وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

روزای بارونی30

 

چمدونش رو کنار پاش گذاشت .. چمدونی که توش پر بود از آرزوهای رنگارنگش ... پر از حسرت هاش، پر از رویاهاش ، اما حالا مجبور شده بود برش دارم و برگرده خونه باباش ... دستش ررو بالا برد و زنگ خونه رو زد. چقدر با باباش کلنجار رفته بود تا راضی بشه خونه رو بفروشه و برن یه جای بهتر، اما باباش زیر بار نرفته بود ... با صدای ریحانه توی حیاط که پرسید کیه سرش رو به در چسبوند و بغض آلود سعی کردم بلند بگه:

- منم مامان ...

چیزی طول نکشید که ریحانه در خونه رو با رویی گشاد باز کردم و خواست بغلش کنه که چشمش به چمدون خشک شد ... بهت زده دستای از هم باز شده اش وسط زمین و هوا خشک شد ... توسکا بغض آلود گفت:

- می شه بیام تو مامان؟

کنار رفت و اجازه داد توسکا بیاد تو ... قلبش هزار تا در دقیقه می کوبید ... دخترش با چمدون اومده بود و این فقط یه معنی داشت. بغض توسکا ترکید و همونجا پشت در خونه خودشو توی بغل مامانش انداخت. ریحانه دستاش دور شونه های دخترش حلقه شد نمی دونست چه اتفاقی افتاده و توسکا چرا با این وضعیت اومده!!! بعد از چند لحظه که هنوز توی شوک بود، به خودش اومد، کنار کشید و با ترس گفت:

- توسکا مامان! چی شده؟!!! چرا با چمدونی؟ شوهرت کجاست؟ 

توسکا هق زد و لب تخت وسط حیاط نشست، ریحانه تیز و بز رفت به سمتش، زیر بازوشو گرفت و گفت:

- بلند شو ببینم هوا سرد شده، نشین اینجا! بیا بریم تو ببینم چه خاکی به سرم شده!

توسکا لرزون و بی پناه همراه مامانش وارد راهروی خوش بوی خونه شد ... چند وقتی بود سر نزده بود به مامان باباش، اما نمی خواست هم اینجوری سر بزنه. همراه مامانش روی کاناپه راحتی نشست و گریه رو از سر گرفت ... ریحانه با اعصابی خراب و متشنج توپید بهش:

- د دختر حرف بزنم ببینم چی شده؟!!! دعوات شده با آرشاویر؟ باز ناز کردی براش؟

توسکا دست از روی صورتش برداشت و با هق هق گفت:

- مامان ... مامان بیچاره شدم ...

ریحانه هزار تا فکر بد و مفی پیش خودش کرد و گونه شو خراشید ... توسکا بی توجه به وضعیت مامانش بغض آلود سعی کرد گریه نکنه و گفت:

- دیدی این ارث کوفتی رو به منم دادی؟!! دیدی مامان منم مثل خودت شدم؟ تو حداقل تونستی منو بزایی ... من حتی یه دونه هم نمی تونم ... مامان دخترت نازاست! مامان هیچ وقت مامان نمی شم! نمی شم ... نمی شم ...

ریحانه با چشمای گرد شده که هر آن امکان داشت از کاسه سرش بیرون بزنه به توسکا خیره مونده بود ... چند لحظه همونطور موند و بعد یه دفعه دست راستشو بالا اورد با همه قدرتش کوبید توی صورت خودش و گفت:

- وای خدا منو مرگ بده!

اشک توسکا باز صورتشو خیس کرد و گفت:

- من دیگه به درد هیچ مردی نمی خورم! آرشاویر عاشق بچه است ... منم همینطور... 

ریحانه وا رفته روی مبل اجازه داد اشک صورتش رو بشوره ... کم کم ورد گرفت و همینطور که خودشو به چپ و راست تکون می داد گفت:

- تو از کجا فهمیدی؟!! رفتی دکتر؟ آزمایش دادی؟

توسکا فین فین کرد و گفت:

- هرکار که می تونستم کردم ... اما نتیجه ای نداشت ... بیماری من ارثیه .. 

ریحانه باز کوبید توی صورت خودش ... همون لحظه در خونه باز شد و جهانگیر اومد تو ... با دیدن چمدون توسکا که پشت در جا مونده بود تعجب کرد ... فکر اومدن هر کسی رو میکرد به جز دخترش ... با صدای بلند گفت:

- یالله ... صابخونه؟ مهمون داریم؟!!!

ریحانه از جا پرید و گریه توسکا شدت گرفت ... دلش برای باباش خون بود ... باباش چطور باید طاقت می اورد؟ اگه می فهمید توسکا می خواد از آرشاویر جدا بشه کمرش میشکست ... توسکا راهی جز این نداشت ... آرشاویر عاشق بچه ها بود! باید بچه خودش رو بغل میکرد ... باید! توسکا هم طاقت دیدن یه زن دیگه رو کنار خودش و توی زندگی آرشاویرش نداشت ... پس باید حذف می شد ... اونقدر خودخواه نبود که آرشاویر رو مجبور کنه از حق مسلم خودش بگذره ... ریحانه پرید روی ایوون و با رنگ و رویی پریده و گونه های سرخ شده نالید:

- اومدی جهانگیر؟!!

سعی می کرد صداشو پایین نگه داره که توسکا نشنوه ... جهانگیر با تعجب گفت:

- چی شده زن؟ این چه وضع و روزیه؟

ریحانه باز خودشو تاب داد و گفت:

- بیچاره شدیم! توسکا اومده قهر ... 

اخمای جهانگیر در هم شد و گفت:

- چی شده مگه؟!!! آرشاویر اذیتش کرده؟!!

قبل از اینکه ریحانه بتونه حرفی بزنه توسکا از در اومد بیرون و بی حرف خودشو تو بغلش باباش رها کرد ... دستای جهانگیر با همه عشقش دور کمر توسکا حلقه شد و روی سرش رو بوسید ... توسکا هق هق می کرد و جهانگیر لحظه به لحظه آشفته تر می شد ... آخر هم طاقت نیاورد و گفت:

- چی شده دردونه بابا؟ کی اشکتو در آورده؟ مگه بابات مرده که اینطور زار می زنی؟

توسکا همون جا توی بغل باباش نالید:

- بابا ... منو ببخش ... منو ببخش ... 

داشت می مرد از این همه غم که روی شونه هاش بود... باید غصه باباش و آبروش رومی خورد؟ غصه خودش و مامان نشدنش و آینده شغلیش که بازار شایعه خرابش می کرد؟ غصه آرشاویر که بدون توسکا نابود بود؟ غصه مامانش که با تفکر سنتیش از روز جدایی توسکا یه روز خوش واسه خودش نمی ذاره؟!! باید به کی فکر می کرد؟


جهانگیر هولش داد سمت خونه و گفت:

- بیا بریم تو بابا ... بیا بریم حرف بزن ببینم چی شده ؟ تو که با این اشکا دل منو خون کردی!

توسکا جلوتر از مامان باباش رفت تو و بغ کرده روی مبل نشست، ریحانه هم که دیگه رنگی به رو نداشت و مدام به این فکر میکرد که اگه توسکا طلاق بگیره چه جوابی به سر و همسر بده و چه جوری خود توسکا رو به خاطر این درد آروم کنه نشست روبروش ... جهانگیر هم کنار توسکا نشست دست یخ کرده و لرزون دخترش رو گرفت و گفت:

- چی شده بابا؟ آرشاویر کجاست؟

باز چونه توسکا لرزید، باز یاد بدبختیش افتاد ... چطور می تونست بدون آرشاویر زنده بمونه؟ آرشاویر عاشقش .. آرشاویری که دنیاش بود ... ریحانه کلافه گفت:

- د حرف بزن دختر ... به بابات بگو چه خاکی تو سرمون شده ...

جهانگیر چشم غره ای نثار ریحانه کرد، دست نوازش روی دست توسکا کشید و گفت:

- دخترم ... حرف بزن با بابا ... می دونی که یه تنه هر جور که در توانم باشه غصه هاتو از روی دوشت بر می دارم ...

توسکا فین فین کرد و با اینکه خجالت می کشید از دردش برای باباش گفت ... جهانگیر سر به زیر به حرفای توسکا گوش کرد و وقتی حرفای توسکا تموم شد گفت:

- مطمئنی بابا؟ به متخصص سر زدی؟

- دکتری که پیشش می رفتم بهترین بود ... 

- آرشاویر خبر داره؟!!

- که اومدم اینجا؟

- نه ... از این مشکل .. اومدنتو که می دونم خبر نداره! اگه خبر داشت تو اینجا نبودی ...

چونه توسکا لرزید خودش هم خوب می دونست بیهوده داره از آرشاویر فرار می کنه اما مگه چاره ای هم جز این داشت؟ مطمئن بود اگه آرشاویر هم چنین مشکلی داشت تنهاشت می ذاشت ... اون یم خواست فداکاری کنه به خاطر دل عاشقش ... برای بابا شدن آرشاویرش ... جلوی دوباره گریه کردنش رو گرفت و گفت:

- آره ... اون قبل از من فهمید ... اولش هم سعی داشت بگه مشکل از اونه تا من ناراحت نشم ... اما من که خودم شک کرده بودم امروز صبح رفتم مطب دکتر ... خانوم دکتر مطمئنم کرد که مشکل از منه ... می خواست امیدواری الکی بهم بده اما از تو چشماش خوندم که دیگه راهی نیست ... 

ریحانه وسط حرفاش غرید:

- د از کجا می دونی دختر؟ همینطور ول کردی اومدی؟ خیر سرت تحصیلکرده و معروفی ... اینهمه می گن علم پیشرفت کرده! بتا شوهرت برو یه سر خاج مداوا کن ... این روزا هیچ درد بی درمونی وجود نداره ...

توسکا با نا امیدی گفت:

- نه مامان ... بیماری ارثی که دیگه درمان نداره ...

ریحانه عصبی غرید:

- اه! اینقدر ارثی ارثی نکن برای من دختر ... اگه ارثی بود تو الان اینجا جلوی من ننشسته بودی! می خوای دشمن شادمون کنی؟!! پاشو برو چهار تا دکتر دیگه سر بزن اگه همه شون گفتن نمی شه اونوقت برگرد بیا خونه بابات ... در هم همیشه به روت بازه ... بد می گم جهانگیر ...

توسکا عصبی و با اعصابی متشنج از جا بلند شد و گفت:

- بس کن مامان! اگه مزاحمم همین الان می رم ... 

جهارنگیر سریع دستش رو گرفت و گفت:

- بشین گل بابا ... کی گفته تو مزاحمی؟ تو روی چشم من جا داری ... تا وقتی من زنده ام خودم پشتتم ... اما به نظر منم تصمیمت عجولانه است ...

توسکا دوباره نشست و گفت:

- نه بابا ... من به حسم ایمان دارم! من نمی تونم بچه دار بشم ... 

- خوب گیریم که چنین چیزی باشه ... اینهمه بچه تو پرورشگاه بابا! ثواب هم می کنین ... تو که می دونی آرشاویر بیخیالت نمی شه ...

توسکا هق زد:

- باید بشه بابا ... بابا ... من نمی خوام یه عمر شرمنده آرشاویر باشم ... اون نباید به پای من ناقص بسوزه! حقشه زندگی کنه ... حقشه بچه داشته باشه ... 

جهانگیر که دید فعلا حرف زدن باهاش بیفایده است رو به ریحانه که می خواست بازم بهش بتوپه دستی تکون داد و گفت:

- فعلا تو خسته ای عزیز من ... برو یه کم استراحت کن ... سر فرصت فکر می کنیم و یه تصمیم درست و درمون می گیریم ... 

توسکا با قدردانی به پدرش خیره شد و از جا بلند شد، همون لحظه موبایلش زنگ خورد و رنگ توسکا پرید ... مطمئن بود که آرشاویره ... با ناراحتی به باباش خیره شد و گفت:

- آرشاویره بابا ...

جهانگیر اشاره ای به کیف ولو شده توسکا روی مبل کرد و گفت:

- خوب جواب بده بابا! خوب نیست بنده خدا رو تو هول و ولا نگه داری ... 

توسکا که می دونست حرف زدن با آرشاویر فقط سستش می کنه خواست شونه خالی که که ریحانه با یه شیرجه گوشی رو از توی کیف توسکا بیرون کشید و داد دستش و گفت:

- جواب بده! خدا رو خوش نمی یاد ... توسکا!!!!

توسکا ناچارا، دکمی لمسی سبز رنگ رو کشید و گوشی رو دم گوشش گذاشت:

- الو ...

صدای نگران آرشاویر آتیش به جونش زد:

- توسکا ... عزیزم؟!!! کجایی؟ خونه نیستی؟!!! موسسه هم که نبودی ... اومدم دم موسسه دنبالت ...

توسکا آهی کشید، ولو شد روی مبل، پاهای قدرت ایستادن نداشت ... با بغض گفت:

- آرشاویر ... من ...


توان حرف زدن با آرشاویر رو نداشت ولی جز خودش هم هیچ کس نمی تونست این حرفا رو به آرشاویر بزنه ... باید قدرتش رو پیدا می کرد ...


 


آرشاویر با ترس گفت: - توسکا ... عزیزم ... چرا صدات گرفته؟!!! گریه کردی؟!!! توسکا کجایی؟!!! توسکا به هق هق افتاد و گفت: - آرشاویر من صبح رفتم پیش خانوم دکتر ... من می دونم مشکل از منه ... اومدم خونه بابا ... تو رو خدا دست از سرم بردار ... آرشاویر ... برو ... برو دنبال زندگیت ... چند لحظه ای سکوت خط رو پر کرد و بعد یه دفعه صدای خشن و بلند آرشاویر بلند شد: - کجا؟!!! خونه بابات؟!!!! دکتر هر زری زده، زده!!! آماده شو دارم می یام دنبالت ... توسکا با زاری گفت: - آرشاویر تو رو خدا ... آرشاویر نعره کشید: - گریه نکن!!! پریه نکن فقط آماده شو دارم می یام! هیچی نمی خوام بشنوم ... فقط بر می گردیم خونه! فهمیدی؟!!! توسکا باز پافشاری کرد، انتظار این برخورد رو داشت: - آرشاویر ... نیا ... نیا تو رو قرآن نیا ... برو دنبال زندگیت ... تو حقته بابا بشه ... آرشاویر که کاملا کنترل خودشو از دست داده بود و فریاد های بلندش هر آن ممکن بود باعث پاره شدن تارهای صوتیش بشه گفت: - تف تو قبر بابای اون بچه ای که بخواد تو رو از من بگیره ... گور باباش! می خوام نباشه ... توسکا تو نباشی بچه برای عزاداری سر قبر می خوام؟!!! احمق چرا نمی فهمی وقتی می گم عاشق خودتم؟!! وقتی می گم تو خودت بچه منی؟!!! توسکا ... توسکا ... دیگه نمی تونست حرف بزنه و بغض گلوشو فشار می داد و داشت خفه اش می کرد ... توسکا هق هق کرد و نالید: - نیا آرشاویر ... جهانگیرکه حال توسکا رو دید گوشی رو از دستش گرفت و مشغول صحبت با آرشاویر شد ، ریحانه هم سریع توی آشپزخونه دوید تا لیوانی آب قند آماده کنه ...وقتی ریحانه از آشپزخونه خارج شد جهانگیر هم تلفن رو قطع کرد و رو به ریحانه که با لیوان آب قند بالای سر توسکا ایستاده بود و کنجکاو نگاش می کرد گفت: - مجاب نشد! گفت داره می یاد ... توسکا دست مامانشو که سعی داشت لیوان آب قند رو به دهنش نزدیک کنه کنار زد و با عجز گفت: - بابا من نمی تونم ببینمش ... تو رو خدا بهش بگین یه مدت منو به حال خودم بذاره ... جهانگیر کنار توسکا نشست و گفت: - توسکاجان، بهتر نیست این شرایط بد رو با کمک هم سپری کنین؟ اونم از این قضیه ضربه خورده تو باید کنارش باشی ... توسکا از جا بلند شد، راهی اتاقش شد و بلند گفت: - بابا اگه دخترت رو سالم می خوای بفرستش بره!!! من خودمو می کشم اگه وادارم کنین باهاش برم یا ببینمش ... اینقدر فشار روی شونه اش سنگینی می کرد که دیگه نمی تونست منطقی باشه و چرت و پرت میگفت ... در اتاق رو که به هم کوبید ریحانه گونه اش رو چنگ زد و گفت: - این دختر باز پاک خل شده!!! **** صدای التماس های آرشاویر و به خوبی می شنید! - آخه چرا پدرجون؟ بذارین من باهاش حرف بزنم ... آقا من به چه زبونی بگم بچه نمی خوام!!! چهانگیر با دلداری گفت: - من درکت میکنم بابا ... شما هر دو همو دوست دارین، منم خوب می دونم تو با این ظرایط با اینکه حقته کنار بکشی اما بازم توسکا رو به حال خودش نمی ذاری ...اما این ضربه برای توسکای من خیلی سنگین بوده ... الان یه کم نیاز به زمان داره تا با خودش کنار بیاد ... مجابش می کنم که برگرده ... صدای آرشاویر حسابی تحلیلی رفته بود و از داد و هوارهای اول ورودش وقتی فهمید نمی تونه توسکا رو ببینه خبری نبود: - نمی تونم ... پدر نمی تونم بدون اون برگردم توی اون خونه لعنتی! دیواراش منو می خوره! چرا توسکا اینقدر بی رحم شده؟ چرا نمی ذاره کنارش باشم؟ چرا نمی ذاره بهش ثابت کنم جز اون هیچی برام مهم نیست؟!!! صدای جهانگیر تبدیل به پچ پچ شده بود و توسکا دیگه نمی شنید ... روی تختش دراز کشید ...هنوز هیچی نشده دلش برای آرشاویرش تنگ شده بود ... دنیا دنیا هواشو داشت ... اما کاری نمی تونست بکنه ... می ترسید از اینکه بیخیال همه اتفاقات بشه و با آرشاویر برگرده ... می ترسید از روزی که آرشاویر خسته بشه و بزنه زیر همه چیز اونروز نابود می شد ... از طرفی اینقدر آرشاویرش رو دوست داشت که به خاطرش از خودش و عشقش بگذره ... آرشاویر چند ماه عجز و لابه می کرد اما بعد می رفت دنبال زندگیش ... مثل سری قبل ... اونا از اول هم قسمت هم نبودن ... الکی زور زدن ... باز از یاداوری اتفاق افتاده اشکش در اومد و سرشو بین بالشش فرو برد ... همون لحظه تقه ای به در خورد ... در رو قفل کرده بود ... کسی نمی تونست بیاد تو ... سراسیمه نشست سر جاش .. فکر کرد آرشاویر رفته ... اما صداشو که شنید وا رفت ... - خانوم لجباز من ... نمی خوای آرشاویرت رو ببینی ... نه؟!! باشه عزیزم ... من می رم ... اما اینو بدون تا روزی که تو نیای اون خونه برای من جهنمه ... بعد به صداش التماس رو اضافه کرد و گفت: - زود خوب شو توسکا ... زود برگرد ... به خاطر بابات می ذارم چند روز به حال خودت باشی اما قول نمی دم که ... نمی دم که ... چند روز دیگه از دورت روانی نشم و برنگردم ... حتی شاید به روز هم نکشه ... اونموقع دیگه کسی نمی تونه جلومو بگیره ... هیچ کس توسکا ...می شنوی ... وقتی صدایی ازتوسکا نشنید دستش روی در سر خورد آهی کشید، زیر لبی خداحافظی زمزمه کرد و با شونه هایی خم شده زد از در خونه بیرون ...

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد