وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

الهه ناز10

خیلی خوشحالم! خیلی!

ممنونم

خودتون دیدین چی به من گفت . قسم میخورم فراموش کرده بودم .منظوری نداشتم .

می دونم. منصور هم اهل این حرفها نیست .خودم تعجب کردم .نمی دونم چرا اینکار رو کرده

عیب نداره، عوضش باعث شد صدای قشنگ شما رو بشنوم . همینکه به آرزوم رسیدم همه چیز رو فراموش کردم

ممنونم عزیزم

چرا سکوت می کردین مادرجون؟

خب، آدم تا شنونده نداشته باشه برای چی باید حرف بزنه؟

ولی من که بودم

میترسیدم به منصور بگی، ولی امروز دیگه طاقتم تموم شد

یعنی بازهم نمی خواین اون بفهمه

نه

چرا؟ اون آرزو داره با شما حرف بزنه وجواب بگیره

باید تنبیه بشه

تنبیه بشه؟ چرا؟

یه روز بهم گفت قرتی بازی وحرافی من باعث مرگ پدر وخواهرش شده ، منم، هم خودم رو تنبیه کردم هم اونو

پس با بقیه چرا حرف نزدین؟

نمیخواستم فکر کنن با منصور قهرم .ولی خدا تو دختر مهربون و پاک رو برام فرستاد

باور کنید از لحظه ای که دیدمتون مهرتون به دلم نشست .خیلی دوستتون دارم

من هم همینطور عزیز دلم . قول بده به منصور نگی

اگه میخواستم اینجا بمونم این قول رو نمی دادم . ولی حالا می دم.

مگه میخوای بری؟

بله مادر، بهتره برم .اجازه بدین غرورم رو حفظ کنم .شما هم که الحمدالـله دیگه نیاز به من ندارین .می دونم که دلم براتون خیلی تنگ میشه .صبحها میام بهتون سر میزنم

من به تو نیاز دارم. نذار پشیمون بشم که چرا حرف زدم

نه، من قبل از صحبت شما این تصمیم رو گرفتم .دیگه نمیتونم اینجا بمونم

میخوای از دوریت دق کنم و دوباره عصبی بشم ؟

خدا نکنه

پس بمون

شرمنده‌م نکنین .الان نرم چند روز دیگه مهندس عذرم رو میخواد .چون شما که نمی خواین باز هم حرف بزنین

اون چنین کار نمی کنه

چیزی رو که اصلا فکرشو نمیکردم ، امشب دیدم . اینکه دیگه پیش بینی شده‌س

خانم متین بلند شد وگفت: تو هیچ جا نمی ری ، چون من نمی ذارم و بطرف در رفت

اگه ندیدمتون خدانگهدار مادر

صبح باید بیای وگرنه از دستت ناراحت می شم .و رفت

بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم .دست و صورتم را شستم و به اتاق برگشتم وسایلم را جمع کردم .ساکم را برداشتم و پایین رفتم . خیر سرش نشسته بود حساب کتاب میکرد (( ایشاءا... مرده شور ببردت! ایشاءا.... کارخونه ات رو سیل ببره . هم آغوش الناز دیوونه بشی که زجرت بده ، انقدر که هرروز آروزی منو......)) به ثریا برخوردم .اِ خانم تشریف آوردین؟ داشتم می اومدم صداتون کنم برای شام


با زاویه دیدم متوجه شدم سرش را بالا کرد و به ما خیره شد


ممنونم ثریا خانم. من دارم می رم. اگه بدی دیدین حلال کنین

کجا دارین می رین؟

خونه خودم. درجوارتون خوش گذشت .از قول من از بقیه خداحافظی کنین

بلند شد بطرف ما آمد .ثریا گفت: آخه برای چی دارین می رین؟ ما همه بشما عادت کردیم گیتی خانم


آدمها باید تو این دنیا به هیچ چیز عادت نکنن .منم بشما عادت کردم ، ولی مجبورم ثریا خانم

در سه قدمی ما ایستاد و با خونسردی گفت: کجا خانم رادمنش؟


دلم نمیخواست حتی جوابش را بدهم، ولی بالاخره نان و نمکش را خورده بودم .گفتم: اونجا که دل خوشه


صبح که تشریف میارین؟

نخیر

از دست من ناراحت شدین؟

بله،ولی زود فراموش میکنم .این مرام بعضی از پولدارها و به اصطلاح متشخص هاست .

طعنه می زنین؟

حرف دلم رو میزنم

دستهایش را در جیبش کرد وگفت: پس بالاخره جا زدین


حالا میفههم که نه تقصیر پرستارها بوده ، نه تقصیر مادر

اگه شما برین من جواب مادر رو نمیتونم بدم.

ایشون که از شما سوالی نمی کنن .تازه بهتر بود قبلا به این مسئله فکر میکردین

خانم عزیز ، خب شما چرا فراموش کردین بگین؟

شما که قضاوت فرمودین .فکر کنین به همون علت

خب، شاید من زود قضاوت کردم .معذرت میخوام

گاهی اوقات عذرخواهی غرور آدمها رو برنمیگردونه مهندس متین .با اجازه تون می رم . برای همه چیز ممنون .ثریا خانم خداحافظ

صبر کنین!

ثریا گفت: گیتی خانم، آقا که معذرت خواهی کردن .حتما براشون عزیز ومحترمید


عزیز ومحترم؟ عزیز ومحترم نه ثریا خانم .عزیز ومحترم کس دیگه ای‌یه .تازه امروز نرم فردا بیرونم میکنه

متین چنگی به موهایش زد وگفت: حالا تا اون موقع .فعلا که مادر به شما عادت کرده،از کارتون راضی ام ، حرف زدن مادر اهمیتی نداره. فقط تصمیم داشتم دیگه خرج تراشیهاتون رو قبول نکنم


اونها خرج تراشی نیست، فراهم کردن زمینه آرامش و رفاهه

حالا هرچی که شما اسمش رو می ذارین، دیدین که موثر نبود.

بود. خیلی معذرت میخوام که این رو میگم ، ولی دیدن نتایج کار من چشم بصیرت میخواد

مادر فقط کمی اجتماعی تر شده، همین

این کافی نیست؟ مگه من چند وقته که اینجا هستم ؟هنوز یه ماه نشده

من دوست دارم مادر رو مثل سابق ببینم .شاد و پرانرژی و پرحرف

مگه از پرستارهای قبلی چنین انتظاری داشتین که از من دارین؟

خب شما روانشناسی و مرتب خرج می تراشین که بلکه مادر روحیه اش عوض شه.

من به اندازه یه روز پول تو جیبی شما خرج تراشیدم . اون رو هم حاضرم تقدیم کنم

منظورم این نبود

کمی فکر کنین چیکار کردین که مادرتون باهاتون یه کلمه حرف نمی زنه

من؟

بله،شما

اینم از نگاهش فهمیدین؟

سکوت کردم


با شما چرا حرف نمی زنه ؟ شما که دریای محبت و احساسید .

باز سکوت کردم .نه، قول دادم. باید جلوی دهانم را بگیرم


چرا سکوت کردین ؟حرف منطقی جواب نداره،آره؟

راهم را کشیدم بروم


خانم عزیز ، من عذرخواهی کردم، چقدر کینه ای هستین!

متاسفم .اینجا دیگه جای من نیست .خداحافظ!

اقلا صبر کنین حقوقتون رو براتون بیارم

من حقوق نمیخوام

من دوست ندارم منتی رو سرم باشه

منتی نیست .من حقوقم رو یه ساعت پیش گرفتم

با تعجب نگاهم کرد .


چیزی که من گرفتم مادی نبود

آه! همون نگاه مادرانه!

سری به افسوس تکان دادم و خودم را به در رساندم


صبر کن گیتی جان

بر جا میخکوب شدم .بطرف پله ها برگشتم . همه با دهان نیمه باز به خانم متین چشم دوخته بودیم که از پله ها پایین می آمد و با غضب به منصور نگاه میکرد. رو به روی منصور قرار گرفت و گفت: تو هیچکس رو برای خودت نگه نمی داری، البته برخلاف خواسته قلبی ات


بعد جلو آمد وگفت: مگه قرار نشدنری عزیزم


گفتم که باید برم مادرجون. بهتون سر میزنم .قهر که نکردم .می رم که مهندس و الناز خانم راحت باشن

اگه بری یک لحظه اینجا نمی مونم به روح محسن و ملیحه قسم، می رم ساختمون پشتی

منصور و ثریا خانم به من نگاه میکردند


تو مگه بخاطر منصور اومدی که بخاطر منصور بری. تو برای من اینجا هستی و منم دوست دارم که بمونی .چیه خشکت زده منصور؟

والـله منم دوست دارم گیتی خانم بمونن مامان جان.چند بار عذرخواهی کردم.بازم میگم .گیتی خانم، معذرت میخوام.دلتون میاد که مامان منو ترک کنین؟...... ثریا ساک و کیف گیتی رو بگیر ببر بالا

چشم،الهی شکر! نمی دونین چقدر خوشحالم که شما رو در حال صحبت می بینم ، خانم جون!

ممنونم ثریا

ثریا کیف و ساک را از من گرفت.


مامان جان شما از کی صحبت می کنین؟باورم نمیشه.

از وقتی اشک عزیز دل منو در آوردی

من حاضرم دارم بزنین گیتی خانم .سرحرفم هستم

لبخند تلخی زدم


چرا به من نگفتین مادر باهاتون صحبت کرده؟ فقط در برابر سوالات من سکوت کردین

برای اینکه من ازش خواستم

متین مادرش را در آغوش کشید وگفت: نمی دونم بخندم یا گریه کنم .الهی شکر .خیلی خوشحالم . و مادرش را بوسید .


خانم متین دست دور شانه های من انداخت وگفت: بیا بریم شام بخوریم عزیزم


چند قدم که رفتیم منصور گفت: گیتی خانم؟


بله؟

منو بخشیدین؟

مهم نیست

بخاطر همه محبتهاتون ممنونم . شما لطف بزرگی کردین

من فقط وظیفه‌م رو انجام دادم

من رو به محفل گرمتون دعوت نمی کنین؟ منم گرسنمه.

من و مادر لبخند زدیم . مادر گفت: تو برو محفل الناز خانم .اونجا گرمتره . گرسنگیت رو هم برطرف میکنه


انگار یخ روی دلم گذاشتند .خیلی دلم خنک شد که حرف دل مرا زد


منصور با لبخند گفت: الناز کیه دیگه. حالا ما یه غلطی کردیم .البته ببخشید


پس اگه غلط کردی بیا بشین پسرم

دور میز نشستیم


خب از کی دست یه یکی کردین منو فریب بدین؟

از وقتی گیتی جون حقوق گرفت

زدیم زیر خنده


پس حقوقتون رو گرفتین. خرو شکر

مادر دست دور گردنم انداخت وگفت: تا آخر عمر هم نمی تونیم حقی رو که به گردن ما داره ادا کنیم .این دختر جواهره


تازه فهمیدین مامان جان؟

فکر نمیکردم انقدر کینه ای باشین .خیلی دل نازکین .ماهم که نازکشی بلند نیستیم متاسفانه

تو برو ناز الناز رو بکش .همون به درد تو میخوره

ای به چشم.

این حرفش آتش به جانم زد .حسادت دامن به قتل من بسته بود. معلوم نبود چه مرگش بود .با دست پیش می کشید ، با پا پس میزد


ثریا با ظرف جوجه کباب وارد شد و آنرا سر میز گذاشت و رفت . منصور برای ما جوجه کباب گذاشت و گفت: یه چیزی بگم باور می کنید؟ سکوت کردیم


وقتی احساس کردم گیتی خانم داره میره زانوهام سست شد. بخدا قسم

چرا منصور؟ باز مادر بود که حرف دل مرا میپرسید

وای مادر! وقتی می گید منصور بند دلم پاره میشه .تازه قدر کلمه به کلمه حرفهاتون رو می دونم

ممنونم پسرم . جواب منو ندادی صحبت رو عوض نکن

خب جواب شما رو نمی تونستم بدم

من که باهات حرف نمی زدم . پس دروغ نگو . آخ که سرتاپات رو جواهر بگیرن مادر!

خب، شاید بخاطر اینکه اگه حساب کتابام با هم نخوند از ایشون کمک بگیرم

و دیگه ؟

حوصله دوباره پرستار پیدا کردن نداشتم

و دیگه؟

اِ مامان بس کنید دیگه، حالا ما یه بار در زندگی به یه حقیقت اعتراف کردیم . پشیمونم نکنین.

حرف دلت رو بزن منصورخان

همین دیگه! دلیلی وجود نداره

آخ که خیر از جوونیت نبینی!پسره بی احساس کور! این همه زیبایی ومحبت چشمت رو نگرفته


با اینحال گفتم: در هر صورت ممنون مهندس


امشب میخوام به افتخار باز شدن نطق مادر براتون ویولن بزنم .

شام را صرف کردیم و به سالن نشیمن رفتیم .ویولنش را برداشت و شروع به نواختن کرد .آهنگ شاد زیبایی زد .وقتی مادر منصور را در آنحال دیدکه با چه شور و عشقی ویولن می نوازد، در گوش من گفت: قربون قد وبالاش برم الهی، ولی بهش نگی ها


خندیدم وگفتم: اگه منم بهش نگم، خودتون می گید


اگه تو بخوای بری، خب آره.البته برعکسش رو، چون تو رو از من جدا کرده

خندیدیم .سرا را به شانه مادر چسباندم و ابراز علاقه کردم.مرا بخودش فشرد


منصور آهنگ را تمام کرد وگفت: دیگه داره حسودیم می شه ها، وویولن را روی میز گذاشت


برایش دست زدیم و تشکر کردیم .ثریا با سینی چای وارد شد .من برنداشتم .وقتی رفت بلند شدم و گفتم : با اجازه من می رم


چرا به این زودی گیتی خانم ؟

نمیخوام شما رو عصبانی کنم و حسادتتون طغیان کنه

خانم من شوخی کردم، هرچه مادر عاشق شما میشه.منم عاشقتر میشم وخوشحال تر

منظورت چیه منصور؟

منصور با انگشت پیشانی اش را خاراند و گفت: والـله ، خودمم نفهمیدم چی گفتم


همه زدیم زیر خنده.


مهندس ذوق زده شدن مادرجون، آرزوشون بود که باهاشون حرف بزنین

میخوای بری خونه عزیزم؟

بله

شب همین جا بمون دیگه

نه ممنون. گیسو منتظره

بهشون زنگ بزنین ، اطلاع بدین گیتی خانم

نه، حالم خوش نیست باید حتما برم ، ببخشید

صبح که میایین؟

انشاءا....

اگه نیایین میام دنبالتون ها!

بخانه که آمدم هنوز از رفتار منصور گیج بودم .گیسو علتهای مختلفی را برای رفتار منصور مطرح کرد، ولی بنظر من که او فقط عاشق الناز بود .


*****************************


منصور برای شب سال نو میهمانی بزرگی ترتیب داده و همه در تدارک جشن هستند .این جشن به افتخار سلامتی خانم متین برگزار میشود . خانم متین به خیاطش سفارش داد لباس زیبایی برای من بدوزد که از بهترین جنس لمه به رنگ نقره ای است و در نور تلالویی خاص دارد . لباسم مدل ماهی است ، زانو به پایین کلوش میشود با آستینهای کوتاه و یقه دلبری که تا سر شانه ام باز بود . خیاط به خواست من شالی از همان جنس برای روی شانه ام دوخت . کفش نقره ای هم دارم که مناسب این لباس است لباس خیلی زیبا از آب در آمده ولی چه فایده، آنکه دوست دارم تحسینم کند دلش جای دیگری است .


دو سه شب مانده به میهمانی، بیخوابی به سرم زده بود .نیمه شب با صدای ویولون متین پایین رفتم و مستقیما به باغ رفتم و روی صندلی نشستم تا دقیق تر گوش کنم . وقتی احساس میکردم این شور و نوا بخاطر الناز است . دلم آتش می گرفت. از آن بدتر رو به رو شدن با المیرا و الناز در جشن بود . سرم را به صندلی تکیه دادم و به آسمان پرستاره چشم دوختم .نسیم خنک به من آرامش می بخشید .


بی خواب شدین گیتی خانم؟

بطرفش برگشتم و نیم خیز شدم.


بشینین.راحت باشین خانم

روی صندلی کنارم نشست و سیگاری روشن کرد


بله، خوابم نمی برد

چرا؟

نمی دونم، گاهی اینطوری میش م .صدای آرشه ویولن شما که بلند میشه آروم میشم. آهنگهای قشنگی می زنین، مملو از احساس

ممنونم

حیف نیس تو هوای به این خوبی اون دود سمی رو وارد ریه تون می کنین، مهندس؟

صدای ویولن، شما رو آروم میکنه .دود سیگار منو

اصلا قابل مقایسه نیستن. تازه شما که الحمدلـله مشکلتون حل شد. شادی به این خونه برگشته، چرا نا آرومین؟

سرش را به صندلی تکیه داد. پا روی پا انداخت و در صندلی فرو رفت و به آسمان چشم دوخت وگفت: یه مشکل حل میشه، یکی دیگه میاد. آدم هیچوقت راحن نیس


چه مشکلی؟

سرش را بطرفم برگرداند وگفت: شما نمی خواین از مشکلاتتون برام بگید؟ حالا که موندگار شدین.


نکنه مشکلتون مشکل منه؟

لبخند زد وگفت: قول داده بودین برام بگین .من هم قول می دم یه روزی راز دلم رو بگم . و دوباره به آسمان چشم دوخت و به سیگارش پک زد


بی مقدمه گفتم : سه سال پیش برادرم خودش رو بخاطر دختری دار زد طاقت دیدن عروسی عشقش رو نداشت .


سریع سرش را برگرداند . انگار جرات نداشت شدت غم را در چشمانم نظاره کند . که فقط به دستهایم چشم دوخت . به آسمان چشم دوختم و ادامه داد: از میله بارفیکس خودشو حلق آویز کرد و داغش رو به دل من ، گیسو، مادرم و پدرم گذاشت .طوریکه پدرم و مادرم روزی صدبار خودشون رو سرزنش میکردن که چرا با ازدواجش با اون دختر بی خانواده و بی اصل ونسب مخالفت کردن .خب،آره حقیقتی‌یه. لااقل بهتر از این بود که صورت کبود و بدن آویزونش رو ببینن.بعد از اون ، مارم کم کم مریض شد و سکته کرد .بعد هم پدر مریض شد، کم حواس شد، رفقاش سرش کلاه گذاشتن و خونه به اون دراندشتی رو از چنگمون در آوردن .ماشین و مغازه برامون موند .ماشین رو فروختیم و جایی رو رهن کردیم .مغازه رو هم اجاره دادیم .خلاصه تقدیر اینطور خواست که من وگیسو بمونیم ، با انبوهی مشکل پیش رومون .یعنی میشه آدم در عرض یکسال همه چیزش رو از دست بده؟ وقتی می بینم از گذشته فقط گیسو برام مونده ، دلم میخواد با چنگ و دندون حفظش کنم .ولی با تمام مصیبتها خدا رو فراموش نکردم وهمیشه ازش کمک خواستم .مصیبتها رو خودمون بسر خودمون میاریم مهندس ، نه خدا. حالا که فهمیدین دردمندتر وبدبخت تر از شما هم هست کمتر غصه بخورین


به او نگاه کردم در صندلی فرو رفته بود و به دقت به حرفهای من گوش میکرد .انگار خیلی تحت تاثیر قرار گرفته بود، چون چهره اش آینه دردهای خودم بود .سیگارش را در جاسیگاری روی میز خاموش کرد وگفت: دختر مقاومی هستین گیتی خانم. آدم وقتی شما رو می بینه فکر نمی کنه انقدر زجر کشیده باشین .


مقاومت نکنم چکار کنم؟ یه موقع ها ، وقتی غرق افکار پریشون خودم میشم توانایی هرکاری رو از دست میدم ، مغزم کار نمیکنه ، سست و بی اراده می شم، ولی وقتی یادم می افته که گیسو دلش به من خوشه .به خودم نهیب میزنم که بلند شو ، گذشته ها گذشته ، باید به آینده فکر کرد و زندگی رو ساخت .

از خدا برای آینده چی می خواین؟

اینکه دیگه داغ عزیزی رو نبینم!اینکه اینبار به جای عزیزانم منو ببره

عزیزانم؟

مگه شما به جز مادرتون کسی رو دوست ندارین؟

چرا یه نفر هست که خیلی دوستش دارم .

خب،منم جز خواهرم کسانی رو دارم که دوستشون داشته باشم

با اینکه شما نپرسیدین ، ولی من میپرسم و جواب میخوام . اون کیه؟

هر موقع شما گفتین من هم میگم .هرچند می دونم اولیش الناز خانمه

به آسمان چشم دوخت و با آهی گفت: الناز؟


بند دلم پاره شد .خدای من یعنی انقدر دوستش داره که اینطور با حسرت صداش میکنه و در آسمونها او را می بینه؟ کنار ستارگان زیبا که چشمک می زنن؟لابد فکر میکنه یکی از اون ستاره ها النازه که داره بهش چشمک میزنه،وای،خوش بحالت الناز،چقدر خوشبختی!


حق دارین،واقعا هم ایشون ازنظرظاهرمثل ستاره میدرخشه.باید هم او رو بین ستاره ها جستجو کنین .

چه تشبیه جالبی!اونکه من دوستش دارم واقعا مثل ستاره زیباست و می درخشه .بقول مادر جواهره

از فشار دردی که به قلبم وارد شد چشمهایم را بستم


· شما هنوزنظرتون راجع به الناز منفیه؟


· ول کنید تو رو خدا مهندس .من اوندفعه فکر کردم شما واقعا قصد مشورت دارین .دیگه حوصله این رو ندارم که بخاطر نظرم سرکوبم کنین


· ای بابا ، من که عذرخواهی کردم .تازه من برای اون کارم دلیل داشتم


· چه دلیلی جز عشق بیش از حد؟


· نه،دلیلش این نبود


· پس چی بود؟


· بگذریم،دیگه گذشته


· مهندس من به هر کس که مورد علاقه شما و مادره احترام می ذارم . الناز خانم هم همینطور .شما ومادرتون انقدر خوبید که مطمئنم ایشون رو عوض می کنین


· این نظر لطف شماست ، ولی میخوام بدونم چرا در یه برخورد احساس کردین الناز ذات خوبی نداره وخوش قلب نیست


· باز شروع کردین؟


· نه،خواهش میکنم


· دوباره پس فردا نگید حسادت میکنم؟


· اگه گفتم بزنید تو صورتم ، خوبه؟


· این چه حرفیه


· بگید منتظرم .


· خب می دونید کسیکه شما رو دوست داشته باشه طبعا باید مادر شما رو هم دوست داشته باشه. چون شما از وجود او هستین .یعنی در واقع یک وجودین .ولی الناز خانم در طول مدتیکه مادر بیمار بود و گوشه عزلت رو اختیار کرده بود .حتی یکبار حال ایشون رو نپرسید .حتی اگر شما هم مانع می شدین الناز باید از نزدیک احوالپرسی میکرد. پس حتما مادر براش مهم نیست . حتی وقتی با من تلفنی صحبت کرد حال مادر رو نپرسید .الان که این باشه،وای بحال بعدها


· یعنی فکر می کنین الناز منو هم دوست نداره


· این رو نمی دونم.یعنی می دونم که شما رو دوست داره، ولی نمی دونم بخاطر چی! بخاطر ثروت،موقعیت اجتماعی،تیپ،قیافه،شخصیت،ذات،نمی دونم کدومش. برای همین تهمت نمی زنم .شاید در برخوردهای بعد یبه این موضوع پی ببرم .شناخت کامل با یک برخورد ممکن نیست


· ولی اونها وضعشون خوبه. پدرش مرد محترم و پولداریه.چرا باید به مال و اموال من چشم دوخته باشه


· خب اینکه دلیل نمی شه. پول با خودش حرص وطمع میاره . مثل این می مونه شما یه گنجی داشته باشین بعد یه گنج دیگه پیدا کنین . نمی رین سراغش؟ می گین من که یه گنج دارم،میخوام چکار؟ بذار باشه برای یکی دیگه؟


نگاهش پر از تحسین بود


پس به اونهایی که توانایی مالی کمی دارن که دیگه اصلا نمی شه اطمینان کرد

بله، تو اون قشر هم آدمهای طماع زیادن.یکیش فائزه دختر مورد علاقه برادرم .ولی یادتون باشه آدمهای فقیر یا با قدرت مالی ضعیف ، بیشتر با معنویات بزرگ شدن تا با مادیات. بخاطر همین هم عادت دارن با همه چیز بسازن .اونها عادت دارن دنبال معنویات بگردن ، تازه وقتی هم به ثروت برسن خیلی زود خودشون رو نشون می دن . خیلی زود میشه فهمید با جنبه اند یا بی جنبه

شما که روزی خودتون جزو خونواده های مرفه بودین چرا تصورتون از پولدارها اینه ؟

شاید چون مادر داشتم که از طبقه متوسط بود. وقتی هم با پدرم ازدواج کرد نه تنها خودش رو نباخت، بلکه همیشه دست یه عده رو می گرفت .همیشه به پدرم می گفت که من با همه چیز میسازم ، مال حروم تو این خونه نیار .البته پدرم هم مرد معتقدی بود .

پس چرا با ازدواج برادرتون با اون خونواده فقیر مخالفت کرد؟

مادر فائزه زن بدکاره ای بود و مادر همیشه از این هراس داشت که نکنه دختر به مادرش رفته باشه .هر چی باشه ایمان از دامن مادر به بچه ها منتقل میشه .راستش از شما چه پنهون،مادر می ترسید حتی خود فائزه هم ثمره یه گناه باشه . با اینحال من خیلی تلاش کردم پدر ومادر رو قانع کنم که همیشه اینطور نیست . شاید اشتباهات مادر برای اون دختر غعبرت شده باشه.مادر متقاعد شد ولی پدرم نه. تعصبات خاصی داشت. بعد از اینکه فائزه ازدواج کرد و برادرم خودکشی کرد ، فهمیدیم که حق با پدرم بوده فانزه فقط مال وثروت برادرم رو میخواست .اون حتی نیومد به ما تسلیت بگه .یه هفته بعد از فوت برادرم دیدمش،با آرایشی غلیظ چنان به من فخر می فروخت و سوار ماشین مدل بالای شوهرش شد که سوختم .راستش برخلاف خواسته قبلی ام نفرینش کردم .من عادت دارم همیشه از اشتباهات دیگران بگذرم ، ولی اون اولین کسی بود که من نفرین کردم و مطمئنم که روز خوش نمی بینه. اون بود که برادرم رو عاشق کرد، انقدر به این در واون در زد ، انقدر پیغام پسغام فرستاد و نامه نگاری کرد که علی رو دیوونه کرد. برادرم قلبش مثل آینه صاف بود و از محبت می درخشید با محبت و عشق جلو رفت و دلسوخته مرد .

اشکهایم بدون توقف روی گونه هایم ریخت .دلم نمیخواست متین بیشتر از این شاهد آنها باشد .بلند شدم و بطرف انتهای باغ رفتم و بغضم را شکستم .دستهایم را روی درخت گذاشتم و پیشانی ام را روی دستهایم و با صدای بلند گریستم .دلم برای مادرم،پدرم،برادرم و محبتهایشان تنگ شده بود. حسرت نوازش پدرم را میخوردم که دستی روی شانه هایم احساس کردم.مرا بطرف خودش برگرداند و در چشمهایم خیره شد .منتظر بودم چیزی بگوید ، ولی هیچ نگفت . اشکهایم را پاک کردم وگفتم:ببخشید آقای مهندس سرتون رو درد آوردم شبتون بخیر.


به اتاقم رفتم وروی تخت افتادم وزار زدم و به دستهای گرمش اندیشیدم .آری، آن لحظه دستهایش به من آرامش بخشید .او بهترین کسی بود که بعد از عزیزان از دست رفته ام میتوانست تکیه گاهم باشد .آغوش گرم او بود که میتوانست پناهگاه من از بدبختیها و در بدریهایم باشد. ولی صدافسوس او هیچ کلام تسلی بخشی برای من نداشت .عشق الناز آنقدر در قلبش ریشه کرده بود که حتی از دلداری من هم عاجز بود....باز،آهنگ الهه ناز به گوش می رسید واشکهایم بی اختیار جاری شد.آری الهه ناز آهنگ مناسبی برای الناز بود. عشق ناجی آدمهاست .فرشته نجات. میتونه هرکسی رو از دنیای خودش بیرون بیاره .منصور!حتی اگه به تو نرسم،با یادت آرامش میگیرم.چون یا کسی رو دوست نداشتم یا اگه دوست داشتم ، حسم بسیار عمیق وواقعی بوده .آره،تو یکی از عزیزان منی که هیچوقت نمی تونم داغت رو ببینم .قسم میخورم که حاضرم پیشمرگت بشم منصور. خیلی خسته ام،خسته از این دنیای پراز آرزوهای غیر ممکن،پراز آرزوهای محال.

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد