وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

رمان راز های مگوی قلبم1

  به نام خدا

نه، انگار فایده نداره و نمی تونم از دست فکرهای آزار دهنده خلاص بشم. بهتره با خودم لااقل روراست باشم. هر کی ندونه خودم که خوب میدونم الان تقریبا شش سال میشه که شب ها به زور قرص خوابم میبره. اما از وقتی مامان اون خبر رو به من گفته دیگه حتی قرص ها هم نمیتونن مشکل بی خوابیم رو حل کنن.شدم شبگرد، اونقدر شب ها راهروها و پله های خوابگاه را بالا پایین می کنم که زانو هام از شدت درد صداشون در میاد. دستم رو از روی چشم های دردناکم برمیدارم و یه نگاه سریع به ساعت میندازم.ساعت 10:40 دقیقه و تاریخ پایین ساعت، آبان ماه سال 1375رو نشون میده.
هنوز تا بسته شدن درهای محوطه یک ساعتی وقت دارم .دلم یه فضای آروم و یه مشت هوای تازه میخواد؛ چیزی که توی اتاق های 12 نفره ی خوابگاه مرکز تربیت معلم اصلا پیدا نمیشه.
تن خسته ام رو از روی تخت بلند میکنم و کش و غوصی به اندامم میدم . نگاهم توی اتاق میچرخه. 6 تا تخت فلزی دو طبقه با روتختی های یکدست اون سمت اتاق هم ردیف کمد های فلزی که بچه ها کتاب ها و لوازم شخصی و خوراکی هاشون رو توش میذارن. سارا و زیبا و الهام دور هم جمع شدن و سرشون رو کردن توی سر همدیگه و دارن با هم آروم آروم پچ پچ میکنن و هر از چند دقیقه صدای خنده هاشون بلند میشه ، بعد دوباره پچ پچ و باز خنده.
اگر این همه سرم درد نمی کرد حتما از صدای خنده های شادشون، شاد می شدم. اما حالا صدا های پچ پچ و خنده ، مثل سوهان روی مغزم کشیده میشه و حالم رو بدتر میکنه.چند تا از بچه ها رفتن اتاق های دیگه پیش دوستاشون .یه چند تایی هم الان همراه با سبد ظرف های شسته وارد اتاق میشن.موهای آشفته و پف کرده ام رو با دست جمع می کنم و با کش میبندم . از نردبان فلزی کنار تخت میام پایین .یادم میاد که روز های اول چقدر این کار رو با احتیاط انجام میدادم اما الان بعد از تقریبا شش سال بالا پایین شدن از این تخت ها ، دیگه حرفه ای شدم و می تونم با سه حرکت از اون بالا خودم رو برسونم به زمین.دستم رو روی پیشونیم فشار میدم و تازه میفهمم که چند درجه تب دارم.دلم هوای خنک و تازه میخواد از میون انبوه لباس های روی چوب رختی به زحمت ژاکتم رو پیدا می کنم و می پوشمش.روسریم هم توی کمده.تا در کمد رو باز میکنم چشمم میافته به کتاب مورد علاقه ام،کتاب اشعار فریدون مشیری.توی این فکرم که برش دارم یا نه که صدای سارا میپیچه توی گوشم
-لیلا حالت بهتره؟ میخوای باهات بیام پایین؟

دستم بی اختیار میره سمت کتاب و برمیدارمش.دلم میخواد تنها باشم .نگاهم رو به صورت سارا میدوزم .به اون چشم های سبز و صورت سفید و پر کک و مک. به رنگ نارنجی مو ها و مژه هاش .به تک تک اجزای ظریف صورتش .میدونم که اون بهتر از هر کسی توی این دنیا حال من رو میفهمه و میدونه که الان از اون مواقعی هست که دلم میخواد تنها باشم و منم درک میکنم که او واقعا نگرانمه.


من و سارا مدت هاست که نیاز نداریم همه حرف ها رو با کلام به هم بگیم.سارا نگران نگاهم میکنه و با نگاهش با من همدردی میکنه.توی شهر به این بزرگی راز دلم رو فقط سارا میدونه . دقیقا از همون روز به بعد دوستی بین من و اون عمیق تر از قبل شده.هیچوقت لحظه ای که برای اولین بار دیدمش رو فراموش نمی کنم .روز ثبت نام توی این مرکز. اون هم مثل من خیلی خوشحال بود و بعد ها فهمیدم مثل من به اینجا پناه آورده .با صدای سارا از خاطرات اون روز ها جدا میشم
سارا-باشه میدونم دلت میخواد تنها باشی اما چند دقیقه دیگه خودم میام دنبالت.
در حالی که در کمد رو قفل میکنم یه لبخند کم رنگ به علامت رضایت به سارا میزنم و از پله های طبقه دوم خوابگاه به سمت محوطه سبز حیاط سرازیر میشم .
آبان ماه هست و هوا داره رو به سردی می ره. باد خنک پاییزی رو با یک نفس عمیق فرو میدم و حالم بهتر میشه.برای خودم کمی قدم می زنم.با هوای تازه ششم رو پر میکنم و از لابه لای درخت های محوطه میرم سمت صندلی مورد علاقه ام و زیر نور چراغ میشینم.
با اینکه لرز به تنم میشینه اما سرما برام دلچسبه.سرم رو میگیرم سمت آسمون و دنبال ماه می گردم .آسمون سیاه، بی ابر و پر ستاره، همون آسمونیه که عاشقشم.
ماه یک حلال زیبا و درخشانه.با لبخند نگاهم رو از آسمون و ماه زیباش می گیرم و به درخشش زیبای قطرات آب روی بوته های گل های رز خیره میشم.بوی خوش خاک بارون خورده و عطر گل و علف های خیس تازه حرص شده، آرامشی به من میده که لحظاتی از هر چی فکر و خیال بده دور میشم و سردرد و بغض گلوم فراموشم میشه.
چشمام رو میبندم و سعی میکنم برای یک بار هم شده مثل گذشته ها رفتار کنم.مثل اون روزای گرم و دوستداشتنی.بشم همون لیلای شاد و خندان.همون دختر کوچولویی که صدای شاد خنده هاش لبخند به لب همه می نشوند و بابا بهش میگفت شادی خونه.
همونی که بی خیال غم و غصه ها بود و به قول مامان خونه اش دشت بود و سقفش آسمون.مامان حق داشت که این رو می گفت چون توی آبادی من از صبح تا عصر بیرون از خونه بودم.از صبح تا ظهر که میرفتم سر زمین کمک بابا و عصر تا غروب هم با بچه ها توی دشت های اطراف آبادی دور بازی و تفریح بودم .حتی درس خوندن و غذا خوردنم هم زیر درخت صنوبرِ کنار جوی آب بود.
همه میدونستن اون جای دنج، جایگاه اختصاصی من هست و وقتی خونه نیستم یعنی اونجا باید دنبالم بگردن.اون روزها من عاشق آبادی بودم و توی اون سال ها حتی حاضر نبودم یه لحظه هم از اونجا دور بشم.عاشق طبیعت زیبا و جوی آب زلال و خنکش بودم.برام اون آبادی کوچیک،بهترن جای دنیا بود.
مامان و بابا بارها در طول سال میرفتن شهر و میومدن اما من حتی حاضر نبودم چند ساعت هم از اون دنیای زیبام دور بشم .عجب روزهای شیرینی داشتیم عجب خاطرات نابی اما...افسوس که مجبور شدم از همه دلبستگی هام دل بکنم و آرزوهام رو تو جای دیگه ای دنبال کنم. درس خوندم و با هزار خواهش و التماس بابا رو راضی کنم که بذاره بیام شهر و توی مدرسه شبانه روزی دیپلم بگیرم و بعد با ...


با پشتکار اونقدر درس بخونم تا بالاخره توی این مرکز تربیت معلم پذیرفته بشم تا به تنها آرزویی که برام مونده بود برسم.

حالا معلم شدن، تمام اون چیزی هست که از زندگیم میخوام و همین هدف منو میون این همه فشار هنوز پابرجا نگه داشته.شاید اون روزها سهراب هم فهمیده بود که اگه این یک دونه آرزوم رو هم از من بگیرن دیگه واقعا هیچی برام نمیمونه.شایدهم به همین دلیل بابا رو راضی کرد که منو بفرسته شهر تا درسم رو بخونم و گرنه بابا هرگز رضایت نمیداد که پشت سر دخترش هزار تا حرف و حدیث باشه . الان که چند سال بزرگتر شدم ، به بابا حق میدم که اون زمان سر قضیه درس خوندن به من سخت گرفت. آخه هنوز هم که هنوزه مردم آبادی ما، دخترشون رو نمیفرستن شهر تا درس بخونه و تا به امروز من اولین و آخرین دختر آبادی هستم که اجازه درس خوندن رو از پدرش گرفته . البته شرایط زندگی من هم با دخترهای دیگه آبادی خیلی فرق داشت .با یادآوری اون روزهای سخت آهی صدا دار میشکم و چشمم رو باز میکنم و سارا رو میبنم که با دو لیوان چای داغ داره میاد سمتم و بعد با یه لبخند مهربون میشینه کنارم

سارا-به نظر بهتر میای.بیا چاییت رو بخور یکم گرم بشی

شنیدن صدای وزش باد لابه لای شاخه های درخت ها ، صدای آواز جیرجیرک ها و حس خوب چای خوردن توی اون هوای خنک و تازه پاییزی، اونقدر لذت بخش بود که لب های من و سارا رو برای دقایقی طولانی به هم دوخت و ما رو محو تماشای اطراف کرد.

یکم که گذشت سارا کمی دس دس کرد و بالاخره خیلی آروم پرسید

-لیلا...چرا این روزها اینقدر ساکت شدی؟اتفاقی افتاده؟

به چشم های نگران سارا نگاه نمیکنم و به جاش به روبه رو خیره میشم و سکوتم رو ادامه میدم

سارا-نمی خوای چیزی بگی؟آخه نگرانتم دختر!

یه لبخند تلخ به لب میارم و از داشتن دوست خوبی مثل او شاد میشم

سارا-لیلا...یه هفته اس نه خواب داری نه خوراک..هر چی صبر کردم که خودت بیای پیشم و دردل کنی دیدم خبری نشد .دیگه واقعا دارم نگرانت میشم اگه این وضع رو ادامه بدی از پا در میای .

نگاه کن زیر چشمت گود افتاده.فکر کردی نمی دونم دیگه حتی با قرص هم خوابت نمی بره .سر کلاس ها هم که یا نمیایی یا همش حواست به بیرونه،دختر، چیکار داری با خودت می کنی؟!

سارا واقعا نگرانم شده.حق داره. اون هیچوقت تا حالا لیلای قوی و سرسخت رو اینطوری متزلزل ندیده.این روزها انگار چهره و حالت هام بیش از حد نشون دهنده حال درونمه.بی خوابی و بی اشتهاییم به اوج رسیده.

این روزها بیشتر دچار حالت تهوع میشم و همون یه ذره غذایی هم که میخورم بالا میارم.دست خودم نیست استرس و نگرانی داره از پا درم میاره. اما حاضر نیستم کسی رو توی مشکلاتم شریک کنم و نمیدونم از کی این عهد رو با خودم کردم که هرگز گریه نکنم و همه چیز رو بریزم توی خودم.


نمی دونم آخرین اشک هام رو کی ریختم اما حتما خیلی گذشته که دیگه یادم نمیاد.همیشه حتی الان هم بغض دارم و این بغض قدیمی، گاهی اونقدر سنگین میشه که جلوی نفس هام رو هم می گیره و منو تا مرز خفگی پیش میبره. اما غرورم اجازه بارش اشک هام رو نمیده.انگار یکی به من گفته فقط آدمای ضعیف و قابل ترحم گریه میکنن.نمی دونم شاید هم یکی توی اون روزهای دور این حرف رو به من گفته و غرورم رو شکسته.یکی که توی این سال ها خیلی سعی کردم او و خاطراتش رو فراموش کنم اما حالا همین کتابی که توی دستمه و خیلی از نشونه های دیگه ، هر روز و هر لحظه منو به یادش میندازه . بعد از شش سال هنوز که هنوزه نتونستم فراموشش کنم.یه صدایی در درونم میگه "آخه مگه کسی میتونه خاطرات دوزاده سال آشنایی رو فراموش کنه.من از بچگی با اون فرد بزرگ شدم و بهترین لحظه های کودکیمون کنار او سپری شده.او بهترین همبازی کودکیم بوده.او همیشه بهترین حامی من بوده.او بود که گفت مطمئنه من یه روز معلم آبادیمون میشم و او ..." صدای دیگه ای بلند تر میگه"نه ..نه ...اون به من ظلم کرد...من باید ازش متنفر باشم...آره...ازش متنفرم"
اخم هام میره تو هم .تا کتاب شعر رو تو دستم می بینم با عصبانیت میندازم رو صندلی و با حالتی عصبی از جا می پرم.سارا جیغی از وحشت می کشه و از صندلی دور می شه
سارا-لیلا...یه دفعه چت شد؟چیزی لای کتاب بود؟
چشم های نگران و وحشت زده سارا رو که می بینمم دلم به درد میاد.میرم سمتش و دستش رو می گیرم و میگم
-نه سارا جان...ببخشید یاد یه چیز بد افتادم
سارا هنوز آثار ترس توی چهره اش نمایانه .دستش رو میذاره روی قلبش و یه نفس راحت می کشه. بعد از من میخواد برم و کنارش بشینم . خیلی سریع کتاب شعرم رو برمیداره. یه صفحه از کتاب توی اون حرکت ناگهانی من تا خورده و سارا داره سعی میکنه با حرکت ناخن صفحه تا خورده رو صاف کنه.سارا صدای قشنگی داره و وقتی کنارمه معمولا اونه که شعرها رو میخونه .با صدای زیباش شروع میکنه شعر همون صفحه تا خورده رو خوندن

-من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
همه اندیشه ام ،اندیشه فرداست
وجودم از تمنای تو سرشار است
زمان در بستر شب خواب و بیدار است
هوا آرام, شب خاموش, راه آسمانها باز
خیالم چون کبوترهای وحشی می کند پرواز


حالم لحظه به لحظه بدتر میشه.حالا از میون این همه شعر باید این شعر باز بشه.صدای سارا باز توی گوشم پیچید

-سیاهی تار می بندد
چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است
دل بی تاب و بی آرام من از شوق لبریز است
به هر سو چشم من رو می کند فرداست
سحر از ماورای ظلمت شب می زند لبخند
قناری ها سرود صبح می خوانند


هر چی سعی میکنم جلو خودم رو بگیرم نمیشه.من این شعر رو از حفظم.نمیخوام سارا حال زارم رو بفهمه.بازم لب هام رو به هم فشار میدم تا هیچی نگم . آرزو میکنم خودش دیگه بقیه اش رو نخونه اما باز صدا زیباش توی گوشم می پیچه.

-من آنجا چشم در راه توام ناگاه
تو را از دور می بینم که می آیی
تو را از دور می بینم که می خندی
تو را از دور می بینم که می خندی و می آیی
(شراب شعر چشمان تو-فریدون مشیری)


دستم رو روی گوشم فشار میدم و با صدای بلندی داد میزنم
-بسه ..خواهش میکنم بسه...دیگه ادامه نده...خواهش میکنم
صدای های های گریه هام رو میشنوم و صدای سارا که به هر دری میزنه که منو آروم کنه.دست خودم نیست. نمی تونم جلوی این اشک های رسواکننده رو بگیرم.سیلی از اشک که سال هاست جلوی باریدنشون رو گرفتم،حالا رها شده و دیگه نمیشه کاریشون کرد.
دارم تلخ گریه میکنم و سارا هم از آشفتگی و نگرانی تو اشک ریختن همراهیم میکنه.خیلی وقته که دلم گرفته ،خیلی وقته که دلم گریه میخواد. اما نمیخواستم جلو بقیه ضعیف وقابل ترحم باشم.
من سنگ صبور خیلی ها بودم. یه سنگ صبور که دلش جا برای تحمل غم های اطرافیانش داره و گوشش برای شنیدن درددل همیشه آماده اس اما غم خودش رو توی دلش میریزه وغرورش اجازه نمیده جلو دیگران گریه کنه و کم بیاره.


اما حالا که سارا با اون لحن سوزناکش شعری که درد منو میگفت خوند دیگه کم آوردم و حالا که جلو او گریه کردم حس میکنم غمم کوچیک شده و از همه بهتر، بغضم رفته کنار و میتونم یه نفس عمیق بکشم و سبک بشم. مثل همون روزهای شاد کودکی .
لیلا-باید حدس میزدم که این همه آشفتگیت به خاطر اونه...داره برمی گرده.....درسته؟
چشم های خیس و ملتهبم رو به چشم های سارا میدوزم و با تکون آروم سرم حرفش رو تایید میکنم سارا میاد و محکم تو آغوشم می گیره و دوباره هر دومون تلخ گریه می کنیم.
یکم که میگذره و اشک هامون آروم می گیره ، حس می کنم بغضم دیگه سر جای همیشگیش نیست و می تونم حتی راحت تر از قبل حرف بزنم
من-مامان چند روز پیش زنگ زد،گفت سهراب داره برمی گرده ایران.
سارا قطره اشکی که از گوشه چشم هام چکیده بود رو با نگاهی غمگین دنبال کرد و لب هاش رو روی هم فشرد.
من-فردا صبح باید برگردم آبادی ،چون... سهراب تا ظهر میرسه.سارا، من باید چیکار کنم؟
سارا تمام تلاشش رو کرد که دیگه گریه نکنه و هر طور میشه آرومم کنه.اون بهتر از هر کسی میدونست که من تمام این شش سال خودم رو به بهانه تحصیل از خونه و آبادی دور نگه داشتم تا خاطرات تلخم رو به هر شکل شده فراموش کنم اما حالا با آمدن سهراب و چند ماه بعد با گرفتن مدرک فوق دیپلمم، دیگه بهانه ای برای فرار از سرنوشت باقی نمی موند.
انگار سرنوشت من شش سال پیش رقم خورده و الان دیگه فقط باید برگردم آبادی و بپذیرمش.چیزی که در طول تمام این سال ها نتونستم باهاش کنار بیام.
سارا-ببین لیلا جان من میدونم که تو از سهراب دل خوشی نداری و اون حادثه تلخ موجب شده بین شما دو تا کدورت به وجود بیاد اما.... خودمونیم.. سهراب هم مثل تو توی اون ماجرا فدا شد.
نگاهم به صورت سارا هست، انگار حرف های جدیدی داره میزنه. اما حرف های اون به جای اینکه تلنگری برای آگاه کردن من نسبت به شرایط باشه منو می بره به گذشته ها ....
"اونسال سال خوبی بود و به خاطر بارون خوب و بذر مناسب محصول خوبی برداشت کرده بودیم اونروزها همه چیز به نظر خوب میومد لبخند رضایت بابا و عمو اسد،چهره شاد مامان و خاله رقیه که سر ظهر،ناهار ما رو آورده بودن سر زمین . سهراب توی اون گرمای طاقت فرسا ،با لذت از کوزه آب میخورد و آب بر سر و صورت می پاشید و من که مخفیانه اون رو زیر نظر گرفته بودم و بدجوری دلم میخواست که غرورم اجازه میداد مثل مامان که همیشه کوزه را برای بابا نگه میداره، به سهراب کمک کنم تا بتونه زودتر خودش رو خنک کنه.


اما من چون تنها دختر خانواده بودم ،بابا و داداش هام خیلی حواسشون به رفتارم بود و من خیلی باید به رفتارم دقت میکردم . همین بزرگ شدن با سه برادر مغرور و سخت گیر، منو هم سخت و مغرور کرده بود.
اون روزها دوازده سالگی رو تجربه می کردم. اون دوران حساس بلوغ و غلیان احساسات و عواطف.هر روز احساسات سرکشم به سویی متمایل میشد. یه روز منو می کشوند به سمت شعر و شاعری ،روز بعد به نقاشی،روزی خودم رو پای دار قالی میدیم و روز بعد کنار بساط خیاطی.خودم هم نمی دونستم این همه علایق متفاوت از کجا میان و چی می شن.اون روز هم علاقه جدیدی کشف کرده بودم که برام جالب تر از بقیه ی علایقم بود و اون حصیربافی با ساقه گندم بود.در سایه درخت نشسته بودم و مشغول بالا پایین کردن ساقه ها و بافتن بودم که صدای سهراب رو بالای سرم شنیدم
سهراب-کلاه می بافی؟
نمی دونم از دیدن چهره آفتاب سوخته و گرما زده اش بود یا اون حس علاقه ای که همیشه نسبت به او داشتم که بی اختیار مدتی محو تماشاش شدم و یکم طول کشید تا به خودم بیام و سرم رو به نشونه تایید تکون بدم .
سهراب لبخندی مهربون به صورتم زد و من خجالت زده سر به زیر انداختم و وقتی دیدم پاهاش از جلوی روم جم نخورده ، دزدانه نگاهش کردم. چشماش به حصیر بود و با دقت به اون نگاه میکرد. نمی دونم توی اون نگاه چی دیدم که تصمیم گرفتم که هر طور شده کلاه بافتن رو از خاله یاد بگیرم و یه جوری که غرورم آسیب نبینه کلاه رو به سهراب هدیه کنم.دلم نمی خواست موقع کار سر زمین اینقدر صورتش بسوزه و گرما اذیتش کنه.
حصیر بافی کار ساده ای نبود اما اونقدر از خاله سوال پرسیدم و اونقدر خاله بافت های اشتباهم رو باز کرد تا بالاخره بعد از یه هفته جدیت و پشتکار بالاخره کلاه حصیری آماده شد.
نمیدونم اون همه خوشحالی به این خاطر بود که بالاخره موفق شده بودم یه کاری رو تا آخر انجام بدم یا خوشحالیم بابت این بود که با این کار میتونستم تایید و تشویق سهراب رو داشته باشم.آخه سهراب برای من و بقیه بچه های آبادی همیشه الگو بود.او چهار سال از من بزرگ تر و همسن داداش هدایتم بود.برعکس هدایت که از همون اول دور درس و مدرسه رو خط کشید، سهراب عاشق درس و کتاب بود . توی خانواده خاله رقیه، هاجر که دختر بزرگ بود، مثل اکثر بچه های آبادی تا دوره ابتدایی بیشتر درس نخوند و خیلی زود، توی یازده سالگی ازدواج کرد.بعد از هاجر سهراب بود که اون روزها شانزده سالش بود . سهراب به دلیل جدیتی که توی درس هاش داشت و نتایج خوبی که می گرفت، به کمک و راهنمایی معلمش برای دبیرستان راهی شهر شد . این بود که ما فقط تابستون ها سهراب رو توی آبادی میدیدم.از نظر سنی، بعد از سهراب صمد بود 
.

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد