وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

پشت ابر های سیاه6

- ما یھ ھدف مشترک داریم ... سر پا نگھ داشتن کوھستان! ... الان بھم ریختھ امولی ...چرا بھم فرصت نمیدی؟!خم شد و لیوان شربتش رو برداشت.- موندگاری کارخونھ و شرکت بھ یھ تار مو بنده! نمی خوام با اعتماد دوباره امبھت ھمھ چیز نیست و نابود بشھ. خودت کھ شاھد بودی امشب با چھ مکافاتیراضیشون کردم کھ نقدینگی رو تامین کنن؟! البتھ حق ھم دارن! ھمھ داریم سراموالمون ریسک می کنیم.لبھامو بھ ھم فشردم ... داریوش لعنتی! چرا نمی تونستم ذھنم رو از گذشتھ ھابگیرم؟! بقیھ برن بھ جھنم ... از محمد انتظار نداشتم!- از طرفی می دونم کھ ھیچ کس بھ اندازه تو بھ حساب ھا دانا نیست ... اما نمیخوام دوباره ...با جملھ اش حواسم بھ زمان حال برگشت، حرفشو قطع کردم:- می تونی یکی از افراد قابل اعتمادتو توی شرکت کنارم بذاری ... من مشکلی باکنترل شدن ندارم.چند ثانیھ مشکوکانھ نگاھم کرد، بعد انگار توی ذھنش بھ نتیجھ ای برسھ اخمھاشاز ھم باز شد:- اگر این ایمیل ھم نقشھ باشھ چی؟صدامو بالا بردم:- خواھش می کنم بس کن! من اگر با اون عوضی ھم دست بودم الان اینجا چھغلطی می کردم؟!!لیوانش رو یک نفس سر کشید و دست بھ سینھ شد:- یعنی می خوای بگی حمید رو ندیدی کھ وقتی از خونھ ام رفتی دنبالتھ؟!خب اگر غیر از این بود عجیب بود! لبھامو بھ ھم فشردم و ساکت موندم ... لیوانشرو توی سینی گذاشت و بھ جلو خم شد و گفت:- فقط در یک صورت بھت اعتماد می کنم.چشمامو ریز کردم ... این ژستی کھ گرفتھ بود کمی آدمو می ترسوند!- بیای توی خونھ ی من ... موبایلت رو بدی بھ من! و با خودم بھ شرکت بری وبیای ... البتھ قبل از ھمھ ی اینھا مالیات و جریمھ اش رو بپردازی تا من ھم سفتھ ھاتوبھت برگردونم!از جملھ ی اولش یخ زدم ... عملا می خواست تک تک لحظھ ھامو کنترل کنھ؟!اون وقت ... یعنی باید دوباره باھاش زیر یک سقف تنھا می شدم؟!!برای یک لحظھ مطمئنم کھ قدرت تکلمم رو از دست دادم! انگار متوجھ حالتعصبیم شد. نگاھی بھ سرتاپام انداخت و گفت:- قول میدم اتفاقی کھ افتاد دیگھ تکرار نمیشھ. فقط تا پایان نجات ...دستم رو بالا آوردم:- میشھ واضح صحبت کنید؟مھم نبود کھ چقدر صدام موقع ادای جملھ ام لرزید! خوب بود کھ بدونھ چقدر رومتاثیر منفی گذاشتھ. نفسش رو فوت کرد:- بھتره بری استراحت کنی ... تا آخر ھفتھ فرصت داری مبلغی کھ با امور مالیاتیطی کردی رو آماده کنی ... اگر تا اون موقع ھمچنان دلت خواست کھ توی نجاتشرکت و کارخونھ سھمی داشتھ باشی، با ھم حرف می زنیم.و بلند شد و بدون ھیچ حرف دیگھ ای بھ سمت در سالن رفت و بعد از گفتنآرومی خارج شد. بھ محض بستھ شدن در سالن، مریم از اتاق بیرون دوید « خداحافظ »و بھ سمتم اومد:- چی شد؟!سرم رو بھ چپ و راست تکون دادم و در حالی کھ بھ سمت اتاقم می رفتم گفتم:- باید ھر چھ زودتر خونھ رو بفروشم.بھ محض ورودم بھ اتاق درو قفل کردم و خودمو روی تخت انداختم. لعنتی ... حتییوزر و پسوورد ایمیلم رو ازم گرفت! مطمئن بودم کھ قبول می کنم اما خودم چی؟!من کنارش دووم نمی آوردم! دلم نمی خواست بھ اون خونھ ی لعنتی برگردم. دلم نمیخواست دوباره چشمم بھ اون سالن بزرگ و اون کاناپھ ی خراب شده بیفتھ.توی خودم مچالھ شدم ... انگار قرار نبود ھیچ وقت اون تصاویر کمرنگ بشن.لعنتی ... درد داشت! دست ھاش بیش از حد قوی بودن وقتی بھ بدنم چنگ میانداخت! اشکم بھ روی گونھ ام سر خورد ... احتیاج داشتم از ھمھ چیز دور باشم! مگھچند روز گذشتھ بود؟ ھمھ اش دو روز! وحشت داشتم بھ بدنم نگاه کنم. حتی وقتتعویض لباس بھ بدنم نگاه نمی کردم.توی اون ھوای گرم لرز بھ بدنم نشست و پتو رو روی سرم کشیدم. کاش ھمھ یاینا یھ کابوس باشھ ... اما نبود و ذھن بھ ھم ریختھ و قلب ترسیده ام اجازه نمی دادنبرای لحظھ ای چشمامو روی ھم بذارم!بعد از کلی کلنجار رفتن، از روی تخت بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم. مریم تویآشپزخونھ داشت سحری درست می کرد. تلفن رو برداشتم و شروع کردم بھ شمارهگرفتن.مریم با تعجب نزدیکم اومد:- بھ کی زنگ می زنی؟ ساعت دو نصفھ شبھ!!در حالی کھ بھ صدای بوق گوش می دادم گفتم:- بھ مھسا ... با توجھ بھ اختلاف زمانیمون الان سر ظھره!سرش رو تکون داد و بھ آشپزخونھ برگشت. با اینکھ برام سخت بود، ھمھ ی ماجرارو براش تعریف کردم. خب معلوم بود کھ مھسا خونھ رو می خواد اما از شانس گندم191اونقدری پول نقد نداشت! گفت می تونھ تا چند روز آینده مبلغی رو برام بفرستھ و بقیھپول خونھ رو چک بده.دست خودم نبود ولی حس می کردم مھسا خوشحالھ از این کھ بھ این روز افتادم !اما برام مھم نبود! چون زاویھ دید من درست صد و ھشتاد درجھ با مھسا فرق داشت!از نظر اون من کسی بودم کھ زیر پای پدرش نشستھ؛ اما واقعیت اینھ کھ پدرش زیرپای من نشستھ بود!بھ اندازه کافی زندگیم سیاه شده بود. ھمین کھ تصویر مادر و پدرم پیش چشمامخراب شده بود کافی بود! چرا باید برای مھسا ھم ھمھ حقیقت رو تعریف می کردم؟!بعد از این کھ تلفن رو قطع کردم بی توجھ بھ نگاه غمگین مریم بھ سمت اتاق کارمحمد رفتم و گاوصندوق رو باز کردم. ھمھ ی دفترچھ ھای حساب بانکیم رو برداشتمو پشت میز داخل اتاق نشستم و شروع کردم بھ جمع زدن. با این کھ مثل یھ ربات کارمی کردم اما از زمانی کھ کیانمھر اون چند تا جملھ رو راجع بھ رفتن گفتھ بود، ذھنمآشفتھ بود و فکرم نسبت بھ ھمیشھ بھ ھم ریختھ تر!مریم بھ در تکیھ زد:- مطمئنی میخوای اینجا رو بفروشی؟ بعدش چی کار می کنی؟در حالی کھ سرم پایین بود جواب دادم:- فعلا مھم اینھ کھ سفتھ ھا رو پس بگیرم! بعد وقتی چک مھسا وصول شد می تونمیھ جای کوچیکتر بخرم!- چقدر بھش قیمت گفتی؟در حالی کھ سود آخرین دفترچھ رو ھم حساب و بھ مبالغ قبلی اضافھ می کردمگفتم:- فردا صبح اول وقت از خونھ فیلم می گیرم و بھ چند تا بنگاه دیگھ نشون میدم وقیمت رو بھ مھسا میگم.ساکت موند. نفسمو فوت کردم. با دویست تومن پول نقدی کھ خودم داشتم و پولیکھ مھسا می داد می تونستم بدھی رو بپردازم.تا موقعی کھ چک ھاش نقد بشن ھم ... حتی فکر کردن بھ اینکھ برم پیش کیانمھرباعث می شد چھارستون بدنم بلرزه.ھر چند مھسا فعلا خونھ رو نمی خواست و مجبور نبودم خالیش کنم ولی اگر میخواستم بھ پیشنھاد کیانمھر فکر کنم دیگھ مھم نبود کھ این خونھ باشھ یا نھ! شاید ھم یھراه دیگھ باشھ! راھی جز قبول کردن پیشنھاد کیانمھر...حداقل یک ماه احتیاج بھ استراحت داشتم تا شرایط روحیم مساعد بشھ اما با توجھبھ شرایط فعلیم فعلا نباید بھ زندگی نکبتی کھ داشتم زیاد فکر می کردم!طبق برنامھ روز بعد رفتم بھ بنگاه ھا سر زدم و وقتی سر ظھر بھ خونھ بر گشتمحمید رو سرکوچھ دیدم، از دور برام سری بھ نشونھ ی سلام تکون داد کھ بی توجھبھش وارد خونھ شدم. بنگاه ھا قیمت ھای متفاوتی برای خونھ در نظر گرفتن و192بالاترینش یک و پونصد بود ... با توجھ بھ زندگی و جوونیم احتیاج بھ از خودگذشتگی نبود! پس بھ مھسا بالاترین قیمت رو گفتم و اون ھم گفت کھ تا فردا پونصدمیلیون بھ حسابم می ریزه و برای بقیھ اش سھ فقره چک میده. باید بھ ایران می اومد وزمین ھایی کھ پدرش براش ارث گذاشتھ بود رو می فروخت تا بتونھ بقیھ پول روجور کنھ.روز بعد بھ ھمراه وکیل مھسا بھ محضر رفتیم و خونھ رو قولنامھ کردیم و پول وچک ھا رو گرفتم و بلافاصلھ ھم بھ کیانمھر پیام دادم و در جریان گذاشتمش!خب ... انگار کیانمھر برعکس آدمھایی کھ بھ زندگیم اومده بودن کمی .... فقطکمی انسانیت سرش می شد! کھ البتھ با یھ نگاه کوچولو بھ اتفاق توی خونھ اش حرفموپس می گیرم. بھ محض اینکھ گره مالیاتی حل شد سفتھ ھامو بھم برگردوند و خواستکھ شناسنامھ ام رو بھش بدم.اون شب وقتی بھم گفت کھ برم بھ خونھ اش حرفی از عقد نزده بود! حالا بعد ازگذشت دو سھ روز این پیشنھاد رو می داد. حضور من توی خونھ اش اون ھم بھ مدتنامعلوم باید از لحاظ قانونی توجیھ می شد! وقتی شناسنامھ ام رو بھش دادم و رفت،مریم بدون اینکھ ذره ای خودش رو کنترل کنھ با صدای بلند گریھ می کرد. اگر لیلیاینجا بود بھ جز گریھ کردن کار دیگھ ای ھم از دستش بر می اومد! .... مثلا بھمناسزا می گفت و آخر ھم بغلم می کرد.دور و بر ساعت دو بعد از ظھر بود کھ مریم بالاخره ساکت شد. خودم وضعیتمخیلی بدتر بود، فقط ... دیگھ گریھ نمی کردم!روی راحتی توی ھال نشستھ بودم و بھ صدای قار و قور شکمم گوش می دادم ودلم می خواست ھمون لحظھ دنیا بھ آخر می رسید.- می دونی داری چیکار می کنی غزالھ؟بھ مریم کھ برای بار ھزارم این سوالو پرسیده بود نگاه بی رمقی انداختم و بعددرحالی کھ دوباره بھ گلدون کریستال روی میز خیره می شدم جواب دادم:- گفت فقط تا پایان نجات کوھستان.باز زد زیر گریھ:- کوھستان بره بھ درک! اونقدر مھمھ کھ تو بھ خاطرش خودتو بدبخت کنی؟پوزخند زدم:- الان خیلی خوشبختم؟!- حداقل الان خانم خودتی! و سرور خودت! نھ اینکھ یکی کنارت باشھ ھمھ یحرکاتتو کنترل کنھ. غزالھ دست و پاتو می بنده ... داغون میشی! تو رو خدا بیاخودتو ھمین جا کنار بکش. تو کھ بدھیتو دادی و سفتھ ھاتو گرفتی! توروخدا بی خیالکوھستان و داریوش و کیانمھر و ھمھ چیز شو. بذار زندگیت روی آرامشو ببینھ.193با ناراحتی بھ صورت مریم زل زدم:- یعنی کنار وایستم و ببینم چیزی کھ این ھمھ براش زحمت کشیدم بھ ھمین راحتیاز دست میره؟صداشو بالا برد:- از دست نمیره! کیانمھر نجاتش میده. بعدش ھم فکر می کنی اگر نجات پیدا کنھکیانمھر تو رو نگھ میداره تو شرکت؟!سرمو بھ چپ و راست تکون دادم:- حداقل من یھ حسابدار بد نام نیستم! اون موقع ھمھ نمی گن این دختر بھ سرنوشتپدرش دچار شد! مریم حسی دارم کھ نمی تونم توصیف کنم و حتی اگر بگم ھم نمیتونی درک کنی! می خوام جبران کنم ... کل راھو اشتباه رفتم و حالا می خوام کمککنم.مریم با کلافگی نگاھشو گرفت و بھ یھ نقطھ دیگھ دوخت. دوباره بھ گلدون چشمدوختم و گفتم:- فکر می کنی برای من راحتھ؟! بھ قرآن کھ نیست! دارم ھمھ ی سعیمو می کنم کھبھ چیزی فکر نکنم. گاھی وقت ھا فکر می کنم فقط یک قدم تا سکتھ فاصلھ دارم ...بغض بھ گلوم چنگ انداخت. نگاھمو بالا آوردم:- نمی خوام عذاب وجدان بیکار شدن کلی کارگرو تا آخر عمر روی دوشم حسکنم. نمی خوام خودمو تا ھمیشھ مقصر بدونم ..- تو مقصر نیس...صدامو بالا بردم:- مقصرم! من بھ خاطر حماقت ھام مقصرم! من بھ خاطر خودخواھی ھام مقصرم!من بھ خاطر سکوتم گناھکارم! نمی خوام تا آخر عمر سرخورده باشم و اون دنیا ھمنتونم سرمو بالا بگیرم! بسھ تا اینجا ھر چقدر دیگران برام تصمیم گرفتن! ھر چقدربھ جام فکر کردن و ...دوباره سکوت ھمھ ی اطرافیانم مثل دیوار جلوی چشمم قد کشید. بی اراده زدم زیرگریھ:- فکر می کنی اگر نرم شرکت جایی بھم کار میدن؟! نھ! تا وقتی ازخودم رفع اتھامنکنم و قدمی برای کوھستان بر ندارم ھیچ کس دوباره بھم اعتماد نمی کنھ! من کھ ھمھجوره شکستم! من کھ ھمھ جوره ضربھ خوردم اینم روش! بھ جھنم کھ شناسنامھ امدوباره سیاه میشھ! بھ گور سیاه کھ بعد از چند وقت دوباره مھر بیوه بودن می خوره بھپیشونیم! نفست از جای گرم در میاد مریم! من بھ آخر خط رسیدم! نمی خوام توی اینرکودی کھ خودم ساختم بمیرم!مریم بھ سمتم اومد:- آروم باش غزالم ... ببخش ... بخدا نگرانتم اگر حرفی می زنم.و با دست بھ دھنش ضربھ زد:194- من غلط کنم اگر دیگھ دخالت کنم. ببخش غزالھ ... آروم باش.ھمین کھ خواست منو در آغوش بکشھ صدای زنگ در حیاط مانع شد. مریم سرشوپایین انداخت:- فکر کنم خانم حمیدیھ!با خشم بھش زل زدم، دختره ی احمق باز سرخود خانم حمیدی رو خبر کرده بود.دستھاشو بھ ھم پیچید و نگاھش رو بھ در سالن دوخت. من نمی دونم چرا ھمھ برایمن میشن دایھ عزیز تر از مادر! از روی مبل بلند شدم و در حالی کھ غر می زدم بھسمت در باز کن رفتم:- برای چی اومده اینجا؟! زمانی بھ درد می خورد کھ می تونست سفتھ ھا رو ازکیانمھربگیره! حالا واسھ چی اومده؟توی مانیتور دیدمش و دکمھ رو زدم و بعد در سالن رو بازکردم و ھمونجا ایستادم.با غیظ وارد حیاط شد و با قدم ھای بلند خودش رو بھم رسوند. چشماش داشت ازحدقھ در می اومد:- تو چی کار کردی؟! تو و اون کیان احمق دارین چی کار می کنین؟!مطمئنم اگر یھ جملھ دیگھ می گفت قلبش می ایستاد. دست بھ سینھ شدم و باابروھای در ھم جواب دادم:- یھ مسئلھ اس بین من و کیانمھر!بھ چشمھام خیره بود. می دونستم فھمیده کھ ورم چشمھام بھ خاطر گریھ و بیتابیمھ. دندون ھاشو بھ ھم فشرد:- نمیذارم این اتفاق بیفتھ!بینیمو بالا کشیدم:- میشھ بپرسم شما اختیار دار من ھستین یا آقای عابدی؟!ابروھاش توی ھم رفت و لبھاش لرزید:- نمی ذارم خودتو بدبخت کنی!پوزخند زدم:- شاید بھتر باشھ چشمھاتونو باز کنید و دقیق بھ وضعیت الانم نگاه کنید! بعد ازاون ھمھ دوندگی و یھ زندگی نکبتی حالا روی نقطھ ای ایستادم کھ نھ سرمایھ ای دارمو نھ خونھ و زندگی و نھ حتی شغل و یا ھمراه و ھمدمی!با دست بھ سینھ اش ضربھ زد:- ھمھ رو برات جبران می کنم ... اینجوری با آینده ات بازی نکن!بی اراده خندیدم. انگار فھمید حرفاش ذره ای تاثیر نمیذارن. زد زیر گریھ:- اون دنیا جلوی پدر بی وجدانتو می گیرم.خنده از لبم رفت ...- ازش می پرسم وقتی نوزاد یک روزه ام رو از بغلم گرفت و منو مثل یھ تیکھآشغال از خونھ اش پرت کرد بیرون چی توی ذھنش گذشتھ بود!
اخم کردم:- ادامھ نده!مریم ھم کنارم قرار گرفت ... خانم حمیدی روسریش از سرش افتاده بود و بیتوجھ بھ من انگار عقده ھاش سر باز کرده بودن:- اون دنیا جلوشو می گیرم و ازش می پرسم وقتی دختر خودم بعد از بیست وھشت سال جلوم ایستاد و من و غریبھ تر از ھمھ دونست چھ حسی داشتی ... وقتیحس من بھ ھمھ چیز شباھت پیدا کرد جز مادری چھ حسی داشتی؟!!!روی زمین نشست. با بی حالی تکرار کردم:- ادامھ نده ... چیزی نگو ...- مجبور شدم دوباره ازدواج کنم ... مجبور شدم بھ خاطر شوھر جدیدم مادر بشم... من فرصت نداشتم حتی یک روز برای تو مادری کنم! ... ولی بھ خداوندی خداقسم ھیچ وقت بی خیالت نشدم! ھمیشھ حواسم بھت بود.بھ صورتش سیلی زد:- من بدبخت فکر می کردم زندگی خوبی داری ... من چھ می دونستم اون شیخیگور بھ گور شده چھ نقشھ ای داره ... من چھ می دونستم تو این ھمھ مشکل داری؟!حاضر بودم اونقدر خوشبخت باشی و تو خوشی غرق باشی و من ھیچ وقت خودموبھت نشون ندم. ھمین کھ می شنیدم موفقی و آینده روشنی داری برای منی کھ مادریبرات نکره بودم خودش یھ دنیا بود ...سرم گیج رفت و بھ دستگیره در چنگ انداختم:- از اینجا برو ...رنگش حسابی پرسیده بود ... مریم بھ کمکش رفت. ھنوز ھم حرف داشت:- می خوای خودت تصمیم بگیری؟! میخوای زن کیان بشی؟! بشو ... اما نمی تونیمنو رد کنی! دیگھ ساکت نمی مونم! ھیچ کس نمی تونھ منو ازت دور نگھ داره! دیگھاون پدر آشغالت ...صدامو بالا بردم:- پدرم آشغال ... پدرم بد ... حروم خور و عوضی ... ولی حق نداری بھش بد وبیراه بگی ...زدم زیر گریھ:- لعنتیا بابام بوده ... چطور می تونین انقدر راحت جلوی روی من بھش ناسزابگین؟!و با گریھ نگاه از صورت بھت زده اش گرفتم و خودمو بھ اتاق رسوندم. عین بچھھای بھونھ گیر شده بودم ... ولی حق نداشتم؟!! حقیقت این بود کھ تا این جا ھم زیادیسرپا مونده بودم! کاش زود تر ھمھ ی این جریان ھا بگذره! کاش آخر قصھ خوبباشھ!196ھمین کھ روی تخت دراز کشیدم. صدای بوق پیام گوشیم بلند شد. با بی حالیخودمو بھش رسوندم و پیام رو باز کردم:- از محضر نامھ گرفتم. فردا کھ تعطیل رسمیھ، پس فردا صبح برای آزمایش خونآماده باش.با گوشی محکم توی سرم کوبیدم:- خدایا چرا منو نمی کشی آخھ؟!و با دستھام صورتمو پوشوندم و ھق ھقم رو خفھ کردم.ای کاش از این ھمھ گریھ نتیجھ ای ھم می گرفتم! اما بھ جز ورم کردن چشم ھام ودردناک شدن گلوم ھیچ دستاوردی نداشت.خانم حمیدی ھمون موقع کھ بھ اتاق رفتم از خونھ رفتھ بود و مریم ھم ساعتی بعدگفت بھ خونھ خودشون سر می زنھ و بر می گرده. بیشتر از ھر لحظھ ای سردرگم وآشفتھ بودم و جز توکل کردن ھیچ کار دیگھ ای از دستم بر نمی اومد.با ھمھ شک و تردیدھا و استرسم گوشی تلفن رو برداشتم. انگشتم روی شماره ھالغزید ... تعداد بوق ھا اونقدر زیاد شد و درست زمانی کھ قصد داشتم قطع کنم، صدایپر از بغض و غمش توی تلفن پیچید:- بلھ؟صحنھ ھای چند روز پیش توی حیاط جلوی چشمم جون گرفت و بعد محبت ھاییکھ این دختر ھمھ جوره در حقم ادا کرده بود ... صدام لرزید:- سلام ... خوبی لیلی؟جز صدای آھش چیزی نشنیدم و دلم بیشتر گرفت:- دختر نازت بھ دنیا اومد نھ؟! ... خوبھ کھ خالھ ی بی معرفتش رو ندیده ... لیلی؟... من خواھرت بودم مگھ نھ؟!- چرا بھم نگفتھ بودی غزالھ؟صدای بغض آلودش دلم رو آشوب تر کرد و اشکم رو جاری!- لیلی .... بھ خدا از اعتمادت سوء استفاده نکردم ...- می دونم.انگار یک لیوان آب سرد رو لاجرعھ سر کشیدم کھ اینطور قلبم آروم گرفت!- امیرعلی ھمھ چیزو گفت ... ولی کاش بھم گفتھ بودی!بینیمو بالا کشیدم:- نمیخواستم از دستت بدم ... من جز برادری حس دیگھ ای بھ امیرعلی نداشتم و بھخاک محمد قسم می خورم تمام این مدت ھیچ وقت خطایی نھ از من و نھ از شوھرتسر نزد! مثل برادر بھ من محبت کرد!197یکی دو تا دروغ کوچیک و مصلحتی کھ اشکال نداشت! نھ؟ ھیچ کس کھ نمیفھمید من یھ وقتھایی حسودی می کردم! لیلی کھ نمی دونست دیگھ خاک محمد اونارزش سابق رو برام نداره! لیلی اون قدر ارزش داشت کھ بھ خاطرش ھرکاری کنم.- امیرعلی تعریف کرد کھ اون روز چھ وضعیتی داشتی ... بھ من حق بده.ھمراه اشک لبخند زدم:- بھت حق می دادم کھ حتی جلو بیای و منو بزنی ... این روزھا نبودت بیشتر ازھر چیزی آزارم میده.دوباره سکوت کرد. نمی خواستم بھ سکوتش ادامھ بده:- دخترت خوبھ؟- آره ... خیلی کوچیکھ.صدادار خندیدم:- وای عزیزم!- غزالھ؟لحن غمگینش ساکتم کرد ...- خودت می دونی کھ چقدر دوسِت داشتم .... اما بھم حق بده کھ دیگھ نخوام ببینمت...لبھام بھ ھم دوختھ شد:- بھم حق بده کھ نخوام با امیر روبرو بشی ...اشک آروم از گوشھ چشمم راه گرفت.- زمان می بره تا دوباره با امیر مثل سابق بشم ... دلم ازش خیلی گرفتھ ... بھم حقبده نتونم مثل گذشتھ باھات در تماس باشم.من جز دردسر چیزی برای لیلی نداشتم؛ اگر محبتی بوده، ھمیشھ از جانب اونبوده!- غزالھ؟- جانم؟خودم ھم از لرزش عجیب صدام تعجب کردم!- می دونی چقدر دوسِت دارم؟ ... ممنونم کھ ... ممنونم کھ بھم خیانت نکردی ...ممنون کھ در حقم خواھری کردی. شاید ھر کس دیگھ ای جای تو بود ...حرفشو قطع کردم:- ھیچ کس مثل من اونقدر خوش شانس نیست کھ فرشتھ ای مثل تو رو تویزندگیش داشتھ باشھ.ساکت شد. نفس عمیقی گرفتم:- بھت بابت ھمھ نگرانی ھات حق میدم ... فقط خواستم مطمئن بشم سلامتی ...دخترتو ببوس. و البتھ یھ خبر ھم می خواستم بھت بدم. من ...دوباره اشک بھ چشمھام ھجوم آورد:198- دارم ازدواج می کنم.نتونست واکنش نشون نده:- غزالھ؟!!!لبخند اشک آلودی زدم:- با کیانمھر عابدی ...- واااای!!! غزال؟!!بی توجھ بھ بھتش گفتم:- برام دعا کن ... دعا کن کھ موفق باشم. خداحافظ.و گوشی تلفن رو سرجاش گذاشتم. نمی دونی کھ این روزا چھ بارونی تو چشمامھ... ھنوزم عطر دست تو ... رفیق خوب دستامھ!با دست اشکمو پاک کردم و لبخندی غمگین اما عمیق روی لبھام نشست ... لیلیمنو بخشیده بود! نفسمو بھ صورت آه بیرون فرستادم:- خدایا شکرت.اما حضور یھ حفره عمیق رو توی قلبم حس می کردم ... کم چیزی نبود! لیلی رواز دست داده بودم ....سر زدن کوتاه مریم بھ خونشون تا ساعت ده شب طول کشید و با شام برگشت. منکھ موقع افطار خودمو تا حدی سیر کرده بودم بی میل بھ طرف اتاقم رفتم ولی مریمکنھ تر از این حرفھا بود و انگار با این دوری چند ساعتھ و رفتن بھ خونھ ی خودشونانرژی مضاعف گرفتھ بود کھ بره روی اعصاب من!برام شام کشید و لیوانم رو پر از نوشابھ کرد و ھمزمان کھ خودش ھم مشغولخوردن شده بود، شروع کرد بھ حرف زدن:- خانم فرھمند بھ موبایلم زنگ زده بود ... آقای یعقوبی رو از بیمارستان مرخصکردن.لبخند کم جونی روی لبم نشست و بی اراده دستم بھ سمت قاشقم رفت:- خب خداروشکر! دیگھ چھ خبر؟لبخند مریم عمیق تر شد:- اون ھا ھم قبول کردن کھ سرمایھ گذاری مجدد انجام بدن. کجا از اینجا بھتر؟! امااین بار ھمھ می خوان حضور داشتھ باشن. مشاور ھای مالیشون ھم توی تیم حاضرمیشن.ابرو در ھم کشیدم ... چھ ھمھمھ ای!- البتھ این موقتیھ! یھ جورایی ھمھ انگار مطمئنن کھ کیانمھر دستش خالی نیست!نمی دونم روی چھ حسابی! ولی خودمم حس می کنم داریوش نمیتونھ قِسِر در بره!پوزخند زدم ... خب خودم ھم چنین حسی بھ کیانمھر داشتم! ھر چند شاید احمقانھبھ نظر بیاد اعتماد بھ کیانمھر با اون وجھھ ای کھ من ازش دیده بودم!199- راستش غزالھ من یھ پیشنھادی دارم.نگاھمو تا صورتش بالا آوردم. بھ نظر دست پاچھ می اومد:- تو ... تصمیمت واسھ عقد ... قطعیھ؟ یعنی امکان نداره یھ راه دیگھ ای ...با بی حوصلگی حرفشو قطع کردم:- پیشنھاد بھتری داری مریم؟!لباشو جلو داد:- چی بگم والا! خب ... حالا باز قاطی نکنی؟! میخوام دو کلوم حرف بزنم!خنده ام گرفت:- مگھ من روانی ام بیشعور!انگار از خنده ام انرژی گرفت:- کم ھم نھ! حالا بذار بگم ...اخمی مصنوعی کردم. اگر من روانی ام کیانمھر چیھ؟ جانی؟!- امکان داره حل شدن مشکلات شرکت در عرض چند ھفتھ و یا چند ماه طولبکشھ ... امکان ھم داره خیلی طولانی تر بشھ و مثلا بھ سال برسھ! کاری با اتفاقاتبعد از طلاقتون ندارم. کاری با ھدفت ندارم! ولی بھ این فکر کن کھ امکان داره ھراتفاقی بینتون بیفتھ!ناخودگاه پشتم لرزید:- چھ اتفاقی؟!مریم متعجب از حالت عصبی من شونھ بالا انداخت:- بالاخره زنشی ... یعنی قانونا زنش میشی! اگر ... اگر بخواد کاری کنھ و تو مانعبشی ... خب اون می تونھ مجبور بھ تمکین ...ابرو در ھم کشیدم:- تمکین بھ چی؟!مریم مشکوکانھ نگاھم کرد. با این کھ بھ ھمھ این چیزھا فکر کرده بودم اما انگارشنیدنش از زبون یکی دیگھ ترسناک تر بود. با ھمھ خودداریم دستپاچھ بھ نظر میرسیدم و این از دید مریم دور نموند. برام لیوان آبی ریخت و در سکوت بھم خیره شد.با نوک انگشت ھام شروع کردم بھ ماساژ دادن پیشونیم.- غزالھ؟!لحن مشکوکش آزارم میداد ...- توی ... توی اون دوسھ روزی کھ خونھ اش بودی! ... فقط کتکت زد؟!لبھامو بھ ھم فشردم. انگار مریم جوابی کھ می خواست رو از این حالتم گرفت کھصداش یھو بالا رفت:- دیوونھ شدی؟! بھت دست درازی کرده و تو ھیچی نمیگی؟ ساکت موندی کھ چیبشھ؟! وای خدایا!!!از روی صندلی بلند شد و شروع کرد بھ راه رفتن:200- تازه می خوای عقدش بشی؟! سرت بھ جایی نخورده احیانا؟!سرش رو با دستھاش چسبید:- باید ازش شکایت کنی ... با خودش چی فکر کرده؟ ھان!یک ربع کامل راه رفت و حرف زد و ایده داد و آخرش ھم جلوی پام زانو زد:- غزالھ نگو کھ حرفام بی تاثیره! می خوای بری خونھ اش؟ ھنوزم ...نگاھمو از صورت ملتمسش گرفتم و گفتم:- اگر جایی درز کنھ ... مخصوصا اگر بھ گوش خانم حمیدی برسھ ...توی صورتش زل زدم:- می کشمت!مریم لباشو بھ ھم فشرد و سرش رو بھ نشونھ ی تاسف تکون داد:- ساکت بشین تا ھر بلایی کھ می خواد سرت بیاره! تو خل شدی.از روی صندلی بلند شدم و در حالی کھ بھ سمت اتاقم می رفتم گفتم:- نگران نباش ... بھ قول تو ... زن قانونیشم دیگھ!از پشت سرم با صدای بلند گفت:- زن قانونی؟! یعنی اگر ازت خواستھ ای داشت اجابت می کنی؟! تو الان با دو تاجملھ من حالت از این رو بھ اون رو شد! اون موقع تو می تونی واقعا کاری انجامبدی؟!نفسمو بھ صورت آه بیرون فرستادم و در حالی کھ از لابلای لباس ھای توی کشوبرای خودم لباس تمیز جدا می کردم با صدای بلند جواب دادم:- حداقل اون موقع میگن تو خونھ ی شوھرش، در حال نجات شرکت و آبرومندانھجون داد!ساکت شد. حولھ ام رو ھم برداشتم و بھ سمت در رفتم. با قیافھ ماتم زده بھچارچوب تکیھ داده بود:- دشمنات بمیرن دختر! چرا اینقدر نا امید!پوزخند زدم:- در حقیقت کاری کھ دارم می کنم از سر امیدواریھ! وگرنھ مغز خر نخوردم کھبرم با یھ آدم روانی مثل کیانمھر ھمخونھ بشم.خواست حرفی بزنھ کھ گفتم:- میتونی کمکم کنی بدون اینکھ آب بھ صورتم بخوره سرمو بشورم؟سرش رو تکون داد و ھمراھم اومد. توی حموم ھم تا وقتی کھ بندازمش بیرونمغز منو خورد.- بھ نظرم حالا کھ دیگھ قراره ھر کاری دلت می خواد بکنی و یھ ذره ھم بھ حرفمن گوش نمیدی حداقل یھ شرطی بذار یکم زبونش کوتاه بشھ! بفھمھ تو ھم شخصیتخودت رو داری و حق نداره نگاه ابزاری بھت داشتھ باشھ!201با این جملھ ھا یھ نور امید کوچیکی توی دلم روشن کرد و وقتی کھ از حموم دراومدم برای کیانمھر پیام فرستادم:- شرط من اینھ کھ حق طلاق با من باشھ.بدون ھیچ مقدمھ و حتی سلامی! البتھ کھ کیانمھر جوابی نداد! اما خب وقتی بھمریم پیامی کھ فرستادمو نشون دادم و گردنمو قشنگ از ذوقش شکوند کمی دلم آرومگرفت!شب ھای قدر بود و حس و حال عجیب اون شب ھا و حال درونی خودم باعث شدتا سحر بیدار باشم و دعا بخونم و ھی گذشتھ ھا رو شخم بزنم و از ترس آینده نامعلوممگریھ کنم!روز بعد یعنی، بیست و نھم تیرماه بھ ھمراه مریم بھ بیمارستان رفتم و بدون ھیچحرفی جز سلام و خداحافظ با کیانمھر برخوردی نداشتم و بعد از آزمایش خون از ھمجدا شدیم و بھ ھمراه مریم بھ مطب رفتیم و گچ بینیم رو بعد از پنج روز باز کردم.یک لحظھ شک کردم کھ اصلا پیام من بھ دست کیانمھر رسیده یا نھ کھ با پیامی کھفردا صبح فرستاد فھمیدم پیام رو خونده و بھش فکر کرده:- سلام، جواب رو گرفتم و برای محضر ھم نوبت گرفتم. در مورد شرطت مشکلیبا این قضیھ ندارم ولی من ھم شرط ھای خودم رو دارم! ساعت چھار آماده باش میامدنبالت. اگر خواستی خانم جوادی رو ھم با خودت بیار.نفسمو بھ صورت آه بیرون فرستادم. موبایل رو روی میز آرایشم گذاشتم و از اتاقبیرون رفتم، ھنوز مریم خواب بود. بھ سمت اتاق کار محمد رفتم و گاوصندوق روباز کردم.قاب شیشھ ای حلقھ ام رو توی دستم گرفتم ...- دیگھ حسودی کردنات فایده نداره محمد! دستت برام رو شده!من تو رو اشتباھی گرفتم ... با کسی کھ ھمھ زندگیمھ؛ با کسی کھ مثل یھ نوازشتوی آرامش من سھیمھ!- خیلی سختھ کھ ھمھ باورھات فرو بریزن و یھو ببینی جایی ایستادی کھ دستت بھھیچ چیز بند نیست! بد کردی محمدم! خیلی بد کردی ...من تو رو اشتباھی گرفتم مثل یھ شاخھ از صخره ای سرد ...انگشتر رو از قاب در آوردم و بھ لبھام رسوندم و بوسھ ای روش نشوندم ...کھ نجاتم نداد از سقوط و ھی ترک خورد و زخمی ترم کرد!- من ھنوز ھمون غزالم. یکی یک دونھ ی ھدایت رمضانی. فقط یکم زیادی بختمسیاھھ!انگشترو بھ گاوصندوق برگردوندم و نگاھم رو دورتادور اتاق چرخوندم ... اینخونھ برام پر از خاطره اس ... ھمھ جای این خونھ پر از محمدیھ کھ یھ روزی برامبُت بود.202لبھامو بھ ھم فشردم و اشکم از گوشھ چشمم راه گرفت ...تو رفتی و ... من موندمو ... یھ خاطره!خودمو بغل کردم و ھق زدم ... محالھ این روزای بد ... یھ لحظھ ھم یادم بره!روی زمین نشستم و زانوھامو بغل کردم.- محمد این روزامو می بینی؟! کجا بودم و بھ کجا رسیدم! کاش ھیچ وقت پشتمونمی گرفتی ... کاش خیال اون بھ اصطلاح مادر راحت نمیشد کھ جام امنھ ... بھاعتمادم خیانت کردی محمدم! ... منکھ دوستت داشتم بی انصاف!تو رفتی و ... من موندمو ... یھ قاب عکس ...تصور نبودنت ... منو شکست!- حقت نیست بذارم برم و پشت کنم بھ ھمھ خاطرات با ھم بودنمون؟! حقت نیستکھ کنارت بذارم؟ کلاھتو قاضی کن پشت و پناھم! کلاھتو قاضی کن و بگو چی کارکنم! بگو چھ جوری از محبتی کھ در اصل خیانت بھ اعتمادم بود چشم پوشی کنم؟!یھ خونھ و ... یھ دلھره! تو نیستی و ... دلم پره.- وقتی حتی دستم بھت نمیرسھ کھ مشت بھ سینھ ات بزنم و تو روت شکایت کنم ازبی مھریت ... خودت قضاوت کن چھ جوری خودمو آروم کنم؟!یھ خونھ و ... یھ حادثھ! یھ دستی کھ بھ عکست ھم نمی رسھ!سرمو روی زانوھام گذاشتم و بی ملاحظھ از تھ دل گریھ کردم. دلم سبک شدن میخواست ... برای ھمھ سالھایی کھ دروغ شنیده بود!اگر با این ھمھ دل پری می رفتم پیش خدا ... بھ خداوندی خدا کھ با ھمھ گناھکاربودنم، فقط آھم برای بھ پا کردن یک جھنم کافی بود!مگھ یھ نوزاد تازه بدنیا اومده چھ گناھی کرده؟! مگھ من از اول این ھمھ بد بودم؟!پدری کھ ھمھ عمر بھم دروغ گفت و امیرعلی کھ با دروغ جلو اومد و محمدی کھ بادروغ نگھم داشت!- غزالھ جون؟سر از روی زانو برداشتم و با دست اشکامو پاک کردم. مریم بین در ایستاده بود،خنده ام گرفت:- تو این قدر گریھ کردی اشکات تموم نشد مریم؟بینیشو بالا کشید:- مگھ مال تو تموم شد!لبخند کجی زدم:- اگر ھمین چھار تا دونھ اشک ھم نریزم کھ دق می کنم!دستگیره در رو ول کرد و بھ سمتم اومد:- دشمنات دق کنن غزالم!کنارم نشست و بوسھ ای روی موھام نشوند:- اون عنتر آقا جواب نداد؟!203چشمام گرد شد و ناخودآگاه زدم زیر خنده! کنار ھم قرار دادن کیانمھر و عنتر آقاواقعا چیز شگفت انگیزی می شد. مریم با آرنج بھ بازوم زد:- ھمیشھ بخندی! جلو خودش جرات نمی کنم بگم پشت سرش کھ می تونم!در حالی کھ از شدت خنده ام کم می کردم، سرمو تکون دادم:- آره جواب داد ... امروز بعد از ظھر وقت محضر گرفتھ و گفت شرطمو ھم قبولمی کنھ.نفسشو با آرامش بیرون فرستاد:- بس کھ آقاست.کنایھ زدم:- کی؟ عنترآقا؟!و ھر دو خندیدیم. ھر چقدر ھم کھ این خنده ھا از تھ دل نباشھ اما گاھی لازمھ حتیشده بھ ظاھر! خوش بود.یھویی بلند شد و سرپا ایستاد:- امروز بعد از ظھر عقدتھ و تو نشستی داری گریھ می کنی؟ نباید جلوش زرد وزار باشی!بی حوصلھ نفسمو فوت کردم:- بی خیال مریم! من کھ واقعا نمی خوام ازدواج کنم! موقتیھ! فقط بھ خاطر ...دستشو بھ کمر زد و حرفمو قطع کرد:- اسمش ھر چی می خواد باشھ! تو باید مثل گذشتھ شیک پوش باشی. باید ظاھرتاقتدارت رو نشون بده. نشون بده کھ محکمی و میشھ بھت اعتماد کرد!یھ طرف لبم بھ نشونھ لبخند بالا رفت. مریم کھ دید داره کم کم تاثیر می ذاره گفت:- من کھ نمی گم بری موھاتو رنگ کنی و لباس ھای رنگ و وارنگ بپوشی وساز و دھل راه بندازی! فقط میگم تمیز و مرتب باش و ھر دقیقھ ھم ماتم نگیر و نزنزیر گریھ! از ھمین اول محکم بایست تا محدوده خودشو بدونھ و دستش نقطھ ضعفندی.بھ روی مریم لبخند زدم. اخم کرد:- چرا اینجوری نگاه می کنی؟! مسخره ام می کنی آره؟!سرم رو بھ چپ و راست تکون دادم:- ھر چند کھ خودتو بھ زور انداختی توی خونھ ام ولی ... ممنون کھ اینجایی.و قبل از اینکھ باز بزنھ زیر گریھ و بچسبھ بھم و تف مالیم کنھ از روی زمین بلندشدم و بھ سمت در رفتم:- باید یھ سری از لباسامو بردارم برای زمانی کھ توی خونھ ی اونم! زیر ابروھاممباید تمیز کنم.پشت سرم راه افتاد:204- ایول ھمینھ! من ھمیشھ عاشق روحیھ ات بودم.تا بعد از ظھر ھمھ ی کارھایی کھ لازم بود رو بھ ھمراه مریم انجام دادیم و حتیچمدون ھام رو ھم بستیم کھ ھر وقت کیانمھر گفت بھ خونھ اش نقل مکان کنم. ساعتنزدیک سھ بود کھ مامان مریم اومد و در کمال تعجب برام چادر رنگی خیلی قشنگیبھ عنوان ھدیھ آورد و کلی برام دعای خیر کرد!ھر چند کھ مریم نتونستھ بود جلوی زبونش رو بگیره! اما باز ھم جای شکرشباقی بود کھ مامانش فقط می دونست من دارم ازدواج می کنم و از ھیچ چیز دیگھ ایخبر نداشت!البتھ قرار نبود مسالھ ی عقد من و کیانمھر مخفی بمونھ ولی این کھ مامان مریمبخواد بیاد بھ دیدنم برام غیر منتظره بود و من این اتفاق رو ھر چند کھ پیش بینی نشدهبود! بھ فال نیک گرفتم.ھر چند کھ مضحک ترین کار سر کردن چادر رنگی برای عقد با کیانمھر بود ومن بھ سر کردن یھ شال لیمویی اکتفا کردم.راس ساعت چھار بھ گوشیم زنگ زد و گفت کھ دم دره و بر خلاف تصورم تاپایان عقد خبری از خانم حمیدی نشد! و در کمال تعجب دیدم کاملیا و ھمسرش بھھمراه پدر و مادر کیانمھر ھم اومدن محضر.حالا کھ فھمیده بودم پدرم مقصر بوده ناخودآگاه از دیدن خانواده ی کیانمھر دلملرزید. ھمون طور کھ انتظار می رفت ھیچ کس تا پایان عقد تحویلم نگرفت جز مریم« عروس خانم » کھ کنار گوشم یھ نفس وز وز کرد و عاقد کھ ھر بار بھم می گفتانگار یکی با چکش می کوبید تو سرم!برام جالب بود کھ چطور راضی شدن توی عقد پسرشون شرکت کنن! اون ھموقتی می دونن شرایط چیھ!- بعد از اینجا بریم خونھ ات کھ وسایلت رو برداری.سرم رو بھ نشونھ ی باشھ تکون دادم. وقتی خودشو عقب کشید و روی صندلیشصاف نشست، نفسم رو بیرون فرستادم. باید عادت می کردم، حالا کھ قرار بود برمخونھ اش باید خودم رو عادت می دادم تا ھر بار کھ باھام ھم کلام میشھ اینطور بھ ھمنریزم و اون اتفاق احمقانھ پیش چشمم جون نگیره.ھمون بار اول کھ عاقد ازم اجازه خواست بلھ رو گفتم! مسخره اس ولی ... واقعاروی دلم مونده بود کھ یکی در جواب عاقد بگھ عروس رفتھ گل بچینھ و از این قبیلجملھ ھا! سر عقد با محمد ھم بار اول بلھ گفتھ بودم.گرمای دست کیان کھ دستم رو احاطھ کرد باعث شد ناخودآگاه پوست تنم دون دونبشھ، ولی جلوی خودمو گرفتم و منتظر موندم تا حلقھ ی طلا سفید رو توی انگشتحلقھ ام بندازه.205بعد از مراسم خانواده کیانمھر خیلی عادی خداحافظی کردن ... البتھ بھ غیر ازپدرش کھ روبروم ایستاد و در حالی کھ درشتی ھیکلش و صلابت وجودیش رو بھ رخمی کشید گفت:- باید با ھم حرف بزنیم.دست کیانمھر دور بازوم حلقھ شد و رو بھ پدرش گفت:- پدر من و شما قبلا با ھم اتمام حجت کردیم!پدرش دستش رو بھ نشونھ ی سکوت جلوی سینھ ی کیانمھر نگھ داشت:- من و تو بلھ! اما با ھمسرت حرف دارم!ابروھام توی ھم رفت، ھر چند کھ ھیچ کنایھ ای از « ھمسر » بھ خاطر شنیدن کلمھکلام آقای عابدی حس نکردم! کیانمھر کمی خودش رو جلو کشید:- خب بفرمایید.یک ابروی آقای عابدی بالا رفت:- خصوصی ... فقط چند دقیقھ.یک چیزی بین این پدر و پسر بھ وضوح نسبت خونیشون رو فریاد می زنھ و اونالقا کردن حس ترس بھ طرف مقابلھ!کیانمھر بھ سمتم چرخید و برای چند ثانیھ بھ صورتم نگاه کرد. نگاه ازش گرفتم وبازوم رو از دستش خارج کردم و رو بھ آقای عابدی گفتم:- در خدمتم.از کیانمھر فاصلھ گرفتیم و بھ سمت بیرون محضر راه افتادیم. آقای عابدی من روبھ سمت ماشینش ھدایت کرد و برام درو باز نگھ داشت تا سوار بشم و بعد خودشسوار شد. بھ مریم و کیانمھر کھ با نگرانی بھ ما دو نفر نگاه می کردن نگاھی انداختمو بعد نگاھم کشیده شد بھ اخم ھای در ھم کاملیا و مادرش کھ سوار ماشین شوھرکاملیا شدن.- روزه ای؟نگاه از بیرون گرفتم و بھ سمتش چرخیدم:- بلھ.بھ نشونھ ی تایید نمی دونم چھ چیزی سرش رو تکون داد و ماشین رو بھ حرکتدر آورد. سعی کردم خونسرد بھ نظر برسم:- کجا میریم؟با لبخند کمرنگی جواب داد:- میریم خونھ ات کھ وسایلت رو جمع کنی بعد میریم خونھ کیان.سرم رو تکون دادم.- داریوش می گفت اصلا شبیھ پدرت نیستی!پوزخند زدم:206- پس بھ ھمین خاطر بود کھ بھ اعتمادم خیانت کرد؟!ابروھاشو بالا فرستاد:- اگر بھ شیطان وجودیمون بھا بدیم، اوضاع واقعا غیرقابل کنترل میشھ ...منظورم داریوشھ!البتھ کھ اصلا منظورش بھ پدر من نبود! لعنتی.- من ھمیشھ بھ تصمیمات کیان احترام می گذاشتم و مطمئنم کھ الان ھم تصمیمدرستی گرفتھ ... خودت چی فکر می کنی؟نفسمو بیرون فرستادم:- در مورد چی؟!- ھر دوتون از اعتمادتون ضربھ خوردین ... کیان بیشتر! من دلایل پسرمو نسبتبھ این ازدواج موقت شنیدم ... می خوام بدونم نظر تو چیھ؟!با بی حوصلگی گفتم:- من می خواستم بھ نجات شرکت کمک کنم تا ھم وجھھ اجتماعیم درست بشھ و ھمدینم رو ادا کرده باشم. از پسرتون خواستم کھ این اجازه رو بھ من بده و ایشون ھمچنین شرطی گذاشت!سرش رو تکون داد:- پس فقط بھ بعد مادیش فکر کردی!اخم کردم:- منظورتون رو متوجھ نمیشم!ماشین رو وارد خیابون اصلی کرد:- خب دلایل کیان موجھ تر بود!یھ ابروم بالا رفت:- چھ دلایلی؟!لبخند خبیثی زد:- یھ صحبت خصوصی بود بین من و پسرم.ناخودآگاه خنده ام گرفت! بر خلاف ظاھرش کھ از کیانمھر وحشتناک تربود، حالتصحبت کردنش طوری بود کھ دیگھ اون ترس اولیھ رو نداشتم.بعد از چند دقیقھ، ماشین رو وارد کوچھ کرد و در حالی کھ برای پارک کردنراھنما می زد گفت:- پسر من آدم بدی نیست ... قبل از ھر چیزی کھ بھ ثروت و سرپا کردن اونشرکت مربوط میشھ بھ فکر آبروی تو بود. می تونست بھ صورت محضری و بدونثبت توی شناسنامھ ھاتون و بدون اطلاع دادن بھ احدی بھ صیغھ محرمیت اکتفا کنھ!ھزار و یک راه دیگھ وجود داشت کھ بھ عقد نیازی نباشھ! اما کیان آدم نامردی نیستکھ فقط بھ فکر منافع خودش باشھ!مشکوکانھ اخم کردم و خواستم حرفی بزنم کھ در خونھ رو اشاره کرد و گفت:207- منتظرت می مونم تا وسایلت رو جمع کنی.با دو دلی از ماشین پیاده شدم. بھ فاصلھ چند متری ماشین کیانمھر ھم متوقف شد.آقای عابدی پیاده شد و رو بھ کیانمھر با خنده گفت:- یعنی بھ منم اعتماد نداری دیگھ!کیانمھر ھم پیاده شد و با خنده گفت:- ھدف رسوندن خانم جوادی بود وگرنھ ما کھ کوچیک شماییم.مریم بھ سمتم اومد و دوتایی وارد خونھ شدیم. آروم کنار گوشم گفت:- چھ قربون صدقھ ھم میرن! ببینمت!و بھ حالت نمایشی چونھ من رو چسبید و بھ صورتم نگاه کرد. خنده ام گرفت:- چیکار میکنی دیوونھ؟!نفسش رو فوت کرد:- معلوم شد بچھ ھای سیاه سوختھ اش بھ کی رفتن! من فکر می کردم کیانمھروحشتناکھ! وووی باباش دیگھ چی بود!!!در سالن رو باز کردم و با صدا خندیدم. مریم یک راست بھ سمت اتاقی کھ وسایلشاونجا بود رفت و گفت:- پسرش کھ منو رو ھوا رسوند! معلوم بود باباش از اون با جذبھ ھاست! حالا چیامیگفت؟من کھ وسایلم رو قبلا جمع کرده بودم زود تر بھ سالن برگشتم:- می خواست بدونھ چرا قبول کردم کھ با کیان عقد کنم.در حالی کھ نزدیکم می اومد با لبخند خبیثی گفت:- ماشالھ چھ زود از کیانمھر بھ کیان تغییر نام داد!با صدا خندیدم:- خب باباش اینجوری صداش می زد.مریم فقط یک کیف کوچیک داشت، خم شد و چمدون کوچیک من رو ھم گرفت:- خودت اون یکیو رو بیار. من میرم بیرون ... راستی.جلوی در سالن بھ سمتم برگشت:- دقت کردی ھمشون چشم رنگی بودن؟! ... البتھ بھ غیر از شوھر دخترشون.سرم رو تکون دادم:- خب معمولا وقتی پدر و مادر چشم رنگی باشن بچھ ھاشونم میشن.سرش رو تکون داد و گفت:- خدا کنھ بچھ ات بھ مادر شوھرت بره بقیھ شون سیاھن.چشمام گرد شد، با صدای بلند خندید و از سالن خارج شد. زیر لب غر زدم:- دختره ی بی عقل!208خم شدم و چمدون رو از روی زمین برداشتم و بعد نگاھم بھ جای خالی قاب عکسمحمد افتاد. پوزخند عمیقی زدم و بھ سمت در سالن رفتم ... خدا حافط ... خداحافظ ...تموم خاطرات من!درو قفل کردم و نگاھمو دور حیاط چرخوندم. حرومم خاطرات تو ... حلالتخاطرات من!با نفس عمیقی بغضم رو پس زدم. راه سختی در پیش داشتم و نباید خودمو ضعیفمی گرفتم. بھ سمت در حیاط رفتم و لبخندی مصنوعی روی لب نشوندم و در حیاطرو قفل کردم.کیانمھر با دیدنم گفت:- من خانم جوادی رو می رسونم. تو با بابا برو.سرم رو تکون دادم و از مریم ھم بھ خاطر این مدت تشکر کردم. مریم رو بھکیانمھر گفت:- می گم ... من ھر وقت بخوام میتونم بیام دیدن غزال؟کیانمھر چشماشو درشت کرد:- البتھ!مریم نفسش رو با آرامش بیرون فرستاد و چشمکی نامحسوس بھم زد و خداحافظیکرد. آقای عابدی خم شد و چمدون رو از دستم گرفت و پشت ماشینش گذاشت.وقتی سوار شدم بی مقدمھ گفتم:- می شھ بپرسم چطور شما راضی بھ این وصلت ... حتی بھ صورت موقتشدین؟!ماشین رو بھ حرکت در آورد:- شاید اگر کیان با دختر خانم حمیدی ازدواج نمی کرد پدرت ھم اون کارو نمیکرد؛ کسی چھ می دونھ! شاید باید ھمھ این اتفاق ھا می افتاده!من چی پرسیدم و چی جوابمو داد!- وقتی دو سھ شب پیش با من و مادرش در مورد این موضوع صحبت کرد ازشخواستیم منصرف بشھ ولی وقتی دلایلش رو گفت بھش احترام گذاشتیم ... خب ...شرایط زندگیش طوری بود کھ تقریبا قطع امید کرده بودیم بتونھ بھ زندگی عادیبرگرده! خداروشکر کھ از لحاظ کاری دوباره سرپا ایستاد ولی از نظر احساسی ...!ی زیر لب گفت و نفسش رو بھ صورت آه بیرون فرستاد: « نچ »- این کھ دوباره کنار یک زن قرار بگیره ... یھ روزنھ ی امیدیھ برای من ومادرش! حالا ھر دلیل و ھر اسمی کھ می خواد داشتھ باشھ!اخم کردم:- فکر می کنم شما اشتباه ..دستش رو بھ نشونھ سکوت بالا گرفت:- اجازه بده حرفامو بزنم!209ساکت موندم. نفس عمیقی گرفت و ادامھ داد:- اگر واقعا ھدفتون ساختن چیزھاییھ کھ داریوش خراب کرده ... بھ عنوان دوستکنار ھم باشین. دیدت رو نسبت بھ کیان خوب کن تا روی دیگھ ای رو ازش ببینی.لبامو با ناراحتی بھ ھم فشردم و بھ بیرون چشم دوختم. تا رسیدن بھ خونھ یکیانمھر دیگھ حرفی بینمون رد و بدل نشد.وقتی رسیدیم چند دقیقھ ای توی ماشین منتظر موندیم تا کیانمھر برسھ و بعد ازتحویل گرفتن چمدون ھا از پدرش خداحافظی کردیم و وارد خونھ شدیم. با دیدنماشینم توی باغ با اخم بھ سمت کیانمھر برگشتم. یھ ابروشو بالا فرستاد:- فرصت نشده بود پسش بدم!سرمو با کلافگی بالا و پایین بردم. فقط فرصت کرده بود بره رو اعصاب من!موبایلش شروع کرد بھ زنگ خوردن، بعد از نگاھی بھ صفحھ اش دستھ کلیدی بھسمتم گرفت و گفت:- تو برو داخل منم الان میام.خواستم بپرسم کدوم کلیده کھ بھ تماسش جواب داد و ازم دور شد:- باز چیھ؟! کچلم کردی!شونھ ای بالا انداختم و بھ سمت خونھ رفتم. حالا کھ از بیرون می دیدمش بھ نظرمخیلی بزرگ تر بود! و مطمئنا شب ھای ترسناکی داشت. نفسمو فوت کردم و پشت درایستادم. کیانمھر حالا تقریبا داشت داد می زد:- کھ چی بشھ؟! بھ چھ زبونی بگم تو زندگی شخصی من دخالت نکن؟ابروھام بالا رفت؛ برام جالب بود بدونم کی اینطور رفتھ رو اعصابش!بعد از امتحان کردن سومین کلید در باز شد. نفسمو حبس کردم و وارد خونھ شدم.موندن کیانمھر توی حیاط فرصت مناسبی بود کھ عکس العملم رو کنترل کنم. بھکاناپھ زل زدم ... لعنتی! حس می کردم انگار ھمین چند دقیقھ قبل اون تحقیروحشتناک رو تجربھ کردم.بغض شور و دردناکی بھ گلوم چنگ انداخت و دوباره اون صحنھ ھا پیش چشممجون گرفت. بھ دستھ کلید توی دستم نگاه کردم ... اگر اون روز در قفل نبود میتونستم فرار کنم!دوباره بھ کاناپھ چشم دوختم و صدای جیغ ھام توی سرم پیچید. بھ خاطر چی ایناتفاق افتاده بود؟! فقط بھ خاطر یھ جملھ کھ اعصاب کیانمھرو تحریک کرده بود؟! منکھ نمی دونستم چھ اتفاقی برای زن و بچھ اش افتاده! لازم بود اونجوری دھنمو ببنده؟!- چرا اینجا ایستادی؟210بھ وضوح جا خوردم و بھ کیانمھر کھ پشت سرم ایستاده بود نگاه کردم. نگاھش بااخم بین من و کاناپھ چرخید. سریع خم شدم و دستھ ی چمدون کوچکتر رو توی دستگرفتم و در حالی کھ بھ سمت راه پلھ می رفتم گفتم:- کدوم اتاق برم؟با تاخیر جواب داد:- خودم میام بھت نشون بدم.و خم شد و چمدون دیگھ ام رو برداشت و پشت سرم راه افتاد. خداروشکر کھ بھاون اتاق قبلی نرفتیم. آخرین اتاق برای من بود. یھ اتاق راحت با امکانات لازم مثلتخت و میز مطالعھ و البتھ با سرویس بھداشتی داخل خودش کھ بزرگترین حسنش بود.بعد از گذاشتن چمدونم روی زمین، کمد دیواری رو نشون داد:- وسایلت رو می تونی اونجا بذاری. من ناھار نخوردم. زنگ میزنم رستورانبرامون غذا بیارن. چی می خوری؟لبھ ی تخت نشستم:- روزه ام.چند ثانیھ ی طولانی نگاھم کرد و بعد گفت:- بھتره استراحت کنی. بعد از شام یھ برنامھ کلی می ریزیم برای کارھایی کھ بایدانجام بدیم.سرم رو بھ نشونھ ی باشھ تکون دادم. از اتاق بیرون رفت و بین در ایستاد. باتعجب نگاھش کردم. انگار می خواست چیزی بگھ. اخم کردم:- چیزی شده؟حرفش رو مزه مزه کرد:- ھمیشھ ... روزه می گرفتی؟این سوال اینقدر فکر کردن داشت؟! اخم کردم و جوابی ندادم. چند ثانیھ صبر کردو وقتی فھمید نمی خوام جواب بدم، درو بست و رفت. لازم بود بگم از وقتی محمدمرده نماز روزه ام رو مرتب می خونم و میگیرم؟بعد از رفتنش یھ مقدار از وسایلم رو جابجا کردم ولی چون گشنگی بھم فشار آوردهبود، بی خیالش شدم و خوابیدم.نمی دونم چندساعت خوابیده بودم کھ با شنیدن سر و صدایی از طبقھ پایین ازخواب بیدار شدم. تاپی کھ تنم بود رو با یھ تونیک کوتاه نخی عوض کردم و یھ شالنازک ھم روی سرم انداختم و از اتاق خارج شدم. از روی نرده ھا کمی خم شدم تاببینم پایین چھ خبره و در کمال تعجب دیدم کھ دو نفر دارن کاناپھ بزرگ رو از درخونھ خارج می کنن.با تعجب بھ سمت پلھ ھا بھ راه افتادم و بھ طبقھ پایین رفتم. کیانمھر ھم بھھمراھشون بیرون رفت و بعد از دقیقھ ای کھ ھنوز کنار راه پلھ ایستاده بودم بھ خونھبرگشت. قبل از اینکھ سوالی بپرسم خودش بھ حرف اومد:211- بردمش انباری، می خوام تا وقتی اینجا ھستی چیزی اذیتت نکنھ.ناخودآگاه پوزخند زدم. یھ نفر باید بھ خودش می گفت آزاردھنده ترین چیز ممکنحضور خودشھ!آشپزخونھ رو اشاره کرد:- اذون گفتن. برای تو ھم غذا گرفتم. بھتره بری افطار کنی.بھ سمت آشپزخونھ رفتم. « ممنون » سرم رو تکون دادم و بعد از گفتناین مھربونی یھوییش اذیتم می کرد. ھمیشھ سعی می کردم از این دست آدمھادوری کنم، آدمھایی کھ اول قضاوت می کنن و حکم میدن بعد کھ می فھمن اشتباهکردن درصدد جبران بر میان.ھر چند خودمم دچار این اشتباه شده بودم و فکر می کردم زن و بچھ اش ترکشکردن ولی جریان ما دو تا کاملا از ھم جدا بود! چون من از روی صحبت ھایخودش چنین برداشتی کردم ولی اون ...نفس عمیقی کشیدم و با تکون دادن سرم سعی کردم افکار منفی رو از خودم دورکنم.بعد از اینکھ سیر شدم ظرف ھا رو شستم و از آشپزخونھ خارج شدم. کیانمھر روییکی از راحتی ھای داخل سالن نشستھ بود. دستام رو با لبھ تونیکم خشک کردم و بھسمتش قدم برداشتم. لپ تاپش روی میز بود و کلی ھم دفتر دستک دور و برش. بادیدن من نفسش رو کلافھ فوت کرد و بھ پشتی مبل تکیھ داد:- جون من خودت از اینا سر در میاری؟! ھمش کلاه نقی بر سر تقیھ!لبخند کم جونی روی لبم نشست:- چی شده؟دفاتر سال قبل رو جلوم گذاشت و گفت:- می خوام برآورد ھزینھ کنم. بھ یھ مدیریت کامل و جامع و بدون ایراد برایھزینھ ھا نیاز داریم. اما با توجھ بھ فاکتور ھای مخفی کھ خانم جوادی بھمون دادهاصلا سر در نمیارم مخارج واقعی چقدره!و شروع کرد بھ توضیح دادن جاھایی کھ براش ابھام بود و من ھم با حوصلھ ھمھچیزو شرح دادم. بماند کھ وقتی فھمید کلی از فاکتور ھا و یا حتی ثبت ھا غیرواقعیھستن چقدر حرص خورد!تقریبا ساعت نزدیک دو نیمھ شب بود کھ برای بار نمی دونم چندم از داخل فلاسکآب جوش ریختم و یدونھ دیگھ از بستھ ھای تک نفره کافی میکس رو توش خالیکردم.دستی پشت گردنش کشید و خودکارش رو روی میز انداخت:- برای منم یکی بریز بی زحمت.لیوانش رو برداشتم و گفتم:212- بھتر نیست بخوابی؟ می تونیم فردا صبح ادامھ بدیم.در حالی کھ نگاھش بھ کاغذ روبروش بود گفت:- ھمین طوریش ھم کلی عقب افتادیم. اون داریوش بی پدر داره اون ور آب باپولای ما خوش می گذرونھ! ما اینجا داریم ...حرفش رو نصفھ رھا کرد. خجالت زده سرم رو پایین انداختم. سکوت من باعثھمھ ی این بدبختی ھا بود! با قاشق کنار سینی محتویات لیوانش رو ھم زدم و دستشدادم.- نمی خوای سحری بخوری؟لیوانم رو دستم گرفتم و گفتم:- زوده. نزدیک اذان می خورم.سرش رو تکون داد و بعد از چند ثانیھ گفت:- می تونی فردا بیای کارخونھ؟!اخمی سوالی کردم:- چرا؟- برای کارگرھا صحبت کنی. ھر چی باشھ اونا تو رو بیشتر از من میشناسن وقبولت دارن. یھ جوری باید براشون حرف بزنیم کھ متوجھ رفتن داریوش نشن و ازطرفی ھم یکم بھ صبر دعوت بشن.لیوان رو توی سینی گذاشتم و گفتم:- صبر برای چی؟کمی بھ جلو خم شد:- فردا سی ام ماھھ! دو سھ روز دیگھ سر و صداشون در میاد! باید آماده بشن کھاین ماه حقوق کمتری می گیرن. باید آماده بشن کھ ممکنھ یھ سری از خط ھای تولیدمتوقف بشن.مغموم توی مبل فرو رفتم. خدا لعنتت کنھ داریوش! کی روش میشھ تو چشم اونھمھ آدم نگاه کنھ و ازشون بخواد صبر کنن! اون ھم وقتی می دونھ ھمشون بھ اینپول احتیاج دارن!- من نظرم اینھ کھ برای اولین مرحلھ قسمت خامھ ھای طعم دار متوقف بشھ.دستم رو بالا آوردم:- نھ! ھتل ھای طرف قراردادمون توی کیش و دبی سود خوبی بابت اون قسمتبرامون داشتن. می تونیم برای این کھ اون قسمت نخوابھ از ھتل ھای طرف قراردادمون بخوایم ھزینھ کامل رو ھمین اول بدن! و مطمئن باشید اینکارو می کنن.ریسک پذیرترین قسمت تولید ما لبنیات معمولی ھستن کھ مشتری خاص ندارن!و شروع کردم بھ توضیح دادن ایده ھام و کیانمھر یکی یکی یادداشت می کرد و درانتھا با شنیدن صدای اذان از گوشیم آه از نھادم بلند شد. بدون سحری روزه گرفتنتوی این روزھا زیر این ھمھ فشار و ناراحتی و توی ھوای گرم تابستون واقعا از213توانم خارج بود! مخصوصا کھ قرار بود صبح برم بھ کارخونھ و یھ سخنرانی سخت ودر عین حال امیدوارکننده داشتھ باشم.کیانمھر کھ قیافھ ی درھم منو دید گفت:- بھتره بری بخوابی. صبح زود میریم کارخونھ و بعد برگرد خونھ و تا موقعافطار استراحت کن.سرم رو تکون دادم و از روی مبل بلند شدم. ھنوز قدمی ازش دور نشده بودم کھصداش متوقفم کرد:- در ضمن ...بھ سمتش چرخیدم.- موبایلت.و دستش رو بھ سمتم دراز کرد. چند ثانیھ تعلل کردم. وقتی دید دودلم نفسش روفوت کرد:- بدون اطلاعت بھش دست نمیزنم.گوشی رو بھ دستش دادم و با مِن و من گفتم:- فقط ... اگر زنگ خورد یا ...- باشھ صدات می کنم.بھ سمت راه پلھ رفتم. « فعلا » نفس عمیقی گرفتم و بعد از گفتنصبح روز بعد بھ ھمراه کیانمھر بھ کارخونھ رفتم و با کمک خودش برای کارگرھاسخنرانی کردیم.البتھ کھ کلی ھم بدوبیراه نصیبمون شد! بالاخره حق داشتن. چون اونھا کھ نمیدونستن چھ بلایی سر شرکت و سھامش اومده! در نظر اون ھا یھ سری مرفھین بیدرد دور ھم جمع شدن و بدون در نظر گرفتن منافع این ھمھ آدم برای خودشونتصمیمات عجیب گرفتن!وقتی خط تولید محصولات کم فروشمون متوقف شد بغض بھ گلوم ھجوم آورد وباعث شد نتونم تا موقعی کھ از کارخونھ خارج میشیم حرفی بزنم! حق با کیانمھر بود؛در موقعیتی نبودیم کھ بخوایم ھمھ چیزو با ھم در نظر بگیریم.باید تولیداتی رو ادامھ می دادیم کھ پولشون رو پیش پیش می گرفتیم و طرفحسابمون اشخاص حقوقی بودن و از طرفی ذره ای از کیفیت کار کم نمی شد تامشتری ھا رو از دست ندیم! شرکت ھا و اداره ھایی کھ طرف قراردادمون بودن ومی دونستیم ریسک از بین رفتن پولمون تقریبا صفره!دو سھ روزی فقط بھ کارخونھ رفت و آمد داشتم، اونھم فقط در حضور کیانمھر. باخودش می رفتم و با خودش ھم بر می گشتم. تنھا وقتی کھ ولم می کرد وقت خواببود و یا زمانی کھ از سرویس بھداشتی استفاده می کردم، حتی وقتی بھ بانک برایاطلاع ندادن خالی شدن حساب شرکت شکایت کردیم ھم باھم بودیم.214روز چھارم باھم بھ شرکت رفتیم و ھمین باھم بودنمون توی اون اوضاع بھ ھمریختھ باعث پچ پچ کارکنان شد.وقتی دیدم کیانمھر خونسردانھ بھ کارش مشغول شد و اھمیتی نداد من ھم بھ اتاقمرفتم. ھر چند کھ با گذشت یکی دو روز دیگھ، یعنی فردای تعطیلات دو روزه یعیدفطر، تقریبا ھمھ فھمیدن یھ خبرایی ھست و کیانمھر ھم در کمال بھت و ناباوریمن بھ ھمھ گفت کھ من ھمسرشم و آقا رضا رو فرستاد تا برای ھمھ شیرینی بخره!بھ قول معروف اونقدر سمن داشتم کھ یاسمن توش گم بود! فقط توی دلم حرصخوردم و بی خیال اعتراض شدم. کاری بود کھ شده!ده روز از عقدمون می گذشت و بھ این نتیجھ رسیده بودم کیانمھر بھ اونوحشتناکی کھ تصور می کردم نیست! خداروشکر توی این مدت حتی برای یک لحظھھم حریم ھا رو زیر پا نگذاشت. با اینکھ من درست از روز بعد از عقد توی خونھروسری سرم نمی کردم و راحت می گشتم! البتھ لباس آزاد و لختی نمی پوشیدم ولیھمچین چادر و چاقچور ھم نمی کردم.توی اتاقم سخت مشغول بودم و کرامتی و طالبی -از بچھ ھای تیم حسابداری- ھموردستم کمک می کردن. نسترن وارد اتاق شد و گفت کھ عرفان صدری اینجاست ومیخواد منو ببینھ. با یادآوری اون تلفن بی موقع کھ منجر بھ خرد شدن استخون بینیمشد ابرو در ھم کشیدم و اجازه ورود دادم.- سلام خستھ نباشید.نگاھم کشیده شد بھ قامت بلند عرفان صدری کھ پیراھن سفید و شلوار کرم اونو دربر گرفتھ بود. عینک دودیش رو ھم روی موھاش زده بود و مثل ھمیشھ صورتش ازصافی شش تیغھ بودن برق می زد! با ھمون اخم جواب دادم:- سلام. بفرمایید.بر عکس ھمیشھ ھیچ نرمشی توی رفتارم نبود. سیما کرامتی و محمود طالبی کھمی شناختنش باھاش سلام و احوال پرسی کردن. صدری کھ ھنوز سرپا ایستاده بودگفت:- می تونم چند دقیقھ وقتتون رو بگیرم؟سیما و طالبی بلند شدن و بھ بھونھ چای خوردن از اتاق رفتن. صدری ھم بدونرودربایستی بھ سمت در رفت و در اتاقو بست. اخمم غلظت گرفت:- امرتون؟نفسش رو فوت کرد و روی یکی از راحتی ھا نشست:- چھ خبر؟دست بھ سینھ شدم:- شما کھ منبع خبریتون آنلاینھ! از من می پرسی؟کنایھ ام رو گرفت:- پس بھ خاطر اون قضیھ ناراحتی! خب بھم حق بده!215حرفشو قطع کردم:- حق؟ از کدوم حق حرف می زنید! بھ شما اصلا ربطی نداشت کھ بری و آمارمالیات مارو دربیاری و بعد در کمال پررویی زنگ بزنی قیل و قال کنی!دستاش رو بھ نشونھ ی سکوت بالا برد و با تعجب گفت:- من فکر نمی کردم اینقدر باعث عصبانیتت شده باشم! دو سھ روز قبل وقتیفھمیدم گره مالیاتی حل شده برای دلجویی بھ گوشیت زنگ زدم کھ جواب ندادی! باورکن اونقدر ترسیده بودم کھ نمی دونستم کار درست و غلط چیھ! بھ ھم خوردن روابطما با شرکت شما یعنی ...دلم نمی خواست حرفای تکراریشو بشنوم و در عوض دندون ھامو از حرص بھھم فشردم. صدری بھ موبایل من زنگ زده بود و کیانمھر یک کلمھ ھم بھ من نگفتھبود! ھمین کھ دھن باز کردم تا حرفشو قطع کنم در اتاق بدون در زدن باز شد و کیانخان وارد شدن!صدری اول نگاه کلافھ ای بھ من کرد و بعد بھ احترام کیانمھر بلند شد. کیانمھر بعداز نگاه خشکی بھ من با اکراه بھ صدری دست داد و ھمونجور مثل جلاد دست بھ سینھشد:- در خدمتم!ابروھای صدری بالا رفت:- شرمنده من ... بھ جا نیاوردم!نفس عمیقی گرفتم:- ایشون آقای عابدی ھستن. نائب رییس ھیات مدیره بودن و در حال حاضر و درنبود آقای محمودی، رییس شرکت.لبخند کم جونی روی لبھای صدری نشست و عذرخواھی کرد:- معذرت می خوام تا بحال سعادت زیارت شما رو نداشتم. راستش بابت مسالھ ایمزاحم خانم رمضانی شده بودم ...- چھ مسالھ ای؟!از این ھمھ خشکی نھفتھ تو کلام کیانمھر و جبھھ گیریش مقابل صدری دھنم بازموند! ولی تصمیم گرفتم مداخلھ نکنم. صدری با تعجب گفت:- در مورد یھ مسالھ مالی بود!کیانمھر با ابرو بھ در اشاره کرد:- و احتیاجی بود کھ در اتاق بستھ باشھ؟!صدری نگاه سردرگمش رو بین ما چرخوند. پسره ی روانی حسابی بنده خدا رومعذب کرده بود! ھر چند کھ دلم خنک شد ولی باز ھم رفتار درستی نبود.- من متوجھ منظورتون نمیشم.کیانمھر سرش رو متفکرانھ تکون داد و گفت:216- واسم جالبھ حسابدار یکی از شرکت ھای طرف قراردادمون کھ از لحاظ جایگاهو بھ نام بودن رقیب ما محسوب میشھ زود تر از خود ما از ماجرای مالیات و جریمھبا خبر میشھ و بعد میاد بھ شرکت و بھ ھمراه مدیرمالی کھ توی مسالھ مالیات خطاکاراصلی بوده توی اتاق در بستھ پیرامون مسالھ مالی صحبت می کنھ!از توھین آشکار کیانمھر ابروھام توی ھم رفت و بی صدا روی صندلیم نشستم.انگار برای لحظھ ای یادم رفتھ بود کیانمھر توی مسائل کاری چقدر بھ دیگران بدبینھ... مخصوصا بھ من!- جناب عابدی حواستون ھست ھمین الان منو متھم کردین؟با دلھره نگاھمو بین کیانمھر و عرفان صدری چرخوندم.- من ظاھر قضیھ رو نشون دادم. علاقمندم اگر بحثی مربوط بھ شرکت ھست درجریان قرار بگیرم و اگر مسالھ شخصی تره باز ھم بھ عنوان ھمسر خانم رمضانیاین حقو دارم کھ بخوام آگاه بشم.ابروھای صدری اتوماتیک وار بالا رفت و گردنش بھ سمتم چرخید:- ازدواج کردین؟لبم رو با زبون تر کردم و کلافھ بھ ھر دو نگاه کردم. کاش قدرت اینو داشتم جیغبزنم! بھ جای من کیانمھر با کنایھ جواب داد:- با اجازتون بلھ.دلخور بھ کیانمھر نگاه کردم. حس بدی کھ از برخوردش پیدا کرده بودم آزارم میداد. صدری خم شد و کیفش رو از روی صندلی برداشت و رو بھ من گفت:- تبریک میگم ... چند روز دیگھ باھاتون تماس می گیریم برای قرار داد جدید.ابروھام توی ھم رفتھ بود. از روی صندلیم بلند شدم:- ممنونم. منتظر تماستون ھستم.بھ سمت در رفت و دستش رو بھ سمت کیانمھر دراز کرد:- نمی خواستم سوتفاھم پیش بیاد. بالاخره من ھم با توجھ بھ شغلم مجبورم یھ مقداردر مورد شرکت ھای مورد معاملھ تحقیق کنم و از طرفی توی ھر نھادی آشنایخودمو دارم! خیالتون ھم راحت باشھ کھ صحبت ھای ما فقط و فقط کاری بود.کیانمھر دستش رو فشرد و گفت:- لطفا توی دفتر مدیریت منتظر باشید باید موضوعی رو بھتون بگم ... راجع بھقرارداد جدید.صدری با مکثی نسبتا طولانی اوکی داد و بعد از خداحافظی از من، از اتاق خارجشد.کیانمھر چند ثانیھ ھمونجا ایستاد و بھ بیرون نگاه کرد. احتمالا داشت مطمئن میشدکھ صدری توی اتاقش رفتھ! بعد نگاھشو سمت من چرخوند؛ در اتاق رو بست و بھسمتم اومد:217- چی می گفت؟شدت اخمم بیشتر شد:- مگھ قرار نبود منو در جریان تماس ھای تلفنیم بذاری؟چھره اش غضبناک تر شد و شمرده شمرده گفت:- میگم چی گفت؟!نفسمو با حرص فوت کردم:- اومده بود برای اون تماسش کھ خبر داده بود جریمھ شدیم و لحنش بد بودعذرخواھی کنھ!- خیلی بیجا کرد!بھ جواب درجاش فکر کردم و با دلخوری گفتم:- چرا بھم نگفتی زنگ زده؟!بھ سمتم خم شد و رخ بھ رخم گفت:- این من نیستم کھ برای کارھام باید بھ تو جواب پس بدم ... یک بار دیگھ ... فقطیک بار دیگھ در این اتاق بستھ بشھ ... کسی بیاد ملاقاتت و من بی خبر باشم! اونموقع برخوردی بھ مراتب بدتر ازم می بینی!خواستم حرفی بزنم کھ پیش دستی کرد و انگشت اشاره اش رو بھ سمتم گرفت:- یادت ھست شرایطمون چی بود یا باید دوباره تکرار کنم؟!دلم گرفتھ بود، از وقتی قبول کردم کوتاه بیام تصمیم گرفتھ بودم صبر و تحملموبالاتر ببرم. نفس عمیقی کشیدم و سرم رو تکون دادم:- با توجھ بھ این کھ تلفن رو از روی میزم برداشتی گمون کنم باید بھ نسترنبسپریم کھ زود بھت خبر بده.از اینکھ دیگھ مقابلش جبھھ نگرفتم کمی جا خورد ولی خودشو نباخت و قامتش روراست کرد و با ھمون لحن محکم ادامھ داد:- ترجیح میدم خودت بیای توی اتاقم و خبر بدی. تا یھ پیش زمینھ ای ھم ازمھمونت در اختیارم بذاری.سرم رو تکون دادم و بھ خارج شدنش از اتاق زل زدم. چند تا نفس عمیق کشیدم وبغضم رو پس زدم و خطاب بھ خودم زمزمھ کردم:- اتفاق خاصی نیفتاد کھ! صدری ناراحت شد کھ شد! بھت دوباره تھمت زد کھ زد!مگھ آماده ی اتفاقات بدتر از این نبودی؟!اما ھیچ کدوم از جملھ ھام تاثیری نداشت و قطره اشکی آروم از گوشھ چشمم راهگرفت. سریع با دستم پاکش کردم و خودم رو با کاغذای روی میزم سرگرم کردم تایک ساعت بعد کھ کیانمھر اومد و خواست ھمراھش برم بانک.شاید حق داشت ھمچنان بھم شک داشتھ باشھ ولی نمی تونستم بی تفاوت باشم!بالاخره از سنگ کھ نبودم؛ بدون اینکھ بھ صورتش نگاه کنم وسایلمو جمع کردم و218باھاش بھ سمت پارکینگ رفتم. توی ماشین ھم متوجھ سنگینی نگاھش شدم ولی ھیچکدوم سکوت رو نشکستیم.مستقیم بھ دیدن رییس بانک رفتیم و با دیدن احترامی کھ از ھمیشھ بیشتر نصیبمونشد ابروھام با تعجب بالا رفت. بعد از سلام و احول پرسی کیانمھر زود تر شروع بھصحبت کرد:- گفتین مسالھ مھمی ھست کھ باید بیایم اینجا!آقای رفیعی سرش رو با ناراحت تکون داد و گفت:- نیروی نفوذی کھ ازش حرف زدین ... متاسفانھ از کارکنان بانک بوده.ھمھ تنم گوش و چشم شد و زل زدم بھ آقای رفیعی. کیانمھر با لحنی حرصی گفت:- اسمش؟رفیعی نفس عمیقی کشید:- خودش رو بازخرید کرد. و با توجھ بھ تاریخ خالی شدن حساب ... دقیقا آخرینروز کاریش ھمون روز بود. خیلی وقت بود کھ دنبال کارھای بازنشستگی زودتر ازموعدش بود.بھ حرف اومدم:- شما از خالی شدن حساب اطلاع داشتین؟رفیعی سر تکون داد:- البتھ کھ اطلاع داشتیم! کم مبلغی نبوده کھ بشھ بھ راحتی ازش گذشت. ولی وظیفھھماھنگی با صاحبان حساب بھ عھده اون آقا بود کھ ... در کارش خیانت کرد.- مرد ناحسابی! صحبت از میلیون نیست! کلاھبرداری میلیاردی بوده و زندگیبیش از ھزار نفر بھش وابستھ اس! اون وقت شما راحت نشستی و از خیانت کارمندتحرف می زنی؟بھ سمت کیانمھر برگشتم. چشمھاش قرمز بود و مشخص بود بھ سختی دارهخودشو کنترل می کنھ. رفیعی با شرمندگی گفت:- حق میدم عصبانی باشید. سھل انگاری از جانب ما بوده. باید برای چنین مبلغیاطمینان بیشتری حاصل می کردیم ... اما با توجھ بھ شرایط خاص پیشنھاد می کنمشکایت کنید. من یھ پیگیری کوچک انجام دادم و متوجھ شدم کارمند سابق ما بھ ھمراهخانواده اش از کشور خارج شدن.نگاھم روی دست مشت شده ی کیانمھر ثابت موند. رفیعی کمی بھ جلو خم شد:- شما می تونید از ما ھم شکایت کنید اما، در نظر داشتھ باشید کھ امضای رییسھیات مدیره، نائب رییس و مدیرمالی رو برای درخواست انتقال داشتیم و ھمینطورتماس تلفنی از شخص آقای محمودی.کیانمھر ھنوز ھم عصبانی بود. سریع پرسیدم:219- آقای محمودی کی باھاتون تماس گرفت:- صبح انتقال حساب.بھ سمت کیانمھر چرخیدم. با حالت خاصی داشت نگاھم می کرد و بی شک اون ھمداشت بھ ھمون چیزی کھ من فکر می کردم فکر می کرد! زود تر از من بھ زبوناومد:- از کجا باھاتون تماس گرفت و بھ کجا حساب رو منتقل کردین؟رفیعی کھ انگار از این بحث داشت خوشش می اومد سریع تلفن روی میزش روبرداشت و بعد از تماس با شخصی رو بھ ما گفت:- از سوئد تماس گرفت. مبلغ چند شاخھ شد و بھ چند بانک خصوصی داخلی منتقلشد. می تونم پیگیری کنم کھ بعد از اونجا بھ کجا رفتھ. ولی قبل از ھمھ اینھا ... نمیخواین از طریق قانون اقدام کنید؟ حضور قانون در این مواقع بھ تحقیقات سرعتبیشتری می بخشھ.ترس توی دلم نشست ولی جرات نکردم بھ کیانمھر نگاه کنم. اگر شکایت می کردنپای منم گیر بود؟! نفھمیدم چقدر اونجا موندیم. اونقدر ذھنم درگیر شد کھ تا وقتی بھخونھ برسیم ھیچ حرفی نزدم. کیانمھر ھم بی توجھ بھ حضور من بھ چند نفر زنگ زدو یھ سری صحبت ھایی کرد کھ من ازشون ھیچ سر در نیاوردم!وقتی ماشین رو توی حیاط پارک کرد، صدای بوقی از پشت در باعث شد دوبارهبھ سمت در حیاط بره و وقتی درو باز کرد با دیدن ماشین آشنا ابروھام توی ھم رفت.کیانمھر در حیاطو کامل باز کرد و دقایقی بعد خانم حمیدی چمدون بھ دست بھ سمتمن اومد. بھ سردی جواب احوال پرسی گرمش رو دادم و ھمراه ھم وارد خونھ شدیم.اصلا حس خوبی بھ اون چمدون کوچکی کھ ھمراھش بود نداشتم.بھ کیانمھر نگاه کردم کھ کلافھ تر از من بود. با ورودمون بھ خونھ، خانم حمیدیخیلی راحت بھ سمت یکی از اتاق ھا رفت. بھ سمت کیانمھر برگشتم و با صدایآرومی گفتم:- نگو کھ می خواد اینجا بمونھ!نفسش رو فوت کرد:- نمی تونم بیرونش کنم کھ! نمی دونم قصدش موندنھ یا نھ!- ماجرای کارخونھ بھ کجا رسید؟ھر دو بھ طرف خانم حمیدی برگشتیم کھ داشت از پلھ ھا پایین می اومد.- ھنوزم نمی خواین اعلام ورشکستگی کنید؟جواب دادم:- فعلا کھ از ورشکستگی نجات پیدا کرده. فقط مونده زنده کردن پولی کھ داریوشبالا کشیده.لبخند گرمی بھ روم پاشید:- خب خدارو شکر. خودت چطوری؟220پرروییش عذابم میداد. بھ ھیچ عنوان نمی تونستم حس خاصی نسبت بھش داشتھباشم. کیانمھر کتش رو در آورد و رو بھ خانم حمیدی گفت:- راحت باش نرگس جان، میرم شربت درست کنم.خانم حمیدی سرش رو تکون داد و بھ رفتن کیانمھر نگاه کرد و بعد بھ سمتمچرخید:- ھنوز ازم دلگیری؟پوزخند زدم:- مھم نیست.نگاھش رنگ غم گرفت:- برای منم مھم نیست!ابروھام بالا رفت. ادامھ داد:- فعلا برام مھمھ کھ تو مشکلی نداشتھ باشی. ازت تقاضای بخشش ندارم، یھچیزایی جز وظیفمھ کھ تا الان اونو روی دوش بقیھ انداختھ بودم. حالا می خوام تاجای ممکن جبران کنم کھ اون دنیا پیش وجدانم شرمنده نباشم.این بار پوزخند نزدم ولی نگاه ازش دزدیدم و بھ کیانمھر چشم دوختم کھ سینی بھدست از آشپزخونھ خارج شد.- سعید آقا خوبھ؟ چی شده چمدون بستی!؟ قھر کردی؟خانم حمیدی آروم خندید:- می خوام برم کیش. سعید پروژه ی جدید برداشتھ، خودش دیروز رفت، منم چندروز دیگھ میرم.بھ سمت من چرخید و با لبخندی گفت:- یکی دو روزی مھمونتون ھستم.بھ سختی لبخند زدم. یھ چیزی اون تھ مھای قلبم اجازه نمیداد توی زمان حال وروی راحتی ھای سالن خونھ کیانمھر بمونم ... یھ سری حقایق تلخ باعث میشدن پدریرو تصور کنم کھ توی یھ خونھ بزرگ بدون حضور ھیچ کس خودشو دار زد!از روی مبل بلند شدم و وقتی نگاھشون بھ سمتم کشیده شد آروم گفتم:- با اجازتون میرم یکم استراحت کنم.خانم حمیدی سرش رو تکون داد ولی کیانمھر ابرو توی ھم کشید و لیوان شربترو اشاره کرد:- خب اول شربتتو بخور!سرم رو بھ چپ و راست تکون دادم و بھ سمت پلھ ھا بھ راه افتادم. نمی دونم چھچیزی توی گذشتھ اتفاق افتاده، چقدر پدرم مقصر بوده و چقدر حرفای خانم حمیدیراستھ ولی یھ چیزی رو خوب می دونم! من توی بی انصافیشون سوختم!221وضعیتی کھ الان توش گرفتارم و زندگی خیلی ھا رو بھ این نقطھ رسونده حاصلندونستن حقایقھ! کسایی کھ بھ نوعی برای منافع خودشون یا بھ نوعی بھ صلاحم، اونھم از دید خودشون سکوت کردن و حرفی از حقیقت نزدن!مانتوم رو از تنم خارج کردم و روی تخت دراز کشیدم و ھمونطور مقنعھ ام رو ازسرم خارج کردم و بھ سقف خیره شدم.لبخند غمگینی روی لبم نشست و زیر لب زمزمھ کردم:- کی فکرشو میکرد قصھ بھ اینجا برسھ؟!چشمامو بستم .........دستی بھ شال کرم رنگم کشیدمو روی سرم مرتبش کردم. خواستم دیس شیرینی ھارو بردارم کھ دست کیانمھر از کنارم رد شد و در حالی کھ دیسو بر می داشت خطاببھ من با صدای آرومی گفت:- خودم می برم.خانم حمیدی با سینی خالی شده از لیوان ھای شربت برگشت و در حالی کھ باقیلیوان ھای رو در سینی می گذاشت خطاب بھم گفت:- حسابی خستھ شدی! ھم مسائل کاری و ھم پذیرایی از مھمونا.لبخند کم جونی زدم:- زحمت کجا بود! مگھ تنھا بودم؟!و اشاره بھ خودش کردم. لبخند گرمی بھ روم پاشید و از آشپزخونھ بیرون رفت. بھجای خالیش زل زدم و لبخند از روی لبھام رفت. حضور دو روزه اش توی این خونھخیلی چیزھا رو تغییر داده بود! از جملھ جایگاھش رو توی قلب من! نھ این کھ قبولشکرده باشم! حالا بھ ھر اسمی ... ولی دیگھ ازش متنفر نبودم ... کوتاھی کرده بوددرست! اما با ھمھ زن بودنش اونقدر مردونگی داشت کھ پای کوتاھیش ایستاده بود ومی خواست برام جای خالی یک دوست رو پر کنھ!مگھ قبل از اینکھ بفھمم زمانی مادرم بوده برام چھ جایگاھی داشت جز یک دوستغیر صمیمی؟! حالا نمی شد مثل یک دوست خانوادگی بھ حضورش فکر کنم؟! اینکھنمی خواست بیش از اندازه صمیمی بشھ و بھ خاطر من کمی کیانمھرو می سوزوندباعث میشد باھاش کمی راحت تر برخورد کنم. رفتارش با کیانمھر برام جالب بود.بدون شک اگر از گذشتھ و نسبت سابقشون خبر نداشتم فکر می کردم کھ دو تا دوستصمیمی ھستن کھ گاھی سر ھم داد می کشیدن و بحث می کردن گاھی باھم شوخی یاھم دیگھ رو نصیحت می کردن.- نمیای بیرون؟بھ سر کیانمھر کھ از لای در آشپزخونھ داخل شده بود خیره شدم و قدمی بھ سمتشبرداشتم:- چرا! بریم.222و با ھم ھمقدم شدیم و بھ سالن برگشتیم. حضور پدر کیانمھر و لبخندھای دلگرمکننده اش واسم پر از انرژی مثبت بود. کنار خودش رو اشاره کرد. از کیانمھر جداشدم و بھ سمتش رفتم.آقای یعقوبی کھ روبروی ما نشستھ بود با لبخندی تشکر کرد و رو بھ کیانمھر گفت:- پس نظر شما ھم اینھ کھ شکایت کنیم؟کیانمھر سرش رو بھ نشونھ تایید تکون داد و گفت:- تا الان ھم اگر شکایت نکردیم بھ خاطر این بوده کھ می ترسیدیم شرکت ھایطرف قرار دادمون پا پس بکشن! حالا کھ قرارداد ھا بستھ شدن و پول رو ھم گرفتیممی تونیم شکایت کنیم.دل و روده ام بھ ھم می پیچید؛ اصلا اسم شکایت کھ میومد وسط یھ جوری میشدم.- نگران نباش، پسرم کارش درستھ.بھ سمت آقای عابدی برگشتم کھ سرش رو نزدیک آورده بود و طوری کھ بقیھنفھمن این جملھ رو بھم گفتھ بود. خواستم لبخند بزنم اما دلھره ام مانع شد. انگارمتوجھ حال خرابم شد کھ لبخند گرمی بھ صورتم پاشید و گفت:- اسمش ھر چی می خواد باشھ ... موقتی یا دائم! ازدواج یا ھمکاری ... تو الانعروس این خانواده ای و آبروی ما! نمی ذاریم آبرومون بھ خطر بیفتھ.گرم شدن قلبم رو حس کردم. ناخواستھ بغض بھ گلوم نشست و قدردان نگاھشکردم.- نظر تو چیھ غزالھ؟!با گیجی بھ کیانمھر کھ این سوالو پرسید نگاه کردم. صدای خنده خانم فرھمند بلندشد کھ خطاب بھ کیانمھر گفت:- آقای عابدی چیکار بھ گفتمان عروس و پدرشوھر دارین؟!بقیھ ھم بھ دنبال حرف خانم فرھمند خندیدن. لب زیرینم و گاز گرفتم و با خجالت بھکیانمھر زل زدم کھ اون ھم روی لبش طرحی از لبخند داشت. با تکیھ بھ حرفھایدلگرم کننده ی آقای عابدی نفس عمیقی گرفتم و گفتم:- من ھم موافقم کھ زودتر شکایت کنید تا بشھ ردی از آقای محمودی پیدا کرد. شایدامیدی باشھ!کیانمھر صورتش جدی شد و بعد از تکون دادن سرش گفت:- نمی خوام زیادی امیدوارتون کنم اما ...بعد از نگاه کردن بھ صورت تک تک افراد حاضر در جمع گفت:- من مثل شما نسبت بھ این رفتن خوش خیال نبودم! یھ جورایی میشھ گفت بیخیالش نشدم.نگاه آقای عابدی بھ پسرش رنگ تحسین گرفت و آقای طارمی با شک پرسید:223- خبر دارین کجاست؟کیانمھر نفس رو فوت کرد:- دقیق نھ! می تونم پیداش کنم، فقط ... زمان می بره.نفسی کھ از سینھ ی ھمھ با آرامش بیرون فرستاده شد لبخند محوی روی لبم نشوند.ساعت از یازده شب گذشتھ بود کھ خانم حمیدی بلند شد و گفت ساعت دوازدهپرواز داره و ھمزمان با این حرفش کم کم بقیھ ھم عزم رفتن کردن. آقای عابدیماشین نیاورده بود و از کیان خواست برسوندش.وقتی ھمھ از خونھ بیرون رفتن و صدای چرخش کلید رو توی قفل در سالن شنیدمدوباره ناراحتی بھ قلبم برگشت. کیانمھری کھ بھ من اعتماد نداره چھ طور می خوادتوی قضیھ شکایت از داریوش ھوامو داشتھ باشھ؟بھ اتاقم رفتم و بعد از تعویض لباسم بھ سالن برگشتم، با ناراحتی مشغول جمعکردن ظرف ھا شدم. ظرفھای شام رو کھ داخل ماشین ظرفشویی جابجا کردم متوجھبرگشتن کیانمھر شدم.خودم رو بھ در آشپزخونھ رسوندم و بھ ورودش زل زدم. نگاھش رو دور خونھچرخوند و بعد روی من برای ثانیھ ای مکث کرد. در حالی کھ کتش رو از تنش درمی آورد گفت:- دستت درد نکنھ بابت امشب.فقط سرمو تکون دادم:- خواھش می کنم.مشکوک نگاھم کرد:- چیزی شده؟!نفسمو فوت کردمو بھ آشپزخونھ برگشتم:- بابات مرد محترمیھ.- می دونم.صداشو کھ نزدیک بھ خودم شنیدم تکون خوردم. بھ یکی از صندلی ھای پشت میزتکیھ زد:- اتفاقی افتاده؟ ھمھ ش تو فکری!یکی از صندلی ھا رو بیرون کشیدم و نشستم:- می گم ... این کھ می خواین شکایت کنین...حرفم رو نیمھ کاره رھا کردم و بھش زل زدم. چند ثانیھ با چشمھای ریز شدهنگاھم کرد و بعد در حالی کھ بھ سمت در می رفت، پوزخندی زد و گفت:- ھر کی خربزه می خوره پای لرزش ھم می شینھ اینطور نیست؟!با بھت بھ رفتنش چشم دوختم. ھمین؟! مغموم سرمو پایین انداختم.- پاشو برو بخواب بقیھ رو خودم جمع می کنم.224بی توجھ بھ صداش کھ نسبتا دور بود بھ روبروم زل زدم و نفسمو با کلافگی فوتکردم.- بعدا کھ خواستم بندازمت زندون تو سرم نکوبی کھ برات ظرف جمع کردم!با غیظ بھ سمتش برگشتم، روی پلھ ھا ایستاد. با دیدنم با شیطنت ابروھاشو بالاانداخت و بقیھ پلھ ھا رو طی کرد. زیر لب غر زدم:- بدجنس!بلافاصلھ بعد از رفتنش من ھم بھ اتاقم رفتم. حالا کھ خودش پیشنھاد داده خودش ھمبره ظرفاشو جمع و جور کنھ! کلفتش کھ نیستم!!وقتی روی تخت دراز کشیدم، اونقدر خستھ بودم کھ سرم بھ بالش نرسیده خوابمبرد. برقرار کردن جلسھ سھامدارھا توی خونھ بھ نظر من اصلا ایده خوبی نبود. شایدامنیتش بیشتر بود ولی کلی خستھ ام کرد.نصفھ شب با حس گرمای وحشتناکی از خواب بیدار شدم. دلم می خواست بخوابم وچشمھام بھ زور باز می شد اما گرمای اتاق باعث می شد نتونم بی خیال بشم. خیس ازعرق بودم و موھام بھ گردنم چسبیده بودن. بھ سختی از روی تخت بلند شدم و بھسمت اسپیلت کوچیک توی اتاق رفتم. خاموش بود!کلید برقو زدم و وقتی عکس العملی ندیدم پی بھ قطعی برق بردم. نمی تونستم تاصبح با این گرمای وحشتناک مرداد ماه سر کنم. از اتاق خارج شدم و بھ سمت اتاقکیانمھررفتم. احتمال می دادم کنتور پریده باشھ. بھ در اتاق ضربھ زدم و صدایینشنیدم.وقتی لب از لب باز کردم تا صداش کنم خود بھ خود دھنم بستھ شد. چی باید صداشمی زدم؟ آقای عابدی یا کیانمھر؟! تمام این روزھا کھ عقد کرده بودیم بھ اسم صداشنزده بودم. چون مثل کنھ بھم چسبیده بود! توی شرکت ھم بھ فامیلیش صداش می زدم.مسخره بود کھ این موقع شب بھش بگم آقای عابدی؟!!نفسمو فوت کردم و صداش زدم:- کیانمھر؟ آقا کیانمھر؟صدایی ازش نمی اومد. با دودلی دستگیره رو بھ سمت پایین کشیدم و قدمی بھداخل اتاق گذاشتم. با چشمایی کھ کمی بھ تاریکی عادت کرده بودن نگاھمو دور اتاقچرخوندم. کسی داخل اتاق نبود ھمین کھ خواستم برگردم باھاش سینھ بھ سینھ شدم وجیغ خفیفی کشیدم. سریع قدمی بھ عقب گذاشت.دستمو روی سینھ ام گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم:- ترسوندیم!225با وجود تاریکی سنگینی نگاھش بھ وضوح حس می شد. بدون اینکھ بھ خودم نگاهکنم یادم اومد وضع لباسم چندان مناسب نیست. دستامو بغل کردم و طوری کھ ترسمضایع نباشھ موھامو با سر انگشتام بھ جلو ھدایت کردم تا بازی یقھ ام رو بپوشونم.متوجھ شد نگاھش معذبم کرده کھ بھ زبون اومد:- فکر کردم کنتور پریده ولی انگار برق منطقھ قطعھ.سرم رو با گیجی بالا و پایین بردم و از جلوش گذشتم و با قدم ھای بلند بھ سمتاتاقم رفتم. تا لحظھ ای کھ پامو توی اتاق بذارم سنگینی نگاھشو حس می کردم. بھمحض ورودم بھ اتاق کلید رو توی قفل چرخوندم. اجازه نمی دادم اتفاق شب عیدم بامحمد دوباره تکرار بشھ. اجازه نمی دادم دوباره ھوس روی زندگیم سایھ بندازه!بھ سمت پنجره اتاق رفتم و بازش کردم. ھوا راکد بود و بی نھایت گرم! کوچکتریننسیمی نمی اومد. نفس عمیقی کشیدم و زیر لب زمزمھ کردم:- خدا کنھ زود برق بیاد. اینجوری تا صبح خفھ میشیم کھ!بی توجھ بھ فکرھای آشفتھ بھ سمت حموم رفتم و کمی دست و پامو آب سرد زدم وبعد روی تخت دراز کشیدم.صبح توی خونھ موندم و کیانمھر و سھامدارھا رفتن و از داریوش شکایت کردن.تا ساعت دو بعد از ظھر خونھ تنھا بودم و برام جالب بود کھ بدونم یھ شکایت چقدرمگھ طول می کشھ! برای خودمشوید پلو درست کردم با گوشت ماھیچھ. مشغول سالاد درست کردن بودم کھصدای در سالن اومد و بھ دنبالش کیانمھر وارد آشپزخونھ شد.با دلھره ای کھ از چند روز قبل توی دلم لونھ کرده بود و حالا شدت گرفتھ بودبھش سلام کردم و منتظر نگاھش کردم. بی توجھ بھ نگرانی من روی قابلمھ غذا خمشد:- علیک سلام. چی درست کردی؟خیاری برداشتم و در حالی کھ پوست می گرفتم جواب دادم:- شوید پلو و ماھیچھ، چھ خبر؟بھ سمت شیر آب رفت و مشغول شستن دستاش شد:- سلامتی، بھ منم می رسھ یا فقط برای خودت تنھا درست کردی؟وقتی دید جوابشو نمیدم بھ سمتم برگشت و بھ قیافھ ی درھمم لبخندی زد و گفت:- فقط برای خالی شدن نقدینگی شرکت شکایت کردیم. کسی در مورد وام چیزینمی دونھ! کسی ھم جز من و تو و پولاد و خانم جوادی از بھ ھم ریختگی حساب ھاخبر نداره! پس فعلا نمی خواد نگران این چیزا باشی. حواستو کامل بده بھ حساب وکتاب ھای فعلی شرکت. حقوق تیرماه کھ بھ خیر گذشت! یھ فکری باید بھ حال مردادکنیم. سھامدارھا ھم حق دارن نگران باشن!غمگین سرمو پایین انداختم. دست انداخت و یکی از خیارھا رو برداشت:- دیشب کھ خیلی گرمت نشد؟!226نگاه عاقل اندر سفیھی بھش انداختم:- گرمم نشد؟! پختم! خونھ بھ این بزرگی یعنی ھیچ فکری برای زمان قطعی برقشنکردی؟خرسند از این کھ حواسمو تا حدی پرت کرده لبخندی زد و گفت:- خونھ قدیمی ساختھ، بابام بھم تقریبا ده سال پیش ھدیھ داد. قبلا خودشون اینجازندگی می کردن.بی ملاحظھ گفتم:- واسھ عروسیت؟دستش کھ داشت خیارو بھ سمت دھنش می برد دم دھنش خشک شد. بھم زل زد؛درستھ گند زده بودم ولی شاید فرصت خوبی بود کھ گند قبلی رو جبران کنم. لب ھاموبھ ھم فشردم و با مکث گفتم:- من یھ عذرخواھی بھت بدھکارم.خیار گاز نزده رو از دھنش خارج کرد و ابروھاش توی ھم رفت. آب دھنموقورت دادم:- بابت حرف نابجایی کھ اون روز زدم ... من ... من فکر می کردم کھ خانومت ...آخھ خودم از بین حرفای تو و داریوش شنیده بودم کھ مھروز رفتھ ... اون روز زودقضاوت کردم ...ولی بعد از حرفای خانم حمیدی ...دیگھ دھنمو بستم. در واقع قیافھ ی خشمگینش دھنمو بست! یکی نیست بھ من بگھآخھ عقل تو کلھ ی تو نیست؟! نمی بینی تو این خونھ با این دیوونھ تنھایی؟ اگر بازمثل اون روز خفتت کنھ چی؟!- ھھ! ..پوزخند صدا دارش حواسمو بھش جلب کرد. خیار دست نخورده اش رو داخلسینک پرت کرد و در حالی کھ نگاھش بھ یھ نقطھ نامعلوم بود گفت:- تو ھم فکر می کنی من دیوونھ ام؟! حالا کھ حقیقتو فھمیدی؟با اینکھ مثل سگ ترسیده بودم ولی لبخند کج و کولھ ای زدم:- خب چون دوسش داشتی طبیعیھ ... تقریبا!دستھاشو لبھ ی میز گذاشت و بھ سمتم خم شد. ناخودآگاه کمی بھ سمت عقب متمایلشدم. رخ بھ رخم ایستاد:- بھ نظر تو ... اگر دوستم داشت ترکم می کرد؟با ھمھ ی ترسناکی حالتش ... غم تھ نگاھش بیداد می کرد. بی اراده اون یکمی کھعقب رفتھ بودم و سرجام برگشتم. فاصلھ ی صورت ھامون کمتر شد ولی نمی دونماون ھمھ شجاعتو از کجا آوردم!- درستھ عاشقا خودخواه میشن ولی درک کن عشق مادر و فرزندی چیزیھ کھ نمیتونی حتی تصورشو کنی ... البتھ در اکثر موارد!227نگاھش با تعجب حاکی از این نزدیکی بی سابقھ روی اجزای صورتم چرخید و بعدبا ابروھای درھم بھ چشمام خیره شد:- تجربھ کردی این خودخواھیو؟پوزخند غمگینی زدم:- اون بھ جای ھردومون خودخواه بود.بھت کمرنگی توی چشماش نشست. برای کی عجیب نبود داستان عشق محمدخودخواھم؟! پوزخند غمگینم عمق گرفت و سرمو عقب کشیدم و از روی صندلی بلندشدم. بی ھدف بھ سمت قابلمھ غذا رفتم و آبِ گوشت رو چک کردم. وقتی برگشتم تویآشپزخونھ نبود. زیر لب زمزمھ کردم:- خوب شد کھ رفتی... اونقدری تجربھ دارم کھ حضور شیطانو حس کنم!دوباره روی صندلی نشستم و بی حوصلھ مشغول سالاد درست کردن شدم وناھارو ھم درتنھایی خوردم. ولی براش بشقاب و قاشق و لیوان روی میز گذاشتم کھاگر خواست بعدا بیاد و بخوره. احتمالا بھ این تنھایی نیاز داشت!بعد از شستن ظرف ھا بھ اتاق کار رفتم و طبق خواستھ کیانمھر شروع کردم بھحساب و کتاب و تاحدی سر و سامون دادن بھ وضعیت حقوق و دستمزد. یھ سریلیست ھا رو آماده کردم. خیلی وقت بود دستی حساب نکرده بودم. ھمیشھ این کارو بھاعضای تیم می سپردم و آخرش فقط چک می کردم.حالا اونقدر درگیر حساب ھا شده بودم کھ ... مادر بِگِرید!ھمونطورکھ فکر می کردم کیانمھر بعد از ساعتی از اتاقش در اومد و بھ سمتآشپزخونھ رفت. بی اراده لبخندی روی لبم نشست کھ خودم ھم علتشو نفھمیدم!غروب ھم نمی دونم کی باھاش تماس گرفت کھ از خونھ رفت بیرون و ساعت یکشب برگشت! وقتی برگشت من ھنوز بیدار بودم. جلوی در اتاقم ایستاده بودم کھمتوجھ بیداریم بشھ و متوجھ ھم شد!- چرا نخوابیدی؟بھ چھارچوب تکیھ دادم:- اونجوری رفتی استرس گرفتم. خبری شده؟بھ نرده ھا تکیھ داد:- یھ خبری از داریوش بود ... میشھ گفت یھ نور امید.لبھام بھ لبخند از ھم باز شد و خواستم ذوقمو بیرون بریزم کھ با دیدن قیافھ درھمش گفتم:- ھمھ اش ھمین نیست! مگھ نھ؟سرش رو بھ نشونھ آره تکون داد و گفت:- چرا! ھمینھ فقط ...منتظر نگاھش کردم. دستی پشت گردنش کشید:228- در مورد حرفھای توی آشپزخونھ ... شاید اولش عصبانی شده بودم و اون حرکتاشتباھو انجام دادم ولی ... وقتی فھمیدم کھ قبلا ازدواج کردی و تصور من اشتباھھ،بخشیده بودم ... راستش ھر دو دچار سوتفاھم شده بودیم!انگار می دونستم می خواد بھ کجا برسونھ حرفاشو کھ پوزخند روی لبم نشستھ بود.- بابت اتفاقی کھ افتاد ... من ... من واقعا تو حال خودم نبودم ... می دونی یھ ... یھحس بدی کھ ...- نمی خوام در موردش حرف بزنیم.دھنش ھمونطور نیمھ باز موند. چند بار نفس عمیق کشیدم و بھ خودم مسلط شدم:- شب بخیر.و بھ داخل اتاق اومدم و قبل از بستن در گفتم:- ممنون بابت خبر خوشی کھ دادی.خواستم درو ببندم وقتی دیدم بستھ نمیشھ با وحشت بھ دست کیانمھر کھ روی دربود زل زدم.- چی کار می کنی؟دست دیگھ اش رو بھ نشونھ تسلیم بالا گرفت:- بذار برات توضیح بدم ...چند بار پیاپی نفس کشیدم:- دستتو بردار!نگاھش رنگ تعجب گرفت. صدام بالا رفت:- میگم دستتو بردار!بی مکث دستش رو برداشت و منم درو بھ ھم کوبیدم و در جا کلید رو توی قفلچرخوندم. با حرص مشتی بھ در زدم و از در فاصلھ گرفتم. لعنتی ... برای یھ لحظھتصویر محمد و اون شب اومد توی نظرم. قطره اشکی ازگوشھ چشمم چکید!روی تخت نشستم و بازوھامو بغل کردم. صدای کیانمھر از پشت در بستھ قلبموناآروم تر می کرد.- معذرت می خوام نمی خواستم بترسونمت. انگار وقت درستی رو برای صحبتانتخاب نکردم! فقط خواستم ... از دلت در آورده باشم. این کھ کسی کنارم باشھ و حسنا امنی کنھ آزارم میده ... فقط ھمین!و با صدای آرومتری ادامھ داد:- شبت بخیر.صدای دور شدن قدم ھاشو کھ شنیدم، بی حس و حال روی تخت دراز کشیدم. بدوناین کھ سر روی بالش بذارم یا پتو روم بندازم بھ سقف زل زدم.یکم تند رفتھ بودم! حالا کیانمھر پیش خودش فکر می کنھ من وحشی ام! بذار فکرکنھ ... اولا خودش باعث این ترس شده بود. دوما ... خب من از این بستھ نشدن در229خاطره ی خوبی نداشتم. با ھمھ علاقھ ای کھ بھ محمد داشتم اون شب ترس بدی روتجربھ کرده بودم.نفسمو فوت کردم و خودمو بالا کشیدم و سرم رو بھ بالش رسوندم. کاش موبایلمدستم بود تا بھ لیلی پیام بدم، لبخند غمگینی زدم و از ذھنم گذشت:- خوبھ کھ گوشیم دستم نیست. اگر پیام می دادم و لیلی جوابمو نمی داد غصھ امھزار برابر میشد.ولی انگاری دل بھ دل راه داره! صبح کھ حاضر و آماده از اتاق بیرون اومدم تا بھھمراه کیانمھر بریم شرکت موبایلمو سمتم گرفت:- دیشب برات پیام اومد.گوشی رو ازش گرفتم. اینکھ پیام ھامو می خوند با ھمھ ناخوشایندیش عادتم شدهبود. بھ محض دیدن اسم لیلی چشمام پر از اشک شد و با ھیجان پیامشو باز کردم:- سلام خوبی؟ خدا بگم چیکارت نکنھ کھ یھ کلمھ گفتی منو آتیشم زدی و قطعکردی. کلی با خودم کلنجار رفتم و دیدم نمی تونم بھت اس ندم. فقط بگو حالت خوبھ یانھ.بی اراده گوشی رو گذاشتم روی قلبم و اشکم روی گونھ ام راه گرفت ... خواھریمھربونم.کیھ؟ « آجی » -بینیمو بالا کشیدم و در حالی کھ بھ سمت در سالن قدم بر می داشتم جواب دادم:- لیلیھ. خودش شمارشو بھ این اسم تو گوشیم سیو کرده.باھام ھمقدم شد:- زن امیرعلی تابان؟ابروھام توی ھم رفت:- آره.بھ سمت در حیاط رفت و درو باز کرد و ھمزمان کھ دزدگیر ماشینو می زد گفت:- اون وقت چرا نباید اس میداده؟!سوار ماشینش شدم و وقتی کنارم قرار گرفت گفتم:- یھ ناراحتی بینمون پیش اومده بود. قرار بود بنا بھ مصلحت دیگھ با ھم تماسینداشتھ باشیم.ماشین رو روشن کرد و طعنھ زد:- احیانا بعد از اینکھ با شوھرش از خونھ من رفتین این ناراحتیھ پیش نیومد؟!با خشم نگاھش کردم. شونھ ھاشو بالا انداخت:- آخھ دقیقا تا قبل از اینکھ با شوھرش تماس بگیرم و بگم بیاد دنبالت یھ نفس اسمشروی گوشیت بود.با دلخوری نگاه ازش گرفتم و بھ صفحھ گوشیم چشم دوختم. از ماشین پیاده شد ودر حیاط رو پشت سرمون بست و بعد از گذشت چند لحظھ از سوار شدنش پرسید:230- حدسم درستھ نھ؟! آجیت نمی دونستھ قبلا عشق شوھرش بودی!دندون ھامو با حرص بھ ھم فشردم. انگار قصد بی خیال شدن نداشت!- اون روز کھ از اینجا رفتی حال خوبی نداشتی و احتمالا لیلیت دیده کھ مجنونتبغلت زده ...صدام بالا رفت و رو بھش داد زدم:- بس کن!چشماش درشت شد، نفس ھام از عصبانیت تند شده بود:- چی گیرت میاد از اینکھ اینھمھ اذیتم می کنی؟! می خوای چی بشنوی؟ آره ...اون آشغال با وجود زنش و بچھ ای کھ توی راه بود ھنوز بھ من علاقھ داشت. ھمینومی خواستی بشنوی؟ حالا ولم کن ...بھ بیرون خیره شدم و اشک سمج گوشھ ی چشممو با سرانگشتم گرفتم و زیر لبزمزمھ کردم:- بھ خدا دردای خودم برام بسھ! دیگھ تو زخم زبون نزن.وقتی ماشین توی پارکینگ توقف کرد و خواستم پیاد بشم با کشیده شدن بازومتوسط کیانمھر با ترس بھش زل زدم. ابروھاش حسابی توی ھم بود. بھ دست دیگھ اماشاره کرد:- جوابشو میخوای بدی بده، گوشی رو برگردون.سرم رو با گیجی تکون دادم و بعد از چند ثانیھ مکث، گوشی رو بالا آوردم و برایلیلی تایپ کردم:- سلام عزیزم. نی نی خوبھ؟ ممنونم کھ حالمو پرسیدی، آره خوبم. نیازی نیستخودتو اذیت کنی. این روزا موبایلم دستم نیست! فعلا.پیام رو ارسال کردم و گوشی رو سمتش گرفتم. ھنوز بازوم توی دستش بود و مندلم می خواست ھر جور شده از اون فضا دور بشم. گوشی رو از دستم گرفت.خواستم درو باز کنم کھ صداش مانع شد:- صبر کن.تحکم توی صداش ترس اعصاب خرد کنم رو بیشتر کرد.- این دو ھفتھ ای کھ گوشیت دستم بوده، امیرعلی چند بار زنگ زده.صورتم از ناراحتی درھم شد. ادامھ داد:- این بار زنگ بزنھ جوابش رو میدم و از سرت بازش می کنم.اخم کردم:- احتیاجی بھ این کار نیست.دستم رو ول کرد:- پیاده شو.نفسمو بیرون فرستادم و پیاده شدم. با ھم بھ سمت آسانسور رفتیم. کنارم قرار گرفتو در حالیکھ منتظر بودیم آسانسور برسھ کنار گوشم زمزمھ کرد:

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد