ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
سارا که اونقدر من رو تو فکر دید دو تا دستم رو گرفت توی دستاش و گفت
-لیلا...توی این قضیه هیچکس مثل خودت نمی تونه به تو کمک کنه.شش سال ترسیدی و از واقعیت فرار کردی. اما می بینی که بالاخره این فرصت هم تموم شد.بهتره با ترست روبه رو بشی.من فکر میکنم که تو باید رک و راست با سهراب صحبت کنی و حرف دلت رو بهش بزنی ...اگه واقعا اون مقصره شاید کمکت کنه. اون الان برای خودش کسی شده . برگشته که پای تعهدش نسبت به تو و خانواده اش بمونه.شاید اگر بفهمه تو واقعا نمیخوایش کمکت کنه ،شاید به اون هم کمکی بشه که برای بقیه زندگیش آسودتر تصمیم بگیره.مثلا شاید بخواد برگرده خارج و شاید هزار تا رویاش رو به خاطر تو زمین گذاشته و برگشته.منظورمن اینه که خیلی خوب به همه چیز فکرکن .یه فرصت به خودت بده تا احساست رو نسبت به او پیدا کنی اگر مطمئن شدی نمیخوایش مستقیم بهش بگو.سهراب الان یه آدم تحصیل کرده و دنیا دیده هست و من دلم روشنه که اون اگه احساست رو بفهمه تو رو مجبور به ادامه این زندگی نمیکنه.
به چشم های مطمئن سارا چشم دوختم و در دل آرزو کردم که ای کاش همه اون حرف ها حقیقت داشته باشه و سهراب بتونه احساس من رو درک کنه.
***
نگاهم روی ساعت خشک میشه.وای ساعت 8 شده و من هنوز توی رختخوابم.خیلی سریع وسائلم رو میریزم توی ساک.سارا از سر و صدایی که به پا کردم بیدار شده و وقتی ساعت رو میبینه یه جیغ کوتاه میکشه و پتوش رو سریع کنار میزنه و میاد کمکم.
لباس های مچاله رو از توی ساک در میاره و تا میکنه.هر چی به نظرم لازم میاد رو میندازم کنار ساک و او برام جا میده .سریع از تخت میام پایین و میرم سمت چوب رختی و بعد کمد.مانتو و چادرم رو سریع می پوشم و مقنعه رو میندازم روی سرم و بدون نگاه کردن به آینه میرم سمت سارا تا خداحافظی کنم و ساکم رو ازش بگیرم و برم.سارا با وحشت نگاهم میکنه و بهت زده میگه
-لیلا..این ریختی میخوای بری استقبالش؟
من-مگه بده؟
سارا-بده؟..افتضاحه! اونم بعد از این همه سال!
انگشت اشاره رو میذارم جلو بینیم و با خشم به سارا نگاه میکنم تا ساکت بشه.آخه هیچ کدوم از بچه ها نمیدونن که من شش ساله اسم شوهر توی شناسناممه .حالا هم نمیخوام کسی خبر دار بشه.
سارا از تختم میاد پایین و دستم رو میکشه به سمت آینه و هلم میده جلوش.وای از دیدن اون چشمای سبز که از بی خوابی به سرخی متمایل شده و خیلی هم پف آلوده وحشت میکنم.رنگ به صورتم نمونده. سارا دم گوشم میگه
سارا-می خوای با قیافت فراریش بدی؟
نه واقعا نمی خوام جلوی سهراب اینقدر آشفته و شلخته باشم.حالا به هر حال جز سهراب بقیه هم هستن.بقیه که نباید من رو اینجوری ببینن
چند دقیقه بعد صورتم رو شستم و دوباره جلو آینه ایستادم. اینبار موهای خرمایی رنگم رو برس کشیدم.سارا با کیف آرایشش میاد جلو. التماس میکنم که دست از سرم برداره اما حرفی میزنه که تسلیمش می شم و مثل یه بچه خوب می شینم روی صندلی تا به کارش برسه
سارا-من اگه جای تو باشم کاری نمیکنم که جلو سهراب کم بیارم و اون کسی باشه که منو پس میزنه!
خب سارا راست میگه منم اینو نمیخوام.من میخوام اون کسی باشم که اول میگه نمیخواد.
سارا سریع کارش رو انجام میده.از ابرو برداشتن تـــــا رژ صورتی کم رنگ و بعد تمام. آینه رو میده دستم و لبخندی از رضایت رو لبام میشینه.نمی دونم چیکار کرده که چشمای سبزم درشت تر و زیباتر شدن.صورتم رنگ هلو شده و لبام یه رنگ صورتی ناز به خودش گرفته.با خودم میگم "واقعا من میتونستم همیشه اینقدر زیبا باشم؟پس چرا هیچوقت به خودم نمی رسم؟"
سارا دستم رو میکشه تا به خودم بیام و میگه
-پاشو برو دختر..نه به اون همه عجله ات ،نه به نشستنت اینجا و ذل زدن توی آینه.برو خوشگل خانوم خدا به همرات
از دور یه بوس برای سارا می فرستم و در حالی که کش چادرم رو پشت سر تنظیم میکنم از پله ها سرازیر میشم.
نیم ساعت بعد میرسم به محل سوار شدن مینی بوس های آبادی از شانس بدم مینی بوس حرکت کرده و دیر رسیدم.از شدت نفس نفس زدن خم شدم روی زانوم که یه ماشین جلو پام ترمز میکنه و صدای راننده که مرد میانسالیه توی گوشم میپیچه
-سوار شو دخترم..میرسونمت به مینی بوس..همین چند دقیقه پیش رفت. اگه عجله کنی بهش میرسیم
لبخند میاد روی لب هام.میدونم که اگه این مینی بوس رو از دست بدم دیگه تا دو ساعت دیگه معطل میشم.تشکر میکنم و سریع سوار میشم.
چقدر نگران و دلواپسم.میدونم که اگه دیر برسم مامان منو میکشه.دیروز دوباره زنگ زده بود و با التماس ازم میخواست تا عصر خودم رو برسونم و من کلاسای عصرم رو بهانه کردم و حاضر نشدم یک روز زودتر برم آبادی.
اما اگه الان دیر کنم و سهراب زودتر از من برسه ،پاک آبروم جلوی مامان و خاله و اطرافیان میره.خدا خدا میکنم که به مینی بوس برسیم.ده دقیقه بعد راننده یهو میزنه روی ترمز و میگه که میتونم پیاده بشم.با نگرانی به اطراف نگاه میکنم و مینی بوس رو میبینم که توی پلیس راه نگه داشته .کرایه رو حساب میکنم و به سرعت میدوم و دستگیره در ماشین رو میچسبم و در رو باز میکنم.
به محض ورود تعدای از آشنایان و همسایه ها رو میبینم و با سر سلام میکنم.یه جای خالی کنار پنجره گیر میارم و تن خسته ام رو میندازم روی صندلی و یه نفس راحت میکشم و زیر لب میگم خدا رو شکر.
ماشین حرکت میکنه و اون مسیر آشنا رو که در طول این سال ها بارها رفتم و اومده ام رو طی میکنه.
با خودم فکر میکنم "دوماهی میشه مامان اینا رو ندیدم و دلتنگشونم".نمی دونم چرا دستام داره می لرزه. دست هامو با حرص مشت میکنم و چشمام رو می بندم.تا چشمام بسته میشه یه دست لرزون میاد تو ذهنم. انگار دستای خودمه اما چقدر کوچیکه.دستای یه دختر دوازده ساله است که سر سفره عقد نشسته و قرآن دادن دستش تا سوره یاسین رو زیر لب بخونه.
همه آشناهامون جمع شدن و چقدر همه شاد و سرحالن.چادر سفید سرم کردن و روی سرم قند می ساون.یه پسر لاغر اندام کنارم نشسته و مدام دستشو روی زانوش فشار میده.از زیر چادر میتونم ببینم که سرش رو انداخته زیر و خیلی تو فکره.مدام با دستمال عرق پیشونیش رو می گیره.صدای عاقد که توی اتاق می پیچه یکباره همه صداها و پچ پچ ها ساکت میشه.صیغه عقد که برای بار اول خونده میشه حس میکنم دستم تاب نگه داشتن قرآن رو نداره.
کتاب از توی دستم سر میخوره و همزمان دلم از جا کنده میشه. اما کتاب رو زمین نمی افته. دوباره نگاهم میره سمت پسر ... دیگه اون دست هایی که رو زانو فشرده میشد رو نمی بینم.
آره،کار خودش بوده....سهراب کتاب رو نگه داشته.یه نفس راحت می کشم.
عاقد برای بار سوم صیغه رو میخونه.خیلی مضطربم.بی اختیار سرم میاد بالا و بی توجه به همه کس و همه جا ذل میزنم توی صورت سهراب.سرش رو انداخته پایین و موهای صاف و قهوه ای رنگش ریخته شده روی پیشونی بلندش و تا جلو چشم هاش رو پوشونده.نیم رخش رو می بینم با اون صورت کشیده و اون پوست گندمی.لب هایی زیبا و کشیده که حتی موقعی که لبخند نمیزنه صورتش رو خنده رو نشون میده .حتی همین الان که داره نگاهم میکنه و لبخند به لب نداره من حس میکنم اون لب ها دارن به من لبخند میزنن.
چشمام فقط سهراب رو میبینه.نفسم تو گلو حبس شده.صدایی در درونم میگه"این همون سهراب آشناست.همون همبازی و حامی بازی های کودکیم ،معلم دوران درس و مدرسه،مشوق و الگویی که همیشه آرزو داشتم پا جای پاش بذارم...همون که عاشق "آفرین" گفتن هاش بودم...بگو بله و خلاص". سهراب نشسته کنارم و انگار داره با نگاش به من میگه "لیلا... بگو.... بله "
از وقتی نگاهم توی نگاهش قفل شده انگار بغض هام سبک تر شدن.انگار نفسم گرم تر شده و سوزش چشمام رو دیگه حس نمیکنم.آرومم اما گیج هم هستم.انگار مغزم کار نمیکنه چون نمیدونم کجا هستم و باید چیکار کنم. مفهوم این همه سکوت سنگین اطرافم رو نمی فهمم .چرا هیشکی نیست بگه باید چیکار کنم؟ چرا نمی تونم نگاهم رو از چشم های سهراب بگیرم و ببینم مامان چی از جونم میخواد که داره مدام میزنه به پهلوم.
آقا برای بار چهارم تکرار میکنه
-عروس خانوم وکلیم؟
انگار سهراب اومده کمکم چون همین که پلک هاش با یه حرکت آروم میره رو هم و باز میشه ، من با صدایی که خودم هم نمی دونم چطور از لابه لای اون همه بعض راه به بیرون پیدا کرده میگم
-"بله"
هنوز نیروی جاذبه اون چشم های آهنربایی منو رها نکرده.نگاهش رو که از چشمام میگیره، تازه حس میکنم از اون کشش عجیب نجات پیدا کردم .نگاهم میره سمت لباش. نمی دونم باور کنم یا نه اما اون لب ها کشیده تر از قبل به نظر میان.با خودم میگم "یعنی باور کنم که سهراب لبخند زده؟... نه.... حتما اشتباه کردم و حالت لب هاش منو گیج کرده...اصلا نمیدونم... نمیدونم"
با حالی آشفته سرم رو به اطراف تکون میدم و از عالم فکر و خیال بیرون میام.چند نفر از مسافرها برگشتن و دارن با تعجب نگاهم میکنن گویا صدام خیلی بلند شده بود و "نمیدونم" آخر رو خیلی بلند گفتم.دستای عرق نشسته ام رو میذارم جلو لب هام تا دیگه بی اختیار صدام در نیاد.
سرم رو تکیه میدم کنار پنجره و یه نفس عمیق میکشم .چند لحظه بعد اونقدر خسته ام که همراه اون لبخند سمج، که نمی دونم چرا هی میاد گوشه لبم، گیج میشم و خوابم میبره.
صدای راننده توی گوشم می پیچه و مفهوم حرفاش اینه که به زادگاهم رسیدیم.وسط میدون چه جمعیتی ایستاده شاید قراره یکی از مسئولین بیاد که اینطور همهمه شده.مقنعه و چادر رو بر سر مرتب میکنم و از ماشین پیاده میشم.هنوز پام به زمین نرسیده که یکی میاد و می کشدم توی بقل و اشک می ریزه و من شوکه نگاش میکنم
من-سلام مامان جان..چرا اینطوری میکنید؟... قلبم وایساد
مامان با گوشه روسری اشک شوقش رو میگیره و با دلخوری میگه
-دختر دلمون هزار راه رفت.این چه وقت اومدنه.یعنی تو نباید یکم به فکر باشی و صبح زود، خودت رو برسونی.الانه که ماشین سهراب برسه .وای...خاک به سرم اگه دیر تر از او می رسیدی که برام آبرو نمی موند
من-آهان پس نگران من نبودید ....نگران دیگران بودید
مامان به حالت قهر نگاهم کرد و من دیگه شیطنت رو جایز ندیدم و با محبت پیشونی مامان رو بوسیدم و دوباره نظرم به جمعیت جلب شد.اوه اوه... عجب جمعیتی.فکرکنم کل اهالی آبادی اومده بودند میدون شهر برای استقبال. هیاهویی بود .چشمم افتاد به ذغال های سرخ که آماده شده بود برای اسفند دود کردن و چند گوسفند آماده ذبح .در میان جمعیت همدم رو دیدم. تا متوجهم شد لبخند زد و اومد به سمتم.چقدر توی اون لحظات دوست داشتم او کنارم باشه .دستش رو گرفتم و دور از شلوغی جمعیت کنار هم وایسادیم
همدم-کی رسیدی لیلا؟ الان دیدمت!
من-همین الان رسیدم
همدم- تو همیشه کار خودت رو میکنی حتما کلی مامانت رو حرص دادی
من-آره بیچاره...تازه نزدیک بود همین ماشین رو هم از دست بدم .
همدم-میدونم که اگه دست خودت بود حالا حالاها هم پیدات نمیشد
با بغض گفتم
-خیلی وقته هیچ چیز دست خودم نیست
همدم آهی کشید و گفت
-دختر ده همینه دیگه.نگاه کن به من منتظر دومیش هستم
با جیغی کوتاه نگاهم رو به شکم همدم و برآمدگی محسوسش دوختم و با خوشحالی گفتم
-چه عالی ..یعنی دارم خاله میشم؟
همدم-دعا کن این یکی برام بمونه
یادم افتاد که بچه اول همدم توی یه سالگی مریض شد و از دست رفت.یادم افتاد به اون روزهای تلخ
دست همدم رو بین دستام گرفتم و با لبخندی دلگرم کننده نگاهش کردم
همدم-لیلا چرا اینقدر دستات یخ کرده؟ نگرانی؟
سرم رو به تایید تکون دادم و با بعض گفتم
-می ترسم همدم...می ترسم باهاش رو به رو بشم
اشک توی چشمای همدم حلقه زد و از گوشه چشم من فروریخت
با پشت دست اشکم رو پاک کردم و بعد لبخندی تلخ روی لب های هر دومون ظاهر شد
همدم باز دستام رو فشرد و گفت
-خدا یار غریبونه..تو هم غریبی..میون این همه دوست و آشنا .هیشکی درد تو رو نمیفهمه...اما خدا خودش میدونه و ... کمکت میکنه
لبخند زدم و همزمان صدایی بلند شد
-دارن میان..دارن میان..خودشونن...سهراب رو دیدم ...ما شا ا...
ولوله ای به پا شد و همزمان رنگ از روی من پرید.همدم دستای یخ کرده ام رو تو دستاش فشار داد .زانوم سست و زبونم سنگین شد.همدم دور از چشم جمعیت شونه ام رو می مالید و سعی می کرد آرومم کند.گلوم خشک شده بود و اشک هام برای ریختن التماس می کرد.چقدردلم میخواست یه جایی پنهون بشم تا هیچکس من رو نبینه.اما چند لحظه بعد صدای مامان و خاله توی گوشم پیچید.همدم دستم رو محکم فشرد و التماسم کرد که محکم باشم و تحمل کنم.
مدام صدای صلوات می اومد. بوی دود غلیظ اسپند و خون حیوون تازه ذبح شده و اون سرمای سوزان پاییزی حالم رو بدتر هم می کرد.احساس می کردم هر لحظه توانم تحلیل می ره.مامان تا من رو دید به سمتم اومد و بی توجه به حال زارم دستم رو دنبال خودش کشید و از بین جمعیت به سمت دیگه ای برد بعد ایستاد و دقیق توی چشم هام خیره شد و جسمی رو آروم بین انگشتام فرو کرد.فورا نگاهم به زیر افتاد به انگشتام و به حلقه زمان عقدم.به اون انگشتری که حتی یک بار هم بعد از اون مراسم به دستم نکرده بودم .
هنوز سرم به زیر بود و توی افکارم غوطه ور بودم که دستی جلو اومد.سرم رو بلند کردم و چشمام توی اون چشمای آهنربایی قفل شد.خودش بود.... سهراب.
تو جا خشک شدم و نفسم توی گلو حبس شد.خودش بود....جلوی روم ایستاده بود. تازه اومدنش و حضورش رو باور کردم.دستش رو جلو آورده بود، لب های کشیده اش از هم باز شد و لبخند زد.من که گیج گیج بودم و هیچی نمیشنیدم اما از رو لب هاش سلام رو خوندم.
اصلا توان تکلم نداشتم. به زحمت سرم رو به علامت سلام تکون دادم و دستش رو دیدم که منتظر دستامه و جلو من دراز شده. اما واقعا توان هیچ حرکتی نداشتم. حتی نفسم رو هم نمی تونستم رها کنم. وقتی انتظار سهراب طولانی شد و دستای من از جا تکون نخورد، سهراب خیلی سریع و غافلگیرانه دست چپم رو برای چند ثانیه لمس کرد و بی هیچ کلامی از کنارم گذشت و رفت .
چنان شوکی از اون تماس کوتاه به تنم وارد شد که همون یک ذره خویشتن داری رو هم از دست دادم و دنیا پیش رویم سیاه شد و دیگه نفهمیدم چی شد.
***
خنکی آب رو روی صورت و پیشونی حس می کردم و کم کم هوشیاریم باز می گشت.صدای هاجر رو بالای سر شنیدم
-عروس خانوم...خوبی؟
وای چقدر سرم درد می کنه و چقدر ضعف دارم
مامان با یه لیوان آب پرتقال کنارم نشست و دوباره صدای هاجر توی گوشم پیچید
-میگم خاله جون، خدا رو شکر که این شاداماد اومد...از این به بعد خودش باید ناز عروسش رو بکشه
مامان شاد خندید و لیوان رو داد دستم.اشتها نداشتم اما برای اینکه توانم رو به دست بیارم و متلک های هاجر دوباره تکرار نشه تا آخر آبمیوه رو خوردم و بعدش حس کردم حالم بهتر شده.
لب هام رو به هم فشردم و همون طور دراز کش، با نگاهی تار به گل های لباس مامان چشم دوختم.هنوز هم کمی بدنم داغ و تب دار بود. مامان با نگرانی نگام میکرد و دستم رو گرفته بود توی دستاش همین که نگاهم رو به خودش دید همون نصیحت ها و تذکرات همیشگی رو که "چرا به خودت نمی رسی و چقدر گفتم توی خوابگاه خوب استراحت کن ولباس گرم بپوش و شب ها دیر نخواب و..." رو تکرار کرد و من به سکوتم ادامه دادم. در واقع توی اون لحظات واقعا دلم میخواست تنها باشم و استراحت کنم.مامان کمک کرد بشینم و هنوز تذکراتش ادامه داشت. اما من نگاهم به پنجره و فضای بیرون از خونه بود و حواسم هر جایی جز به حرفای او .
هوا تاریک شده بود و نشون میداد که چند ساعتی رو خوابیده بودم چون من قبل از ظهر رسیده بودم آبادی و الان ساعت 7-6 شب بود.مامان که سکوت طولانی من رو دید دست نوازشش رو بر سرم کشید و گفت: چند شب نخوابیده بودی که اینطور بد حال شدی؟همه موقع ناهار سراغت رو میگرفتن.
لب هام رو بر هم فشردم و با صدایی که بیشتر شبیه ناله بود گفتم
-چند شب بود که خوابم نمیبرد...کتاب میخوندم تا خوابم ببره ....اما فایده نداشت
هاجر که همزمان با پارچ آب وارد اتاق شده بود و صدام رو شنیده بود، پشت چشمی نازک کرد و با لحن شوخ همیشگیش گفت
-والا...ما هم اگه یارمون بعد از شش سال میخواست بیاد ،یه هفته که سهله، یک ماه تموم خواب به چشممون نمی اومد..دروغ میگم؟
مامان و خاله از شوخی هاجر به خنده افتادن و من به یک لبخند غمگین بسنده کردم.
مامان دم گوشم گفت
لیلا جان پاشو آبی به سرو روت بزن و لباست رو عوض کن .از صبح تا حالا اونقدر دورمون شلوغ بود که نتونستیم سهراب رو درست حسابی ببینیم.حالا برای شام میخوایم خودمونی ها دور هم باشیم.
آه از نهادم بلند شد.توی دلم گفتم "من میخوام تنها باشم . چشم دیدن سهراب رو ندارم.چرا من رو نمی فهمید؟"
به هر زحمتی بود از جا بلند شدم و رفتم سمت حیاط.هوای خنک پاییزی کسالت و رخوت رو از وجودم گرفت.رفتم لب حوض نشستم و به نقش ماه تو آب خیره شدم.حالا دیگه ماه نیمه شده بود یادم افتاد به روزی که با سارا رفته بودیم توی محوطه سبز خوابگاه .اون روز وقتی چشمم به هلال ماه افتاده بود با خودم گفتم "این هلال که نیمه بشه سهراب میاد" و حالا سهراب اومده و همین نزدیکی هاست.
امروز خیلی کوتاه اونو دیده بودم. بی اختیار دارم نقشی از چهره اش رو با نوک انگشت کنار عکس ماه نقاشی میکنم .
یه صورت پر و مردونه. پوستی گندمی.موهای صاف و لخت قهوه ای رنگ.یهو یادم میاد که هیکلش دو یا سه برابر زمان نوجوانیش شده.دوباره حواسم رو میدم به نقاشیم نقش صورت و موهاش رو نقاشی کردم فقط مونده چشم وبینی ولب هاش رو بکشم.یکم تمرکز میکنم و یادم میاد که اون یه بینی استخوانی و کشیده با یک فرم خوش حالت داره و برجستگی بالای لب و اون لب های کشیده و همیشه خندون رو هم کشیدم. ناخوداگاه لبخند رضایت روی لب هام میشینه.دستم رو زیر چونه میزنم و به چشم هاش توی آب خیره میشم و با خودم میگم" واو...چقدر خوب چشم هاش رو نقاشی کردم.واقعا نقاش خوبی بودم و خبر نداشتم".
به نقش چهره سهراب کنار عکس ماه تو حوض خیره شدم و لبخند رضایت بر لبم آومده. واقعا چقدر خوب تصوراتم رو نقش زده بودم از همه بهتر اون چشم های درشت و قهوه ای رنگ که هرگز تصور نمی کردم اینقدر خوب بتونم از پس کشیدنش بر بیام.به نقاشی خارق العاده ام خیره شده بودم و دلم نمیخواست که از اثر هنریم چشم بردارم.چقدر واقعی بود.خارق العاده بود که نقاشی ام می تونست بارها پلک بزنه ..لبخند بزنه و حتی خم بشه و آب حوض رو مواج کنه .داشتم با خودم فکر می کردم" این همه سال صاحب عجب نیروی تخیل قوی و منحصر به فردی بودم و بی خبر بودم".
هنوز داشتم به نقاشی زیبایم لبخند میزدم و از خودم و هنرم تقدیر و تشکر می کردم که یهو به خودم اومدم . تازه متوجه سهراب شدم که روی حوض خم شده و با نوک انگشتاش آب حوض رو مواج کرده. همزمان نقش صورتش و نقش ماه از دل آب مهو شد.
آه از نهادم بر اومد.از این همه گیج بودن عصبانی شدم و با خودم گفتم " وای پس من این همه وقت به عکس واقعی سهراب تو آب نگاه کرده بودم".
صداش که دیگه مثل اون زمان ها اثری از دو رگه بودن نداشت تو گوشم پیچید
-هوا سرده...به چی اینطوری مدت ها خیره موندی؟
هول شدم.نگران بودم که رازم آشکار بشه و سهراب بفهمه داشتم به او فکرمیکردم.با صدایی که انگار از ته چاه در می آومد گفتم
-به نقش ماه
از این جمله بی اختیار از خجالت سرخ شدم و سرم رو انداختم پایین.سهراب بی صدا جلوی روم ایستاده بود و سرش رو گرفته بود بالا و به ماه نگاه می کرد.