ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
کجایی گیتی ؟ دلم هزار راه رفت، ساعت هشت شبه
معذرت میخوام گیسو، این آقای عمارت انقدر پرچونه س که حد نداره
چه فامیلی بامزه ای داره، عمارت!
عمارت فامیلش نیست، خونه ش رو میگم که مثل قصر می مونه ، گیسو
پس مصاحبه داشتی بالاخره قبول شدی یا رد؟
قبول شدم و البته تا وقتی تو رو استخدام کنه، روزها بعد شبانه روز
منو استخدام کنه؟
میخواد تورو هم ببینه، گفت تو شرکتش کار برای تو هست
تو رو خدا راست میگی؟
زیاد ذوق نکن مریض می شی می افتی رو دستم ، از کار بیکار می شم
نکنه من هم باید جارو کشی شرکتش رو بکنم؟
نخیر،مترجمی می کنی، من بدبخت همیشه جاده صاف کن تو هستم گیسو خانم می دونی که!
چه خوب! انگار خدا برامون خواسته با یک تیر دو نشون زدیم
حالا باید با خودش صحبت کنی گیسو
کی؟
وقتی من لیاقت کاریم رو نشون دادم
پس قضیه منتفیه
اتفاقا منم فکر میکنم منتفی باشه، چون نمی تونم تو رو شبها تنها بذارم
خودت می دونی که من ترسو نیستم، پس با خیال راحت به کارت برس
من نگرانم اونجا همه ش دلم شور میزنه
تلفن کنار دستمونه از حال هم خبر می گیریم هفته ای یه بارو که میای
آره جمعه ها
ماهی چقدر میگیری
....... تومن
به به! چه خبره؟!
در عوض باید با دوتا دیوونه سروکله بزنم خدا به فریادم برسه
یارو خله؟
مادره نه، ولی پسره آره
من فکر کردم پیرمرده کاش من رفته بودم پرستاری چند سالشه؟
سی وچهار سال
زن داره؟
نه متاسفانه
دیوونه متاسفانه نداره ، بگو خوشبختانه قاپش رو بدزد
برو بابا حوصله داری یارو اصلا با زنها بده ، اخلاقش هم مثل هیتلر می مونه
بعضی آدمهای پولدار و متشخص آدمها متکبر و رکی هستن این رو بحساب دیوونگی اونها نذار، گیتی جان، پدر خودمون رو یادت بیار که چقدر غُد و یه دنده س.
می دونی گیسو ، به مهندس نگفتم بابام زنده س
چرا؟
ترسیدم مسخره ام کنه
مگه مسخره میکنه ؟
نه آدم عجیبیه . تیز، حاضرجواب، دقیق ، خشک ، بی روح ، جدی ، با سیاست ، ولی دلچسب و دوست داشتنی
بسم الـله الرحمن الرحیم !
باور کن با تمام این خصوصیات آدم دوستش داره ، خیلی جذابه
پس هیتلر مبارکت باشه
بجای این حرفها بلند شود شام رو بیار که مُردم از گرسنگی
الساعه بانو گیتی! و بمنظور احترام دو طرف رانش را گرفت و کمی زانوهایش را خم کرد .
********************
· خدا بگم چکارت کنه گیسو ، آخه صبح سحر کجا رفتی ، دیرم شد !
· ببخشید رفتم نون بگیرم ، شلوغ بود
· الان خرخره ام رو می جوه
· کی؟
· آقا
· خب تو می رفتی
· ترسیدم کلید نبرده باشی ، پشت در بمونی
· خب بیا زود صبحونه ات رو بخور ، برو
· نه دیرم شده ، الان هم باید جواب پس بدم من رفتم خداحافظ
· بسلامت بهم تلفن بزن لیاقتت رو نشان بده که من هم از این چهار دیواری در بیام ، تو رو بخدا!
· باشه مواظب خودت باش.
*********************
· سلام گیتی خانم ، شما کجایین؟ آقا عصبانی شدن نیمساعته منتظر شما هستن
· خواهرم کلید نبرده بود منتظر موندم بیاد
با عجله مسافت در تا ساختمان اصلی را پیمودم به نفس نفس افتاده بودم . وارد سالن شدم روی دسته مبل نشسته بود.کت و شلوار سرمه ای پوشیده بود همراه پیراهن آبی آسمانی و کراوات سرمه ای با خالهای زرشکی .در خوشتیپی بی همتا بودلامذهب! به سیگارش با عصبانیت پک میزدحسابی کفرش بالا آمده بود
سلام مهندس متین !
با شتاب بطرفه برگشت . با عصبانیت پک دیگری به سیگارش زد آنرا در جاسیگاری خاموش کرد بلند شد و ایستاد و بر و بر مرا نگاه کرد و گفت: بخاطر همین چیزها از خانمها بدم میاد فقط وعده می دن خانم عزیز، من نیمساعته منتظر شما هستم کار دارم ، زندگی دارم ، قرار دارم
در حالیکه شکستن شیشه غرورم را بوضوح احساس کردم بر و بر نگاهش کردم و باز گفتم :سلام!
با بی حوصلگی سرش را بطرف پنجره برگرداند و گفت: سلام !
ببخشید منتظر خواهرم بودم . ترسیدم پشت در بمونه وگرنه از شش ونیم صبح بیدارم
خواهرتون نیمه شب بیرون می رن ، صبح سحر میان؟
خشمگین به او زل زدم مرتیکه خجالت نمی کشید ؟ فکر میکرد کیست؟ چقدر پررو و وقیح! او حق نداشت بما توهین کند . با عصبانیت گفتم: خواهر من بدکاره نیست آقا. رفته بود نون بخره . در ضمن فکر نمی کنم ما بتونیم به تفاهم برسیم . من اومدم اینجا کار کنم . نه اینکه توهین بشنوم . بمادر سلام بنده رو برسونین و از ایشون عذرخواهی کنین . خدانگهدار . و بطرف در خروجی راه افتادم
صبرکنید خانم
اهمیت ندادم
صبر کنید، خواهش میکنم!
باز اهمیت ندادم ، پله های تراس را پایین می رفتم که گفت: خانم راد منش، حداقل بخاطر مادر
نمی دانم بخاطر وجدانم، محبتم یا مهر مادرش که به دلم نشسته بود ایستادم .گفت: متاسفم من قصد توهین نداشتم پوزش منو بپذیرین
نگاهش نمیکردم، جلو آمد، مقابلم ایستاد و با دست بطرف ساختمان اشاره کرد و گفت: مادر منتظر شما هستن
باز بدون اینکه نگاهش کنم از پله ها بالا رفتم و وارد ساختمان شدم دنبال من آمد و گفت: شال و بارونی تون رو بدین من
تو دلم گغتم کم کم کاری میکنم کارهای ثریا رو هم بکنی . شالم را برداشتم و بارونی ام را در آوردم و با اخم گفتم : کجا باید بذارم ؟
نگاه قشنگی به من کرد و گفت: بدین به من
ثریا وارد ساختمان شد و با دیدن آن صحنه قدمهایش را کند کرد و با تعجب به ما چشم دوخت حتما پیش خودش می گفت: دختره بلانگرفته هنوزهیچی نشده آقا رابه نوکری واداشته .بعد گفت: آقا شما چرا؟ بدین من
در دل از خنده داشتم می مردم. آخه این شال و بارونی چیه که انقدر هم این دست و اون دست بشه گیسو خداذلیلت نکنه .ببین چه بساطی واسه مادرست کردی بااین نون خریدنت! الان شال و بارونیم چهل تیکه میشه
مهندش گفت: نه ثریا، میخوام خودم افتخارش رو داشته باشم
من و پریا به هم نگاه کردیم و لبخند زدیم مهندس آنها را به جالباسی زد و دنبالم آمد ثریا به آشپزخانه رفت از پله ها بالا آمدم دنبالم آمد و گفت: خانم اینبار نخندیدین
شما حال و حوصله برای آدم نمی ذارین
خب، عوضش یاد اجاره خونه هم نیفتادین
اون چیزی نیست که از یاد بره در ضمن بجای احساس غرور احساس خفت کردم
خدا نکنه! منکه عذرخواهی کردم
من هم بخشیدمتون که دارم می رم بالا شما زحمت نکشین من راه رو بلدم قرارتون دیر نشه
نه خانم، تا مادر رو به شما تحویل ندم نمی رم . در ضمن، کیفم رو باید از اتاقم بیارم حالابخاطر مادر منو بخشیدین یا بخاطر خودم ؟
شما هم از وجود مادرین، از هم جدا نیستین ، پس بخاطر هر دو .
جدا؟
چند ضربه به در زد . وارد شدیم و سلام کردم . نگاه پر از مهرش را به من دوخت .انگار منتظرم بود جلو رفتم و اورا بوسیدم و گفتم : ببخشید دیر کردم مادر جون
دستهایم را گرفت .
خب من دارم می رم کاری ندارین خانم؟
مادر داروهاشون رو خوردن مهندس؟
اطلاع ندارم
صبحونه چطور؟
اطلاع ندارم
اطلاع ندارین؟ بنظر خودتون جواب درستیه ؟ خوب بود شما هم وقتی کوچیک بودین، در جواب گریه ها و خواسته هاتون، مادر می گفتن اطلاع ندارم
لبخندی زد و گفت: خانم عزیز، بنده از شکم دیگران چطور مطلع باشم؟
با یه پرسش در ضمن ایشون دیگران نیستن مادر شما هستن پاره تنتون هستن
متین دستهایش را لای موهایش کرد و نفسی بیرون داد مادر نگاهی مملو از تحسین به من کرد انگار حرف دو سال را که در دلش انباشته شده بود من به زبان آورده بودم .
گویا بجای اینکه شما به من جواب بدین ، باید من بشما جواب پس بدم این وظیفه شماست!
اومدیم و من تو راه تصادف کردم و هرگز به این خونه نرسیدم . نباید صبحانه و داروهای مادرتون رو بدین؟ از شخصیت شما بعیده مهندس متین ، باورم نمیشه
خانم من دیرم شده ، ممکنه اجازه بفرمایین
راجع به این موضوع بعدا میخوام با شما صحبت کنم یعنی حتما لازم می دونم
پس تا بعد . و رفت و در را بست
خاک بر سرت کنن با این مادر داریت . حاضر بودم بمیرم و چنین پسری نداشته باشم .
سری به افسوس تکان دادم و گفتم : مادرجون شما ناراحت نباشین جوونه ، تجربه نداره
از نگاه مادر خواندم که گفت: مگه تو چند سالته تازه ده سال هم که از پسر من کوچکتری
خب حالا صبحانه خوردین ؟ داروهاتون رو چی؟
پس اوضاع رو به راهه ، بیخودی مهندس رو دعوا کردم . میاین بریم بیرون قدم بزنیم؟ شاید از هوای ابری خوشتون نمیاد . باشه، اصرار نمی کنم. میخواین براتون کتاب بخونم ؟
باز همان نگاه قشنگ!
رمان تاریخی_عشقی دوست دارین؟
با بستن چشمهایش رضایتش را اعلام کرد: خب من الان بر میگردم
از اتاق بیرون آمدم . در پله ها به ثریا برخوردم
همه چیز رو به راهه گیتی خانم؟
بله ممنون. کتابخانه طرف چپه دیگه ، درسته؟
بله، بیاین تا نشونتون بدم
با هم به کتابخانه رفتیم . خانمی جوان، تقریبا سی و چند ساله ، مشغول تمیز کردن آنجا بود .
سلام خسته نباشین
سلام خانم ، ممنونم
ایشون محبوبه خانم هستن ، نظافت منزل با ایشونه
کار رو به کاردون سپردن . این خونه واقعا می درخشه
ممنونم نظر لطف شماست دیگران هم کمک می کنن
آقای مهندس که ناراحت نمی شن من کتاب بردارم ؟
نه خانم ، آقا دست و دلبازن . فقط تمیز نگهدارین . خودتون میخواین بخونین؟
بله، ولی برای خانم متین . باید سرگرمشون کنم یه گوشه تنها نشستن و فکر کردن افسردگی میاره
فکر نمی کنم مفید باشه ، خانم
ولی ایشون که راضی بودن
جدا؟ خودشون گفتن؟
نه من پرسیدم ایشون با نگاه و اشاره چشم، جوابم رو دادن
ای خانم، خودتون رو خسته نکنین پرستارهای سابق فقط لباسهای تمیز به خانم می دادن . دارو ، غذا رو هم می دادن ، همین . بقیه وقتشون رو به خودشون اختصاص می دادن
من حقوق خوبی می گیرمف پس باید کاری کنم که حلال باشه . اینجوری اتفاقا سر منم گرم میشه . بیکاری بیشتر از هر چیز آدم رو خسته میکنه .
راستی به دستور آقا ، اتاق کنار اتاق خانم رو براتون آماده کردیم . اونجا اتاق پرستارهای خانمه
ممنونم
می خواین بریم اونجا رو ببینین؟
فعلا که قول دادم برای خانم کتاب بخونم ، باشه یه ساعت دیگه ثریا خانم
هر طور میل شماست
ثریا رفت . محبوبه هنوز داشت گردگیری میکرد . عجب کتابخانه بزرگی آدم را یاد کارتن زشت و زیبا می انداخت . حقا هم که اخلاق صاحبش هم مثل همان هیولاهه بود. کتاب دلاور زند را از داخل کتابخانه برداشتم و به طبقه بالا آمدم
مادر جون یه کتاب خوب پیدا کردم . نمی دونین چقدر قشنگه . اینو که نخوندین؟ خب، پس بخونم؟
سرش را به مبل تکیه داد و آمادگی خودش را اعلام کرد . سه ربع مداوم برایش کتاب خواندم دیگر زبانم خشک شده بود کتاب را بستم و گفتم : خب برای صبح کافیه .
بلند شدم رفتم دستم را شستم و به اتاق برگشتم تا با میوه هایی که ثریا آورده بود از مادر جون پذیرایی کنم . پس از آن از ثریا خواستم اتاقم را به من نشان دهد . با هم به آنجا رفتیم. اتاقم مجاور اتاق خانم متین بود و بطرف جلوی باغ پنجره داشت . اتاقی در حدود بیست متر، دلباز ، روشن زیبا ، با موکت و پرده های کرم، مبلمان کرم قهوه ای ، تلویزیون ، میز توالت ، تخت و تمام وسایل رفاهی
ثریا در کمد را باز کرد . این لباسها برای شماست . بعضی نوئه ، بعضی رو هم پرستارهای سابق استفاده کردن
چه لباسهای قشنگی!
خب اینجا مهمونی های آنچنانی داریم . باید لباسهای مرتب می پوشیدن هرچند خانم تو مهمونی ها شرکت نمی کنن . البته جشن و مهمونی بزرگ دو سالی میشه که نداشتیم . دیگه روحیه این برنامه ها رو ندارن اینطوری کار ما هم کمتره. و خندید
حالا من باید اینها رو بپوشم؟
اگه دوست داشتین . اجباری در کار نیست
خوشحال شدم . هیچ دوست ندارم لباس دست دوم بپوشم . بطرف میز توالت رفتم یکی دوتا اسپری ها و عطرها را بو کردم و گفتم : وای چه عطرهای خوشبویی اینجاست . چه وسایل آرایشی! نکنه پرستار خونه رو با خانم خونه عوضی گرفتن
با لبخند پاسخ داد: پرستار خونه کمتر از خانم خونه نیست . چون همه جا همراهشونه ، تو مهمونی ها، مجالش ، مسافرتها. اگه با من کاری ندارین من برم گیتی خانم
بفرمایین سپاسگزارم
وقتی ثریا رفت ، روی تخت دراز کشیدم و به فکر فرو رفتم . خدایا حاضر نیستم زندگی به این راحتی داشته باشم و روحم ناراحت و در عذاب باشه . اقلا اگه همه چیز رو ازمون گرفتی، سلامتی مون رو نگیر . عاطفه و محبتم رو نگیر . کمکم کن این زن رو از این وضع نجات بدم . یا حضرت زینب ، تو رو بهترین پرستار لقب دادن ، پس تو رو به بزرگیت قسم می دم دستم رو بگیری .
باران به شیشه ها میخورد . انگار بجای من آسمان گریه میکرد . بی اختیار منتظر مهندس بودم
***********************
به اتاق خانم متین سری زدم . دیدم کتاب را در دستش گرفته و مشغول مطالعه است . لبخند به لبم نشست گفتم: بخونید، راحت باشید. و از اتاق بیرون آمدم . تصمیم گرفتم گشتی در ساختمان بزنم . اول بسمت اتاق رو به رویم کشیده شدم که اتاق مهندس بود . ده متری با اتاق من و مادر فاصله داشت . یعنی راهرو حد فاصل اتاق ما و او بود . آرام در آن را باز کردم . موکت آبی آسمانی پرز دار، پرده های سرمه ای زیبا ، که زیرش تور سفیدی آویزان بود ، مبلمان سرمه ای ، تخت مشکی که رو تختی سرمه ای زیبایی روی آن کشیده شده بود و با پرده ها هماهنگی کامل داشت . چه اتاق آرام بخشیه! این مرد با این روحیه عصبی چه اتاقی داره! آدم انگشت به دهن می مونه . نه حدسم درسته . تو اونی نیستی که نشون می دی. وای، چه عکس خودش رو هم گذاشته کنار تختش. چه از خودش خوشش میاد . پس خودت هم می دونی چه تیکه ای هستی؟ این هم که باباته، خدا رحمتش کنه! چه دستش رو دور گردن زنش انداخته ، در را بستم و به راهرو بازگشتم . آن طرف، سالنی بزرگ توجهم را جلب کرد که همه چیزش گلبهی بود . چه کنسول و ویترین زیبایی. چه دستشویی و حمامی. خدایا حتی دستشویی این کاخ نشینهای اشراف زاده هم با همه فرق داره . هنگام پایین رفتن از پله به خانمی چهل و چند ساله برخوردم که ملحفه به دست بالا می آمد
سلام خانم
سلام گیتی خانم ، خسته نباشین
شما خسته نباشین. افتخار آشنایی با......
من صفورا هستم
خوشوقتم
منم همینطور تعریفتون رو زیاد شنیدم
ممنونم
وقتی شنیدم آویزون کردن شال و بارونی شما به جالباسی ، از افتخارات آقاست ، خوشحال شدم
این چه فرمایشیه . ایشون خواستن ناراحتی رو از دلم بیرون بیارن آخه صبح کمی دیر رسیدم ، ایشون عصبانی شدن
بله تو آشپزخونه صداتون رو شنیدم ، خوشم اومد. اعتماد به نفس تون عالیه و البته فوق العاده زیبا هستین
لطف دارین . این خونه چقدر خدمه داره !
کار هم زیاده . تازه یه ساختمون هم پشت اینجاس که متروکه س . زمانی به پدر ومادر جناب متین مرحوم تعلق داشته، خانم بیدارن؟
بله، فکر میکنم
میخوام ملحفه هاشون رو عوض کنم . با صفورا همراه شدم و بالا برگشتم
روزی چند بار اینکار رو می کنین؟
هر روز، آقا وسواس دارن ، بیچاره مون کردن بخدا
اگه لعنتم نکنین خواستم خواهش کنم از این به بعد روزی دو بار ملحفه ها رو عوض کنین ، صبح ، شب
فکر کنم در دل گفت: آقا فقط وسواس داره ولی این که دیگه دیوونه حسابیه . در ضمن اگه ممکنه رنگ ملحفه ها متفاوت باشه . دو رنگ شاد و ملیح . باید برای تغییر روحیه خانم تلاش کنیم صفورا خانم
در زدم و وارد اتاق خانم متین شدیم . سلام خانم!
اما ملحفه های رنگی باید تهیه بشه خانم ، ما فقط سفید داریم . باید به آقا بگید
من با ایشون صحبت می کنم مهندس چه ساعتی تشریف میاره؟
ساعت دو میان
خانم ناهار رو با ایشون می خورن ؟ صفورا در حالیکه ملحفه قبلی را از روی تخت برمی داشت گفت: نه ، خانم اینجا تو اتاقشون می خورن
تنها؟
بله
چراتنها؟
والـله چی بگم، گیتی خانم
به مادر نگاه کردم . غم در چشمهایش هویدا بود. مادر و پسر آنقدر با هم غریبه!
مسئول میز غذا کیه؟
ثریا خانم
رفتین پایین صداشون کنین
چشم
خانم متین میخوام ازتون اجازه بگیرم و برنامه ریزی اینجا رو عوض کنم شما بهم اجازه می دین؟
چشمهایش را بست و باز کرد
ممنونم این مهندس رو به من واگذار کنین می دونم باهاش چکار کنم ، انگار با زمین و زمان قهره
خانم متین آهی کشید و سری بطرفین تکان داد . بیچاره چه دل پردردی داشت ثریا آمد . با من کاری داشتین گیتی خانم ؟
بله، ببخشید مزاحم شدم . خواستم بپرسم اینجا غذا چه ساعتی سرو میشه؟
خانم ساعت یک ناهار می خورن . آقا ساعت دو ، دو و نیم
آقا کجا غذا میخورن؟
سر میز ، تو سالن غذاخوری
از این به بعد من و مادرجون هم همون جا غذا می خوریم . اتاق خواب که سالن غذا خوری نیست
بله، ولی آقا؟
آقا ناراحت می شن؟
نمی دونم
امتحان می کنیم تازه ایشون که دیرتر میان
شام چی؟
خب اگه ناراحت شدن ، ایشون تشریف ببرن تو اتاق خوابشون غذا بخورن ببینن چه مزه ای داره
خانم متین لبخندی زد که از چشم من پنهان نماند . ثریا با تعجب گفت: گیتی خانم ، می بخشین دخالت می کنم ، ولی آقا اخلاقهای بخصوصی دارن . الان دو ساله اینطور عادت کردن البته در کنار مادر غذا خوردن را دوست دارن اما اینطور عادت کردن . نکنه
خب این به ما چه ربطی داره؟
آخه می ترسم نارحتتون کنه
ناراحت نمی شم ثریا خانم . یه چشمه اش رو که صبح دیدی
بله و از تعجب چشمام شده بود چهار تا . آقا شال و کت کسی رو بگیره و به جالباسی بزنه؟!
تازه من میخواستم صبر کنیم با آقای مهندس غذا بخوریم، ولی خب شاید ایشون خوششون نیاد در کنار یه پرستار بشینه غذا بخوره . ولی از مادر جون مطمئنم و این جسارت رو می کنم . ساعت یک سر میز هستیم
بله
پرستارهای قبلی کجا غذا می خوردن؟
تو آشپزخونه، گاهی هم همین جا با خانم
آدمها تا می تونن دور هم باشن ، چرا دور از هم باشن؟ افراد این خونه از خدمه و ارباب ، عضو این خونه هستن . سکوت و تنهایی نه تنها مشکلی رو حل نمی کنه ، بلکه مشکلاتی رو هم بوجود میاره و این یه نمونه شه . و به مادرجون اشاره کردم و ادامه دادم: حیف این خانم زیبا و مهربون نیست تو کنج این اتاق عمرشو تلف کنه؟ مادرجون چیزیش نیست فقط تنهایی باعث سکوتش شده و افسرده شده ، همین . اون رو هم من درست میکنم ، ولی اول باید مهندس رو اصلاح کنیم ایشون از همه بیمارترن
همه زدیم زیر خنده . مادر هم لبخند زد. ثریا رفت . بلند شدم موهای مادرجون را بحالت خیاری پشت سرش جمع کردم . کمی عطر به او زدم ، کمی کرم و رژ برایش مالیدم و و با هم از پله ها پایین آمدیم . مادرجون بخاطر مصرف داروها کمی آهسته تر از حد معمول راه می رفت. کمی در سالن نشیمن نشستیم تا غذا آماده شد . سر میز دوازده نفره ای نشستیم که شمعدانهای قشنگ نقره ای رویش بود. گلدان چینی بزرگ در وسط میز از گل خالی بود . محبوبه خانم غذا را آورد . خانم متین یک کفگیر کشید . کفگیر را برداشتم و گفتم : مادر جون این غذای یه کودک یه ساله س نه شما، پس دستم رو رد نکنین و میل کنین. شما باید تقویت بشین .کمبود ویتامین روی اعصاب اثر می ذاره همینطور روی اندام، پوست ، زیبایی. شما خانم زیبایی هستین پس زیبایی تون رو حفظ کنین
نگاهی به من کرد که این معنی را می داد: زیبایی رو میخوام چکار؟ به چه دردم میخوره . بگو محبت و سلامتی کجاست؟ برای خانم متین یک ران مرغ سرخ شده گذاشتم . بعد برای خودم یک کفگیر برنج کشیدم و کمی مرغ برداشتم . خانم متین چپ چپ به من نگاه کرد . گفتم: اونطوری نگاهم نکنین مادرجون، میترسم اگه یه کفگیر بیشتر بخورم دیگه بیشتر بخورم دیگه این ظرافت رو نداشته باشم ، ولی بخاطر شما چشم ، اینم یه کم دیگه . خوبه؟
لبخند زد و مشغول صرف غذا شدیم . مادر وقتی غذا را در دهانش می گذاشت دستهایش لرزش خفیفی داشت که در اثر مصرف داروهای اعصاب بود . دلم گرفت . خدایا آخه این زن زیبا سنی نداره ، موهای مشکی اش فقط چند تار سپید داره، همین فردا موهاش رو براش رنگ می کنم
ثریا خانم؟
بله
میشه خواهش کنم از این به بعد این گلدون رو از گل طبیعی پر کنین؟
چشم،گیتی خانم
ببخشید من دارم دستور می دم . اینها همه بخاطر سلامتی مادر و آقای مهندسه
بله،خواهش می کنم . ما حاضریم روز و شب در اختیار شما باشیم ، ولی شما پرستار دائم خانم باشین و خانم سلامتی شون رو بدست بیارن
انشاءا.....
ولی آقای مهندس که حالشون خوبه؟
بنظر من مادرجون حالشون خوبه ، آقای مهندس پرستار میخوان
صدای خنده بلند شد . مادر جون سری تکان داد و لبخند زد .
وای خانم ،آقا اومدن. صدای بوقشون میاد برعکس امروز چه زود اومدن ساعت یک ونیمه
نگران نباشین تا برسن داخل ساعت شده دو، وما غذامون رو خوردیم و رفتیم
ثریا از ترسش در رفت .راستش خودم هم نگران بودم که این هیولای بی شاخ و دم زیبا چه عکس العملی نشان می دهد ، ولی باید مبارزه میکردم و سکوت حاکم بر عمارت را می شکستم . خانم متین از سر میز بلند شد و قصد رفتن کرد .من هم بلند شدم و همراهش از سالن بیرون آمدم که به مهندس برخوردیم. با حالت تعجب به مادرش چشم دوخته بود .
سلام مهندس متین
سلام خانم، سلام مامان
خانم متین سرش را خم کرد
سلام آقا خسته نباشین
این محبوبه بود که برای جمع کردن ظرفها با سینی وارد سالن غذاخوری می شد .
سلام محبوبه.مثل اینکه امروز اینجا خبرهاییه. جشن گرفتین؟
بله یه کوچیک دوستانه ! جای شما خیلی خالی بود .
سکوت کرد و لبخند ظریفی زد .خوشحال شدم با خانم متین از پله ها بالا رفتیم . خانم متین را به اتاقش بردم و داروهایش را دادم . از اتاق بیرون آمدم . به مهندس برخوردم که بسمت اتاقش می رفت .لبخندی به من زد وگفت: امروز چطور گذشت ؟
خیلی خوب
خوشحالم
مادر خوابیدن؟
کم کم می خوابند
مهندس بسمت اتاق خودش قدم برداشت تا کیفش را در اتاق بگذارد و لباسش را عوض کند گفتم : می بخشین جناب متین؟
بله خانم . جلوتر رفتم تا خانم متین صدایم را نشنود
حالی از مادرتون نمی پرسین؟
دیدمشون سرحال بودن نیازی به پرسش نداره
ولی مادرتون نیازمند محبت شماست .اون مادرتونه ، نه یه غریبه
می گید چکار کنم؟
برید اتاقشون و کمی باهاش صحبت کنین
وقتی جواب نمی ده چه فایده داره؟
ولی من از صبح از ایشون جواب گرفتم
یعنی با شما حرف زد؟
به روش خودشون
شما روانشناسید ، من که نیستم
خب من دارم شما رو راهنمایی می کنم
ببینین خانم ، شما پرستار مادر هستین ، نه معلم بنده
من شاگرد شما هستم ، ولی خواهش میکنم کمی به مادرتون توجه کنین . رسیدگی و محبتهای من بدون توجهات شما بی فایده س . شما دارین این همه هزینه می کنین ، خب به جاش محبت کنین . والـله ، خیلی راحتتر و کم هزینه تره
بسمت اتاق خودش قدم برداشت
· می رین احوالشون رو بپرسین؟
· بعد از ناهار ، فعلا خسته و گرسنه هستم
· ولی اون موقع ایشون خوابن
· خب بعدازظهر که بیدارن
· برنامه بعدازظهر از ظهر جداست . بعد از ظهر هم باید محبت کنین با مادر چای میل کنین و باهاشون صحبت کنین .
· دارین دستور می دین؟ اگه یادتون باشه ازتون خواستم به روش زندگی ما کاری نداشته باشین
· اولا ، ازتون خواهش کردم . دوما ، من در روش زندگی شما دخالت نمی کنم ، فقط ازتون محبت خواستم .
· خیلی خب . الان میام احوالی از ایشون می پرسم ، بشرطی که شما نگاه مادرم رو معنی کنین
· حتما ، با اجازه
· رفتین که !
· هر موقع خواستین برین اتاق مادر، چند ضربه به در اتاق من بزنین میام .
مهندس داخل رفت و در را بست . به اتاقم آمدم ، گلسری به موهایم زدم که فرمایش متین را اطاعت کرده باشم . یادم رفت حکمت گلسر زدن را بپرسم . مردم پاک زده به سرشون . به موهای همدیگه هم کار دارن . چند ضربه به در خورد . در را باز کردم .کسی را ندیدم . خم شدم بیرون را نگاه کردم ، کنار در اتاق مادرش ایستاده بود . بطرفش رفتم . در زد و وارد اتاق شدیم
مادر ، آقای مهندس خواستن حالی ازتون بپرسن . گفتم خوابیدین، ولی ایشون اصرار کردن .
متین نگاهی به من کرد و لبخند زد . مادر از توی رختخوابش بلند شد نشست
راحت باشین مامان. و کنار مادرش روی لبه تخت نشست .
ببخشید مهندس ، خیلی معذرت می خوام ، ولی ممکنه با شلوار بیرون روی تخت نشینین . ملحفه رو تازه عوض کردن
حق با شماست خانم ، اما این شلوار منزلمه
جدی؟ همرنگ قبلیه من متوجه نشدم . ببخشین
اشکالی نداره خانم . اتفاقا خوشم اومد . مثل اینکه از تمیزتر هم هستید
اختیار دارین
خب مامان ، چه خبرها؟
مادر به کتاب روی میز نظری انداخت
خبرها رو میزه ، مامان جان؟
شما هم که روانشناس و مترجمید مهندس!
کتاب خوندین مامان؟ با سرش جواب داد
خیلی عالیه . مدتها بود اینکار رو نمیکردین . مادر نگاهی به من کرد و لبخند زد
می گن من براشون خوندم ، ولی بعد خودشون ادامه دادن
خیلی ممنون . پس مامان حسابی امروز مشغول بودن . خوشحالم . سر میز هم که ناهار خوردین خوشحالتر شدم
بلند شد و گفت: خب الحمدالـله مثل اینکه روز خوبی داشتین . من فعلا برم ناهار بخورم . با اجازه
من هم بیرون آمدم و گفتم : ممنون . دیدین چه راحت بود . لبخند زد
البته یه کاری رو فراموش کردین
چکاری؟
اینکه ایشون رو ببوسین
دستهایش را در جیبش کرد و گفت: لابد بعد هم باید ایشون رو بغل کنم و توی هوا بچرخونم
نه فعلا اینکار لازم نیست ، چون میترسم از هیجان حالشون بد بشه .
با لبخند گفت: پس باید برم ایشون رو ببوسم؟
ممنون میشم . البته روزی چندبار! ولی حالا دیگه نه ، چون میفهمه که من ازتون خواستم . بعدازظهر وقت صرف چای، شب موقع صرف شام ، و آخر شب وقت خواب
اینطور پیش بره که دیگه بو سه ای برای بقیه نمی مونه ، خانم رادمنش
بقیه ؟ نکنه منظورتون ثریا خانم و محبوبه خانم و صفورا خانمه
زد زیر خنده . من هم خندیدم . سری تکان داد و گفت: نخیر منظورم کس دیگه ایه
شما آدم مهربونی هستین . نگران نباشین . در ضمن تقدیم بوسه بمادر موهبتی نیست که همه ازش برخوردار باشن، هربوسه به مادر یک قدم به سوی خوشبختیه و ده قدم بسوی بهشت . هرچقدر مادر رو ببوسین بپای بوسه های ایشون نمی رسه و باز هم کمه . مهندس ، ای کاش مادرم زنده بود و یه دنیا بوسه تقدیمش میکردم
نگاه عمیق به من کرد و لبخند زد: ممنون خانم دکتر، امر دیگه ای نیست ؟ به قار و قور افتاده . و به معده اش اشاره کرد .
عرضی نیست مهندس . باز هم ممنونم .
از پله ها که پایین می رفت گفت: ایستادین ببینم احساس غرور میکنم یا نه؟
نخیر ، چون می دونم حتما احساس غرور می کنین . البته نه بخاطر زیبایی پله ها ، بخاطر محبتی که به مادرتون کردین . مطمئنم خدا هم ازتون راضیه
خدا؟
بله خدا
کدوم خدا؟
استغفرالـله . منظورتون چیه؟ مگه چندتا خدا داریم ؟
خدایی که پدرم رو ازم گرفت ، یا اونکه مادرم رو بیمار کرد ، یا شاید هم اونکه به دریای وسیعش دستور داد خواهر بیست و پنج ساله ام رو ببلعه .
به چشمانی که غم و درد در آن موج می زد خیره شدم . درحالیکه از پله ها پایین می رفت گفتم : متاسفم مهندس ، نمی دونستم که این خونه از پای بست ویرونه .
نگاهی به من کرد و دوباره به راهش ادامه داد. به اتاقم آمدم و شروع به نوشتن اتفاقات آن روز کردم و بعد خوابیدم .