وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

الهه ناز12

لبخند زد و بهم نزدیکتر شد ،پشت ستون فقراتم لرزید و بی اختیار چشمهایم را فشردم. حالا که به آرزویم، به آن احساس قشنگ رسیده بودم می لرزیدم. توانایی حرکت نداشتم .بی حرکت ایستاده بودم . چیه؟ راستش خجالت می کشم، نمی دونم چرا در برابر شما نمیتونم .خواهش میکنم بنده را معاف کنید. دوست دارم اما نمیتونم کمی نگاهم کرد و سپس گفت: باشه هر طور راحتی گیتی جان وی تا حالا انقدر از شنیدن اسم خودم لذت نبرده بودم .خدایا خوابم یا بیادر. مستم یا هشیار . این منصوره که رو به روم ایستاده و داره عاشقانه بهم نگاه میکنه قدم که باهام میزنی؟ شما مهمان دارین فراموش که نکردین؟ ابدا میخوام چند دقیقه تو حال خودم باشم، اشکالی داره ؟ با هم به اعماق باغ رفتیم . پرسیدم: چرا اینجا برای با من بودن کردین؟ خب، شاید چون تو خلوت و فضای آزاده تو چرا اومدی اینجا؟ همینطوری دلت که نگرفته بود؟ نه پس اون اشکها چی بود پاک میکردی؟ آه، از کی منو زیر نظر داشته؟ اشک خوشحالی بابت....؟ جشن از حرفهای الناز ناراحت شدی؟ من عادت دارم مهندس. از وقتی پدرم اعصابش ناراحت شد،به گوشه کنایه های مردم عادت کردم .مهم نیست، همین که شما جوابش رو دادین آروم شدم من جوابهای بهتری هم براش داشتم،اما دیدم مهمون ماست کوتاه اومدم بله کار خوبی کردین،یه مهمون عزیز که همسر آینده شماست ، عشق شماست انقدر نگو مهندس متین، مهندس، من اسم دارم گیتی . بگو منصور. در حالیکه بطرف ساختمان می رفتیم گفتم:الناز خانم میگن منصورخان،اونوقت من بگم منصور؟ یه کم عجیب نیس؟ میخواین همین الان بیرونم کنه. بیخود میکنه ولی بالاخره باید رفت ، دیر یا زود اگه شده ازدواج کنم ، نمی ذارم اینجا رو ترک کنی !این خونه بوجود تو زنده‌س.روح تازه ای به این خونه و آدمهاش بخشیدی گیتی ممنونم. من کاری نکردم. راضی هم نیستم مجرد بمونین .راستی میخواستم در اینمورد باهاتون صحبت کنم با تعجب وصف ناپذیری پرسید: در مورد ازدواج؟ با خنده گفتم:نه. در مورد رفتن. دیگه به وجود من نیازی نیست. دوست دارم بمونم. اما دلم نمیخواد دیگران فکر کنن قصد سوء استفاده دارم یا کنگر خوردم لنگر انداختم دیگران غلط میکنن چنین فکری کنن .نکنه میخوای دوباره زانوهام رو سست کنی گیتی نمیخوام، ولی مجبورم خب، هنوز احساست رو نگفتی؟ در کنار شما بودن برام لذتبخش بود. برای همین احساس خوبی داشتم .ولی احساس بدم این بود که فکر میکنم برای این اینجا رو انتخاب کردین که از الناز خانم می ترسین و یا اینکه خجالت می کشین جلوی اون جمع با پرستار منزلتون باشین ، از طرفی هم دلتون نیومد من رو طرد کنین. چون ذاتا مهربونید  و بدون تکبر با گله مندی نگاه تندی به من کرد و بی هوا دستم را کشید و دنبالش برد کجا؟ بیا بریم تو سالن خب دارم میام ،چرا اینطوری؟ میخوام بهت ثابت کنم که علتش این چیزها نبوده باشه قبول کردم،ولم کنین ، آقای مهندس، خواهش میکنم باز گفتی مهندس؟ خب منصور، ولم کن خودم میام ایستاد پس چرا تو جمع...................؟ یعنی تو نمی دونی چرا؟ نه از کجا بدونم .شما جای من بودین چنین فکری نمی کردین؟ فقط نگاهم کرد دیدین حق با منه دستی داخل موهایش کرد و گفت: برای اینکه با اون دخترهایی که تو سالن هستن برام فرق میکنی. حالا بیا بریم. برای اینکه ازش بیشتر حرف بکشم گفتم: چه فرقی؟ چون بدبخت تر و بی کس ترم ، دلتون برام سوخته؟ کلافه شد و گفت: میای یا بغلت کنم ببرمت می خواین آبروی منو ببرین؟ نه،نترس.بیا بریم دیگه شالم از اضطراب آویزان شده بود. خودش شالم را روی شانه ام انداخت . آن را مرتب کرد و کنار در ورودی گفت: بفرمایین حالا من یه چیزی گفتم . گفتین احساسم رو بگم، گفتم. پشیمونم نکنین! پشیمون نمی شی. باور کردم .کوتاه بیاین .خواهش میکنم! با کلافگی نگاهم کرد و گفت: برو تو گیتی! به خودم مسلط شدم.شال را از دو طرف مرتب کردم و وارد سالن پذیرایی شدم .رفتم کنار المیرا نشستم ، چون اولین مبل خال بود. منصور هم آمد .از نگاه المیرا و الناز خواندم که در فکرند که من و منصور تا حالا کجا بودیم. منصور لبخندی به من زد و بطرف گروه ارکستر رفت و به آنها چیزی گفت . ارکستر دست از نواختن کشید . دلم هری فرو ریخت . عده ای که وسط بودند نشستند .منصور کمی از گروه ارکستر فاصله گرفت و گفت: خانمها،آقایون یکبار دیگه سال نو رو خدمت همگی تبریک عرض میکنم و از تشریف فرمایی شما بی نهایت سپاسگزارم .سال خوبی رو براتون آرزو میکنم .مستحضر هستین که امشب این مهمونب به مناسبت قدر دانی از خانم گیتی رادمنش ترتیب داده شده . برای قدر دانی از دختری که با دل پاک و محبت صادقانه‌ش شادی و صفا رو به این خونه برگردوند .واقعا نمی دونم چطور میشه از این خانم زیبا، مهربون و پاک تشکر و قدردانی کرد. فقط تنها میتونم اینو بگم که اینهمه خوشبختی رو اول از خدا، بعد از تو داریم گیتی جان . و از دور بوسه ای برایم فرستاد و گفت: من ومادر به اینکه در کنارت هستیم افتخار می کنیم. اگر غش میکردم کم بود .اگر آب میشدم و زیر زمین فرو می رفتم باز هم کم بود. داشتم بال در می آوردم و پرواز میکردم .این کلمات قلبم را لرزاند . همه کف زدند و به من چشم دوختند. خانم متین لبخند به لب داشت .الناز با دهان نیمه باز و چشمهای از حدقه در آمده به من نگاه میکرد و حرص میخورد گفتم: من کار مهمی انجام ندادم .فقط وظیفه‌م رو انجام دادم .محبت دیدم که محبت کردم . خجالتم ندین مهندس منصور جلو آمد .دستش را دراز کرد .همانطور که دستم در دستش بود، به دنبال او به وسط سالن رفتم . به مادرش اشاره کرد که بیاید . خانم متین آمد و سرویس طلای زیبایی را به من هدیه کرد و گفت: قابل تو رو نداره دخترم .این یه یادگاری از طرف من ومنصوره. مبارکت باشه. ممنونم مادرجون، اینکارها چیه؟ منو شرمنده کردین. در جعبه را باز کردم .می درخشید . چقدر زیبا بود .مادر را بوسیدم و تشکر کردم .از منصور هم تشکر کردم .منصور دستم را بوسید و گفت : در برابر محبت تو گیتی جان، ناقابله! اختیار دارین ، خجالتم دادین مادر کمکم کرد تا سینه ریز را به گردنم آویختم.قفل دستبند را هم منصور بست . گوشواره را هم خودم به گوشم آویختم .همه کف زدند و تبریک گفتند ، کنار مادر نشستم .حسابی عرق کرده بودم، هم از گرما و فعالیت ، هم از خجالت و هیجان .با دستم صورتم را باد می زدم که منصور یک لیوان آب داد و گفت: بیا گیتی جان ممنونم نیمی از لیوان را سر کشیدم .منصور مقابلم ایستاده بود و با پرهام صحبت میکرد . به او گفت: به شادمهر بگو آهنگ معروفش رو بزنه پرهام جان تا آمدم لیوان را روی میز مقابلم بگذارم لیوان را از دستم گرفت و به پرهام گفت: بگو من خواستم و لیوان را سر کشید از منصور وسواسی بعید بود. هیچ کارش آنقدر روی من اثر نگذاشت که ته مانده آب مرا بخورد .خدایا نکند امشب خوابم و غافلم .منصور نگاهی به من کرد و کنارم نشست وگفت: حالا دیدی من از هیچکس نمیترسم بله ازتون ممنونم.خجالت زده‌م کردین. من لیاقتش رو نداشتم. اوه حالا مونده تا جبران کنیم .می گم مثل اینکه فرهان حالش خوب نیست درست همون احساس رو داره که شما داشتین. الناز خانم هم همین طور شد .راستش من فکر کردم چون پرستار اینجا هستم کار بدی کردم با مهندس فرهان صحبت کردم باز از این حرفها زدی؟ چه لذتی داره در کنار تو بودن دارین کارهایی می کنین که دل کندن رو برام سخت میکنه منم قصدم همینه .تو جات همین جاست چی چی شد؟ جام کجاست؟ تو این خونه یا کنار تو؟ چرا دو پهلو حرف می زنی مرد ، دیوونه‌م کردی، از جون من چی میخوای ؟ الناز رفته بیرون برید از دلش در بیارین بذار تو حا خودم باشم فرشته مهربون آه پس مهندس فرهان راست می گفت. خدای من! چه اسم قشنگی برام انتخاب کرده آخه............ آخه چی عزیزم؟ پس فردا نگین من باعث شدم به الناز نرسین ها! من بهم ثابت شد که آدم فروتنی هستین . حالا برید به عشقتون برسید. بخاطر همه چیز ممنونم انقدر غصه الناز رو نخور. واقعا راست میگفتی عشق تسکین تمام دردهاست .هیچوقت اینطور آروم نبودم گیتی وجودم لرزید ، اما گفتم: ولی عشق شما رفت به باغ وباهاتون قهر کرد. هیس هیچی نگو.خودش برمیگرده باز زد تو ذوقم .لامذهب دربه‌در!انگار جنون داره! گیتی هفته دیگه می ریم شمال، خواستم بدونی انشاءا... بهتون خوش بگذره، مهندس با اخم نگاهم کرد. ببخشید منصور! گفتم می ریم ولی من نمیام .ممنونم مگه دست خودته؟ پس نه، دست شماست فعلا که دیدی سه تا جمعه کشیدمت اینجا ! پس دست منه خیلی بی انصافین .خواهرم گناه داره.صداش در اومده بخدا. فردا، هر کار کنید نمی مونم خواهیم دید. در ضمن گیسو خانم رو هم می بریم ممنونم.بهتره با الناز خانم برید. با خواهر مسافرت رفتن لذتی نداره، ولی با عشق رفتن البته! جدا تو خودت رو خواهر من می دونی گیتی؟ اگه قابل بدونید چرا خواهر؟ مگه دیگه جایی تو قلب شما هست؟ عشق که دارین، مادر هم که دارین، پسر هم که نیستم بشم برادرتون ، پس همون خواهر بهتره قلب من فقط مال یک نفهر و مثل دریا وسیعه خدا ضربانش رو طولانی تر کنه کنار گوشم خندید وگفت: بدون عشقم ضربان طولانی نمیخوام ولی شما  که دارین بدون اون خوش می گذرونین ، اون بیچاره الان داره غصه میخوره بذار تنبیه بشه تا دیگه به تو مزخرف نگه مهندس؟! جوابم را نداد. با خجالت گفتم: منصور! نگاهم کرد و گفت: جانم! انقدر اذیتش نکنین! اون داره منو اذیت میکنه گیتی جان . چه حلال زاده! دیدی گفتم خودش میاد. الناز نگاهی به ما کرد و کنار مادرش نشست .دکتر شکوهی به کنایه و با لبخند گفت: منصور جان تصمیم داری تا تحویل سال بعدی تو همون حالت باشی عده ای که صدای اورا شنیدند خندیدند.منصور گفت: شما هم جای من بودی نوید جان، تا ابد در همین حالت می مونی . صدای خنده بلند شد . اجازه میدی امتحان کنیم منصور جان؟ بالاخره نوبتی هم باشه نوبت ماست .شما پاشو ما بشینیم متاسفم دوست عزیز ، خدا روزی تون رو جای دیگه حواله کنه. باز هم صدای خنده ها بلند شد . عموی منصور گفت : فکر نمیکردم انقدر خسیس باشی منصور. بابات که خسیس نبود خدابیامرز اما این قضیه کمی فرق میکنه خب بذار به تفاوتش پی ببریم پسرم، چقدر سخت می گیری منصور ابرویی بالا انداخت و گفت: متاسفم! آهنگ تند شروع شد و مناسب آنهایی که اجق وجق رقصیدن را دوست دارند. بهتر دیدم منصور را ترک کنم و حس کنجکاوی مردم را بیش از این تحریک نکنم .بنابراین بلند شدم تا به اتاقم بروم و کمی سر ووضعم را مرتب کنم . در ضمن دلم میخواست جواهرات را در آینه ببینم منصور پرسید: کجا می ری گیتی؟ می رم بالا الان بر میگردم .بسمت پله ها راه افتادم .منصور تا کنار جالباسی دنبالم آمد و در حالیکه از کتش پاکت سیگار را بیرون می آورد گفت: پس زود بیا یه سورپریز برات دارم چه سورپریزی مهندس؟ اخم کرد ببخشید منصور شادمهر میخواد آهنگ قشنگی رو با پیانو بزنه .مطمئنم خوشت میاد باشه، الان میام سریع پله ها را بالا رفتم .آنقدر شاد و خوشحال بودم که نفهمیدم سی تا پله یعنی چه، آنهم با آن کفشهای پاشنه بلند نقره ای . به اتاق رفتم . جلوی آینه هدیه ام را خوب برانداز کردم خیلی زیبا بود .بعد موهایم را مرتب کردم، آرایش صورتم را تجدید کردم، چرخی جلوی آینه زدم و آمدم پایین. وارد سالن که شدم المیرا از دور به من اشاره کرد که بروم کنارش بنشینم .راستش کمی ترسیدم چون الناز هم کنارش بود. رفتم نشستم . منصور گوشه سالن نشسته بود و با دکتر فروزش صحبت میکرد .از آن دور نگاهی به من کرد و لبخند زد . بعد بلند گفت: آقای شادمهر ما آماده شنیدن آهنگ زیبای شما هستیم. تا نوازنده آماده شود، المیرا گفت: خسته نباشی گیتی خانم ممنونم نگاهی به گردنبندم انداخت و گفت: هیچ فکر میکردی پرستار منزلی بشی و اینطور برات جشن بگیرن؟ فهمیدم که مبارزه تن به تن شروع شده نه،مگه شما فکر میکردین روزی منو اینجا ببینین. و با من آشنا بشین جا خورد و به الناز نگاه کرد . الناز گفت: برای اینکه صاحب منصور بشی بیخود تلاش نکن. بی فایده‌س. او خیلی عاقله حرارت عجیبی روی گونه هام حس کردم از عصبانیت گر گرفتم .اما با آرامشی که بسختی بهش رسیدم گفتم: من برای بدست آوردن هیچ چیزی تو دنیا تلاش نمیکنم چون به این امر اعتقاد دارم که روزی و قسمت هر آدمی به دست خداست و خدای مهربون به وقتش آدم رو بی نصیب نمی گذاره .من همیشه توکلم به خداست .کارم رو درست انجام می دم و دعا می کنم .از دست و پا زدن و اصرار کردن بیزارم ، یعنی درست برعکس شماهام . حالا الناز و المیرا داشتند آتش می گرفتند و من از انتقامی که گرفتم لذت میبردم و برای اینکه نقش یک آتش نشان را بازی کرده باشم ادامه دادم: نگران نباشین ، ایشون فقط قصد قدر دانی داشتن. الناز گفت: تا حالا ندیده بودم منصور اینطوری از کسی قدر دانی کنه حالا که دیدین ، خب چکار کنم؟ برین بزنینش لازم نیست فقط کافیه دورش رو خط بکشین و دنبال قسمت هم شانتون باشین،همین نمی دانستم باید چه بگویم .بنابراین فقط لبم را به هم فشردم .اما از آنجا که دیگر آرام شدنی نبودم گفتم: آخه موضوع سر اینه که شما هم هم شانش نیستین و من رو حساب محبتی که به من دارن حتما این رو به ایشون گوشزد خواهم کرد .بهر حال برای آینده‌شون نگرانم. المیرا با عصبانیت و پرخاش گفت: شما نمیخواد نگران باشی. مگه کیِ اون هستی؟ فراموش نکن که فقط پرستار خانم متینی و بس ببین المیرا خانم،میخوای همین الان ظرف چند ثانیه مهمونی رو به هم بزنم؟ می دونی که این مهمونی به افتخار من و سلامتی خانم متین گرفته شده . دو جمله در گوش منصور جانتون بگم با یک پوزش از همگی ختم جلسه رو اعلام میکنه. جناب متین تا این حد تابع دستورات من هستن .پرستارهای قبلی هم فقط یک پرستار بودن، اما چرا نتونستن تا این حد روشون اثر گذار باشن؟ پس من فقط یک پرستار نیستم .الان هم لازم می دونم که خانم متین رو برای استراحت آماده کنم .پس باید با منصور صحبت کنم انگار هر دو غلاف کردند که الناز دستم را کشید و گفت: بگیر بشین بابا، من فقط می گم که درست نیست از راه نرسیده همه چیز رو عوض کنی. روحیه خانم متین رو عوض کردی کافیه. به روحیه منصور کاری نداشته باش.روح منصور متعلق به منه. خواستم این رو بهت یادآوری کنم. شاید پیش خودت بگی چقدر الناز پرروئه. اما من چهار ساله روی منصور کار کردم تا اون رو بطرف خودم کشیدم و حالا نمی ذارم یه ماهه زحمت چهار ساله منو به هم بریزی خودتون ملاحظه فرمودین که ایشون کنار من نشستند نه من ولی شما نیمساعت بیرون با هم بودین کافی نیود؟ وای خدای من! الناز چه شب تلخی رو گذرونده! شما که ما رو زیر نظر داشتین باید دیده باشین که دو بار خواستم بیام تو ولی مهندس نذاشت همه چیز رو به گردن اون ننداز.آهنگ شروع شد از کوره در رفتم و آهسته گفتم: ببین الناز خانم،هرموقع نامزدی شما و ایشون رسما اعلام شد حق دارین با من اینطور صحبت کنین و از من چنین انتظاراتی داشته باشین. در حال حاضر من و شما یکسانیم. پس این گوی و این میدون . در ضمن یه صحبتی هم با شما دارم المیرا خانم .یادمه با اولی که دیدمتون آرزو داشتین بجای من استخدام می شدین و به مهندس گله کردین، ولی شما اگه جای من بودین، چنین شبی رو بخواب هم نمی دیدین ، چون ذاتتون خیلی خرابه و منصور فقط تو نخ ذات آدمهاست و بقول شما خیلی عاقله .با اجازه . و عصبانی بلند شدم و به منصور نگاه کردم . با تعجب به من نگاه میکرد. بطرف در سالن رفتم . لبخندی تصنعی زدم که کسی از قضیه بویی نبرد و به اتاقم پناه بردم .لبه تخت نشستم و سرم را میان دو دستم گرفتم .لعنتیها از دل و دماغم در آوردند .اصلا این دوتا مرا یاد خواهر ناتنی سیندرلا می اندازند. با این تفاوت که مثل آنها زشت نیستند .ولی بیشتر این سیرت زیباست که صورت را زیبا میکند. این دوتا هیچکدام سیرت زیبایی ندارند خاک بر سرها نگذاشتند آهنگ را گوش بدهم .واقعا که چه سورپریزی بود .چند ضربه به در خورد . بفرمایین گیتی جان؟ مثل ترقه پریدم و رفتم در را باز کردم . چرا اومدی بالا ؟ مگه قرار نشد به آهنگ گوش کنی معذرت میخوام مهندس،دوست داشتم ، اما......... المیرا والناز چیزی بهت گفتن؟ خصوصی بود ولی در مورد من بود.مگه نه؟ سکوت کردم چی گفتن؟ چیز مهمی نبود باور کنین پس نمی گی؟ ناراحت کردن شما چه سودی داره خیلی خب، الان میرم از خودشون می پرسم نه،صبر کنین پس بگو میگم ، ولی حالا نه، وقتی رفتن، قول می دم باشه. پس بیا پایین چون دارن می رن چه خوب. و یکدفعه جلوی دهانم را با دستم گرفتم و لبخند زدم لبخند زد وگفت: بیا بریم شما برید ، من میام .میترسم دوباره من با شماببینن اعصابم رو خرد کنن اتفاقا میخوام حرصشون بدم .این الناز رو فقط من میتونم آدم کنم بیچاره الناز به هزار امید بشما نگاه میکنه پس باید خودش رو درست کنه و به عزیز من بی احترامی نکنه چند پله به آخر از شانس گند من و شانس خوب منصور، مثل دوتا هویج جلوی ما سبز شدند .کیفشان را روی شانه انداخته بودند و خداحافظی میکردند. من و منصور را که دیدند.لبخندی تصنعی زدند . نگاهم را از آنها برگرفتم .به پله آخر که رسیدم به مهندس فرهان چشم دوختم که در حال خداحافظی با مادر بود .بعد بطرف من آمد و گف: خیلی از دیدارتون خوشوقت شدم .منتظر جوابتون هستم من هم از دیدنتون خوشحال شدم مهندس .فقط بهم فرصت بدین بله حتما.خدانگهدار خدانگهدار، خوش اومدین . بعد با منصور خداحافظی کرد و رفت .الناز و المیرا هم جلو آمدند و از منصور ومن خداحافظی کردند . من هم به سردی جواب آنها را دادم .خلاصه با همه خداحافظی کردیم. خانمها در اصل با گردنبند وگوشواره من خداحافظی میکردند، چون بدون استثنا وقتی مقابلم قرار می گرفتند ، چهار چشمی به آنها خیره می شدند، بعد خداحافظی میکردند. بالاخره همه رفتند .به سالن برگشتیم. مادر یک خیار برداشت و نشست وگفت: شش ساعته میخوام یه خیار بخورم نتونستم . بس که این مردم حرف می زنن خندیدیم .روی مبل نشستم و به پشتی تکیه دادم .منصور گفت: بس که حرف می زنین یا حرف می زنن؟ تو دیگه نطق مارو کور کردی پسر جان قربون اون نطقتون برم الهی ، خودم بازش میکنم. ورفت مادرش را بوسید بعد گره کراواتش را شل کرد وگفت : خب گیتی جان، حالا میتونی شالت رو برداری و راحت باشی من راحتم،ممنون مادر همانطور که به خیارش گاز می زد خیار بر لب ثابت ماند وابرویی بالا انداخت و گفت: به شال گیتی چکار داری بچه جان ؟ این همه تن و بدن دیدی بس نیست . هر سه زدیم زیر خنده.ثریا برای جمع کردن میوه ها ، سینی به دست وارد شد نکنه مست کردی منصور؟ نه مادر جون،مهندس هم مثل ما لب به مشروبات الکلی نزدن منصور مشروب نخوره؟ باور کنین نخوردم مامان، می خوای دهنم رو بو کنی؟ نه نه ، باور کردم ، لازم نگرده صدای خنده بلند شد .منصور روی مبل کنار من نشست و گفت: آخیش،چقدر سکوت خوبه .خسته شدم بس که اون چماق رو کوبیدن تو سر اون سطل .رسمی برخورد کردنش هم از همه بدتر! ثریادر حالیکه سینی پر از میوه را بیرون می برد گفت: تا باشه انشاءا... این برنامه ها .ایشاءا.... عروسی شما آقا! ممنون ثریا، حسابی خسته شدی.راستی چرا مرتضی نیومد؟ مگه دعوتش نکرده بودیم؟ راستش پدر یکی از دوستهاش حالش بد شد، زنگ زدن بهش که بره اونجا اونها رو ببره بیمارستان،خیلی دوست داشت بیاد،قسمت نبود. ماشین شما رو برد و عذر خواهی کرد. هنوز نیومده؟ نه آقا عیب نداره، اون کار واجب تر بوده، ولی جاش خالی بود. شما محبت دارین .ما نمک پرورده ایم اختیار دارین. در هر صورت ممنون .میتونی بری استراحت کنی، به محبوبه و صفورا هم بگو .کارها رو بذارین برای صبح چشم آقا ، پس شبتون بخیر . گیتی خانم، شب بخیر! شب بخیر .زحمت کشیدین غذاها خیلی خوشمزه بود نوش جونتون در دلم گفتم گوشت بشه به تنتون. ما که هر چه خوردیم آب شد، خدا لعنتتون کنه خواهران سیندرلا مادر گفت: چقدر لباست شیکه، خیلی بهت میاد عزیزم سلیقه شماست دیگه مادرجون .ازتون ممنونم خب من می رم بخوابم خیلی خسته‌م.دواهام رو هم یادم رفت بخورم آخ آخ! ببخشید منم یادم رفت بهتون بدم مهم نیست عزیزم. چه بهتر!اگه میخوردم که نمی تونستم بشینم ، همه شون خواب آورن اما سلامتی شما از هر چیزی مهمتره قربونت برم الهی!عروسیت رو ببینم و خمیازه امانش نداد منصور گفت: برین بخوابین مادر تا آبروی منو نبردین مادر رو به من کرد و گفت : بیا اینم اولاد! من نمی دونم چطور بعضی ها نادونی می کنن ووقتی بچه دار نمی شن می رن دخیل می بندن .آدم تو خونه‌ش نمیتونه خمیازه بکشه؟ مادر من! نگفتم خمیازه نکشین. خودتون می دونین بدم میاد جلوی من کسی خمیازه بکشه .برین تو سالن خمیازه بکشین مگه دست خودمه؟ چه حرفها می زنی ؟ فکر میکنی سیگاره که هر موقع اراده کنی بکشی! خیلی خب. حق با شماست مامان شب بخیر گیتی جان . تو نمی خوابی؟ چرا مادر، منم الان میام . و بلند شدم همراه مادر بروم که منصور گفت: تو بمون گیتی ، باهات کار دارم . یه قولهایی داده بودی سر جایم نشستم و گفتم : چشم.مادر شب بخیر شب بخیر عزیزم . منصور شب بخیر شبتون بخیر مادر دوباره برگشت و با کنایه به منصور گفت: دستت سپرده منصور ها! منصور چند ضربه به پاکت سیگار زد تا یک سیگار بیرون بیاد بعد گفت: نه مامان جان، مطمئن باشین که سی وچهار سال پیش دختر زائیدی نه پسر مادر قهقهه خنده سر داد وگفت: والـله کم کم خودم هم دارم شک میکنم بجنب پسر! داره میشه چهل سالت .پس کی میخوای زن بگیری؟ آخه منم آرزو دارم .اینهمه دختر تو جشن بود. چشم مادر، در فکرش هستم تا ببینم . و رفت منصور پکی به سیگارش زد ، نگاهی به من کرد وگفت: من نمی دونم آخه آوردن کسیکه چشم نداره ببینه،آرزو داره؟ مادر هنوز نمی دونه عروس یعنی چه؟ مگه عروس یعنی چه؟ یعنی ساواک ، یعنی شکنجه گر روحی، یعنی آینه دق، یعنی سوهان روح با این تعابیر، فکر کنم ازدواج نکنین بهتره. بیچاره عروسی که گیر شما بیفته پس از الناز دفاع میکنی؟ خدا مرگت نده مرد که اینطور دلم رو می شکنی.آره، می دونم عروست النازه . (( فرق نمی کنه عروس عروسه. بذارین بیاد بعد قضاوت کنین . منصور سیگارش را خاموش کرد وآمد کنارم روی مبل سه نفره نشست . خودم را جمع و جور کردم .بعد به چشمهایم خیره شد و گفت : خب الناز و المیرا چی گفتن؟ فراموش کنید مهندس باز که.......... آخه من روم نمیشه بگم منصور. شما ده سال از من بزرگترین عادت می کنی. حالا جمله ات رو تکرار کن خب، فراموشش کن منصور آفرین حالا شدی دختر خوب،ولی من نمیتونم فراموشش کنم چون اونوقت تا صبح خوابم نمی بره یعنی انقدر براتون مهمه؟ بله، برام خیلی مهمه با اصرار او گفتگویی را که بین من والمیرا والناز رد و بدل شده بود برایش تعریف کردم.منصور همانطور که نگاه پر تحسینش را به من هدیه میکرد لبخند زد .بعد گوشه شالم را از روی پایم برداشت و بویید و گفت: یادم باشه ایندفعه با هر کی دعوام شد تو رو با خودم ببرم که جوابشون رو بدی، چون خیلی حاضر جوابی گیتی . کار بدی که نکردم؟ نه عزیزم،اگه یکی یه سیلی هم بهشون می زدی خوشحال تر می شدم .حقشونه،تا چشمهاشون از کاسه در بیاد. با اینکه خیلی ناراحت شدم، ولی ته دلم حق رو به الناز می دم. منم بودم ناراحت می شدم .می دونید ، من باید زودتر از اینجا برم. میترسم رابطه شما دو خونواده به هم بریزه .با اینکه بهتون عادت کردم، ولی قدرتش رو دارم دل بکنم .فکر نمی کنم دیگه مادر نیاز به پرستار داشته باشه . میشه یه نفر دیگه رو برای ایشون پیدا کنین.خواهش میکنم ، من تحمل ندارم کسی باهام اینطور وقیحانه صحبت کنه. میترسم ایندفعه بزنم تو صورتشون.من خودم می دونم آدم بدبختی ام و اینهمه مهربونی و توجه برام زیاده . اما دیگه دوست ندارم اینو به رخم بکشن . و بغض راه گلویم را بست .اشک در چشمهایم حلقه زد .نگاهم را به زمین دوختم تا اشکهایم را نبیند. ولی او دید.شاید هم از لرزش صدایم متوجه شد که بغض کرده ام .چانه ام را با دستش بالا آورد.مجبور شدم نگاهش کنم .اشکهایم به ترتیب سرازیر شدند .لحظه ای در چشمهایم نگاه کرد. بلند بلند گریستم .این اشک عشق بود که بی وقفه بر روی گونه هایم می ریخت. از شدت گریه شانه هایم تکان میخورد .موهایم را نوازش کرد و گفت: تو خوشبخت ترین . خانم ترینی، گیتی جان! اونها بهت حسادت می کنن، می دونن کمتر از آنها که نیستی هیچ ، بیشتر هم هستی. گیتی! گیتی جان، گریه نکن دیگه ، ناراحت می شم. با انگشتش اشکهایم را پاک کرد و گفت: مگه من می ذارم تو از اینجا بری. من به عشق تو روزها میام خونه. تو منو از تنهایی در آوردی. از شماممنونم ، ولی بالاخره چی. اون همسر آینده شماست و من مجبورم ازش اطاعت کنم وقتی دلش نمیخواد من اینجا باشم ، چرا ناراحتی و اختلاف درست کنم؟ اون شاید دلش خیلی چیزها بخواد .مگه باید به حرف اون باشم؟ مگه نگفتی میخوای جای خواهر از دست رفته‌م باشی و سنگ صبورم؟ در حالیکه بخاطر این حرف به خودم لعنت می فرستادم، گفتم: آره پس نباید هیچوقت ترکم کنی. غم دنیا به دلم نشست .منصور مرا بجای ملیحه فرض میکرده و در تمام این مدت او را در چهره من می دیده. بخاطر اونه که دوستم داره، نه بخاطر خودم .خداوندا پس چرا بعد از اینهمه خوشی یکباره سرکوبم کردی .تازه وارد دنیای دیگری شده بودم .فشار و دردی طاقت فرسا برمن وارد شد .بلند شدم وگفتم: فکر کنین خواهرتون میخواد ازدواج کنه و باید به زودی اینجا رو تر کنه .مهمونی با شکوه ومفصلی بود . شبتون بخیر مهندس . نگاهم را از او برگرفتم وبطرف در سالن راه افتادم. کنار در برگشتم و نگاهش کردم .بلند شده بود و از روی میز،پاکت سیگارش را بر می داشت. سیگاری روی لبش گذاشت و به من نگاه کرد وگفت: بهترین شب زندگیم بود . شب خوش! از پله ها بالا رفتم و به اتاقم آمدم .اشکهایم سیلاب شد. روی تخت افتادم و بالشم را روی دهانم گذاشتم . خدایا چرا باید آرزوی هرچیزی که دوست دارم به دلم بمونه،چرا باید حسرت به دل باشم .چرا منصور منو بخاطر خودم دوست نداره .چقدر گیجم .اصلا سر در نمیارم .آدم مگه به خواهرش بیشتر از همسرش توجه داره چرا تمام حواسش به منه ولی میخواد با الناز ازدواج کنه .این سوالات درهم وبرهم گیجم کرده ، نمی دونم باید چکار کنم ، غرورم حسابی خرد شده .آه!باز داره آهنگ الهه ناز رو میزنه .برو که دیگه از چشمم افتادی ، شاید قسمت اینه که من الهه ناز کس دیگه ای باشم یا الهه ناز مهندس فرهان . بلند شدم بطرف پنجره رفتم .پنجره را باز کردم .نسیم خنکی روحم را آرام کرد .لباسهایم را عوض کردم و به رختخواب رفتم تا ببینم فردا چه روزی خواهد بود . برای صرف صبحانه پایین رفتم .منصور پیراهن سفید و شلوار سرمه ای به تن داشت . سلام صبح بخیر .مجددا عیدتون مبارک سلام گیتی جان. عید تو هم مبارک.سال خوبی داشته باشی ممنونم انشاءاله خستگیت در رفت؟ بله، شما که دیشب خیلی دیر خوابیدید ؟ من اصلا نخوابیدم، و مرا بسمت میز هدایت کرد و صندلی را برایم عقب کشید نشستیم یعنی تا الان بیدار موندین؟ ساعت سه اومدم بالا که بخوابم ، ولی تا شش خوابم نبرد. شش خوابیدم تا نه ونیم .بعد هم که در خدمت شمام چرا نخوابیدین .نکنه من ناراحتتون کردم الهه ناز واسه ما آرام وقرار نذاشته گیتی جان الهه ناز؟ الهه ناز کی یه دیگه سلام!صبح بخیر سلام ثریا سلام ثریا خانم صبح شما بخیر بفرمایین. وبرایمان فنجانهای چای گذاشت و رفت یه بنده خدا خوش به حالش که چنین لقبی داره خوش بحال کی؟ الناز خانم دیگه در حالیکه با قاشق چای را هم میزد ، لبخند زد شبهایی که اینجام به آهنگی که براش می زنین گوش میکنم، واقعا زیبا می نوازین.پدرم خیلی این آهنگ رو دوست داره.اون موقع ها همیشه به آهنگ های استاد بنان گوش می داد. دوست داره؟ هول شدم خب،هنوز مرگ اونا باورم نمیشه. برای همین فعل حال بکار میبرم. فکر میکنم هنوزم وقتی این آهنگ رو بشنوه روحش شاد میشه. مطمئنم، قانع شد .خیالم راحت شد شعرش رو بلدین؟ بله،گاهی که شما می زنین باهاتون میخونم . ودیکته وار برایش خوندم باز ای الهه ناز              با دل من بساز          کاین غم جانگداز            برود زبرم گر دل من نیاسود            از گناه تو بود            بیا تا زسر                 گنهت گذرم ·        آفرین!ولی باید یه شب که من میزنم برام با آهنگ بخونی ·        من صدام خوب نیست متاسفانه ·        صدای گرمی داری. از من بپرس ·        امیدوارم. انشاءا... اگه موندگار شدم چشم. ·        باز شروع کردی؟ خوشت میاد تن منو بلرزونی؟ لبخند زدم شما چرا تا دیروقت بیدار بودی گیتی جان؟ شاید یه نفر هم هست که آرام و قرار رو از دل من ربوده . و خیلی خونسرد فنجان چای را سر کشیدم و نگاهش کردم .فنجان را کنار لبش نگهداشت ، کمی نگاهم کرد، بعد فنجان را داخل نعلبکی گذاشت و گفت: اون کیه؟ یه بنده خدا تلافی میکنی؟ خب شما هم مثل من حدس بزنین فرهان؟ سکوت کردم و لبخند زدم .مانده بودم چه بگویم که خوشبختانه مادر وارد سالن شد و گفت: سلام، صبح بخیر بچه ها سلام مادر جون سلام مامان،صبح بخیر. عیدتون مبارک خوب خوابیدین مامان؟ مگه تو میذاری آدم بخوابه،نمیشه یه شب صدای سازت رو در نیاری؟ معذرت میخوام .دست خودم نیست .این آهنگ از دل و روحم بلند میشه قربون اون دل و روحت برم. الهی عروسیت رو ببینم من و منصور نگاهمون به هم برخورد کرد و لبخند زدیم صبحانه ام تمام شده بود .از سر میز بلند شدم. اقلا بذار یه بارم اون دلش برام بتپه .چرا همه ش من. از این به بعد می دونم چه بلایی سرت بیارم تو چرا شیر نمیخوری گیتی جان ؟هنوز تو سن رشدی،دخترم میل ندارم مادرجون حواست باشه که پس فردا باید مادر یه بچه شیر خوار بشی .اون توجه نداره که تو میخوری یا نمیخوری. شیر میخواد. اونوقت کسیکه ضرر میکنه تویی.ضعیف میشی. پوستت خراب میشه.پوکی استخوان میگیری از خجالتم به منصور نگاه کردم .گفت: حرفهای شما درست مامان .برای سلامتی خودش لازمه شیر بخوره .ولی من  خواهرم رو شوهر نمی دم . انگار تو قلبم زلزله آمد . انگار مغزم آتشفشان کرد .خدایا چرا با من اینطور میکنه .نکنه سادیسم داره. بطرف در رفتم و با شوخی گفتم : کاش زودتر گفته بودین برادر خوبم .چون کمی دیر شده .بهتون که گفتم مادر زد زیر خنده و گفت: می دونی منصور، مهندس فرهان بدجوری عاشق و شیدای گیتی شده .مدام درباره اون از من سوال میکرد .گویا با خود گیتی هم صحبت کرده .قراره جواب بگیره .گفت میخواد با تو هم صحبت کنه . منصور از سرمیز بلند شد و گفت:فرهان بیخود کرده .بعد از عمری چشمش به چراغ خونه ما افتاده .خدا خونه شو با یه چراغ دیگه روشن کنه و روزیش رو جای دیگه بده . از سالن غذاخوری بیرون آمدم و بسمت پله ها راه افتادم .منصور در پله ها خودش را به من رساند و گفت : من هنوز جواب سوالم رو نگرفتم ·        دیگه چه فرقی میکنه؟ شما که شوهرم نمی دی. ·        بستگی داره طرف کی باشه ·        دیگه از فرهان بهتر کیه مهندس؟ ·        منصور! ·        خوب،منصور ·        واقعا از فرهان بهتر نیست؟ ·        هست،ولی برای دیگران .برای من مهندس فرهان بهترینه. به من گفت تو رویاهام دنبال تو می گشتم .پس قدرم رو می دونه بطرف اتاقم رفتم و ادامه دادم: برای همین هم سلام منو به ایشون برسونین ابرویی بالا انداخت .دستهایش را در جیبش گذاشت و با حرص با نوک زبانش دندانهایش را لمس کرد و سری تکان داد .از او فاصله گرفتم و به اتاقم رفتم . او هم بسمت اتاقش رفت . بعد از چند دقیقه ، چند ضربه به در اتاقم خورد .هرچه گفتم بفرمایین کسی جواب نداد .بلند شدم در را باز کردم.کسی نبود به بیرون نگاه کردم دیدم کیفش را برداشته و کنار پله ها ایستاده . ولی کت و کراوات نپوشیده بود . شما بودین مهندس؟ بله دارین می رین شرکت؟ با دست اشاره به سر و وضعش کرد و گفت: من اینطوری میرم شرکت؟ دیگه کم کم داری منو میکنی حسنی. حسنی کیه دیگه؟ همون حسنی که به مکتب نمی رفت وقتی هم می رفت جمعه می رفت . تعطیلات نوروزه خانم! زدم زیر خنده و گفتم: برای همین پرسیدم .حواسم بود که امروز تعطیله گفتم شاید الهه ناز حواستون رو بر باد داده اون که بله و لبخند زد خب کاری داشتین؟ خواستم بگم با گیسو خانم تماس بگیر و ازشون خواهش کن ناهار بیان پیش ما،میخوام ببینمشون ممنونم،باشه برای وقتیکه دائمی شدم مهندس آهسته جلو آمد .مقابلم قرار گرفت و گفت : اینقدر با اعصاب من بازی نکن خانم کوچولو خانم کوچولو جد وآبادته. خانم کوچولو الهه نازته .بی تربیت! حالا نشونت می دم .اتفاقا این تویی که با اعصاب من بازی میکنی و دیوونه م کردی آقا بزرگ . جرات نکردم اینها را با صدای بلند بگویم .فقط چون خیلی بر من فشار آمد گفتم: ایشاءا... ایندفعه پرستار مادرتون خانم بزرگ باشن ، که به اعصاب شما آرامش بدن لبخند زد. سری تکان داد و گفت: ما تو رو می خوایم خانم کوچولو .بیا پایین تو حساب کتابا کمکم کن .دوباره کارم گیر کرده دست به سینه زدم و گفتم: خانم کوچولو که حسابداری بلد نیست خانم کوچولوی خونه ما بلده .دست هر چی پرستار و معلم و مدرس و حسابدار و آرایشگر و هنرمند و رقاصه از پشت بسته وا.... لبخندی بر لبانم نشست منتظرم مادر جون که از پله ها آمده بود بالا گفت:تو با گیتی چی کار داری؟اصلا من نمی دونم گیتی مال منه یا مال تو منصور؟ یک لحظه رهاش نمیکنی !اِ ، یعنی چی؟ منصور لپهای مادرش را گرفت و گفت: مال هر دومون مامانی. از پله ها رفت پایین. مادر لبخندی زد و گفت: می بینی با ما چه کردی دختر قشنگم ؟ محبت دارین ، خبر ندارین شما با من چه کردین؟ قربونت برم الهی .راستی ، گیتی جان عصری میای با هم بریم امامزاده صالح ؟نذر دارم .روز اول ساله ، ثواب داره راستش اگه اجازه بدین یه ساعت دیگه رفع زحمت میکنم .خیلی دوست دارم امامزاده صالح ،چون خودم هم حاجت دارم ، اما یه دفعه دیگه ایشاءا... کجا میخوای بری؟ بگو گیسو جون هم بیاد اینجا نه مادرجون، این جمعه اگر نرم ÷درم رو در میاره .باهام قهر کرده. روز اول عیده، برم خونه بهتره .الان میخواستم برم ولی گویا مهندس حسابدار میخواد هر طور میلته عزیزم .ناراحتت نمیکنم .راست میگی .گیسو جون هم حقی داره .ما که انقدر دوستت داریم ، وای بحال او ممنونم مادرجون، ببخشین باهاتون نمیام اشکالی نداره عزیزم .یه دفعه دیگه با هم می ریم. ئ به اتاقش رفت از پله ها پایین رفتم منصور در سالن نشیمن نشسته بود و دفتر و دستکش را روی میز پهن کرده بود .نیم خیز شد و گفت: بیا گیتی جان. اینجا بشین . و به کنار خودش اشاره کرد به حرفش توجهی نکردم و مبلی را جلو کشیدم و جدا نشستم .لبخند زد و گفت: بیا این دفتر سالیانه .اینم ماشین حساب مگه کارهای آخر سال رو تموم نکردین؟ چرا، ولی ماه آخر چیزهایی خریدیم و فروختیم .باید اونها رو حساب کنم پس گیر نکردین گیر نکردم ،ولی بهت احتیاج دارم با کمال میل و با هم شروع به حساب کتاب کردیم و باز تمام حرکاتم را زیر نظر داشت .یکساعت و نیم بعد محاسبات به پایان رسید .نیمساعت به ظهر مانده بود .بلند شدم و گفتم: دیگه امری نیست؟ نه ممنونم .لطف کردی گیتی جان. راستی این حقوق این ماه شما .خیلی ازت ممنونم متشکرم .با اجازه تون دیگه می رم خونه لبخند به لبش خشک شد و با تعجب نگاهم کرد ، بعد گفت: گفتم زنگ بزن گیسو بیاد.هنوز زنگ نزدی؟ تعارف نمی کنم .گیسو باهام قهر کرده ، این جمعه ، مخصوصا امروز که روز اول سال نوئه باید خونه باشم گیتی روز اول عید رو خراب نکن ، تو رو خدا عصر می خوایم با هم بریم منزل عمو عید دیدنی من تو این ماه یه روزم مرخصی نداشتم .بی انصاف نباشین مهندس،خواهرم گناه داره خیلی خب،اگه تو دوست نداری اصرار نمی کنم .مثل اینکه اینجا خیلی بهت بد می گذره خودتون می دونین که اینطور نیست .فقط بخاطر گیسوئه چشم ابرویی آمد و به اوراقش چشم دوخت . با حالتی معصوم گفتم: چکار کنم منصور،بمونم یا برم؟ هر طور شما بخوای .دلم نمیخواد ناراحت بشین انگار خیلی جمله ام به دلش نشست .چهره اش باز شد و گفت : پس عصر بیای ها! منتظر می مونیم تا تو بیای بعد با هم می ریم منزل عمو سعی میکنم .باهاتون تماس میگیرم ما منتظریم گیتی ها به اتاقم رفتم ، کیفم را برداشتم و از مادرجون خداحافظی کردم  با هم پایین آمدیم .منصور هم تا بیرون همراهی ام کرد و سفارش کرد که حتما برگردم .خداحافظی کردم .سر راه برای گیسو بلوز شیکی عیدی خریدم و به منزل رفتم ******************** سلام گیسو !عیدت مبارک خواهر خوبم! روبوسی کردیم سلام!عید تو هم مبارک!اینکارها چیه، پولش رو می دادی. خواستی ارزونتر در آد خسیس زدیم زیر خنده . حقوق گرفتی؟ لیاقت نداری !منو بگو که یه ساعت مرتضی رو کنار خیابون نگهداشتم رفتم اینو خریدم دستت درد نکنه،شوخی کردم . بسته را باز کرد و گفت: وای چقدر قشنگه قابل تو رو نداره،چه خبرها؟ سلامتی.دیشب پیش نسرین اینا بودم. جات خالی بود. شب نذاشتن بیام .نیمساعته که اومدم .می دونستم حتما میای با مصیبتی اومدم .مگه منصور می ذاشت؟آخر التماسش کردم ازم قول گرفته عصربرگردم غلط کرده!چه رویی داره ها!پس من چی؟ نمیگه من تو این خونه تنهام و دلم به تو خوشه؟ بخاطر تو این چندساعت رو هم اجازه داده نمیشه بری .اگه بری ،دیگه نه من نه تو . شب باید منو ببری گردش ،رستوران،شیرینی اولین حقوقت رو ندادی گیسو جان ،آخه من چه گناهی کردم؟ این وسط از دست شما دوتا تلف میشم بخدا .باید برم . ناراحت میشه همین که گفتم .من ناراحت بشم مهم نیست؟ تو منو درک نمیکنی .عجب هفت سینی چیدی ناقلا! اگه منصور رو بیشتر دوست داری ، خب برو . و بلند شد و به آشپزخانه رفت .حق داشت بیچاره ، ولی اخم و تخم منصور را چکار میکردم .بلند شدم و گفتم: جای ناهارخوری رو عوض کردی؟ اینجا بهتره ،کار خوبی کردی .میگم دیگه میز دوازده نفره به درد ما نمیخوره ،بفروشیمش به جاش چهار نفره بخریم با سینی شربت از آشپزخانه بیرون آمد و گفت: که با ما به التفاوتش امشب ما رو مهمون کنی؟ آره؟ خیلی گدایی! آدم میز ناهار خوری خونه رو میفروشه چلو کباب میخره؟ از خنده ضعف کردم چیه نشونت کردن آبجی گیتی؟ برای چی؟ این جواهرات ناب....... اینها رو مادر بهم هدیه کرد. گفت از طرف خودش ومنصوره .نمی دونی چه شبی بود! و همه چیز را از سیر تا پیاز تعریف کردم با اینهمه علایم باز هم میگی تو رو بجای ملیحه می دونه؟ آره،مطمئنم .خودش گفت چه ساده ای تو ! ناهار را صرف کردیم.یکساعتی حرف زدیم .بعد رفتم روی تخت گیسو کنارش خوابیدم. و باز کلی با او درددل کردم .بعد چرتی زدیم .ساعت چهارونیم از خواب پریدم و گیسو را صدا زدم گیسو من برم؟ گیسو با توام؟ تکلیف منو معلوم کن گفتم که ببین کی رو بیشتر دوست داری،تصمیم بگیر اّه از دست دو !منطقت کجا رفته دختر؟ تو منطق داری؟ نمی گی خواهر بدبخت من چکار میکنه؟ بابا من که شبا میام . حالا یه دیشب نبودم جمعه ها حق منه .نمی ذارم از حالا بر ما مسلط بشه بابا منتظره!میخوان برن عید دیدنی خب برو،جلوت رو که نگرفتم .برو به عشقت برس!ما هم که باید بریم مثل بقیه بمیریم بلند شدیم تا چای خوردیم ساعت شد پنج .گوشی را برداشتم و شماره منزل منصور را گرفتم. دعا میکردم که ثریا خانم بردارد و پیغام بگذارم که دعایم مستجاب نشد و منصور برداشت بله بفرمایین سلام سلام گیتی خانم، من منتظر بودم زنگ در رو بزنی ببخشید مهندس، شرمنده م نمی تونم بیام چرا؟ کار دارم چی کار داری؟ مهمون داریم مهمون دارین؟ این وقت نشناس کیه ؟ از کی شدی بزرگ فامیل و روز اول عید می آیند دیدن تو؟ حالا پیش آمده دیگه بیرونش کن دیگه چی؟ من نمی دونم تا ساعت شش باید اینجا باشی وگرنه....... وگرنه چی؟ وگرنه نمی ریم خونه عمو یعنی چه؟ چه ربطی به هم دارن؟ من صبح میام دیگه. چقدر سخت می گیرین! برای اینکه سخت می گذره شما لطف دارین ، ولی باور کنین نمیتونم بیام خیلی خب،هر طور دوست داری و گوشی را گذاشت اعصابم بهم ریخت. سرگیسو فریاد کشیدم: دیدی ناراحت شد .گوشی رو گذاشت. وقتی بهت می گم لوس بازی در میاری .بابا من خدمتکار مردمم. میخوای بیرونم کنه؟ چیه هوار میکشی؟ اینی که من می بینم تا موهاش سفید شه تو رو ÷یش خودش نگه می داره .تازه اگه ناراحتی بلند شو برو. عاشق دلباخته! دیگه اگه تو هم اصرار کنی نمی رم. بی تربیت بدون خداحافظی گوشی رو کوبید رو تلفن. فکر کرده میترسم! تا تو باشی لقب خواهر به من ندی منصور! گیسو احساس کرد هوا پس است. بنابراین بلند شد و به آشپزخانه رفت . با خودم کلنجار می رفتم که نروم ، ولی از طرفی هم عشق مرا به آنسو میکشاند .نگران این بودم که لجبازی کند و بخانه عمویش نرود،بعد مادر جون از چشم من ببیند.بالاخره غرورم بر عشقم غلبه کرد و نرفتم غروب با گیسو بیرون رفتیم و شام را در یک رستوران خوردیم و حدود ساعت ده ونیم بخانه برگشتیم *********************** صبح بمنزل متین رفتم.اضطراب داشتم .خودم را آماده کرده بودم که سرم فریاد بکشد و بیرونم کند. وارد منزل که شدم به ثریا برخوردم سلام خسته نباشین سلام گیتی خانم،حالتون چطوره؟ الحمدالـله .آهسته پرسیدم :چه خبر ثریا خانم؟اوضاع خوشه یا پسه؟ والـله چی بگم دخترم؟پسه پسه؟ دیشب آقا خیلی کلافه بود با مادرش هم بحثش شد برای چی؟ آخه آقا برای دیدن عموش نرفت نرفت؟چرا؟ خودت که بهتر می دونی .مگه پای تلفن بهت نگفت؟ چرا،ولی من فکر نمیکردم نرن .خیلی بد شد .ولی آخه نباید اینقدر به من وابسته باشن حالا که وابسته ن ، اون هم بدجوری، مثل اینکه آقا دلش پیش شما گیر کرده ای بابا ثریا خانم،منو جای ملیحه خانم فرض کرده نه،اشتباه مب کنب حالا کجان؟ خوابه،هنوز نیامده پایین.شما صبحانه خوردین؟ بله،ممنون از پله ها بالا رفتم که سری به مادر جون بزنم .تازه بیدار شده بود .کلی هم از من گله کرد .ولی حق را هم به من داد. بعد به اتاق خودم رفتم .جرا روبه رو شدن با منصور را نداشتم .از صدای باز و بسته شدن در اتاق منصور فهمیدم بیدار شده .پنج دقیقه بعد از داخل اتاق شنیدم که پرسید: ثریا،گیتی اومده؟ بله آقا، یکساعتی میشه مادر بیداره؟ بله،پایین دارن صبحانه میخورن محبوبه و صفورا که رفتن مرخصی .شما هم اگه میخوای دو سه روزی استراحت کن. می گم غذا از بیرون بیارن نه آقا من کار نکنم مریض میشم هرطور دوست داری.درهرصورت ازت ممنونم .این روزها همه مرخصی میخوان .فکر کردم شما روت نمیشه بگی نه آقا، خیالتون راحت! فهمیدم به من کنایه زد گیتی کجاست؟ تو اتاقش که اینطور .برو ثریا من اومدم چشم آقا فهمیدم میخواهد بیاید سروقت من. قلبم فرو ریخت .یک ربعی منتظر ماندم ولی خبری نشد .ترس را کنار گذاشتم و به طبقه پایین رفتم . مادر در سالن نشسته بود و به رادیو گوش می داد. منصور هم در سالن غذاخوری صبحانه میخورد .رفتم کنار مادر نشستم گیسو چطور بود عزیزم ؟ سلام رسوند .خوب بود. رفتین امامزاده صالح؟ نه دخترم،نرفتیم. اعصابم رو بهم ریخت ، بی حوصله شدم. قرار بود منو ببره امامزاده ، بعد بریم خونه دکتر که بازی درآورد .خیلی بد شد . ما همیشه روز اول عید می رفتیم اونجا .البته بغیر از این دو سال ، توقع داره متاسفم تقصیر من شد. می دانستم منصور صدای ما را میشنود مهم نیست .حالا امروز می ریم. میگم حالم خوب نبوده نشده بیاییم .منصور هم نیومد خودمون می ریم .خودش جواب عموش رو بده اوم میاد. شایدم نیاد. غذ و یکدنده س .مثل بابا خدابیامرز من می مونه خدا رحمتشون کنه منصور از سالن غذاخوری بیرون آمد. بقولی آخر جذبه بود. به ما نزدیک شد .بلند شدم و سلام کردم سلام مهندس اصلا نگاهم نکرد .با کلی اخم و تخم گفت: سلا. سلام مامان جان تلافی اش را مادر در آورد و مثل خودش جوابش را داد .منصور عینک و کتابش را از روی میز برداشت و آمد روی مبل نشست و بدون اینکه نگاهم کند کتابش را بازکرد، بعد رو به مادرش کرد و گفت: حالتون خوبه؟ به کنایه گفت: از محبتهای شما خوب خوبم خب الحمدالـله . و مشغول مطالعه شد . بدجوری با من قهر کرده بود .مادر نگاهی به من کرد و چشمک زد ،یعنی که منصور باهات قهره .من هم بظاهر لبخندی زدم ، ولی در دل خون گریه میکردم .هم از دستش عصبانی بودم ، هم به غلط کردن افتاده بودم. خلاصه حالت عجیبی بود. بعد از بی توجهی اش عصبانی شدم و گفتم: مادرجون، من بالا هستم .اگه کاری داشتین صدام کنین . برو دخترم متوجه شدم منصور از زیر عینک نگاهی به من کرد. با خودم گفتم حالا کاری کنم که تو به غلط کردن بیفتی آقا کوچولو . به اتاقم رفتم .مغزم از کار افتاده بود .نه حوصله مطالعه داشتم نه قلاب بافی . روی تخت دراز کشیدم و فکر کردم . سه ربع گذشت که مادر جون به اتاقم آمد و گفت: گیتی جان، منصور میگه حاضر شین بریم خونه دکتر .فقط زود باش تا پشیمون نشده .البته به عموش خبر دادیم که برای ناهار می ریم اونجا . حالا که ایشون میان ، منو معاف کنین مادر میخوای دوباره بازی در بیاره؟ نه دیگه، وقتی اطلاع دادین ، مجبوره بیاد. ایشاءا... خوش بگذره بلند شو گیتی. چقدر تعارفی شدی! تعارف نمی کنم .من یکی بهم احم کنه اعصابم خرد میشه . اونم مهندس اینه که تا تلافی نکنم راحت نمی شم . مگه تو از ÷س این بربیای!هر طور دوست داری،ولی اگه می اومدی خیلی خوب بود. انشاءا.... در فرصتهای دیگه شما کی برمیگردین؟ احتمالا شب ،چون همیشه نگهمون می داره خوش بگذره ! پس منم شاید برم خونه برو عزیزم .اگه می دونستم بهت زنگ میزدم این همه راه نیای .بگو مرتضی تو رو برسونه باشه پس فعلا خداحافظ مادر را تا کنار در اتاقم همراهی کردم. متوجه منصور شدم که به اتاقش می رفت. نگاهی به ما کرد و از خداحافظی ما به قضیه ÷ی برد .سریع به اتاقم برگشتم و در را بستم واز پشت در گوش دادم .منصور آهسته پرسید: مگه گیتی نمیاد؟ اگه دوباره بازی در نمیاری نه. می ره خونه شون می ره خونه شون خب تا شب تنها بمونه اینجا چکار .اقلا می ره پیش خواهرش برین بگین بیاد اصرار کردم ،میگه حوصله دیدن اخمهای تو رو نداره برنامه دیشب ما رو به هم زده ،توقع داره بهش بخندم به اون چه مربوطه؟ جمعه روز استراحتشه منصور، چرا اینطوری می کنی؟ نیاد ما هم نمی ریم. باز شروع کردی؟ نکنه وظایفش رو فراموش کرده من که دیگه حالم خوبه. چرا اذیتش می کنی؟ دوست دارم با ما باشه .این اذیته؟ من نمی دونم،خودت برو بهش بگو .میخواستی اخم و تخم نکنی!یه احوالپرسی ازش نکردی .اون از تو غدتره .نمی دونی بدون! برین بهش بگین بیاد مامان . اگه من برم و نیاد اونوقت قاتی میکنم خودت بری بهتره ، مطمئن باش میاد اگه نیومد نمی ریم ها! تو برو، اگه نیومد با من از پشت در بسمت مبل دویدم و الکی کتابی را برای مطالعه باز کردم و مشغول خواندن شدم .چند ضربه به در خورد. بفرمایین . در راباز کرد .بلند شدم ایستادم گیتی حاضر شو بریم ممنونم مهندس شما برین خوش بگذره تو نیای خوش نمی گذره آخه من بیام شما اخم می کنین .اینه که نمیخوام باعث دردسر بشم میترسم وسط پیشونی تون چروک برداره لبخندی به لبش نشست و جلو آمد وگفت: چرا دیشب نیومدی؟ مهمون داشتیم مطمئنم گیسو خانم نذاشته بیای اینطور نیست خب حالا عیبی نداره،بیا بریم من دوست ندارم با کسی جایی برم که اونطور جواب سلامم رو می ده .ببخشین خب، معذرت میخوام .خوبه ؟ اینها همه اش نشونه علاقه س شاید هم نشونه اخراجه لبخند کمرنگی زد وگفت: تو عزیز مایی. حالا حاضرشو بریم دیگه . انقدر ناز نکن می دونیم ناز داری چی شد؟ میای؟ باشه،الان حاضر میشم . و در دلم گفتم دیدی به پام افتادی آقا بزرگ! پس ما پایین منتظریم و کنار در لبخند زد و رفت خدایا چقدر دوستش دارم! اگه منصور مال من نشه دیوونه می شم .نه، خودم رو می کشم .خدایا رحم کن . به منزل عموی منصور رفتیم .عموی منصور مردی پنجاه و هفت ساله بود که تنها زندگی میکرد .تا بحال ازدواج نکرده بود. و این خیلی برایم عجیب بود.یک لحظه پیش خودم فکر کردم حتما منصور هم میخواهد رویه عمویش را در پیش بگیرد .چطور با این همه ثروت و موقعیت عالی، به این سن رسیده و ازدواج نکرده؟مرد خوش تیپی هم بود یک لحظه مادر جون را کنار هموی منصور گذاشتم، دیدم زوج خوبی میشوند . ولی خب، هیچوقت منصور اجازه نمی دهد عمویش جای پدرش را بگیرد ، با اینهمه تعصب و غرورش! سر ناهار عمو گفت: اون شب که شما دوتا می رقصیدین احساس کردم خیلی به هم میاین، هر دو قد بلند و زیبایین . با خجالت نگاهی به منصور انداختم.او هم به من لبخند زد . مادرجون گفت: خدا از دهنتون بشنوه دکتر.ولی الناز رو چکار کنیم .موهام رو می کنه بخدا. زدیم زیر خنده .منصور گفت: من میخوام راه عموجون رو در پیش بگیرم ·        تو بیخود می کنی .من آرزو دارم منصور .دلم میخواد نوه ام رو بغل کنم ·        زیاد هم جدی نگیر مادر، یه چیزی گفتم. اگه عمل کردم حسابه باز خندیدیم عموی منصور گفت: ولی بهت نصیحت میکنم منصور جان که اشتباه منو نکنی. تنهایی خیلی بده .الان پشیمونم .یه موقع ها پیش خودم می گم نادونی کردم . اونکه ازدواج کرد و رفت .من چرا حماقت کردم وتشکیل خانواده ندادم . کنجکاو شدم و پرسیدم : دکتر متین کسی رو دوست داشتین؟ آره عزیزم،وقتی سی و دو سه ساله بودم عاشق دختری شدم که وضع مالی خوبی نداشتن ، ولی خونواده اصیلی بودند .مادرم اجازه نداد با اون ازدواج کنم .من هم چون خیلی به مادر وابسته بودم حرفش رو گوش کردم . ولی عهد کردم که ازدواج نکنم و تا حالا هم نکردم .اون دختر تا پنج سال بعد هم به پام نشست .بعد ازدواج کرد و داغش رو به دلم گذاشت .الان هم دو تا پسر داره که هر دو رفتن اتریش .شوهرش هم دو سال پیش در اثر تصادف کشته شد حالا تنها شده گاهی با هم تماس داریم اونم میخواد بره پیش بچه هاش خب دیگه حالا که مشکلی نیست .می تونین باهاش ازدواج کنین من که از خدامه گیتی خانم ، اما اون راضی نمیشه .زن مغروریه . خیلی التماسش کردم . بی فایده بود. ایشون چندسالشونه چهل و پنج سال پس هنوز جوونه آره خیلی هم خوشگله . با چشمهای سبز و موهای بلوند .بیچاره زود بیوه شد .بچه هاش سیزده ساله و چهارده ساله اند .رفتن اتریش پیش عموشون چطور دلش اومده بچه های به این کوچکی رو بفرسته اونجا؟ شوهر خدابیامرزش اصرار داشت .قرار بود خانوادگی برن ، ولی مرگ مهلتش نداد دکتر متین عقب نشینی نکنین . زنها موجودات دلرحم و حساسی هستن .مطمئنم روزی به خواسته تون می رسین منصور نگاه معنی داری به من کرد دیگه کی دخترم؟ من میخوام اقلا یه بچه هم ازش داشته باشم .برای بچه دار شدن دیگه وقت زیادی نداره ، تازه دیر هم شده اگه با شما ازدواج کنه بچه هاشم بر میگردونه ایران یه مشکلش همینه،اونا دوست دارن اونجا بمونن ، اینم دلش پیش اوناس خب شما برین حاضرم بخدا ،انقدر که دوستش دارم ، ولی ما رو قبول نداره . مدش خیلی رفته بالا خانوم .من از مادرم خیلی گله مندم .نگذاشت اونطور که دوست دارم زندگی کنم خدا رحمتشون کنه. حالا هم دیر نشده دکتر متین امیدوارم. حالا شما تصمیم به ازدواج نداری گیتی خانم؟ راست نشستم .مادر زد زیر خنده و گفت : اگه جواب مثبت گرفتین ذوق زده نشین دکتر . بلند خندیدیم .منصور گفت: برای خودتون که نمی خواین عمو جان؟ عمو در حالیکه می خندید گفت: نه منصورجان نترس .همینطوری پرسیدم .گفتم سوال دل تو رو من بپرسم صدای خنده فضا را پر کرد .گفتم: منتظرم ببینم خدا برام چی میخواد،دکتر متین خدا برات خواسته دخترم. و به منصور نگاه کرد و ادامه داد: فقط باید زرنگ باشی.رقیب زیاد داری،البته رقبایی که بازنده اند و البته با معذرت پررو با تعجب و خجالت اول به عمو ، بعد به مادر و سپس به منصور نگاه کردم .سرخ شدم .منصور سینه ای صاف کرد و مثلا خیر سرش آمد حرف را عوض کند : راستی از خونواده فرزاد چه خبر دارین عمو جان؟ اتفاقا شب میان اینجا خشکم زد .منصور هم متعجب شده بود. می دانست دوست ندارم شب آنجا باشم . شما دعوتشون کردین؟ نه،دیشب تماس گرفتن وگفتن امشب میان اینجا برای عرض تبریک عید. من هم گفتم شام بیان آنقدر کلافه بودم که قاشق و چنگال را در بشقاب گذاشتم و کمی بشقاب را عقب زدم وآخرین لقمه را فرو دادم .منصور متوجه من بود. گفتم : دکتر متین از لطفتون ممنون. غذای خوشمزه ای بود نوش جونتون گیتی خانم ، چقدر کم خوردین! کافیه سیر شدم اقلا سالاد میل کنین ممنونم،دیگه اشتها ندارم ای بابا، ایشون همیشه اینطور غذا می خورن زن داداش؟ آره دکتر،گیتی کم غذاست منصور نگاه معنی داری به من کرد، بعد برای اینکه خیالم را راحت کند گفت: بهشون سلام ما رو برسونین عمو جان مگه میخواین عصر برین؟ با اجازه تون مگه من می ذارم؟ بعد از دو سال زن داداش قدم رنجه کردن، همینطور گیتی خانم، تو هم که جای خود داری .همین جا دور هم هستیم تشکر کرد و گفتم : خیلی ممنون دکتر ، اما من باید حتما برم. مادرجون و مهندس رو نگهدارین گفتم که نمی ذارم .پس انقدر تعارف نکنین لطفا یه شب رو بد بگذرونین . سکوت کردم و آرامشم به اضطراب تبدیل شد . بعد از ناهار در سالن جمع شدیم . دکتر متین دو خدمتکار داشت که از ما پذیرایی میکردند . صحبت می کردیم،می گفتیم و می خندیدیم.منصور و عمویش با هم تخته بازی کردند .بعد منصور از من دعوت کرد و بازی خوبی با هم کردیم . در حین بازی محو صورتم می شد و رفتارم را زیر نظر داشت .آن روز با آن کت و دامن فیروزه ای که پوشیده بودم و موهایی که مدل پر سشوار کشیده بودم خیلی ملیح تر و چذاب تر شده بودم و همین باعث شده بود که منصور از من چشم برندارد دور آخر بازی منصور آهسته پرسید: گیتی چکار کنیم؟بمونیم یا بریم؟ از من چرا می پرسین مهندس؟ من مهمون شما هستم! آخه تو می گی میخوام برم خب آره، من که میرم، ولی شما بمونید .الناز خانم اینها هم میان .بهتون خوش میگذره تو بری که ما نمی مونیم یعنی چی مهندس؟ شما به من چکار دارین. معذبم نکنین .خودتون می دونین چرا نمیخوام بمونم خیلی خب ، همه با هم می ریم گفتم که نه .من می رم خونه پیش گیسو ، شما هم اینجا می مونید .عموتون ناراحت می شن ها .جفت شش،عجب شانسی ! بردم مهندس بازی خوبی بود لذت بردم خانم روانشناس با تعجب نگاهش کردم از این به بعد منم می گم روانشناس .این مهندس از دهن تو نمی افته؟ خب،منصور! آفرین خانم خانما! بالاخره کی برد؟ گیتی جان ماشاءا... خیلی ماهره. از اون قماربازهاس مهندس! و نگاهش کردم .جلو عمو که نمی شد بگویم منصور .ادامه دادم: مهندس بهم ارفاق کردن نه دیگه شکسته نفسی نکن گیتی جان،من ارفاقی نکردم .اعتراف میکنم که باختم اونم یه پیرهن شیک ممنونم ، نکنه زحمت بکشید که ناراحت می شم . این فقط یه سرگرمی بود .ساعت شش بعد از ظهر آهسته به مادر گفتم : مادر جون من با اجازه میخوام برم، اشکالی نداره؟ توبری که منصور نمی مونه عزیزم.خب همه با هم می ریم. نمیخوام برنامه شما به هم بخوره .اما من با الناز اینها آبم تو یه جو نمی ره. براتون که گفتم مادر منم مثل تو گیتی جان با هم می ریم خونه مادر با یک بشکن منصور را متوجه خودش کرد و گفت: بلند شو بریم ،گیتی میخواد بره بریم مامان جان عمو وارد سالن شد و گفت: چیه پچ پچ می کنین؟ در مورد رفتن نباشه که ناراحت میشم . عموجان اجازه بدین بریم ممنون میشیم. کمی کار داریم .انشاءا..... یه فرصت دیگه تعطیلات نورورز چی کار دارین آخه؟ مادر جون گفت: شادی مهمون بیاد، خوب نیست خونه نباشیم عیده همه دید وبازدید دارن.یک پیغام می ذارن که ما اومدیم تشریف نداشتین حالا یه فرصت دیگه میاییم عمو جان خونواده فرزاد بشنوند اینجا بودین و رفتین ناراحت می شن به قول شما می دونن دید و بازدید داریم. منصور بلند شد ، ما هم بلند شدیم عمو جان خیلی زحمت دادیم ای بابا،منصور تو که تعارفی نبودی! می دانستم منصور بخاطر من دعوت عمویش را رد میکند .موقعیت بدی بود .از خجالت داشتم می مردم .من نمی دانم پرستار آنها بودم یا بزرگتر آنها عمو گفت: گیتی خانم شما راضیشون کنین .می دونم منصور روی شما رو زمین نمی ذاره اختیار دارین منصور هم گفت : روی شما رو هم زمین نمی ذارم عموجان.فقط نمی خوایم مزاحم باشیم .بالاخره میان دیدنتون ، زیاد شلوغ نباشه بهتره یعنی چی. کی بهتر از شما؟ خودت می دونی چقدر دوستت دارم منصور. اونوثت از این حرفها می زنی منصور نگاهی به من کرد وگفت: اجازه بدین بریم عمو دیدم خیلی زشت است اینهمه اصرار را نپذیریم .برخلاف خواسته قلبی ام گفتم: خب حالا که عموجان انقدر اصرار می کنن بمونیم .البته باز هم هر چی شما بگین . و به مادر ومنصور نگاه کردم. منصور خوشحال شد و گفت: من تابع شما هستم مدر گفت: بگو تابع تو هستم گیتی جان قاه قاه خنده بلند شد . مادر ادامه داد: من هم که تابع دریای محبتم و به من نگاه کرد عمو گفت : کاش از اول از گیتی خانم میخواستم انقدر اصرار کردم که دهنم خشک شد بخدا. خندیدیم و نشستیم .منصور نگاهی به من کرد و پا روی پا انداخت و چشمک زد .یعنی که ممنون .من هم لبخند زدم .ساعت هفت خواهران سیندرلا تشریف فرما شدند .الناز با اینکه نمی دانست منصور هم آنجاست ولی لباس چشمگیری پوشیده بود.بلوز شلوار سفید کرپ که لبه آستینها و شلوارش حریر کلوش بود. و پشت بلوزش هم تا وسطهای کتفش باز بود یعنی یقه را از پشت در آورده بودند .از دیدن ما جاخوردند و البته معلوم بود بیشتر خوشحال شدند .دست دادند و احوالپرسی کردند. البته همه ظاهری درست مثل من. جالب اینجا بود که منصور هم کنار من نشسته بود و هر دو روی یک مبل سه نفره بودیم. کمی به صحبت ، کمی به شوخی ، کمی به نفرت گذشت تا اینکه الناز از منصور خواهش کرد که با هم تخته بازی کنند .منصور نمی دانم از خدا خواسته یا از رودربایستی پذیرفت و البته نگاهی هم به من کرد که معنی اجازه گرفتن می داد. من هم اصلا لبخند نزدم .بیچاره انگار حساب کار دستش آمد که گفت: گیتی جان شما هم بیا کمکم کن الناز نگاه نفرت باری به من کرد، هم از اینکه چرا دعوتم کرده و هم از اینکه به من گفت گیتی جان پس منم کمک میارم ها ،منصورخان! بیارین ،من که حرفی ندارم پس المیرا بیا پیش من بشین که کمکم کنی مهندس شما کمک نیاز ندارین ماشاءا... واردین و هرچه اصرار کرد نرفتم . الناز و منصور با هم بازی کردند و من ترکیدم از حسادت،از حرص ، از خودخوری.وای که خدا هیچکس را عاشق نکند که کارش به اینجا نکشد .با مادر و خانم فرزاد صحبت میکردیم و البته با المیرا حرف نزدم .بازی آنها تما شد و منصور برد .بعد رفت کنار عمویش و مهندس فرزاد نشست و با آنها مشغول صحبت شد،ولی انگار با من حرف میزد چون بیشتر مرا نگاه میکرد خلاصه هرطور بود آنشب را گذراندیم .داشتم خدا را شکر میکردم که المیرا والناز امشب به من گیر ندادند که الناز گفت: بنده خدا گیسو خانم، آدم دلش میسوزه ،همه ش تنهاست انگار با پتک زدند تو سرم .می دانستم منظورش چیست .یعنی مگر تو خانه زندگی نداری؟ مگر خواهر نداری؟ مگر عید نمیخواهی پیش خواهرت باشی .رنگ از رخسارم پرید .آنهم جلوی همه . گفتم : همه ش که تنها نیست من اکثر شبها و جمعه ها پیشش هستم . و به منصور نگاه کردم .معلوم بود عصبانی شده چهره اش برافروخته شده بود. گفت: اتفاقا میخوایم گیسو خانم رو هم بیاریم پیش خودمون .چون از گیتی جان خواستیم شبانه روزی پیش ما باشه . این بار رنگ از رخ الناز پرید .بعد گفت : حالا تا ایشون رو هم بیارین. چند روزی به گیتی خانم مرخصی بدین منصور خان امکانش نیست ، چون شدیدا به ایشون وابسته شدیم. در ضمن ایشون نیازی به مرخصی نداره .سالار اون خونه س .و هرموقع دلش بخواد میتونه بره خواهرشو ببینه انشاءا... نصیب من بشی مرد! چقدر تو خوبی! (( اختیار دارین مهندس)) عموی منصور صحبت را عوض کرد و گفت : خب تصمیم ندارین برین مسافرت جناب دکتر فرزاد؟ هر سال می رفتین چرا دکتر ، قراره بریم شمال کی انشاءا...؟ چهار پنج روز دیگه .البته شما و مهندس متین هم باید بیایین تا جمعمون جمع باشه عمو گفت: ممنونم، من هفته دوم عید از مشهد برام مهمون میاد .اینه که شرمنده م چه بد شد ! شما چطور منصورخان؟ شما که دیگه باید بیاین ما اونجا همسایه می خوایم فهمیدم که ویلای منصور و مهندس فرزاد کنار هم است. حالت مرگ به من دست داد .بیچاره عمو آمد حرف را عوض کند که بهترش کند بدتر شد. منصور نگاهی به من کرد و گفت: هنوز برنامه ریزی نکردیم مهندس فرزاد. بهتون اطلاع می دیم . پس منتظریم بالاخره به منزل برگشتیم .آنقدر عصبی بودم که بخانه آمدم سریع شب بخیر گفتم و به اتاقم رفتم ******************************* شش روز بعد وقتی سر میز ناهار نشسته بودیم منصور گفت: انشاءا... که کارهاتون رو برای فردا آماده کردید؟ فردا راهی شمال هستیم .امشب هم می ریم گیسو خانم رو میاریم که همه با هم بریم ممنونم مهند....،منصور ، ما مزاحم نمی شیم باز شروع کردی، گفتم می ریم. مادر گفت: راست میگه مادر، بدون شما به ما خوش نمی گذره .بیاین بریم حال وهوای شمام عوض میشه لبخند زدم و پذیرفتم و گفتم: خودتون هستین یا.....؟ نه دخترم ،خونواده فرزاد نمیان .گفتن براشون مهمون ماید .ولی من گفتم که صبح می ریم منصور گفت: بهتر، پس به گیسو خانم زنگ بزن گیتی ، بگو میریم دنبالش باشه بعد از ناهار با گیسو تماس گرفتم .اول نپذیرفت ، ولی بعد که مادر خودش با او صحبت کرد و از او دعوت کرد ، پذیرفت حدود ساعت دوازده شب بود که زنگ تلفن به صدا در آمد .مادر جون گوشی را برداشت بفرمایین سلام خانم فرزاد، حال شما چطوره؟ قلبم فرو ریخت .دست از قلاب بافی کشیدم .نگاه من ومنصور به هم برخورد کرد. قربان شما همه خوبن .سلام می رسونن بله اینجا هستن . و به من نگاه کرد جدی؟چه خوب ! و با دست زد توی سرش و به سقف چشم دوخت خب اینطوری ما هم تنها نیستیم . تو شمال دور هم بودن خوبه منصوربا دست به پیشانیش کوبید و سرش را تکان داد بله بله ،ایشون هم میان . یعنی به هزار التماس راضیش کردیم .قراره گیسو خانم هم بیاد....... خواهش میکنم ، هر گلی یه بویی داره ......... اختیار دارین..... قربان شما، چشم اینها هم سلام می رسونن ....... صبح؟! آره دیگه صبح زود حرکت کنیم بهتره ........ اجازه بدین از خودشون بپرسم .منصور جان خانم فرزاد اینها هم تشریف میارن .صبح می ریم دنبالشون؟ منصور نگاهی به من کرد و به مادرش علامت داد که چرا آنها می آیند .مادرش هم با دست فهماند که من چه تقصیری دارم .منصور گفت ساعت ده اونجا هستیم .تا بریم دنبال گیسو خانم طول میکشه ....... بله ما ده، ده و نیم میایم دنبالتون خانم فرزاد ....... قربان شما....... خدانگهدار و گوشی را گذاشت و گفت: بیا،مار از پونه بدش میاد،در لونه ش سبز میشه .میگه برنامه مهمونامون به هم خورده نمیان منصور لپهایش را پر باد کرد و نفسی بیرون داد .من فقط سکوت کردم .آخر چه میتوانستم بگویم .جز اینکه بر اقبال گند خود لعنت بفرستم .هیچ دلم نمیخواست هفته دوم نوروزم را با آنها سپری کنم .وقتی برای خواب بالا رفتیم به اتاق مادر رفتم و گفتم: مادرجون جلوی مهندس جرات نکردم بگم، ولی صبح به ایشوت بگید که ما نماییم خودت می دوتی که برنامه رو به هم میزنه گیتی. می دونم که الناز و المیرا اعصابت رو خرد می کنن ، ولی بهشون اهمیت نده.بیا بریم خوش می گذره ممنونم مادر، ولی من تصمیمم رو گرفتم .دلم میخواد این روزهای آخر نوروز رو آرامش داشته باشم. اونجا با وجود من ، نه به الناز خوش می گذره، نه به من و نه به شما . سفر رو به کام مهندس تلخ می کنن.بهتره نیام من بدون تو نمی رم مادر درکم کنین،اقلا شما اصرار نکنین مادر سکوت کرد .بعد گفت: عجب شانسی داریم ما بخدا..... عیب نداره آنها هم خوش سفرن، مادر ما هم دوست داریم با شما باشیم.ام یه دفعه دیگه آخه به منصور چی بگم گیتی؟ بگید من منصرف شدم .الان یه گیسو هم زنگ میزنم میگم می گم، ولی اگه اومد سرت داد زد ناراحت نشی ها! فریاد مهندس بهتر از همسفری با النازه باشه،هر طور راحای من می رم بخوابم ،شما برید بهشون بگید میترسی؟ آره والـله هر دو زدیم زیر خنده پس در اتاقت رو قفل کن که بهت حمله ور نشه، چون می دونم خیلی عصبانی میشه. بعد مرا بوسید وگفت: دلم برات تنگ میشه دخترم من هم همینطور مادر جون .شبتون بخیر شب بخیر به اتاقم آمدم .هر لحظه منتظر بودم در اتاقم کوبیده شود، ولی نشد. صبح داشتم خمیازه می کشیدم و دستهایم را برای رفع خستگی از هم باز میکردم که چند ضربه به در خورد بله سلام گیتی خانم سلام صفورا خانم!حال شما چطوره؟ دلمون برات تنگ شده بود ممنون خانم ببخشین صورتم رو نشستم ، وگرنه می بوسیدمتون خواهش میکنم صفورا خانم این هفته رو هم استراحت می کردین .آقا وخانم که دارن می رن مسافرت خب تا امروز مرخصی داشتم .نمی دونستم میخوان برن مسافرت ، ولی گویا نظرشون عوض شده از جا پریدم منظورتون چیه؟ آقا عصبانی یه میگه نمی ریم . یعنی چه؟ بخاطر شما .خانم هرچی میگه زشته قول دادیم،منتظرن ، آقا زیر بار نمی ره .گیتی خانم متوجه شدین آقا تازگی ها یه طورهایی شدن؟ چطوری شدن؟ در هر صورت، تحول ایشون باعث خوشحالی ماست .چه کسی بهتر از شما! یادمه آخر هفته ها آقا اکثرا می رفتن شمال. ولی از وقتی شما اومدین نرفتین .حالا هم بدون شما حاضر نیستن برن . و لبخند زد آخه مادرجون حالشون بد نیست که حتما وجود من لازم باشه واقعا شما فکر کردین بخاطر خانم جونه؟ وسری تکان داد. مهندس منو مثل ملیحه خانم می دونه اگه آقا انقدر به ملیحه خانم خدابیامرز توجه داشت که خوب بود. البته همدیگر رو خیلی دوست داشتن ولی مدام اختلاف سلیقه داشتن و با هم نمی ساختن بلند شدم تا صفورا ملحفه را عوض کند . رفتم صورتم را شستم و مسواک زدم و به اتاق برگشتم .لباسم را عوض کردم ، موهایم را شانه زدم و به طبقه پایین آمدم .در پله ها متوجه شدم منصور با مادرش در حال صحبت اند . این بود که برگشتم بالا و گوش تیز کردم منصور چرا لجبازی میکنی؟ بلند شو ،دیر شد!منتظرن! چقدر اصرار می کنی مامان؟ خب شما باهاشون برین یعنی چی؟ چرا برنامه رو بهم می زنی؟ اینو به گیتی بگین نه به من به گیتی چه مربوطه؟ خب دلش نمیخواد بیاد،مگه زوره؟ بیاد ادا اصول الناز رو تماشا کنه یا گوشه کنایه های المیرا رو بشنوه؟ من از کنار گیتی تکون نیمخورم، خوبه؟ ببینم که میتونه به گیتی حرف بزنه؟ آره الناز هم از تو میترسه .آهسته تر گفت: بابا بالاخره تو الناز رو میخوای یا گیتی رو؟ سکوت کرد با توام منصور! من نمی فهمم شما چرا تا آدم به کسی علاقه مند میشه مسئله ازدواج رو پیش میکشین؟ اصلا مگه ازدواج جز بدبختی و دعوا مرافعه و پایان عشق و عاشقی معنی دیگه ای هم داره؟ باز رفت تو فلسفه! بلند شو! دیر شد!ساعت نه ونیم شد! اون پرستار شماست و باید کنار شما باشه من که علیل نیستم .حالم خوبه .اون بنده خدا هم حق داره. میخواد پیش خواهرش باشه. میخواد تو خونه ش باشه، چه انتظاریه تو داری!تازگیها خیلی لوس شدی ها! خب من هم میخواستم ببرمشون سفر که استراحت کنن با وجود الناز و المیرا میشه شکنجه روحی .والـله خودم هم دوست ندارم، ولی چه کنم که مجبورم من خودم ازشون عذرخواهی میکنم .میگم کاری پیش اومده نمی تونیم بیاییم نمیشه بابا، نمیشه. حالا چقدر سیگار میکشی ، خفه شدم ! اعصابم خرده مامان، تمام برنامه ها رو به هم ریخته .حالا چرا خودش رو قایم کرده؟ اگه دوستش داری ،بگو تا برات بگیرمش .چرا بازی در میاری؟ سکوت چی کار میکنی؟ میخوام تلفن کنم به فرزاد و عذرخواهی کنم .بگم نمیاییم . اصلا می دونی چیه .خود دانی. تکلیف رو معلوم کردی خبرم کن! عجب بساطی داریم بخدا! معلوم نیست تو اون مغزش چی می گذره! پله ها را دو سه تا یکی آمدم پایین و سلام کردم .منصور گوشی به دست شماره می گرفت .سرش را بالا کرد و گفت: سلام! صبح بخیر خانم خوش قول. و گوشی را روی تلفن گذاشت . گیتی !دیدی گفتم از سفر منصرف میشه نه نباید اینکار رو بکنین مهندس. اونا منتظرن شما هم نباید خیلی کارها بکنین .مثلا نباید برنامه ما رو به هم بریزین من که میخواستم بیام ، ولی می دونید که با وجود اونا مسافرت به من و شما و اونا زهر میشه. البته نه اینکه فکر کنین حسادت میکنم ، نه، اعصابم رو خرد می کنن من نمی ذارم شما رو ناراحت کنن نه مهندس من نمیام. اصلا یه هفته مرخصی میخوام خیلی خب. و گوشی را دوباره برداشت گوشی را از دستش گرفتم و گفتم : اصلا چه اصراری دارین من بیام؟ کسیکه آینده تون بهش مربوطه باهاتون میاد دیگه. منو میخواین چکار؟ آینده من به هیچکس مربوط نیست! مهندس، خواهش میکنم سخت نگیرین!منم دوست ندارم چند روز خونه م باشم ، پیش خواهرم .از تجملات خسته شدم ویلای ما مثل اینجا پر زرق وبرق نیست ولی افراد همون افرادن منزل فرزاد از ما جداست بالاخره که همدیگه رو می بینیم یعنی روزی چند ساعت هم نمی تونین تحملشون کنین بگید یک دقیقه،یعنی تحمل میکنم ولی از درون داغون میشم خیلی خب ما هم نمی ریم . اینکه مسئله ای نیست . وگوشی را دوباره برداشت . با عصبانیت گوشی را گرفتم و گفتم: باشه میام .ولی اگه یک کلمه،فقط یک کلمه بهم متلک بگن یا چیزی بگن که به غرورم بر بخوره ، بخدا قسم وقتی برگردیم از همون جلوی در برای همیشه باهاتون خداحافظی میکنم چهره منصور تغییر کرد .خم شد از روی میز سیگاری برداشت و روی لبش گذاشت .با همان عصبانیت سیگار راز از روی لبش برداشتم و توی پاکت گذاشتم و گفتم : ببخشید، ولی هر چیز حدی داره ! بر و بر نگاهم کرد . دستی به موهایش کشید و بعد دستهایش را در جیبش گذاشت .اضطراب داشت. انگار از جانب آنها مطمئن نبود. خوب، چهار پنج روز دوری بهتر از دوری همیشگی بود .گوشی را از دستم گرفت .نگاهی به من کرد و شماره گرفت .به مادر نگاه کردم .بیچاره مبهوت ایستاده بود ببیند بالاخره تکلیف چیست .سلام واحوالپرسی کرد و گفت که با مدتی تاخیر به آنجا می رسند و بخاطر تاخیر عذرخواهی کرد .گوشی را گذاشت و با نگاه تندی از مقابل من رد شد . بدون اینکه نگاهم کند گفت: مامان زود باش بریم .تو ماشین منتظرم . و راهش را کشید و رفت بالا، چمدانش را پایین آورد .صفورا اون جعبه ویولن منو بیار بله آقا منصور ویولنش را برداشت و از سالن خارج شد .مادر بالا رفت ، چمدانش را آورد وگفت: بیا بریم گیتی جان، این تا اونجا تو اخم می مونه ممنون مادر جون .خوش بگذره .ببخشین! اونطور صحبت کردم که مهندس راه بیفته بیاد خوب نقطه ضعفی دستت داده ها ایشون لطف دارن ، من لیاقت اینهمه محبت رو ندارم داری، خوبم داری،ولی راستش وابستگی شدیدش به تو داره نگرانم میکنه .اگه یک کلمه بگه تو رو میخواد بخدا به پات می افتم و لحظه ای درنگ نمی کنم .ولی خودش هم نمی دونه چی میخواد این حرفها چیه من خواهر ایشونم .وا... لیاقت پرستاری شما رو هم ندارم چه برسه به اینکه...... عروس شما باشم . پیشانی ام را بوسید و گفت : روز و شب دعا میکنم که تو عروسم بشی عزیزم. نهایت آرزومه ، ولی هیچوقت اینو شخصا ازش نمیخوام . اون پسر عاقلیه و مطمئنم درست تصمیم میگیره صدای بوق پی در پی منصور بلند شد .معلوم بود خیلی عصبانی است . خداحافظ عزیزم ، مواظب خودت باش .ببخشید بدون خداحافظی رفت ، ولی بذار بحساب علاقه ش اشکالی نداره مادر، از قول من از ایشون خداحافظی کنین قربون تو دختر گلم برم. الان می دونم داره خودش رو لعنت میکنه که چرا برنامه شمال رفتن ریخته هر دو زدیم زیر خنده .مادر رفت .تا کنار در ورودی بدرقه اش کردم ، ولی بیرون نرفتم .از پشت سالن نشیمن، طوری که دیده نشوم ، به بیرون نگاه کردم .منصور مدام به در ورودی منزل نگاه میکرد بلکه من بیرون برم ، ولی کور خوانده بود. خداحافظ عشق من! ثریا قرآن را روی سقف ماشین گرفت ومنصور دنده عقب گرفت . وقتی رفتند انگار قلبم را از من جدا کردند ، انگار روحم بود که رفت .یکباره تهی شدم ، بی وجود شدم ، بی اختیار روی اولین مبل نشستم .چطور دوری اش را یک هفته تحمل کنم؟ چطور دوام بیارم؟ کاش رفته بودم ! آخر چطور صدای آهنگهایش را نشنوم ؟ بلند شدم، به اتاقم رفتم و در پناهگاه رویاهایم اشک ریختم .وقتی فکر میکردم الناز این مدت چه لذتی میبرد. از خودم وغرورم بدم می آمد. بلند شدم، کیف و دفتر خاطراتم را برداشتم و از اتاق بیرون آمدم .سری به اتاق منصور زدم .در را قفل کردم و روی تختش دراز کشیدم .بوی بدنش بر جا مانده بود آرامم کرد .همیشه بدنش بوی ادوکلن می داد. روبالشی اش را در آوردم و در کیفم گذاشتم . عکس روی میزش را هم برداشتم و از اتاق بیرون آمدم .در پله ها به ثریا برخوردم . داری می ری گیتی خانم؟ با اجازه تون نمیشه پیش ما بمونی ؟ ممنونم .جواب گیسو رو چی بدم؟ فرصت خوبیه که مدتی پیشش باشم آره خب، ما که غریبه ایم بهتون عادت کردیم ، وای بحال ایشون شما محبت دارین .چه جاشون خالیه ! خودمونیم خانم .آقا دل نمی کندن .چقدر وابسته شدن بشما! خیلی عصبانی بودن ایشون فقط قصد قدر دانی دارن نه خانم جان، وقتی شما هم نیستین همینطورن .هی میپرسن کجاست؟ کی میاد؟ اومده؟ نیومده؟ چرا دیرکرده؟ وقتی با خانم بیرون می رین مدام غر میزنه منو جای ملیحه خانم می دونه .میخواد محبتهایی رو که به ایشون نکرده در حق من بکنه دختر گلم ، من یه عمره با این خونواده زندگی میکنم .آدم با خواهرش اونطور عاشقانه می رقصه؟ دلش نمیخواست یه لحظه ازت فاصله بگیره .راستش از شما چه پنهون اونشب که تو باغ بودین ، آقا از پنجره سالن غذاخوری چند دقیقه ای شما رو زیر نظر داشت .بعد هم که اومد پیشتون.آقا عاشق شما شده .اونم بدجوری ای بابا ثریا خانم، ما از این شانسها نداریم. اگه اینطور بود یک کلمه می گفت .مهندس خجالتی نیست حتما دلیلی برای اینکار داره نمی دونم ثریا خانم .ایشاءا... که خدا هم منو خوشبخت کنه هم اونو ایشاءا...!راستش آرزوم بود عروس خودم بشی . ولی وقتی پای آقا در میونه ما رومون نمیشه پا پیش بذاریم.شما لیاقتت بیش از ماست .درسته پسر من هم تحصیل کرده است و ایشاءا... آینده خوبی در انتظارشه .اما خب این مال و ثروت و این ابهت رو نداریم این حرفها چیه ثریا خانم؟ شما ومادرجون برام هیچ فرقی ندارین تا قسمت چی باشه .کاری ندارین؟ نه، قربونت برم خدانگهدار از محبوبه و صفورا هم خداحافظی کردم وراهی منزل شدم ولی انگار جنازه ام بود که به خانه رسید ************************ ·        سلام!این چه قیافه ایه گیتی؟ مگه قُُلت مرده که انقدر غصه داری.........اِاِ، داری گریه میکنی؟ خجالت بکش ! حیا کن! خب می رفتی ! گور بابای الناز والمیرا چرا دو دستی تقدیم اونا کردیش؟ ·        چون مال اوناس .چطور یه هفته دوام بیارم؟ ·        حالا چی شد که گذاشت بمونی؟ ·        نمی دونی چقدر اصرار کرد میخواست برنامه رو به هم بزنه اما با اصرار من کوتاه آمد .آخه بهش گفتم اگه حرف درشت بارم کنن برای همیشه با شما خداحافظی میکنم .ولی باهام قهر کرد .ازم خداحافظی نکرد. ·        اون خودش الان ناراحت تر از توئه .خیلی دلم میخواد ببینمش قیافه اش چه شکلیه که تو را مجنون کرده .صداش که از پشت تلفن خیلی گیرا بود. مونده قیافه ش بدون اینکه نگاهش کنم و همانطور که سرم را به مبل تکیه داده بودم ، از داخل کیفم عکسش را بیرون آوردم و جلویش گرفتم .گیسو قاب عکس را از من گرفت .کمی به عکس خیره شد، کمی به من نگاه کرد و بعد گفت : عجب تیپ و قیافه ای داره .بخدا حق داری گیتی، بذار برم یه سطل بیارم که پر توش گریه کنی، چه جذبه ای داره! همین جذبه اش منو کشته آخ که پدر عاشقی بسوزه .می دونی گیتی نمیخوام تو دلت رو خالی کنم ولی اگه تو رو میخواست یک کلمه می گفت دوستت دارم، می خوامت، اگه اون ازدواج کنه ضربه بزرگی بهت وارد میشه. خودت رو بکش کنار. می دونم سخته ، ولی سعی کن فراموشش کنی.ببین فقط برای چند روز که رفته مسافرت رنگ و رو و حال و احوالت اینه ، وای بحال اینکه زن بگیره فکر میکنی تا حالا سعی نکردم ؟ فکر میکنی نخواستم؟ نمی تونم! هر چی سعی کردم دوستش نداشته باشم ، بدتر عاشقش شدم . این رو بالشی رو می بینی؟ مال اونه. بوی تنش آرومم میکنه .فکر کردی دیوونه م ؟نه، دیوونه نیستم. ولی تا این حد دوستش دارم .بخدا نه پولش رو میخوام ، نه قصرش رو، نه ماشینهاش رو، نه شرکت و کارخونه ش رو، خودش رو میخوام . وجودش رو دوست دارم .این دفتر رو می بینی ؟ خاطرات هر روزیه که با او دارم .اینها رو می نویسم که اگه روزی با کس دیگه ای ازدواج کرد، این نوشته ها زندگی کنم و اگه مردم تو این خاطرات رو بهش بدی . دلم میخواد اقلا بدونه یه نفر تو این دنیا بوده که بخاطر خودش دوستش داشته ، اونو می پرستیده .یه نفر بجز مادرش .خیلی ها آرزوی منو دارن و من آرزوی منصور رو. ای کاش نرفته بودم خونه اونا که اینطوری بیمارش بشم پاشو خجالت بکش گیتی، چقدر ضعیفی تو ! بنظر من اگه تا یه مدت کوتاه دیگه عشقش رو ابراز نکرد از اون خونه بیا بیرون آره همین تصمیم رو دارم .بگذار اول تو رو استخدام کنه بعد . کسی چه می دونه شاید از تو خوشش اومد. فکر کردی عشق خواهرم رو به همسری می پذیرم؟ چه اشکالی داره؟ من راضیم ، من و تو یه وجودیم ، پس چه مال تو باشه چه مال من، فرقی نمیکنه پاشو انقدر چرت وپرت نگو .اون داره الات با الناز خانم عشق و کیف میکنه ، تو نشستی اینجا غمبرک زدی و اشک می ریزی .نشستی رو بالشی شو بو میکنی .ای خاک بر سرت کنن! آره،ایشاءا.... خاک بر سرم کنن .اگه بهش نرسم یا الناز رو کنارش ببینم ، اون روز فکر نمیکنم طاقت بیارم .چون قلبم فقط به عشق اون می تپه گیسو می دونی با هر ضربه ش چه میگه؟ چی میگه؟ میگه منصور! منصور! دوستت دارم ! ای که مرده شور اون قلب پاره پاره ات رو ببره . با همین دستهام خفه ش میکنم .جا خواستیم جانشین نخواستیم . ************************** دو روزی به شیراز رفتیم تا پدر را ملاقات کنیم .دلم برایش یک ذره شده بود. وقتی وارد اتاقش شدیم روی تختش نشسته بود و به عکس خانوادگی مان خیره شده بود ·        سلام بابا! نگاهی به ما کرد . در آغوشش فرو رفتیم .موهای ما را نوازش کرد وگفت: سلام دخترهای قشنگم، دیگه این پیرمرد مریض رو فراموش کردین؟ اشکهایمان را پاک کردیم و گفتیم : این چه حرفیه بابا؟ مگه میشه پاره تنمون رو فراموش کنیم .ما جز شما کسی رو نداریم ·        پس چرا دو ماهه به من سری نزدی؟ گیسو اومد ولی تو نیومدی ·        آخه من کار پیدا کردم، مرخصی نداشتم ولی گیسو بیکاره ·        آره،گیسو گفت .راضی هستی؟ ·        یه کار مربوط به رشته تحصیلی مه . برای روانکاوی از خانم بیماری استخدام شدم که حالا خوب خوبه . راضیم ، شکر. ·        آفرین دخترم .پس منو هم مداوا کن ·        انشاءا... دو سه ماه دیگه میاییم شما رو هم می بریم تهران .بذارین کمی جا بیفتیم ، شما هم بهتر بشید .بعد . ·        باشه عزیزم .خب چه خبرها؟ از صبح تا غروب پیش پدر بودیم .شب هم به منزل دایی ناتنی ام رفتیم که قربون همان ناتنیها.دوشب آنجا بودیم و به تهران برگشتیم .ولی برگشتن همان و یک سرمای حسابی خوردن همان. بقدری حالم بد بود که در بستر افتادم .شایدم تب عشق بود و از دوری منصور به این روز افتاده بودم .دل تو دلم نبود. بیقرار بودم .خیلی دردناک است که کسی عزیزش را دست گرگ بسپارد .مثل آدمهای افسرده یا در بسترم دراز می کشیدم یا همانجا روی تخت می نشستم وکز میکردم و یا عکس منصور را بر میداشتم و به آن خیره میشدم . گیسو مرتب به من غر میزد و سرزنشم میکرد .حق داشت . او تا بحال دلباخته کسی نشده بود .سر به سرم می گذاشت ووقتی به عکس منصور چشم می دوختم یا رو بالشی اش را بو میکردم می گفت: بهش نزدیک نشو می گیره ها . شب دوم بیماریم ثریا تماس گرفت و خبر داد که از مسافرت برگشته اند .بی نهایت خوشحال شدم .خانم متین گوشی را گرفت و صحبت کرد: سلام عزیزم! سلام مادرجون ، رسیدن بخیر و سرف پشت سرفه چه صدایی داری مادر .عجب سرمایی خوردی. چه بلایی سر خودت آوردی؟ از غصه دوری شما ضعیف شدم . به این روز افتادم قربونت برم ، بخدا دلم یه ذره شده .الان میگم مرتضی بیاد بیارتت نه مادر، حالم خوب نیست ازم می گیرین .تب دارم خب بگیرم عزیزم، یه غمخوار مهربون دارم مثل تو ممنونم،خب ، خوش گذشت؟ چه خوشی مادر؟ تو که نباشی گم کرده داریم.منصور که مثل افسرده ها یا سیگار می کشید ، یا تو اتاقش دراز می کشید ، خیلی که حوصله داشت لب دریا می رفت و آنجا فکر میکرد .اتفاق زیاد با خونواده فرزاد ارتباط نداتشیم .وقتی می دیدن منصور بی حوصله س زیاد نمی اومدن.خانم فرزاد به من گفت این گیتی خانم شما رو جادو کرده .منصور هم گفت آره با محبتشون جادومون کرده خیلی ممنونم .محبت دیدم که محبت کردم .مهندس چطورن؟ وسرفه خوبه اینجا نشسته سلام می رسونه لابد مثل خداحافظی! مثلا باهات قهره عزیزم بهشون بگید ما قهرشون رو هم به جون میخریم .خیلی سلام برسونین ای قربون تو!منصور، گیتی میگه ما قهرشون رو هم به جون می خریم سلام می رسونه پشت چشم نازک میکنه.گیتی جان. یه خرده نه،خیلی لوس شده از شدت خنده به سرفه افتادم اُه اُه چه سینه ای داری! میگم منصور بیاد ببردت دکتر مادر. شنیدم که منصور گفت: مگه بیماریش خیلی شدیده ؟ آره ، بچه م نمیتونه حرف بزنه بس که سرف میکنه میخواین ببریمش دکتر؟ لازم نکرده ، تو چشم نازک کن .میگم فرهان ببرتش . وغش غش زد زیر خنده .من هم همراهی اش کردم خارج از شوخی ! مادر بیا ببردت دکتری؟ بیمارستانی؟ نه مادر دکتررفتم ، دوره داره دیگه.ممنونم خب، کاری نداری عزیزم؟ حال نداری زیاد مزاحمت نمی شم نه ، لطف کردین .خوشحال شدم بسلامت  برگشتین ، ولی دو سه روزی فکر نمیکنم بتونم بیام ببخشین اینم از شانس منصوره .عیب نداره عزیزم، راحت باش .گوشی رو بده به گیسو خانم حالی ازشون بپرسم بله، گوشی خدمتتون .خدانگهدار!

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد