وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

الهه ناز2

بلند شدم ایستادم و مودبانه سلامش را پاسخ گفتم ، حق با ثریا خانم بود. عجب دلربا بود وچه قیافه جذابی شداشت.موهای حالت دار مشکی که بسمت راست داده بود .ابروهای شق ورق مشکی ، چشمهای نه چندان درشت، بینی متوسط ولبهای باریک . چه صورت گیرایی ! جلل الخالق! بیخود نیست هی میگن آقا، آقا ، واقعا آقاست .چه قد بلند و خوش هیکله لا مذهب ! گیسو جات خالی!

از نگاهی که به من کرد فهمیدم که او هم با خودش می گوید عجب دختر ساده وزیبایی ، چقدر اجزای صورتش با هم متناسب اند .اصلا هم آرایش نکرده بنده خدا

بفرمایید بنشینید!
متشکرم
رو به روی هم در فاصله سه چهار متری نشستیم پا روی پا انداخت و گفت: شدیدا تو فکر بودین خانم و این برای احوال مادرم اصلا خوب نیست

مگه انسان بدون فکر وغصه هم پیدا می شه؟ تفاوت انسان با موجودات دیگه در قدرت عقل و تفکرشونه .
از حاضر جوابی من جا خورد ابرویی بالا انداخت و گفت: خب، حق با شماست ، ولی من مجبورم آدمهای شاد رو برای نگهداری مادرم انتخاب کنم .

البته این حق رو دارین
چند سالتونه؟
بیست وچهار سال
تجربه دارین ؟
نخیر!
دیپلم دارین
لیسانس روانشناسی دارم
از نگاهش متوجه حیرتش شئم، پرسید: ثریا گفته بود، اما حقیقتا لیسانس دارین؟

میتونم مدرکم رو براتون بیارم
پس چرا این شغل را انتخاب کردین
این درست مثل این می مونه که من از شما بپرسم چرا مادرتون با این امکانات بیمار شدن . خب پیش میاد
باز ابرویی بالا انداخت و آن یکی پا را روی این پا اندخت و گفت : میخوام کمی از زندگی خصوصی شما بدونم خانم ، البته اگه مشکلی نیست .

نه خواهش میکنم من تازه از شیراز اومدم و دنبال کاری در شان خودم می گشتم ، ولی موفق نشدم البته موقعیت هایی پیش اومد. ولی من خوشم نیومد .برای اینکه فعلا بیکار نباشم اینکارو انتخاب کردم .
می بخشید می پرسم ، چرا از اونها خوشتون نیومد؟
خب توقعاتی داشتن که با روحیه و تربیت خونوادگی من هماهنگی نداشت. در واقع یه عروسک با لباسهای مینی ژوپ میخواستن ، که من هم مانکن نبودم .
باز تک ابرویی بالا انداخت و نگاهش پر از تحسین شد

خونواده تون هم اینجا زندگی می کنن؟
فقط خواهرمه که همسن خودمه
همسن خودته؟
ما دوقلوییم
چه جالب!
ثریا با سینی طلایی که چهارپایه ظریف داشت با دو فنجان قهوه و یک ظرف شکر جلو آمد . اول سینی را مقابل اربابش گرفت . اما او اشاره کرد که به من تعارف کند . در دلم گفتم ترشی نخوری شیرینی ! نه بابا متکبر هم نیستی! بنظرم دوست داشتنی آمد. فنجان را برداشتم و تشکر کردم .بعد او برداشت و ثریا رفت

پس خونواده تون شهرستانن
پدر ومادرم فوت کردن
متاسفم ، خدا رحمتشون کنه . از اینکع پدرم را جزء اموات کردم وجدانم ناراحت شد، ولی بهتر از این بود که بگویم پدرم دیوانه است . در آن صورت می گفت تو اگر طبیب بودی درد خود دوا نمودی و مضحکه میشدم
فکر می کنین از عهده نگهداری مادر بر بیایین؟ حتما ثریا براتون توضیحاتی داده
بله تا حدودی
یعنی تا حدودی مطمئن اید؟
نخیر، منظورم اینه که تا حدودی برام تعریف کرده ، دعا میکنم که در این کار توفیق پیدا کنم ممکنه بهم بگین که چه کارهایی رو باید انجام بدم؟
مادر فقط مونس و غمخوار میخواد .کارهای بهداشتی و نظافتی مادر رو دیگران انجام می دن. شما فقط باید داروهای مادر رو بموقع بهشون بدین ، به وضع روحی ایشون رسیدگی کنین وخلاصه مواظب باشین . مسئولیت سلامتی مادر با شماست .ایشون به گردش و تفریح نیاز ندارن چون اصلا حوصله ندارن مدام تو اتاقشونن و این از هر چیزی براشون بهتره
شاید علت بیماری شون همینه
نگاهی طولانی به من کرد وگفت: روانشناسی می کنین ؟

البته ، خب این رشته منه
از اینکه می بینم فرد تحصیلکرده ای ، مخصوصا یه روانشناس ، مسئولیت مادرم رو بر عهده می گیره خوشحالم ، ولی خواهش میکنم طبابت نفرمایین ، در ضمن روش زندگی ما مخصوص خود ماست
قصد دخالت ندارم. اگه وظیفه دارم به وضع روحی و سلامتی مادرتون برسم باید نظرم رو بگن
من در تمیزی وسواس خاصی دارم .ماد هم همینطور. این نکته رو مد نظر داشته باشین
بله، متوجه هستم ، چون در غیر اینصورت اولین کسیکه زجر میکشه خودم هستم
راستی اسم شما چیه؟
گیتی،گیتی رادمنش
من هم منصور متین هستم
از دیدارتون خوشوقت شدم
منم همینطور البته امیدوارم حضورتون اینجا موقت نباشه .هرچند فکر نمیکنم خانمی به این ظرافت و حساسی بتونه مادر رو تحمل کنه
اتفاقا برای مادر شما افراد احساس بهترن ، در ضمن من آدم صبوری هستم با شرایط خودم رو وفق می دم ، مگه اینکه شما ناراضی باشین
انشاءا... که اینطور نمیشه
من از کی میتونم کارم رو شروع کنم ؟
از هر موقع مایلید همین الان یا فردا صبح
من صبح خدمت می رسم الان آمادگی ندارم
هر طور مایلین.نمیخواین مادر رو ببینین؟
البته!مشتاقم
پس قهوه تون رو میل بفرمایین تا با هم بریم

بله ممنون
خجالت کشیدم شکر را از روی میز بردارم بنابراین قهوه را نوشیدم و از تلخی اش مردم و زنده شدم بر پدر و مادر ثریا صلوات فرستادم که به این مهم فکر نکرده بود. بعد از کمی سکوت گفت: اگر رشته صنایع غذایی یا حسابداری یا زبان انگلیسی خونده بودین تو شرکت هم کار براتون بود

این هم از شانس بد منه که روانشناسی خوندم
بالاخره لبخند ظریفی گوشه لبش نقش بست ادامه دادم:البته اگر به اون رشته ها آشنایی داشتم باز ترجیح می دادم اول به این کارس که شروع کردم بپردازن

بی اختیار بیاد گیسو افتادم وگفتم: البته خوا.... و حرفم را خوردم ، نه شاید نتوانم کارم را ادامه دهم اول باید تکلیف خودم معلوم شود

البته چی خانم راد منش؟
هیچی چیز مهمی نبود
حرفتون رو نیمه تموم نذارین که من از این کار متنفرم
راستش یاد خواهرم افتادم اون زبان انگلیسی خونده و دنبال کار میگرده ، ولی بهتر اول ببینم خودم چقدر میتونم با شما کنار بیام
به ایشون بگید بیان ببینمشون کار ایشون به کار شما مربوط نمی شه . اگه شما از عهده نگهداری مادرم بر نیاین دلیل نمیشه ایشون هم از عهده کارشون بر نیان
البته حق با جناب عالیه
سابقه کاری دارن؟
نخیر اون هم مثل من دو ساله درسش تموم شده،ولی دختر با عرضه ایه . به خودم مطمئن نیستم، ولی ایشون رو تضمین میکنم
با چهره ای گرفته و حسرت بار پرسید: خواهرتون رو خیلی دوست دارین؟

بله، همه خواهرشون رو دوست دارن ، مخصوصا ما که از یه سلولیم در واقع از یک وجودیم
دوقلوهای یکسان ، درسته؟
بله
جالبه باید دیدنی باشه
اون فقط یه خال بیشتر از من داره
با تعجب و لبخند پرسید: یعنی تو صورتشون خال دارن؟

نخیر رو بازوی چپش
متاسفانه جایی نیست که آدم رو راهنمایی کنه . اگه تو صورت بود بهتر بود.
برای شما شاید! برای خودش هرگز. یه جوش بزنه خودش رو می کشه وای بحال خال .
لبخند عمیقتری زد، طوری که دندانهای سفید ردیفش نمایان شد

آقای مهندس میتونیم به دیدن مادرتون بریم ؟
البته خانم ، بفرمایین
ثریا اینجا مدیریت مستخدمین رو بر عهده داره. برای آشنایی با اینجا می تونین از ایشون هم کمک بگیرین
بله ، ممنون
در دلم گفتم:آره دیگه منم زیر مجموعه مستخدمها هستم

در پله ها ادامه داد: البته فکر نکنین من ادب ندارم که اونو خانم خطاب نمیکنم ایشون جای مادر منه از یه سالگی با اون بزرگ شدم برای همین فقط صداش میزنم ثریا

من ابدا چنین فکری نکردم
طبقه دوم هم به همان بزرگی بود با اتاقهای متعدد. دو دست مبلمان راحتی در سالن چیده شده . کنسول زیبایی در ابتدای سالن قرار داشت که یک آینه بزرگ قاب طلایی شیک روی آن بود فرشهای زیبایی با زمینه کرم در سالن پهن بود اولین اتاق سمت راست ، که در چوبی سفید رنگی داشت ، اتاق مادرش بود در زدیم و وارد شدیم

سلام مامان!
خانمی تقریبا پنجاه وچهار- پنج ساله ، با رنگ و رویی پریده، نه چندان لاغر، نه چندان چاق، با صورتی متورم که نتیجه مصرف زیاده از حد داروهای اعصاب بود ، روی مبل زرشکی رنگی نشسته بودم دیدنش قلبم را فشرد یاد پدرم افتادم و تا عمق جانم سوخت آثار زیبایی هنوز در او دیده می شد، پسر، زیبایی را از مادر به ارث برده بود

سلام خانم متین از آشنایی با شما خوشحالم
چشمهایش را بست و باز کرد یعنی که سلام .

مامان جان، خانم رادمنش پرستار جدید شما هستن اینبارجوون ترین پرستار به سراغتون اومده
از نگاه سردش فهمیدم که امیدی به من ندارد

مادر صحبت نمیکنه .نه اینکه نمیتونه نمی دونم با کی و با چی لج کرده ولی دو ساله حرف نزده
جدا؟ اینکه خیلی بده
حالا به بدیهاش بیشتر پی می برین برای همینه که زیاد امیدوار نیستم
آهسته گفتم: خیلی معذرت میخوام ولی لطفا جلوی مادر اینطور مایوسانه صحبت نکنین آقای مهندس

انگار اولین بار بود دختری با او صحبت میکرد که آنطور عجیب به من نگاه کرد نمی دانم چرا ، ولی ناخودآگاه مهر آن زن بر دلم نشست جلو رفتم زانو زدم وصورتش را بوسیدم و گفتم: منو جای دخترتون بدونین خانم هر کاری از دستم بر بیاد براتون انجام می دم من مادر ندارم پس اگه با من ارتباط برقرار کنین دل یه دختر دل شکسته رو بدست آوردین بخدا اینو از ته دل میگم خانم متین

مدتی در چشمهایم خیره شد .انگار حقیقت را از چشمهایم خواند ، بعد با نگاهش به من لبخند زد دستش را روی دستم گذاشت و دستم را فشرد مهندس که محو رفتار ما بود گفت: مثل اینکه در اولین برخورد موفق بودین خانم رادمنش مادر این نگاه و نوزاش رو از من هم دریغ میکنه

خب حتما تا حالا با محبت واقعی با ایشون صحبت نکردین
خانم متین نگاهی به پسرش کرد انگار حرفم را تائید کرد بعد دو دستش را روی گونه هایم گذاشت. لحظه ای نگاهم کرد و اشک در چشمهایش دوید دستش را برداشتم و بر آن بوسه زدم از خودم پرسیدم چشطور پانزده پرستار ، این زن زیبا و موقر را با این همه محبت درک نکرده اند؟ بلند شدم و ایستادم . رو به مهندس کردم چشمهایش از نم اشک برق میزد و لبخند ملیحی به لب داشت برای اینکه من متوجه حالتش نشوم کنار پنجره رفت گفتم: اگه تا حالا بخودم مطمئن نبودم حالا با کمال اطمینان میگم که من از عهده پرستاری ایشون بر میام

مهندس آرام بطرفم برگشت وگفت: با اینکه من هم اینطور حس کردم ، ولی هنوز مطمئن نیستم خانم .اونها که تجربه داشتن نتونستن وای بحال شما ، با این سن کم و طبع حساس و مهربون

من و مادر همدیگر رو خوب می فهمیم شما نگران نباشین جناب متین
متین سیگاری از درون پاکت بیرون آورد روی لبش گذاشت و تا خواست فندک بزند گفتم: آقای مهندس منو پذیرفتین یا خیر ؟

بله خانم مگه شک دارین؟
پس لطفا اون سیگار رو روشن نکنین.
لحظه ای بر و بر نگاهم کرد، بعد به مادرش چشم دوخت ادامه دادم: من وظیفه دارم از هرچیزی که برای سلامتی ایشون مضره جلوگیری کنم دود سیگار برای سلامتی مضره مخصوصا برای اطرافیان پس محبت کنین و طبقع دوم این عمارت سیگار نکشین بقیه جاها مختارین البته من برای سلامتی شخص شما هم ارزش قائلم ولی مسئول سلامتی شما نیستم و در شیوه زندگیتون دخالت نمی کنم

هنوز بر و بر مرا نگاه میرد فندک را در جیبش گذاشت و سیگار را در پاکت و گفت: مطمئنم چند روز بیشتر نیست پس نمیخوام بهانه ای دستتون بدم

چه رک و حاضر جواب بود بطرف در رفت و پرسید: طبقه اول این عمارت که اجازه داریم سیگار بکشیم؟

هرچچند بازهم هوا رو آلوده میکنه ولی سخت نمی گیرم این بخود شما بستگی داره
همانطور که از در بیرون می رفت گفت: مادر فعلا خداحافظ پایین منتظرتونم خانم

مهندس متین؟
بله !
بجاش منم موهام رو می بندم و با کنایه لبخند زدم
لحظه ای ایستاد، سری تکان داد، لبخند زد و رفت

چه اتاق قشنگ بزرگی دارین خانم متین فکر میکنم چهل متر هست . به صورتش نگاه کردم . به در و دیوار نگاه میگرد
فقط رنگ پرده ومبلمان مناسب روحیه شما نیست زرشکی رنگ مناسبی نیست شما چه رنگ دیگه ای رو دوست دارین ؟
نگاهش را به پیراهن من دوخت

سبز؟
از نگاهش رضایت را خواندم .بله سبز، رنگ زیبا ومناسبی برای افرادی است که ناراحتی اعصاب دارند. من هم عاشق رنگ سبز هستم چون آرامبخش است

اگه رنگ پرده رو عوض کنیم، رنگ مبلمان رو هم باید عوض کنیم اشکالی نداره؟
سکوت!

خب بهتره اینطور بپرسم شما موافقین تغییراتی در این اتاق بدیم؟
تبسمی کرد، گفتم : اگه به مهندس بگم، ناراحت نمیشه؟ یعنی قبول میکنه؟

باز نگاهش با تبسم همراه بود، ولی انگار شک هم داشت.جلو رفتم . از پشت ، دستم را روس شانه هایش انداختم و کنار گوشش گفتم: امیدوارم منو بپذیرین مهر شما که به دل من نشسته شما رو نمی دونم

دستش را بالا آورد و روی دستهایم گذاشت. گرمایی در وجودم حس کردم. همان جا از خدا مدد خواستم تا در کارم موفق شوم

مقابل خانم متین قرار گرفتم و گفتم : من فعلا می رم خواهرم تنهاست ، ولی فردا صبح زود میام . فقط نگاهم کرد

خدا نگهدار مادرجون ! سرش را تکان داد
از اتاق بیرون آمدم و در را بستم دلم بحالش سوخت زنی به این مهربانی، زیبایی، ثروتمندی ، چه دردی به جانش افتاده ، چرا سکوت میکند؟ بالاخره می فهمم

نگاهی به دور و برم کردم همه چیز زیبا بود جز روحیه افسرده صاحبان آنها. از پله ای طرف چپ پایین آمدم . پایین آمدن از آن پله ها ، بی اختیار آدم را مغرور میکرد .

خودم را به ریشخند گرفتم وگفتم: یادت باشه گیتی خانم تو فقط یه پرستاری، فقط دعا کن به روزی نیفتی که بخوای این پله ها رو دستمال بکشی. در ضمن یادت نره که زمان پرداخت اجاره خونه نزدیکه . بی اختیار لبخندی به لبم نشست .هنوز به آخرین پله نرسیده بودم که آقای متین گفت: اینجا چه چیز خنده داره، خانم رادمنش؟

نیشم را بستم وگفتم: هیچ چیز مهندس

پس حتما چشمهای من مشکل پیدا کرده . و نوک بینی اش را خاراند
اگر باور می کنین میگم . دلم نمیخواد سوء تفاهم بشه
باور میکنم
به فکر اجاره خونه م بودم
خب، دراینصورت که باید گریه می کردین
حق با شماست . ولی پایین آمدن از این پله های زیبا و براق غرور خاصی به آدم می ده. بعد یاد شغلم و بدبختی هام افتادم . یه تو سری بخودم زدم و خندیدم
خنده اش گرفت ، ولی سعی میکرد نخندد. دستش را جلوی دهانش گرفت و چند سرفه مصلحتی کرد وگفت: بفرمایین بنشینین

ممنونم داره شب میشه رفع زحمت میکنم .
به این زودی خانم؟
خیلی وقته اینجام . راستی تا چه ساعتی در روز باید اینجا باشم
شبانه روز
شبانه روز؟
بچه تو خونه دارین یا همسرتون بی غذا می مونه ؟
برای اینکه حالش را بگیرم گفتم: همسرم بی غذا می مونه

با تعجب نگاهش را به من دوخت وگفت: مگه شما ازدواج کردین؟

سکوت کردم و فقط نگاهش کردم

چرا جواب نمی دین؟ بفرمایین بنشینین. و نشستم
دلیل خاصی نداره
خب؟پس؟
به گفته شما در هر صورت باید ازدواج کرده باشم دیگه
من شوخی کردم
در عوض من هم سکوت کردم
زبانش را در دهان چرخاند وگفت: واقعا ازدواج کردین ؟

نخیر، خوشبختانه
از مردها بدتون میاد؟
اتفاقا همیشه دوست داشتم مرد بودم
جدا!؟
بله
ولی من از زنها خوشم نمیاد.زنها فقط دو قدم جلوترشون رو می بینن. مدام میخوان به همه فخرفروشی کنن.البته ببخشین رک صحبت میکنم .
خواهش میکنم، خب هرکس نظری داره .من احتیاجی ندارم به اینکه مردی ازم خوشش بیاد یا نیاد و به همین علت هم ناراحت نمی شم
لحظه ای نگاهم کرد و گفت: آدم جالبی هستین با اینکه دوروبرم دخترهای زیادی هستن، ولی تا حالا به دختری مثل شما برنخوردم

خب بالاخره پرستار استخدام کردن باعث شده که با آدمهای مختلفی آشنا بشین اگه اجازه بفرمایین مرخص می شم
پس ناراحت شدین؟
نخیر، ابدا ، اتفاقا از کسانی که حرف دلشون رو واضح و مودبانه بیان می کنن خوشم میاد .اینطوری آدم می فهمه طرف مقابلش کیه و چه شخصیتی داره. آدم خیالش راحته که با یه نفر در اتباطه نه دو نفر بعضی ها دورو هستن
من جزو کدوم دسته ام؟
معلوم یه نفر هستین. دل و زبونتون یکیه و این بهترین چیزه.
نگاه تحسین آمیزی به من کرد و گفت: پس قرار شد شبانه روز اینجا باشین مادر گاهی شبها هم نیاز به پرستار داره

خیلی می بخشین حاضر نیستین شما گاهی پرستار ایشون رو بکنین ؟ می دونین مادرتون چه شبهایی از شما پرستاری کردن؟
سرش را پایین انداخت و سینه ای صاف کرد انگار حرفی برای گفتن نداشت

من شبها نمی تونم بمونم . دوازده شب هم باشه بخونه بر میگردم .خواهرم تنهاست تازه به تهران اومدیم و اضطرابهای یه تازه وارد رو داریم دلم راضی نمیشه تنها یادگار خونواده م رو تنها بذارم ، معذرت میخوام
حتی اگه کارتون رو از دست بدین؟
من به میل خودم اینجا نیومدم زیاد برام مهم نیست در ضمن پرستاری طالب زیاد داره اینجا نه ، جای دیگه . من به قسمت معتقدم
به میل کی اومدین؟
دوستان، اطرافیان ، می گفتن فعلا تا کار دائمی و مناسب پیدا کنم ، این هم کار خوبیه . وقتی دیدم خواهرم میخواد بیاد تو رودربایستی موندم و اومدم
معلوم بود از صداقتم لذت میبرد که آنطور نگاهم میکرد، ولی گفت: پس باید بگم من پرستار تمام وقت میخوام . چون حوصله ندارم صبح دیر برسین یعنی اصلا از آدم بی نظم و انضباط بیزارم . من تا مادر رو به شما تحویل ندم آروم نمیگیرم . دوست ندارم وقتی میام اون بگه تقصیر من نبود، این بگه من حواسم نبود .اون بگه وظیفه من نبود تا کار رو هم بخودم تحویل ندین حق ترک خونه رو ندارین برای همین می گم شبانه روز

فرمایش شما کاملا درسته، شما مختارین . امیدوارم برای مادر یه پرستار خوب پیدا کنین .با اجازه تون
به این زودی جا زدین؟
جا نزدم من کار تمام وقت قبول نمی کنم . چون مشکل دارم وگرنه کی حوصله داره آخر شب بره صبح زود بیاد اونم اینهمه راه
بشینین خانم ، می گم راننده شما رو برسونه
باز نشستم عجب آدم بد پیله و سمجی بود .

اگر خواهرتون رو استخدام کنم تا ساعت دو که شرکتند بعدش هم تا بیان منزل و ناهاری میل کنند و استراحتی کنن، شب شده تا شامی بخورن و بخوابن ، صبح شده دیگه نگرانی نداره
فعلا که استخدام نشدن در ضمن مشکل من تنهایی شب ایشونه نه حوصله سر رفتن ایشون
شنیده بودم دخترهای شیراز دخترهای نترس و با شهامتی هستن
گیسو ترسو نیست من خودم رو مسئول می دونم
متین سیگاری روی لبش گذاشت و فندک رو روشن کرد و با کنایه پرسید: اجازه دارم بکشم؟

خواهش میکنم اولا اینجا طبقه اول عمارته دوما من هنوز خودم رو پرستار خانم نمی دونم
شما که با خواهرتون هم سنید، چرا احساس مسئولیت می کنین؟
مطمئنم اینطور فکر نمی کنین، که من و گیسو دوتایی همزمان به دنیا اومدیم می دونین که غیرممکنه
لبخندی روی لبانش نشست که باعث خنده من شد

شما چند دقیقه زودتر به دنیا اومدین؟
ده دقیقه
این ده دقیقه مسئولیت به این برزگی رو بر دوش شما گذاشته؟
شاید یه علتش اینه که پدر و مادرم منو عاقلتر و مدیرتر می دونستن خودش هم همین نظر رو دارع
میتونم بپرسم شغل پدرتون چی بوده؟
ایشون مغازه عتیقه فروشی دارن
دارن؟ مگه ایشون فوت نکردن؟
هول شدم ولی سریع جواب دادم : پدر فوت کردن مغازه که از بین نرفته هنوز هست

نگاهی با تعجب به من انداخت و دود سیگارش را بیرون داد و گفت: یه مغازه عتیقه فروشی دارین، اونوقت اومدین پرستاری ؟

کفرم را بالاآورده بود عجب آدم پرچونه ای! به او چه ربطی داشت؟

خب اجاره مغازه رو برای کار دیگه ای مصرف می کنیم ، در ضمن، مگه پرستاری چه اشکالی داره؟
پرستاری اشکال نداره ، ولی بیخود کار کشیدن از خود اشکال داره
اجازه مرخصی می فرمایین ؟ هوا تاریک شده
با سوالاتم خسته تون کردم؟ می بخشین
نخیر
به من حق بدین وقتی تازه واردی رو به خونه م راه می دم باید کسب اطلاع کنم
البته
بالاخره نگفتین چه می کنین میایین یا نه؟
شبانه روز نخیر، متاسفم روزش هم بستگی به نظر شما داره
خب من دوست دارم شما رو استخدام کنم چون احساس کردم مادر شما رو پسندیدن
شما لطف دارین ولی شرایط منو هم در نظر بگیرین
خب باشه فعلا تا خواهرتون رو استخدام نکردیم و جا نیفتادین می تونین شبها به منزلتون برین، ولی بعد می شه شبانه روز
اگه استخدام نکردین چی؟ شاید به دلتون نشینه
اگه به شما رفته باشه، نگرانی شما بی مورده و زیر چشمی نگاهی به من انداخت
پس چشمت منو گرفته و به دلت نشسته ام؟ یه دماری از روزگارت در بیارم که حظ کنی!

قبوله خانم؟
قبوله، شاید من لیاقت نشون ندادم اونوقت نه ایشون استخدام می شن نه تنها می مونن و نه من نگران
با لبخند گفت : اگه ببینم لیاقت ندارن، بدون رو دربایستی می فرستمشون خونه پیش شما. پس زودتر ایشون رو بیارین ببینم لازم نیست تا امتحان شما ایشون بیکار بمونه

سکوت کردم

به چی فکر می کنین؟
هیچی
حتما پیش خودتون می گفتین عجب آدم رک و بی ملاحظه ای هستم، ولی جنگ اول به از صلح آخر
باز سکوت کردم

در مورد حقوقتون چیزی نمی پرسین؟ همه پرستارها اول از حقوقشون سوال میکردن
اولا که از دیگران شنیدم شما حقوق خوبی می دین، دوما اگه ببینم حقوقتون راضی ام نمیکنه ، منم به اندازه پولی که می گیرم زحمت می کشم کم لطفی شما راه دوری نمی ره
ابرویی بالا انداخت و مطمئن بودم پیش خودش می گوید: عجب بلاییه این دیگه به زلزله گفته نیا که من هستم

حقوقتون ماهی............
راضی ام خیلی عالیه ولی می دونین که محبت رو با ریال و تومان نمشیه سنجید
باز نگاه تحسین آمیز

شما که گفتین به اندازه حقوقتون زحمت می کشین
به اندازه پولی که می گیرم زحمت می کشم ولی محبتم رو که دریغ نمی کنم نگفتم به اندازه پولی که می گیرم محبت می کنم
خاکستر سیگارش ریخت.آنرا از روی شلوارش پاک کرد بیچاره آنقدر محو شیرین زبانی و حاضر جوابی من شده بود که حواسش به خاکستر سیگارش نبود

یکی از مضرات سیگار همینه مهندس متین
خنده قشنگی تحویلم داد وگفت: شاید خواستیم از شما کمک بگیریم که ما رو هم ترک بدین

اگه من اراده تون باشم حتما موفق خواهم شد ولی این محاله همیشه به پدرم می گفتم سیگار کشیدن ، رنج و درد کشیدن در آینده ‌س . بشما هم می گم مهندس فکر سلامتی تون باشین حیفه این سیما و اندام که در بستر بیماری بیفته هر موقع عصبانی شدین ورزش کنین پیاده روی مطمئنم مفیدتره
همانطور که انگشتش را زیر گونه اش گذاشته بود و آرنجش را روی دسته مبل، نگاهی به من کرد که از خجالت داغ شدم نفهمیدم چه معنی داشت ، ستایش، تحسین ،عشق ، نفرت،ندمت از استخدام من؟نفهمیدم

با اجازه مهندس متین ، می بخشید پر حرفی کردم
اختیار دارین خانم، از هم صحبتی با شما لذت بردم شام در خدمتتون باشیم!
متشکرم ، هم سلولیم تنهاست منتظره
صدای خنده اش بلند شد. پس صبح منتظرتونم راس ساعت هشت شب ها هم بعد از اینکه مادر خوابیدن می گم راننده شما رو ببره

با نگرانی پرسیدم . خدای ناکرده مادرتون که بیخوابی ندارن مهندس؟

صدای خنده اش فضا را پر کرد وای که چقدر قشنگ می خندید خودم هم خنده ام گرفت گفت: نه نگذان نباشین مادر بخاطر خوردن داروها ساعت ده به خواب می ره

از دیدارتون خوشحال شدم . خدانگهدار
بسلامت خانم رادمنش ثریا!
بله آقا
شال و بارونی خانم رو بدین
بله چشم
ممنونم
به مرتضی بگو خانم رو تا منزلشون برسونه
بله چشم
خدانگهدار دیگری گفتم و از ساختمان خارج شدم ثریا پرسید:آقا چطور بود گیتی خانم؟

در برخورد اول غیر قابل تحمل، رک،بدون ملاحظه و بی محبت، ولی مطمئنم چنین آدمی نیست
ثریا لبخندی زد وگفت: برام جالب بود که آقا دلش نمی خواست شما برین . دلش میخواست بیشتر بمونین با پرستارهای قبلی انقدر خشک و جدی برخورد میکرد که بیچاره ها رنگ و روشون رو می باختن حالا بسلامتی استخدام شدین ؟

بله
شبانه روز؟
نخیر
چطور ممکنه ؟ آقا نمی پذیره
ولی من قانعشون کردم
معلومه به دل آقا نشستین بهتون تبریک می گم البته اگه به دلی ایشون نمی نشستین جای تعجب داشت
این نظر لطف شماست
وقتی بمنزل ثریا رسیدیم زری ومرتضی را صدا زد خواهر و برادر از سوییت بیرون آمدند و بعد از کمی صحبت، از ثریا خانم خداحافظی کردم . به من سفارش کرد که صبح سر ساعت آنجا باشم و آقا را عصبانی نکنم با ماشین سفید زیبایی راهی منزل شدیم

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد