آرشاویر گیتارش رو برداشت و بدون اینکه نگاهی به هیچ قسمت از خونه بندازه رفت از خونه بیرون ... بارون به شدت می بارید ... براش مهم نبود ... فقط یه پیرهن چهارخونه آب و سرمه ای تنش بود ... روی صندلی های توی حیاط ولو شد ... دلش خون بود ... خونه براش بدون توسکا قبر بود!!! دونه های بارون خودش و گیتارش رو خیس خیس کرده بودن ... بارون پاییزی ... دستی روی سیم های گیتار کشید و با بغض شروع به خوندن کرد ... می خواست اینقدر بخونه تا بغض دلش آروم بشه ... - خیلی روزا از سر لجبازی ... چترم و جا می زارم تو خونهدوست دارم مریض بشم تو بارون ... شاید حالم تــــورو برگردونه نیما روی صندلی تک و تنها نشسته بود و به بازی آترین و نیاوش توی استخر توپ نگاه می کرد ... نگاش به اونا بود اما فکر و قلبش جای دیگه پر می زد ... دور و بر بیمارستانی که چند روز بود خونه طرلانش شده بود ...خیلی وقته تو خودم کز کردم ... خیلی وقته زندگیم دلگیره این روزا حس می کنم احساسم ... دیگه کم کم داره از دست می ره یاد تنهایی خودش براش آزار دهنده بود ... چه گناهی کرده بود که این شده بود عقوبتش ... ترسا و آرتان به خوشی زندگیشون رو می کردن اما اون باید توی تنهایی می سوخت ... از خودش بیزار بود که بعضی وقتا ذهنی مش ره سمت ترسا اما بعضی وقتا هم سر زندگی داد می کشید «تو جز نیاوش چه دلخوشی به من داری که انتظار داری به عشق اولم فکر نکنم؟» خیلی وقته روزای بارونی ... حس تنهایی عذابم میده نمی دونم بی تــــو چند تا پاییز ... این خیابون منو تنها دیده آرشاویر دست کشید روی سیم های گیتار ... بند بند وجودش داشتن توسکا رو فریاد می زدن ... چقدر دلش برای لمس دستاش و شنیدن صداش تنگ شده بود ... همه اش دو شب بود ندیده بودش ... اما از دلتنگی چیزی نمونده بود به جنون برسه ... آخرین بار دستکشت جا مونده ... تو جیب ژاکت آبی رنگم عطردستاتــــو هنوزم میده ... آخ نمی دونی چقدر دلتنگم (روزای بارونی محمد چناری) توسکا لرزون روی تخت نشسته بود و زار می زد ... خواب آرشاویرشو دیده بود ... با قرصای آرامبخشی که می خورد تمام روز رو خواب بود ... بارون می کوبید توی شیشه اتاقش ... همنوا با بارون اشک می ریخت و لحاف رو بین انگشتای لرزونش فشار می داد ... قلبش داد می زد که آرشاویر رو می خواد ... بدون اون زنده نمی موند ... حتی یه لحظه ... - هنوز روزای بارونی ... بیادت ابر می چینم با رویای تـــو درگیرم ... چشاتـــو خواب می بینم ترسا ضجه زنون خودشو انداخت توی اتاق کار آرتان ... نصف پوسترای آرتان اونجا به دیوار آویزون بود ... نتونت چشم از چشمای روشن آرتان بگیره ... چمباتمه زد کنار اتاق ... چه روزایی که کنار آرتان نشسته بود و اون براش درساشو توضیح داده بود ... یاد خاطراتش دلش رو زیر و رو می کرد ... چه زود داشت می برید از همه چی ... چرا به آرتان گفته بود دوستش نداره ... اونی که برای آرتان ولو اینکه خیانت هم کرده باشه می مرد! چرا دروغ گرفت؟ چرا؟!!! - هنوز این لحظه ی بی تـــو ... به بدحالی گرفتارم نمی بینی که از عکستچشامو بر نمیدارم مشت آرتان کوبیده می شد روی فرمون و سرش هم ... صدای ترسا ذهنشو متلاشی میکرد ... دوستش نداشت ... دیگه دوستش نداشت ... ترسا ازش سیر شده بود ... دلشو زده بود ... هیچ وقت فکر نمی کرد عشقشون یه روز دچار بن بست بشه ... کاش میتونست بریزه بیرون اون بغض لعنتی رو که اینقدر گلوش درد نگیره ... اما نمی شد نمی شد!!! یاد نگاه ترسا آتیشش می زد ... نگاش نمی کرد چون هنوز توی نگاش عشق بود ... اما چی شد که نفرت جای عشق رو گرفت ... مگه چی کار کرده بود؟! جرمش چی بود؟!!! - نمی فهمم چرا از منداری رویاتـــو می دزدی تو قاب عکستم حتی ازم چشماتـــو می دزدی آرشاویر خیس از بارون و خیس از اشک چنگ می زد روی سیمای گیتار ... می خواست اینقدر بخونه بلکه دل توسکاش به رحم بیاد و برگرده ... می خواست اینقدر بخونه تا انگشتاش تاول بزنه ... تا زیر سرمای بارون تب کنه بمیره ... - تـــو از من دوری اما من ... دچار عطر دستاتم محاله خیس بارون شم ... که زیر چتر دستاتم آراد با دیدن امامزاده مورد نظرش بغضش رو فرو داد و ترمز کرد ... به کسی نگفته بود کجا می ره ... فقط می خواست تموم ساعاتی رو که ویولتش توی اتاق عمل بود رو توی این امامزاده دخیل ببنده و شفاشو بگیره ... ویولتش رو زنده و سالم می خواست ... سلام داد ... کفشاشو جلو در میله ای در آورد و رفت تو ... اشکاش روی صورتش می چکیدن ... یادآوری ویولتش بدون مو دقش می داد ... - یه چیزایی تـــو دنیا هست ... که اسمش رسم تقدیرهکسی که دوستش داری ... همیشه بی خبر میره (رویای روزهای بارانی روزبه نعمت اللهی)طناز با دستای بسته پشت سرش وسز سالن بزرگ روی زمین افتاده بود ... گونه اش و زیر پلک متورمش می سوخت ... اما هنوزم اشک می ریخت ... صدای مسیح از ذهنش پاک نمی شد ... مسیح عوضی می خواست بی سیرتش کنه اما قسم خورده بود تا پای جون مراقب خودش باشه ... بار اول اینقدر طناز جفتک انداخت که مسیح عصبی شد و چند کشیده و مشت نثارش کرد و گذاشت رفت ... می دونست بازم بر می گرده ... داشت خودشو آماده می کرد برای دفاع بعدی ... حرف احسان بدتر از ضربه های احسان اتیش به وجودش می کشید ... اینکه احسان هیچ وقت اون ماجرا از یادش نرفته و همیشه اونو مقصر دیده بیچاره اش می کرد ... اما با این وجود هنوزم احسان رو دوست داشت ... خیلی هم دوست داشت ... شوهرش بود ... زندگیش بود ... اما ازش دلخور بود ... محال بود بذاره دست مسیح بهش بخوره ... می خواست بهش ثابت بکنه که حاضره بمیره اما هر*زه نباشه ... اگه همه حقیت رو به احسان گفته بود ... اگه نترسیده بود ... اگه مخفی نکرده بود شاید الان اینجا نبود ... با خودش فکر می کرد الان احسان کجاست؟ دنبالش می گرده؟ اصلا براش مهمه که بیاد سراغش؟!! یعنی نجاتش می ده ... - سراغی از ما نگیری نپرسی که چه حالیم عیبی نداره می دونم باعث اینجدایی ام توسکا رفت کنار پنجره ... دستشو گذاشت روی شیشه بخار گرفته و صورتش رو هم چسوبند به سردی شیشه ... دونه ها رو اونور شیشه می دید که چطور سر می خورن و اینطرف اشکای توسکا بود که روی شیشه سر می خورد ... - رفتم شاید که رفتنم فکرتو کمتر بکنه نبودنم کنار تو حالتو بهتر بکنه ترسا روی زمین افتاده و به لبه فرش چنگ انداخت ... حالش لحظه به لحظه به لحظه خراب تر می شد ... از جا بلند شد ... به زور خودشو به اتاق خوابشون رسوند و افتاد روی تخت ... چشماش از زور گریه باز نمی شد ... داشت با زندگیش چه می کرد؟!!! اونی که بازم برای داشتن آرتان تشنه بود!!! خودش با خریتش آرتان رو به شک انداخته بود ... باید حقیقت رو می گفت ... باید می گفت که چی دیده! چی شنیده! باید حرف می زد و بعد اگه آرتان تکذیب نمی کرد خلاص می شد ... حداقل به خودش مدیون نبود ... با کی لج کرده بود؟؟؟ - لج کردم با خودم آخه حست به من عالی نبود احساس من فرق داشت با تو دوست داشتن خالی نبود از ماشین پیاده شد ... خیابون خلوت بود و کسی اون دور و بر نبود ... از ته دل داد کشید، حرف خاصی نمی زد فقط داد می کشید ... داد کشید ... کشید ... کشید ... تا آرومتر شد ... آروم تر که نه ... بغض لعنتی از توی گلوش پر زد ... بارون سر و صورتش رو می شست ... به ابر توی آسمون هم حسادت می کرد ... کاش مرد نبود! کاش مثل زنها می تونست ضجه بزنه!!!! - بازم دلم گرفته تو این نم نم بارون ... چشام خیره به نور چراغ تو خیابون خاطرات گذشته منو می کشه آروم ... چه حالی دارم امشب به یاد تو زیربارون طرلان بی روح و بی احساس نشسته بود روی یکی از نیمکت ها ... جایی نشسته بود که پرستارها پیداش نکنن و به زور برش نگردون توی اتاقش ... خیس شدن زیر بارون رو دوست داشت ... اون لحظه نمی فهمید چی دوست داره چی دوست نداره ... فقط نمی خواست بره توی اتاقش ... تنهایی رو دوست نداشت ... - باختن تو این بازی واسم از قبل مسلم شده بودسخت شده بود تحملت عشقت به من کم شده بود نبض رفت ... دکتر ها به تلاطم افتادن ... دکتر جمشیدی ماسکش رو برداشته بود و داد می کشید ... همه گوش به فرمانش داشتن و از ایطنرف به اون طرف می دویدن ... دستگاه شوک رو اماده کردن ... فقط سه ساعت از عمل گذشته بود ... دستگاه ها جیغ می کشیدن ... دکتر جمشیدی با شوک افتاد روی بدن ویولت ... یک بار ... دو بار ... سه بار ... - رفتم ولی قلبم هنوز هواتو داره شب و روز من هنوزم عاشقتم به دل میگم بساز بسوز