پایین دامن نسبتا بلندم رو تا جای ممکن توی دستم جمع کردم و بعد با دو دستمچلوندم، حجم زیادی از آب روی زمین ریخت و بلافاصلھ با عطسھ ی محکمی کھ زدمسرم بھ جلو پرتاب شد و وقتی دیدم داره نگاھم می کنھ، با صدای بلند خندیدم.از روی صندلی بلند شد و بھ نرده ھای تراس تکیھ زد و صدای محکمش تویساحل پیچید:- سرما می خوری دختر، بسھ دیگھ بیا بالا.و من سرتق تر از ھمیشھ باز ھم خندیدم و دوباره بھ سمت دریا دویدم، قدمیمونده بھ آب دامنم رو از پام در آوردم. صدای بمش کھ کمی خنده ھم چاشنیش بودتوی محوطھ پیچید:- چیکار می کنی دیوونھ؟!دیوونھ بودم ... مست بودم ... مرزھا شکستھ شده بودن و دنیام تغییر کرده بود... خیلی وقت بود از تھ دل نخندیده بودم .... لذت و ھیجان کل وجودمو گرفتھ بود،شادیم تکمیل میشد اگر اون ھم از تراس پایین می اومد و بی توجھ بھ فاصلھ ھاموندستھاشو دورم حلقھ می کرد و سرھامونو زیر آب می بردیم و ھر بار کھ بیرون میاومدیم ھمو می بوسیدیم.3اما اون ھنوز ھمونجا بود و فقط تذکر می داد و اسممو صدا می زد ... درستمثل پیرمردھا ... !! ...صدای زنگ موبایل مثل دستی منو از دنیای خوابم بیرون کشید و پرتم کردروی تخت دونفره ی توی اتاقم.با سر درد شدیدی توی جام نشستم. بعد از عادی شدن ضربان قلبم از روی تختبلند شدم؛ از اتاق خارج شدم و با سرگیجھ مسیر اتاق تا آشپزخونھ رو طی کردم.دستم رو روی دیوار کشیدم و کلید برق رو لمس کردم، لامپ آشپزخونھ روشنشد. توی سرم صدای ساعت می اومد؛ کی قرار بود این رویاھای بدتر از ھزار تاکابوس دست از سرم بردارن؟پارچ آبی پر کردم و توی چای ساز استیل ریختم، روشنش کردم و بعد بھ سمتدستشویی رفتم.مردم می خوابن تا آرامش بھ دست بیارن، اونوقت من باید برای بیدار شدن ازخواب خدا رو شکر کنم.مشتی آب بھ صورتم پاشیدم و توی آیینھ بھ خودم خیره شدم. زیر ابروھام دراومده بود و ریشھ ی مشکی موھای سرم لابلای موھای رنگ شده ی بلوطی خودشونرو نشون می دادن. شروع کردم بھ وضو گرفتن. ھنوز نماز صبح قضا نشده بود.امروز احتمالا مجبور بودم یک ساعت و شاید بیشتر تمام زوایای درخواستیحسابداری شرکت رو برای سھامداران جدید توضیح بدم، کھ یکیشون کسی بود کھ پنجسال قبل ھمھ فکرم این بود یھ جوری بھش نزدیک بشم و درست وقتی فکر می کردمبھتره بی خیالش باشم، خودش جلو راھم سبز شد.مطمئنا امروز چھ جسمی، چھ روحی انرژی زیادی از دست می دادم، پس بھتربود قبل از رفتن بھ شرکت حسابی ریلکس کنم.بھ سمت اتاقم رفتم و جانمازم رو پھن کردم روی زمین و چادرم رو سرم کردم.سرم ھنوز درد می کرد. انگار پشت چشمھام یھ بستھ سوزن تھ گرد فرو کرده بودن.قبل از نیت کردن رفتم سراغ مسکن ھای ھمیشگیم و بعد از خوردن یھ نوافن ویھ لیوان آب برگشتم سر سجاده.بعد از نماز و صبحونھ، آماده شدم و خودم رو بھ شرکت رسوندم و تا زمانی کھبھ سالن کنفرانس دعوت بشم خودم رو توی کارم غرق کردم، اما نمی تونستم زیادروی کار متمرکز بشم چون ھمھ ی حواسم بھ جلسھ ی امروز بود.بھ آبدارخونھ رفتم و یھ فنجون قھوه برای خودم درست کردم و در حالی کھسعی می کردم فکرم رو مشغول کنم، پشت میزم نشستم و نوشیدمش.4فنجون قھوه ام کھ تھش چند قطره مونده بود رو توی دستم چرخوندم و خواستماز شکلھای نامفھوم تھش سر در بیارم اما جز چند تا خط و گردی بی معنی چیزینبود.بی حوصلھ گذاشتمش روی میز و بھ سمت شیشھ ی سراسری اتاقم رفتم. لعنتی... چرا صدام نمی زدن؟ این انتظار داشت منو از پا در میاورد. استرس منتظر موندناز استرس روبرو شدن برای من ھزار برابر بدتره.ضربھ ای کھ بھ در اتاق خورد باعث شد از دعوای کارگرھای ساختمونروبرویی چشم بردارم.- خانم رمضانی آقای رئیس گفتن برین بھ اتاق کنفرانس.سرم رو تکون دادم. قلبم ریتم گرفتھ و تپشش شدید تر شد. فکر کنم اشتباه میکردم! استرس روبرو شدن قوی تر بود.زونکنی کھ آماده کرده بودم رو از روی میز برداشتم و جلوتر از نسترن ازاتاقم بیرون زدم. توی سالن شرکت سکوت محض بود و صدای پاشنھ کفشم رویاعصاب خودم رفتھ بود چھ برسھ بھ بقیھ کارمندھا !بی توجھ بھ نگاه ھایی کھ سمتم چرخیده بود پشت در سالن ایستادم و نسترن ازمجلو زد و ورودم رو اعلام کرد و وارد سالن کنفرانس شدم.جلوی نگاھمو گرفتم کھ بدون زوم کردن روی شخص خاصی، یک دور تویمحترمانھ ای نثار جمع کردم و بھ « وقت بخیر » ی محکم و « سلام » جمع بگرده وسمت تنھا صندلی خالی کنار داریوش رفتم.پاورپوینتی کھ بھ ھمراه داریوش یک ھفتھ روشون کار کرده بودیم ھنوز رویپرده نمایش سقفی بود؛ نسترن ریموت ویدئو پروژکتور رو گرفت و خاموشش کرد وبعد بھ سمت کلیدھا رفت و لامپ ھای سالن رو روشن کرد، از حواس پرتی جمعاستفاده کردم و نگاھم رو با دقت بین چھره ھای جدید چرخوندم.مجموعا سھ سھامدار اصلی وجود دارن کھ یکیشون داریوش، رئیس شرکتھ،اون یکی آقای یعقوبی و سومی خانم حمیدی بود کھ سھمش رو بھ شیطان نیمھ شناختھی زندگیم، نمی دونم بھ چھ دلیلی فروختھ! خب من اون زن خوش مشرب و فوق العادهمھربون رو خیلی دوست داشتم!ھشت نفر ھم سھام دار درجھ دوم بودن کھ بیشتر از سھ سال بود بھ خاطرمحکم تر شدن پشتوانھ مالی بھ جمع سھام دارھا اضافھ شدن و البتھ ھنوز سھام شرکتخاصھ و گمون نکنم کھ ھیچ وقتی جز سھامی عام بشھ!از این ھشت نفر، دو نفرشون جدید بودن و اونھا ھم در جمع حضور داشتن؛ وبی شک اون یکی از این سھ نفره.یکی از این سھ نفر کنار خانم فرھمند نشستھ بود، یھ مرد حدودا چھل-چھل وپنج سالھ کھ با نگاھش داشت نسترن رو - کھ کنار داریوش خم شده بود و یھ سریتوضیحات اضافی وز وز می کرد- قورت می داد.5اون یکی بین آقای یعقوبی و آقای طارمی نشستھ بود. از قبلی جوون تر می زد.سرش پایین بود و بھ صحبت ھای یعقوبی گوش می داد. پوستش بھ شدت سبزه بود وموھای نسبتا بلندش بھ خاطر پایین بودن سرش از بغل صورتش جلو زده بودن و ازبالا تنھ ی درشتش مشخص بود اندام ورزیده ای داره.نفر بعد ھم کنار داریوش نشستھ بود، یھ مرد جا افتاده با ریش و سیبیل، کھ دکمھھای پیراھنش رو تا آخر بستھ بود و نگاھش بھ عکس ھای بروشوری بود کھ امیدشریفی و مھ لقا توسلی برای امروز آماده کرده بودنش و بھ ھیچ عنوان ھم با مناسبتامروز ارتباطی نداشت و فقط جھت سرگرمی ارائھ شده بود.ھمھ ی این آنالیز من یک دقیقھ ھم نشد.دوباره چشم چرخوندم و نگاھم کشیده شد بھ سمت نفر اول، دوم و باز بھ نفرکنار دستی داریوش.داریوش گلویی صاف کرد و سکوت بھ جمع برگشت و رو بھ ھمھ گفت:- خانم رمضانی مدیر مالی ھستن و امینِ بنده. برای شما توضیحاتی در موردارزش سھام ھا، سود و زیان و روند کسب در آمد و ھزینھ ھا ارائھ میدن.البتھ کھ قرار بود توضیحاتی ارائھ بدم، ولی نھ ھمھ چیزو! در اصل اون چیزیرو کھ داریوش ازم خواستھ بود و خودم می خواستم!داریوش ادامھ داد:- اما قبلش اجازه بدین خانم رمضانی ھم با سھامداران جدید آشنا بشن.و با دست بھ نفر اولی اشاره کرد:- آقای کامرانی، دارای سھ درصد سھم از سھام شرکت.خب این کھ نبود! نگاھم شروع کرد بھ چرخیدن بین دو نفر بعد، کسی کھ سمتدیگھ خودش بود، ھمونی کھ ریش داشت رو اشاره کرد:- آقای رحمانی ھم دارای سھ درصد از سھام.ی سرسری گفتم و نگاھم خودکار زوم شد بھ نفر دوم، یعنی کسی « خوشوقتم »کھ بین یعقوبی و طارمی نشستھ بود و چشمھام بھ چشمھای سبز وحشیش خیره شد.صدای داریوش از کنار گوشم کھ نھ! انگار از تھ مغرم مثل موسیقی پیش زمینھ پخشمی شد:- آقای عابدی، سھام دار اصلی و ھمینطور سھام دار ارشد با سی درصد سھماز ...و یک صدای بلند ھم مثل متن آھنگ، واضح و محکم توی مغزم اکو شد:- کیانمھر عابدی ... کسی کھ زندگیتونو بھ گند کشید.با صدا زده شدنم توسط داریوش نگاه از چشم ھای منفورش گرفتم و از رویصندلیم بلند شدم.6زونکنم رو باز کردم و دستھ اول از برگھ ھایی کھ بھ تعداد کپی گرفتھ بودم روبیرون آوردم و بھ نسترن دادم توزیع کنھ و حین این کھ اون پخش می کرد من شروعکردم بھ صحبت کردن و توضیح دادن و ھمزمان ھم قدم می زدم.نگاه ھایی کھ ھمراھم بھ گردش در می اومدن و اعتماد بھ نفسی کھ از صدایمحکم پاشنھ ی کفشم پخش می شد باعث می شد گردنم افراشتھ تر بشھ و بھ خودممسلط تر بشم تا طرز نگاھم بھ کیانمھر با بقیھ فرقی نداشتھ باشھ، اما ... نوع نگاه اونبا نوع نگاه بقیھ بھ من فرق داشت!درستھ کھ ظاھرم چیزی رو نشون نمی داد و بھ خودم مسلط بودم اما واقعانادیده گرفتنش سخت بود، ھنوز اون روز منحوس یادم نرفتھ!*** بھمن/ ١٣٨٧محکم زدم بھ بازوی امیر علی:- دیوونھ میگم نرو توی کوچھ. بابام می بینھ!زد روی ترمز و با لودگی گفت:- آخ کی میشھ من جلوی چشم بابات ببرمت توی اتاق و بابات صدای جیغ ویغتوبشنوه و نتونھ کاری بھ کارمون داشتھ باشھ.یھ بار دیگھ بھ بازوش مشت کوبیدم کھ باعث شد با صدای بلند و شیطانی بخنده.در ماشین رو باز کردم و امیر علی سریع از روم خم شد و در رو بست و قبل ازعکس العملی از جانب من محکم لبامو بوسید، بعد سرشو عقب کشید و با شیطنتگفت:- داشت بوسھ ی خداحافظی یادت میرفت!ای زیر لب گفتم « گمشو » خواستم اخم کنم ولی نتونستم خنده ام رو کنترل کنم وو از ماشین پیاده شدم و قبل از بستن در گفتم:- فردا ساعت ده بریم پیش استاد منصوری انتخاب واحدمونو درست کنیم.سرشو تکون داد و بعد از اینکھ در رو بستم براش دستی تکون دادم و بعد ازشنیدن صدای بوقش وارد کوچھ شدم. ھنوز لبھام طعم لبھای امیر علی رو می داد وھی تھ دلم غنج می رفت. امیر علی رو دوست داشتم، ھمینکھ با وجود شرایط باباحاضر بود باھام ازدواج کنھ برام ارزش داشت.کلید رو توی قفل انداختم و وارد حیاط شدم. مطمئنم لپھام گل انداختھ بود، دستمرو روی گونھ ام گذاشتم و دوباره بھ دیوونگی امیر علی خندیدم.مسیر حیاط رو طی کردم و در سالن رو ھم با کلید باز کردم. فقط یک قدم جلورفتم کھ چشمم بھ چھارپایھ ی بلند پخش شده روی زمین افتاد و ناخودآگاه نگاھم رودر مسیر چھارپایھ بالا کشیدم...کمی بالاتر از سرم یک جفت پای سیخ شده طوری کھ نوک انگشت ھای شصتبا قدرت بھ سمت پایین کشیده شده بودن، قرار گرفتھ بود.7نگاھم رو بالا گرفتم و گردن شکستھ توی طنابی رو دیدم و چھره ی کبودی کھداد میزد، ساعت ھا از زمان مرگش گذشتھ! و بدن سیخ و سخت شده ای کھ بین زمینو آسمون، معلق بود و بھ خاطر بادی کھ با باز شدن در بھ داخل می وزید، بھ آرومیچرخ می خورد...انگار دست ھایی از غیب گوشت و استخونم رو از ھم جدا کردن و دردی از تھسینھ ام بھ شکل فریادی گوش خراش بیرون ریخت:- باباااا ....*** بھمن/ ١٣٩٢امیر علی با کلافگی قاشقش رو توی بشقابش انداخت:- تو سرت چیزی ھم بھ اسم مغز وجود داره؟ دیوونھ شدی غزالھ؟ نمی تونیمثل بچھ آدم زندگی کنی؟لبھامو بھ ھم فشار دادم و سرم رو پایین انداختم. لیلی سرزنشش کرد:- اِ امیر جان! چرا سرش داد میزنی؟صدای امیر علی بالاتر رفت:- سرش داد نزنم کھ خودشو بدبخت کنھ؟!و باز رو بھ من گفت:- کینھ شتری ھم بود بعد از پنج سال تموم شده بود! یھ نگاه بھ خودت بنداز! کیبرات مونده چی برات مونده؟!نگاھم قِل خورد بھ شکم برجستھ ی لیلی و یھ چیزی شبیھ حسرت تھ دلم پیچخورد! نگاھمو از شکم لیلی گرفتم و بھ چھره ی عصبی امیرعلی چشم دوختم:- بی گدار بھ آب نمی زنم. فقط با اعتبارش کار دارم ... اونقدری کھ دلم آرومبگیره ... اونقدری کھ حس کنم دیگھ دینی بھ محمد و پدرم ندارم. بعدش ھم ھنوز ھیچتصمیمی نگرفتم!نفسش رو عصبی فوت کرد و زیر لب غر زد:- محمد! ... محمد! ...و با صدای بلندتری گفت:- اگر نمی شناختمش فکر می کردم واقعا اون تو رو بھ نگھ داشتن کینھ اتتحریک می کنھ.لیلی غُر زد:- وای امیر نمی تونی آروم حرف بزنی؟امیرعلی با کلافگی بھ صندلیش تکیھ زد و منتظر نگاھم کرد. نفس عمیقی گرفتمو گفتم:- آره ... خودم دلم میخواد حالشو بگیرم.با پوزخندی گفت:8- نقش عاشق دلخستھ اش رو بازی کنی و بعد نابودش کنی ھا!!از تیکھ ی نھفتھ تو جملھ اش لب گزیدم و با ناراحتی گفتم:- از سمت مال و اعتماد بھ پدرم ضربھ زده من ھم جبران می کنم. اونقدر پستنیستم کھ با احساسات کسی بازی کنم!پوزخندش دردناک تر شد. با ناراحتی ادامھ دادم:- از طرفی ... اون متاھلھ و یھ دختر داره.لیلی با ناباوری نگاھم کرد و ابروھای امیرعلی بیشتر توی ھم رفت. میدونستم دارن پیش خودشون چی فکر می کنن! حق بھ جانب گفتم:- پدر من ھم یھ دختر داشت کھ جز خودش ھیچ کسو نداشت!لیلی با دل رحمی گفت:- دخترش چند سالشھ؟شونھ ای بھ نشونھ ی ندونستن بالا انداختم و گفتم:- چند روز قبل کھ داریوش باھام کار داشت و رفتم توی اتاقش، اون داشت تلفنی!« بابایی » چند بار ھم گفت !« ملودی ... دخترم » حرف می زد و می گفتامیرعلی نفسش رو فوت کرد و بعد گفت:- ھر روز اونجاست؟!خوشحال از اینکھ بالاخره امیرعلی حرفی جز ساز مخالف زد فورا جواب دادم:- نھ معمولا سھام دارھا جلسھ بھ جلسھ میان کھ ماھی یھ بار و گاھی دو ھفتھیکباره، ولی این چون پسرعمھ ی داریوشھ ھفتھ ای دو سھ بار میاد.با پوزخند ادامھ دادم:- نمی تونھ خوی رییس بازیش رو کنار بذاره! ھمین روزاست کھ بھ داریوش!« می خوام روی صندلیت بشینم » بگھلیلی با دھن پُر پرسید:- کاش می شد بفھمی شرکت خودش چی شده کھ حالا فقط سھام داره!با یادآوری بابا و زحماتی کھ واسھ شرکت اون عوضی کشیده بود لبام آویزونشد و گفتم:- حتما دیگھ پی شرکت جدید نرفتھ، چون داریوش می گفت کھ کار نمی کنھ وفقط میاد اینجا.امیرعلی متفکرانھ بھ گفت و گوی ما گوش می داد. لیلی با چونھ ی جلو دادهگفت:- حتما اونقدر مال و ثروت داره کھ دیگھ سمت کار کردن نمیره!باز ھم شونھ ھامو بالا انداختم و بھ امیرعلی نگاه کردم. دست از تفکر عمیقشکشید و گفت:- شناختت؟!9سرم رو با ناراحتی تکون دادم و گفتم:- ھمون روز اول بعد از جلسھ بھم گفت کھ چھ نسبتی با ھدایت رمضانی داری؟ولی مشخص بود خبر داره!با لبخند دردناکی ادامھ دادم:پدرتون مرد » - آخھ واکنشش جالب بود ... وقتی گفتم دخترشم خیلی عادی گفت«. بزرگی بود، خدا رحمتش کنھلیلی ھم پوزخند صدا داری زد و زیر لب زمزمھ کرد:- کثافت!امیرعلی از گوشھ چشم نگاھی بھ لیلی انداخت و خیلی خونسرد بشقاب برنج رواز جلوش کشید کنار و گفت:- بسھ دیگھ! قندت میزنھ بالا.و لب و لوچھ ی لیلی آویزون شد، بھ روش لبخندی زدم و من ھم دست از غذاکشیدم. خواستم ظرف ھا رو بشورم کھ لیلی اجازه نداد و من ھم با توجھ بھ رفتارنسبتا سرد امیرعلی زیاد نموندم و بعد از نیم ساعتی خداحافظی کردم.دیگھ اخلاق امیرعلی رو می دونستم، نھایتا این سردیش تا دوسھ روز بود و بعدلیلی راضیش می کرد کھ پشتم رو داشتھ باشھ.ساعت ده شب بود کھ از خونھ ی امیرعلی بیرون زدم. دو ھفتھ بود کھ پایکیانمھر بھ شرکت باز شده بود و خواب و خوراک رو ازم گرفتھ بود، مخصوصا کھمرموز نگاھم می کرد و حس می کردم با نگاھش داره مرگ پدرم رو یادآوری میکنھ.امشب کھ از تصمیمم با امیر علی و لیلی _تنھا دوستانم_ حرف زده بودم کمیتوی قلبم احساس سبکی می کردم. باید حساب شده عمل می کردم. مسلما نمی تونستمضربھ ی سنگینی بھ کیانمھر بزنم، از طرفی چون اون سھامداره برای کوبیدنش بایدبقیھ سھامدارھا و کل شرکت رو بکوبم.کھ این یھ کار خطرناک بود و بھ تجربھ ای خیلی بیشتر از اطلاعات و تجربھ یمن نیاز داشت. و در آخر دلم نمی خواست کارم رو از دست بدم ... ولی تھ تھش میدونستم اگر کسی بو بره اولین اتفاق از دست دادن کارمھ و بھ خاطر محمد و پدرماصلا مسالھ مھمی نبود.با ریموت در حیاط رو باز کردم و ماشینم رو کھ یک ٢٠٦ آلبالویی بود بھداخل بردم. اولین کاری کھ می تونستم انجام بدم متضرر کردن شرکت بود. منظورمزیان مالی نیست، منظورم زیان اعتباریھ! باید خوب فکر می کردم؛ نمی شد بی گداربھ آب زد! این کار زمان می برد و نباید عجلھ می کردم، ھر چھ اعتمادش بھ منبیشتر می شد بھتر بود.کیفم رو از روی صندلی کناریم برداشتم و از ماشین پیاده شدم. دوباره شکمکی » برجستھ ی لیلی توی ذھنم شکل گرفت و صدای امیر علی تو سرم چرخ خورد10خب راست می گفت! چی برام مونده جز اینکھ مثل «؟ برات مونده؟ چی برات موندهربات صبح برم سر کار و ساعت دو برگردم و طی یھ برنامھ تکراری زندگی کنم.کی برام مونده جز امیر علی و لیلی کھ گاھی وقتھا امیرعلی ھمچین با دلخوریو سردی نگاھم می کنھ کھ حضورم رو توی خونھ اش زیادی می بینم!کلید رو توی قفل انداختم و در خونھ رو باز کردم. نگاھی بھ سقف بالای درانداختم و زیر لب گفتم:- خدارو شکر کھ دیگھ توی اون خونھ نیستم.و خونھ ی پدرم توی ذھنم شکل گرفت و گیره ی فلزی کھ بھ خاطر لوستر تویراھروی اول خونھ نصب شده بود اما بھ خاطر نظر نصاب اونجا اصلا جای مناسبینبود و اون گیره ی فلزی بلااستفاده مونده تا وقتی کھ بابا خودشو ازش آویزون کنھ وتموم آرزوھامو با دار زدن خودش تباه کنھ!بغض کردم، دوباره صحنھ ھای پنج سال پیش جلوی نظرم اومدن و حس کردمھمین چند ساعت قبل پدرمو از دست دادم و ھنوز داغش تازه س.*** بھمن/ ١٣٨٧تھ گلوم از جیغی کھ کشیدم بھ طرز عجیبی سوخت و حس کردم خراش برداشتاما اولین واکنشی کھ می تونستم بعد از انداختن کیف و وسایل توی دستم از جملھموبایلم، نشون بدم نگھ داشتن پاھای بابا بود کھ اونھارو بھ سمت بالا ببرم تا کمیگردنش احساس راحتی کنھ.تک تک سلول ھام بھ بیھوده بودن کارم ایمان داشتن و با صدای بلند ھق زدم.چھار ستون بدنم از وحشت دیدن این صحنھ می لرزید و ذھنی کھ نمی تونست جمع وجور بشھ باعث شده بود پوست تنم سفت بشھ و بھ صورت ھیستریک گریھ کنم.شاید یک ربع ھمون شکل ایستادم تا بتونم مرگ دردناکش رو باور کنم و درحالی کھ حالا عملا جیغ می زدم پاھاش رو رھا کردم و از ھیکل معلقش فاصلھ گرفتمو بھ طرف تلفن خونھ رفتم، دفترچھ تلفن بابا رو برداشتم و اولین شماره ای کھ بھمحمد رضا شیخی. رفیق » . نظرم صاحبش می تونست بھ ما کمک کنھ رو گرفتم«. صمیمی بابا کھ عمو صداش می زدمنمی دونم چی بھش گفتم و چھ طوری حرف زدم، شاید ھم چیزی نگفتم و فقطجیغ زدم. ھر چی کھ بود ده دقیقھ ی بعد با شنیدن صدای زنگ خونھ اول از طریقآیفون در حیاط رو باز کردم و بعد با آخرین جونی کھ تو پاھام مونده بود بھ سرعت ازخونھ بیرون رفتم و وسط حیاط بھش رسیدم و خودم رو توی بغلش انداختم.اونقدر این حرکت ازم بعید بود کھ آقای شیخی دستھاش رو از ھم باز نگھ داشتھبود و ھیچ واکنشی نشون نمی داد و من توی بغلش اونقدر جیغ زدم و گریھ کردم کھبیحال شدم و پاھام سست شد.11بھ سختی من رو بھ سمت پلھ ی جلوی خونھ ھدایت کرد و ھمونجا نشوند و بعدجلوم زانو زد و گفت:- چھ اتفاقی افتاده غزالھ جان؟! برام تعریف کن.باز ھق ھق گریھ سر دادم و در حالی کھ در خونھ رو اشاره می کردم بریدهبریده اسم بابا رو بردم.آقای شیخی با دیدن مسیر نگاه من معطل کردن رو جایز ندونست و بھ سمتخونھ دوید و در عرض کمتر از یک دقیقھ صدای وحشت زده اش ستون ھای خونھرو لرزوند و باعث شد بیشتر توی خودم جمع بشم و تا وقتی اورژانس و پلیس و بقیھھمسایھ ھا بیان ھمونجا روی تک پلھ ی خونھ بمونم و با بھت و چونھ ی لرزونوحشت زده بھ جمعیت نگاه کنم و پوستم از شدت سرمای اول بھمن ماه سال ھشتاد وھفت بی حس و دردناک بشھ!حتی وقتی آقای شیخی زیر بازوم رو گرفت و موبایلم رو توی دستم گذاشت ومن رو سوار ماشین کرد ھیچ مقاومتی نکردم و تا رسیدن بھ خونھ اش ھیچ حرفینزدم.خودش ھم حال خوبی نداشت. ھمسر آقای شیخی، ساره خانم کھ بھ خاطرسرطان سینھ پارسال یک سینھ اش رو از دست داده بود و حالا دوباره دردش سر بازکرده بود و خیلی ضعیف شده بود بھ استقبالم اومد و با ھمھ ضعفش سعی کرد بھ مندلگرمی بده.منی کھ ھنوز نمی تونستم حقیقت از دست دادن پدرم رو درک کنم، آرامشظاھری یک زن بیمار و بیش از حد ضعیف ھیچ چیزی از دردم کم نمی کرد!حتی وقتی توی رختخواب گرم و نرم قرار گرفتم و امیر علی بھم مثل ھر شبپیام داد:- شب بخیر خوشگل خودم.نتونستم ھیکل معلق بابا رو با اون صورت کبود و گردن شکستھ از جلویچشمام کنار بزنم و حداقل در جواب امیرعلی از مصیبتی کھ شاھدش بودم حرف بزنمتا شاید اون بتونھ آرومم کنھ، پس گوشی رو سایلنت کردم و مثلا خوابیدم!صبح کھ چشمھام رو توی اتاق سابق دختر آقای شیخی- کھ حالا ازدواج کردهبود و کانادا زندگی می کرد- باز کردم، انگار مغزم شروع بھ فعالیت کرد و فھمیدمچھ بلایی سرم اومده و دوباره بغضم سر باز کرد. کسی ھم سراغم نیومد و اونقدرگریھ کردم کھ خودم بیحال شدم.وقتی از اتاق بیرون اومدم، ساره خانم رو دیدم کھ توی سالن روی راحتینشستھ بود و چشمھاش سرخ بود. آقای شیخی ھم بالای سرش ایستاده بود.با دیدن من بھ سمتم اومد و گفت:- بھتره صبحونھ بخوری، باید با ھم حرف بزنیم.12معده ام می سوخت و سرم گیج می رفت. پس مطیعانھ بھ سرویس بھداشتی وبعد بھ آشپزخونھ رفتم. آقای شیخی ھم ھمراھم اومد و روبروم نشست. گلوم خیلی دردمی کرد و فقط تونستم یک لقمھ بخورم و اجبارا بھ خوردن تنھا یک لیوان چای اکتفاکنم.- پزشکی قانونی تایید کرد کھ مرگ پدرت بر اثر خودکشی بوده. من ھم بھپلیس توضیح دادم کھ علتش ورشکستگی بوده.نگاھم رو بالا آوردم و باز ھم چونھ ام شروع کرد بھ لرزیدن. آقای شیخینفسش رو با کلافگی بیرون فرستاد و گفت:- چیز دیگھ ای ھست کھ بخوای در موردش حرف بزنی؟ بھ خاطر پلیس ھانمیگم، برای اینکھ بدونم پدرت دیگھ از چی ناراحت بود؟!بینیمو بالا کشیدم و سعی کردم صدامو صاف کنم:- اون مرتیکھ ... عابدی، کھ بابا براش کار می کرد ... وقتی شرکت بدھی بالاآورد فرار کرد و ھمھ طلبکارھا اومدن سراغ بابا ...حرفم رو قطع کرد:- اون رو در جریانم دخترم، رییسش نامردی کرد. قبول دارم پدرت ھم بازیرآبی ھای اون ھمراه بود و ھم دست بودن اما پدرت کاری بھ نفع خودش بھ اونصورت نکرد و بیشتر بھ نفع عابدی کار کرد. اما خب ... من بھش ھشدار داده بودمکارش آخر و عاقبت نداره. کاش حداقل بار خودش رو ھم می بست تا دستش اینطورخالی نشھ!نفسش رو فوت کرد و گفت:- باز ھم من اون قدر در جریان ریز کارھاش نیستم.من فقط تونستم در جوابش بغض کنم و خاطرات بابا رو مرور کنم و گلوم رواز شدت بغض سنگین تر و دردناک تر کنم!آقای شیخی کھ شونھ ھای لرزون و چھره درب و داغونم رو دید دوباره نفسشرو عمیق بیرون فرستاد و گفت:- میرم مجوز خاک سپاری رو بگیرم ... تو ھم تا یک ساعت دیگھ آماده شو.با رفتنش بغضم با صدا شکست و دوباره گریھ کردم ... شاید بھ اندازه ی تمامعمری کھ با بابا زندگی کردم و شاد بودم و ھیچ وقت تا این اندازه گریھ نکرده بودم!نرگس » من ھیچ وقت مادرم رو ندیده بودم و از اون فقط یھ اسم بھ یاد داشتمو یک سری عکس کھ مطمئنا بھ ھیچ دردی نمی خوردن جز اینکھ گاھی « سمیعیوقت ھا بابا نگاھشون کنھ. مادری کھ با بدنیا اومدن من بابا رو ترک کرده بود و حتیحضور من ھم برای نگھ داشتنش کافی نبود.13برام مھم نبود کھ بابا توی کلاھبرداری با رییسش ھمدست بود! کی توی ایندوره و زمونھ لقمھ اش صد در صد حلالھ؟! ولی نمی تونستم خودمو راضی کنم کھگناھش رو ھم سطح با اون مرتیکھ بدونم.بھ اتاق رفتم و در حالیکھ مانتوم رو تنم می کردم موبایلم رو برداشتم و با دیدنتماس ھا و پیام ھای امیرعلی غم توی دلم بیشتر سنگینی کرد. ھر چقدر ھم کھ دوستمداشتھ باشھ نمی تونم خودم رو بھش آویزون کنم.اشکم روی گونھ ام سر خورد ... امیرعلی سال قبل از اصفھان انتقالی گرفتھبود و بھ دانشگاه ما اومده بود و ھمون روزھای اول اومدنش باھم صمیمی شدیم وثابت کرد میتونھ یھ رفیق خوب و بعدھا یھ عشق و پشتوانھ ی محکم باشھ اما حالاواقعا درمونده شده بودم.امیرعلی با ھمھ ی مھربونیش مادری داشت کھ خیلی روش حساس بود، ھمینکھ من دختر یھ حسابدار بدنام بودم کھ اعتبارش رو از دست داده بود کلی برایامیرعلی سرشکستگی بود و باعث میشد از مادرش درشت بشنوه! اما مرگ پدرم ...اون ھم بھ این فضاحت! و خونھ ای کھ سندش گروه بانکھ، یعنی عملا بودن باامیرعلی مساوی با گرفتن آرزوھاش و تحمیل کردن خودم بود!دکمھ ھای مانتوم رو بستم و با گریھ زیر لب گفتم:- من نمی خوام طفیلی زندگیت باشم امیر!بینیمو بالا کشیدم و گوشیمو توی جیب مانتوم انداختم و بعد از پوشیدن کاپشنکوتاھم از اتاق بیرون رفتم، ساره خانم ھم با بیحالی حاضر و آماده بود و بدن بیش ازحد لاغرش رو روی مبل انداختھ بود و حمیده خانم (آشپز) ھم کنارش ایستاده بود.با شنیدن صدای زنگ ساره خانم با کمک حمیده از روی مبل بلند شد و سھ تاییاز خونھ خارج شدیم و سوار ماشین آقای شیخی شدیم.جمعیت زیادی برای خاک سپاری نیومده بودن جز بیست-سی نفر از دوستاننزدیک و چند نفر از ھمسایھ ھا.پدر من با اون ھمھ دبدبھ و کبکبھ بھ غریبانھ ترین شکل ممکن توی قبر تنگ وتاریکش خوابید و من رو تنھا گذاشت.نمی تونستم خودم رو توی بغل ساره خانم بندازم و گریھ کنم. پس بھ شونھ یآقای شیخی تکیھ دادم و اون مرد بزرگ زندگیم ھم در سکوت اجازه داد پا رو از عموگفتن کھ تا اون روز نھایت صمیمیت من باھاش بود کنار بذارم و بھ غریبی و بی کسیماشک بریزم.رفتھ رفتھ دور قبر خلوت شد و ساره خانم ھم بھ کمک حمیده سوار ماشین شد وفقط من موندم و آقای شیخی.آروم روی دوپام نشستم و دستم رو روی خاک نم خورده کشیدم و دوباره ازشدت سرما بھ خودم لرزیدم. ظھر دوم بھمن بود و ساعت ده با امیرعلی قرار داشتم14کھ ساعت کلاس ھا و انتخاب واحدم رو درست کنم و حالا تنھا چیزی کھ برام مھمنبود این بود کھ ترم آخرم و اگر امروز نرم شاید نتونم امسال درسم رو تموم کنم!اشک ھام می ریختن و نگاھم رو نمی تونستم از خاک بگیرم. صدای آروم آقایشیخی با لحن محکمش باعث شد نگاھم رو بالا بیارم:- سند خونھ گرو بانکھ و حسابھای پدرت دیروز مسدود شده بودن ... احتمالاعلت مرگش ھم ھمین بستھ شدن حساب ھاش بوده ... متاسفم کھ مجبورم رک باشم.ترسان نگاھش کردم. با بی رحمی کلمات رو توی صورتم کوبید:- دیگھ نمی تونی بری بھ اون خونھ ... پدرت ھیچ سرمایھ و ارثی برات نذاشتھ... یعنی نداشتھ کھ بذاره ...لبھامو بھ ھم فشار دادم.- الان ھم میریم بھ خونھ ی شما تا وسایل شخصیت رو برداری.و از روبروم بلند شد و نگاھم ھمراھش بھ بالا کشیده شد. با صلابت و لحنمحکم ھمیشگیش گفت:- از این بھ بعد میشی دختر من ... دختر من و ساره.و دستش رو بھ سمتم دراز کرد. لبھام می لرزید اما نمی تونستم از فشردنشونبھ ھم دیگھ دست بکشم.توی قلبم سوزشی حس می کردم کھ فقط وقتی خاموش می شد کھ جوابفداکاری پدرم رو بگیرم ... وقتی کھ رییسش می شکست می تونستم شکستھ ھای قلبمرو بھ ھم بچسبونم ...چرا باید تنھا کس زندگیم کھ پدرم بود رو از دست می دادم ... در صورتیکھوقتی خیلی ھا کار پدرم رو انجام میدن و آب از آب تکون نمی خوره ... چرا باید بھخونھ ی دوست پدرم می رفتم؟وقتی استیصالم رو از چشمام خوند خم شد و بازوم رو چسبید و با صدایآرومی گفت:- و اجازه نمی دم ھیچ تصمیم اشتباھی بگیری.و من رو از کنار قبر بلند کرد. بعد از اینکھ مجبورم کرد باھاش ھمقدم بشم بالحن دلگرم کننده ای گفت:- داریم میریم خونھ.نگاه از خاک کُپھ شده ی بابا گرفتم و با نفس عمیقی بغضم رو فرو خوردم ...چھ فایده از بغضی کھ سودی نداره جز ضعیف نشون دادنم!و موبایلم رو از توی جیبم در آوردم و با دیدن تماس ھای از دست رفتھ و پیامھای خوانده نشده ای کھ اکثرا از امیرعلی بودن آخرین قطره اشکم ھم فرو ریخت ودستم رو روی دکمھ ی خاموش اونقدر نگھ داشتم کھ صفحھ خاموش شد و از ذھنمگذشت:- باید سیم کارت جدید بخرم.15*** بھمن/ ١٣٩٢با کلافگی پرینت گردش حساب رو روی میز گذاشتم و رو بھ داریوش گفتم:- آقای محمودی چرا متوجھ نیستین! بھ خاطر روابط فامیلی شما و آقای عابدینمی تونیم اعتبار شرکت رو زیر سوال ببریم!دستی بھ ریش نداشتھ اش کشید و گفت:- خواھش می کنم خانم رمضانی، اینجا غریبھ ای بینمون نیست! طوری حرفمی زنید انگار سود سھام رو خرج بچھ ھای سرطانی می کردیم!با دھن باز نفسم رو بھ طعنھ بیرون فرستادم:- ھھ! بچھ ھای سرطانی!در ھمون حالت نشستھ بھ جلو خم شدم و گفتم:- اون وام کلانی کھ گرفتین کم از خود سرطان نداره، بھ خاطر دلسوزی شمادر حق پسرعمتون بانک قسط ھاتون رو عقب نمی اندازه!با صدای آروم تر و البتھ استرس آوری گفتم:- لازمھ کھ یادآوری کنم ھدفمون چیھ؟!!دستش رو مشت کرد و با تاخیر خیلی زیادی گفت:- پس حداقل طوری محاسبھ کنید کھ متوجھ نشھ! خیلی زمان برد کھ اعتمادشرو جلب کنم.ناخواستھ لبخند شیطانی رو لبم نشست و گفتم:- من نمی تونم تغییری توی روند محاسبات بدم! چون دقیقا اقساط وام متناسبھبا مبلغی کھ از سود سھامِ سھامدارھا کسر می کنیم. و سھام آقای عابدی درست برابرسھام خانم حمیدیھ و بیشترین منبع درآمده! پس ...یھ ابروشو بالا داد و با صدای آروم و با لحن متفکری گفت:- البتھ نمیشھ ھم تغییری داد!!البتھ کھ نمیشد تغییر داد ولی نمی دونستم منظور داریوش از این حرفش چیبود؟ اخمی کردم و گفتم:- چیز دیگھ ای بھ غیر از دلیلی کھ من گفتم ھست؟!سرش رو تکون داد و تکیھ اش رو از پشتی صندلی بزرگش گرفت و بھ جلوخم شد و گفت:- خانم حمیدی مادرزن کیانھ. امکان داره کیانمھر کامل در جریان حسابھایمادر زنش بشھ. پس نباید چیزی تغییر کنھ!بھ صورت خودکار ابروھام بالا رفت. اگر یک نفر از سھامدارھا بود کھ وقتیاز سود سھامش کسر می کردم دلم براش می سوخت خانم حمیدی بود کھ الان دیگھھمون یھ ذره عذاب وجدان رو ھم ندارم.16ھر چند در دراز مدت این کسر سودھا بھ نفع سھامدارھا بود ولی اگر الان وتوی این زمان براشون توضیح می دادیم ھیچ کس حاضر نمیشد پولش رو دراختیارمون بذاره.تلفن روی میز داریوش زنگ خورد و بعد از نفس عمیقی نگاه از برگھ ھایریختھ شده روی میز برداشت و بھ تلفن جواب داد:- بلھ....... -- بگو دو سھ دقیقھ دیگھ بیاد.و بلافاصلھ بعد از گذاشتن گوشی گفت:- جمع کنید کاغذارو، کیان الان میاد داخل.و سریع بھ کمک ھم برگھ ھا رو جمع کردیم و توی زونکنم ریختم و مرتبنشستم و بعد از لحظاتی ضربھ ای بھ در خورد و کیانمھر وارد اتاق شد.حتی اگر می خواستم واسھ لحظھ ای فراموش کنم کیانمھر چی بھ سر زندگیمونآورده، اون فرم نگاه کردنش کھ انگار می خواست مچ بگیره تحریکم می کرد کھھمچنان اونو دشمن خونیم فرض کنم. ناخواستھ پوزخند زدم و از ذھنم گذشت:- کافر ھمھ را بھ کیش خود پندارد!چند روز پیش گیر داده بود اسم شرکت ھایی کھ با حسابدارھاشون برایپیچوندن مالیات ھمکاری می کردیم و بھش بدم، من ھم اول با زبون خوش، بعد باتندی بھش فھموندم کھ قرار نیست از ھمھ ی کارھای من سر در بیاره!بزرگترین حماقت داریوش نزدیک کردن پسرعمھ اش بھ امورمحرمانھ یشرکت و کارخونھ بود؛ من می دونم دیگھ! آخر ھمین شازده سر ما رو بھ باد میده!امروز موھاشو پشت سرش بستھ بود، یھ پلیور بافت طوسی سیر تنش کرده بودبا پالتوی کوتاه فوتر مشکی، اگر می تونستم نظر بدم بھش می گفتم کھ رنگ شیری وسفید پوستش رو روشن تر نشون میده نھ طوسی سیر کھ انگار داره توی رنگ ھایتیره ی لباسش خفھ میشھ!روبروم نشست و بدون لبخند طعنھ زد:- ھنوز از دست ما دلخوری خانم؟!داریوش کھ شاھد بحث چند روز قبل ما بود با دو انگشتش لبخندش رو جمع کردو در سکوت منتظر موند من جواب بدم و من ھم مثل خودش بدون لبخند گفتم:- اگر منظورتون اینھ کھ سلام بدم! کسی کھ از در میاد داخل باید اول سلام کنھ.زونکنم رو برداشتم و از روی مبل بلند شدم و گفتم:- در ضمن ... من دلخور نیستم، فقط فکرم جای دیگھ بود.سرش رو بھ نشونھ ی تایید تکون داد کھ این تکون دادن یعنی داره منو مسخرهمی کنھ، نفسم رو فوت کردم، اونقدر بھ ھم ریختھ ھستم کھ حوصلھ دل خجستھ ی قاتلپدرمو نداشتھ باشم!17ای گفتم. ھمین کھ دستم بھ سمت « با اجازه » بھ سمت در رفتم و زیر لبدستگیره رفت صدام زد.- خانم رمضانی؟در حالی کھ دستم روی دستگیره بود بھ سمتش برگشتم و سوالی نگاھش کردم.یھ ابروشو بالا داد و در حالی کھ کمی سرش رو بھ جلو خم می کرد گفت:- سلام.لبخند عمیقی روی لبھای داریوش نشستھ بود ولی خود کیانمھر کھ خیلی جدیسلام کرده بود، داشت نگاھم می کرد، من ھم لبخندی زدم و گفتم:- علیک سلام.و برای اولین بار لبخند خیلی کمرنگش رو دیدم، دیگھ معطل نکردم و از اتاقخارج شدم و قبل از بستھ شدن در صدای خنده ی داریوش رو شنیدم و لحن شادش کھخطاب بھ پسرعمھ اش گفت:- گرفتی؟!***بھمن/ ١٣٨٧دکتر اصغری با ابروھای درھم رفتھ متفکرانھ سرش رو تکون داد و با تاخیرگفت:- برای فوت پدرت متاسفم. اما می دونی کھ نمی تونیم شھریھ رو بھتبرگردونیم!با غم سرم رو تکون دادم. انگار کھ منتظر ھمین نیمچھ تایید من بود کھ خیلیسریع خودکار توی دستش رو روی کاغذ چرخوند و مرخصی یک ترمھ ام با امضایاون شروع شد.وقتی یک ربع بعد با سر فرو افتاده و شونھ ھای آویزون از سالن بیرون میزدمھمھ فکرم این بود کھ با گذشت دو ھفتھ از مرگ بابا بھ این نتیجھ رسیدم کھ ھیچ چیزمثل سابق نمیشھ و ھیچ آینده ی روشنی در انتظارم نیست.- غزالھ؟خون توی رگھام یخ بست و ناخودآگاه سرم رو بالا گرفتم. صدای امیرعلی ازپشت سرم می اومد.بدون اینکھ برگردم شروع کردم بھ تند راه رفتن و بھ محض نزدیک شدنصدای قدمھاش، مشت ھام رو دور بندھای کولھ پشتیم محکم کردم و دویدم؛با رسیدن بھ مسیر درختکاری شده، از طریق کیفم بھ عقب کشیده شده و تویھوا معلق شدم و صدای جیغم در اومد و قبل از افتادنم، بھ بازوم چنگ انداخت و منوروبروی خودش نگھ داشت.نفس نفس می زدم و نگاه از چشمھای خشمگینش می گرفتم. مطمئنا اگر وسطدانشگاه نبودیم یھ کشیده ی آبدار نوش جان می کردم!18از لای دندونھای کلید شده اش صداشو شنیدم:- ھیچ معلومھ کدوم گوری ھستی؟ چرا گوشیت خاموشھ؟تا دھن باز کردم انگشتش رو بھ نشونھ ی تھدید جلوی صورتم گرفت و گفت:- وای بھ حالت دروغ و دَوَنگ تحویلم بدی، ھمینجا اونقدر میزنمت کھ از زبونبیفتی!بغض دو ھفتھ ایم دوباره تو گلوم جا خوش کرد و چشمھام پر از اشک شد.دستش رو از روی بازوم برداشت و مقنعھ ام توی دستش جمع شد و منو بھ سمتخودش کشید و توی صورتم توپید:- گریھ نکن، حرف بزن!درستھ چون توی راه درختکاری شده بودیم زیاد رفت و آمد نبود، اما دوربین ھاھمھ جای دانشگاه نصب بودن، اما اون لحظھ نھ از دوربین ھا کھ از خشم امیرعلیترسیده بودم. محکم تکونم داد:- با توام!!!بھ سختی لبھام از ھم باز شد:- بابام ....مُرده ...بعد از چند ثانیھ انگار تازه پیام رو دریافت کرد کھ آروم مشتش باز شد و من ھمسر بغضم ...اشکم کھ روی گونھ ام سر خورد نگاھش مھربون و دلسوز شد:- الھی بمیرم برات ... چرا بھم نگفتی عزیزم؟!دستھاش کھ بھ نیت در آغوش کشیدنم جلو اومدن، دوباره ھمھ ی خوددرگیریھام توی ذھنم رژه رفتن و پا عقب کشیدم؛ دھنش باز موند.سرم رو بھ نشونھ ی نھ تکون دادم و برخلاف خواستھ قلبیم زمزمھ کردم:- ازم فاصلھ بگیر امیر.دوباره خشم بھ چشمھاش دوید و غُر زد:- چرت نگو!ھق زدم:- چرت نمیگم! دیگھ نمی خوامت امیر.و گونھ ام کھ سوخت تازه فھمیدم چقدر امیرعلی از این جملھ بدش میاد. بُھتممانع شد از ادامھ ی ھق زدنم. دندونھاشو بھ ھم فشرد:- یک بار دیگھ این حرفو بزن ...نتونست بقیھ ی جملھ اش رو بگھ چون فکش از حرص بھ ھم قفل شد. سریععقب گرد کردم و ازش دور شدم. بھ سرعت باھام ھمقدم شد:- کجا سرتو میندازی میری؟ دو ھفتھ اس کجایی؟ بابات فوت شده، چرا خونتوننیستی؟ چرا موبایلتو جواب نمیدی؟ چرا توی محلتون ھیچ خبری از عزا نیست! حتییھ پارچھ سیاه دم درتون نزدن!!19بھ محوطھ جلوی دانشگاه نزدیک می شدیم و ھر لحظھ ھم صداش بلند تر میشد و من کم کم داشت باورم می شد کھ امیرعلی بھم سیلی زده و حالا جای انگشتھاشآتیش گرفتھ.صدای بلندش چھارستون بدنمو لرزوند:- جواب بده لعنتی!بھ محوطھ رسیده بودیم و با صدای داد امیرعلی توجھ کسانی کھ توی مسیربودن بھ سمتمون جلب شد.از ھمون فاصلھ نگاھم بھ سانتافھ ی عمو محمد رضا افتاد و در کسری از ثانیھدروغمو ساختم:- پدرم مرد و ھیچی برام نموند کھ باھاش بھ زندگیم ادامھ بدم. ھیچی ھیچی، ھرچی بود طلبکارھا و بانک برداشتن. حتی اعتباری ھم نداشت کھ کسی بھم کار بده.ماشین رو نشون دادم و گفتم:- اما یکی حاضر شد ھمھ جوره پشتم باشھ بھ شرطی کھ ...با ھمھ خشمش مھربونی از تھ نگاھش معلوم بود، می دونستم فقط منتظر یھتوضیحھ تا تموم بدنم رو توی آغوشش بچلونھ! بغض لعنتیمو پس زدم و نگاه ازچشماش کشیدم و تند جملھ ام رو ادامھ دادم:- بھ شرطی کھ مایھ آرامشش باشم.صورتش رنگ باخت و گوشھ پلکش پرید:- چ .. چی؟بی رحم شدم، ولی نتونستم جلوی اشکھامو بگیرم:- ازدواج کردم.صورتش رنگ باخت و گوشھ پلکش پرید:- چ .. چی؟بی رحم شدم ولی نتونستم جلوی اشکھامو بگیرم:- ازدواج کردم.زبونش گرفت:- دُ ... دروغھ ... مگھ نھ؟!آره دروغ » کاشکی این افکار مزاحم دست از سرم بر می داشتن تا لب باز کنم و بگماما بی رحم تر شدم و ضربھ آخر رو زدم: « می گم امیر، من ھنوز ھم دوستت دارم- من و تو بھ درد ھم نمی خوردیم. تا وقتی بابا زنده بود نمی فھمیدم، مرگش باعث شدچشمام باز بشھ. مادر تو ھم حق داره ... من عروس خوبی براش نمی شدم. جز یھدوستی خیلی صمیمی چیزی بینمون نبوده، پس خودتو اذیت نکن. تو لیاقتت بھتر ازمنھ.20و دوباره پا چرخوندم و ازش دور شدم. دیگھ دنبالم نیومد، دستم رو جلوی دھنم نگھداشتم و بی خجالت و با شونھ ھای لرزون تا گذشتن از در دانشگاه و رسیدن بھ ماشینھق زدم.خدایا تو دیدی ... دیدی کھ بھ خاطر خودش ازش گذشتم ... خودت دیدی من دلمو توخونھ ای کھ گرو بانکھ زیر جنازه ی معلق پدرم جا گذاشتم ... خودت دیدی ھر جورحساب کردم خوشبختی نھ برای من و نھ برای امیرعلی توی زندگی مشترکمون وجودنداشت ...سوار ماشین شدم و کف دستم رو بھ بینیم کشیدم، صورتم یخ کرده بود.موبایل رو دم گوشش گرفتھ بود و صدای بلندش توی ماشین می پیچید:- مرتیکھ مارو خر فرض کرده؟! .... نھ براش چکو نکش، این دیده شما ھیچینمیگین ھر قیمتی کھ دلش می خواد میگھ از کنارشون می خوره .... بلھ بلھ .... میامفردا صبح فعلا چکو ندید ... یا علی.نگاھم از شیشھ ی جلو بھ امیر علی بود کھ با شونھ ھای افتاده از فاصلھ ی دویستقدمی بھ ماشین نگاه می کرد.با صدای آرومی سلام کردم کھ عمو با مکث گفت:- علیک سلام! گریھ ات برای چیھ؟! خودت خواستی مرخصی بگیری!سرم رو بالا آوردم و گفتم:- گریھ نکردم کھ!با دیدن نگاه میخ شده و متعجبش بھ روی گونھ ام یاد شاھکار امیرعلی افتادم و سریعنگاه ازش گرفتم و سرمو پایین انداختم.- سرتو بالا بگیر ببینم.کاش زودتر حرکت کنیم ... امیرعلی داشت نگاه می کرد!- با کی دعوات شده؟!بھ زور لب زدم:- بریم خونھ.لحنش عصبی شد:- گفتم سرتو بالا بگیر ... بھ من نگاه کن.از پشت پرده ی اشک امیرعلی رو نگاه کردم، اما با فشرده شدن چونھ ام بینانگشتھای عمو تموم بدنم لرز افتاد، ترسان میخ صورت امیرعلی شدم ... نکن عمو ...من می دونم تو دوست پدرمی و حالا جای پدرم ... امیرم نمی دونھ عمو! ... امیرممیشکنھ ...و دیدم شکستن امیرعلی رو کھ سرشو پایین انداخت و جھت مخالف رفت و دوبارهاشکم روی گونھ ام ریخت. امیرعلی ندید کھ بھ خاطرش عمو سرم داد کشید تا بفھمھجای انگشت ھای کی روی گونھ ام مونده و ندید کھ من فقط گریھ کردم و کم مونده بودگونھ ی دیگھ ام ھم دست عمو محمدرضا رو پذیرا بشھ!21اما نگفتم و یادگاری انگشتھای امیرعلی تا چند روز مھمون صورتم بود ...***بھمن/ ١٣٩٢پنجمین یا ششمین لیوان چای رو سر کشیدم و جلوی خودم رو گرفتم تا لیوان رو تویفرق سر پسرک پر حرف نکوبم.باز یھ سند دیگھ از لای برگھ ھایی کھ بھش داده بودم تا سرگرم باشھ و دھنشو ببندهبیرون کشید و گفت:- آھان، نگاه کنین استاد! منظورم تفاوت توی اقلامیھ کھ ...حرفش رو قطع کردم:- منظورت رو می فھمم!برگھ رو از دستش گرفتم و در حالی کھ جلوی چشمھاش تکون می دادم گفتم:- برای بار ھزارم میگم این سندھا صد در صد بدون ایراد نیستن. سندھای اصلیبایگانی شدن. اینھا برای یادگیری شما ھستن!سرش رو متفکرانھ تکون داد. نفسم رو فوت کردم و از ذھنم گذشت:- از دست مامور مالیات و بازرس و کیانمھر ھم بتونم در برم این جوجھ حسابدارسیریش منو بھ خاک سیاه می نشونھ!پشت میزم نشستم. سر و صدای دستگاه ھای کارخونھ روی اعصابم بود، ضربھ ای بھدر اتاق خورد و بعدش آقای رضاییان (مدیر داخلی) وارد دفتر شد و بھ سمت میزماومد و جلوی میزخم شد و با صدای آرومی گفت:- خانوم ... یکی از سھامدار ھا اومده داره بین دستگاه ھا می چرخھ و بھ کار کارگرھاسرکشی می کنھ. بھشون تذکر دادم کھ بدون ھاھنگی اومدین ولی گفتن با شما قراردارن!چشمامو برای چند ثانیھ بستم تا بھ اعصابم مسلط بشم. باز صدای پسرک مزاحم ناخنکشید روی اعصاب بھ ھم ریختھ ام!- استاد؟ حتی این فاکتور ھم کھ بھ سندھا پیوست شدن ھم نباید ایرادگیری کنیم؟؟نگاھم رو بین اعضای قدیمی تیم و دو کارآموز جدید چرخوندم و در جواب پسره گفتم:- آقا پولاد ... من اینھارو دست شما دادم تا از نو سند بنویسی! از فاکتورھا ایراد بگیرو سند جدید براش بنویس، آخر ساعت نگاه می کنم.مریم کھ اون ھم زمانی کارآموز خودم بود و حالا عضو تیم حسابداری کارخونھ شدهبود لبخند بامزه ای زد، کھ یعنی اون ھا ھم از سوالات بی حد و حصر پسره کلافھشده بودن.بی شک اگر ھوش و ذکاوت زیاد پولاد نبود نمی تونستم تحملش کنم! اما چون میدونستم خیلی زود یھ حسابدار موفق میشھ نگھش داشتھ بودم و تا جای ممکن بھسوالاتش جواب می دادم.22از روی صندلی بلند شدم و بھ مریم گفتم:- بھ سوالات بچھ ھا جواب بده، من یھ سر برم ببینم کی اومده!و بھ سمت در رفتم و قبل از خارج شدن نگاه کنجکاو پولاد رو دیدم و بی توجھ ازاتاق خارج شدم. رو بھ رضاییان گفتم:- کجاست؟جلوتر رفت و گفت:- ھمراھم بیاین.لحظاتی بعد بھ خاطر نزدیک شدن بھ دستگاه ھای بزرگ و سر و صدایی کھ ایجادکرده بودن، از شدت سر درد چشمامو ریز کرده بودم و قبل از اینکھ رضاییان حرفیبزنھ خودم چشم چرخوندم و وصلھ ناجوری کھ بین کارگرھا بود رو پیدا کردم.در حالی کھ دستھاشو پشتش بھ ھم قلاب کرده بود با اون تیپ آنتیکش کنار کلاریفایرشیر ایستاده بود و چنان با دقت بھ دستگاه نگاه می کرد کھ انگار قرار بود بھ زبونبیاد!و « خودم دیدمش » تا رضاییان خواست حرفی بزنھ کیانمھر رو اشاره کردم کھ یعنیبھ سمت دستگاه ھا حرکت کردم و در حینی کھ بھش نزدیک می شدم بھ کارگرھاییکھ توی اون سر و صدا با صدای بلند سلام می کردن جواب سلام می دادم. پشتسرش ایستادم و صداش زدم:- جناب عابدی؟و چون صدامو نشنید با صدای بلندتری اسمش رو تکرار کردم:- آقای عابدی!!سریع بھ سمتم برگشت و با دیدنم لبخند محوی زد و اون ھم متقابلا با صدای بلند گفت:- بھ بھ خانم رمضانی!! ماشالھ برای دیدنتون باید از ھفت خان رستم رد شد!!لبھامو بھ ھم فشار دادم، دلم می خواست ھُلش بدم قاطی دستگاھھا تا خامھ اش درستبشھ! با این فکر خبیث لبخندی روی لبم نشست و با دست بھ سمت خروجی اشارهکردم و گفتم:- میشھ بیرون صحبت کنیم؟!سرش رو تکون داد و با ھم بھ سمت خروجی رفتیم بھ محض اینکھ از شدت صداھاکم شد در حین راه رفتن گفتم:- بھتر نبود قبلش بھ من خبر می دادین تا از اومدنتون اطلاع داشتھ باشم؟!خیلی خونسرد گفت:- نیازی بھ این کار نبود، داریوش گفت اینجایین ... پس اومدم.از حرص پوست داخلی لبمو گاز گرفتم و گفتم:- چرا نیاز ھست! اگر قرار باشھ ھمھ ی سھام دارھا بدون ...ایستاد و با ابروھای درھم حرفمو قطع کرد:23- من سی درصد از سھام این شھرک رو خریدم! یعنی بخش اعظمی از ثروتم رواینجا سرمایھ گذاری کردم. پس چنین حقی رو دارم کھ ھر وقت دلم خواست سرکشیکنم و با ھر کس کھ بھ من و اموالم ربط داره ملاقات داشتھ باشم.یھ ابروشو بالا فرستاد و گفت:- مگر اینکھ ریگی بھ کفشتون باشھ!و با مکث ادامھ داد:- می خوام تیم حسابداریتون رو ببینم.ابروھامو بالا دادم و بعد از فوت کردن نفسم گفتم:- حتی اگر ریگی ھم بھ کفشمون باشھ خط تولید رو متوقف نمی کنیم، پس سرکشیشما بھ کارخونھ مسلما ربطی بھ مشکوک بودنتون نداره،ھرچند این مسالھ بھ بندهمربوط نیست!این یک؛ و دوم در مورد تیم حسابداری.نفس عمیقی گرفتم و با لحن محکم ادامھ دادم:- اگر بھ خاطر ھمون موضوع قبلی یعنی مالیات بھ اینجا اومدین ...لبخند کجش کھ نشونھ ی تایید ھمین حدس بود باعث شد اخمم غلیظ تر بشھ و بھ دربزرگ اشاره کردم و گفتم:- راه خروج از این سمتھ.و پا چرخوندم تا بھ سمت دفتر برم کھ با صداش متوقف شدم:- اصلا بھ پدرت نرفتی! اون خیلی مودب و خونگرم بود!برای یھ لحظھ بابامو بین زمین و آسمون معلق دیدم و قلبم چنگ شد. اشک بھ چشمھاممی دوید اما با نفس عمیقی تصویر معلق پدرم رو از ذھنم پس زدم و بھ خودم مسلطشدم، بھ سمتش چرخیدم و با پوزخندی گفتم:- بلھ اما بنده کار آموز آقای شیخی بودم، نھ پدرم!سرش رو متفکرانھ تکون داد و گفت:- اوه البتھ! آقای شیخی یھ حسابدار وارد و یھ مقدار بداخلاق بود.قدمی برداشت کھ باعث شد سینھ بھ سینھ بشیم، سرش رو کمی خم کرد تا ھم قدم بشھو با صدای آروم و لحن ترسناکی گفت:- و امیدوارم درستکار بودن آقای شیخی رو ھم بھ ارث برده باشی تا دیگھ ترس ازدست دادن اموالم رو نداشتھ باشم.دندونھامو بھ ھم فشردم تا جلوی خودمو بگیرم و نگم کھ:- ھمھ مثل خودت آشغال و مال مردم خور نیستن!اما ترسیدم متوجھ کینھ ام بشھ و حساس ترش کنم، پس زبون بھ دھن گرفتم و بھ سختیلبخند زدم و گفتم:- حتما ... خیالتون راحت باشھ.سرش رو با تاخیر چندبار تکون داد و در حالی کھ فاصلھ می گرفت با لحن محکمیگفت:24- در ضمن ... ھر بار کھ دلم بخواد میام و نھ شما و نھ حتی داریوش و ھیچ کسدیگھ!نمی تونین جلومو بگیرین.و چرخید و بھ سمت در خروجی رفت. بدنم از خشم می لرزید. کاش قدرت اینو داشتمکھ خرخره اشو بجوئم! لبام لرزید و اشکم روی گونھ ام ریخت و زیر لب زمزمھکردم:- آخ محمد ... کاش اینجا بودی تا با نصیحت ھات آروم بشم.***فروردین/ ١٣٨٨لبھام لرزید:- عمو بھ خدا یاد گرفتم، شما کھ می پرسین یھو ھمھ ش یادم میره!ابروھاشو تو ھم کشید:- بغض نکن بچھ! این یادگرفتنت بھ درد خودت می خوره! حسابدار کھ اینقدر بچھننھ نمیشھ!ساره خانوم آروم و بی حال خندید:- محمدرضا اذیتش نکن.عمو با اخم رو بھ زنش گفت:- شما کاری نداشتھ باش، باید یاد بگیره.و رو بھ من گفت:- اگر چک بھ روز بود توی ثبتش چی رو بستانکار می کنیم؟لبمو بھ دندون گرفتم و با شک گفتم:- اسنادِ ... پرداختنی؟صداشو بلند کرد:- با شک نگو! منتظر تایید از منی؟! محکم بگو اسناد پرداختنی، در ضمن جوابشمیشھ بانک نھ اسناد پرداختنی!سرمو مظلومانھ تکون دادم.دفترش رو ورق زد و بعد از چند ثانیھ سوال بعدی رو پرسید:- مالیات تکلیفی بھ چی تعلق میگیره؟نفسمو فوت کردم و گفتم:- وااااای عمو من کھ نمیام کل موارد قانونو حفظ کنم!! مگھ خود شما با این ھمھسال سابقھ کار حفظ کردین اون ھمھ رو؟!با دیدن چشمھای غضبناکش طوطی وار و تند تند گفتم:- وزارتخانھ ھا، موسسات دولتی، شھرداری ھا و ... امممم ... الان میگم، الانمیگم، صبر کنید.ساره خانم با صدای بلند خندید کھ باعث شد عمو ھم لبخند بزنھ و بعد زیر لب بگھ:25- دختر تو کھ بلدی خب چرا حرص منو درمیاری؟!با معصومیت گفتم:- خب ھول می کنم!با دلخوری گفت:- من ترسناکم مگھ؟!بدون از دست دادن حالتم سرمو بھ نشونھ ی آره تکون دادم کھ باز ساره خانم بھحرف اومد:- الھی بگردم! خب راست میگھ دیگھ محمد رضا! تو با سھ مَن اخم نشستیروبروش شبیھ ناظم ھای دوره ی شاه.عمو دفترش رو بست و گفت:- خیلی خب، برای امشب بسھ. اما حواست باشھ مرخصی ای کھ از دانشگاه گرفتیرو نمیذارم بھ بطالت بگذره، ھمزمان ھم باید خودتو واسھ کنکور ارشد آماده کنی؛وای بھ حالت اگر قبول نشی.سرم رو تند تکون دادم و گفتم:- حتما ... حتما قبول می شم.در حالی کھ بلند می شد زیر لب گفت:- خوبھ، حالا ھم جمع کن برو بخواب کھ فردا می خوام ببرمت شرکت.سریع دفترھامو جمع کردم و بھ سمت اتاقم شلنگ تختھ انداختم. سھ سال و نیمھدارم درس می خونم اونم رشتھ حسابداری ھیچ وقت بھ اندازه این شش ھفتھ ای کھعمو باھام حسابداری کار می کرد بھم فشار نیومده بود!وسایلم رو، روی میز تحریر گذاشتم و بعد از خاموش کردن لامپ و در آوردنشالم بھ سمت تختم رفتم و دراز کشیدم.تا قبل از این آدم مقیدی نبودم! ھمین حالا ھم نیستم ولی خب شرایط خونھ ی عموایجاب می کنھ کھ حداقل موھامو بپوشونم تا معذب نباشم.پتوم رو تا زیر گلوم بالا کشیدم و بھ سقف زل زدم و بھ این فکر کردم کھ حالا بعداز گذشت نزدیک بھ سھ ماه از مرگ بابا شرایط خیلی بھتری دارم، ھر چند کھ ھنوزھم بھ امیرعلی فکر می کنم و گاھی بھ شدت وسوسھ میشم تا یھ پیام بھش بدم اما بھسختی جلوی خودمو می گیرم.آھی کشیدم و از ذھنم گذشت:- یعنی میشھ یھ روزی یکی پیدا بشھ کھ بھ اندازه امیر دوستم داشتھ باشھ؟عمومحمدرضا خیلی بداخلاق تر از زمانیھ کھ فقط دوست بابا بود و گھگاه میدیدمش. کھ البتھ خودم یھ علت ھایی براش حدس می زنم.یکیش ھمین مریضیھ ساره خانمھ. تو این چند وقت متوجھ شدم کھ اتاقشون از ھمجداست و بھ روشنی روز برام واضحھ کھ با ھم خاک بر سری ندارن و خب مسلما26این مسالھ روی اخلاق بد عمو بی تاثیر نیست. ھر چند اون زن مریض، بدبخت حال وحولش چیھ دیگھ!بھ پھلو چرخیدم و با دیدن لباس ھای اتو شده ام کھ برای فردا آماده کرده بودمشونلبخند محوی روی لبم نشست.عمو رییس تیم حسابداری شھرک صنعتی محصولات لبنی کوھستان بود. یکی ازبرندھای لبنی جدید و تازه معروف شده کشور کھ در آینده ای نزدیک صادراتمحصولاتش ھم آغاز می شد و براش آینده ی روشنی در نظر گرفتھ شده بود و حالاقرار بود عمو من رو با پارتی بازی وارد تیم حسابرسیش کنھ.از این فکر ذوقی زیر پوستم دوید و زیر لب خطاب بھ بابا گفتم:- بابا جون قول میدم سربلندت کنم. من مطمئنم کھ می تونم.و در حالی کھ ھنوز لبخند روی لبم بود چشم ھامو بستم.صبح روز بعد وقتی توی پارکینگ ساختمون شرکت از ماشین عمو پیاده شدمھیجانی کھ توی قلبم بود باعث میشد نتونم لبخندمو جمع کنم. با اخم رو بھم گفت:- سنگین باش و منو سرافکنده نکن.سری بھ نشونھ ی تایید تکون دادم و ھمراھش بھ سمت آسانسور رفتم. از ریز ودرشت و ھر کس کھ جلومون سبز میشد بھ عمو سلام میکردن.بالاخره لبخندی بھ نگاه کنجکاو من زد و گفت:- گاھی وقتھا احترامی کھ بھ حسابدار گذاشتھ میشھ بیشتر از رییس شرکتھ، بخشمالی ھر نھادی قلب اونھ.دستش رو حمایتگرانھ، با فاصلھ پشتم نگھ داشت و گفت:- باید ضربان قلب شرکت رو توی دستت نگھ داری و ھیچ وقت نذاری از تنظیمدر بیاد.لبخندی بھ روش زدم و بھ نشونھ ی تایید پلک زدم. با ھم وارد دفترش شدیم.بھ من اشاره زد کھ روی یکی از راحتی ھا بشینم و در حالی کھ کتش رو درمیاورد گفت:- یھ دفتر اینجا دارم و یھ دفتر ھم توی خود شھرک. ھفتھ ای یک بار بھ اونجا سرمی زنم. با توجھ بھ این کھ این شرکت سھامیش خاصھ و ھر کس بخش زیادی ازثروتش رو قرار داده لازمھ کھ ریسک گریز باشیم.با اینکھ نفھمیده بودم منظورش چیھ ولی سرم رو تکون دادم و عمو ادامھ داد:- درستھ کھ من کارآموزھای زیادی دارم اما ھیچ کدوم کار اصلی من رو نمیتونن انجام بدن. از اونھا برای انجام کارھای ریز و درشت زیادی استفاده می کنم اماحس می کنم ھیچ کدوم برای مسوولیت اصلی مناسب نیستن، باید حسابدار این ثروتکسی باشھ کھ لیاقت داشتھ باشھ.27و نگاه پر غروری بھم انداخت کھ باعث شد شونھ ھامو صافھ کنم و ناخودآگاه سینھھامو جلو بدم. لبخند رضایتی روی لبش نشست و گفت:- محمودی بزرگ این روزھا پسر ارشدش رو با خودش ھمراه می کنھ و بھاحتمال زیاد در آینده ای نھ چندان دور خودش رو بازنشست می کنھ و پسرشجانشینش میشھ.بھ سمت در اتاق رفت و گفت:- ھمراھم بیا تا با محمودی پدر و پسر آشنات کنم.سریع کیفم رو روی مبل گذاشتم و بھ سمت عمو رفتم. با دقت توی صورتم نگاهکرد. ناخودآگاه وسواسی گرفتم و مقنعھ ام رو درست کردم.بدون لبخند زمزمھ کرد:- خوبھ.و جلوتر رفت و من ھم بھ دنبالش کشیده شدم. اونقدر کھ عمو روی رفتارم حساسبود، بابام نبود! بابا ھمھ جوره در حقم محبت می کرد اما مثل یک پدر واقعی نصیحتنمی کرد و بھم گیر نمی داد.این خودم بودم کھ ناخودآگاه بعضی چیزھارو رعایت می کردم؛ مثل وارد نشدنامیرعلی بھ کوچھ!با نفس عمیقی فکر امیر علی رو پس زدم و بعد از ھماھنگی منشی کھ زن سنبالایی بود بھ نام خانم کمالی وارد دفتر رییس شدیم، کھ البتھ عمر موندن خانم کمالیتوی شرکت فقط چند ماه بود و بعدش دختر جوونی جایگزینش شد.مطابق گفتھ ھای عمو، آقای محمودی پسرش داریوش رو جانشینش معرفی کرد وگفت:- از زمانی کھ این شرکت ثبت شد، رییس این پروژه پسرم بود اما چون نیرویجوانی بود تا این قسمت خودم ھم کمک کردم. اما حالا کھ قراره محصولات کوھستانجھانی بشھ دلم می خواد با نام پسرم این اتفاق بیفتھ.داریوش، یھ جوون حدودا سی سالھ بود با ھیکل درشت و ورزشکاری و ژستی کھپشت صندلی پدرش گرفتھ بود درست مثل بادیگاردھا بود. یھ چھره ی کاملا خشک وشرقی کھ عجیب، اسم داریوش بھش می اومد.عمو کھ کنارم ایستاده بود ھم، منو اینجور معرفی کرد:- ایشون ھم غزالھ خانم، دختر مرحوم رمضانی کھ باھاتون صحبت کرده بودم.قراره بشھ دست راست بنده و عضو قابل اعتماد بخش مالی.داریوش کھ با شنیدن نام فامیلی من ابروھاش توی ھم رفتھ بود بھ محض تموم شدنحرف عمو گفت:- عذر میخوام ... دختر آقای رمضانی کھ حسابدار شرکت کیانمھر بود؟نمی دونم لحنش چطور بود کھ ناخودآگاه قلبم فشرده شد و عمو باجدیت گفت:- بلھ. دختر ایشون ھستن.28پوزخندی گوشھ لب داریوش نشست:- شرکت کیان کھ کامل از ھم پاشید!محمودی بزرگ گلویی صاف کرد و من ھم ناخواستھ لبام از ھم باز شد:- و خودش ھم ناپدید شد!نگاه ھر سھ طوری روم زوم شد کھ درجا دست و پامو گم کردم. داریوش باابروھای درھم سکوت کرد و عمو یھ اخم وحشتناک تحویلم داد و آقای محمودی گفت:- ما اینجا نھ کیانمھر داریم و نھ ھدایت رمضانی.و خطاب بھ من گفت:- من شمارو طوری می شناسم کھ آقای شیخی معرفی کردن. دست راست ایشون وعضو مورد اعتماد بخش مالی. امیدوارم منو از این اعتماد پشیمون نکنید کھ اولیناشتباه، آخرین اشتباه شماست.می دونستم با بیرون رفتن از اتاق توسط عمو توبیخ میشم، بنابراین درصدد جمعکردن گندم بر اومدم و با لبخندی گفتم:- بھتون اطمینان میدم درس ھای آقای شیخی رو بھتر از اونچھ کھ یاد گرفتم پسمیدم.لبخند نصف و نیمھ ی عمو رو کھ دیدم تپش قلبم منظم شد. آقای محمودی ھملبخندی زد اما داریوش ھنوز اخم داشت، ھر چند کھ دیگھ روی من زوم نکرده بود.*** اسفند/ ١٣٩٢با حرص مایھ کتلتم رو ھم زدم و در جواب داریوش گفتم:- خواھش میکنم آقای محمودی! این دفعھ خواستین کاری انجام بدین لطفا با منھماھنگ باشین.- خب الان دارم بھتون میگم دیگھ! فردا ھم اطلاعات لازمو آماده کنید کھ بھسھامدارھا ارائھ بدیم، البتھ اگر خواستن.برای تلفن دھن کجی کردم و با ناراحتی گفتم:- آقای محمودی ھفتھ پیش من و مدیر داخلی، پسرعمھ ی شمارو تقریبا از کارخونھبیرون کردیم. اونوقت شما الان دارین بھ من میگین کھ احتمالا ایشون میشن نائبرییس ھیات مدیره!حرفمو قطع کرد و گفت:- نھ نھ! شما اصلا خودتو ناراحت نکن! تا وقتی ھمھ ی سھام دارھا موافقت نکننایشون نمی تونن نائب رییس بشن. بعدش ھم ھمھ می دونن شما علاوه بر حسابدارحکم معاون بنده رو دارین، حتی سھام دارھا.با ناراحتی گفتم:- اما آقای عابدی چنین فکری نمی کنن.29-کیان عضو جدیده و از اختیارات شما بی اطلاعھ، کھ من در این مورد باھاشحرف میزنم. ھر چند کھ از این بھ بعد نباید با ورود و خروج ایشون بھ کارخونھکاری داشتھ باشین.نفسمو فوت کردم و با تاخیر گفتم:- باشھ، فردا می بینمتون.و بھ سمت تلفن رفتم و بعد از خداحافظی دکمھ ی قطع رو زدم.حرصم گرفتھ بود، حالا کھ آقا سمت نائب رییس رو می گرفت یعنی میشد صاحبامضا! کاری کھ من نمی تونستم انجام بدم. کارم سخت میشد. در نھایت مجبور میشدم بھ آخرین امیدم چنگ بندازم ... مالیات!در حالی کھ بھ در آشپزخونھ تکیھ داده بودم و دستم بھ صورت ھمزن خودکار،مایھ کتلت رو ھم میزد نگاھم کشیده شد بھ عکس محمد و حرفش یادم اومد:- گوش کن غزالھ، حسابداری کھ بھ فکر حروم و حلال مالش باشھ موفق نمیشھ.نمیگم کھ حروم بخور اما یھ جاھایی مجبوری بھ ساز صاحبکارت برقصی. حسابداریبرای رییسش ارزش داره کھ بتونھ مالیات رو بھ حداقل برسونھ. ھزینھ ھا رو کم کنھو سود رو زیاد. اما اگر یھ جایی دیدی قراره آبروی کاریت یا زندگی اخرویت کاملزیر سوال بره سفت و سخت وایستا و زیر بار گناھش نرو.با لبخند غمگینی گفتم:- فکر کنم تنھا خلاف تو توی کارت ھمین دور زدن مالیات بود! منم این کاروادامھ دادم اما اگر لازم باشھ شرکتو متضرر میکنم نھ بھ خاطر ثواب اخرویش! بھخاطر ضرر کردن کیانمھر.سرم رو بالا گرفتم و بی توجھ بھ اخم محمد خیالیم بھ آشپزخونھ رفتم و با صدایبلند خطاب بھش گفتم:- می دونم از دستم عصبانی ھستی، از ھمون موقعی کھ قبول کردم با داریوشبرای توسعھ دادن شھرک بدون اطلاع سھامدارھا ھمکاری کنم از دستم عصبانیبودی!روغن رو توی تابھ ریختم و با صدای بلند ادامھ دادم:- بھم حق بده؛ اگر من نبودم داریوش بعد از مرگ پدرش و رفتنِ تو نمی تونستزود روی پای خودش بایستھ! یعنی حقم نیست کھ بعد از این ھمھ دوندگی و زیرآبیرفتن، من ھم یھ سھمی از این ثروت بزرگ داشتھ باشم؟باز ھم جوابی نداد! دوسال بود کھ دیگھ جوابمو نمیداد. صدام لرزید:- ھم خودت ھم خدات شاھد بودین من ھیچ کار خلافی نکردم؛ کم کردن مالیات روھم کاریھ کھ اکثر شرکت ھا انجام میدن، اگر اینکارو نمی کردم عذرمو می خواست.خودت ھم این کارو می کردی! مگھ نھ؟30می دونستم این اخمی کھ از چھره ی محمد توی ذھنم شکل گرفتھ بھ خاطر تنھاخلافم نیست، بھ خاطر کینھ ایھ کھ ھر بار با دیدن کیانمھر مثل آتیش زیر خاکسترشعلھ می گیره.اشکی روی گونھ ام ریخت و اولین کتلت رو توی روغن انداختم. از تون صدام کمشد:- دیدی کھ چقدر تلاش کردم فراموشش کنم. ولی نمیشھ! تو کھ جای من نبودی تابدن بابامو ببینی کھ از یھ طناب آویزونھ. تو کھ بھ خاطر اون، عشق زندگیتو از دستندادی. تو کھ بھ خاطر اون تکیھ گاھت جلوی چشمات جون نداد.بھ ھق ھق افتادم و صدام اوج گرفت:- من مثل تو با گذشت نیستم. نمی تونم ببخشم. بخوام ھم ببخشم نمیشھ. خاطرات بدمنمیذارن.صدام بالاتر رفت:- این خونھ و دیواراش نمیذارن.با حرص ماھیتابھ رو با روغن و کتلت توش بھ سمت دیوار پرتاب کردم و جیغزدم:- تنھاییم نمیذاره ... بی کسیم نمیذاره ... ناامیدیم نمیذاره.دستامو توی موھام بردم و چنگ زدم و عقب عقب رفتم و بھ یخچال خوردم و باگریھ زیر لب زمزمھ کردم:- مگھ یھ آدم چقدر توان داره؟! مگھ من چقدر قدرت دارم؟!تکیھ بھ در یخچال سر خوردم و روی زمین نشستم و ھق ھقم اوج گرفت:- چی میشد خودکشی گناه نبود؟! مگھ من چقدر قراره عمر کنم کھ این زندگینکبتی سھممھ؟کمی کھ آروم شدم تازه متوجھ سوزش پشت دستم و ساعدم شدم و با دیدنش متوجھشدم زمانی کھ ماھیتابھ رو پرتاب می کردم روغنش روی دست چپم ریختھ ... فقطھمینو کم داشتم!بعد از چند دقیقھ ای کھ کامل از فاز خُل بازیم بیرون اومدم، بلند شدم و مثل بچھ یآدم آشپزخونھ رو مرتب کردم و دوباره روغن توی ماھیتابھ ریختم و بقیھ مواد روسرخ کردم، بھ دستم ھم کھ ھر لحظھ شدت سوزشش بیشتر میشد خمیردندون زدم.بعد از شام با مریم تماس گرفتم و ازش خواستم فردا بھ ثبت اسناد بره و دفاتر روبرای سال بعد پلمپ کنھ. اظھارنامھ ش رو روز قبل خودم از سایت گرفتھ بودم و فقطمونده بود مراجعھ حضوری.و بعدش ھم یھ مروری روی توضیحات فردا انجام دادم کھ چی تحویل سھامدارھابدم! ھر چند کھ جز کیانمھر و داریوش مطمئن بودم بقیھ سر درنمیارن چی میگم و31اگر مشاورھای مالی اونھا ھر چند وقت یکبار بھ شرکت نمی اومدن بھ راحتی آبخوردن میشد مالشون رو بالا کشید و یھ لیوان آب ھم روش!قبل از ساعت دوازده ھم بھ تختخوابم رفتم و موبایلم رو برداشتم کھ ساعتش روبرای فردا شش صبح تنظیم کنم کھ با دیدن پیامی از جانب لیلی لبخندی روی لبمنشست:- سلام جیگول. یھ وقتی بذار بریم خرید. عید نزدیکھ ھا!زیر لب زمزمھ کردم:- دیوونھ، ھیچ وقت از خرید خستھ نمیشھ.و در جوابش تایپ کردم:- سلام، عصرھا بیکارم. ھر وقت تو بگی بریم.و نفسم رو بھ صورت آه بیرون فرستادم، خدا رو شکر لیلی و امیرعلی ھستن، خدامی دونست اگر نبودن من خیلی وقت پیش دیوونھ میشدم! دوباره صدای گوشیم بلندشد:- فردا ساعت پنج بیا دنبالم.ای زدم و بعد از تنظیم کردن ساعت، موبایلم رو روی عسلی « باشھ » در جوابشکنار تخت گذاشتم و آباژور رو روشن کردم. برای یک لحظھ توی خیالات خودم، تویاتاق نیمھ تاریک پیکره ی مردی رو دیدم کھ لبھ تخت نشستھ و پشتش بھ منھ، با ترسزمزمھ کردم:- عمو؟با خشم صورتش رو بھ پھلو چرخوند و بھم توپید:- بھ من نگو عمو.و دوباره بغضم سر باز کرد و قلبم چنگ شد. خیلی وقت بود کھ این تپش قلب لعنتیدست از سرم برنمیداشت!بعضی از اتفاقات ھیچ وقت از ذھن آدم نمیره. مخصوصا اتفاقات بد، انگار دنبالیھ شرایطی ھستن کھ بھ پررنگ ترین شکل ممکن توی ذھنت مانور بدن!پتو رو روی سرم کشیدم و در حالی کھ دوباره چشمھ ی اشکم جوشیدن گرفتھ بودچشم ھامو بستم.صبح وقتی بیدار شدم و جلوی روشویی خواستم وضو بگیرم با دیدن چشمھای ورمکرده ام آه از نھادم بر اومد.امروز کھ قرار بود دوباره با کیانمھر روبرو بشم و احتمالا تیکھ ای مبنی بر تلافیبھ خاطر اخراجش از کارخونھ توی آستین داشت، عوض خوشتیپ تر بودن، ھمدستمو سوزونده بودم ھم چشمام ژاپنی شده بود.بعد از نماز و خوردن صبحونھ شروع بھ آرایش کردم. پف چشمھام نمی خوابید وتازه با آرایش بدتر ھم شد. قید خوشگل شدن رو زدم و لباسامو عوض کردم.