وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

الهه ناز8

کمی استراحت کردم ، کمی مطالعه کردم ، کمی فکرهای جورواجور کردم و ساعت یک ربع به پنج به اتاق مادر رفتم بیدار بود .


سلام مادرجون امروز یه خبر خوب براتون دارم .البته امیدوارم خودتون مخالفت نکنین .از آقای مهندس با بدبختی اجازه گرفتم که من و شما با هم بریم رنگ ومدل پرده رو انتخاب کنیم .نظرتون چیه؟ دستم را فشرد

پس بلند شین تا پشیمون نشدن .آقای مهندس خیلی شما رو دوست دارن ها.برام خط ونشون کشیدن اگه بلایی سر شما بیاد بیچاره‌م می کنن .تاز گفتن اگه تا سرماه صحبت نکنین عذرم رو میخوان .من شما رو دوست دارم مادرجون دلم نمیخواد از پیشتون برم، حداقل تا وقتیکه ببینم کاملا خوب شدین

نگاهی پر از مهر و سپاس به من کرد . لبخند زد. او را بوسیدم .از داخل کمد بارانی شیکی برایش آوردم تا بپوشد .پایین آمدیم مهندس مشغول نوشیدن چای بود. به احترام نیم خیز شد.


عصرتون بخیر!

عصر شما هم بخیر خانم.مامان! فکر نمیکردم قبول کنین که بیرون برین

مادر رو حرف من حرف نمی زنن

ما هم که همین کار رو کردیم خانم

از شما هم سپاسگزارم.ولی ای کاش اونطوری برام خط ونشون نمی کشیدین

گاهی اوقات لازمه

به نازکشی بعدش می ارزه؟

گاهی اوقات بله .عصبانیت دست خود آدم نیست

قبول ندارم

خب کجا می رین و کی بر می گردین؟

کجاش رو نمی دونم ولی تا ساعت هشت ونیم برمیگردیم

کمی دیر نیست؟

فرصت انتخاب که به ما می دین؟

من هم باهاتون میام

لازم نیست مهندس، شما به کارتون برسین

پس نمی خواین من بیام؟

نخیر با عرض معذرت.میخوام مادر کمی احساس استقلال کنه

ثریا؟!

بله آقا. وبا سینی چای وارد شد

به مرتضی بگو مادرو خانم رادمنش میخوان برن بیرون خرید. اونها رو برسونه

چشم آقا. وبا تعجب به ما چشم دوخت

ثریا خانم، شما چیزی نیاز ندازین؟

نه، ممنون گیتی خانم.

واگه مهندس اجازه بدن ما مزاحم آقا مرتضی نمی شیم خودمون می ریم

خانم عزیز، ماشین و راننده جلو خونه‌س اونوقت میخواین با تاکسی برین؟

نخیر با ماشین شما می ریم

شما که گفتین نمی خواین همراهتون بیام

منظورم اینه که خودم مادر رو میبرم

مگه رانندگی بلدین؟

با اجازه شما!

سر بینی اش را خاراند.جا خورده بود ولی به رو نیاورد .گفت: چه تضمینی می دین؟


من که دزد نیستم آقای محترم

سوء تفاهم نشه ، منظورم اینه که چه تضمینی می دین که گواهینامه دارین؟

من حرفم تضمینه

ولی مرتضی باشه خیالم راحت تره

باشه ، اگه اطمینان ندارین اصرار نمی کنم .عقده رانندگی که ندارم

بلند شدم.بارانی وشالم را پوشیدم .مادر هم بلند شد و بطرف در آمد . مهندس آمد و گفت: این کارت پرده فروشی آشناییه که ما همیشه کارهامون رو بهش سفارش می دیم. اگه دوست دارین برین اینجا .من بعد باهاشون حساب می کنم .اگر هم میخواین جای دیگه برین.صبر کنین براتون پول بیارم


گمان نمی کنم اطمینان کنین .می ریم همون پرده فروشی خوتون. و کارت را از او گرفتم .

نگاه گله مندی به من کرد وگفت: چند لحظه صبر کنین الان برمیگردم . و از پله ها بالا رفت و با دو دسته اسکناس برگشت . این پول پیشتون باشه. شاید از پرده فروشی مورد نظر چیزی باب میلتون نبود وخواستین جای دیگه خرید کنین.


پول را گرفتم و در کیفم گذاشتم .آقا مرتضی ماشین سفید را آماده کرده بود ومنتظر ما بود


خدانگهدار مهندس

بسلامت .مواظب باشین . بعد لبخند ظریفی تحویلم داد وگفت: آقا مرتضی سوییچ رو بدین خانم.خودشون رانندگی می کنن

مرتضی سوییچ را به من داد .تشکر کردم .وقتی سوار شدیم گفتم: از اینکه بهم اطمینان کردین ممنونم . وبرای اینکه کاملا مطمئن بشید ، بفرمایین این گواهینامه منه .چهار سال پیش گرفتم و دو سال هم پشت ماشین پدرم نشستم .خیالتون راحت باشه


لبخند زد وگفت: برید گیتی خانم، دیرتون نشه.من هشت ونیم منتظرتونم .


از اینکه برای اولین بار اسم کوچکم را صدا کرد تعجب کردم وتا آمدم دنده را جابه‌جا کنم پرسید: ماشین پدرتون چی بود؟


بی ام و.

بله دیگه. عتیقه فروشی و بی ام و سواری

ای بابا مهندس، خدا عاقبت آدم رو به خیر کنه

انشاءا.... کنه .برای این پرسیدم که اگه به دنده اتوماتیک عادت دارین قرمزه رو سوار شین

نه ممنون، با همین راحتترم .رنگ سفید نشانه صلح و دوستیه . رنگ قرمز هم آدم رو آتشی میکنه و هم رنگ عاشقاست

مگه شما عاشق نیستین؟

وقتش رو ندارم.خدانگهدار.

بسلامت خانم روانشناس .مادر مواظب خودتون باشین ، از گیتی خانم جدا نشین

دنده عقب گرفتم و از آقا نبی که در را باز میکرد خداحافظی کردم و راه افتادیم


مادر جون تند که نمی رم؟ سر تکان داد. محو خیابانها شده بود. چطور پسری هستی که مادرت رو دو ساله بیرون نبردی؟ باریکلا به غیرتت!

به کارت پرده فروشی نظری انداختم و گفتم: مادر خودمونیم من خیابونها رو بلد نیستم . ولی دل و جراتم زیاده و پرسون پرسون می ریم . و جالب اینجا بود که مادر با اشاره دست مرا راهنمایی میکرد . به مغازه رسیدیم . صاحب مغازه خانم متین را شناخت و چاق سلامتی جانانه ای کرد و گفت: خب امرتون


پرده سبز رنگ می خوایم که مناسب اتاق خواب ایشون باشه

کاتالوگ پرده را روی میز گذاشت و گفت: انتخاب بفرمایین . ببخشید شما عروس خانم متین هستین ؟


نخیر ، خیلی بهشون علاقه مندم .

مادر لبخند زد .


مثل اینکه الحمدالـله حالتون بهتر شده خانم متین ، مهندس چطورن؟

گفتم : الحمدالـله خوبن ، سلام رسوندن


مادر کاتالوگ را بطرف من چرخاند تا من انتخاب کنم . من هم دوباره آن را بطرف خودش چرخاندم و گفتم: اتاق شماست . خودتون هم باید انتخاب کنین . اگر هم رنگ دیگه ای دوست دارین ، رنگ دیگه ای انتخاب کنین


مادر یکی از نمونه را نشان داد.


خیلی قشنگه اتفاقا نظر منم همین بود. خب، حالا مدل رو هم انتخاب کنین .

صاحب مغازه کاتالوگ مدلها را جلوی ما گذاشت و بالاخره یک مدل را انتخاب کردیم . اندازه در و پنجره ها را دادم و قرار شد تا آخر هفته برای نصب پرده بیایند . از صاحب مغازه خداحافظی کردیم و چون یکساعت وقت داشتیم به مادر پیشنهاد کردم به پارک نیاوران برویم و کمی قدم بزنیم . آب میوه ای گرفتم و روی نیمکت نشستیم


می دونین مادر، وقتی سیزده چهارده ساله بودم تا حوصله ام سر می رفت ، با مامانم و گیسو پارک می رفتیم . مدام در حال گردش بودیم . جمعه ها هم گاهی بند و بساطمون رو جمع می کردیم و می رفتیم پیک نیک . یادش بخیر ! چه روزهایی بود ! هنوز باورم نمیشه که به این زودی خونواده ام رو از دست دادم . تو این دنیای به این بزرگی یه خواهر برام مونده و یه دل پر از یاد و خاطره ، یه دل پر از غصه . ولی روحیه ام رو شاد نگه می دارم . دنیا همینه دیگه ، ارزش غصه خوردن نداره . بعد دستش را گرفتم و ادامه دادم : من می دونم شما خوب می شین ولی دلم میخواد اگه من از پیشتون رفتم با دیگران حرف بزنین ، باهاشون ارتباط برقرار کنین . اونها نتونستن با شما ارتباط برقرار کنن . نه اینکه نخواستن ، فکر می کنن شما اینطوری راحت ترین. شما باید بهشون بفهمونین که ارتباط رو دوست دارین . شما هنوز سنی ندارین ، پنجاه وپنج یا شش درسته ؟ سرش را بعلامت مثبت تکان داد .

ماشاءا.... هنوز زیبایید، خوش اندامید ، کمی به خودتون برسین معرکه می شین مادرجون . فقط باید بخواین و این سکوت رو بشکنین . اگر هم فعلا دوست ندارین با کسی حرف بزنین ، پنهانی با من حرف بزنین ، من به کسی نمی گم . ولی شما حرفهای دلتون رو بیرون بریزین تا سبک شین

نگاهی پر از رضایت به من کرد و چشمهایش پر از اشک شد . چند روز پیش داخل کاستها به کاستی برخوردم که روش نوشته شده بود صدای همسر عزیزم مرجان . مرجان شما هستین؟


چشمانش را بست ، در حالیکه قطرات اشک روی صورتش می غلطیدند .


چه اسم قشنگی دارین مادر و چه صدای قشنگی . با ویولن می خوندین . من به اون نوار گوش کردم . محشر بود . شما یه هنرمندین . معلومه همسرتون خیلی به شما علاقه داشتن و عاشق صداتون بودن . دلم میخواد ببینم که شما باز هم می خونین . شوهرتون می نواختند؟

سرش را بعلامت منفی تکان داد . بغضش شکست . دستش را روی چشمانش گذاشت و گریست . دستمالی از کیفم بیرون آوردم و به او دادم که اشکهایش را پاک کند . او را بوسیدم و گفتم: گریه نکنید مادر، ساعت هشت و ده دقیقه‌س. بریم که مهندس دفعه دیگه هم به ما اجازه بیرون اومدن بده


بخانه برگشتیم . فکر میکنم مهندس بدجوری انتظار می کشید که تا صدای تک گاز ما را شنید از ساختمان بیرون آمد . پیراهن لیمویی،ژاکت مشکی اسپرت و شلوار سفیدش را قلبم لرزاند . چقدر خوشگل شده بود. سیگارش را در باغچه انداخت .


سلام مهندس، سر وقت رسیدیم؟

سلام ، خوش گذشت؟

جای شما خالی.

مارو که نبردین ! هرچی التماس کردیم، دلتون نسوخت . و بطرف مادرش رفت تا کمکش کند .

مادر وماشین سالم تحویل شما

ما نگران شما هم بودیم

شما لطف دارین

مادر خودش بطرف ساختمان رفت . متین ایستاد تا پیاده شوم . شیشه ها را بالا کشیدم و پیاده شدم . در را قفل کردم .سوییچ را بطرف مهندس گرفتم وگفتم: بفرمایین از لطفتون ممنون . ببخشید جسارت کردم


افتخاری بود که نصیب ماشین ما شد

خواهش میکنم

ببخشید بعد از ظهر عصبانی شدم

مهم نیست ، مهندس . من برای سلامتی مادر همه چیز تحمل میکنم، برای بدست آوردن هر چیز باید بهایی پرداخت

وارد ساختمان شدیم


پرده خریدین؟

بله سفارش دادیم. تا آخر هفته حاضره

مبارک باشه .مبلمان وموکت رو هم لازمه مادر انتخاب کنه؟

لازم هست ولی کافی نیست . شما هم باید برین

زدیم زیر خنده و روی مبل نشستیم


شما رو که داریم غم نداریم گیتی خانم

لطف دارین ولی جدا اینبار باید خودتون برین

سه نفری می ریم اینطوری بهتره

لبخند زدم و پول را از کیفم در آوردم و مقابلش گذاشتم


ناقابله

اختیار دارین.

بعد از مدتها اولین بار بود که احساس کردم خونه خیلی سوت و کوره . احساس تنهایی میکردم همین که مادر تو اتاقش هم باشه من راضی ام وجودش برام دلگرمیه . به شما هم عادت کردیم

ممنونم

دوست داشتم فقط نگاهش کنم .خدا چرا یکباره مهر این مرد به دلم نشسته؟ من چه ام شده؟


ثریا آمد و گفت: سلام گیتی خانم خسته نباشین . خوش گذشت ؟


سلام ، جاتون خالی بود

ممنون، شام حاضره

بله الان میاییم ثریا .خانم بفرمایین بارونی تون رو در بیارین. من می رم مادر رو میارم

ممنونم

در حین صرف شام مهندس گفت:خانم تصمیم ندارین کارتون رو شبانه روزی کنین؟


شما که بعدازظهر تهدیدم کردین

خب هنوز سرحرفم هستم .برای تستهای روانشناسی شما یکماه فرصت خوبیه که فقط سه هفته باقی مونده .اما میخواستم به این وسیله وقت بیشتری بهتون بدم . اینطور شبها هم وقت دارین .

تو خواب چکاری از دست من برمیاد مهندس متین؟

ماشاءا..... استادین. فکر میکنم توخواب هم کارهایی ازتون بربیاد

مسخره می کنین ؟

بنظر شما داشتن تحصیلات و فن سخنوری وشیرین زبونی ورانندگی ومحبت چیز مسخره ایه؟

شما لطف دارین ، ولی من خوابم سنگینه

من فکر کردم الان قهر می کنین، ترسیدم

خب بهتره قبل از اینکه صحبت کنین کمی به عاقبتش فکر کنین، مهندس

از اون روزی که شما اومدین سعی کردم اینطور باشم

این هم از خوش شانسی منه

شاید بخاطر نیت پاک و دل مهربونتونه

من فقط وظیفه ام رو انجام می دم

چیزی فراتر از وظیفه .ازتون ممنونیم

بمادر نگاه کردم وگفتم: من مادر رو دوست دارم و هر کاری میکنم بخاطر دل خودمه


خوش بحال مادر. ونگاهی عجیب به من کرد .کمی قاشق را جلوی دهانم گرفتم .یعنی دلش میخواست او را هم دوست داشته باشم؟ خودش هم نمی دانست چه آتشی به قلبم زده ، گل پسر ، ولی حیف که راهمان از هم جداست

با دستمال دور لبش را پاک کرد و بلند شد .با اجازه ای گفت و رفت . در دلم گفتم اگه منو دوشت داشت بیشتر می نشست .مثل من که دوست ندارم لحظه ای از اون دور باشم .ما هم بلند شدیم .مادرجون خسته بود و میخواست استراحت کند .لباس خوابش را پوشید و داروهایش را خورد و برای خواب آماده شد . از او خداحافظی کردم و پایین آمدم .مهندس مشغول تماشای تلویزیون بود. با دیدن من نیم خیز شد و ادای احترام کرد .


مادر خوابیده؟

بله

بفرمایین بشینین

مزاحم نمی شم

نه خانم بفرمایین

نشستم .


چیزی کم وکسر ندارین؟

نه همه چیز هست ، ممنون

نمی خواین رنگ و وسایل اتاق شما رو هم عوض کنیم ؟ بی تعارف!

نه من حالم خوبه، ممنونم

با لبخند سینه ای صاف کرد وگفت: منظورم این نبود


می دونم شوخی کردم

رنگ اتاق من چی؟

عالیه، مثل خودتون

شما که می گفتین من بیمارتر از مادرم ؟

اون قضیه مال چند روز یش بود .حالا نظرم عوض شده

نگاه عمیقی به من کرد وگفت: چرا؟


خب با محبت شدین، به مادرتون می رسین ، توجه می کنین

پس فقط پسر خوبی برای مادرم شدم

شما مرد محترم و باشخصیتی هستین .تو این خونه همه دوستتون دارن

متشکرم روز جمعه مهمون داریم .خواستم خواهش کنم شما هم تشریف داشته باشین

ولی مهندس ، جمعه روزی مرخصی منه .بخدا دلم واسه خواهرم یه ذره شده .شبها که میرم انقدر خسته‌م که خوب نمی بینمش . من هم کارهایی دارم که باید انجام بدم

می دونم، برای همین خواهش کردم .می تونین خواهرتون رو هم بیارین

نه ممنون.میتونم بپرسم حضور من چه ضرورتی داره؟

خب شما باید هوای مادر رو داشته باشین .برای اولین باره که مادر در جمع حضور پیدا میکنه و من نگرانم

مادر کاملا حالشون خوبه .همه رفتارهاشون طبیعیه . فقط صحبت نمی کنن . نگرانی نداره . بنظر من این زبون آدمها‌س که نگران کننده‌س

خندید وگفت:آدم برای جملات شما پاسخی نداره


خب چون حرف منظقی می زنم .

بله، منم منظورم همین بود برای همین دوست دارم شما هم باشین

چشم ، امر شما مثل خودتون متین

ممنونم خوشحالم کردین .مهمونها اقوام دور ما هستن کمی باهاشون رودربایستی دارم .بدونین بهتره

من باید چطور بیام؟

منظورتون چیه؟

چطور لباسی باید بپوشم؟

شما همیشه شیک و متین لباس می پوشین .لزومی نمی بینم نظر بدم

ممنون

فکر کردین گفتم باهاشون رودربایستی دارم یعنی لباس خوب بپوشین؟

سکوت کردم


شما خیلی حساس و نکته بین هستین و مدام از جملات من یرداشتهای منفی می کنین

معذرت میخوام ، خب اجازه مرخصی می فرمایین

چشمهاتون خسته‌س ، اینه که برخلاف خواسته قلبی ام اصرار نمیکنم

ممنون .خدانگهدار.

خدانگهدار. وباز با مرتضی بخانه برگشتم

****************************


امشب خواب ازچشمانم فرار کرده، انگار تحولی در درونم بوجود آمده .انگار عاشق شده ام و دوستش دارم .نمی دانم چرا از اعتراف به این مطلب وحشت دارم .خدایا مهر منصور رو به دلم ننداز. چون می دونم عاقبت نداره .من تا حالا عاشق نشدم .می دونم اگه بشم نمی تونم دل بکنم .پس کمکم کن


******************************


روز جمعه یک پیراهن آبی زنگاری وکفش سقیدی پوشیدم ، پیراهنی با آستین های بلند شمشیری و دامن کلوش .یک کمربند ورنی مشکی هم به کمرم بستم .جلوی آینه خودم را برانداز کردم .ایرادی نداشتم کمی عطر زدم، کمی رژ مالیدم ، یک خط کمرنگ آبی هم پشت چشمم کشیدم .الحمدالـله به ریمل هم که نیاز نداشتم مژه هایم بلند و برگشته بودند .موهایم را با سشوار صاف کردم و روی شانه هایم ریختم و بالاخره از جلوی آینه دل کندم و به اتاق مادر رفتم .مادر هم آماده بود. با تحسین لبخندی زد. تا آن موقع ، همیشه بلوز وشلوار تنم بود . ثریا وارد اتاق شد و گفت : آقا گفتن تشریف بیارین . مهمونها اومدن .


از پله ها پایین رفتیم ووارد سالن پذیرایی شدیم . با سلام من همه بلند شدند . متین چنان قد وبالای مرا برانداز میکرد که اگر کسی نمی دانست فکر میکرد تا حالا مرا ندیده .رضایت از نگاهش می بارید . جلو رفتیم و با میهمانها دست دادیم .متین گفت: ایشون خانم گیتی رادمنش یکی از دوستان جدید ما هستن . در رشته روانشناسی تحصیل کردن و به خواهش ما برای همراهی مادر اومدن و ادامه داد: ایشون آقای مهندس فرزاد هستن . ایشون همسرشون مینا خانم . الناز خانم و المیرا خانم هم دخترشون .


خدایا، پس الناز این دختر خوشگل است؟ بعد از اینکه معرفی تمام شد، نشستیم .اصلا احساس خوبی نداشتم و شکست را پذیرفته بودم .شاید بخاطر زیبایی فوق العاده الناز بود. المیرا هم دختر قشنگی بود ، ولی الناز چیز دیگری بود .موهای بلند خرمایی، چشمان خمار ناز، ابروهایی که بطرف بالا کشیده شده بود و لبان کوچک قلوه ای با بینی کوچک که حالت عمل شده داشت ولی خدادادی بود.


آقای فرزاد گفت: خانم متین مدتهاست شما رو ندیدیم . دلمون تنگ شده بود. مهندس می گفتن کسالت دارین . انشاءا... که رفع شده


با سکوت سرش را پایین آورد . از عکس العملش خوشحال شدم .


خانم فرزاد گفت: مرجان خانم باور کنین این خونه بدون حضور شما سوت وکوره ، چندباری که اومدیم جاتون خالی بود .


متین گفت: گیتی خانم، لطفا نگاه مادر رو معنی کنین


ایشون می گن پس چرا نیومدین بالا حالی ازم بپرسین .من توی این خونه بودم .جای دوری نبودم می تونستین افتخار بدین بیایین اتاقم .خوشحال میشدم .

نگاه پر از رضایت و تحسین خانم متین و مهندس صحت کلامم را تایید کرد


حق با شماست خانم متین. کوتاهی از ما بوده . به بزرگی خودتون ببخشین .ولی منصورخان می گفتن شما به سکوت نیاز دارین

خانم می فرماین توقعی ندارن خانم فرزاد

المیرا گفت: چه جالب پس شما مترجم استخدام کردین مهندس، خیلی هم واردن ماشاءا...


نخیر ایشون به افتخار دادن که مدتی در خدمتشون باشیم . گیتی خانم با احساس لطیفشون نگاههای مادر رو درک می کنن و خیلی خوب تونستن با مادر رابطه برقرار کنن .همون کاری که من نتونستم بکنم

چرا مهندس متین یک کلمه نمی گفت او پرستار است ، استخدامش کرده ایم؟ این همه احترام برای چه بود؟


ای کاش به من می گفتین مهندس. حتما یادتون رفته بود که منم روانشناسی خوندم

حواسم بود، ولی نخواستم گرفتاری تون رو بیشتر کنم

حتما خانم رادمنش مشغله کاریشون کمه و بیکارن

دلم میخواست بلند شوم و خفه اش کنم .ادامه داد: فارغالتحصیل چه سالی هستید گیتی خانم؟


سال 53

پس یه سال از من زودتر فارغ التحصیل شدین .کدوم دانشگاه تحصیل کردین؟

شیراز

آه پس تهرونی نیستین

لجم گرفت . دختره پر روی بی ترتبیت!


نخیر، خوشبختانه

چرا خوشبختانه ؟ همه آرزو دارن تهرونی باشن.

دلم میخواست بگویم تهرانی هایی که به تو رفته باشند به درد سطل آشغال می خورند ، ولی پاسخ داد: خب شما تهرانیها رو دوست دارین چون تهرانی هستین .منم شیرازیها رو دوست دارم چون شیرازی‌ام


المیرا و الناز نگاهی به هم کردند ، یعنی که چه حاضر جواب!


مهندس صحبت را عوض کرد تا مرا از فشار بار سوالات المیرا نجات بدهد و موفق هم شد . هنگام صرف ناهار متین و الناز رو به روی هم نشستند .مشخص بود بود که الناز خیلی تلاش می کند توجه او را بخودش جلب کند .اشتهایم کور شده بود. اگر بی ادبی نبود از سر میز بلند می شدم .انگار خدا هم برایم خواست که ثریا آمد وگفت: می بخشید گیتی خانم، خواهرتون تماس گرفتن.گویا حالشون خوب نبود .نمی تونستن خوب صحبت کنن .خواستن خودتون رو برسونین منزل


از جا پریدم. نگفت مشکلش چیه؟


نخیر

مهندس گفت: نگران نباشین ، فقط سریعتر برین ببینین چه خبره.کمکمی از دست من برمیاد بگین


ممنون، ببخشید از همگی معذرت میخوام. با اجازه

سریع به اتاقم رفتم .کیفم را برداشتم و از پله ها پایین آمدم و خداحافظی کردم.مهندس بلند شد و سوییچ را از داخل جیبش در آورد وگفت: بفرمایید گیتی خانم با ماشین برین. سوییچ بنز سفیده. ما رو بی خبر نذارین


خیلی ممنون .خودم می رم

این چه فرمایشیه؟ متعلق به خودتونه

متشکرم مهندس.خدانگهدار

مهندس تا کنار ماشین مرا همراهی کرد وگفت: من مواظب مادر هستم .خیالتون راحت


ممنون

احتیاط کنین و ما رو بی خبر نذارین

بله چشم. خداحافظ . باز هم معذرت میخوام

***********************


· چی شده گیسو؟ این چه رنگ و روییه؟


· دارم می میرم. و بطرف دستشویی دوید و بالا آورد


· بلند شو بریم بیمارستان .حتما مسموم شدی. چی خوردی؟


· رفتم بیرون خرید .یه ساندویج خوردم .همین .وای دلم چقدر درد میکنه!


به نزدیکترین مرکز درمانی رفتیم. به گیسو سرم تزریق کردند، کمی بهتر شد .حالش که خوب شد پرسید: یک هفته ای ماشین خریدی یا آقای عمارت به نامت کرده؟


باز حالت خوب شد؟ یه ساندویچ دیگه بهت می خورونم ها

نه جان من، آخه این بنز کوپه به کجای من و تو میاد؟

مهندس داد که سریعتر برسم .نگران تو بود

نگران من؟

آره

مثل اینکه خوشبختی دوباره داره میاد سراغمون ، ولی اون که هنوز منو ندیده

خب منو که دیده . بهش گفتم گیسو مثل منه .اما خالدارش

انگار او را آتش زده باشند ، گفت: تو غلط کردی، تو بیجا کردی،گیتی!خالدار خودتی! ببین چه آبرو و حیثیت ما رو برده .الان فکر میکنه پر خالم


نه بابا، گفتم یه خال روی بازوت داری .گفت جاش خوب نیست

او هم مثل تو غلط کرد .بخند،بخند که یه روزم من بتو می خندم .حالا ببینم . خیلی دوستت داره؟

نه بابا دیروز خودم به اصرار ماشین رو ازش گرفتم تا مادرو بیرن ببرم

چقدر وقیح!خجالت نکشیدی؟

من برای سلامتی خانم متین هرکاری میکنم. دلم میخواد به اجتماع برگرده.احساس استقلال کنه .کم کم کاری میکنم که خودش بشینه پشت فرمون.خیلی حالش بهتره

توروخدا زودتر که ماهم بریم سرکار،گیتی

بمنزل رسیدیم .


مهندس گفته اگه تا سرماه مادرش حرف نزنه اخراجم میکنه

چه توقعاتی!بگو مگه من متخصص گفتاردرمانی ام .حالا باید برگردی؟

آره .باید ماشینش رو ببرم

پس دیگه شب نیا.نمی ترسم

با این حال و روزت تنهات بذارم؟

من دیگه حالم خوبه .خیالت راحت باشه .اصلا یه شب بمون ببین اونجا چه خبره ،مطمئنه یا نه

آره گیسو.بی بخار بی بخاره، به فریزر گفته زکی

از آن بترس که سر به تو دارد گیتی خانم ، به کی تلفن می زنی؟

همون که سر به تو دارد گیسو خانم، که الهی قربون او سرش برم

وای ،دوباره یکی از افراد خونواده ما عاشق شد !خدا به دادمون برسه!الحمدالـله اینجا از بارفیکس خبری نیست

حرف مفت نزن...........الو، سلام ثریا خانم.

سلام گیتی خانم.گیسو خانم چطوره؟

الحمدالـله بهتره. مسموم شده بود. بردمش درمانگاه حالا خوبه

خب الهی شکر.آقا مرتب می گفتن چرا تماس نگرفتین. نگران بودن

گرفتار بودم ببخشید .بگید تا یه ساعت دیگه ماشین رو میارم

فکر کردین نگران ماشینم خانم؟

سلام آقای مهندس

سلام، حالتون چطوره؟

ممنونم

چه مشکلی برای گیسو خانم پیش اومده بود؟

مسموم شده بود. بردمش بیمارستان بهتر شد .تشکر می کنن

سلام برسونین ، من که کاری نکردم

اختیار دارین .ببخشید امروز نتونستم وظیفه‌مو انجام بدم

خواهش میکنم، جاتون خالیه

آه ، پس هنوز این الناز و المیرا اونجا هستن .دوستان بجای ما


برنامه تون چیه؟

من تا یه ساعت دیگه میام

اگه برای آوردن ماشینه که خودتون رو ناراحت نکنین .صبح بیایین

دلم شور میزنه می دونم تا صبح خوابم نمی بره

پس اگه میاین باید شب بمونین

نه متشکرم، برمیگردم

پس نیاین خانم

حالا میام بعد تصمیم میگیرم

پس منتظریم

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد