وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

الهه ناز4

یدن وسایل اتاق وکشوها و تلویزیون سرگرم کردم و ساعت 5 به اتاق خانم متین رفتم . روی مبل نشسته بود و کتاب میخواند .

سلام مادر جون عصرتون بخیر
سرش را تکان داد و از جا حرکت کرد.

راحت باشین به کجا رسیدین؟ و کنارش نشستم . به به! تند تند می خونین ماشاءا... خوب خوابیدین؟ خب، حالا میایین بریم پایین؟ بلند شید بریم دیگه . مادر جون خودتون رو تو این اتاق حبس نکنین.
مادر بلند شد.با هم پایین آمدیم ووارد سالن نشیمن شدیم .ثریا برایمان دو فنجان چای آورد .تلویزیون نگاه میکردیم که مهندس از پله ها پایین آمد

سلام ! عصر بخیر
به احترامش از جا بلند شدم و سلام کردم

بفرمایین خانم راحت باشین .
از پشت بطرف مادرش خم شد. گونه اش را بوسید وگفت: مامان جان چطوری؟

مادرجون نگاهی با تعجب به پسرش کرد . متین گفت: تعجب کردی مامان؟ یعنی ما بلد نیستیم مادر خوبمون رو ببوسیم سر عقل اومدم دیگه .وقتی شما افتخار دادین تشریف آوردین پایین، من هم شما رو می بوسم خاک پاتون هم هستم . و روی مبل نشست و به من لبخند زد . چه خواب خوبی کردم

محبت کردن آرامش میاره مهندس
بله خانم، حق با شماست خواب بهشت هم دیدم
سلام‌‌ آقا عصر بخیر
سلام ثریا ممنونم
بفرمایین . جلوی مهندس خم شد تا او چای بردارد
کسی برام زنگ نزد؟
نیمساعت پیش الناز خانم تماس گرفتن گفتم استراحت می کنین
باشه باهاشون تماس میگیرم
الناز خانم دیگه کیه؟ من آدم حسودی نیستم ، ولی نمی دونم چرا یه دفعه یه طوری شدم پس حتما بوسه ها رو برای الناز نگهداشته و ذخیره میکنه ای خوش به سعادتت الناز خانم!

ثریا؟
بله!
به آقا نبی بگو یه نقاش بیاره در بیرون رو رنگ کنه
چه رنگ آقا؟
مشکی خوبه
چشم
ببخشین مهندس ، چرا مشکی ؟ بهتر نیست این خونه زیبا در و پنجره های زیبا داشته باشه؟
مشکی شیک تر نیست؟
چرا، مشکی رنگ شیکیه ، اما سفید آرامتر و زیباتره . در ضمن به ساختمون شما سفید بیشتر میاد
در حالیکه فنجان چای را از روی میز کنارش بر می داشت گفت: شما چه رنگی دوست دارین خانم روانشناس؟

سفید و سبز . شما چطور؟
من سیاه رو دوست دارم
فکر نمی کنم مهندس
فکر می کنین چه رنگی مورد علاقه منه ؟
آبی از روشن تا سیرش که سرمه ای باشه
فنجان را کنار لبش نگهداشت . تعجب کرده بود . ادامه دادم : البته مشکی رو هم دوست دارین ، ولی آبی رنگ دلخواه شماست

از کجا فهمیدین خانم رادمنش؟
از اتاقتون . شما روحیه آرومی دارین . از رنگبندی اتاقتون لذت بردم . واقعا زیباست .
خنده ای کرد و چایی اش را نوشید . ثریا با ظرف کریستال پر از میوه وارد

ثریا به آقا نبی بگو نرده های بیرون و پنجره ها رو رنگ سفید بزنه
می بخشین شما برنامه خودتون رو اجرا کنین من فقط پیشنهاد دادم
پیشنهاد بجایی بود ، ما هم اجرا می کنیم . بد نیست تنوعی بشه
مادر جون لبخند زد.

یک پرتقال پوست کندم و خوردم . مهندس پرسید: با خواهرتون صحبت کردین؟

بله
نظرشون چی بود؟
ایشون که از خداشونه ، اما باید صبر کنیم
من که گفتم کار شما به کار ایشون مربوط نمی شه
با اینحال بهتره صبر کنیم
اونوقت ممکنه ما یکی دیگه رو استخدام کنیم
ماهم خدا رو داریم ، می گیم حتما مصلحت نبوده یا قسمت نبوده
نگاهی طولانی به من کرد. لبخند زد بعد پرتقالش را برداشت پوست کند . سپس پوستها را خیلی سریع درون بشقابی دیگر با چاقو بحالت گل دور هم چید و آنرا روی میز گذاشت! از این کارش خنده ام گرفت برایم جالب و دیدنی بود

خانم رادمنش ؟ از دید روانکاوی، این کار من رو چی معنی می کنین؟ و به گلی که کاشته بود اشاره کرد : منظورم پوست پرتقاله
با لبخند به مادرجون نگاه کردم .لبخند به لب داشت و مرا نگاه میکرد گفتم: یک نوع شکرگزاری

شکرگزاری؟!
نمی دونم تا حالا براتون پیش اومده بشقابی حلوا یا کاسه ای شله‌زرد یا یه چیز خوردنی از کسی هدیه بگیرین ؟
کمی فکر کرد و گفت : شخصا نخیر

یعنی تا حالا نشده یه دوست براتون یه ظرف خوردنی بیاره و ازش تشکر کنین؟
خب چرا، تو شرکت دوستان گاهی تخمه ، شکلات تو ظرفی می ریزن و روی میز می ذارن . یه بار هم شرکت طبقه پایین ما به مناسبت سالگرد تاسیس ، یه ظرف پر از شیرینیِ تر برامون آورد
خب شما چطور تشکر کردین؟
راستش، من هم چند شاخه گل از سبد گلی که دوستم برام آورده بود چیدم و تو ظرف شیرینی گذاشتم و برگردوندم . بعد هم از مستخدم شرکت خواستم سبد گلی تهیه کنه و از طرف من و پرسنل تقدیمشون کنه
و حالا شما هم به پاس تشکر از خدای مهربون که چنین پرتقال خوشمزه‌ای براتون آفریده همینطور ثریا خانم که زحمت کشیدن و میوه آوردن، این گل رو درست کردین و توظرف گذاشتین این روانکاوی بنده است .البته شاید خودتون ظاهرا چنین قصدی نداشتین ، ولی ذاتا در وجودتون بوده و خواستین یه جوری محبت رو جبران کنین .
صدای کف زدن خانم متین، من و مهندس را به تعجب واداشت، مهندس نگاهی با ناباوری به من انداخت ، بعد نگاهش تبدیل به تحشین شد وگفت : شما دختر عاقل و باهوشی هستین جدا لذت بردم

نظر لطف شماست
مامان می بینین این بار چه پرستاری براتون پیدا کردم .
لبخند زد و من هم تشکر کردم . تصمیم گرفتم به اتاقم بروم که مهندس مخالفت کرد: می خواین تنها برین بالا چکار؟

میخوام شما و مادر راحت باشین
ما راحتیم، بفرمایین خواهش می کنم ! ترسیدم ، نکنه حرف بدی زدم
اختیار دارین
بعد از کمی صحبت مادر جون قصد رفتن کرد. بلند شدم تا او را همراهی کنم . روی پله ها بودیم که مهندس گفت: خانم رادمنش گویا می خواستین صحبت کنین من منتظرتونم

در اون موضوع به تفاهم رسیدیم آقای مهندس، دیگه لارم نمی دونم . ولی در مورد موضوع دیگه ای میخوام باهاتون صحبت کنم
پس منتظرم
خانم متین را به اتاقش بردم و به سالن برگشتم

خب امرتون ؟
می خواستم خواهش کنم دستور بفرمایین ملحفه های متنوع تهیه کنند
ملحفه های متنوع؟! زنگ تلفن بلند شد و ثریا آمد گوشی را برداشت
ثریا گفت: ببخشید کلامتون رو قطع کردم گیتی خانم

خواهش می کنم
الناز خانم پای تلفن هستن آقا
در دل گفتم که این الناز امروز ول کن نیست . الناز خانم! الناز خانم!

مهندس گفت : ببخشید خانم.

راحت باشین . و رفت گوشی را از ثریا گرفت .
سلام الناز خانم ........ ممنونم شما خوبید؟ .............خونواده چطورن؟..............بله شرمنده م بهم گفتن اتفاقی افتاده ؟............... شما لطف دارین ، همیشه احوال ما رو می پرسین کوتاهی از بنده‌س .............. من گرفتارم ، خرده نگیرین .......... جانم .............. امشب بریم دربند؟.......... چه ساعتی؟
بلند شدم از سالن بیرون برم تا راحتتر صحبت کند که رو به من کرد و گفت: خانم رادمنش تشریف داشته باشین، من راحتم . و اشاره کرد که بنشینم دوباره نشستم

مهمون که چه عرض کنم، صاحبخونه اند . خب نگفتین چه ساعتی......... ساعت 12 شب؟ نمیشه به پنج شنبه موکولش کنین؟ این هفته شمال نمی رم ........ آه ، پس قرار قبلی گذاشتین؟............... باشه موردی نداره ، من ساعت 12 میام دنبالتون با هم بریم . المیرا خانم هم میان ؟......... باشه منتظرم باشین ............ اختیار دارین . مقصر منم که فراموش کردم تماس بگیرم ........... قربان شما ، خوشحال شدم . سلام برسونین ........... خدانگهدار.
و گوشی را گذاشت . حسادت به دلم چنگ انداخته بود . چرا؟ نمی دانم

خیلی معذرت میخوام خانم رادمنش
خواهش میکنم
روی مبل نزدیکتر به من نشست و گفت: خب، می گفتین !

گویا ملحفه ها روزی یکبار عوض میشه و همه سفیدن ، من خواستم روزی دوبار عوض بشه و هر بار رنگهای متنوع داشته باشه . اینه که در صورت موافقت ملحفه رنگی تهیه بفرمایین
ملحفه سفید اشکالی داره؟
آدم رو یاد بیمارستان و بیماری می ندازه .
لبخند ظریفی زد و با انگشت پیشانی اش را کمی خاراند و گفت: باشه، حرفی نیست . این رو هم در دانشگاه یاد گرفتین؟

نخیر احساسم بهم میگه
خب ، امر دیگه؟
اون باشه بعد ، میترسم باز کنایه بزنید. چون یه کم گرون‌تر و اساسی‌تره
شما خیلی حساسید . بگید خواهش میکنم
حالا نه یه وقت دیگه
باشه اصرار نمی کنم
راستی خواستم بخاطر اینکه سر میز با مادرتون غذا خوردم و اینجا نشستم عذرخواهی کنم قصد جسارت ندارم ، خواستم مادر از تنهایی بیرون بیان و حال و هواشون عوض بشه
اختیاردارین این چه فرمایشیه .اتفاقا خیلی خوشحال شدم . امروز روز متفاوتی برای من و مادر بود
امیدوارم
چطور همچین فکر کردین؟
گفتم شاید درست نباشه یه پرستار کنار شما بشینه ، غذا بخوره
مگه ما شاهزاده ایم ، خانم ؟
در هر صورت ، فکر نکنین قصد سوء استفاده دارم
نه خانم، چنین فکری نمی کنم . شما باید همیشه کنار مادرم باشین . پس باید راحت باشین اینجا منزل خود شماست
متشکرم
میتونم بپرسم مادر شما چرا فوت کردن؟
سکته مغزی کردن.
متاسفم، وپدرتون؟
ایشون هم از غصه دق کرد. تو دلم گفتم دور از جون
فاصله مرگ مادر و پدرتون چقدر بود؟
شش ماه
همدردی منوبپذیرین . درکتون می کنم .خیلی سخته . من که فقط یکی رو از دست دادم هنوز نتونستم بپذیرم وای بحال شما
شما هم دو نفر از دست دادین :خواهرتون و پدرتون
سرش را پایین انداخت و نفسی بیرون داد وگفت: منظورم والدین بود . در هر صورت همدردیم

او چه می دانست که من برادرم را هم از دست داده ام .آره واقعا همدردیم . قدر مادرتون رو بدونین مهندس متین .بی مادری سختتر از بی پدریه

فکر کردین نمی دونم؟
شاید قلبا بدونین ، ولی عملتون اینو نمیگه
نه خانم من عاشق مادرم هستم
پس اینو نشون بدین
دادم دیگه
امیدوارم دائمی باشه . حتی وقتی من از اینجا رفتم .
من این چیزها رو موثر نمی دونم ، ولی برای اینکه در کار شما خللی وارد نشه به حرفهاتون گوش میکنم .تصمیم گرفتم این بار من مطیع پرستار مادرم باشم .نمیخوام روزی که از اینجا می رین، که مطمئنم اون روز دور نیست بگید کمکتون نکردم
از حالا دارین بیرونم می کنین؟
اختیار دارین . دیدین که صبح بخاطر اینکه بمونین ازتون پوزش خواستم این کار اصولا از من بعیده
ممنونم
هنوز نمی خواین کاردومتون رو بگین
نه اون باشه یعد. راستی من اجازه دارم از وسایل اینجا استفاده کنم؟ از کتابخونه،ضبط صوت....
البته گفتم که اینجا منزل شماست
ممنونم واسه خودم نمیخوام واسه مادر میخوام
مادر اهی موسیقی بود، اما دیگه نیست.خودتون رو عذاب ندین
من افراد این رو به اصلشون بر می گردونم

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد