میگ میگ میگ.....ای کوفت...خواب بودما..وقتی یدفعه از خواب بلند شم خیلی قاطی میکنم...این گوشی لامصبم هی زنگ میزنه...
بزنی بشکونیش راحت شی...
اه...گوشی رو برداشتم:
-ها چیه...
جواب نداد...الان باید به فحش بکشمشا...
-د بنال دیگه...
سرمو فرو کردم تو بالش...حالا کدوم بیچره ای هست؟؟؟؟؟؟؟؟!
بزور چشامو باز کردم و اسمشو دیدم...چییییییی؟سعید گربههه؟
وای گند زدم به زندگیم رفت...
-بله؟؟؟؟؟؟؟
سعید-بالاخره بیدار شدین؟
ای کوفت....
-بله ...امرتون؟!
سعید-آهان بله..میخواستم بگم میشه جزوه های منو بیارین؟
چی میگه؟!جزوه های این دست من نیست که!!!!!
-بله؟متوجه نشدم؟!
سعید-خانوم آسایش جزوه هامو قرض گرفته بودن گویا به شما دادن....گه میشه جلسه بعدی برام بیارین...
تهمینه من تو رو جر میدمممممممممم....میمردی بگی جزوه این پسره ست...
-بله..حتما...
***
سر کلاس:
من-تهمینه!چرا بهم نگفتی جزوه های خودت نیست؟!
تهمینه-فک کردم میفهمی!حالا مگه چیه؟!
من-....
صدای شروین باعث شد حرفم رو بخورم...
هخانوم اصلانی اگه میخواید صحبت کنید لطفا تشریف ببرید بیرون..
اوووه کی میره این همه راهو...
-نه استاد دیگه حرفی ندارم!
نفسش رو باحرص داد بیرون...آخی بچه داره حرص میخوره...حقته حالا نوبت منههههههههههههههههههه حرصت بدم...
تا آخر کلاس دیگه حرف نزدم و ساکت مثل دخترهای خوب نشستم سر جام....
نشستم تو ماشینمو را افتادم...
جلوی در خونه درو با ریموت باز کردم و خواستم بپیچم تو که یه توکسون مشکی هم زد رو ترمز کنارم..بله دیگه کی میتونه باشه؟!
آقازاده....
شروین-مطمئنی ترمز دستی رو خوابوندی؟!
کوفت...
-آره شما نگران نباشین...زودتر برین تو دیرتون نشه!
شروین-نه نترس نمیشه!
از دهن بیصاحابم در رفت و گفتم:
-از امسال شما ها نمیترسم....
زودتر رفتم تو...رفتم تو پارکینگ....
ماشینو پرک کرد و اومد سمتم...
عصبانی بود...
شروین-زود بیا پایین!
وا چشههههههههه؟!
من-چرا؟!
درو باز کرد و منو کشید بیرون...خل شده پسره..
-ای بابا چیکارم داریییییییییییی؟
منو تقریبا کوبوند به دیواره ماشین..کمرم درد گرفت....دیسک نگیرم خیلیه...
چشمای عسلیشو ریز کرد و گفت:
-تو مشکلت با من چیه؟!
واااااا....میگم خل شده میگید نه...یه کم وول خوردم اما نتونستم فرار کنم!!!
-ول کن شروین...چته آخه؟!
دندوناشو روی هم سایید...وای نخوری منو....
شروین با تحکم:
میگم بگو مشکلت با من چیه؟!
حالا نوبت منه که حرصت بدم...
-وا داداشی کی گفته که من با تو مشکل دارم؟
دیگه نزدیکه دود از کله ش بلند شه ها...وای وای وای...
غرید:
تبســـم روی اعصاب من راه نرووووو....
راه نمیرم اسکی رو یخ میرم...
-ااا داداشی گلم چرا عصبانی میشی خوب؟!
صورتشو نزدیک کرد..بازوهامو سفت گرفته بود...
-یه بار دیگه اون کلمه ر تکرار کن؟
من-کدوم؟
شروین-همون کلمه رو...
-داداشـ...
هنوز حرفمو کامل نکرده بودم که لبام به هم دوخته شد...شروین محکم لباشو گذاشته بود رو لبام و فشار میداد....یه جوری شدم...
دو ثانیه بیشتر نگذشته بود که لباشو برداشت و با پشت دست لباشو پاک کرد و گفت:
-یک بار دیگه بخوای ازینکارا کنی....بد میشه!فهمیدی؟!(داشت داد میزد)
ادامه داد:
بعدشم یه وقت نشینی واسه خودت رویا بافی کنی....اون یه بوسه نبود بلکه یه هشدار بود تا دیگه کارتو تکرار نکنی..
درسته بوسه نبود....سریع خودمو جمع و جور کردم:
-ببین آقا پسر حق نداری با من اینجوری رفتار کنی!!
شروین-تو برای من معلوم نمیکنی که چه حقی دارم!..اه دهنم مزه ی تلخی گرفت...
من داشتم آتیش میگرفتم...
ادامه داد:
-بعدشم من یکی بهترشو دارم...به تو نیازی ندارم!
انقدر قاطی کرده بودم که دوس داشتم خفه ش کنم...با سرعت از کنارش رد شدم و با کیفم بهش تنه زدم...
صدای قهقه هاش از پشت سرم حالم رو بدتر میکرد....
دماغم...اه نکن....جیغ زدم:
-نکن!
تیام-بیدار شو!
من-تیام برو بیرون!
تیام-د بلند شو میگم!
لای چشامو باز کردم داشت با یه پر بینی مو قلقلک میداد...
من-کرم نریز...
تیام-تا بیدار نشی میریزم...
اه انگار خواب به ما نیومده....
-اصلا چرا باید بیدار شم؟!
تیام-سروین میگه باید باهاش بری تا یسری وسایل بگیرین!
اه تازه یادم اومد...خدااااااااا...
-باشه حالا تو برو میام...
تیام-نه من برم دوباره میگیری میخوابی!
الان باید سرمو بکوبونم به دیوارر...
من-تیام بترکی ایشالا آرامه جواب رد بهت بده...
تیام-زهرمار!!!دعای بهتر نداشتی؟!پاشووو دیگه!
من-نیخوام آقا زوره مگه؟!
تیام-اصن به من چه به خودش میگم بیاد بیدارت کنه..
من-برو به هرکی میخوای بگو!!!
تازه چشمم گرم شده بود که باز با تکون های دست یکی بیدار شدم...
من-تیام دوباره اومدی کرم بریزی؟آخه کی میخوای دست از سر کچل من برداری؟!
-اگه کچلی پس این همه مو مال کیه؟!
ا تیام که صداش این شکلی نبود...
-تیام؟
جواب نداد...
-تیام مگه کری چرا جواب نمیدی؟!
-برای اینکه تیام نیستم!!!
ای خاک...پس کیه..چشامو باز کردم...میگم چرا صداش شیبیه شروینه ها نگو خودشه...خب آدم تو عالم خواب و بیداری اسم خودشم یادش نمیاد چه برسه به تشخیص صدا!!!
من-خب حالا چیکا داری؟!
شروین-مگه نمیخواستی باهام بیای بریم وسیله هارو بگیریم؟!
من-من یچی گفتم اونموقع خوابم نمیومد سرحال بودم الان میزنم زیرش...
چشامو بستم...روی تخت نیمخیز شد....بابا هرکول تختم رو شیکوندیا.....حالا خوبه دو نفره ست...
دستشو گذاشت رو پهلوم و تکونم داد....
-بیدار شو دیگه لوووس!
قلت زدم...فک کنم سمت شروین قلت زدم چون خوردم بهش..گفتم:
-برو اونور!
شروین-نمیخوام...
درررررررررررک...
هلش دادم..روی پهلو خوابیدم...حالا اونم هلم داد و با دستش روم خیمه زد...چشامو باز کردم و خیلی خونسرد(آره جون خودم...تظاهر به خونسردی البته!)گفتم:
-خودت برو دیگه!
شروین-نه نمیشه ممکنه یه چیزی یادم بره!!!
-باشه نرو...من که خوابیدم!
چشامو بستم...دستشو روی پهلوم حرکت داد...وای نه....قالقلک؟!
داشتم از خنده به خودم میپیچیدم...گفتم:
واای نکن....
ورجه وورجه میکردم اما اون دست از قلقلک دادن نمیکشید....دستامو گذاشتم رو دلم...دل درد گرفته بودم از بس خندیده بودم...
-شروین نکن..با..باشه میام...نکن....
دستشو برداشت و از کنارم بلند شد و گفت:
-پس زود باش!نیم ساعت دیگه پایینی ها!!
برو دادا....به من دستور میده...
دیگه بچه رو اذیت نکنم پاشم باهاش برم...
فصل 11:
تیام-میخوام برم خواستگاری!
من-چی؟مخ دختره رو زدی رفت؟!
تیام-ا دختره چیه بچه پررو؟!بگو آرامه خانوم!!!
من-تییامو خیلی بدییییی...حلال نو که اومد به بازار کهنه شود دل آزار؟
تیام-اونکه تازه نیومده!!!بعدشم تو خواهر خوشگل خودمی!
خودمو لوس کردم:
-نخیر تو دیگه منو دوس نداری!
-ده لوس نکن خودتو دیگه مثلا 21 سالته ها!!
من-خب که چی؟
تیام0تو هم وقتی عشق رو تجربه کنی عادت های بچگیت رو میذاری کنار!
من-اونقدرا هم مطمئن نباش!
تیام-چرا هستم!همونطور که من تغییر کردم تو هم میکنی!حالا کی به مامان بگم؟
من-بنظرت قبول میکنه؟
تیام-از خداش باشه!دخترخواهرشه بعد هم دختر به این خانومییییییی!
من-اونکه صد البته!
تیام-خودم درستش میکنم!!!!
***
چرا انقدر سوالاش سخته؟شروین چی بشی...ای خدا...دستمو بردم بالا...اومد بالا سرم و گفتم:
-استاد این سوال...
شروبن-سوال جواب نمیدم!
ای کووووووووووفت...یه نگاه ترسناک بهش انداختم...میدونه من دیوونه بشم تمام عالم رو از نسبت فامیلی مون باخبر میکنم!!!سوالمو جواب داد...اما فقط یدونه.....خب اگه هم بیشتر جواب میداد بچه ها اعتراض میکردن...فکر کنم قبول بشم...
***
مامان-تبسم!میخوایم واسه داداشت بریم خواستگاری!
وای چقد خوشحال شدم...مخ مامانه رو هم زد رفت...
حالا بزا خودمو بزنم به اون راه..
من-کی هست حالااااااااا؟
مامان-آشناست!دخترخاله ت!!!
مثلا اومدم ابراز خوشحالی کنم...جیغ زدم:
-چی واقعا؟!
مامان-آره...قربونش برم اومد بهم گفت....بچم عاشق شده!
حالا اگه من میرفتم میگفت عاشق شدم میخواست جنجال به پا کنه ها...
من-خب حالا کی میریم؟؟؟؟؟؟؟
مامان-زنگ میزنم واسه فردا شب.
من-اوکییی!
ببین تروخدا این تیام بالاخره کارخودشو کرد....
....
من-چقد خوشتیپ شدی!مبارکت باشه داداشی جونیم!
تیام منو بغل کرد و پیشونیمو بوسید و گفت:
-قسمت شما بشه مادمازل..!
من-خدا از دهنت بشنفه...
یه پس گردنی زد و گفت:
-خیلی پررویی به خدا!
-به تو لفتم دیهههههه!!!
...
مجلس خواستگاری:
افشین در حال نطق کردن:
-تیام دیدی بالاخره داماد خودمون شدی!
تیام-بله...از خوش شانسیمه...
ای زبون باز...آخه این افشین رو انقد تحویل نگیر از سروکولت بالا میره ها...حالا از من گفتن بود...
شوهرخاله(بهبود):
-خب بهتره بهتره بچه ها برن سنگاشونو با هم وابکنن....
شومانمیدونی کندن...اونم چه کندنی...
بابا در تایید حرف عمو:
-آره بهبود راست میگه!پاشین!پاشو دخترم.
اهههه چه زودم دخترش شد...
این دوتا پاشدن رفتن...حالا معلوم نیست تو اتاق چیکار کنن ها...
اصلا به من چه...
ما دهنمونو شیرین کردیم...ایشالا که خوشبخت شن!!!!
اونروز واقعا یه سوال رو گیر کرده بودم...اون درسو باشروین داشتم...نه مث اینکه مخ ما نمیکشه...پاشم برم از خودش بپرسم...
کلاسورم رو برداشتم و راه افتادم...موهامو باز گذاشتم!انقد بلند شده که ذوق دارررررررررم!!
بدون اینکه در بزنم درو باز کردم اما کاش هیچوقت نمیرفتم!!توی اون لحظه دوس داشتم زمین من رو ببلعه!!!شروین روی تخت دراز کشیده بود و دنیا هم تقریبا کنارش بود وداشت اونو میبوسید...قلبم به درد اومد...اما چرا؟چرا احساس کردم شروین رو مجبور کرده؟چرا ناراحت شدم؟و خیلی چراهای دیگه...
سرمو انداختم پایین شروین بدبخت خیلی هول کرده بود اما دنیا...دنیا انگار خوششم اومده باشه..یه قدم رفتم عقب...
شروین-ت...تبسم؟کاری داشتی؟(با استرس داشت اینا رو میگفت)
من-چ...چیزه...یه سوال داشتم...بعدا ازت میپرسم...
درو سریع بستم....دیگه سوال برام مهم نبود...تنها صحنه ای که جلوی چشمام رژه میرفت برام مهم بود....رفتم توی اتاقم و خودم رو پرت کردم روی تخت....یه قطره اشک از گوشه ی چشمم چکید پایین...من چم شده؟؟؟؟
چرا باید برام مهم باشه؟خل شدم رفت...
سرم رو توی بالش فرو کردم و فشار دادم...
چند دقیقه بعد یکی درزد...جواب ندادم...اومد تو....سرمو بلند نکردم حال نداشتم...
نشست روی تخت...دستش رو گذاشت رو کمرم و تکونم داد...دست مردونه ست..
آروم گفت:
-تبسم؟
وای نه شروینه...من از خجالت چجوری تو چشاش نگاه کنم؟؟
من-ها؟
شروین-سرتو بلند کن ببینم؟
-نمیخوام
نفسم به زور بالا میومد...سرم رو یکم آوردم بالا...
شروین-سوالت چیه؟بیار ببینم؟
وای خوبه به روم نیاورد...
پوفی کردم و بلند شدم برگه رو آوردم و روی تخت کنارش نشستم...دادم دستش...
داشتم یا انگشتام بازی میکردم...
شروین-تبسم؟
من-بله؟
شروین-گوش میدی توضیح بدم؟
من-آره...
ولی گوش ندادم...اصا!
سرم رو کرده بودم تو برگه اما فقط نگاش میکردم...حواسم پرت بود..
شروین-تبسم اصلا گوش میدی؟؟؟؟؟؟؟
چونه مو با دستش گرفت بالا و گفت:
حواست کجاست؟
نمیتونستم نگاش کنم...بجای صورتش زل زده بودم به قفسه سینش...
شروین-فکرشو نکن!
وااا این از کجا فهمیییید؟
من-چی؟
شروین-یه اتفاق بود...بهش فک نکن!
منظورش چیه؟؟من نمیفهمم....
دوباره توضیح داد...ایندفعه گوش دادم...
من-مرسی!
شروین-از دستم ناراحتی؟
من-نه!(دروغ گفتم)
شروین-اما چشمات اینو نمیگه!
به چشای منم کار داری آخه؟؟اره ناراحتم اما نمیخوام بدونی!
من-نه چرا باید ناراحت باشم؟
شروین-گفتم شاید...
مثل خودش جواب دادم:
--فکرشو نکن...مهم نیست!
دیگه حرفی نزد و رفت...چرا میخواست واسم توجیه کنه؟؟؟
ما هم که ماشالا همش جشن و مهمونی داریم...خیلی خوبه ها اما هی باید بریم لباس و ازین چیزا بگیریم!!!!
برای عقد تیام یه پیراهن سورمه ای براق که پشت گردنی بود و چسبون تا روی زانو..پشتش بلندتر از جلوش بود اما جلوش تا روی زانو بود و هلالی بود...در کل خوشگل بود....پشتش هم که گردنی بود باز بود...
یه صندل 10 سانتی هم همراهش...
تازه با این کفش فک کنم تا بینی شروین بشم!!!
موهام رو خودم لخت شلاقی کردم و ریختم پشتم....انقدر بلند شده که تمام پشت لباسم که بازه رو میپوشونه...
جشن خونه ی خاله م اینا بود....
همه زودتر رفته بودن چون ما درجه یکیم اما کارمن طول کشیده بود ...بالاخره بعد از 1ساعت تاخیر رسیدم....
فکرمیکردم دیر شده برای همین مسافت باغ رو تندتند میرفتم و برای همه سر تکون میدادم...حالا فرض کنین من با اون کفشا....
بله داشتم تند تند میدوییدم که پام گیر کرد به یه چیزی..پیش خودم فک کردم الان با مغز میخورم زمین و ضربه مغزی میشم و مهمونی هم بهم میخوره که...میون زمین و هوا گرفته شدم!!!
چشمامو بسته بودم خودم هم جمع کرده بودم تو بغل فرشته نجاتم و با دستام چنگ زده بودم به کتش که....صدام زد:
-خانوم اصلانی!سرتون رو بیارین بالا!
منو میشناسه؟؟یعنی کیه؟؟؟؟؟!
آروم سرم رو آوردم بالا و نگاهش کردم....نزدیک بود جیغ بزنم...اینه که...
من-سعید گربه...گربه تو اینجا چیکار میکنی؟؟؟؟
وای گند زدم به زندگیم رفت...داشت با تعجب نگام میکرد...
سعید-من مهمونم و شما؟
اوا من هنوز تو بخل اینم؟خودم رو ازش جدا کردو و لباسمو مرتب کردم و گفتم:
صاحاب مجلس!
اوهو....من صاحاب مجلسم؟؟؟؟؟
تندی گفتم:
-اونوقت مهمون کی هستین؟
سعید-آقا افشین!
اه په بگو...ایشششششششششش!
من-خب پس خوش اومدین!
دستمو بردم جلو ...منم کرم دارما...نگام کرد و گفت:
-ازین به بعد بیشتر مراقب باشین!
آخیش دستشو آورد جلو...اگه نمیاورد بد ضایع میشدما...
صدای آقا زاذه منو در جام میخکوب کرد:
شروین-تبسم؟معلوم هست تو کجایی؟
اوه چه خشمی هم داری تو...خشم اژدها جلوت کم میاره...
من-سلام شروین!داداش بیا با آقای آریا آشنا شو!
زدم وسط هدف..چپ چپ نگام کرئ(قابل توجه:سعید با شروین کلاس نداره پس همدیگرو نمیشناسن)
من-شروین آقای آریا -آقاسعید-شروین!
با هم دست دادن..سعید:
-ازآشنلییتون خوشوقت شدم...
بابا لفظ قلم..شروین دستمو گرفت و منو کشید سمت خودش...
سعید-داداشتون هستن؟
شروین دستمو فشار داد...یعنی لال بمیر!
شروین-پسرعموشون هستم...
سغید-آها بله!
از سعید خدافظی کردیم....یعنی وادارم کرد!زووورگو....حالا هم دست منو گرفته داره میبره...وایستادم.برگشت نگام کرد و گفت:
-این کی بود؟
اوه غیرتت باد کرده؟اصلا حقته یه چیز بگم تا بسوزی..
من-دوس پسرم!!
من چی گفتم؟بخدا از دهنم در رفت...اما گند زدم رفت...
بد نگام کرد...خیلی بد...
شروین-چی گفتی؟
چرا من لال شدم؟؟؟سکوووت!
شروین-با تو ام!میگم چی گفتی؟؟
داره نزدیکتر میشه...یا خدا..
شروین-عوضی میگم چی گفتی"؟(داد زد)
من-عوضی ننته!(من بلندتر داد زدم)
یدفعه یه طرف صورتم سوخت....منو زد؟؟؟؟به چه حقی اینکارو کرد؟؟؟
داشت حالم از خودم و شروین بهم میخورد...
امشب رو برام زهرمار کرد...چرا اشکام دارن سرازیر میشن؟با تمام قدرتی که داشتم دستم رو از تو دستش بیرون کشیدم و به سمت باغ دوییدم...
داشتم دیوونه میشدم...تابحال کسی منو نزده بود...مغزم داشت سوت میکشید...
نیم ساعتی میشد اونجا بودم که بعد تصمیم گرفتم برم ام....با این سرووضع که همه میفهمن...
.از در پشتی خارج شدم و بسمت ماشینم دوییدم....لوازم آرایشم اونجا بود....رفتم تو ماشین و دوباره چشامو پاک کردم..
خوبه چشمام رنگی نیست وگرنه الان رسوای عالم بودم...
.........تقریبا هیچی از مهمونی نفهمیدم......
آرامه خیلی خوشگل شده بود...داداش منم...که داداش منه دیگه مثل همیشه خوشتیپ...
اونجوری که باید نرقصیدم....یعنی نمیتونستم...همه ی حسم رفته بود...
حالم گرفته شده بود...
یکی کنار گوشم گفت:
-خانوم اصلانی؟
ای کوفت...ترسیدم...
سعید آریا....
سرم رو که برگردوندم فیس تو فیس شدبم..بابا یکم یرو اونورترررررر....چلمن...
خب بنال دیگه؟؟؟یه پوزخند نشست گوشه ی لبش و گفت:
-زیپ لباستون...
تا آخرشو رفتم......لبمو گاز گرفتم و رفتم دستشویی...زیپش پشتم بود و تا نزدیکای باسنم باز شده بود...من چرا نفهمیدم پس؟؟؟
از بس تو هپروتم....
دوباره رفتم سر جام نشستم...
سعید-خواهر داماد باید بیشتر ازینا از خودش مایه بذاره !
تو رو سننه؟بزنم لهش کنم آ....حیف که نمیتونم...
من-یکم خسته ام!
با تمسخر گفت:
-اوه بله!
زهرررررررمارررررررررررررر رر.....
......
آخر شب بود....بدجورم خوابم گرفته بود....وقتیم خوابم میگیره بد سگ میشما....(مثل خودمی!)
با این کفشهای پاشنه بلندم پدر پام درومده...
میخواستیم بریم...داشتم بلند میشدم برم که....صدای جر خوردن چیزی به گوشم خورد...سرم رو با گیجی برگردوندم....
سمت راست لباسم تا نزدیکی های رونم جر خورده بود....لعنتی به کجا گیر کردی؟!حالا من چجوری برم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مانتومم که تو ماشینه...اوف بدبخت شدم رفت..خدایا یه فرشته ی نجاتی چیزی بفرست ..سرم رو گردوندم...اولین نفری که چشمم بهش خورد سعید گربه بود.....یعنی برم؟
دیگه واینستادم فکر کنم رفتم به سمتش و تقریبا کتش رو از پشت چنگ زدم....
برگشت و با تعجب پشتشو نگاه کرد...سریع گفتم:
-آقای آریا میتونید منو تا ماشینم همراهی کنید؟؟؟؟؟
وای خدا ببین چجوری نگام میکنه!!!خوبه تحفه نیستی حالا....
من-لباسم...و اشاره کردم به همون قسمت!!!
دستشو برام دراز کرد....آ قربون آدم چیز فهم....دستشو گرفتم....خودمو کنارش پنهان کرده بودم و از یه گوشه میرفتیم...
غافل ازینکه شروین پیش خودش چه فکرهایی کرده و چشماش...چشماش داشت منو میکشت...اون نگاهش....
خیر سرم داشتم میرفتم سوار ماشینم بشم که دنیا گفت:
-تبسم جون....منو شروینم میتونیم باهات بیایم؟!
آقا من نمیخوام...حالا بگم نه بهش برمیخوره...ایش!!!
من-آره!
دنیا-آخه شروین ماشین رو نیاورده....مامن اینا اهم دیرتر میام اما ما خسته ایم!!!
این میخواد حرص منو دربیاره هاااااااااا
حالا شما کجا؟
من-امشب میای خونه ما؟
دنیا-نه عزیزم!بابام گفت برم خونه تا بیان...ایشالا یدفعه دیگه...
ایشالا...
من-باشه بریم!
آقازاده هم بعد از خداحافظی با بقیه تشیفشونو آوردن...
با خانومش نشست عقب....سعی کردم اصلا نگاشون نکنم...نمیدونم چرا ولی حرص میخوردم...
دنیا هی براش عشوه خرکی میومد آقا هم باهاش پیش میرفت...
ها مثلا میخوای حرص منو دربیاری؟؟؟
باشه فعلا بتاز ببینم تا کجا میتونی بری!!!
دنیا رو رسوندم..آقا هم رفت خانومش رو تا خونه همراهی کنه..انقدر خسته بودم که پلک هام داشت رو هم می افتاد....
تا شروین بیاد رفتم صندلی عقب و دیگه نفهمیدم کی خوابم برد...
صبح که بلند شدم چند دقیقه مکان و زمان رو تشخیص ندادم....اما بعد همه چی یادم اومد...من تو ماشین خوابم برده بود اما الان روی تختمم...اما با همون لباسا...حتی یه لنگه کفشم هم پامه!!!!!نکرده کفشمو در بیاره....حالا همون که نذاشته تو ماشین بخوابم خیلی...
من-تهمینه!میدونسی گربه با پسرخاله م دوسته؟؟؟؟
تهمینه-ا وای!!!واقعا؟تو ار کجا فهمیدی اونوقت؟!
من-اومده بود عقد برادرم که جنابالی تشریف نیاوردین!
تهمین-اه....از دستم دررفته پس...
من-کوفتتتت...منحرف!
تهمین-خب حالا....خوش گذشت؟
من-آره اما با شروین دعوام شد!
تهمین-باز چرا؟
-هیچی بابا گیرهای الکی میده!!!
تهمینه-خب گیجی دیگه تو که میدونی روت غیرت داره چرا اذیتش میکنی؟!!!!!
من-بیخود غیرت داره!!!!بره واسه زنش غیرت داشته باشه!!
تهمین-یعنی تو هنوز نفهمیدی؟انقدر آی کیوت پایینه؟
من-چیرو باید میفهمیدم؟
تهمین-خاک تو سرت...یعنی اصلا پرت....
من-گمشووووو...درس حرف بزن ببینم؟!
تهمین-ول کن عیزم!!!تو هنوز نینی هستی این چیزا برات زوده!!!
واااااااااااااااااااااای.. .
-ایشششششششش!!!
تهمین-میشششششششششش!
من-درد...
تهمین-همینجا بشین من برم یه جیزی بگیرم کوفت کنیم!!!!!!
...........
اونروز اون گربه اومد و بهم گفت:
-ما جمعه قرار بریم با بچه ها کوه!اگه شما هم بیاین خوشحال میشیم!
قبول نکنم ضایع شه؟؟؟ولی نه بزار برم خوج میگذره...
-باشه!اگه شد بهتون میگم!
سعید-باشه منتظرم!
حالا باش تا بعد...
1هفته ست با شروین حرف نزدم....اونم بدتر از من میکنه...اصلا ولش...
توی خونه داد زدم:
-تیییییام!این جمعه میخوایم با بچه ها بریم کوه تو و آرامه هم باید باهام بیاین!
شروین توی پذیرایی نشسته بود و داشت تی وی نگاه میکرد...راستش از قصصصد بلند گفتم...
تیام-باشه!!!به آرامه بگم ببینم چی میگه!!!!
من-باااشه پس منتظرماااااااا...
تیام-باشه جغله...!
***
تیام و آرامه همرام شدن....تیپم حسابی ورزشکاری بود...سوئی شرت و شلوار ورزش م که ست بود آدیداس مشکی...
با کتونی های لژدار و کوله و....
راه افتادیم....تو ماشین بودیم که آرامه گفت:
-من خیلی وقته کوه نرفتم!
تیام-منم!
من-من که زیاد کون نمیرفتم ...اما دوس داشتم!!!تنبلیم میشد!
آرامه-بله شما تنبل تشریف دارین!
زدم پشت آرامه و گفتم:
-هوی پرو...حواستو جمع کن من الان خواهرشوهرتم آ!
آرامه-ا تیام نگاش کن!(لوس لوسی گفت)
تیام-من خودمو قاطی مسائل شمانمیکنم!!
آرامه-خیلی بدییییییییییی...
تیام لپ آرامه رو کشید گفت:
-ای جان خانوم منو کسی اذیت کنه با من طرفه هاااااااا
من-ها مثلا میخوای چیکار کنی؟!
تیام-پوزشو به خاک میمالونم!
شوخی افتاده بود وسط منم که تا تهش میرم...
من-ها فک کردی گنده لاتی؟!..نه آقاااااااااا
تیام بینی مو کشید و گفت:
-بیشین سر جات کوچولوووو
من-د نکنننننن!
تا وقتی برسیم با خنده و شوخی گذشت...
وقتی رسیدیم...تقریبا از ماشین پریدم بیرون...نه من درست بشو نیستم!!!
برای سعید اینا دست تکون دادم...اوهو ون چرا انقد اینو تحویل میگیرم؟ سعید-سلام بچه ها خوش اومدین!
همگی با هم دست دادیم و سلام و علیک و اینا....کم کم را افتادیم....من با دختری بنام نیلان که از اکیپ سعید اینا بود راه میرفتم...دختر خوبی به نظر میومد...
من-نیلان جون چند سالته؟؟
نیلان-24 عزیزم!تو چندی خانوم خوشگله؟؟؟
من-21!
نیلان-پس زیاد تفاوت سنی نداریم!
من-نه!
به نظرم زیاد راه رفته بودیم....البته نظر من که مهم نیس!!!یالاخره یه جا اطراق کردیم و نشستیم...
شروع کردیم خوردن چیزایی که ؟آورده بودیم...گشنم شده بود...
من یه ساندویچ برداشته بودم و داشتم میخوردم....
هنوز گاز سوم رو نزده بوم که از دیدن شخصی کهجلوم بود لقمه تو گلوم موند!!!به سرفه افتاده بودم بد...نزدیک ترین شخص ها بهم سعید و نیلان بودن...سغید که دستش قویتر بود میزد پشتم نیلان هم سعی میکرد بهم آب بده..
با هرجون کندنی بود لقمه از تو گلوم رفت پایین....شروین اینجا چیکار میکنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اومد جلو و گفت:
-سلام به همگی!!!
بعضی از بچه ها که باهاش آشنا بودن شروم کردن به خوش و بش باهااش!
تیام-داداش خب صبح با ما میومدی!!!چرا اینجوری!؟
شروین-فکر نمیکردم جور شه!!!یهویی شد!
آره تو گفتی منم باور کردم....تو نمیومدی کی می اومد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نشست کنار تیام....ا این چرا داره چپ چپ منو نگاه میکنه؟؟؟
یکم خودمو نگاه کردم...ا آبرو شررفم رفتتتتت!اول اینکه
یکی از دستام روی پای گربه مونده بود...از طرفی هم....شالم رفته بود کنار و از گردنم تا نزدیکی های قفسه سینم باز بود..خب حواسم نبوده عجبا....آروم دستمو از رو پاش برداشتم و شالم رو مرتب کردم....بهم پوزخند زد....شرویییییییییییییین!
حالا آقا زاده هم به ما ملحق شده و راه میاد...چقدرم با دخترا گرم میگیره...من چرا دارم حرص میخورم...اه!
رفتم جلوی ارتفاع وایستادم و شهرو دیدم...چقدر خوشگلههههه....پایین رو نگاه کردم....یکم ترسناکه ها..
یعنی اگه بیوفتی باید به دیار باقی سفر کنی!!!
یکم رفتم جلوتر...بچه ها یکم پایینتر بودن...تیام داد زد:
-آجی مراقب باش نیوفتی!بیا عقبتر...
من-نه حواسم هست!!!
آرههه خیلی!بهتره جلوتر نرم وگرنه شوت میشم پایین..
چقدر دوست دارم یه بار سقوط آزاد رو تجربه کنم!!!اما از دردی که اون لحظه داره وحشت دارم.....پس کلا بی خیال میشم...
نمیدونم چقدر توی فکر بودم که با احساس در رفتن چیزی از زیر پام جیغ کشیدم...
افتادم...کمرم که با سنگ برخورد کرد درد طاقت فرسایی داشت....قلت خوردم....داشتم درد رو با تک تک سلول های بدنم حس میکردم...
خیلی زجر آوره....یدفعه متوقف شدم....مانتو م گیر کرده بود بهیه شاخه ای که اونجا بود....از ترسم و دردم نمیتونستم تکون بخورم...اما میلرزیدم...مزه ی خون رو تو دهنم حس میکردم....صدا ها برام گنگ بود....صدای جیغ دختر ها با فریاد های پسزها قاطی شده بود....اگه ازین شاخه جدا شم...دیگه کارم تمومه....
تازه یکم مغزم فرمان داد....دستم رو به قطعه سنگی بند کردم...
صداها یکم برام واضحتر شدن...
تیام داشت حنجره شو جر میداد:
-شروییین مگه عقلتو از دست دادی؟؟؟؟؟؟؟صبر کن تا کمک بیاد....میمیری دیوانههههههههههه!
شروین داشت میومد؟؟؟برای من؟؟؟؟
موقعیتم رو که دیدم متوجه شدم که زیادم تو دید نیستم..خدا خودت به فریادم برسسسسسسسس....
دستم خسته شده...پاهام بی حس شده...کم کم دارم بیهوش میشم....
پای راستم خیلی درد میکنه...یعنی شکسته؟؟؟؟؟
چه حس بدی دارم...حس مرگ...تموم زندگیم جلوی چشمام رژه رفت...گریه م درومده...
ازاسترس تمام بدنم یخ زده...
صداشو شنیدم:
-تبسمممم؟عزیزززز؟
نمینتونم جوابشو بدم...بیحالم...
شروین-تبسم؟لعنتی جواب بدهه
سعی خودمو میکنم اما تنها صدایی که ازم در میاد یه نعره ی کوتاهه...
شروین-صبر کن دارم میام...عزیزم صبر کن...
هه..الان که داره از دستم میده براش عزیز شدم...
دستام داره ول میشه...خدااا کمکم کن...
به سمتم خیز برداشت...خودت نیوفتی حالا....
چشامو به زور باز نگه داشتم..نه من نمیخوام بمیرم....
داد رد:
-دستو بده منننننن!
نمیتونستم...واقعا نمیتونستم...
تقریبا عربده زد:
-میگم دستتو بده به من....یالا دختر...
تمام قدرتی که برام مونده بود رو جمع کردم و دستم رو دراز کردم سمتش...
دستمو گرفت...داره سعی میکنه منو بکشه بالا...
حالا دوتایی نیوفتیم...زیر پاش در بره دیگه تمومه...واقعا تمومه...
خراشیده شدن پوست دستم رو روی سنگ ها حس میکنم....دارم کم میارم....بالاخره منو کشید تو بغلش...اما من بی حس شدم..از بس درد کشیدم...
شروین-ببین چه بلایی سر صورت خوشگلت آوردی؟؟؟؟تو که منو کشتییییییی....نگفتی اگه چیزیت بشه من میمیرم؟؟؟؟هان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اونقدر حالم بد بود که حرفاشو جدی نگیرم....
مثل اینکه آمبولانس اومد...حس کردم که گذاشتنم تو آمبولانس...اما بعدش بیهوش شدم....