- Remember summer remember my love
Burning for you
Shining for you
Remamber summer i miss you my heart
thinking love you
thinking love you
بمون
کنارم بمون... اگه بری من می میرم آسون
عشقم ..... تو هستی عشقم
باهاتم تا پای جوون
بمون
کنارم بمون.... اگه بری من میمیرم آسون
عشقم.... تو هستی عشقم
با هاتم تا پای جوون
تا پای جوونRemember summer remember my love
Burning for you
Shining for you
Remamber summer i miss you my heart
thinking love you
thinking love you
می خوام
عشقتو می خوام
اگه بری سوت و کور دنیاام
از من
نگیر این حس ووو
تا ابد بمون باهام
می خوام
عشقتو می خوام
اگه بری سوت و کور دنیاام
از من
نگیر این حس ووو
تا ابد بمون باهامRemember summer remember my love
Burning for you
Shining for you
Remamber summer i miss you my heart
thinking love you
thinking love you
....woow
woow
woow...Remember summer remember my love
Burning for you
Shining for you
Remamber summer i miss you my heart
thinking love you
thinking love you
یادته عاشق شدیم هر دومون
تو تابستون تو تابستون
قسمت دادم که با من بمون
یادش بخیر
اون تابستون
( آهنگ علی کیانی remember the summer )
توسکا تند تند مشغول ریز ریز کردن هویج ها بود و هر از گاهی دور خودش چرخی می زد. همه حواس آرشاویر دیگه پیش توسکا بود. توسکا هویج ها رو داخل قابلمه پر از آب جوش ریخت و مشغول ریز ریز کردن قارچ ها شد. اینقدر سرعت دستش زیاد شده بود که توی یه لحظه حواس پرتی نوک انگشت سبابه دست چپش رو برید و جیغش بلند شد. آهنگ قطع شد و آرشاویر سریع گیتار رو از دور گردنش در آورد انداخت روی اپن و خودش هم پرید پایین. توسکا انگشتش رو با دست دیگه ای چسبیده بود و کمی خم شده بود. چشماشو از زور سوزش انگشتش بسته بود. آرشاویر با یه حرکت کشیدش توی بغلش و گفت:
- ول کن عزیزم، ول کن ببینم چه کردی با خودت ...
سعی کرد مشتش رو باز کنه، اما فایده ای نداشت چون توسکا نه چشماشو باز و نه دستشو ول می کرد. آرشاویر دستشو گرفت توی دستش و آروم آروم انگشتای دست راستشو از دور انگشت سبابه دست چپش باز کرد. خیلی هم نبریده بود اما دلیل نمی شد که دل بیقرار آرشاویر آروم بشه. توسکا رو نشوند روی صندلی میز ناهار خوری و صداش زد:
- عزیزم ...
توسکا چشماشو باز کرد و اشک از لای چشماش به بیرون سرک کشید. آرشاویر انگشت دستشو بوسید و گفت:
- خیلی درد می کنه؟ می خوای بریم دکتر؟
توسکا نگاهی به انگشتش کرد و گفت:
- نه! یه لحظه فقط خیلی سوخت ... الان بهتره ...
آرشاویر باز انگشت توسکا رو زیر و رو کرد. یه کم خون بیشتر نیومده بود و همون هم خشک شده و جلوی خونریزی بیشتر رو گرفته بود. از جا بلند شد رفت سمت یخچال تا چسب زخمی از داخل جعبه کمکهای اولیه برداره و گفت:
- زهرمار بخورم جای شام!
توسکا اعتراض کرد:
- اِ آرشاویر ...
آرشاویر چسب رو در اورد و گفت:
- خوب نگاه کن با خودت چی کار می کنی؟!!
- حواسمو پرت کردی دیگه ... وقتی می یای یه کنسرت زنده بالای سرم اجرا می کنی توقع داری چی کار کنم؟
آرشاویر لبخندی زد و گفت:
- اینقدر نمک نریز برای من ...
توسکا انگشتش رو گرفت سمت آرشاویر تا چسب رو براش بچسبونه و گفت:
- دوست دارم! آرشاویر خودمی ...
آرشاویر خندید، دوباره روی زخم رو بوسید و چسب رو براش چسبوند. بعدش به در آشپزخونه اشاره کرد و گفت:
- برو بیرون، بقیه اش با من ...
- اِ نه! تو بلد نیستی ...
- من بلد نیستم!!؟
- بلی، تو کی آشپزی کردی؟ بیا برو بیرون اونقدرا هم دست و پا چلفتی نیستم. تازه مرغمو پختم داشتم سوپ می پختم که این بلا بر سرم نازل شد.
- قربون اون سرت برم من، برو بیرون بهت می گم! یه سوپ پختن که کاری نداره.
- آرشاویر ! بیا برو برام یه کم پیانو بزن، من با صدای پیانوت آروم می شم .
- با این دستت ...
- چشه مگه؟ زخم شمشیر که نخوردم! یه خراش جزئیه! برو برام بزن منم اینو درست می کنم با یه سینی چایی می رسم خدمتتون.
آرشاویر غافلگیرانه بغلش کرد، موهای فرش رو از توی صورتش کنار زد و گفت:
- کدبانوی منی تو!
توسکا هلش داد و گفت:
- بـــــرو!
بعد از رفتن آرشاویر توسکا به کارش ادامه داد. روز به روز از ازدواج با آرشاویر راضی تر می شد. چون هیجان آرشاویر فرو کش نمی کرد و همیشه زندگیش توی سطح بالایی از هیجان و عشق قرار داشت و این چیزی نبود که باعث نارضایتیش بشه. نه فقط توسکا که هیچ زنی از اینکه شوهرش عاشقش باشه ناراحت نمی شه. با شنیدن نوای خوش پیانو تند تند بقیه مواد سوپ رو اماده کرد. قلبش دچار آرامشی عمیق شده و خوش طنین تر از همیشه می طپید. خورد کردن قارچ ها که تموم شد مواد رو داخل قابلمه ریخت و در قابلمه رو گذاشت. اینبار مشغول چایی ریختن شد. یه فنجون برای خودش و یه لیوان برای آرشاویر. آرشاویر عادت داشت چایی رو لیوانی بخوره ... ظرف خرما و کشمش و گزی که به تازگی از اصفهان خریده بودن رو داخل سینی قرار داد و رفت بیرون. آرشاویر پشت پیانوی قهوه ای رنگش نشسته و با همه عشقش می زد. توسکا خوب می دونست که پیانو ساز مورد علاقه آرشاویره. همینطور که خودش هم صدای اون رو به هر صدایی ترجیح می داد. سینی رو روی میز وسط سالن گذاشت و نشست. آهنگ به اتمام رسید ، با هیجان براش دست زد و گفت:
- تو محشری عزیزم.
آرشاویر از پشت پیانو بلند شد، با لبخند اومد سمت توسکا و گفت:
- باید محشر باشم که به تو بیام!
توسکا با ناز خندید و گفت:
- چاییتو بخور ...
آرشاویر نشست کنارش، دست چیب خورده اش رو توی دستش گرفت و گفت:
- خوبی؟ دیگه دستت نمی سوزه؟
توسکا دستشو از دست آرشاویر بیرون کشید. جلوی صورتش یه کم نگاه به انگشتش کرد و گفت:
- نه خوبم. چیزی نشده بود.
آرشاویر زمزمه کرد:
- خدا رو شکر ..
گزی از داخل ظرف برداشت و در حال باز کردنش گفت:
- این اصفهان هم برامون خاطره ای شدا!
- کلا من و تو هر جا می ریم خاطره می شه برامون. چون تو نمی ذاری به هیچ کدوممون بد بگذره.
آرشاویر بی طاقت دست انداخت دور شونه توسکا و اونو به خودش فشرد. توسکا هم در جوابش لبخند زد. بعد از چند لحظه سکوت ، توسکا گفت:
- از آرشین چه خبر ؟
- فعلا که هیچی، آرشین خبری هم بخواد از خودش بده به تو می ده نه به من!
توسکا خنده اش گرفت و گفت:
- چرا اونوقت؟
- چون با تو خیلی صمیمی تره! خودت که می دونی ...
توسکا آهی کشید و گفت:
- کاش نرفته بود!
- عشقه دیگه ... کاریش نمی شه کرد.
توسکا خندید و گفت:
- اینو موافقم. اما آخه واسه همیشه ؟
- معلوم هم نیست! شاید بتونه گنزالو رو راضی کنه و برگرده ایران.
- کاش بتونه ، اما خیلی ناقلائه! وقتی بهم گفت تصمیم داره با استادش توی ایتالیا ازدواج کنه هنگ کردم. آخه یه تصمیماتی براش داشتم.
آرشاویر جرعه ای از چاییشو خورد و گفت:
- چه تصمیماتی؟ اینقدر تصمیم روی من بیچاره پیاده کردی بس نبود؟
توسکا مشتی حواله شونه آرشاویر که با خنده خودشو عقب می کشید زد و گفت:
- بچه پرو! تو با اون فرق داری ... واسه اون تصمیمای خوب داشتم.
- قربون اون دستات برم! کم هم که سنگین نیست! چه تصمیماتی؟
- قصد داشتم با شهریار بیشتر آشناش کنم.
اخمای آرشاویر در هم شد و گفت:
- بیخود!
- اِ آرشاویر اینقدر خودخواه نباش!
- حالا که رفته، اما اگه هم بود اینکار درست نبود عزیزم.
- چرا ؟
- چون اون قبلا عاشق تو بوده! فکر نمی کنی به غرور آرشین بر می خورد؟
- نه خب اون جریان تموم شده بود.
- اگه یه لحظه هم خودتو بذاری جای آرشین می فهمی که محال بوده قبول کنه.
- آخه شهریار ...
آرشاویر باز اخمو شد و گفت:
- تو چرا اینقدر سنگ شهریار رو به سینه می زنی؟!!
- من سنگ شهریار رو به سینه نمی زنم، اما دوست داشتم اونم خوشبخت بشه. هر چی فکر می کنم می بینم ما خیلی بد کردیم. خیلی زیاد ...
- اصلا هم بد نکردیم! تو حق من بودی و من به حقم رسیدم. توسکا جان من و تو بارها در مورد این جریان با هم صحبت کردیم! به نتیجه هم رسیدیم چرا می خوای بحثای کهنه رو باز دوباره تازه کنی؟
- نمی دونم ... اما حس می کنم تا وقتی ازدواج نکنه و خوشبخت نشه بهش مدیونم.
آرشاویر اینبار خندید و گفت:
- تقصیر خودته، می خواستی یه خواهر دو قلو داشته باشی.
توسکا خندید و گفت:
- دخترمون رو هم می تونیم بهش بدیم.
آرشاویر با تعصبی پدرانه به شوخی گفت:
- چشـــــم! مگه دخترمو از سر راه آوردم ؟
توسکا بی توجه به شوخی آرشاویر گفت:
- آرشاویـــــر ...
- جانم؟
- می گم ... چیزه ...
آرشاویر لیوان خالی شده چاییشو توی سینی گذاشت و گفت:
- چی شده؟
- من ...
- تو چی؟
- راستش خب ... هنوز حامله نشدم.
آرشاویر با تعجب نگاش کرد و گفت:
- خب نشده باشی! مگه چیه؟
- خودت هم خوب می دونی که دیر شده.
- توسکا جان، الکی به خودت فشار نیار ... اصلا هم دیر نشده! تازه یک ماهه که تصمیم گرفتیم بچه دار بشیم.
- اما من از دکترم وقت گرفتم. واسه فردا ...
آرشاویر با بهت چونه توسکا رو چرخوند سمت خودش و گفت:
- چی؟!!!
توسکا بدون اینکه نگاش کنه گفت:
- همین که شنیدی!
آرشاویر صداشو بلند کرد و گفت:
- یعنی چی؟ من ارزش یه مشورت رو هم نداشتم یعنی؟!!
- عزیزم این چیزا زنونه است!
- توام زن منی و همه چیزت به من مربوطه! توسکا فکر الکی نکن الان هم نیازی نیست خودتو درگیر این چیزا بکنی. این طبیعیه که یه مدت طول بکشه.
- من می رم آرشاویر ، باید خودمو آروم کنم.
آرشاویر نفسشو با حرص بیرون داد و گفت:
- حرف من کشکه دیگه؟
توسکا با عشق نگاش کرد و گفت:
- نه عزیزم!!! اما توام بهم حق بده. من الان یه کم نگرانم. اگه حرفای تو رو خانوم دکتر هم تایید کنه اونوقت خیالم راحت می شه.
آرشاویر که کمی توی دلش حق رو به توسکا می داد بعد زا چند لحظه سکوت لب باز کرد و گفت:
- خیلی خب پس با هم می ریم.
توسکا سرشو روی سینه اش گذاشت و گفت:
- مرسی عزیزم ...
آرشاویر مشغول نوازش موهاش شد و گفت:
- پس دستتو هم واسه همین مجروح کردی! حواست پی افکار خودت بود.
توسکا آه کشید. جلوی آرشاویر همیشه یه نامه باز شده بود. زمزمه کرد:
- بهش حق بده ... چند روزه که تو فکرم.
آرشاویر بازوشو فشار محکمی داد و گفت:
- دیگه حق نداری ذهن خودتو مشغول این چرندیات بکنی. اینو بدون که من و تو مشکلاتمون رو با هم حل می کنیم. یا هر دو با هم درگیرش می شیم یا هیچ کدوم.
توسکا سکوت کرد آرشاویر هم ترجیح داد سکوت بکنه و بیشتر از این اذیتش نکنه.