهیه . ولی در هر صورت مانع ازدواج ماستای بابا گیسو خانم! بعد از دو سال تازه می گین نه؟شما که خواستگاری رسمی نکرده بودین مهندس! من هم قولی به شما نداده بودمای باباحالا صد در صد هم نه نمی گم ولی فعلا قصد ازدواج ندارم مهندس!باشه، جز صبر چاره ای ندارم. انشاءا... که نظرتون عوض میشهباور کنین ازدواج با شما افتخار منه . ولی اون مسئله که گفتم ناراحتم میکنهاون مسئله بیشتر یه بهونه س گیسو خانم! گاهی یه فکرهایی می کنم . بعد بخودم تشر میزنم ......چه فکرهایی؟نمی دونم چرا احساس میکنم مهندس به شما علاقه داره. می ترسم باز من بازنده باشم.هیچ چیز تو این دنیا بعید نیست ، اما منصور هم مثل شما، تازه بدتر، اونکه دیوونه گیتی بوده .خب دیگه برم تا اخراج نشدملبخند تلخی زد و گفت: ایشون منو بیرون می کنه، شما رو هرگز!مهندس به شما خیلی علاقه دارهمنم همینطوربا اجازه .راستی نامه ها رو بدین تایپ کنمبفرمایینممنون .فعلا با اجازه .کنار در که رسیدم گفتم : به قسمت معتقدین مهندس؟البته!پس انقدر فکر نکنین .توکل بر خدا! شاید هم ما قسمت هم باشیمامیدوارم!آرزومهبا لبخند از اتاقش بیرون آمدن و به اتاق منصور رفتم .با اخم وتخم گفتم: خسته نباشینممنون، والـله مذاکرات سیاسی بین المللی کمتر از این مذاکره شما وقت میبرههنوز به اندازه مذاکره شما و بنفشه خانم نشده .بیست دقیقه کمتر بودهبشینممنون .خب امرتون؟مگه نگفتم تو هم بیا .چرا نیومدی؟تعارف جدی رو از تعارف الکی خوب تشخیص می دم در ضمن دوست ندارم مزاحم کسی باشمیعنی من تعارف الکی کردم؟بلهچطور ثابت می کنی؟صبح به من نگفتین با بنفشه قرار دارینبخدا فراموش کردم گیسو! به جان خودت که خیلی برام عزیزیقسم نخورین ، چون دیگه برام مهم نیستیعنی چی؟بعدا می فهمینبا اعصاب من بازی نکن گیسوکاری ندارین؟فرهان چی بهت می گفت؟بنفشه چی می گفت؟گیسو!چیزی که عوض داره گله ندارهبنفشه دختر اجتماعی وراحتیه ولی پررو نیست .هنوز ازم خواستگاری نکرده خیالت راحت .تازه اگرم پیشنهادی بده جوابش منفیهبنفشه دختر خوبیه منصور، روش بیشتر فکر کن .با الناز فرق می کنهخیلی ممنون.باشه، روش فکر میکنم .منتظر اجازه جنابعالی بودمبله که باید اجازه بگیری .من اجازه نمی دم هر کسی جای گیتی رو بگیره . ولی بنفشه اجازه داره .جدی میگم بخدااگه یادت باشه بهت گفتم اگه تصمیم به ازدواج بگیرم اول توییولی دیگه اگه خواستگاری هم بکنی، جوابت منفیه منصور!حالت چهره منصور فرق کرد و گفت: اینو از ته قلبت می گی گیسو؟نه، قلبم که هنوز با شماست ، ولی عقلم اینطور حکم می کنه. اتفاقا الان با فرهان بحث سر همین بود .گفتم با دو نفر ازدواج نمی کنم .یکی شما، یکی اونتو بیخود می کنی! من فقط منتظرم گیتی به خوابم بیاد و بهم اجازه بده .بعد از اون لحظه ای درنگ نمی کنمتا من بله نگم که نمیشه .اون موقع بنده می گم نهمی گی آرهامتحان کنینچیه؟بهرام رو دیدی دیگه کسی رو قبول نداری؟آره، بهرام برام مناسب ترهمنصور عصبانی از صندلی اش بلند شد بطرف پنجره رفت .دستهایش را توی جیب شلوارش کرد.حرفی برای گفتن نداشت .خانم حکیمی ابتدا چند ضربه به در زد بعد در را باز کرد وگفت : گیسو جان، تلفن!کیه خانم حکیمی؟آقای مقتدرممنونممنصور نگاه عجیبی به من کرد، بعد به خانم حکیمی گفت: لطفا وصل کنین به اتاق من ، همین جا صحبت می کننچشم،آقای مهندس!
بیا صحبت کن .وگوشی را به من داد وروی آیفون زد تا خودش هم صدای بهرام را بشنودبلهسلام گیسو خانم!سلام دکتر مقتدر! حالتون چطوره؟ممنونم .خوبم. شما خوبین ؟ مهندس، خانم متین ، پدرتون چطورن؟الحمدالـله ، همه سلام دارن خدمتتون .جویای حال شما از بنفشه خانم هستمممنونم .گویا بنفشه صبح پیش شما بودهبله، یه ساعت پیش تشریف بردنخدا نکنه بنفشه از چیزی خوشش بیاد، تا به دستش نیاره ول کن نیست ، البته دختر مغروریه و اولین باره که می بینم از مردی خوشش اومده .جدا مهندس مایه افتخار ما هستنبله، مهندس افتخار همه هستنچه خبر خانم؟سلامتی. مشغولیم دکتر! روزگار رو می گذرونیممنتظر بودم پدر رو بیارین مطبراستش فرصت نکردم برم شیراز .در اولین فرصت این کار رو می کنمخوشحال می شم .بی صبرانه منتظرتون هستمبا ترس نگاهی به منصور کردم و گفتم : لطف دارینگیسو خانم امروز بعد ازظهر افتخار می دین با هم بریم بیرون؟از جذبه منصور فهمیدم که باید بگویم نه .تازه فهمیدم تمام تصمیماتی که گرفته بودم، کشک بودراستش جناب دکتر ، بعد از هر جایی دعوتم .باشه یه وقت دیگه . اشکالی نداره؟نخیر خانم، چه اشکالی داره؟ می خواین بذاریم برای فردا؟فردا هم معذوریت دارم دکترپس فردا چطور؟منصور از حرص لبش را می گزید.دیگر نتوانستم بهانه ای بتراشم .گفتم : بله، پس فردا خوبه و از نگاه منصور قلبم فرو ریختپس ،پس فردا ساعت پنج بعد از ظهر میام در منزلتون با هم بریم بیرونهر طور میل شماست؟آدرس منزل رو می دین؟بله، یادداشت بفرمایین......گوشی را که گذاشتم ، منصور رفت پشت میزش نشست و سکوت کرد. دست پیش گرفتم وگفتم: اصلا ازتون توقع نداشتم .مگه من مکالمات شما را گوش می کنم؟می خوام تنها باشم گیسو!با اینکه باز هم توقع نداشتم .اما سکوت کردم واز اتاق بیرون آمدم. آنقدر عصبانی بودم که سریع کیفم را برداشتم و از خانم کاظمی و بقیه خداحافظی کردم و به خانه رفتم .آن روز وآن شب منصور نه تماس گرفت و نه به من سر زد .تصمیم گرفتم صبح به شرکت نرم .ساعت نه ونیم با صدای زنگ تلفن گوشی را برداشتمبله بفرمایینسلامسلامپس چرا نیومدی شرکت؟خواستم تنها باشین ، خودتون خواستینببین گیسو اختلاف ما ربطی به شرکت نداره .خیلی سریع بلند شو بیا سر کارت .خداحافظو گوشی را گذاشت . بی ادب وبی نزاکت! سریع شماره مستقیم منصور را گرفتمبلهببین منصور، من دیگه شرکت نمیام .فکر منشی جدید باش .من دارم می رم شیراز . خدانگهداربلند شدم چمدانی از داخل کمد بیرون آوردم تا خالی ببرم و وسایل پدر را داخل آن بگذارم و بیاورم .لباس پوشیدم به سرم زد به دکتر مقتدر زنگ بزنم و بگویم نمی توانم فردا بیایم ولی خجالت کشیدم .هر طور بود باید تا فردا ظهر بر می گشتم .برای همین تصمیم گرفتم بلیط برگشت را برای همین امشب بگیرم. داشتم کفشهایم را پایم می کردم که زنگ آپارتمان زده شد .در را باز کردم و با تعجب چشمم به منصور افتاد.مانده بودم چطور به این سرعت آمده.سلامسلامکجا؟زادگاهممگه میخوای بری بمونی که چمدون می بری؟آره، از تهران خسته شدممگه با بهرام قرارنداری؟قرار رو به هم می زنم .بفرمایین توآمد داخل، در را بست وگفت : خوشت میاد منو از کار بیکار کنی؟ نمی گی شاید تصادف کنم؟مگه مرض دارم؟ شما کار خودت رو بکن .منم کار خودم را می کنم .من به شما چیکار دارم؟منو به خودت وابسته کردی ، دیوونه م کردی، بعد میگی من به شما چکار دارم؟وابستگی رو کم کن منصور! ما برای هم ساخته نشدیممی خوای بری شیراز چیکار؟می خوام بمر پیش بابام.از تهران خیری ندیدمگیسو، اذیت نکنمگه خودت نگفتی میخوای تنها باشیمن یه غلطی کردم ، حسودیم شد .ببخشینمنصور داره دیرم میشه بخدا .ممنونم که اومدی ، ولی باید برم .زود میامکمی خیره در چشمهایم تگریست و با معصومیت خاصی گفت: نرو گیسو! خواهش میکنم خب با بهرام برو بیرون .من دندون رو جیگر می ذارم . به تو اطمینان دارمموضوع بهرام نیست منصور.میخوام وابستگیها رو کم می کنم .تو به زندگی خودت برس. منم به زندگی خودم می رسمزندگی من تویی؟زندگی منم تویی منصور، ولی همه قلبهای عاشق با هم جفت نمی شن .من می خواستم تو نخواستی، ولی حالا منم نمیخوام .می دونی من بدترین دردها و داغها رو تحمل کردم ، تو هم همینطور .پس تحمل این خیلی ساده س .دلیل نمیشه اگه همدیگر رو دوست داریم حتما با هم ازدواج کنیم .با هم دوستیم، نزدیکیم، همین کافیه .وقتی هم ازدواج کنیم ، بازم با هم می ریم میاییمصورتم را از مقابل صورت منصور گرفتم .اشک در چشمهایش حلقه زده بود.دلم به حالش سوخت. گفتم: خیلی خب، گریه نکن.شب بر میگردم آقای ساده بی خطپس این چمدون چیه؟برش دار ببین چیه؟منصور چمدان را از روی زمین بلند کرد و با تعجب گفت: اینکه خالیهچمدون خالی می برم، پر میارم .می رم بابا رو بیارممنو دو ساعته سر کار گذاشتی گیسو؟ خدا بگم چیکارت کنه! بخدا نصف عمر شدمتا تو باشی و دیگه یه جمله نگی وگوشی رو قطع کنی ، آقای رییس!منصور لبخند زد و لبخندش به خنده و بعد به قهقهه تبدیل شد .خودمم خنده ام گرفت .گفت: یعنی بابات رو میخوای بذاری تو چمدون؟آره، حالا اجازه می فرمایین برم؟منم میامدیگه چی؟مگه نمی گی شب برمیگردی ؟خب آره .اگه بلیط گیرم بیادگیر میاد .بریممنصور! جواب بابام رو چی بدم اگه سراغ گیتی رو بگیره؟خب بگو گیتی هستی؟وقتی اومد تهران، بگم گیسو کجاست؟خب بگو گیسو هستی ، منو آوردی کمکت کنم . گیتی هم خونه س .باید فیلم بازی کنیم دیگهدوباره شروع شد ! نترس! بزن بریم ، آقای از شرکت فراریشرکت یا شیراز؟شرکتی در شیراز بنام آسایشگاه سالمندانخب، پس بذار به مادر زنگ بزنممی ریم بلیط می گیریم. بعد می ریم پیش مادر جون .احتمالا پرواز بعدازظهرهشاید مجبور شیم شب اونجا بمونیم ها!خب بمونیم. ولی من تا فردا ظهر باید اینجا باشم. سنگ از آسمون بباره میام ، چون با آقای دکتر قرار دارمبا دکتر قرار داشته باشی بهتر از اینه که ما رو رها کنی بری شیرازهر دو زدیم زیر خنده .در را قفل کردم ، بسم اللهی گفتم و راهی شدیم. برای ساعت دو بعدازظهر بلیط رفت گرفتیم و برای دوازده شب بلیط برگشت رزرو کردیم .****************************به شیراز که رسیدیم مستقیما به آسایشگاه رفتیم. پدر از دیدن ما بی نهایت خوشحال شد وسراغ گیتی را گرفت.گفتیم مادرجون حالش خوب نیست پیش او مانده. بعد از تصفیه حساب از آسایشگاه بیرون آمدیم .پرد چنان ذوق زده شده بود که از بیان آن قاصرمساعت شش بعدازظهر به هتل رفتیم واستراحت کردیم ، بعد شام را در همانجا صرف کردیم .ساعت یازده به فرودگاه آمدیم وآماده پرواز شدیم و به تهران برگشتیم. اول منصور را رساندیم بعد من و پدر به منزل خودمان آمدیماتاق گیتی را برای پدر آماده کرده بودم .آنقدر خسته بودیم که نفهمیدیم چه طور خوابمان برد. صبح صبحانه پدر را دادم و به شرکت رفتم. طبق قرار قبلی که با منصور گذاشته بودم ساعت ده ونیم یازده، باید رل گیتی را بازی می کردم و به دیدن پدر می رفتیم .در اتاق منصور لباسم را عوض کردم و با منصور به منزل خودمان رفتیم .پدر باور کرد که من گیتی هستم واز این بابت خیالم راحت شد .نزدیک ظهر به شرکت برگشتیم و ساعت دوف دوباره تغییرلباس دادم و بعنوان گیسو به منزل برگشتم. پدر گفت: منصور و گیتی صبح اومدن اینجا. منصور می گفت گیتی تحمل نداشت تا عصر صبر کنه .گیتی چه لاغر شدهآره بابا، تازه صبح که با من تماس گرفت باهام دعوا کرد که چرا دیشب بیدارش نکردیم. لاغریش هم بخاطر غصه س. غصه بچه شو میخورهمی دونم .نصیحتش کردم .قسمت این بوده ، مثل اینکه از روز ازل ، رو پیشانی خانواده ما داغ دیدن نوشته شدهناهار که نخوردین بابا؟نه بابا، چیزی نبود بخورم .نه نون داری ، نه تخم مرغعوضش چلوکباب داریم. امروز ناهار مهمون رستورانیمبیار که دلم ضعف رفت .اونجا راس ساعت دوازده ناهار می خوردیمچرا گیتی نموند؟خیلی اصرار کردم .گفت خانم متین مریضه ، برم بهترهبعد از ناهار وقتی پدر خواست برود استراحت کند، گفتم : بابا ، امروز ساعت پنج آقای دکتر مقتدر، یکی از دوستان منصور، میاد اینجا .متخصص مغز واعصابه.خیلی اصرار داره شما رو ببینه .خلاصه باهاش راحت باشین . بعدش هم قراره من باهاش برم مطبش رو ببینم .اشکالی نداره که؟نه باباجون چه اشکالی داره ؟ برو دخترم راحت باش. آدم مطمئنیه دیگه؟بله منصور اونو خوب می شناسه .دوست خونوادگی هستیمازدواج کرده؟نهپس منو کرده تله و میخواد صیدت کنه؟جا خوردم .لبخند زدم وگفتم: بابا کسی هست که منو نخواد؟نه قربونت برم .فقط امیدوارم قسمت تو هم یکی مثل منصور باشهلبخندی تحویل پدر دادم .به اتاقش رفت تا استراحت کند .با خودم گفتم: شاید هم خود منصور باشه خدا رو چی دیدی بابا!ساعت پنج ونیم بهرام با ماشین شیکش جلوی منزل ایستاد.به پدر خبر دادم تا آماده باشد. در آپارتمان را باز کردم .بهرام با سبد گل بزرگ و بسته کادویی وارد منزل شدچرا زحمت کشیدین دکتر ؟ خیلی خوش آمدین.پدر هم با بهرام سلام واحوالپرسی کرد ودست دادوقتی نشستیم پدر گفت: خیلی خوش اومدین دکتر. ذکر خیرتون رو زیاد شنیدمممنونم جناب رادمنش .منم همچنین.گیسو خانم رو که دیدم متوجه شخصیت خانوادگی ایشون شدماختیار دارین بزرگواری از شماستبعد از پذیرایی، بهرام گفت: خب جناب رادمنش، خوشحال میش م بعنوان یه پزشک، مشاور شما باشمافتخار منه پسرم. و پدر شروع کرد به شرح بیماری اشگیسو خانم ممکنه داروهای پدر رو بینمبله البته و اوردم .نگاهی به آنها کرد وگفت:من فقط یکی از این قرصها را پیشنهاد میکنم .بقیه رو استفاده نکنین.بجای اینها دو نوع قرص دیگه می نویسم ، اونا رو مصرف کنین. در کنار استراحت ، تفریح رو هم توصیه میکنم.الحمدالـله مشکل خاصی ندارینممنونم پسرم.گیسو جان! دفتر منو بیار دکتر برام داروها رو بنویسنچشم بابابعد از یکساعت با بهرام از منزل خارج شدیم .توی ماشین که نشستم بهرام نگاه عاشقانه ای به من کرد وگفت: خب کجا بریم؟انتخاب با شما دکتراشکالی نداره؟ابداپس بریم پارک جمشیدیهموافقمپدر آن طورها که من فکر میکردم، بیمار نیستنالان بهتر شدن .الحمدالـله دیگه حواس پرتی هم ندارن . فقط خیلی افسرده س.سکوت رو دوست دارهبرای بیماری اعصاب این طبیعیه. باید ایشون رو به محیط های شاد ببرینمی دونین دکتر، من هنوز قضیه مرگ گیتی رو به پدر نگفتم .می ترسمجدا؟ یعنی فکر میکنه گیتی زنده س؟بلهسراغشو می گیره؟فعلامن رل گیتی رو بازی می کنم .ولی این برای مدت طولانی ممکن نیست، چون بالاخره نمی گه چرا هر گیسو نیست گیتی میاد؟ یا چرا ما نمی ریم خونه گیتی ؟ موندم چه کنم؟عجب موضوع پیچیده ایه .البته خوب کردین نگفتین .ولی کم کم باید ایشون رو آگاه کنین و بهش بگینچطوری؟همینطور که پیش بره خودش می فهمه .بنظر من مرد تیز و دقیقی میان نمیشه زیاد فریبش داد. ببینم یعنی اینقدر شبیه بودین؟ما دوقلوهای همسان بودیم دکتر. هم شکل ، هم صدا، و هم هیکلچه جالب!خدا رحمتشون کنه .خیلی متاسفمممنونبه پارک جمشیدیه رسیدیم .کمی قدم زدیم .بعد روی نیمکتنشستیم و صحبت کردیم .شام را در بهترین رستوران صرف کردیم .برای پدر هم غذا گرفتیم و بهرام مرا به منزل رساند ورفت .احساس کردم بهرام را دوست دارم واو می تواند جای منصور را برایم پر کندساعت یازده منصور تماس گرفت و در مورد گشت وگذارم با بهرام کنجکاوی کرد. من هم با آب وتاب برایش تعریف کردم تا عوض کنفرانس رفتن را صاف کرده باشم.یک ماه گذشت. یک روز در شرکت مشغول کار بودم که منصور مرا به اتاقش خواند .دل تو دلم نبود .حدس زدم میخواهد خواستگاری کند ، اما زهی خیال باطل!راستش فرهان از من خواسته واسطه بشم و ازدواج شما رو روبه راه کنم. به من محول کرده نظرت رو بپرسمبا عصبانیت زیر چشمی نگاهش کردم .دلم میخواست زبانش را از حلقومش در می آوردم تا دیگر اینطور با اعصاب من بازی نکندگفته بودم با فرهان ازدواج نمی کنمگیسو! ببین من این ابر حق رو به فرهان می دم ، تو حق اونی .فرهان پسر با شخصیت ومهربونیه ف از دستش نده .اگه زن فرهان بشی، اقلا خیالم راحته که جای خوبی افتادی.احساس میکنم یه جورایی در قبال تو سمئولیت دارم .حیفه تورو اسیر خودم کنم. من بعد از گیتی نمی تونم کشی رو خوشبخت کنم .فکرهام رو کردم .فرهان شناخته شده تر از بهرامه .ردش نکنبغض داشت خفه ام میکرد .حال منصور هم بهتر نبود .می فهمیدم با چه سختی ای این جملات را ادا میکند انگار زیر پایم خالی شدخب چی میگی گیشو؟شما نمیخواد برای من دلسوزی کنین ، به فکر خودتون باشینگیسو ، می دونم الان داری چه فکری در مورد من می کنی. می گی نامردم ، بی غیرتم ، احساس ندارم ، درک ندارم. ولی واقعیت اینه که ما باید هر دو این رو بپذیریم .پس انقدر با حرفهات منو عذاب نده .تو شرایط منو می دونیمن فرهان رو نمیخوام .چون مطمئنم اون هم یه روز مثل تو منو به کس دیگه ای می بخشهچی داری می گی؟بلند شدمعاقل باش گیسو .میخوای به پای من بسوزی ؟ من شاید تا آخر عمرم ازدواج نکنمنه، ابدا مگه دیوونه م؟پس میخوای با بهرام ازدواج کنی؟تو چشمهایش زل زدم و از حرصم گفتم : آرزومهانگار آب سردی روی منصور ریخته باشند، وا رفت .بی احساس بی عاطفه! وقتی بتونی جون دادن یه دختر رو نگاه کنی معلومه که منو هم شوهر می دی .دل سنگ مغرور! ای که دستم بشکنه ! ای که ایشاءا... دل نازک و پر از رحم من زیر گل بره که دلم به حالت سوخت و شدم غمخوارت !از اتاق بیرون آمدم دست و پایم می لرزید .دنیا پیش چشمم تار شد. اگر تا آن موقع ذره ای امید داشتم به اینکه منصور بر مردها حسادت می کند و مرا برای خودش میخواهد، آن لحظه همه نقش بر آب شد. مطمئن شدم که بنفشه توانسته منصور را به خودش جذب کند. با اعصابی خراب به منزل آمدم.پدر متوجه دگرگونی حالم شد و کنجکاوی کرد .سردرد را بهانه کردم .بعد از ظهر بهرام برای دیدن پدر به منزلمان آمد .هفته ای یکبار می آمد و سلامتی پدر را کنترل میکرد .با داروهایی که به پدر داده بود ، پدر روز به رئز حالش بهتر می شد. به قول بهرام یکی از مهمترین علتهای پیشرفت سلامتی پدر، این بود که پیش من برگشته بود واحساس استقلال میکرد .آن روز بیشتر از همیشه احساس کردم بهرام را دوست دارم .فقط نمی دانم چرا خواستگاری رسمی نمیکرد. البته برای پنج شنبه من و پدر را به منزلشان دعوت کرد وچون از قضیه فیلم بازی کردن ما برای پدر باخبر بودند، از خانواده متین دعوت نکردند .اینطور وانمود کردیم که منصور و گیتی میهمان دارند ونمی توانند بیایند.البته احساس میکردم پدر کمی مشکوک شده، چون در عرض این مدت من گیتی را با هم ندیده بود. گاهی سوالاتی میکرد ولی به ذهنش هم خطور نمیکرد که ممکن است گیتی مرده باشد. خلاصه همه دردها به کنار، این درد از همه بدتر بود.در عرض آن هفته با منصور سر سنگین بودم .یعنی یگو بخند نمی کردم خیلی معمولی با او برخورد میکردم .می فهمیدم خودخوری می کند، ولی به روی خودش نمی آورد. یک غلطی کرده بود ومانده بود که چکار کند . فرهان هم بنظر ناراحت می رسیدو برای من تاقچه بالا گذاشته بود. خب حق داشت بیچاره، شاید اگر بهرام به تورم نخورده بود لحظه ای درنگ نمی کردم و فرهان را می پذیرفتم .ولی بهرام روز به روز مرا عاشقتر میکرد. الحق پسر مهربان و فهمیده ای بود، با شخصیت، خوش برخورد وعاقلپنج شنبه به منزل بهرام و خانواده اش رفتیم استقبال و پذیرایی خیلی گرمی از من وپدر کردند. پدر با بهرام تخته بازی کردند .من هم با بهرام وبنفشه و مادرش گرم صحبت بودم. از گوشه کنایه های مادر وخواهر بهرام پی میبردم از توجه بهرام به من راضی اند . بهرام از خوشحالی در پوشت نمی گنجید . راستش من هم چنین حالتی داشتم . بهرام شب ما را به منزل رساند ورفت.صبح جمعه ساعت یازده صبح خانم متین تماس گرفت .بعد از سلام واحوالپرسی برای رد گم کردن گفتم : پس گیتی ومنصور رفتن بیرون؟ این گیتی که یه سری به ما نمی زنهگفت: پس کی می خواین به آقای رادمنش حقیقت رو بگین؟· کم کم درست میشه مادر جون· انشاءا....· خب چه خبرها؟· منصور که تو اتاقشه .از دیروز حوصله ش سرجاش نیست· چرا مادر؟· گیسو جان! من دلم نمیخواد تو رو از دست بدم ،منصور هم همینطور. ولی خب، مثلا میخواد مردونگی کنه. می دونم بهرام از منصور بهتره ولی ما هم دلمون به تو خوشهآهسته گفتم : منم همینطور مادر! ولی مشکل از طرف من نیست . خودتون شاهدین که راضی بودم ، ولی دیگه از دست رفتارش و حرف هاش خسته شدم .حالا هم که اینطور پیش اومده...... بابا ببخشین ممکنه زیر سیب زمینی رو کم کنین؟ الان میسوزهباشه عزیزم و به آشپزخانه رفتآهسته گفتم: مادرجون! منصور خودش اعتراف میکنه نمیتونه منو خوشبخت کنه .این جمله یعنی چی؟ خب یعنی نمیتونه منو به اندازه گیتی دوست داشته باشه.غیر از اینه؟ شما راضی هستین من یه عمر بدبخت بشم؟ وقتی منو برای فرهان خواستگاری میکنه ، یعنی دست از سرم بردار .درسته؟لیاقت نداره خاک بر سر! آخر هم می دونم زن می گیره ها! ولی معلوم نیست به تور کی بخوره .ایشاءا.... یه زن خوب گیرش میاد. بهتره اذیتش نکنیم مادر جون، توکل بر خدا. ولی خواهش میکنم اگه به بهرام جواب مثبت دادم .از من دلخور نشینمی دونم عزیزم .تو چه تقصیری داری؟ ولی من تو رو میخوام دخترم. تو بوی گیتی رو می دی .بوی محبت ، بوی صفا ، بوی صداقت . و زد زیر گریهمادرجون خودتون رو ناراحت نکنین، بالاخره یه طوری میشه. شاید قسمت منصور یکی بهتر از منههیچکس نمی تونه جای تو وگیتی رو واسه ما پر کنهممنونم .هیچکس هم جای شما ومنصور رو واسه من پر نمی کنهپدرت رو فرستادی دنبال نخود سیاه؟آره؟ یه مدت منو فریب دادین، حالا نوبت ایشونه؟چه کنیم مادر؟خودم دارم دیوونه میشم.از دست این گیتی، اگه اومد بگین با من تماس بگیرهپدرت اومد؟بلهقربونت برم عزیزم، کاری نداری؟نه، خوشحال شدم مادرخدانگهدارخدانگهدار وگوشی را گذاشتمسیب زمینی هات سرخ شد بابا! اگه کار دیگه ای هست بگوممنونم، کاری نیست .فقط باید برنج رو دم کنم .البته سالاد هم باید درست کنمسالاد رو بده من درست کنم .گیتی کجا رفته؟پدر سوخته بی فکر! همچین چسبیده به شوهرش، انگار شوهر قحطه .نمی گه یه بابایی دارم ، یه خواهری دارمرفتن خونه یکی از دوستهای منصور .می دونی بابا؟ این منصور آهن ربا داره، تقصیر گیتی نیستاینم خواست خدا بوده. اگه همه رو از دست دادیم ، اقلا گیر آدمای خوبی افتادیم. هم منصور خوبه ، هم مادرش .منصور رو به اندازه علی دوست دارم .بس که این پسر مهربون ومودبهبله، همینطوره.گیتی شانس آوردتو هم شانس میاری دختر گلم .خدا جای حق نشسته************************بهمن ماه را پشت سر می گذاشتیم .پدر چند بار اصرار کرد که باید به گیتی ومنصور بگویی بیایند اینجا .من هم قهر با گیتی را بهانه کردم و گفتم یا جای من اینجاست یا جای او. اگر گیتی بیاید من می رم بیرون . و بیچاره پدر باز کوتاه آمد. چندبار با منزل خانم متین تماس گرفت تا با گیتی صحبت کند، که گفتند گیتی رفته بیرون. بهرام مرتب به دیدن ما می آمد.اما دریغ از خواستگاری . احساس میکردم مرا بازی می دهد. در آن مدت بقدری اعصابم بهم ریخته بود که اندازه نداشت. از آنطرف دروغی به پدر گفته بودم ومجبور بودم ، بخاطرش روزی صدبار دروغ بگویم .از طرف دیگر پدر مشکوک شده بود و غصه میخورد .از آنطرف منصور هم حال درست وحسابی نداشت و اعصابش درهم برهم بود.بهرام هم یک قدم به پیش و یک قدم به پس داشت و با صراحت خواستگاری نمیکرد .از آنطرف فرهان بود که دلم به حالش می سوخت .فقط منتظر بودم تنها بشوم واشک بریزم .تمام این فشارهای روحی برمن بشدت سنگینی میکرد و داشت مرا از پا در می آورددر چنین وضعیتی کیارستمی در شرکت در مقابلم ظاهر شد و گفت: خانم رادمنش بی شاخ و برگ می رم سراصل مطلب .از مهندس متین خواهش کردم برای بارسوم از طرف من از شما خواستگاری کنن ، ولی نپذیرفتن و گفتن دیگه برای کسی از شما خواستگاری نمی کنن .حالا خودم قدم پیش گذاشتم .البته می دونم چهارده سال با هم تفاوت سن داریم و شما خیلی خیلی سرتر و زیباتر از من هستین .درسته چهره جالبی ندارم، ولی قول می دم هرچه قیافه م زیبا نیست، در عوض سیرتم رو زیبا کنم. من به شما علاقمندم و قول می دم زندگی خوبی براتون فراهم کنم .یه زندگی پر از محبت، عشق،آسایش ورفاهحیرت زده شده بودم، ولی خودم را خیلی کنترل کردم و خیلی خونسرد گفتم: خواهش میکنم مهندس! این حرفها چیه؟ اصل قلب آدمهاست ، ولی اجازه بدین فردا جواب قطعی رو بهتون بدمباشه ، من فردا برای گرفتن جواب خدمت می رسم .کاری ندارین؟نخیر، پیش مهندس تشریف نمی برین؟امروز فقط به نیت خواستگاری خدمت رسیدم .به ایشون سلام برسونین.فردا خدمتشون می رسمممنونم خدانگهداروقتی رفت، شل ووارفته روی صندلی نشستم .این مرد سبزه موفرفری قد کوتاه خرپول چقدر به نظرم زیبا آمد .چه صادقانه و بی ریا حرف زد. چطور تا حالا در مورد این مرد مهربان و باشخصیت اینطور قضاوت میکردم. مگر قیافه خوب می توانست ضامن خوشبختی باشد؟ شاید همین کیارستمی چهل ودو ساله، بیشتر از منصور و بهرام می توانست مرا خوشبخت کند .شاید او قدرم را بهتر می دانست .تصمیم گرفتم همان روز در مورد کیارستمی با پدر صحبت کنم ورضایتش را جلب کنمپدرم گفت: تو دختر عاقلی هستی .مطمئنم که در انتخاب اشتباه نمی کنی . بگو بیاد ببینمش .به منصور هم تلفن می زنم باهاش مشورت می کنم .بالاخره اون بیشتر همکارش رو می شناسهباشه بابا. پس بهش بگم بیاد خواستگاری؟بگو بیاد عزیزم. ولی بهرام چی؟اونا که خواستگاری نکردن، می ترسم کیارستمی هم از دستم برههر طور خودت دوست داری بابا! البته سنش کمی زیاده ولی اگه خوب باشه ، قابل گذشتهبعد از ظهر پدر با منصور در مورد کیارستمی صحبت کرد .بعد منصور از پدر خواست تا با خودم صحبت کند وگفت: زده به سرت گیسو؟ معلوم هست آش کی رو هم می زنی؟هرکس که در این رقابت برنده شهمگه نمی خواستی با بهرام ازدواج کنی؟کیارستمی بهتره.تا حالا هم در موردش اشتباه می کردم .مرد زندگی من اونهتوداری با کی لج می کنی گیسو؟ تو که اونو نمی خواستی. آخه کیارستمی کجاش به تو میاد. قبول دارم مرد محترم وخوبیه، ولی سیزده چهارده سال با تو اختلاف سن دارهمهم نیست ، مگه شما ده سال با گیتی اختلاف سن نداشتین؟ از اینکه فعل گذشته به کار بردم هول شدم و ادامه دادم: گیتی خیلی هم راضیهگیسو! دیوونگی نکن!کجا می رین بابا؟می رم پیش آقای میری .گفته غروب بیا پیشمباشه بابا، سلام برسونینپدر کجا رفتن؟منزل همسایه طبقه بالا. با هم خیلی جور شده نتو که از کیارستمی بدت می اومد .پس چی شد یه دفعه؟اشتباه میکردم .اونایی که دوستشون دارم چه گلی به سرم زدن؟ حالا میخوام بقیه عمرم رو با کسی زندگی کنم که قدرم رو می دونه، دوستم داره ومیخواد زندگیش رو به پام بریزه .ایرادی داره؟من مخالف ازدواج کردن تو نیستم گیسو .فقط چرا کیارستمی؟میخوام زن کسی بشم که دوستش ندارم .چون نمی تونم در آن واحد دو نفر رو دوست داشته باشماین خیانته؟خیانت؟! شما دل سنگم کردین و دلرحمی رو ازم گرفتین. همون روز که باعث شدین جون کندن آذر رو ببینمچیه ؟ بدهکارم شدیم؟وقتی بهم محبت کنه بهش علاقمند می شم، ووقتی ازش بچه دار شم، عاشقش هم می شم، نگران من و اون نباشین تازه، این خیانته که شریک زندگیش می شم؟ زندگی ای براش بسازم که همتون انگشت به دهن بمونینپشیمون میشی. من ندیدم دختر انقدر برای شوهر کردن عجله داشته باشه.من مثل تو عاشق مرده ها نیستم و یه عمر مرده پرستی نمی کنماون مرده خواهر توئه .بی انصاف!مرده ، مرده س.چه فرقی میکنه؟ در ضمن دیگه مردن آدما برام طبیعی وعادی شده .فکر نمی کنم این بار اگه خبر مرگ عزیزی رو به من بدن قهقهه بزنمدختره بی عقل! عجله نکن، صبرکن!صبر کنم که چی بشه؟ بیست و هشت سالمه منصور!یه کم صبر کن تا بهرام بیاد خواستگاریاگه می خواست تا حالا اومده بوداون میخواد ، فقط مثل تو عجول نیست . میخواد بیشتر تورو بشناسهپس وقتی خوب شناخت، یادش بنداز که دختر خوشگل و خوب رو زود می برن .در ضمن از قول من خداحافظی عذرخواهی کندیوونه!آره حق با توئه. پس دست از سر این دیوونه برداربرو خودت رو بدبخت کن .به درک! اصلا به من چه ؟ ولی پس فردا نیای بگی منصور اشتباه کردم، خریت کردم ، من جوونم و کیارستمی پیره، احساساتمون با هم فرق میکنه و از این شِروورها!کیارستمی با تو فقط چهار پنج سال تفاوت سن دارهخب منم مثل کیارستمی ، دیدی که نیومدم جلوآره برو افتخار کن .بگو خواهر زنم عاشقم بود ولی من جوونمردی کردم ونرفتم خواستگاریش .برو جار بزنمنصور مدتی سکوت کرد. گفتم: کاری نداری؟با یه دیوونه، نهپس خدانگهدار آقای عاقل وفادار .برو مدال بگیر و افتخار کن .وگوشی را روی تلفن کوبیدم .هرچه می کشیدم از دست منصور بود. اگر گیتی عاشق او نمی شد. الان نه گیتی مرده بود، نه من به این وضع افتاده بودم.لعنتی!*****************************فردای آنروز وقتی کیارستمی برای گرفتن جواب آمد .مثل مرده های متحرک به او خیره شده بودم .نمی دانستم باید چه بگویم .حرف منصور توی گوشم بود که پس فردا نگی من جوونم و اون پیره واحساسمون با هم متفاوته با اینحال تا آمدم بگویم بله،صدای عطسه خانم حکیمی منصرفم کرد و گفتم : می دونین مهندس، من به شما ارادت خاصی دارم اما خواهش می کنم فرصت بیشتری به من بدین .من الان شرایط خوبی برای فکر کردن ندارم .دلم نمیخواد الان به شما بگم بله ولی بعد پشمون بشم و ناراحتتون کنمباشه خانم رادمنش، من حرفی ندارم. خوب فکر کنین و از صمیم قلب تصمیم بگیرین .یه عمر زندگی شوخی نیستخوشحالم که با فرد منطقی ای مثل شما رو به رو هستمخواهش میکنم .راستش یکی از مزایای افراد مسن اینه که شرایط و احساس افراد کوچک تر از خودشون رو در نظر می گیرن. چون خودشون این سن و این دوره رو گذروندنممنونم مهندس .در ضمن تا من فکر می کنم ، شما دنبال همسر باشین و فرصت ها رو از دست ندینلبخندی زد وگفت: آب از سر من گذشته خانم . دی رکه شده یه مدت دیگه هم روش. اگه قول صد در صد به من بدین ف حاضرم پنج سال دیگه هم صبر کنم .عشق ما هوس نیست که عجله داشته باشیم.از فهم وشعور این مرد لذت بردم .خدایا چرا هر چی آدم با شعور بامعرفته، به تور من مجنون می خوره .خودت نجاتم بده! خسته شدم انقدر با احساس و غرور مردم بازی کردماگر خانم حکیمی عطسه نکرده بود و انقدر به صبر اعتقاد نداشتم ، بدون لحظه ای درنگ بله را به کیارستمی گفته بودم .ولی افسوس که مادر خدابیامرز من، اعتقاد به صبر را از بچگی در ذهن ما فرو کرده بود .وقتی با کیارستمی خداحافظی کردم، منصور از اتاقش بیرون آمد و با دیدن ما جا خورد .می دانستم الان دل توی دلش نیست که بداند چه جوابی به او داده ام .با کیارستمی حال واحوال کرد ، ووقتی کیارستمی خداحافظی کرد و رفت .آهسته گفت: چی شد؟هیچی ، چی میخواستی بشه؟جواب مثبت رو گرفت؟آره، خیلی سریعپلک های منصور یکی به زمین چسبید ، یکی به آسمان .از اینکه حرصش بدهم لذت می بردم .چشمهایش را بست و دستش را روی پیشانی اش گذاشت وگفت: امیدوارم پشیمان نشی . و به اتاقش رفتبدبختی اینجا بود که دلم نمی آمد ناراحتی منصور را ببینم .وقتی در اتاقش را بست، بطرف در رفتم .سرم را از لای در داخل کردم وگفتم : منصور!بطرفم برگشت و فقط نگاهم کرد .چنان چهره درهمی داشت که از شوخی خودم بدم آمد .به کیارستمی گفتم باز هم بهم وقت بده فکر کنم . اون خیلی فهمیده س.ولی اگر صبر نیومده بود بله رو گفته بودممنتظر جواب نماندم، در را بستم و پشت میزم آمدم .اواخر بهمن ماه باید برای قرارداد جدید اجاره مغازه پدر به شیراز می رفتیم .از منصور دو هفته مرخصی گرفتم تا با پدر به شیراز بروم و کارها را رو به راه کنم .هر شب منزل یکی از اقوام می رفتیم و روزها دنبال کارهای شخصی و این بار مغازه را با قیمت بالاتری رهن واجاره دادیم. بعد از یک هفته به تهران برگشتیم .از پدر خواستم به کسی اطلاع ندهد ما برگشته ایم ، چون فکرهایی داشتم .می خواستم خانه را بجای بهتری انتقال بدهم وبهتر دیدم کمی منصور را اذیت کنم . برای همین، سر دو هفته با منصور تماس گرفتم و ده روز دیگر مرخصی خواستم و گفتم که ما هنوز در شیراز هستیم

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد