وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

تبسم2

  ...شمال:

-وای خدای من چه بوی خوبببببببببببببی!!!من عاشق بوی شمالم...

شروین-آره بوی خیلی خوبیه!

تو همیشه خودتو نخود کن خوب؟!آخه مگه من با تو بودم!!با هوا بودم!!

به سمت درختای گلابی حیاطمون راه افتادم...تو تابستون یه گلابی هایی میداد درشت و خوشمزه..منم که شکمو....

حالا مگه طاقت دارم تا کارگرمون بیاد اینارو بچینه...نه مث اینکه کار خودمه...!

شالمو از سرم در آوردمو بستم دور کمرم!!(کماندویی مگه!)با یه حرکت پامو گذاشتمروی درخت و یا علی...رفتم بالا...اه خیلی دورن که...

صبر کنین گلابی های خوشگلم الان بهتون میرسم...

یه دونه ازون تپل مپلاش از دور بهم چشمک میزد...خودشه!!!همینو باید بچینم...روی پنجه ی پام بلند شدم...تا دستم بهش برسه..اه لعنتی چرا اونقدر بالایی مامانی؟!

تیام از پشت سرم گفت:

-د تبسم چرا مثل مرد عنکبوتی از درخت آویزون شدی؟!بابا بیا پایین میزنی دستو پاتو میشکونیا..

به حرفش توجه نکردم....از بس که خودسرم!!!

تیام هم بیخیال شد رفت تو ویلا اما من بیخیال این گلابی نشدم!یعنی تا بدستش نیارم بیخیال نمــــــشم!!

خودمو بیشتر کشیدم بالا...وای دیگه خیلی نزدیکش شدم آره خودشه....امااا....

یدفعه احساس کردم زیر پام خالی شد!!!آنچنان جیغی کشیدم که خودمم ترسیدم!!!چشامو بستم...نه سقوط آزاد نهههههه!!

ا چی شد عمو!؟مگه من نباید میوفتادم رو زمین؟!پس چرا یه جای نرمم؟!

فک کنم مردم اره مردم احتمالا ضربه مغزی شدم..خدایا خودت گناهان منو ببخش توبه توبه....

-تبسم چی میگی دختر هنوز نمردی باز کن اون چشاتو!!!

وای خداااااااا شروین؟!!!آها حتما عزراییله...

-د میگم باز کن چشماتو...!

نه مث اینکه واقعن شروینه!!!به زور لای چشامو باز کردم البته نزدیک بود از ترس سکته هرو بزنم!!!

-ت...ت...تو؟!

شروین-آره من!اون بالا چیکار میکردی؟!اگه من الان اینجا نبودم با مغز خورده بودی زمین که..

اواااا من تازه به خودم اومدم و یه نیمچه هم خجل شدم!!!آخه تو بغل شروین بودم و فاصله ی صورتامون هم به زور10سانت میشد!!!!من چرا گر گرفتم؟!!!

شروین-حالا نمیخواد انقدر سرخ و سفید بشی!!!ازین به بعد هم هوس گلابی کردی به خودم بگو!!

اوه چه جنتلمن!

شروین-نمیخوای بیای پایین؟خوشت اومده ها...

خیلی سریع از بغلش پریدم بیرون و رفتم سمت ویلا....

***




-آقا من دلم دریا میخوااااااااد!!!

سوزان-دخترم صبر کن یه ساعت دیگه که هوا خنک تر شد میریم!!!

-مامـــان!

سوزان-آخه قراره خاله ت اینا هم بیان گفتم بمونیم با هم بریم!

تقریبا جیغ کشیدم:

-واقعاااااااااا؟کی میرسسسن؟

سوزان_1-2سساعت دیگه!!!

داشتم بالا پایین میپریدم...

-آخ جووون دلم واسه آرامه تنگیده!!!

اولش ازینکه آرامه رو میبینم خیلی خوشحال شدم...اما بعد یاد افشین که افتادم دپرس شدم...آخه افشین روی من کلید بود و شروین هم روی افشین...کلا کلید تو کلیده...

چن باری بینشون بحث پیش اومده بوددد...

بالاخره شروین...پسرعموم بود روم غیرت داشت...(آ قربون غیرتش!)

شروین 4سالش بود که عموم و زنموم تو یه سانحه رانندگی جونشونو از دست میدت...درجا تموم میکنن..اونروز شروین خونه ما بود و زنده موند...

بعد از اون قضیه هم پدر من که پسر بزرگ بود و هم شروین رو یه جور خاصی دوست داشت...اونو پیش خودش آورد...1سال بعدشم من پا به دنیا گذاشتم...

همیشه شروین رو دوست داشتم... خیلی بیشتر از یه پسر عمو...

***






حدودای ساعت 6 اینا بود که خاله اینا رسیدن...

با آرامه جونیم احوالپرسی گرمی کردم...آرامه همسن خودم بود!شاید دلیل اینهمه صمیمیت همینه..!نمیدونم!

این افشینم که 24 سالشه دیگه بچه سوسول ما!!!

اییی نگاه کن ترو خدا...هرروز داره پیشرفت میکنه!نه من مطمونم که ایندفعه یه ردیف دیگه هم از ابرو هاش برداشته..اصلا بیخیال به من چه...

افشین-سلام چطوری خانومی؟!

دست که دادم دستمو ول نکرد...ا جون خاله ول کن..

من-مرسی مث اینکه تو بهتری!

افشین-مگه میشه تورو ببینم و حالم بد باشه؟!

...بمیر بابا..ایشششششش!

یه لبخند مصنوعی زدم که اونم با دیدن قیافه وحشتناک شروین ماسید!!!

اوهههه چقدم گند ه ست بچه م ...افشین دربرابرش فنچه...الان ازون موقع هاست که رگ گردنش از عصبانیت متورم شده هااااا..

افشین که منو گیج و میج دید پرسید:

-چی شده هانی؟!

هو...دیگه خیلی داره پررو میشه هااااا....قبل ازینکه بتونم چیزی بگم شروین با صدای کلفتش گفت:

-برگرد من ببهت بگه چی شده هــــــــــــــــانی!!!

وای نه ترو خدا دوباره اینا بهم رسیدن...

افشین که سعی میکرد خودشو متعجب نشون بده رو به شروین گفت:

-ا سلام آقا شروین!کجا بودی ندیدمت؟!

شروین دیگه واققعا قاطی کرد...

شروین-آها من به این گنده گی رو ندیدی اوندوقت این هانی رو دیدی آره؟!

افشین یه جوری خودشو جمع و جور کرد و بعد رفت پیش تیام...

اوه اوه این داره مث میرغضب منو نگاه میکنه...ها چیه؟!

من اومدم در برم که مچ دستم قفل شد...یا خدا....

مچ دستمو گرفت و منو کشید عقب به سمت خودش...

دهنش رو نزدیک گوشم گرفت اونقدر نزدیک که خیسی لبش رو حس کردم...

چند ثانیه مکث کرد و بعد نفسش رو با فشار بیرون داد...قیلی ویلی شدم...د نکن دیگه..

لبش رو بییشتر به گوشم چسبوند و گفت:

-تبسم اگه یه بار دیگه ترو نزدیک این پسره ببینم قلم پاتو خرد میکنم.فهمــــــیدی؟!

اخه به من چه...شیطونه میگه...شیطونه غلط میکنه میگه...

سرمو تکون دادم..

شروین-نشنیدم بگی چشم؟!

اوههه چه پرو برو بابا من به مامانم نمیگه چشم به تو بگم...

-خیل خب!!!

شروین-پس دختر خوبی باشیا؟!

مگه تا حالا بد بودم..دیگه داره حرصمو در میاره هااااااا....به هر جون کندنی بود مچمو ازاد کردم و ازش جدا شدم....





لب ساحل با آرامه میدوییدیم ...پاهام که خنک میشد یه آرامش خاصی رو بهم میداد...

انقدر توی فکر بودم که نفهمیدم چجوری شد که افتادم توی آب..

آرامه...منو هل میدییییییییی؟؟ً

جیغ زدم:

-آرامه...من تو رو میکشششششششم!!!

بعد هم واسش شکلکی در آوردم و رفتم شنا...

پسرا اومده بودن شنا اما من که فقط افشینو میبینم...

-پسرا کجااان؟!

افشین-دارن شنا میکنن دیگه!

خوب اونو که میدونستم..ولش اصلا با حرف زدن با این بشر حس خوبی بم دست نمیده...

خیر سرش..داشتم از کنارش شناکنون رد میشدم که منو گرفت...ده مرتیکه...

افشین-کجا میری خانومی؟!

آخه تو رو سننه؟!

داشتم تلاش میکردم که ولم کنه ولی نه مث اینکه تا زور داره منو محکم گرفته...

یدفعه پای راستم کشیده شد و رفتم زیر آب...وای این دیگه چی بود؟

نکنه کوسه باششششششه؟!نه کوسه که تو ساحل نیست...یعنی چیه..

با حلقه شدن دستهای به دور کمرم فهمیدم آدمیزاده...اما کی>؟!اونم هنوز نفهمیدم..

دیگه داشتم نفس کم میوردم یه کم دستو پا زدم که اومدم رو آب...داشتم سرفه میکردم..

چشامو باز کردم..به!!!آقا رو باش..ها چیه عین طلبکارا داره نگام میکنه..

-تبسم؟!نفس عمیقی کشید و ادامه داد...مگه نگفتم...

شروین!!!!

انگشت سبابه م رو گذاشتم روی لبش و تند تند گفتم:

-آخه به من چه اون خودشو چسبوند به من...من نخواستم که.

یکه آرومتر شد...آفرین پسر..همینم خوبه..

شروین-نفس بگیر..

جان؟؟؟؟؟؟؟سه دو یک رفتیم زیر آب...نمیدونم از فشار آب بود یا نه...ولی خیلی به هم نزدیک شده بودیم...

اومدیم روی آب...تو چشام خیره شده...ها چیه؟؟؟

تیام صدامون زد:

-تبسم شروین چیکار میکنین اونجا؟!

نمیدونم چرا ولی خجالت کشیدم...

-هیچی داداش اومدیم...

***

اون پستو دستم خورد پاک شد دوباره نوشتم...نمیدونین چقد اعصابم خورد شد که...






نمیدونم چرا..ولی از وقتیکه از شمال اومده بودیم شروین با من زیاد حرف نمیزد و حال و حوصله هم نداشت...

بیخیال..منم حوصله ندارم برم ببینم چه مرگشه..نه نه اصلاح میکنم...چه دردشه...

اون روز یه چیزی شنیدم که واقعا ناراحت شدم..

شروین میخواست واسه کار از طرف شرکت بابام بره آلمان..معلوم نبود کی برگرد...چه حیف میشه!!!من دیگه با کی کل کل کنم؟!

..الان داره میره...انقد سفت بغلش کردم که دردش گرفت..خب چیکار کنم؟دلم تنگ میشه...منم دل دارم...

***

1ماه از رفتن شروین میگذره...دلم واسش تنگ شده...خیلی!!!

1هفته ی دیگه هم باید برم دانشگاه...حداقل اونجوری کمتر فکر میکنم...

1هفته بعد:

تند تند لباسامو پوشیدمو راه افتادم...ماشین من یه مگان آلبالویی..انقدر تند میرفتم که احساس کردم داره پرواز میکنه...

روز اول گذشت...خیلی کم بودیم!!فکر کنم تا 1هفته همینطور بگذره...

داشتم آهنگ بابک جهانبخش رو گوش میکردم...

سراغی از ما نگیری...نپرسی که چه حالیم...عیبی نداره میدونم باعث این جداییم..

رفتم شاید که رفتنم..فکرتو کمتر بکنه...نبودنم کنار تو حالتو بهتر بکنه...

قطعش کردم!با اینکه عاشق این آهنگ بودم اما الان که گوش میدم برام زجر آوره...یاد شروین میوفتم...اه لعنتی چرا بر نمیگرده؟!

.

.

.

تیام داشت صدام میزد...

-جونم داداشی؟!

تیام-آجی کوشولو یدقه بیا اتاقم کارت دارم!

منم که کنجکاو...پاشدم رفتم اتاق تیام ببینم چیکارم داره..

اشاره کرد که بشینم..منم که پررو رفتم روی پاهاش نشستم...

تیام-هوی تبسم پاشو..100کیلویی ها!!

آمپرم زد بالا..به وزنم حساسم..

-چییییییییییییی؟چچچچچچچچچن د؟

تیام با خنده-په چندی؟!

-58!

تیام-خب حالا!چرا قاطی میکنی؟!

خندیدم..خلم شدم رفت...

-بفرما ببینم چیکارم داری؟!

تیام-خب راسش من میخوام زن بستونم!

پقی زدم زیرخنده...اوه جدی شد!غلط کردم..

-میشه بگی کجاش خنده داشت؟؟؟؟؟

-خب ببخشید!!!حالا کیو میخوای بستونی؟!

اینبار اون خندید..

تیام-خب...

-بگو دادا خجالت نکش!!!

تیام... ا چیزه... آ... ر... امـــــ ــــــــه!!

دهنم وا موند...ا اینو نگا..!

-خب دوسش داری؟!

تیام-نه په..خب آره دیگه!

-از کی؟!

تیام-اصول دین میپرسی؟!

-آره بگو

تیام-از نوجونی یه حسایی بهش داشتم فک میکردم یه حس زودگذره ولی نبود..گفتم میرم خارج یادم میره اما نرفت که نرفت!تازه عاشق ترم شدم..!

-شاید اون دوست نداشته باشه!

تیام-خب اونو دیگه شما زحمتشو میکشی...گونه مو بوسید..آره؟اینکارو واسم انجام میدی؟!

دلم سوخت..آخی داداش مام عاشق شد من نشدم!!

-باشه!!اما خودتم باید سعیتو بکنی!

تیام-ای به چشم!!!





فصل5:

خانوم اصلانی میتونید بیاید تحقیقتون رو ارائه بدید!

تو دلم هر چی فحش داشتم به این استاده و آبا اجدادش دادم....نه من نباید وا بدم...

داشتم میرفتم که مانتوم گیر کرد به صندلی یکی از بچه ها...نفشم رو با حرص دادم بیرون...بدبیاری پشت بدبیاری...

برگشتم مانتوم رو ازاد کنم کهچشم خورد به دو تا جشم سبز...اولالا این کیه دیگه...یکی از پسرای کلاسمون بود که خیلی هم مغرور به نظر میومد...اسمش سعید بود...سعید آریا..با یه نیشخند مانتومو جدا کرد...من هم از قصد بدون اینکه ازش تشکر کنم راه افتادم...

با هر جون کندنی بود یه چیزایی بلغور کردم استاد هم انگار حواسش پرت بود گفت عالی بود بفرمایید بشینید...

***

تهمینه-تبسم این سعید چش سبزه چقد جیگره...!

زدم پس کله ش..

-خاک بر سرت با این سلیقه ت

خداییش خوشگل بود ولی چون من افتاده بودم رو دنده لج باهاش واسه همین دیگه خوشگل نبود..

تهمین-دیوااانه اینهمه جذابیتو ندیدی؟کوری دیگه...

-آقا اصلا من کور!بیخیال میشی حالا!؟






انگار برق2200 ولت به من وصل کردن!!!!

آب دهنمو قورت دادم...

یه پیرهن مردونه ی مشکی با شلوار کتون سفید تنش بوددد....همون عطر گس همیشگیش رو زده بود...با یه لبخند داشت منو نگاه میکرد....

منم که شوکه...

انگار مغزم قفل کرده...

-سلام!

دستهاشو از هم باز کرد و به سمتم اومد...

تازه از بهت درومدم...

چقد دلم واسش تنگ شده بود..و اون الان اینجاست!!!

با یه حرکت سریع رفتم سمتش و پریدم توی بغلش...

چقد دلم واسه این آغوش تنگ شده بود...

دستهامو دور کمرش حلقه کردم...

اونم منو بیشتر به خودش چسبوند...

بعد هم پیشونیمو بوسید...

نمیدونم برای چند دقیقه تو بغلش بودم...

فقط میدونم دیگه دوست نداشتم بیام بیرون...






فصل6:

تیام-تبسم از بس خوشحالی زبونت بند اومده؟!

من-ها؟چی؟!...نه ...نه در اون حد!(آره جون خودت)

شروین-گفتم سورپرایزتون کنم!!!دلم واستون تنگ شده بود.

مامان-خوب کاری کردی پسرم!!ما هم دلمون واست تنگ شده بود مخصوصا تبسم!

وای مامان چرا این حرفو زدی؟!الان پررو میشه!!

شروین رو به من-آره؟

الان همچین بزنم تو پرت...

-پس چی!!!مکث کردم و ادامه دادم...مگه میشه دلم واسه داداشم تنگ نشه؟!

ااااه عجب حرفی زدما..ولی حقشه...آخی ناراحت شدی؟!...به جهندم...

***

-تبی خانوم نمیخوای بیدارشی؟!

-تیام برو بیرووون!!

تیام-نه پاشو.پاشو که کلی کار روی سرمون ریخته!!!

چشمهامو با دستم مالیدم:

-چی؟!چه کاری؟!

-مامان جونمون میخواد مهمونی بده...

وای نه دوباره..

-اه حالا واس چی؟!

تیام-برگشتن آقا شروین!

با ناله:

-حالا کی هست؟

تیام-فرداشب.

با جیغ:

-نههههههههههه؟دروغ میگی؟!

-ا چته تبسم چرایهو رم میکنی!!!

بالشتو زدم تو سر خودم...

-آخه من چی بپوشم؟؟؟؟؟؟؟؟؟!

-تو که اینهمه لباس داری باز میگی چی بپوشم؟!

-نه اونا همه تکراری شدن!!!

تیام-از دست شما خانوما!خب حالا که وقت داری برو بخر.

-با کی برم؟؟

-من چبدنم!

خودمو لوس کردم:

-تیامی؟!

-ها؟!

-میشه تو منو ببری؟!

تیام-تبسم!!!

-خواهج؟؟

تیام-باشه بابا دلم واست سوخت...بعظهر میبرمت!!!

-آخ جووووووووووون!

***

-جان من فقط2تا پاساژ دیگه؟!

تیام-تو آدمو به غلط کردن میندازی!!

بالآخره بعد از کلی گشتن یه لباس چشم مبارک ما رو گرفت..

یه پیراهن دکلته ی کرم که بلندیش تا روی زانو بود و تا کمر چسبون بود و از کمر به پایین آزاد تر میشد..ساده هم بود از لباسای عجق وجق بدم میاد...زیبایی تو سادگی..

***




ایندفعه هم خودم باید دست به کار میشدم...

نشستم جلوی آینه و شروع کردم..

سایه دودی مشکی زدم به همراه مخلفات...رژگونه آجری با یه رژمات!!!موهامو هم بابالیز فر لوله ای کردم...جیگری شده بودما...یکم خودمو تحویل بگیرم...

امشبو میخوام بترکونم...خوبه لباسم کت ندارهه...هههه...قیافه شروین دیدنی...

رفتم تو پذیرایی نشستم و یه پامو انداختم رو اون یکی پام...

به آقا شروین...چه تیپی هم زده حتما امشب کلی خواستگار پیدا میکنه!!!

اولش که منو دید یکم بد نگاه کرد ولی بعدش خودش رو زد به بیخیالی...

حالا این گیر نمیده تیام داره میاد...اوه اوه چه بدم نگاه میکنه...جمع کن بابا...

تیام-تبسم!ببینم این همون لباسیه که با هم خریدیم؟!

پــ نـ پـ...

-آره دیگه!خوشگله نه؟!

تیام چینی به پیشونیش داد و گفت:

-آره اما ...فکر نمیکنی زیادی بازه؟!

حالا خوبه خودش باهام بودا...

-نه داداشیییییییییییی...یکم تن صدامو جیغ جیغی کرده بودم!

تیام دیگه چیزی نگفت ولی من فهمیدم که غیرتی شده...آقربون غیرتتتتتتتت!!

-سلاااااااااااااام عشققققققققققم!!!

من-سلاممممممممم آرامممممممممممممممممممممم ممممم!!!

باز منو آرامه به هم افتادیم...خدا به خیر کنه...

چه خوشگلم شده ...بیچاره داداش من...

-سلام خانوم خودشیفته!!!

ا پدرام!!!

رفتم به سمتش:

-سلام پدی!!!

بغلش کردم...واا امشب یه چیزیم میشه ها...البته برای در آوردن حرص شروین خوبه...

پدرام-خوبی تبسم؟پیدا میدا نیستی؟!

-حالا که پیدا شدم!!!من برم...تا خواستم بقیه حرفمو بزنم چشمم افتاد به شروین که داشت با دختر آقای طالبی که یکی از دوستای قدیمی بابام بود خوش و بش میکرد!!!من چرا ناراحت شدم؟!اصن به جهندم...

نوبت رقصیدنه...یوهو من که همیشه پایه م..

دنبال آرامه گشتم!!!اااا پرو داره با داداش من میرقصه!!!خوبه دیگه تیام هم که بدش نمیاد...

اونور علیرضا پسرعموم بود که با نامزدش اومده بود...

دوباره دید زدم...

آها خدشه!!!آقا چه اخمی هم کرده...یه لیوان هم دستشه و داره قلپ قلپ کوفت میکنه...نه نه ببخشید نوش جان میکنه...

همینجوری داشتم اطرلفو دید میزدم که دیدم بله آقا شروین با همون دختره رفتن وسط...عصبانی شدم...حرصم گرفت!!!!!!!!الان حالیت میکنم!!!

توی همین فکرا بودم که دست یه نفر روی پهلوم قرار گرفت...دو متر پریدم هوا...

افشین-تنهایی تبسم!!!

-ترسیدما...

-ببخشیییی...!

چند ثانیه بعد...

افشین-میای بریم برقصیم؟!!

آفرییییین حرف دلمو زدی ا...یا سر قبول کردم...این بهترین فرصته...

تا آخر مهمونی تا تونستم رقصیدم!!!پاهام داشت از درد میترکید...

...رفتم روی کاناپه پذیرایی ولو شدم...الان همه رفتن بالا بخوابن...منم کم کم پاشم برم دیگه..

به سقف خیره شدم...

-بــــــــیداری؟!

وای ترسییدم!!!شروینه که...

-میبینی که!!

شروین-اینهمه با بقیه رقصیدی نمیخوای یه دور هم با داداشت برقصی؟!

اه اینم حالا داره اذیت میکنه...من غلط کردم گفتم داداشی!!!

-چرا که نـــــه!

یه موزیک ملایم گذاشت و دستشو به سمت من دراز کرد..منو جوری کشید که افتادم تو بغلش...دستاشو پایین کمرم قفل کرد..شروع کردیم با ریتم آهنگ چپ و راست رفتن...

نفس هاش به صورتم میخورد...چشم افتاد به گره کرلولتش...شل شده بود...

دستمو بردم سمت کراواتش و کشیدم جلو که سرشم اومد جلو...گره شو محکم کردم..(منم مرض دارما!)...یه لبخند نشست گوشه ی لبش..

آهنگ که تموم شد ..ما هم وایستادیم...چند ثانیه توی چشمام خیره شد و بعد گفت:

-مرسی...

قبل ازینکه دستاشو از دور کمرم باز کنه سرشونه ی لختمو یه بوسه کوچیک زد و رفت...





فصل7:

-پاشو....پاشو...د میگم پاشو دیگهه!!نه مث اینکه خودتو زدی به کوچه ی رضا چپ!تبسسسسسسسسسسسم!!!

-د شروین تو نمیخوای بزاری من یه روز بخوابم نه؟!!!

-نه میگم پاشو!

جواب ندادم..

شروین-پا میشی یا نه؟!

من-نـــــه!

شروین-باشه..پس..

5ثانیه بیشتر نگذشته بود که از تخت کنده شدم..اما بازم چشمامو باز نکردم...

اوا چشه؟؟داره هرکول بازی در میاره مثلا...انقدر گیج خواب بودم که واسم مهم نباشه منو بلند کرده یا میخواد چیکار کنه..

به خیال خودم راحت خواب بودم..اما!!!زهی خیلا باطل!!

شروین-الان یه کاری میکنم که هرچی خوابه از سرت بپره...

برو دادا...هرکار میخوای بکن فقط بزار ما بخوابیم..

باد خنک و نوری که به صورتم خورد رو حس کردم...اما انقدر کله خرم که چشامو باز نکردم...

شروین-پرنسس حالا هم نمیخوان چشاشونو باز کنن؟

من-نچ!

شروین-تبسم تو مگه حس نداری؟الان کجایی؟

من-توی بغل تو

خندید..زهر انار...

شروین-نه باهوش منظورم اینه که تو الان نفهمیدی ما تو بالکنیم؟!

چییییییییییی؟توی بالکن چیکار دارهه!!!چه نقشه ای کشییییده؟؟؟؟؟؟

ریلکس گفتم:

-خب باشیم..که چی؟!

دیگه مطمئنم داشت حرص میخورد..حقته!

خب الانم احساس نکردی از من دور شدی؟!

وااااا...خل شده ها..

-خب که چی!!

ای زهرمارو خب که چی...

شروین-میشه یدقیقه چشاتو باز کنییییی؟منظره قشنگیو میبینیا!!!

-خب ولی فقط یه چشممو...

یه چشمو باز کردم...یدفعه دیدم رو هوام...آنچنان جیغی زدم که خونه لرزید!!

-ششششششششششششروین چه غلطی داری میکنیییی؟؟؟؟؟؟؟

توی بالکن بودیم لبه ی بالکن واستاده بود و منو رو هوا نگه داشته بود...یذره تکون میخوردم افتاده بودم...

یعنی سقوط آزاد!!!

هر چی خودمو بهش نزدیک تر میکردم اون بدتر دور میشد!!!!

شروین-خب بگو ببینم بازم برام بلبل زبونی میکنی؟!آره؟!

در این شرایط هم نباید التماس کنم:

-آرر..ررره!

یکم تکونم داد که جیغ زدم...

شروین-که بازم کاراتو تکرار میکنی آره؟

-آره!

شروین-آررررررررره؟!

با تکونی که بهم داد دیگه واقعا فک کردم میوفتم...چون خودشم تعادلشو از دست داد..اما در تحظه ی آخر منو گرفت و کشید تو بغلش...بعدش هم شروع کرد به التماس کردن:

-تبسم غلط کردم...ببخشید عزیزم!!!فک نمیکردم که..

حرفشو قطع کردم و گفتم:

اگه میوفتادم چیکار میکردی؟هااااااان؟!

سرشو انداخت پایین..از تو بغلش بیرون اومدم و شوک زده به دستشویی رفتم!!!!!


نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد