وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

الهه ناز11

روز میهمانی فرا رسید.برای جشن گیسو هم دعوت شد.اما ترجیح داد بمنزل طاهره خانم برود .با نسرین حسابی صمیمی شده بود و سرش با او گرم بود.شور وشعف خاصی بر خانه حکمفرما بود. همه در تکاپو بودند . ولی من انگیزه ای برای خوشحالی نداشتم .آخر چرا باید خوشحال می بودم؟از اینکه امشب الناز ومنصور همدیگر را می بینند؟ یا از اینکه با هم می رقصند .وای خدایا کمکم کن بر احساساتم غلبه کنم که فکر نکن حسودم. بخدا من آدم حسودی نیستم .دلم نمیخواد عشق کسی رو بگیرم یا به کسی خیانت کنم .ولی چه کنم دوستش دارم. دلم براش میسوزه .منصور برای الناز زیاده .منصور حیفه .ای خدا؟اینها بهانه نیس. حتی اگه منصور با گیسو ازدواج کنه حسادت نمی کنم .چون گیسو به درد منصور میخوره ، درکش میکنه ، ولی الناز نه.منصور! با اینکه درد عشقت تا آخر عمر در قلبم می مونه ولی تحملش میکنم .آرزوی من اینه که خواهرم رو خوشبخت ببینم. دوست داشتن واقعی همینه .اینکه حاضر باشم مال من نباشی ولی خوشبخت باشی .مطمئنم الناز رابطه تو ومادرت رو به هم میزنه .عنان زندگی زیبای شما رو بدست میگیره و همه چیز رو بهم میریزه.

با حالت افسرده لباس نقره ای‌ام را پوشیدم .کفشهایم را به پا کردم .شال را روی شانه ام انداختم. موهایم را کمی از دوطرف بالا بردم و با همان شلوغی و جعد به جمع موهای پشتم رساندم. کمی هم آرایش کردم و عطر زدم .خانم متین هرچه اصرار کرد که آرایشگر آرایشم کند ، قبول نکردم .اصلا حوصله نداشتم .چند ضربه به در خورد

بفرمایین
به به!چقدر زیبا شدی عزیزم
ممنونم مادر،جدا لباس زیباییه،ازتون ممنونم
این لباس به تن هرکسی زیبا نیست ، فقط برازنده تو دختر زیبا و خوش اندامه ، عزیزم
خجالتم ندین
من چطور شدم؟
عالیه . کت ودامن مشکی خیلی بهتون میاد .چه گل سینه قشنگی زدین مادر.
ممنونم دختر قشنگم .بیا بریم مهمونها الان پیداشون میشه
شما تشریف ببرین ، من میام
باشه عزیزم،پس زود بیا. و رفت
به کنار پنجره اتاقم رفتم و از گوشه پرده بیرون را نگاه کردم .باغ با چراغهای پایه دار بلند روشن شده بود. خدمتکاران در رفت وآمد بودند.آقا نبی فوراه های استخر را باز میکرد .کت وشلوار چقدر به او می آمد .محبوبه داشت بسمت عمارت می دوید.آه،اولین گروه میهمانان وارد شدند.چه ماشین شیکی دارند .خودشان هم شیکند .آقا وخانم همراه پسرشان .آه ماشین بعدی هم آمد .ماشین به رنگ لباس من است. وای چه یکدفعه شلوغ پلوغ شد. آقایان با کت وشلوار وکراوات. وخانمها با لباسهای فاخر چنان به زمین و زمان فخر می فروختند که انگار فرمانروای این سرزمین بودند.وای،اصلا از چنین آدمهای خوشم نمی آمد . کاش مرااز حضور در این مجلس معاف میکردند

به به!صاحب آینده این عمارت هم که با خانواده شون تشریف فرما شدن .چقدر هم خودشون رو می گیرن .واه واه اصلا این دوتا من رو عصبی میکنن.این آقای موقر کیه دیگه؟چه ماشین آلبالوئی خوشگلی داره. احتمالا همون معاون منصوره(پرویز فرهان) که صحبتش تو خونه زیاده

بله بفرمایید
گیتی خانم!خانم می گن چرا تشریف نمیارین؟
اومدم،محبوبه خانم
این علاقه زیادی هم شده واسه ما دردسر،چرا قلبم تاپ وتاپ میزنه؟چرا اضطراب به جونم افتاده؟

از اتاق خارج شدم .از پله ها پایین آمدم .صدای قهقهه خنده وهیاهو از سالن به گوش می رسید .دو سه پله به آخر،به ثریا خانم برخوردم

ماشاءا.... خیلی خواستنی شدین .هزار الـله اکبر!
متشکرم ثریا خانم، لباس شما هم قشنگه
نگاهی به سینی که در دست ثریا خانم بود کردم وگفتم:کاش زودتر فهمیده بودم ، در اون صورت نمی اومدم ، ثریا خانم

والـله منم مخالفم و عذاب وجدان دارم.... و حرفش را خورد . بطرف چپم نگاه کردم ببینم چی باعث شده ثریا حرفش را قطع کند . او بود،با کت وشلوار مشکی وکراوات زرشکی!چقدر با این لباس زیبا بود!خدای من،به من اعتماد به نفس بده .انگار او هم از دیدن تیپ و قیافه من جا خورد
سلام مهندس
سلام خانم
ثریا پس چرا انقدر طول دادی. اونها رو ببر بذار سر میز
بله آقا. ثریا رفت. متین نگاهی به قد و بالای من انداخت و گفت: فوق العاده شدین خانم!انگار یه پری دریایی در برابر منه
ممنونم
جلو آمد ، دستم را بالا آورد که ببوسد. گفتم: نه مهندس، شرمنده‌م نکنین

مایه افتخار بنده‌س
ولی من خجالت میکشم . واجازه ندادم
خب ، چه چیز رو اگه زودتر فهمیده بودین نمی اومدین؟
حالا بیا و درستش کن. گفتم : هیچ چیز

من تا ندونم از اینجا تکون نمیخورم
ممکنه ناراحت بشید
نمی شم
من دوست ندارم در مهمونی‌ای که مشروب توش سرو میشه شرکت کنم
لحظه ای نگاهم کرد .سر فرصت سیگاری بیرون آورد و روی لبش گذاشت و با فندک روشن کرد .فندک را در جیبش گذاشت و گفت: و دلیلش؟

برای اینکه مقابل افرادی قرار میگیرم که خودشون نیستن .با کسانی صحبت میکنم که حرف خودشون نیست .یه مهمونی مصنوعی چه لذتی داره،چقدر خوب میشد اگه شادیها و خنده ها طبیعی بود. نه نتیجه مصرفالکل. البته من بکار شما ایراد نمیگیرم .قصد بی احترامی و توهین هم ندارم. پرسیدین ،نظرم رو گفتم . اینطور بار اومدم. ولی مهمونم و دعوتتون رو پذیرفتم
پکی به سیگارش زد و گفت: اگه می دونستم شما ناراحت می شین اختصاصا امشب صرفنظر میکردم ، آخه مهمونی امشب به افتخار شما و سلامتی مادره،اما حالا دیگه دیر شده چون سرو شده

شما محبت دارین
گیتی جان!پس چرا نمیای دخترم؟
داشتم با جناب مهندس صحبت میکردم .ببخشین دیر کردم
خانم متین دستش را بطرفم دراز کرد وگفت: بیا بریم عزیزم تا به دوستان و اقوام معرفیت کنم .منصور جان تو هم بیا پسرم

با مادر بطرف سالن راه افتادم .وارد سالن که شدیم مادر گفت: با دخترم گیتی آشنا بشین .چون دخترم که از دستم رفت برام عزیزه

همه بلند شدند .از خجالت سرخ شدم .با لبخند از خانم متین تشکر کردم و سلام کردم. منصور وارد سالن شد و از کنار ما رد شد. همراه مادر جلو رفتم .خانم متین معرفی میکرد ومن با تک تک آنها احوالپرسی کردم.

مهندس عسکری و خونواده‌شون.دکتر فروزش وخونواده‌شون.دکتر متین عموی منصور وکیل دادگستری،ایشون هم خانم و پسرشون پرهام جون و دخترشون پروانه جون.خانم ملک دوست صمیمی بنده .با دکتر سپهر نیا هم که آشنا هستی عزیزم،پزشک خودم ، ایشون هم مادرشون.با خونواده مهندس فرزاد هم که آشنایی. المیرا والناز بسردی با من دادند. با خواهرزاده ام سوسن هم که آشنایی.ایشون عمه منصور هستن،همسرشون و سعیدجان پسرعمه منصور. مهندس فرهان معاون شرکت منصور. خانم حکیمی حسابدار شرکت منصور. خانم کاظمی منشی شرکت،ایشون هم همسرشون.آقای لطفی مسئول فروش شرکت وهمسرشون و دخترشون ندا جون. شیرین دوست عزیزم و همسر ودخترشون ساناز جون .سرهنگ نیکو وخونواده‌شون.تیمسار شکوهی،ایشون هم دکتر شکوهی پسرشون.با دختر دایی بنده مینوجان ودخترش نگین هم که آشنا هستی. ایشون هم آقای شادمهر موسیقی دان هستن و رشته اخصصی شون پیانوست واین آقایون هم گروه ارکستر امشب ما رو تشکیل میدن
خوشوقتم،بفرمایین بشینین
بیا عزیزم،اینجا پیش خودم بشین
چشمم به منصور افتاد که روی مبل نشسته بود و به من خیره شده بود .صفورا سینی شربت مقابلم گرفت که شیرین دوست مادر گفت:مرجان جون ، راجع به گیتی خانم بیشتر توضیح بده عزیزم. کنجکاو شدیم. شاید عروس آینده تونه. همه لبخند زدند بجز الناز و خانواده اش .منصور هم که پا روی پا انداخته بود،مثل بقیه لبخند به لب داشت

مادر گفت:گیتی جان لیسانس روانشناسی داره،محبت کرد و بخواست ثریا پیش من اومد تا روحیه بیمار منو تغییر بده وموفق هم شد. آخرش تونست زبون منو با اون شیرین زبونی ها و دل نازکش باز کنه .تنها کسی بود که خیلی خوب منو درک کرد .او ، با توجه و محبتش منو به زندگی برگردوند .محبتش رو هیچوقت فراموش نمی کنم.

خجالتم ندین مادرجون. من که کاری نکردم
بالاخره نگفتی عروسته یانه
نخیر،این شیرین خانم ول کن نبود و تا الناز رو به جون من نمی انداخت دست بر نمی داشت. به الناز نگاه کردم که هم منتظر پاسخ مادر بود و هم از حسادت داشت خاکستر میشد .سریع به میان صحبت مادر پریدم و گفتم: مادر اول فرمودن که من دخترشون هستم نه عروسشون. هرچند که من خودم رو لایق چنین مادر مهربونی نمی بینم و هیچوقت نمی تونم جای ملیحه خانم باشم ، ولی امیدوارم حداقل سنگ صبور مادر و برادرم مهندس متین باشم. وهزار لعنت برخودم فرستادم که مهندس را برادر خطاب کرد. ماشاءا... چه دختر فهیمی!حق داری مرجان.

اختیار دارین خانم.
نگاه مهندس ناشناخته بود،ولی انگار افتخار هم میکرد چنین خواهری داشته باشد،انگار با حرفم الناز کمی آرام گرفت. چرا میهمانی را به بدبخت زهرکنم؟برای من زهر میشود کافی است. اینطور راضی ترم. من عادت دارم

بعد از کمی صحبت و گفتگو گروه موزیک آماده شدند و به گوشه سالن رفتند.هرکس یک لیوان دستش گرفته بود ومشغول نوشیدن بود. متین بلند شد و نزد یکی از دوستانش که ایستاده بود رفت ومشغول صحبت و خنده شد .المیرا و الناز وپروانه به آنها پیوستند .الناز خودش را کنار منصور رساند و شانه به شانه‌اش ایستاد. کمی مشروب میخورد و کمی ناز وادا می آمد .المیرا هم با آن موهای بلند خرمایی و آن لباس لخت که فقط یک آستین داشت ، چشمهای سعید ، پسر عمه منصور را روی خودش ثابت کرده بود. برایم شگفت آورد بود که اینقدر آسان خودش را در معرض تماشای دیگران گذاشته بود. باز هم الناز، شاید هم می دانست منصور لباسهای سنگین ومتین را می پسندد و دارد فعلا فریبش می دهد.

بحث داغی شروع شد راجع به اینکه سر تحویل سال چه آهنگی نواخته میشود .هرکسی نام یک آهنگ را می گفت. الناز هم نام آهنگی را گفت و اصرار ورزید ،حتی با المیرا بر سر خواسته اش ناسازگاری میکرد وحوصله همه را سر برده بود.

متین گفت :بالاخره چی بزنن؟ ارکستر ما رو گیج نکنین

الناز گفت:اینکه سوال نداره منصورخان

خب،حق با شماست الناز خانم،آهنگ مورد علاقه الناز خانم رو بزنین
جانم به آتش کشیده شد. پنج دقیقه بیشتر به شروع سال نو نمانده بود . از خانم متین عذرخواهی کردم و بطرف در سالن راه افتادم .متین در حالیکه لیوانش را سر می کشید نگاهی به من کرد و دنبالم آمد.

کجا تشریف می برین؟ الان سال تحویل میشه.
ممنونم مهندس ، من عادت دارم سال رو با دعای مخصوص سال نو و آیات قران شروع کنم .دلم میخواد سال خوبی داشته باشم
بین ما که سال نو رو با رقص وآواز شروع میکنیم و شما که با دعا ونیایش شروع می کنید،هیچ فرقی نیست .هر دو با هزار مشکل دست وپنجه نرم میکنیم
ما با هم خیلی فرق میکنیم مهندس. در دو دنیای متفاوتیم .باید دید کی قلب و روح آرومتری داره.با اجازه
از در سالن خارج شدم و به اتاقم برگشتم .دعای تحویل سال وکمی قرآن خواندم. واقعا که هیچ چیز به اندازه یاد خدا به انسان آرامش نمی دهد و هیچ چیز لذت قرآن خواندن را ندارد

نیمساعتی بحال خودم بودم .بعد با منزل طاهره خانم تماس گرفتم و سال نو را به آنها وگیسو تبریک گفتم. یک لحظه حسرت خوردم که چرا در آن خانه کوچک باصفا ودوست داشتنی نیستم .بعد روی تخت دراز کشیدم اما با صدای در از جا پریدم

سال نو مبارک گیتی خانم !
بلند شدم ،جلو رفتم و محبوبه را بوسیدم و سال نو را تبریک گفتم .

خانم گفتن چرا نمیاین؟
بگید حالم خوش نیس. سرم درد میکنه .عذرخواهی کنید . بهتر شدم میام
دوباره روی تخت دراز کشیدم .چه اشتباهی کردم .منصور آدمی که من میخوام نیست . چه وقیحانه جلو روی من مشروب میخورد .اگه براش ذره ای ارزش داشتم اینکار رو نمیکرد .چه سریع دستور دادآهنگ مورد علاقه الهه نازش رو بزنن .آره، همین شنل قرمزی به درد تو میخوره که جیگرت رو رنگ لباسش کنه .بی لیاقت !

دوباره صدای در مرا مثل ترقه از جا پراند .نمی گذارند کمی استراحت کنم و آرام بگیرم .تو این خونه نمیشه لحظه ای افقی بود

چرا نمیای عزیزم؟ اتفاقی افتاده؟
نخیر،فقط کمی سرم درد گرفته. در ضمن دوست داشتم لحظه تحویل سال رو با دعا شروع کنم ، این بود که اومدم بالا
التماس دعا
محتاجیم به دعا و با مادر روبوسی کردم و سال نو را تبریک گفتم
بیا بریم پایین قربونت برم. چرا تنها نشستی مادر؟
میشه من رو معذور کنین؟ کمی سرم درد میکنه
نه نمیشه، تو که کنارم نیستی انگار یه چیزی گم کرده‌م. همچین اعتماد به نفسم رو از دست می دم.
این نظر لطف شماست،اما...........
بیا بریم دیگه یه قرص بهت می دم سرت خوب میشه دخترم
ناچار دنبال مادر راه افتادم .در پله های آخر صدای منصور را شنیدیم که می پرسید: صفورا کاری که گفتم انجام دادی؟

خانم خودشون رفتن آوردنشون . و به من اشاره کرد
انگار منصور خجالت کشید .شما اومدین؟

بله، کاری داشتین؟
از صفورا خواستم بیاد بهتون بگه تشریف بیارین پایین تا شریک شادیهامون باشین، می دونین که همیشه این جشنها برپا نیست
ممنونم،انشاءا... همیشه شاده وخوشحال باشین . در ضمن سال نو مبارک
سال نوی شما هم مبارک
منصور چرا نمی ری وسط؟ مامان جان تو که لالایی می گی چرا خوابت نمیبره؟
منصور لبخندی زد و رفت . روی مبل نشستم .خانم متین سرگرم گفتگو با خانم سرهنگ شد. چشمم به الناز افتاد که با دیدن منصور ، پرهام را رها کرد و خودش را به منصور چسباند .پچ پچی کرد و دست منصور را گرفت . بعد رو در رو شروع به رقصیدن کردند .کاش مرده بودم و این صحنه را نمی دیدم .کاش کور می شدم . خیلی سوختم ، خیلی! حسابی آویزان منصور شده بود!آهنگ ملایم تر شد و چراغها کم نورتر و بقول معروف شاعرانه. طاقت دیدن آن صحنه را نداشتم که الناز با لبخند چشم در چشم منصور دوخته بود. بلند شدم برم هوایی بخورم که مهندس فرهان،معاون شرکت منصور،مقابلم ظاهر شد و گفت: گیتی خانم افتخار همراهی می دین؟

خواهش میکنم افتخار ماست ، اما به هوای آزاد احتیاج دارم ، کمی سرم درد میکنه
فرهان همان مرد جوان زیبایی بود که در ابتدای ورود توجهم را جلب کرده بود،خدایا! باید چه کنم ، من که از رقص در جمع شرابخوار متنفر بودم، من که این رفتار را ناپسند می دانستم .

اما نفسش بوی الکل نمی ده،از چشمهاش هم صداقت هویداس.چرا یکباره حس خاصی نسبت به اون پیدا کردم؟ چه تیپی داره!چه خوش قیافه‌س! سبزه روشن، چشم ابرو مشکی، قد بلند و خوش هیکل . کت و شلوار سرمه ای چقدر بهش میاد

پرسید : مزاحم که نیستم؟

نخیر ،ابدا
همانطور که با هم صحبت میکردیم به گوشه ای از سالن رفتیم .آهنگ ملایمی نواخته میشد. سعی میکردم به چشمهایش نگاه نکنم ، چون گیرایی خاصی داشت . با لبخند چشم از من بر نمی داشت . در این گیرودار یک خواستگار کم داشتم که آنهم درست شد.

شما خانم زیبایی هستین. با یک نظر آدم رو جذب می کنین
ممنونم مهندس
بیشتر از همه وقارتون چشمگیره
لطف دارین
چند سالتونه؟
24 سال
مهندس میگفتن یه فرشته زیبای مهربون به منزلشون اومده . می بینم حق داشتن
خدایا چی میشنوم؟ نه،حتما اشتباه میکنه .یا شاید هم یه کلاغ چهل کلاغه. پرستار مهربون رو کرده فرشته مهربون که منو فریب بده

ممنونم،لطف دارن
از آشنایی با شما خوشوقت شدم
من هم همینطور
تاثیر بسزایی روی خانم متین داشتین . خیلی سر حال تر از سابقن
آدمها ، مخصوصا خانمها، نیازمند محبت اند .هر کس محبت ببینه سر حال میشه، هر چند من فقط وظیفه‌م رو انجام دادم
تهرانی هستین؟
نخیر شیرازی ام
دخترهای شیرازی به زیبایی و با نمکی شهرت دارن
چشم منصور به ما افتاد .قلبم فرو ریخت .از نگاهش حالم منقلب شد. منصور، متحیر وگله مند به من نگاه کرد. الناز گفت : مهندس، خوش می گذره؟

بله خانم، هرچقدر بشما خوش میگذره به من هم خوش میگذره . هم صحبتی با ایشون دنیاییه
شاید غیرتش جوش آمده بود. شاید هم فکر میکرد چه آسان پرستار مهربانش را از دست داد. با حالت خاصی نگاهم میکرد .انگار دیگر حوصله رقصیدن نداشت .کمی که از ما دور شد ، از الناز جدا شد و با لبخندی تصنعی از سالن خارج شد .

چنین همسری آرزوی دیرینه من بوده . در واقع تو رویاهام دنبال شما میگشتم . به مهندس بگم خوشحال میشه. چون معتقده که من تا آخر عمر تن به ازدواج نمی دم
آب دهانم را بسختی فرو دادم .حالم بد شده بود .از یکطرف یک جور خواستگاری بود، از یکطرف از او خوشم آمده بود. از این طرف میخواست منصور را مطلع کند و از طرفی فهمیدم منصور به من علاقه ای ندارد که درباره من با فرهان صحبت کرده است .

حالا شما اجازه می دین خانم؟
این نظر لطف شماست، اما من قصد ازدواج ندارم
سنتون که مناسبه ، در مورد من هم می تونین تحقیق کنین. با صداقت تر از مهندس متین هم وجود نداره، از ایشون بپرسین
اختیار دارین . در اینکه شما شایسته‌این شکی ندارم، ولی من معذرویت دارم
مشکل چیه؟
چی باید به او می گفتم؟ میگفتم که عاشق مهندس متین هستم؟ میگفتم مشکل من همان مهندس متین است؟

مادرم با من زندگی میکنه.زن مهربون و با ایمانیه.خواهرم هم در آمریکاست و تشکیل خونواده داده .از مال دنیا هم بی نیازم و برای همسرم جونم رو می دم و از اون جز صداقت هیچی نمیخوام
چقدر زیبا حرف میزد.چقدر با صداقت وموقر بود.کاش قبل از آشنایی با منصور با او برخورد کرده بودم، اما دیگر کمی دیر شده! ای کاش این جملات را از زبان منصور شنیده بودم! همان موقع دکتر شکوهی از کنار ما رد شد وگفت: مهندس بیاین .باهاتون کار دارم

چشم الساعه میام
اجازه بدین فکر کنم، چشم.خبرتون میکنم
کی گیتی خانم؟
قطعا یکی دو هفته کمه
باشه. ولی می دونین که انتظار چقدر بده ؟منتظرم نذارین .من تلفن منزلم رو بهتون می دم
نیازی نیست توسط مهندس خبرتون میکنم
متشکرم خانم.برم بببینم دکتر چکارم داره
نیاز به آب خنک داشتم.خدا محبوبه خانم را خیر بدهد که آورد. از منصور خبری نبود .با خودم گفتم نکند ناراحت شده .هرچه باشد من یک پرستارم ، ولی به درک .بگذار ناراحت بشود .خودش گفت : در شادیهامون شریک باشین . مگه من حق خوشبختی ندارم. بالاخره من هم باید بعد از او دلم را به کسی خوش کنم یا نه؟

صدای بسلامتی و برخورد گیلاسها اعصابم را متشنج میکرد .انگار هرچه بیشتر مینوشیدند بیشتر می رقصیدند، یا نه هر چه بیشتر می رقصیدند بیشتر می نوشیدند .احساس میکردم کمی گیج شده ام .بلند شدم از سالن خارج شدم. باید می فهمیدم منصور کجا رفته .به اتاقم رفتم و از پنجره به بیرون نگاه کردم.منصور را وسطهای باغ دیدم .تنها ایستاده بود و سیگار می کشید . شدیدا در فکر بود .

آخ آخ ،فاتحه‌ت خونده‌س گیتی! اگه شب اخراجت نکرد ! وای چه عصبانی سیگارش رو پرت کرد .بالاخره از انزوا دست کشید ووارد ساختمان شد .جلوی آینه کمی خودم را مرتب کردم و سریع پایین آمدم. منصور جلوی پله ها ایستاده بود و به ثریا امر ونهی میکرئ

کم کم میز شام رو آماده کنین .چیزی از قلم نیفته .گلهای روی میز فراموش نشه
از پله ها پایین آمدم و لبخند قشنگی تحویل متین دادم . با کنایه گفت: به به! خانم رادمنش خوش میگذره؟

البته ، چرا خوش نگذره . چقدر جناب فرهان موقرن مهندس
نگاه گله مندش اعصابم را خراش داد.از مقابلش رد شدم . با خودم گفتم فکر کرده من بلد نیستم . فکر کرده فقط بلدم پرستاری کنم و غصه بخورم .نه جونم، ما بلدیم خوش باشیم .وارد سالن شدم .هنوز عده ای می رقصیدند و از هرگوشه سالن صدای قهقهه خنده و برخورد گیلاسهای شراب و پچ پچ و صدای ارکستر به گوش می رسید . کنار نگین نشستم و با او مشغول صحبت شدم و .متین آمد روی مبل نشست و مشغول صحبت با تیمسار شوکهی شد .

پرهام جلو آمد و گفت: گیتی خانم افتخار می دین؟

آقا پرهام ؟ درسته؟
بله، پرهام هستم . چه باهوشید ماشاءاله
ببخشید ، آقای پرهام کمی سرم گیج رفت، برای همین نشستم .بنده رو معاف بفرمایین .با نگین جان برقصین
بله،اشکالی نداره .نگین خانم افتخار می دین؟
نگین بدون هیچ تعارفی دست به دست پرهام داد و بلند شد .چشمم به متین افتاد که در حین صحبت با تیمسار شکوهی متوجه من بود .بعد که نگین وپرهام رفتند نگاهش را از من برگرفت. مادر در حالیکه بطرف من می آمد با همسر مهندس عسکری در حال صحبت و خنده بود . می گفت: شما بلند شین افتخار بدین شهلا خانم .من دیگه رقصم نمیاد . پیر شدم دیگه

عموی منصور گفت: کاش همه پیرها مثل شما ترگل ورگل باشن

عموی منصور بلند شد جلوی مادر را گرفت و از او تقاضای رقص کرد به شوخی گفت: پس با پیرها برقصید مرجان خانم

همه زدیم زیر خنده .مادر با خنده گفت: نمی ذارن چند دقیقه پیش گیتی بشینم ، این همه جوون زیبا اینجا هست ، منو انتخاب کردین؟

ما بهتر همدیگر رو درک میکنیم زن داداش
باز صدای خنده بلند شد. شهلا خانم گفت: چقدر هم به هم میایین.

سر شام الناز مثل کنه به منصور چسبیده بود. بالاخره منصور به بهانه سرکشی به اوضاع ، دوری سر میز زد و به همه تعارف کرد که از خودشان پذیرایی کنند. بطرفم آمد و گفت: شما چیزی احتیاج ندارین؟

ممنونم ، همه چیز هست. سپاسگزارم
خواهش میکنم .شما امشب فقط سالاد خوردین ها
شما از کجا فهمیدین؟
من به مهمونای عزیز توجهی خاص دارم.
لطف دارین.راستش من در مهمونی ها کم اشتها می شم. اصلا هیچی نمیتونم بخورم
ولی باید این تکه جوجه کبابی رو که براتون می ذارم بخورین . و از بشقاب خودش یکی دو تکه ران و سینه تو بشقابم گذاشت و گفت: دستخورده نیست
اختیار دارین. خیلی ممنون
در دلم گفتم چطور بدم بیاد .دست خورده هم باشه با جون و دل پذیرام .مشغول خوردن غذایش شد و پرسید: فرهان رو چطور آدمی دیدین؟

بسیار متشخص
از شما چی می پرسید؟
مشخصاتم،کجایی هستم ، چند سالمه ، ازدواج میکنم یا نه
یعنی خواستگاری کرد؟
بله
عجیبه. فرهان به این زودیها دم به تله نمی داد.
من برای مهندس فرهان تله نذاشته بودم
با لبخند پرسبد: خب، جواب مثبت گرفتن؟

اگر شما ایشون رو تایید کنین ، کمی هم خودم پرس وجو کنم، شاید
نمی دانم دلم میخواست اینطور باشد یا همینطور بود. احساس کردم لقمه از گلویش پایین نمی رود. و مجبور شد نوشابه بردارد . الناز آمد وگفت: منصور خان، بین مهمونهاتون فرق می ذارین ها!

چطور خانم؟
برای ما از بشقابتون سرو نکردین
منصور به من نگاه کرد. انگار پیش خودش می گفت این دختر همه وجودش چشم است .بعد با لبخند گفت: علتش این بود که گیتی خانم هیچی نخوردن ، فقط سالاد میل کردن

پس یعنی ما زیاد خوردیم
اختیار دارین .شما اگه زیاد می خوردین که چنین اندامی نداشتین
بالاخره خیال الناز راحت شد و او را رها کرد و خطاب به من گفت: گیتی خانم، مهندس فرهان چشم از شما بر نمی داره

این چه فرمایشیه الناز خانم
منصورخان دروغ میگم تو رو خدا؟
منصور نگاهی به من انداخت و گفت: خب حق داره

الناز گفت: کی حق داره فرهان، گیتی خانم ، یا من؟

فرهان
رنگ از رخسار الناز پرید ، ولی گفت: پس بهتره شما بعنوان بزرگتر و رئیسشون واسطه بشین منصورخان و دست این دو جواهر رو تو دست هم بذارین. بالاخره باید برای خواهرتون کاری انجام بدین که جبران محبتهاشون بشه. من که فکر میکنم مهندس فرهان بهترین هدیه از طرف شماست . مطمئنم گیتی خانم رو خوشبخت میکنه .

احساس کردم منصور عصبانی شده . دیگر در این یکماه تا حدی با اخلاق و رفتارش آشنا شده بودم. بشقاب را روی میز گذاشت و با دستمال عرق پیشانی اش را پاک کرد، بعد کتش را در آورد .با خودم گفتم میخواد همین وسط یا خودش رو بزنه یا الناز رو. از این دو حال خارج نیست .آخه من که کاری نکردم منو بزنه. دارم خیر سرم یه تکه جوجه کباب رو گاز میزنم که اونهم وا... زورکی‌یه. محبوبه را صدا زد، گفتم حتما میخواد از اونهم کمک بگیره ، چون بالاخره زمانی در مسابقات دو شرکت داشته

بله آقا
محبوبه اینو ببر بزن به جالباسی ، خیلی گرمه
چشم آقا، و رفت .داشتم به افکارم می خندیدم که الناز خنده را بر لبانم خشکاند
خب نظرتون چیه گیتی خانم؟
در کنار خانم متین که باشم خوشبختم .همین برام کافیه
باز با نگاه تحسین آمیز منصور رو به رو شدم .

خب بالاخره چی؟ وقتی منصورخان ازدواج کنن، فکر نمیکنم شما بتونین زیاد اینجا رفت و آمد کنین .پس بهتره مهندس فرهان رو از دست ندین . اینطوری با خیال راحت تری تشریف میارین اینجا و خانم متین رو می بینین .خانم متین هم با اومدن عروس به این خونه وابستگی‌شون بشما کم میشه. نگران نباشین
تما وجودم لرزید .مارمولک خوش خط وخال شیطان صفت! برای اینکه مرا از سرش باز کند چه زوری میزد . با خشم به منصور نگاه کردم که اقلا او دفاعی بکند که گفت: می دونید الناز خانم..... خواهش میکنم نوش جانتون سرهنگ

حالا مگه مردم می ذارن این از من دفاع کنه .کوفت کردین برین بتمرگین تا هضم بشه. حالا انگار منصور نگه نوش جونتون، اسیدهای معده شون ترشح نمیکنه .از عصبانیت بشقاب را روی میز گذاشتم و به هر چی آدم شکموست لعنت فرستادم

نوش جون، اگر کمی، کسری بود، به بزرگواری خودتون ببخشین....... چی می گفتم. آها...... می دونید الناز خانم ......... نوش جان ......... اختیار دارین.........
بر پدر هر چی مهمونه لعنت. بابا بذارین حرفش رو بزنه بدبخت .بخدا اگه یکی دیگه بیاد جلو و بگه دستتون درد نکنه منصورخان، با مشت میزنم تو دهنش، حالا بعد از عمری یکی اومده از ما دفاع کنه.

تو این خونه مادرم تصمیم گیرنده‌س. اگر بنده بر فرض مثال بخواست همسرم بگم ایشون.... و به من اشاره کرد ، باید اینجا رو ترک کنه ، فکر میکنم مادر، بنده و همسرم رو بیرون میکنه .اینه که من هوای ایشون رو خیلی دارم .
و به من چشمک زد و لبخند زد .آخ که اگه در تمام این مدت یه حرف حسابی زدی همین بود. آخ که دلم میخواد به اندازه کلماتی که ادا کردی بر لبات بوسه بزنم .خدا از بزرگی، غیرت و عزت و مهربونی کمت نکنه. خدا از حاضر جوابی نندازدت مرد

با لبخند گفتم :پس با اجازه من می رم پیش مادر جون. چون فقط ایشونه که به دادم می رسه. و با حالتی معنی دار به الناز نگاه کردم، به منصور چشمک زدم و با لبخند دور شدم . بعد از دو سه قدم برگشتم ، هنوز مرا نگاه میکردند . گفتم: مهندس ممنون شام دلچسبی بود.

نوش جون گیتی خانم ، شما که چیزی میل نکردین .
چرا مهندس، بهترین تکه جوجه کباب امشب رو من خوردم .جوجه کبابی که خیلی ها آرزوش رو دارن . و به الناز نگاه کردم تا دیگر هوس نکند مرا بیرون کند. چنان زهر خندی زد که دندانهای سفید و ردیفش نمایان شد. راهم را کشیدم و رفتم .
بعد از صرف شام همه به سالن پذیرایی برگشتیم و دوباره ارکستر شروع به نواختن کرد .آن موقع که گرسنه بودند سرسام گرفتیم، وای به حالا که سیر شده بودند .منصور وارد سالن شد و با همه خوش وبش کرد، انگار اصلا من وجود ندارم

صدای شکستن دلم وجودم را لرزاند و بغض راه گلویم را بست .اشکهایم هر لحظه در حال چکیدن بود. نمی توانستم جلوی احساسم را بگیرم. دست خودم نبود. آهسته بلند شدم و از ساختمان خارج شدم و به باغ رفتم .خیلی سعی کردم که گریه نکنم و در درون اشک بریزم ، ولی نتوانستم و چند قطره اشک بر گونه هایم جاری شد که خیلی زود آنها را پاک کردم .خودم را با دیدن گلها و بوییدن آنها سرگرم کردم.مثل دیوانه ها فواره ها را بیشتر باز کردم تا قطره های خنک آب جسم و روحم را آرام کند .ای کاش این چراغها رو هم خاموش میکردن .ای کاش صدای ارکستر قطع میشد تا اعصابم آرامش بگیره .بالاخره به خواست خدا کمی آرام گرفتم .خودم را قانع کردم که حتما مصلحت همین است و باید پرستار می شدم. دو سه قدم به عقب برداشتم .و بطرف ساختمان برگشتم که سینه به سینه با منصور برخورد کردم .یکه خوردم و گفتم: عادت دارین آدم رو غافلگیر کنین ، مهندس ، ترسیدم بخدا .

ببخشید ، چرا خلوت کردین؟
همینطوری
نیاز به هوای آزاد داشتین ، چون سرتون درد میکنه درسته؟
بله
نگاهی عمیق به من کرد.

با اجازه تون من به سالن می رم
همینجا باشیم من حوصله مهمونا رو ندارم
اما اونا هم بخاطر شما اومده‌ن، درست نیست تنها بمونن
قصد گرفتن دست من را کرد. اجازه ندادم و گفتم: شما مشروب خوردین، مستین .خیلی معذرت میخوام آقا. من حتی دوست ندارم با آدمها مست صحبت کنم

کمی نگاهم کرد .من هم نگاهش کردم .دهانش را جلوی بینی ام گرفت . از ترس زهره ترک شدم .ها کرد و گفت: نفس من بوی الکل می ده ؟

با تعجب گفتم: نه

پس مست نیستم
ولی شما مرتب گیلاس مشروب دستتون بود و می نوشیدین . این رو که انکار نمی کنین
درسته من می نوشیدم، اما چی؟
سکوت کردم چون نمی دانستم

من نوشابه می نوشیدم ، نه شراب ، کنیاک و ویسکی
به تک تک اجزاء صورتش با تعجب نگاه کردم .او هم همین کار را میکرد ، ولی عاشقانه نه با تعجب، حالت مستی در چشمهایش نبود ، راست می گفت

چرا نوشابه؟
چون شما دوست ندارین و امشب هم شب شماست
لبم را گزیدم و گفتم: ازتون ممنونم. و دوباره خواستم بروم که اجازه نداد و گفت: حالا، بهم افتخار می دین؟

اینجا؟ تو باغ؟
آره، تو خلوت بهتره
ولی درست نیست
اینجا خونه منه. درستی و نادرستی کارهای این خونه هم با منه .چهار دیواری اختیاری.
بله ولی برای من بده، فکر می کنن من شما رو کشیدم اینجا
نکشیدین؟
نه، خودتون اومدین
لبخند زد و بهم نزدیکتر شد ،پشت ستون فقراتم لرزید و بی اختیار چشمهایم را فشردم. حالا که به آرزویم، به آن احساس قشنگ رسیده بودم می لرزیدم. توانایی حرکت نداشتم .بی حرکت ایستاده بودم .
نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد