ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
در حالیکه سیگاری روشن میکرد لبخندی زد وگفت: پس فرشته نجات استخدام کردم؟!
شاید خدا منو وسیله کرده تا خودش رو بشما یادآوری کنه
من که حالم خوبه خانم، شما به مادر برسین
اتفاقا بنظر من مادر حالشون خوبه
یعنی بنده حالم خرابه؟
شما اون چیزی نیستین که نشون می دین . دارین تظاهر می کنین، یا شاید هم یه نوع لجبازی با خود یا فرار از واقعیتهاست
باز روانشناسی؟همون زیر دیپلم استخدام میرکدم بهتر بود
لبخند زدیم
حالا چی شد که اینطور فکر می کنین؟
بیشتر از هرچیز ، از رنگ آمیزی اتاقتون فهمیدم . همینطور از قاب عکس خودتون، مادرتون و پدرتون که سه نفری کنار هم ایستادین .از چهره تون می شه فهمید آدم خوش قلب و مهربونی هستین.
پس به اتاق منم رفتین؟
داخل نرفتم ، فقط دو قدم وارد شدم
خوبه
لبخند زد و دود سیگارش را بیرون داد.
شما سیگار نمی کشین ؟
می خواین منو مثل خودتون سیگاری کنین که دیگه راحت باشین ؟
شما که گفتین دوست دارین مرد باشین؟
ولی نه بجای شما
مگه من مشکلی دارم خانم؟
دوتا مشکل ، یکی اینکه محبتتون رو نشون نمی دین . دوم اینکه من از سیگار خوشم نمیاد ، همونطور که شما از زنها خوشتون نمیاد
ولی من از بعضی زنها خوشم میاد
ولی من از بعضی سیگارها خوشم نمیاد
با لبخندی عمیق سیگارش را خاموش کرد و گفت: خیلی دوست داشتم سیگار رو ترک میکردم، ولی شدیدا بهش وابستهم.
از نظر من مسئله ای نیست ، ولی برای سلامتی شما مسئله سازه
سلامتی من برای شما مهمه؟
خب البته!چرا مهم نباشه؟
لحظه ای در عمق چشمهایم خیره شد و پرسید: چرا؟ ه دلیل کنایههام یا توهینهام؟ یا شاید هم بی محبتیام ؟
هم یه حس انسان دوستانه و هم اینکه وجودتون و سلامتی تون برای کسیکه من پرستارشم حیاتیه.
یعنی شما فکر میکنین مادرم منو دوست داره؟
این چه سوالیه؟
آهی از ته دل کشید و گفت: من ومادر مدتهاست از هم فاصله گرفتیم . خودم هم نمی دونم چرا، احساس میکنم مادر باهام قهره
· ولی من می دونم
· میشه بگید
· بله، علت فاصله شما ومادر مادیات، تجملات، مشغله و گرفتاری نیست همسر هم ندارین که بگیم علتش همسر، ازدواج و عیالواریه ، حتی اختلاف سلیقه هم نیست
· پس چیه که من دوساله نفهمیدم ، اونوقت شما یه روزه پی بردین
· من حدس می زنم از وقتی خدا رو فراموش کردین ، مادر رو هم فراموش کردین
· این دو موضوع جداست
· نه مهندس ، یادخدا دل رحمی میاره . عاطفه و محبت و گذشت میاره، صفا و آرامش میاره صبر در برابر مشکلات میاره
· برای من که نیاورد
· چون نخواستین .آیا اون موقع که خواهرتون غرق شد از خدا خواستین که بهتون صبر بده؟ یا اون موقع که پدر رو از دست دادین از خدا خواستین هم بهتون صبر بده ، هم مادرتون رو براتون حفظ کنه؟فقط ناشکری کردین و کفر گفتین مطمئنم همینطوره
نگاهش را به زمین دوخت و دستهایش را بهم قلاب کرد
· شما عوض اینکه جای خواهرتون رو برای مادر پر کنین یا نقش سرپرست رو برای مادر ایفا کنین و کانون خونواده رو حفظ کنین و نذارین دستخوش گردباد زمانه بشه، از او دوری کردین و در خود فرو رفتین . اونو تنها گذاشتین و محبت و حتی یه بوسه و احوالپرسی رو از ایشون دریغ کردین . شما دو نفر رو از دست دادین ، ولی مادرتون ، سه نفر رو . اونوقت می گید چرا خداوند مادرم رو مریض کرده؟
یک دستش را در موهایش فرو برد وگفت : شاید هم از اول بی ایمان بودم
· نه نبودین
· از کجا می دونین؟
· از قاب وان یکادی که به دیوار اتاقتون درست مقابل تخت نصب کردین تا همیشه چشمتون بهش باشه یعنی خدا را تکیه گاه و حافظ خودتون می دونین
بازنگاه عمیق تحسین آمیز ، من اونو نزدم، مادرم زده
خب مادر که دوساله به اتاق شما نیومدن می تونستین برش دارین چرا برنداشتین؟
نخواستم جای قاب روی دیوار بمونه
اولا این خونه پارسال رنگ شده، پس میتونستین بعد از رنگ، دیگه اون قاب رو نزنین . دوما گمان نکنم در بند تجملات باشین و در و دیوار براتون مهم باشه
اینها رو دیگه از کجا می دونین ؟
ثریا خانم گفتن .امروز گفتن آقا از بس تمیزی رو دوست دارن هرسال خونه رو رنگ می کنن و من فهمیدم پارسال این خونه رنگ شده . دیروز هم گفتن آقا دربند تجملات نیستن و سادگی رو بیشتر دوست دارن . مجبورن ظواهر مادی زندگی رو رعایت کنن
چه جالب ثریا حسابی غیبت منو کرده ؟
اگر بیان خوبیها رو غیبت می دونین ، باید بگم بله .
یعنی اینجا از صبح تا شب تعریف خوبیهای بندهس؟
اونها واقعایت رو میگن
شما محبت دارین جایزه بزرگی پیش من دارین خانم ، چون ماشاءا..... استادین ، دقیق، تمیز، باهوش و با درایت
لطف دارین
ادامه بدین
چیه از موعظه ام خوشتون اومده
راستش آره. دوست دارم پای صحبتهاتون بشینم
خب پس خوب گوش کنین . شما هنوز خدا رو دوست دارین چون سالهاست تو قلبتون ریشه کرده ولی بخاطر مصیبتهایی که بهتون وارد شده، دارین ازش فرار می کنین و باهاش لجبازی می کنین . به اصلتون برگردین جناب متین تا آرامش بگیرین . یاد خدا آرامبخش دلهاست . فکر می کنین من چطور آرومم؟ فقط با یاد اون .می دونین؟ مصیبتهایی که به من وارد شده بمراتب درد آورتره، ولی خدا رو از یاد نبردم . این دختر حساسی که روبهروی شما نشسته، غم غصه زیادی تو دلشه ، اما حتی عوض اینکه برای پرداخت اجاره خونهش گریه کنه می خنده، چون هم امیدواره و میدونه خدا رو داره و هم ، دیگه اشکی برای ریختن نداره . چون..................
بغض دیگر به من مجال صحبت نداد .نزدیک بود بزنم زیر گریه و برای اینکه نپرسد پس این اشکها چیست ، بلند شدم و گفتم : ببخشید مهندس ، با اجازه و بطرف اتاق حرکت کردم در پاگرد نگاهی به مهندس انداختم . سرش را به مبل تکیه داده بود ، پا روی پا انداخته بود، دستش را زیر گونه اش گذاشته بود و به من خیره شده بود .
روی تختم افتادم ومدتی اشک ریختم . آخه تو کجا طاقت داشتی ببینی برادرت با دستهای خودش ، خودش رو حلق آویز کرده ، اونهم از میله بارفیکسی که همیشه برای تقویت عضلات ازش استفاده میکرد .تو کجا میتونستی ببینی پدرت با اونهمه دبدبه و کبکبه ، مسخره عام و خاص شده و پرت و پلا میگه .چطور میتونستی ببینی مادرت جلوی چشمات از غصه ذره ذره آب شه و بمیره .چطور از شهر و دیارت آواره شدی چطور غرورت رو زیر پا گذاشتی . ولی نه، با اینهمه بدبختی و غم باز هم خدا رو می پرستم و عاشقشم ، دوستش دارم و به امید لطفش زندگی می کنم . بدبختیها را ما خودمون به سر خودمون می آریم
بعد از اینکه گریه هایم تمام شد به اتاق مادرجون رفتم
حالتون چطوره مادر؟ میایین قدم بزنیم؟
خب،پس یه چیزی براتون بیارم بپوشین که سرما نخورین .حوصله غرغر مهندس رو ندارم
وقتی ژاکت تن او میکردم به چشمهایم خیره شد. انگار فهمید گریه کرده ام . دستش را بالا آورد و روی چشمم کشید ، باز چشمهایم پر از اشک شد. نتوانستم خود را کنترل کنم و اشکهایم سرازیر شدند . با مهربانی اشکهایم را پاک کرد . سرم را روی دامنش گذاشتم وگریستم .دست نوازشش را روی سرم کشید .می دانستم دلش میخواهد بداند چرا گریه میکنم .گفتم : دلم برای مادرم،پدرم و برادرم تنگ شده .احساس می کنم خیلی تنهام مادرجون .نگران آینده هستم .
دو ضربه به در خورد و در باز شد .مهندس در چهارچوب در نمایان شد و با تعجبی وصف ناپذیر گفت: چی شده خانم؟ چرا گریه می کنین؟
بلند شدم . گفتم: متاسفم ، نتونستم مهارشون کنم
نوازش مادر رو یا اشکها رو
هردو . مادر دنیای محبتند و من نیازمند اون محبت
اینطور پیش بره ، فکر کنم یا باید مادر رو ببریم تیمارستان ، یا مادر پرستار شما بشن
لبخند تلخی زدم .
برای اولین بار حسودیم شد خانم رادمنش. می خواین مادر رو ببرین بیرون هواخوری که ژاکت تنشون کردین؟
بله، هوش کردیم کمی قدم بزنیم
مراقب باشین سرما نخوره.مادر مدتهاست از خونه خارج نشده
یعنس داخا باغ هم نرفتن ؟!
فکر نمی کنم
شما هم ازشون نخواستین
فکر نمیکردم قبول کنه
ولی می بینین که قبول کردن .امتحانش ضرر نداشت مهندس.والـله، آدم سالم پیش شما مریض میشه. وای بحال بیمار
فکر میکنم شما مهره مار داشته باشین، اما من ندارم خوش بحالتون
این مهره مار در وجود هر آدمی هست فقط باید بروزش بده
با لبخند گفت: خب مامان جان، حالتون چطوره؟
مادر لبخند زد
از اینکه اومدین احوالشون رو بپرسین تشکر میکنه مهندس
وظیفهم بود . میخواین کمکتون کنم بریم پایین مامان؟
مادر بلند شد و بطرف مهندس رفت تا با هم پایین برویم سر پله ها گفتم: من می برمشون مهندس
لطف می کنین پس با اجازه
دوباره ایستاد و گفت : راستی بالاخره نفهمیدم چرا گریه کردین خانم رادمنش
با لبخند گفتم : گفتم که نیازمند محبت بودم مهندس نگاهی عجیب به من کرد و بعد با لبخند نگاهش را از من برگرفت و بطرف اتاقش رفت. لابد پیش خودش می گفت: اگه باز هم نیاز به محبت داشتی بیا پیش خودم و سرت رو بذار روی پای خودم
با مادر به باغ رفتیم و کمی قدم زدیم کمی هم آقا نبی از باغ برای ما گفت روی صندلی نشسته بودیم که صدای متسن به گوشم رسید :بهتره برین تو، سرما میخورین
بعد رو به آقا نبی کرد و گفت:آقا نبی لطف در رو باز کنین ، میخوام برم بیرون
بله آقا الساعه
خوش می گذره؟
بله مهندس. زیباتر از این باغ کجاست؟ کم کم بهار هم داره از راه می رسه قشنگتر هم میشه
بله انشاءا...... اگر سعادت داشته باشیم و اردیبهشت هم اینجا باشین می بینین چه گلهای قشنگی داریم
انشاءا.........
با اجازه
بفرمایین خوش بگذره
برین تو، سرما میخورین.
چشم
بطرف ماشین ها رفت .بیچاره!انگار بر سر دو راهی مانده بود که کدام ماشین را انتخاب کند.ماشین سفید را که یک بنز کوپه است .یا ماشین سیاه را که یک بنز دویست و سی است، یا ماشین قرمز را که سقف ندارد و نمی دانم اسمش چیست ، ولی خیلی خوشگل است .آخیش الان اگه علی زنده بود می گفت خیلی مامانه.بالاخره تصمیم گرفت ماشین سفید را سوار شود . گفتم: می بینی مادر؟ به چیزی تظاهر می کنه ولی چیز دیگه ای در دل داره انتخاب رنگ سفید نشونه صلح و دوستی و دل روشن و صافه ، مگه نه مادر؟
مادر چند بار سرش را بالا و پایین کرد و لبخند زد
امروز از من می پرسید شما دوستش دارین یا نه، منم گفتم معلومه، وجود شما براشون حیاتیه درست گفتم مادر؟
نگاه پر از مهرش را به من دوخت
خب بهتره بریم تو مادرجون تا سرما نخوردین. میترسم این صلح و دوستی آخرش به دعوا و دشمنی تبدیل بشه . مهندس قابل پیش بینی نیست . اونوقت منم باید برم لیسانسم رو عوض قاب گِل بگیرم
خانم متین لبخند زیباتری زد و با هم داخل منزل رفتیم
ساعت هشت و نیم مهندس بازگشت .ما در سالن نشسته بودیم و با ثریا صحبت می کردیم .صفورا و محبوبه هم که ساعت هفت رفته بودند .برای صرف شام مادر را سر میز بردم .مهندس هم نشست .من برخاستم که بروم . ( با اجازه)
کجا تشریف می برین خانم؟
شما راحت باشین من آشپزخونه غذا میخورم
خیلی جدی گفت: بفرمایین بنشینین خانم، چرا انقدر تعارف می کنین؟
تعارف نمی کنم میخوام شما راحت باشین
خیلی خب، پس ما هم میایم تو آشپزخونه
مثل اینکه باید بشینم تا بیشتر شرمنده نشم
شما مزاحم نیستین لطفا بنشینین. یک صندلی برای من بیرون کشید و من بین آنها نشستم . ثریا برای سرو غذا آمد ، وقتی دیس کریستال پر از کتلتهای خوشمزه و هوس انگیز را روی میز گذاشت گفتم: ثریا خانم پس سفارش من چی شد؟
کدوم سفارش خانم؟ شما که غذایی سفارش ندادین
بجای گلدان که خالی بود اشاره کردم و گفتم : خواستم یه چیزی توش بذارین، نه اینکه خودش رو هم بردارین
مهندس با تعجب به ما نگاه میکرد .ثریا گفت: آه معذرت میخوام گیتی خانم .الان میارم .بردم گل توش گذاشتم ، یادم رفت بیارم . الان میارم
مهندس اصلا نپرسید موضوع چیست . ثریا با گلدان سفید پر از گلهای رز صورتی و سفید به سالن آمد و گفت: ببخشید گیتی خانم ، فراموش کردم
متین نگاهی به گلدان روی میز انداخت لبخند قشنگی زد و نگاهی پر معنا به من کرد و گفت: خودتون گلید خانم
خواهش می کنم
بفرمایین ، غذاتون سرد شد
مشغول صرف غذا شدیم . متین آنقدر آرام غذا میخورد که کیف کردم . خانم متین هم که همانطور آرام غذا میخورد،مصرف داروها کندترش هم کرده بود
خانم رادمنش شما حتما امشب می خواین برین ؟
اگه اجازه بدین
خواهش می کنم، ولی صبح سر وقت بیاین که مجبور نشم دوباره پوزش بخوام و افتخار کسب کنم
هر دو لبخند عمیقی به هم زدیم.
مطمئن باشین نمی ذارم به غرورتون بر بخوره مهندس . و چنگال را کنار قاشقم گذاشتم و تشکر کردم
همین غذای شماست ، خانم؟
بله، من نمیتونم زیاد بخورم . سیر شدم
این غذای یه دختر بیست وچهار ساله نیست . ضعیف می شین
الان ضعیفم مهندس؟
اندام خوش ترکیبی دارین و این بخاطر اینه که رعایت می کنین ، اما از درون ضعیف می شین زیاد بخورین ولی با ورزش و پیاده روی مصرفش کنین
بخاطر فرمایش شما چشم و یک کتلت دیگر برداشتم . بعد به شوخی گفتم: پس فردا نگید ما پرستار چاق و بد هیکل نمی خوایم مهندس .
همه زدیم زیر خنده حتی مادر جون
با این کتلت چاق نمی شید فقط قوی می شید. در ضمن انقدر از دست من حرص وجوش می خورین که همه آب میشه . پرستارهای دیگه توپ می اومدن ، نی قلیون می رفتن
دوباره زدیم زیر خنده . مهندس بعد از اینکه غذایش تمام شد ، که آن هم فقط سه کتلت با کف دستی نان بود ، از سرمیز بلند شد . من منتظر ماندم تا مادرجون هم غذایش را تمام کند تا با هم برویم .