وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

الهه ناز9

گوشی را که گذاشتم گیسوی ذلیل نشده گفت: فکر کنم میخواد بلایی سرت بیاره
· خجالت بکش

· هنوز تحولی رخ نداده؟

با چشم و ابرو ناز آمدم وگفتم:چرا ازش خوشم میاد

کف زد و گفت: مبارکه،مبارکه.چه شود! گیتی رادمنش همسر مهندس منصور متین

من دارم با احساسم مبارزه می کنم . اون به درد من نمیخوره .امروز دوتا دختر قشنگ مهمونش بودن. تا اونها هستن ما جایی ندارین
تو تورت رو بنداز و عقب نشینی نکن.حتما اونها هم می گن که وای چه پرستار خوشگلی استخدام کرده، حالا چکار کنیم .
نه این ماهی زیادی بزرگه .تورما دیگه تور محکمی نیست، پوسیده شده. ولی می دونی گیسو امروز نگفت من پرستارم.انقدر قشنگ . با احترام منو معرفی کرد که خجالت کشیدم .گفت از دوستان جدید ما هستن که برای همراهی مادر اومدن .
تو مال وثروتشو دوست داری یا خودشو گیتی؟
بخدا خودشو گیسو.آدم عجیبیه .جدی ولی دلرحمه ، بداخلاقه اما مهربونه .سیاستمداره در صورتی که ساده‌س.
گیسو گفت: عاقله ولی دیوونه‌س.خل نیست ولی چله .دِ بگو دیگه .

زدم زیر خنده و بلندشدم . از دست تو گیسو ، ایشاءا... یه ساندویچ مسموم دیگه بخوری.من رفتم .مواظب باش .جلوی اون شکم همیشه گرسنه ات رو هم بگیر

تو اونجا روز وشب بوقلمون و مرغ بریونی می زنی، کسی حرف میزنه؟
چه بخیلی!یه تیکه سوسیس لای نون هم نمیتونی ببینی ما بخوریم؟

والـله تو که نیستی از گلوم پایین نمی ره
الهی قربون تو برم که انقدر ماهی .تو نگران نباش من بخودم می رسم .شب میای؟
فکر نمی کنم .بقول تو بد نیست یه شب امتحان کنم
خداحافظ .با احتیاط بروگیتی .حالا خودت به درک .منو بدهکار مهندس نکنی .پول ندارم نون بخورم بنز کوپه از کجا بخرم؟
ساعت شش ونیم بمنزل متین رسیدم. بعد از سلام و علیک با ثریا وارد سالن پذیرایی شدم و با همه سلام واحوالپرسی کردم و روی مبل نشستم و پرسیدم : مادرجون کجا هستن مهندس

تو اتاقشون شما که نیستین ما رو تحویل نمی گیرن
اختیار دارین
المیرا گفت: خب مترجمشون نبودن، ترجیح دادن حضور نداشته باشن

متین نگاهی به من کرد.هردو کفرمان بالا آمده بود. خانم فرزاد گفت: خواهرتون بهتر شدن؟

بله الحمدالـله ممنونم .الناز پرسید: خواهرتون چندسالشونه؟
دقیقا همسن خودم .بیست وچهار سال
چه جالب! مگه میشه؟
خب دوقلوییم
آه ، چه بامزه! شکل خودتون هستن؟
دقیقا
شما ایشون رو دیدین منصورخان؟
بله، سعادتش رو داشتم ، خیلی زیبا هستن
با تعجب به مهندس نگاه کردم.چرا دروغ گفت.او که گیسو را ندیده بود. الناز نگاه چپی به من کرد .پیش خودش می گفت:یعنی گیتی هم زیباست؟

خب، چه خبر گیتی خانم؟
سلامتی مهندس.خواهذم که بهتر شد.خودم هم خوبم .ماشین هم سالمه
همه خندیدند

متین گفت: خب ماشین از همه مهمتر بود.من فقط میخواستم همین رو بدونم

باز هم صدای خنده بلند شد.

ببخشید با اجازه من برم سری به مادرجون بزنم وبیام
المیرا گفت: چه جالب،به خانم متین می گید مادرجون؟

اولین نشانه صمیمیت اینه که آدم طرف موردعلاقه‌ش رو با صمیمیت و محبت صدا بزنه .مادرم مرحوم شدن ، اینه که خانم متین رو واقعا دوست دارم وخودم رو دختر ایشون می دونم.شما که خودتون روانشناسی خوندین المیرا خانم.
المیرا صاف نشست وگفت: بله حق با شماست

مهندس نگاه پر تحسینش را نثار من کرد

به طبقه بالا رفتم .مادر را بوسیدم .او هم مرا بوسید ودستم را گرفت .انگار خدا دنیا را به او داده بود

گیسو مسموم شده بود .بردمش درمانگاه .سلام رسوند .ببخشید تنهاتون گذاشتم
کتاب می خوندین؟ دیگه چیزی نمونده تمومش کنین؟
کمی پیش مادر نشستم .بعد به اتاقم رفتم .خیلی خسته بودم .روی تخت دراز کشیدم تا کمی آرامش بگیرم که با صدای در از خواب پریدم

بله؟
گیتی خانم خوابین؟ ووارد شد و چراغ را روشن کرد.
ساعت چنده ؟ هوا تاریک شده؟
هشت ونیم
هشت ونیم؟ خدای من اصلا نفهمیدم چطور خوابم برد. مهمونها رفتن؟
نخیر هستن. نیمساعت پیش خواستم بیدارتون کنم آقا گفتن خسته این بیدارتون نکنم
همه فهمیدن من خواب بودم ؟ چه بد شد!
نه خانم، من اومدم بگم بیاین برای شام. در زدم جواب ندادین .با اجازه دررو باز کردم .دیدم خوابیدین .بعد آروم به آقا گفتم ، گفتن بذارم نیمساعت دیگه بخوابین .مهمونها نفهمیدن ، خیالتون راحت .
آه چه خوب شد .الان میام
بلند شدم .سر وصورتم را شستم وکمی آرایشم را تجدید کردم و به اتاق خانم متین رفتم .ولی او نبود .از اینکه اجتماعی شده بود خوشحال شدم. از پله ها رفتم پایین ووارد سالن شدم و سلام کردم .همه نیم خیز شدند و ادای احترام کردند

بفرمایین ،خواهش میکنم
کنار مادرجون نشستم .دستش را در دستم گرفتم وگفتم : مادر جون دیگه تنها تنها میاد پایین .

مادر لبخند زد .متین گفت: این هم نتیجه زحمات خودتونه، گیتی خانم.

شما لطف دارین
ثریا از ما دعوت کرد برای صرف شام به سالن غذاخوری برویم .شام را صرف کردیم .بعد از شام هم کمی صحبت کردیم و ساعت یازده میهمانها قصد رفتن کردند .از چشمهای الناز میخواندم ازاینکه من شب می مانم ناراحت است .بعد از بدرقه میهمانها به سالن برگشتیم .مادر جون را به اتاقش بردم، داروهایش را دادم و به سالن برگشتم

مهندس روی میز کیفش را باز کرده بود ومشغول حسابرسی دفترهای دم دستش بود و مرتب با ماشین حساب کار میکرد .

مهندس؟
شمایین ؟بفرمایین
ممنون، اجازه می دین برم؟
سرش را به راست و چپ تکان داد و با لبخند گفت:نه! اجازه ندارین .امشب رو باید بد بگذرونین

خواهش میکنم ولی.......
شما نذر دارین؟
چطور مگه؟
که هی این راه رو برین و بیاین؟
کاش همه نذرها به این آسونی بود
با لحن قشنگی گفت: بمونین گیتی خانم

نتونستم مقاومت کنم وگفتم: چشم. مزاحم میشم

اختیار دارین ،بفرمایین بشینین
ممنونم
امروز فوق العاده شده بودین
چشمهای زیبا ، زیبا می بینن
نه الحق زیبایین.من اصولا موهای بلند باز دوست ندارم .یعنی احساس میکنم مدام مو می ریزه، ولی موهای شما جعد قشنگی داره ، حتی موهای صاف هم بهتون میاد
شما لطف دارین
از هیجان حرارت زیادی روی گونه هایم حس میکردم

ثریا؟
بله آقا
قبل از اینک بری دو فنجون قهوه برای ما بیار
چشم
میتونم یه سوال ازتون بپرسم؟
البته
چرا امروز نگفتین من پرستار مادرتونم .از محبتتون شرمنده شدم در ضمن شما که گیسورو ندیدین ، پس چرا گفتید دیدین ؟
وقتی روانشناسید، چرا باید بگم پرستارید . وقتی با هم دوستیم .چرا باید بگم غریبه این ووقتی گیسو خانم درست مثل شما هستن ، چرا باید بگم ایشون رو ندیدم .شما رو که دیدم ، انگار ایشون رو دیدم
ممنون
وقتی گفتم شما دوست جدید خونوادگی ماهستین ، نمی شد بگم گیسو خانم رو نمی شناسم ، درسته؟
آه،بله
از اینکه المیرا بی پروا صحبت میکرد معذرت میخوام .اون همینطوره ولی الناز با اون فرق داره .بنظرتون اینطور نبود؟
راست بگم یا رودربایستی کنم؟
معلومه ، راست بگید .
خب الناز هم خواهر المیرا خانمه ودرست مثل ایشونه، ولی سیاستمدار
جدی؟
بگذریم ،میترسم سوء تفاهم بشه و فکر کنید غرضی دارم
نه،چنین فکری نمیکنم شما که وقتش رو ندارین
کمی بهش خیره شدم و لبخند زدم .خب راستش نگاه هردو یکی بود. بنظر من المیرا زبون النازه، ولی بعدها زبون الناز هم باز میشه .

بلند زد زیر خنده وگفت: بعدها یعنی کی؟

ثریا با سینی قهوه وارد شد و به ما تعارف کرد .

برو بگیر بخواب ثریا.خسته شدی .من فنجونها رو تو آشپزخونه می ذارم
چشم آقا،ممنون. شب بخیر!
خب، ادامه بدین
بگذریم مهندس
نه، خواهش میکنم .اصلا میخوام با یه روانشناس مشورت کنم
پس شما هم دوستش دارین؟
اینطور فکر می کنی؟
البته
خب، بعدا یعنی کی؟
ای بابا ول کن نیست.

وقتی شما رو تصاحب کرد .فعلا پشت یک چهره زیبا و دوست داشتنی پنهون شده تا بعد چهره واقعی خودشو نشان بده .البته این نظر منه . شاید اشتباه می کنم
امیدوارم اشتباه کرده باشین
شما به صحبتهای من توجه نکنین ، من فقط نظرم رو گفتم .انشاءا... خوشبخت می شین .
ممنون
حال خودم را نمی فهمیدم .داشتم از حسادت می ترکیدم .البته نظری که دادم از روی حسادت نبود. واقعیت را گفتم .ولی خدایا غصه هایم کم بود که این هم اضافه شد؟

فنجان قهوه را برداشتم وکمی نوشیدم .او هم همین کار را کرد .به دفتر دستکش اشاره کردم و گفتم : کمکی از دست من برمیاد؟

اگر حسابداری هم بلد باشین چرا که نه؟
خب، راستش پدرم همیشه حساب کتابهای آخر سالش رو به من و گیسو می داد تا براش انجام بدیم، از خودش یاد گرفتیم
چه خوب! خوش بحال چنین پدری با چنین فرزندانی! خدا رحمتشون کنه
ممنون .پدرم و مادرم همیشه متعقد بودن زن مدیر کسی‌یه که از هر کاری سررشته داشته باشه.
چه پدر فهیمی!راستش حساب کتابا باهم نمیخونه .هر کاری میکنم نودهزار تومان کسر میارم
نود هزار تومان؟
بله
می خواین کمکتون کنم؟
زحمتی براتون نیست؟
ابدا.آخرین قلپ فنجانم را سر کشیدم و بلند شدم روی مبل کنار متین نشستم وکمی مبل را جلوی میز کشیدم
می خواین شما ارقام رو بخونین ، من حساب کنم
موافقم
و شروع کرد .من هم تند تند به ماشین حساب وارد کردم

درسته صد هزار تومان کم میاد .میتونم نگاهی به دفترتون بندازم؟
بله بفرمایین
دفتر سالیانه رو هم می دین؟
بله، این هم دفتر سالیانه این شش ماه اول . این هم شش ماه دوم
نگاهی به دفاتر کردم و چند سوال کردم. احساس میکردم منصور رفتار مرا زیر نظر دارد وهرازگاهی به چهره ام دقیق میشود .معذب شدم و با لبخند گفتم: میشه خواهش کنم شما یه جوری خودتون رو مشغول کنین؟ وقتی بالا سرم هستین نمیتونم کار کنم.

منصور لبخندی زد و گفت:حق با شماست من کتاب میخونم، شما حساب کنید ومارو از این گرفتاری نجات بدین

انشاءا....
متین بلند شد رفت، کتابش رااز روی ویترین برداشت ، روی مبلی دورتر نشست ، عینکش را به چشمش زد و مشغول مطالعه شد .

ارقام را با دفتر اصلی مقایسه کردم .حساب کتاب کردم .باز هم کم بود. شش ماه اول را که کنترل کردم ، درست بود. پس هرچه بود در حسابهای شش ماه دوم بود .مهر ، آبان ،آذر و دی هم مشکلی نداشن .بهمن ماه را که کنترل کردم ، متوجه شدم در دفتر اصلی یکصد هزار تومان هست و دفتر فرعی ده هزار تومان زده شده بود. خوشحال شدم و نفس عمیقی کشیدم .نگاهی به مهندس کردم واز خجالت مردم . در مبل فرو رفته بود و سرش را تکیه داد بود ، کتاب را بسته بود و عینکش را روی کتاب گذاشته بود و با لبخند به من نگاه میکرد .انگار داشت از تماشای من لذت میبرد .خیلی خونسرد گفت: به کجا رسیدین خانم؟

شما همیشه اینطوری مطالعه می کنین مهندس؟
خندید وگفت: خب ، گاهی حواسی برای مطالعه نمی مونه

آه پس داشتین منو مطالعه می کردین!
خیلی دقیق
چند دقیقه‌س؟
20 دقیقه
چطور بودم؟ ارزش مطالعه داشتم؟
اوه عالی، در ضمن اگه حسابدار می شدین حسابدار موفقی بودین
فکر نمی کنم ، چون نتونستم مشکلتون رو حل کنم
مهم نیست، همینکه زحمت کشیدین یه دنیا می ارزه.ولی گمان میکنم به نتیجه رسیدین
چطور
از لبخند زیباتون واون نفسی که بیرون دادین فهمیدم
آدم باهوشی هستین
نه به اندازه شما
ممنون.حالا بفرمایین براتون توضیح بدم
از خدا خواسته بلند شد آمد کنارم نشست

ببینید مهندس نقطه کور که میگن اینه. وبه صفر اضافه اشاره کردم.
با لبخند به من نگاه کرد.هر دو خندیدیم .دستهایم را تکاندم وگفتم:همین، این هم از توضیح بنده

اشتباه نمیکردم .لبخند ونگاهش عاشقانه بود . از آن فاصله نزدیک به راحتی میشد فهمید

این حسابدار کم حواس رو باید اخراج کنم و شما رو به جانیش بنشونم
پس مادرجون چی؟
مادر دیگه نیاز به پرستار نداره.تازه بعدازظهرها هم اینجا هستین دیگه
از لطفتون ممنونم.ولی من جام خوبه
گفتین گیسو خانم هم حسابداری بلدن؟ پس ایشون رو می بریم
گویا فقط سه هفته وقت دارم
اگه در پرستاری موفق نشدین تو شرکت استخدامتون می کنم
اگه موفق نشم برای همیشه باهاتون خداحافظی میکنم مهندس.چشممون به هم نیفته بهتره
مگه جنایت کردین خانم؟
مگه پرستارهای قبلی رو می بینین؟
خب شما با بقیه فرق می کنین
خوشحال شدم ، بلکه میخواهد

چطور؟
خب، باعرضه ترین،مهربون ترین، مسئول ترین.
خدا ذلیلت نکنه مرد؟ دلم رو شکستی .عشق الناز لالت کرده؟

امشب که افتخار می دین؟
رنگ پرید، یاد حرف گیسو افتادم .گفتم: در چه مورد

اینکه بمونید
قلبم ریخت ، مردحسابی این چه طرز سوال کردن است؟

بله گفتم که امشب مزاحمتون هستم
مراحمید
با اجازه، من می رم بخوابم
شما که غروب یه ساعت ونیم خوابیدین .باز هم خوابتون میاد؟ تازه صحبتهامون داغ شده
میترسم از داغی جوش بیاد و سر بره
با لبخند پرسید: چرا؟

شب بخیر
نمی گید چرا؟
همینطوری گفتم .شب بخیر
شبتون بخیر وبابت کمکتون ممنون. باعث شدین امشب راحت بخوابم
خواهش میکنم .
بسمت پله ها رفتم.احساس کردم که با نگاهش بدرقه ام میکند. سری به اتاق مادر زدم خواب بود. به اتاق خودم رفتم و در را قفل کردم و روی تخت نشستم و این وقایع را به دفتر خاطراتم اضافه کردم .واقعا دوستش دارم .در کنار او بودن برام لذتبخشه ،آرام بخشه.لباسهایی که میپوشه منو دیوونه میکنه .ادوکلنی که میزنه روحم رو به بهشت میبره .اون متانتی که در راه رفتن ، صحبت کردن ، غذا خوردن بخرج می ده دلم رو میلرزونه . درست همونی‌یه که در رویاهام میخواستم

نمی دانم چقدر غرق فکر بودم که صدای موسیقی روح نوازی را شنیدم . صدای آرشه ای روی سیمهای ویولن . آه خدایا چقدر ماهرانه مینوازد! آهنگ الهه ناز! چقدر این آهنگ را دوست دارم با آهنگ زمزمه کردم

باز ای الهه ناز با دل من بساز کین غم جانگداز برود ز برم

خدا رحمت کند استاد بنان را، چه یادگاری از خودش گذاشت . ربدوشامبر سفیدی پوشیدم و از پله ها پایین رفتم .چراغهای سالن خاموش بود، فقط دیوار کوبها روشن بود. جلو رفتم و سرم را از میان در سالن داخل کردم .این منصور بود که آنطور زیبا ، گردن کشیده بود و ویولن را زیر چانه اش گذاشته بود و به آرشه حرکتهای زیبا می داد .چنان در خود فرو رفته بود و مینواخت که تحسین بر انگیز بود. خوش بحالت الناز ! آخه تو چکار کردی که توجه منصور رو بخودت جلب کردی؟ تو چشمات که جز شرارت و قساوت ندیدم ، حیف این مرد که اسیر تو بشه!

آخرهای آهنگ بود که تصمیم گرفتم از آنجا دور بشوم. درست نبود مرا ببیند. نیاز به هوای آزاد داشتم ، بلکه بتواند آتش این عشق را کمی آرام کند . آرام در ورودی را باز کردم و به باغ رفتم . خوشبختانه دو سه تا از چراغهای باغ روشن بود. روی صندلی نشستم .نسیم سردی که به صورتم خورد حالم را جا آورد .آهنگ دیگری را شروع کرد که اشکهایم سرازیر شد .بیاد بدبختیهایم افتادم .دیگر صدایی نمی آمد .از ترسم که در را قفل نکند ، بلند شدم، آهسته وارد ساختمان شدم .سکوت کنجکاوی ام را برانگیخت .باز بطرف سالن رفتم ، ولی خبری نبود .حدس زدم رفته خوابیده .تا خواستم برگردم کسی جلوی دهانم را گرفت .داشتم زهره ترک میشدم .نفسم بند آمده بود. انگشتش را جلوی بینی اش گذاشت یعنی که آرام باشم. بعد دستش را برداشت .دستم را روی قلبم گذاشتم

معذرت میخوام ترسیدین؟
کم نه
گفتم منو بی هوا ببینین جیغ می کشین . این بود که جسارت کردم جلوی دهنتون رو گرفتم .ببخشید .خب اینجا چیکار میکردین؟
فضولی
در چه مورد؟
ببینم کیه که انقدر زیبا میزنه
خب این فضولی نیست ذوق هنریه .معلومه به موسیقی علاقه دارین
خب بله
آهنگی که می نواختم خیلی غم انگیز بود؟
نه خیلی، اما فوق العاده با احساس می نوازین
شما لطف دارین خانم رادمنش
از نگاه عجیبی که به من کرد مجبور شدم بپرسم: مشکلی پیش آمده

میخوام بدونم چرا جوش آوردین و سر رفتین؟ و به اشکهایم اشاره کرد
آه،گفتم بی بخاره ، مثل یخ می مونه، گیسو باور نکرد . به همون علت که شما می نواختین

راستی؟!شما که گفتین وقتش رو ندارین
لبخند زدم .پس او علشق بود نه بدبخت

غصه های دلم با سوزآهنگ شما آب شد.
به من نمی گین چه غصه هایی تو دلتونه؟
نه
چرا؟
هنوز فاصله های زیادی بین ماست
فرض کنین میخوام این فاصله ها رو بردارم
یعنی میخواین بمونم؟ حتی اگه مادرتون صحبت نکن؟
من سرحرفم هستم .شما فقط دو هفته وقت دارین
پس درددلها باشه وقتی موندگار شدم . تازه، شنیدن غمهای من چه سودی براتون داره مهندس؟ من اومدم اینجا که غمها رو از رو دلتون بردارم نه اینکه اضافه کنم
خب شاید اگه غصه های شما بیشتر باشه بفهمم دردمندتر از من هم هست و تسکین پیدا کنم
وجود اون کسی که براش الهه ناز رو می زدین مرحم تمام زخمهای شماست مهندس، نه شنیدن درددل من ، میگن عشق تسکین تمام دردهاست و برای شما یعنی الناز خانم
نگاه عمیقی به من کرد .تک تک اجزای صورتم را بررسی کرد و گفت : آره دارم این رو حس میکنم

خب اجازه می دین؟
میخواین برین؟
بله
بیاین داخل بشینیم
دیروقته،درست نیست .مگه شما صبح نمی خواین برین شرکت؟ ساعت دو نیمه شبه
مدتیه کم خواب شدم .از غلت زدن تو رختخواب اعصابم خرد میشه.میام پایین هنرنمایی میکنم
عالی بود .احسنت .هرکس بتونه اشکهای منو دربیاره خیلی هنرمنده .
خنده قشنگی کرد وگفت: کسی که اشکهای شما رو در بیاره باید دار زده بشه

اسم دار اعصابم را متشنج کرد . یک لحظه برادرم را در حالیکه آویزان بود دیدم . لبخند تلخی زدم وگفتم : شب بخیر

شب خوش
اصلا نفهمیدم چطور سی تا پله را نمیدایره زدم آمدم بالا، انگار خواب دیدم .خدایا تا تو این خانه دیوانه زنجیری نشده ام به دادم برس. رحم کن، من جرئت اینکه خودم را از بارفیکس آویزان کنم ندارم

صبح روز بعد به اتفاق مادر برای صرف صبحانه سر میز رفتیم .مهندس سر میز بود .خیلی عادی برخورد کرد. اصلا انگار نه انگار که دیشب فقط یک وجب با من فاصله داشت .صبحانه اش را خورد ، خداحافظی کرد و رفت . آن روز برای نصب پرده آمدند .پرده ها بسیار زیبا شده بود .

***************************

به همین ترتیب سه هفته از ورود من به این منزل گذشت. لرزش دستهای مادر کم شده، روحیه اش بهتر است ، خودش می آید پایین ، می رود بالا .انگار فقط یک مونس میخواست .با هم بیرون می رویم ، پارک و سینما می رویم گردش وتفریح فرصت فکر کردن وغصه خوردن را به او نمی دهد .یکبار هم با مهندس به رستوران رفتیم .یکی دوتا از آشنایان آنها به دیدن آنها آمدند. از جکله دختردایی خانم متین بنام مینو خانم که دختر دلنشینی بنام نگین دارد که تقریبا همسن و سال من است .یک هفته به تعیین سرنوشت من باقی است و البته به فصل بهار .انگار با تغییر سال، سرنوشت من هم عوض میشود. دوباره باید دنبال کار بگردم .این از همه بدتر است . خانه تکانی و تکاپوی مخصوص سال نو فضای دیگری ایجاد کرده . چقدر من روزهای آخر اسفند را دوست دارم . هر روز به انتظار مهندس صبح را ظهر میکنم .او هم که از شانس بد من بخاطر مشغله های مخصوص آخر سال دیرتر بخانه می آید .بنظرم خودش هم زیاد از این وضعیت راضی نیست چون مرتب غر میزند ومیگوید : دیگه حوصله کار کردن ندارم. دیگه نمی کشم .باید شرکت را بسپارم دست فرهان و بشینم خونه .

یک روز ظهر ، حدود ساعت سه بعدازظهر ، با صدای پی در پی زنگ تلفن گوشی را برداشتم

بله!
سلام گیتی خانم
سلام خانم
بجا نیاوردین؟
نخیر
من الناز هستم
آه، حالتون چطوره الناز خانم؟ ببخشید بجا نیاوردم
خوبم
خونواده خوبن؟
الحمدالـله ، منصورخان نیستن؟
نخیر، هنوز نیومدن
با شرکت تماس گرفتم نبودن. حتما تو راهن.بهشون بگید من تماس گرفتم .منتظر تلفنشون هستم
بله،حتما
خدانگهدار
خدانگهدار
از بخت بد کاملا فراموش کردم به مهندس بگویم که با الناز تماس بگیرد. طرفهای ساعت هشت شب در اتاق مادر بودم که دو ضربه به در اتاق خورد و در به تندی باز شد . مهندس بر افروخته گفت: خانم امروز کسی با من کار نداشت؟

امروز؟ امروز ؟آه، چرا ساعت 3 الناز خانم تماس گرفتن . ببخشید، فراموش کردم
فراموش کردین یا مخصوصا نگفتین؟
با تعجب بلند شدم ایستادم .منظورتون چیه؟

خودتون رو به اون راه نزنین خانم . من خودم استاد این کارهام
از عصبانیت نگاهم را به زمین دوختم . احساس میکردم مادر متعجب شده چرا باید برای قصد نداشته توبیخ میشدم؟ فکر کرده دوستش دارم و به الناز حسودی میکنم .خب آره ، دوستش دارم ، ولی واقعا فراموش کرده بودم .بغضم در حال شکستن بود ، ولی غرورم به من اجازه اشک ریختن نمی داد .با صدایی بلندتر از حد معمول گفت: پس چرا ساکن شدین؟

در برابر رفتار شما بهت زده‌م
لطف کنید یا گوش را بر ندارین یا وقتی بر می دارین احساستون رو کنار بذارین .شاید مردم کار واجبی داشته باشن
دستم را از فرط عصبانیت مشت کردم و به خانم متین گفتم: ببخشید مادر و از اتاق خارج شدم و به اتاق خودم رفتم . روی تخت افتادم و بغضم را شکستم و هر چی بد و بیراه بود نثارش کردم .جدا که فقط لایق الناز بود و بس.مرتیکه بی صفت عاشق

نمی دانم چقدر گذشت که دستی را روی شانه هایم احساس کردم .هراسان رو برگرداندم. مادر بود، کنارم نشست و اشکهایم را پاک کرد .

این اشکها را جلو کسی بریز که طاقت دیدنش رو داشته باشه دخترم ، من ندارم
چه صدای قشنگی! چه ملاحت کلامی! چقدر زیبا حرف میزنه! خدایا چه می بینم؟ چه می شنوم؟

در آغوشش افتادم و گفتم : خدای من شکرت! چقدر زیبا حرف می زنین مادر جون .باورم نمی شه.

مادر موهایم را نوازش کرد وگفت: باور کن عزیزم .دارم حرف میزنم.
نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد