از جام بلند شدم و همون دقیقه که رفتم اونور خیابون تا حال این راننده ی بی ملاحظه رو بگیرم راننده ی
فراری هم که یک پسر بود از ماشین پیاده شد و نگران امد سمتم که تقریباً همون کنار ماشینش بهم
رسیدیم ، اِ اِ اِ این که همون گاوست ، پسر وقتی منو دید خندش گرفته بود اما خیلی سعی می کرد که
نخنده
پسر: خانم من واقعاً متأسفم ، اما شما مقصر بودین که بدون توجه به ماشینا می یاین وسط خیابون
من در حالی داشتم که عینک ری بنمو که کیکی شده بودو از رو چشم برمی داشتم و با آرامش
گفتم: همیشه عادت داری ، وقتی می زنی به مردم اونا رو مقصر یاد می کنی ؟
بعدم نتونستم این خونسردیمو تا آخر حفظ کنم و داد زدم : آخه تو چه دشمنی با من داری که همش
دوست داری منو زیر کنی ؟
پسر که تازه منو شناخته بود اول یکم در سکوت نگام کرد بعد یک دفعه زد زیر خنده ، وا اینم خله ها ، نه
البته خل نیست منم یکی مثل خودم که کل صورتش کیکی باشه اینطوری جلوم واسته بهش می خندم
من زیر لب گفتم : هه هه رو آب بخندی پسره ی گاو
پسر : آخه تو همیشه مثل گوسفند سرتو می ندازی می پری وسط خیابون به من چه ربطی داره
من یک نگاه به شیشه ی ماشینش کردم و گفتم : اِ شیشه ماشینتو عوض کردی
پسر یک نگاه به ماشینش کرد و گفت: دلت هوس کلانتری کرده
من: وای ترسیدم نگو
پسر : آره معلومه رنگت پریده
و به صورت کیکیم اشاره کرد و بازم زد زیر خنده و بعد از اینکه خندش تموم شد با انگشت کوچیکش از رو
کیک رو صورتم برداشت و گذاشت دهنش
پسر : اوم کیک خوشمزه ای هم بود
منم یکم از رو کیک صورتم برداشتم و کوبیدم رو صورتش
من: الان خوشمزه ترِ
بعدم دویدم سمت ماشینمو سریع روشنش کردم که دیدم پسر هم سریع از جاش بلند شد و گفت: اگه
دستم بهت نرسه
منم بیخیالش شدمو گاز دادم و گفتم : به همین خیال باش
انقدر ذوق زده شده بودم که حالشو گرفتم اشتباه وارد اتوبان شدم ، مهم نیست من که امروز آب از سرم
گذشته چه 1 ساعت دیر کنم سر تمرین چه اصلاً نرم فقط باید کلی غر غر استاد جوانو بشنوم، داشتم تو
اتوبان برای خودم لایی می کشیدم که دیدم یک ماشین داره چراق می ده توجه نکردم و و به راهم ادامه
دادم که یک دفعه شنیدم یکی داره هی بوق میزنه بغلمو نگاه کردم ، اَه این که این پسرست ، یک طور نگم
کرد که فکر کنم معنیش این بود که ضایع شدی ، سعی کردم با چشام بفهمونم که ضایع خودتی اما کی
می تونه این همه حرفو تو نگاه بگه من که بلد نبودم ،علامت داد شیشه رو بکشم پایین ، شیشه رو
کشیدم پایین و سرعتمو کم تر کردم ، پسر هم همین کارو کرد بعد کلشو اورد بیرون و گفت : می گم چه
دوره زمونه ای شده
من شونه بالا انداختم و گفتم : فقط به خاطر این که اینو بگی به من علامت دادی
پسر : نه خواستم بگم ببین چه دوره زمونه ای شده حاجی فیروز محلمون بنز داره
بعدم شیششو داد بالا و خندید و ازم جلو زد
به من می گی حاجی فیروز . حالیت می کنم ،بعدم پامو بیشتر رو گاز فشار دادم ، بهش نزدیک شده بودم
که اون امد لایی بکشه که من زود تر کشیدم و ازش جلو زدم، ایول همون پشت جات خوبه ، اَی بابا این چرا
بیخیال نمی شه اگه این خروجی رو بپیچم میرم دانشگاه ولی اگه بپیچم یعنی ضایع شدم ، نه بابا تازه اون
ضایع می شه که آدم حسابش نکردم ، خروجی رو رفتم داخل و در کمال تعجب دیدم که اونم پیچید ، ماشینو
نزدیک دانشگاه جایی که همیشه امیر پارک می کنه پارک کردم و پیاده شدم ، اونم پیاده شد و کنار
ماشینش واستاد، نتونستم جلو خودمو بگیرم رفتم جلوش و گفتم : می شه بگی قصدت از اینکه دنبال من
افتادی چیه ؟
پسر یک لبخند زد ، وا انگار دارم براش جک می گم
پسر : چیه نکنه فکر کردی عاشق چشم ابروت شدم
بعدم بدون اینکه در ماشینشو باز کنه پرید تو ماشین و می خواست ساک ساده ای رو سمتم بگیره که
گوشیش زنگ خورد و یک نگاه به گوشیش انداخت و جواب داد
پسر : بله........سلام ارسلان ......نه سه شنبه من برنامه دارم مسابقه نذار برام.......باشه مرسی فعلاً
منم که اونجا بوق ، خوب چیکار کنم می خواستم بدونم تو اون کیسه چیه، پسر کیسه رو گرفت سمتم و تا
ازش گرفتم توشو نگاه کردم
من: این دست تــــــــــــــــــــــــ و بود ؟؟؟؟؟؟
پسر : مثل اینکه اون زمان که شما تعادل روحیتو از دست می دی و میزنی شیشه ماشین بنده رو می
شکنی قفل فرمان تو ماشین می مونه دوستتون می یاد که قفل فرمونو برداره دوربینو تو ماشین من جا می
ذاره منم رفتم پاسگاه و آدرستو ازشون گرفتم که بیام بهت بدم تا شرش از سرم کم بشه اما نبودی باعث
خوشحالیم شدی، داشتم برمی گشتم که بخت باهام یار نبود و بازم دیدمت
من: خوبه من باز تعادل روحیمو از دست می دم نه مثل تو آدم بودنمو ، اینم باید بگم که منم اصلاً خوشم
نمی یاد هر روز هر روز ریخته تو رو ببینم و روزمو خراب کنم
پسر که داشت دندوناشو رو هم می سایید گفت: راستی حاجی فیروزی خیلی بهت می یاد سیاه سوخته
و باز هم گازشو گرفتو رفت و منو با کلی فوش به خودمو خودشو محمد تنها گذاشت
دوربینو گذاشتم تو ماشین و زدم سقف ماشین بسته شه بعدم ماشینو قفل کردم و به سمت دانشگاه
حرکت کردم ، وای خدای من ساعت 2 یعنی 2 ساعت تأخیر ،استاد جوانی می کشتم وقتی وارد
آمفی تئاتر شدم بچه ها داشتن آخرای کارو تمرین می کردن منم بدون اینکه سرو صدایی کنم رفتم لباسمو
عوض کردم و رو یکی از صندلی های ته سالن نشستم سینا دیدتم و برام سر تکون داد ، منم براش سر
تکون دادم و منتظر شدم تا کار یک دور تموم شه چون صحنه هایی که من بودم گذشته بود ، وقتی کار یک
دور انجام شد رفتم پیش استاد
من: سلام استاد
استاد : سلام
از این همه خونسردیش تعجب کردم
من: استاد نمی خواین چیزی به من بگین
استاد : نه چیزی وجود نداره جز اینکه از این به بعد بهنوش سرگروه
من: چــــــــــــــــــــــــ ــــــــی؟ بهنوش؟
بهنوش که اسمشو شنید امد پیشم و نگران نگام کرد
بهنوش : بابا استاد به خدا من اندازه آرشیدا خوب نیستم ، بذارین خودش باشه
من: استاد خواهش می کنم باور کنین یک مشکلی برام پیش امد ، دسترسیَم به تلفن نداشتم به خاطر
همین دیر رسیدم و خبر ندادم
استاد : دلیلت موجه نیست و اگر موجهم باشه برای خودت موجه
من: بابا بهنوش تو یک چیزی بگو
بهنوش با چشم ازم پرسید چی بگه که چیزی نداشتم در جوابش بگم که آخر خودش گفت : استاد بابا این
چیز خورد شما ببخشینش
استاد امد چیزی بگه که امیرو سینا هم امدن و از استاد خواستن که منو ببخشه
استاد رو کرد به من و گفت: تو خودت بازیگری رو انتخاب کردی؟
من: این چه سوالیه استاد . خوب معلومه استاد من عاشق بازیگریم
استاد : خدا کنه که اینطور باشه ، این نصیحتو از من داشته باش که کسی که می یاد توی وادی بازیگری
باید با زندگیشم مثل نقشش بازی کنه نه اینکه بذاره زندگی با اون بازی کنه ، آرشیدا تو خیلی استعداد
داری اما ازش بهینه استفاده نمی کنی ، من یک فرصت دیگه بهت می دم تا ببینم نصیحتم تأثیری روت
داشته یا نه
از حرف استاد یکم دلم گرفت ، راست می گفت تو این روزا من خیلی از زندگی بازی خوردم الان وقت بازی
منه، تا 8 تمرین کردیم و بعد از تمرین امیر و شبنم داشتن از بقیه خدافظی می کردن که منو صدا کردن که
بریم ، منم گفتم که ماشین دارم که با این حرف خودمو انداختم تو دردسر چون همه چتر شدن که شام
می خوان منم حوصله تعریف جریان ظهرو نداشتم که بگم براشون شیرینی خریده بودم که همشون به
خوردِ خودم رفت و پس قبول کردم و به پارمینم زنگ زدم که می رم دنبالش که وقتی فهمید من ماشن خریدم
کلی جیغ جیغ کرد ، شام رفتیم فرحزاد و کل با بچه ها خوش گذروندیم اما همش حرف استاد تو ذهنم بود
شب پارمین امد خونه من و با هم کلی حرف زدیم و چون خوابمون نمی یومد فیلم شب گداییمونو گذاشتم
تا ببینیم و همه جریانو تا دیروز براش گفتم که کلی خندید و منو با حرفاش شاد کرد
صبح ساعت 7 بیدار شدم ، خیلی سرحال بودم آخه آرشیا جونم قرار بود بیاد ، طبق قرارمون با پارمین قرار
بود اونم بیدار کنم اما من این کارو نکردم آخه می خواستم اولین نفری باشم که آرشیا رو می بینم ، بی
سرو صدا مانتو خاکستری پاییزمو با شلوار لی سرمه ایمو پوشیدم و بوت و شال سرمه ای هم پوشیدم و
رفتم پایین وتا سوار ماشین شدم ضبطو روشن کردم وآلبوم آهنگ بِیس دارامو گذاشتم و شروع به گاز دادن
کردم و تا خود فرودگاه تخته گاز رفتم ، واقعاً دست فرمونم تک بود ، وقتی رسیدم فرودگاه ساعت 7:45 بود ،
خوب امده بودم ، هواپیما آرشیا هم اگه با تأخیرش حساب کنم ساعت 8:30 میشینه ، خدا رو شکر هنوز
پارمین بیدار نشده بود فکر نکنمم تا ما برگردیم بیدار شه ، یک مجله برداشتم و شروع کردم به خوندن که تا
وقتی که آرشیا بیاد حوصلم سر نره ، دیگه داشت حوصلم سر می رفت اینم که یک مطلب درستو درمون
نداره و بازم ورق زدم که بازم خوشم نیومد و چند تا ورق دیگه زدم ، و توی یک صفحه یک عکس ماشین
دیدم و شروع کردم به خوندن ، خوب چی می گه این ،برای اولین بار برگذاری مسابقات رِیس اتومبیل رانی
قهرمانان ایرانی این رشته با همه ی افرادی که می پندارند در این رشته استعداد دارند ، برای کسب اطلاع
بیشتر با شماره ی .......... تماس بگیرید
چــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــی ؟!؟
یعنی امکانش هست ؟
چرا که نه؟
تو بُهت بودم که از بلندگو اعلام کردن که هواپیمای آرشیا به زمین نشست،مجله رو گذاشتم تو کیفم
و پشت شیشه های سالنی که مسافران از آنجا می آمدن ایستادم ، یعنی می شه ؟ ، داشتم به
مسابقات ریس فکر می کردم که آرشیا رو دیدم ، اِی خواهر به فدات با اون قیافه ی خوشگلت که به خودم
رفته ، آخه کدوم دختری جرأت داره تو رو رد کنه ، یک پسر جذاب با صورت گرد با چشمای خمار عسلی و
دماغ کوچولو عروسکی با لبای کوچولو قلوه ای که یک پیرهن سفید ساده با کروات شل قهوه ایش که با
کفش های چرم قهوه ایش ست شده بود و یک شلوار جین مشکی تنش بود در کل چهره اش به مامانم رفته
بود اما من شبیه بابام بودم ، انقدر محوش شده بودم که متوجه نشدم که داره برام دست تکون می ده
فقط اینو فهمیدم که دیگه در اون لحظه و در اون مکان دیگه کنترل احساساتم دست خودم نیست اینو با
فروکش کردن ذره ای از احساسم درک کردم ، حالا دیگه شیشه ای هم بین منو آرشیا نبود ، آرشیا به
سمتم قدم برداشت ، یاد بازی گردو شکستم افتادم اما اینجا به جای گردو باید بگم زندگی ، شکوندم ،
غرورم، شکستم ،و در آغوش آرشیا قرار گرفتم و گریه کردم و اینبار اجازه دادم احساساتم راهی به بیرون
پیدا کنن و چه جایی بهتر از آغوش همخونم همونطور که تو بغل آرشیا بودم ، آرشیا گفت: هِی بهت می گم صبر کن باهم بریم تو بدون من طاقت نمی
یاری هِی واسه من ادا در می یاره من دیگه طاقت ندارم
بعد سکوت کرد و چیزی جز صدای نفسهامون و همهمه ی مردم نبود ، آرشیا منو بیشتر به خودش فشرد و بعد
منو از خودش جدا کرد و نگام کرد
آرشیا: دلم برات خیلی تنگ شده بود آبجی شیطونه ی من
من تنها تونستم به لبخندی اکتفا کنم و بگم : خیلی نامردی که 1 سال پیشم نبودی
آرشیا یک نگاهی به سرتا پای خودش کرد و گفت: ولی من مَردما
که باعث شد از اون حالت افسرده خارج بشم و بخندم ، همونطور که آرشیا دستشو دور شونم حلقه کرده بود
به سمت پارکینگ میرفتیم که گوشیم زنگ خورد ، یک نگاه به گوشی انداختم
من: بر خر مگس معرکه لعنت تا می یام یکم با داداشم اختلاط کنم این مزاحم می شه
آرشیا یک نگاه به گوشیم انداخت و پرسید : پارو همون پارمین خودمون ؟
من: باهوش شدی
آرشیا:به خواهر ما رو داشته باش ، منو نمی ذاشتن که بیام میگفتن تو نابغه ای حالا خواهرمون به ما می گه
باهوش شدی
من: خوب قبلنا باهوش نبودی ، من اینا رو میگم که باعث پیشرفتت شم
آرشیا: بله شما درست می فرمایین ما در کل بزرگ شماییم ، حالا اگه پارمین بفهمه اسمشو پارو سِیو کردی
امدم بزنم تو سرش که گفت : بابا به این بدبخت حالا جواب بده خودشو کشت
من: آخ راست میگی
و گوشی رو جواب دادم
پارمین: آرشیدا می کشمت . چرا منو بیدار نکردی ؟ خیلی نامردی 333 نقطه
من: خوب من دیدم تو شبیه بچه ها خوابیدی نخواستم بیدارت کنم
پارمین: دروغ نگو انقدر
من: خوب باشه راستشو می گم اصلاً شبیه بچه ها نخوابیده بودی ، مثل یک ..... اوم ....
پارمین: بیشــــــــــــــــــــــ ــــــعور
من: آرشیا با تو کار داره
آرشیا گوشی رو گرفت و گفت: سلام بر پارمین بی پارو ......... بنده الان مهندس تشریف دارم خانم لطفاً
وقتی با مهندس مملکت حرف می زنین ادبو رعایت فرمایید .......... نه عزیزم ،دلم برات تنگ شده ........الان
خونه مایی ؟ ..... اوکی ما هم داریم می یایم
آرشیا : واقعاً دلم برای پارمینم تنگ شده
من: آره منم دلم خیلی براش تنگ شده بود اما خوب من یک دلی از عذا در اوردم تو این دو هفته
آرشیا : ای کلک هنوزم خوب فارسی حرف می زنیا
و اینجا به ماشین رسیده بودیم و جفتمون سوار شدیم
آرشیا: مبارک باشه خواهرِ آرشیا
من: ممنون برادرِ آرشیدا
آرشیا خندیدو گفت : ماشین خوبی ؟
من: اهوم واقعاً ممنونم آرشیا ، هر چند می دونم با این جمله ،حرفامون خیلی احساسی می شه اما اینو از
ته دل می گم تو همیشه به یادم بودی و هوامو داشتی ازت ممنونم
آرشیا:من این کارا رو برای خواهری انجام دادم که می دونم ارزششو داره
تو راه کلی باهم حرف زدیم وقتی رسیدیم تا وارد خونه شدیم ، پارمین پرید بغل آرشیا و یکمم اون گریه کرد
و آرشیا اونو دلداری داد بعدم رفتیم فسنجون پارمینو خوردیم آخه منو آرشیا جفتمون عاشق فسنجون بودیم
اونم فسنجونای پارمین، بعد از ناهار آرشیا رفت یکم خوابید ، من اتاق آبی رو برای آرشیا در نظر گرفته بودم
و اونجا رو در طول هفته براش آماده کرده بودم لوازم اتاقش که اکثراً به خاطر مبله بودن خونه ، بودن مثل تخت
با رو تختی آبی و یک مبل 4 نفره ی آبی قهوه ای سوخته جلوی تخت که جلوش تلویزیون بود و پاتختی ها و
یک میز توالت که روش آینه بود و درکل سرویس چوبش که به رنگ قهوه ای سو خته بود و من فقط زحمت
چیدنشونو کشیده بودم، اما اتاق خودم که اتاق کرم قهوه اییه بود همه چیزش گرد بود ،یک تخت گرد قهوه
ای سوخته با روتختی کرم در دیوار حلالی ای که بر اثر قرار گرفتن سرویس بهداشتی در اتاق ایجاد شده بود قرار گرفته
بود و کنار تختم داخل دیوار یک کتابخونه بود و روبه رو تخت یعنی با فاصله از درِ اتاق ، میز توالت و آینه ام
که قهوه ای سوخته بودن، قرار داشت و فضا ی خالی ایجاد شده در اتاق بین تخت و پنجره ی اتاق هم یک
تاب سفید صندلی مانند آویزان بود داشتم راجب آگهی که دیدم فکر می کردم و آخر سر تصمیم خودمو گرفتم، آرشیا تو اتاق خودش خواب بود
پارمینم تو اتاق قرمز که اسمش اتاق مهمان بود اما دیگه شده بود اتاق پارمین ، خلاصه رفتم تو اتاقم و درو
بستم و مجله رو از کیفم در آوردم و با شماره ای که داده بودن تماس گرفتم ، یک بوق ، دو بوق ، سه بوق،
چهار بوق
مرد : بله
من: سلام در رابطه با آگهیتون تماس گرفتم
مرد: بله بفرمایید
من: می شه شرایطشو توضیح بدین
مرد : ببینین خانم اول از همه باید بگم که این مسابقه با خودروهایی که در ایران تولید بیش از 1500
دستگاه داشتن نظیر پروتون ، ال 90، ریو و انواع پژو صورت می گیره و خوب همونطور که می دونین این
مسابقه با قهرمانان این رشته در ایران صورت می گیره و 5 نفر اول،به علت کمبود نیرو عضو گروه مسابقات
کشوری می شن و در مسابقات کشوری که با کشورهایی آسیایی است شرکت می کنند
من: واااااااااای این عالیه ، چه شکلی می شه ثبت نام کرد
مرد : بله برنده شدن در این مسابقه واقعاً عالیه اما من این نکته را به شما نگفتم این مسابقه مخصوص
آقایان است
من: یعنی چی مگه خانما آدم نیستن
مرد: قرار بود برای خانم ها هم این مسابقه برگذار بشه اما هیچ اسپانسری حامی نشد
من: آخه چرا ؟ کسی نمی تونه اسپانسر شخصی داشته باشه؟
مرد : خانم شوخیتون گرفته ؟ میدونید چقدر هزینه داره اگه بخواین برای مسابقات کشوری کار کنین؟
من: یعنی هیچ راهی نداره ؟
مرد : متأسفم
من: باشه ممنون ، خدانگهدار
مرد : خداحافظ
و گوشی رو قطع کردم
من :بیا ، استاد می گه تو زندگی رو بازی بده نه زندگی تو رو آخه من چه شکلی می تونم زندگی رو بازی
بدم با این وضعیت که اینجا خانما رو آدم حساب نمی کنن
آرشیا : چی شد باز تو داری غر می زنی
من: اِ تو کی امدی
آرشیا : خیلی وقته اما انقدر مشغول صحبت بودی که نفهمیدی
من: خوب پس می دونی چی شده دیگه چرا می پرسی
آرشیا : نه دقیق نفهمیدم
من مجله رو گرفتم جلوش و اون شروع کرد به خوندن
آرشیا: برای خانما نیست؟
من: نه متأسفانه
آرشیا: خول حق دارن خانما بلد نیستن پارک دوبل کنن بعد می خوان برن مسابقات
یک لحظه احساس کردم گوشام داغ شد در حالی که داد میزدم که( من نمی تونم پارک دوبل کنم ؟ آره ؟
منی که تو مسابقات ریس 10 تا شهر انگلیس برنده شدم ، آره من نمی تونم؟) دنبالش می دویدم اونم فرا
می کرد
آرشیا: اونم به خاطر اجبار بابا بود . وگرنه تو رو چه به رانندگی
من: آرشیا دستم بهت نرسه
آرشیا می خندید و می دوید که دیدم پارمین خیلی بیخیال بدون توجه به ما که دنبال هم بودیم امد
نشست رو مبل
پارمین: باز چی شده، این مسخره بازیا چیه
که باعث شد ما جفتمون بشینیم آخه هر موقع پارمین از خواب می پرید سگ می شد
پارمین:چی شده وحشیا
آرشیا: بابا من یک واقعیتو به این گفتم اینم رم کرد
من: آرشیا می یام می زنم لهت می کنما
پارمین: چی گفتی مگه ؟
آرشیا : هیچی گفتم شما خانما بلد نیستین پارک دوبل کنین
پارمین یک نگاه به من کرد و گفت: آرشیدا جان عزیزم ببخشید که نذاشتم بزنی داغونش کنی الان خودم
کمکت می کنم
و با یک جهش افتاد به جون آرشیا ، آرشیا هم می خندید می گفت : واقعیت تلخ
وقتی یکم دیگه اینطوری زدیم تو سر هم من رفتم شام ماکارونی درست کنم و پارمینو آرشیا هم نشستن
تا با هم تخته بازی کنن، بعد از اینکه شامو آماده کردم آرشیا دوربینشو آورد و به تلویزیون وصل کرد و عکس
هایی که تو آمریکا گرفته بودو نشستیم دیدیم چند تاش عکس های دسته جمعی بود ، ساعت 9 بود که
سر میز آشپزخونه که اپن بود اما برای اینکه بشه به عنوان میز ازش استفاده کرد قطور درست شده بود ند
نشسته بودیم و داشتیم شام می خوردیم
آرشیا: آرشیدا من از اون موقع دارم فکر می کنم راجبش
پارمین: راجب چی
آرشیا: راجب مسابقات ریس
من: خیلی شرایط خوبی داره میگفت 5 نفر اول به مسابقات کشوری درون قاره ای می رن
پارمین: اینکه عالیه
من: ولی چه فایده برای خانما نیست
پارمین: وا چـــــــــــــــــــرا
من: می گن اسپانسر ندارن
پارمین: خیلیم دلشون بخواد ، آرشیا اون سسو بده من
آرشیا سسو داد به پارمین و گفت : من به جای تو ثبت نام میکنم
من: خوش به حالت
آرشیا : دیوونه منظورم اینه که من به جات ثبت نام می کنم ولی تو مسابقه بده
من: دیوونه شدی کلی مدرک می خوان ازت
آرشیا: بعد می گه من خنگ نیستم ، خوب بابا می گم من کامل ثبت نام می کنم اما تو جای من میری
مسابقه
پارمین: وای این که عالی میشه درست مثل فیلم she is the man می شه
من: اون رفت فوتبال اما من می خام برم ریس
پارمین : حالا هر چی مهم اینه که باید پسر شی
آرشیا : نه بابا نمی خواد فقط باید کلاه بذاره سرش از همون اول
من: بعد اونوقت من مسابقه بدم آخرش چی می شه
آرشیا : خنگ خانم خوب اگه تو جزو 5 نفر اول شی چون رسانه ها دارن پخش می کنن مجبورن تو رم
بفرستن
داشتم با خودم فکر می کردم که پیشنهاد بدی نیستا حالا اگه بُردم اما هیچ اتفاقی نیفتاد فوقش اینه که
شانسمو تجربه کردم و به قول استاد من بازی کردم این سری
من: اگه من نبردم ؟
پارمین: می بری
آرشیا: فمر کن تو نبری
من: آخه خیلی وقته مسابقه ندادم تازه بدنمم آماده نیست
آرشیا: اردوان می گفت این خونه همه جور امکانات داره ، چرا از باشگاهو استخر اینجا استفاده نمی کنی
من: یعنی تو یک هفته آمادگی لازمو پیدا می کنم
پارمین: زر نزن که می دونم پیدا می کنی
و اینچنین ما شام خوردیم و نحوه ی بازی من با زندگی رو مشخص کردیم ، شب من رفتم اتاق آرشیا و
پیش اون خوابیدم و کلی حرف زدیم باهم صبح که پا شدم دستو صورتمو شستم و صبحانه رو آماده کردم ، وقتی داشتم صبحانه آماده می کردم یاد 2
سال پیش افتادم که صبحانه رو من آماده می کردم و ناهارو آرشیا و شامو پارمین ، سر صبحانه اینو به
پارمینو آرشیا گفتم و کلی دوباره یادی از گذشته ها کردیم بعد از ناهار آرشیا می خواست بره که برای
مسابقات ثبت نام کنه اما خوب چون ایرانو نمی شناخت با پارمین رفت ، آرشیا هم مجبورم کرد که برم
استخر ساختمان و یکم تمرین کنم ، حدود 2 ساعت تمرین کردم وقتی امدم بیرون آرشیا امده بود و پارمین
رفته بود خونه خودشون انقدر خسته بودم که بدون ناهار خوابیدم وقتی بیدار شدم آرشیا گفت که ثبت نام
کرده و مجبورم کرد که بریم باشگاه ، اول بهونه اوردم که قبول نکرد آخر سر گفتم که اینجا آمریکا نیست که
آقایونو خانما با هم تمرین کننن که با لبخند ژکوند آرشیا روبه رو شدم و گفت ( من از تو زرنگ ترم ، اینجا تا
ساعت 2 برای خانماست و تا 6 برای آقایون بقیه تایما آزاد ) و بدین ترتیب مجبورم کرد بازم کار کنم ، تو این
یک هفته برنامه ی کارم به همین ترتیب تخها با یک تفاوت که تا ساع 5 دانشگا ه بودم و به خاطر حرف
استاد مجبور بودم خودمو هلاک کنم ، از ساعت 5 به بعدم 2 ساعت استخر و 2 ساعت بدنسازی با
مربیگری آرشیا ، آخه آرشیا خودش هیکلش خیلی خوب بود و 6 تیکه بود اما خوب چون دوست نداشت
خیلی هیکلی بشه تمرینای سخت نمی کرد و هیکلشو تا یک حد نگه داشته بود ، 4 شنبه بود و طبق روال
داشتم با دستگاه ها تمرین می کردم و آرشیا جلوم داشت وزنه می زد و یک خانم آقا هم بودن که در طول
این یک هفته که ما اونجا تمرین می کردیم اونا هم می یومدن اسمشون ساناز و شاهین بود ، تازه ازدواج
کرده بودن و در کل آدمای خوبی بودن
من: آرشیا یک چیز بگم نخندیا
آرشیا : بگو ، خوب شاید خنده دار بود
من: خداییش اگه خواهرت نبودم .........
آرشیا زد زیر خنده و گفت: خیلی چیز شدیا
من: بی حیا ، چیز نه
آرشیا: آرشیدا فردا باید برم دانشگاه
من: برای چی
آرشیا: دانشگاه با استخدامم موافقت کرده
من: مگه نمی خوای درس بخونی
آرشیا: چرا هم می خونم هم به سال پایینیا درس میدم
من: ایول بابا
آرشیا : فدا شما ، حالا اینو گفتم تا اینو بگم ، من یک 206 دست دوم برای مسابقه خریدم بعد دادم تعمیر
گاه تا همه چیزش اوکی شه
من: عالی تو یدونه ای واقعاً من اصلاً یاد ماشین نبودم
آرشیا : بله می دونم، فقط یک چیز می گفت رول بار ببنده یا نه من نمی دونستم رول بار چیه گفتم باید
بپرسم ، حالا ببنده یا نه
من: آره بابا اگه رول بار نداشته باشم ماشینم فاقد صلاحیت می شه
آرشیا: پس خوب شد پرسیدم ، حالا چی هست
من: ببین کابین سرنشینان رو با یک سری میله ها محفظه بندی می کنن که اگه تصادفی هم شد به
سرنشین صدمه ای وارد نشه
آرشیا: اوه اوه تو تصادف نکنیا ، اگه تصادف کنی نمیریم من خودم میکشمت
من: مرسی تو چقدر منو دوست داری
آرشیا: خواهش می کنم ، ولی آرشیدا خیلی مراقب خودت باشا تند نرو زیاد
من: برو بابا دارم می رم مسابقه ریس ، آقای آرشیا ریس یعنی سرعتا
آرشیا: بده خواستم یکم برات ادا مامان بزرگا رو در بیارم
من خندیدم و گفتم :راستی آرشیا بگو از رول بار معمولی استفاده کنه اون یکیا سنگین ترن سرعتمو می
یارن پایین
آرشیا : oh my gosh چشم خانم شوماخر
من: فدا شوما ، یک چیزی صندلی مخصوص مسابقه هم زدی دیگه
آرشیا: آره فقط جلو رو باید می زدم دیگه
من: آره اون زمان بهم گیر میدن
آرشیا: چرا
من: چون می گن خیلی سبک شده ماشین و از بقیه جلو می زنی
آرشیا: چقدر سخت ، می خوای بگم قدرت موتورتو ببره بالا
من: نه بابا دیگه اونطوری اصلاً نمی ذارن مسابقه بدم
آرشیا: از کجا میفهمن
من: خُلیا من باید فردا ماشینو تحویل فدراسیون بدم تا چک بشه فردا تو مسابقه تحویل می دن ، بعدم اگه
قبل از مسابقه ماشینا چک نشه بعد از مسابقه ماشین 5 نفر اولو چک می کنن
آرشیا: آهان چون ما تا به حال مسابقه ندادیم نمی دونیم
من: یعنی به نظرت میتونم ؟
آرشیا: تو از پس همه چیز بر می یای ، یادته بابا چی می گفت
من که با این حرف آرشیا به گذشته رفتم ،زمانی که تو دبستان به خاطر اینکه خجالتی بودم و نمی تونستم
با بچه ها ارتباط برقرار کنم وسطای سال بچه ها که هر کدوم یک دوست پیدا کرده بودن منو مسخره می
کردن و تو گروه هاشون راهم نمی دادن یک روز بعد از اینکه از مدرسه امدم داشتم مثل همیشه تو
خونه گریه می کردم و آرشیا دلداریم میداد که بابا همون روز از مأموریت برمی گرده و منو تو اون حالت می
بینه و ازم می پرسه چی شده و من براش تعریف میکنم اون بهم گفت که ( با گریه کردن خودتو ضعیف
نشون دادی دشمنات منتظر همینن تو الان عقب نشینی کردی نمی گم کارت درسته اما اگه الان بعد از این
عقب نشینی خودتو تقویت کنی و با قوای تازه وارد میدون بشی صد در صد می گم کارت درسته
من: نمیشه بابا اونا از من بدشون می یاد . اونا منو دوست ندارن،من نمی تونم کاری کنم
بابا: آرشیدا تو دختر منی دختر یک نظامی ، می دونم تو و داداشت از نظامی بودن من راضی نیستین اما
ازت می خوام اینجا مثل یک نظامی عمل کنی مثل یکی شبیه من تو باید شکست ناپذیر باشی .
می دونی آرشیدا یعنی چی ؟
من: نه
بابا: یعنی درخشان ، تو باید همیشه بدرخشی ، طوری بدرخشی که بقیه با نور تو مسیرشونو پیدا کنن)
در حالی که بغض کرده بودم گفتم: آره من شکست ناپذیرم من باید همیشه بدرخشم
دیگه نتونستم طاقت بیارم زدم زیر گریه و نشستم زمین: آره من باید همیشه بدرخشم
آرشیا امد سمتم و منو بغل کرد
من: آرشیا دلم برای بابا تنگ شده ، از وقتی امدم یک روز نشده که به یادش نباشم
آرشیا: می دونم عزیزم منم دلم برایش تنگ شده
من: اونم دلش برای ما تنگ شده ?
آرشیا : معلومه عزیزم
من: نه نشده . اون ما رو دوست نداشت
آرشیا: آرشیدا بی انصاف نشو باز
من: من بی انصاف نشم یا تو که هچیو نمیدونی ، آره نبایدم تو قبول کنی من بی انصافی نمی کنم ، بهت حق می دم
تو که ندیدی ، بابا تو رو دوست داشت اما منو نه
آرشیا: آرشیدا آروم باش چرا باید آخه بابا تو رو دوست نداشته باشه، بابا تو رو بیشتر از من دوست داشت
من: تو هیچیو نمی دونی
آرشیا: خوبه، خب بگو منم بدونم
من: می گم ، می گم چون دیگه طاقتشو ندارم دیگه طاقت این راز لامصبو ندارم ، دیگه طاقت اینو ندارم که چهره ی جدی بابا
یادم بیاد و صد بار خودمو نفرین کنم که چرا ترکش کردم چرا من اون آغوشو ترک کردم به خاطر چی به خاطر اینکه فهمیدم اون
کشورشو به جون من ترجیح داده ، اون ترجیح داده که من بمیرم اما اطلاعات کشورش به دست کسی نرسه، آخه مگه اون کشور
لعنتی چقدر ارزش داشت ؟ اونقدرکه دخترشو پاره ی تنشو بهش بفروشه؟
آرشیا: باور نمی کنم
من: نبایدم باور کنی . منم باور نمی کردم . باور نمی کردم که بابایی که برای اینکه دخترش ناراحت نباشه و از دست دوستای دبستانش
زجر نکشه میره یک دختری به فرزند خوندگی میگیره می یاره خونه تا دخترش تنها نباشه ، یک روزی قصد کنه دخترشو بکشه . منم باور نمی کنم.
آرشیا من بابامو می خوام آرشیا منو درآغوش کشید و تو گوشم شروع به حرف زدن کرد
آرشیا: شیش شیش شیش ... من اشتباه کردم منو ببخش ، منو ببخش ، منو ب......
و زد زیر گریه
من: اینطوری نکن آرشیا ، نکن اینطوری من به اندازه کافی داغونم
آرشیا: باشه عزیزم تو خودتو ناراحت نکن
و سکوت
من: آرشیا به نظرت خدا ما رو فراموش کرده
آرشیا: چرا خدا باید ما رو فراموش کرده باشه
من: به خاطر اینکه نه مامانی نه ...... بابایی..................... می گم خوش به حال مامان ،نیست که این روزا
رو ببینه
و جوابم تنها سکوت بود
بعد از چند دقیقه آرشیا از جاش بلند شد و دستشو به سمتم گرفت و من دستشو گرفتمو بلند شدم
من: می گم خدا رو شکر سانازو شاهین نبودن
آرشیا یک خنده ی بیحال زد و گفت: اون موقع که داشتیم راجب ماشین حرف می زدیم رفتن پایین ،استخر
آرشیا دست انداخت گردنم و با هم رفتیم خونه ، تا یکی دو ساعت آرشیا تو اتاقش بود منم تو حال رو کاناپه
نشسته بودم که آرشیا با پتوش امد تو حال و اونو رو زمین پهن کرد و رفت پتو منم با دو تا بالشتام اورد و یک
فیلم گذاشت و با هم همونجا خوابیدیم و فیلم دیدیم
رفتم از پارکینگ ماشینمو آوردم و یک دور آروم تو پیست زدم ، چند نفر دیگه هم داشتن مثل من دور می
زدن ، دیدم اینطوری فایده نداره ماشینو خارج پیست پارک کردم و شروع کردم از بغل پیست پیاده رفتن ،
داشتم همینطور راه می رفتن تا برنامه ریزی کنم چجوری و از کجا دور بگیرم و خیلی کارای دیگه که دیدم
استادیوم رفت هوا ، ببین با یک دور راه رفتن دور زمین چقدر طرفدار پیدا کردم ، فکر کنم از نحوه ی راه رفتنم
فهمیدن من یک راننده ی قهارم ، برگشتم تا طرفدارامو ببینم که دیدم همه سرشون سمت یک پسرست ،
پسره داشت امضا میداد ، اَه اَه پس به خاطر من نبوده به خاطر این پسره بوده ، خدا ذلیلت کنه که این توهمو ازم
گرفتی
بود اما من شبیه بابام بودم ، انقدر محوش شده بودم که متوجه نشدم که داره برام دست تکون می ده
فقط اینو فهمیدم که دیگه در اون لحظه و در اون مکان دیگه کنترل احساساتم دست خودم نیست اینو با
فروکش کردن ذره ای از احساسم درک کردم ، حالا دیگه شیشه ای هم بین منو آرشیا نبود ، آرشیا به
سمتم قدم برداشت ، یاد بازی گردو شکستم افتادم اما اینجا به جای گردو باید بگم زندگی ، شکوندم ،
غرورم، شکستم ،و در آغوش آرشیا قرار گرفتم و گریه کردم و اینبار اجازه دادم احساساتم راهی به بیرون
پیدا کنن و چه جایی بهتر از آغوش همخونم همونطور که تو بغل آرشیا بودم ، آرشیا گفت: هِی بهت می گم صبر کن باهم بریم تو بدون من طاقت نمی
یاری هِی واسه من ادا در می یاره من دیگه طاقت ندارم
بعد سکوت کرد و چیزی جز صدای نفسهامون و همهمه ی مردم نبود ، آرشیا منو بیشتر به خودش فشرد و بعد
منو از خودش جدا کرد و نگام کرد
آرشیا: دلم برات خیلی تنگ شده بود آبجی شیطونه ی من
من تنها تونستم به لبخندی اکتفا کنم و بگم : خیلی نامردی که 1 سال پیشم نبودی
آرشیا یک نگاهی به سرتا پای خودش کرد و گفت: ولی من مَردما
که باعث شد از اون حالت افسرده خارج بشم و بخندم ، همونطور که آرشیا دستشو دور شونم حلقه کرده بود
به سمت پارکینگ میرفتیم که گوشیم زنگ خورد ، یک نگاه به گوشی انداختم
من: بر خر مگس معرکه لعنت تا می یام یکم با داداشم اختلاط کنم این مزاحم می شه
آرشیا یک نگاه به گوشیم انداخت و پرسید : پارو همون پارمین خودمون ؟
من: باهوش شدی
آرشیا:به خواهر ما رو داشته باش ، منو نمی ذاشتن که بیام میگفتن تو نابغه ای حالا خواهرمون به ما می گه
باهوش شدی
من: خوب قبلنا باهوش نبودی ، من اینا رو میگم که باعث پیشرفتت شم
آرشیا: بله شما درست می فرمایین ما در کل بزرگ شماییم ، حالا اگه پارمین بفهمه اسمشو پارو سِیو کردی
امدم بزنم تو سرش که گفت : بابا به این بدبخت حالا جواب بده خودشو کشت
من: آخ راست میگی
و گوشی رو جواب دادم
پارمین: آرشیدا می کشمت . چرا منو بیدار نکردی ؟ خیلی نامردی 333 نقطه
من: خوب من دیدم تو شبیه بچه ها خوابیدی نخواستم بیدارت کنم
پارمین: دروغ نگو انقدر
من: خوب باشه راستشو می گم اصلاً شبیه بچه ها نخوابیده بودی ، مثل یک ..... اوم ....
پارمین: بیشــــــــــــــــــــــ ــــــعور
من: آرشیا با تو کار داره
آرشیا گوشی رو گرفت و گفت: سلام بر پارمین بی پارو ......... بنده الان مهندس تشریف دارم خانم لطفاً
وقتی با مهندس مملکت حرف می زنین ادبو رعایت فرمایید .......... نه عزیزم ،دلم برات تنگ شده ........الان
خونه مایی ؟ ..... اوکی ما هم داریم می یایم
آرشیا : واقعاً دلم برای پارمینم تنگ شده
من: آره منم دلم خیلی براش تنگ شده بود اما خوب من یک دلی از عذا در اوردم تو این دو هفته
آرشیا : ای کلک هنوزم خوب فارسی حرف می زنیا
و اینجا به ماشین رسیده بودیم و جفتمون سوار شدیم
آرشیا: مبارک باشه خواهرِ آرشیا
من: ممنون برادرِ آرشیدا
آرشیا خندیدو گفت : ماشین خوبی ؟
من: اهوم واقعاً ممنونم آرشیا ، هر چند می دونم با این جمله ،حرفامون خیلی احساسی می شه اما اینو از
ته دل می گم تو همیشه به یادم بودی و هوامو داشتی ازت ممنونم
آرشیا:من این کارا رو برای خواهری انجام دادم که می دونم ارزششو داره
تو راه کلی باهم حرف زدیم وقتی رسیدیم تا وارد خونه شدیم ، پارمین پرید بغل آرشیا و یکمم اون گریه کرد
و آرشیا اونو دلداری داد بعدم رفتیم فسنجون پارمینو خوردیم آخه منو آرشیا جفتمون عاشق فسنجون بودیم
اونم فسنجونای پارمین، بعد از ناهار آرشیا رفت یکم خوابید ، من اتاق آبی رو برای آرشیا در نظر گرفته بودم
و اونجا رو در طول هفته براش آماده کرده بودم لوازم اتاقش که اکثراً به خاطر مبله بودن خونه ، بودن مثل تخت
با رو تختی آبی و یک مبل 4 نفره ی آبی قهوه ای سوخته جلوی تخت که جلوش تلویزیون بود و پاتختی ها و
یک میز توالت که روش آینه بود و درکل سرویس چوبش که به رنگ قهوه ای سو خته بود و من فقط زحمت
چیدنشونو کشیده بودم، اما اتاق خودم که اتاق کرم قهوه اییه بود همه چیزش گرد بود ،یک تخت گرد قهوه
ای سوخته با روتختی کرم در دیوار حلالی ای که بر اثر قرار گرفتن سرویس بهداشتی در اتاق ایجاد شده بود قرار گرفته
بود و کنار تختم داخل دیوار یک کتابخونه بود و روبه رو تخت یعنی با فاصله از درِ اتاق ، میز توالت و آینه ام
که قهوه ای سوخته بودن، قرار داشت و فضا ی خالی ایجاد شده در اتاق بین تخت و پنجره ی اتاق هم یک
تاب سفید صندلی مانند آویزان بود داشتم راجب آگهی که دیدم فکر می کردم و آخر سر تصمیم خودمو گرفتم، آرشیا تو اتاق خودش خواب بود
پارمینم تو اتاق قرمز که اسمش اتاق مهمان بود اما دیگه شده بود اتاق پارمین ، خلاصه رفتم تو اتاقم و درو
بستم و مجله رو از کیفم در آوردم و با شماره ای که داده بودن تماس گرفتم ، یک بوق ، دو بوق ، سه بوق،
چهار بوق
مرد : بله
من: سلام در رابطه با آگهیتون تماس گرفتم
مرد: بله بفرمایید
من: می شه شرایطشو توضیح بدین
مرد : ببینین خانم اول از همه باید بگم که این مسابقه با خودروهایی که در ایران تولید بیش از 1500
دستگاه داشتن نظیر پروتون ، ال 90، ریو و انواع پژو صورت می گیره و خوب همونطور که می دونین این
مسابقه با قهرمانان این رشته در ایران صورت می گیره و 5 نفر اول،به علت کمبود نیرو عضو گروه مسابقات
کشوری می شن و در مسابقات کشوری که با کشورهایی آسیایی است شرکت می کنند
من: واااااااااای این عالیه ، چه شکلی می شه ثبت نام کرد
مرد : بله برنده شدن در این مسابقه واقعاً عالیه اما من این نکته را به شما نگفتم این مسابقه مخصوص
آقایان است
من: یعنی چی مگه خانما آدم نیستن
مرد: قرار بود برای خانم ها هم این مسابقه برگذار بشه اما هیچ اسپانسری حامی نشد
من: آخه چرا ؟ کسی نمی تونه اسپانسر شخصی داشته باشه؟
مرد : خانم شوخیتون گرفته ؟ میدونید چقدر هزینه داره اگه بخواین برای مسابقات کشوری کار کنین؟
من: یعنی هیچ راهی نداره ؟
مرد : متأسفم
من: باشه ممنون ، خدانگهدار
مرد : خداحافظ
و گوشی رو قطع کردم
من :بیا ، استاد می گه تو زندگی رو بازی بده نه زندگی تو رو آخه من چه شکلی می تونم زندگی رو بازی
بدم با این وضعیت که اینجا خانما رو آدم حساب نمی کنن
آرشیا : چی شد باز تو داری غر می زنی
من: اِ تو کی امدی
آرشیا : خیلی وقته اما انقدر مشغول صحبت بودی که نفهمیدی
من: خوب پس می دونی چی شده دیگه چرا می پرسی
آرشیا : نه دقیق نفهمیدم
من مجله رو گرفتم جلوش و اون شروع کرد به خوندن
آرشیا: برای خانما نیست؟
من: نه متأسفانه
آرشیا: خول حق دارن خانما بلد نیستن پارک دوبل کنن بعد می خوان برن مسابقات
یک لحظه احساس کردم گوشام داغ شد در حالی که داد میزدم که( من نمی تونم پارک دوبل کنم ؟ آره ؟
منی که تو مسابقات ریس 10 تا شهر انگلیس برنده شدم ، آره من نمی تونم؟) دنبالش می دویدم اونم فرا
می کرد
آرشیا: اونم به خاطر اجبار بابا بود . وگرنه تو رو چه به رانندگی
من: آرشیا دستم بهت نرسه
آرشیا می خندید و می دوید که دیدم پارمین خیلی بیخیال بدون توجه به ما که دنبال هم بودیم امد
نشست رو مبل
پارمین: باز چی شده، این مسخره بازیا چیه
که باعث شد ما جفتمون بشینیم آخه هر موقع پارمین از خواب می پرید سگ می شد
پارمین:چی شده وحشیا
آرشیا: بابا من یک واقعیتو به این گفتم اینم رم کرد
من: آرشیا می یام می زنم لهت می کنما
پارمین: چی گفتی مگه ؟
آرشیا : هیچی گفتم شما خانما بلد نیستین پارک دوبل کنین
پارمین یک نگاه به من کرد و گفت: آرشیدا جان عزیزم ببخشید که نذاشتم بزنی داغونش کنی الان خودم
کمکت می کنم
و با یک جهش افتاد به جون آرشیا ، آرشیا هم می خندید می گفت : واقعیت تلخ
وقتی یکم دیگه اینطوری زدیم تو سر هم من رفتم شام ماکارونی درست کنم و پارمینو آرشیا هم نشستن
تا با هم تخته بازی کنن، بعد از اینکه شامو آماده کردم آرشیا دوربینشو آورد و به تلویزیون وصل کرد و عکس
هایی که تو آمریکا گرفته بودو نشستیم دیدیم چند تاش عکس های دسته جمعی بود ، ساعت 9 بود که
سر میز آشپزخونه که اپن بود اما برای اینکه بشه به عنوان میز ازش استفاده کرد قطور درست شده بود ند
نشسته بودیم و داشتیم شام می خوردیم
آرشیا: آرشیدا من از اون موقع دارم فکر می کنم راجبش
پارمین: راجب چی
آرشیا: راجب مسابقات ریس
من: خیلی شرایط خوبی داره میگفت 5 نفر اول به مسابقات کشوری درون قاره ای می رن
پارمین: اینکه عالیه
من: ولی چه فایده برای خانما نیست
پارمین: وا چـــــــــــــــــــرا
من: می گن اسپانسر ندارن
پارمین: خیلیم دلشون بخواد ، آرشیا اون سسو بده من
آرشیا سسو داد به پارمین و گفت : من به جای تو ثبت نام میکنم
من: خوش به حالت
آرشیا : دیوونه منظورم اینه که من به جات ثبت نام می کنم ولی تو مسابقه بده
من: دیوونه شدی کلی مدرک می خوان ازت
آرشیا: بعد می گه من خنگ نیستم ، خوب بابا می گم من کامل ثبت نام می کنم اما تو جای من میری
مسابقه
پارمین: وای این که عالی میشه درست مثل فیلم she is the man می شه
من: اون رفت فوتبال اما من می خام برم ریس
پارمین : حالا هر چی مهم اینه که باید پسر شی
آرشیا : نه بابا نمی خواد فقط باید کلاه بذاره سرش از همون اول
من: بعد اونوقت من مسابقه بدم آخرش چی می شه
آرشیا : خنگ خانم خوب اگه تو جزو 5 نفر اول شی چون رسانه ها دارن پخش می کنن مجبورن تو رم
بفرستن
داشتم با خودم فکر می کردم که پیشنهاد بدی نیستا حالا اگه بُردم اما هیچ اتفاقی نیفتاد فوقش اینه که
شانسمو تجربه کردم و به قول استاد من بازی کردم این سری
من: اگه من نبردم ؟
پارمین: می بری
آرشیا: فمر کن تو نبری
من: آخه خیلی وقته مسابقه ندادم تازه بدنمم آماده نیست
آرشیا: اردوان می گفت این خونه همه جور امکانات داره ، چرا از باشگاهو استخر اینجا استفاده نمی کنی
من: یعنی تو یک هفته آمادگی لازمو پیدا می کنم
پارمین: زر نزن که می دونم پیدا می کنی
و اینچنین ما شام خوردیم و نحوه ی بازی من با زندگی رو مشخص کردیم ، شب من رفتم اتاق آرشیا و
پیش اون خوابیدم و کلی حرف زدیم باهم صبح که پا شدم دستو صورتمو شستم و صبحانه رو آماده کردم ، وقتی داشتم صبحانه آماده می کردم یاد 2
سال پیش افتادم که صبحانه رو من آماده می کردم و ناهارو آرشیا و شامو پارمین ، سر صبحانه اینو به
پارمینو آرشیا گفتم و کلی دوباره یادی از گذشته ها کردیم بعد از ناهار آرشیا می خواست بره که برای
مسابقات ثبت نام کنه اما خوب چون ایرانو نمی شناخت با پارمین رفت ، آرشیا هم مجبورم کرد که برم
استخر ساختمان و یکم تمرین کنم ، حدود 2 ساعت تمرین کردم وقتی امدم بیرون آرشیا امده بود و پارمین
رفته بود خونه خودشون انقدر خسته بودم که بدون ناهار خوابیدم وقتی بیدار شدم آرشیا گفت که ثبت نام
کرده و مجبورم کرد که بریم باشگاه ، اول بهونه اوردم که قبول نکرد آخر سر گفتم که اینجا آمریکا نیست که
آقایونو خانما با هم تمرین کننن که با لبخند ژکوند آرشیا روبه رو شدم و گفت ( من از تو زرنگ ترم ، اینجا تا
ساعت 2 برای خانماست و تا 6 برای آقایون بقیه تایما آزاد ) و بدین ترتیب مجبورم کرد بازم کار کنم ، تو این
یک هفته برنامه ی کارم به همین ترتیب تخها با یک تفاوت که تا ساع 5 دانشگا ه بودم و به خاطر حرف
استاد مجبور بودم خودمو هلاک کنم ، از ساعت 5 به بعدم 2 ساعت استخر و 2 ساعت بدنسازی با
مربیگری آرشیا ، آخه آرشیا خودش هیکلش خیلی خوب بود و 6 تیکه بود اما خوب چون دوست نداشت
خیلی هیکلی بشه تمرینای سخت نمی کرد و هیکلشو تا یک حد نگه داشته بود ، 4 شنبه بود و طبق روال
داشتم با دستگاه ها تمرین می کردم و آرشیا جلوم داشت وزنه می زد و یک خانم آقا هم بودن که در طول
این یک هفته که ما اونجا تمرین می کردیم اونا هم می یومدن اسمشون ساناز و شاهین بود ، تازه ازدواج
کرده بودن و در کل آدمای خوبی بودن
من: آرشیا یک چیز بگم نخندیا
آرشیا : بگو ، خوب شاید خنده دار بود
من: خداییش اگه خواهرت نبودم .........
آرشیا زد زیر خنده و گفت: خیلی چیز شدیا
من: بی حیا ، چیز نه
آرشیا: آرشیدا فردا باید برم دانشگاه
من: برای چی
آرشیا: دانشگاه با استخدامم موافقت کرده
من: مگه نمی خوای درس بخونی
آرشیا: چرا هم می خونم هم به سال پایینیا درس میدم
من: ایول بابا
آرشیا : فدا شما ، حالا اینو گفتم تا اینو بگم ، من یک 206 دست دوم برای مسابقه خریدم بعد دادم تعمیر
گاه تا همه چیزش اوکی شه
من: عالی تو یدونه ای واقعاً من اصلاً یاد ماشین نبودم
آرشیا : بله می دونم، فقط یک چیز می گفت رول بار ببنده یا نه من نمی دونستم رول بار چیه گفتم باید
بپرسم ، حالا ببنده یا نه
من: آره بابا اگه رول بار نداشته باشم ماشینم فاقد صلاحیت می شه
آرشیا: پس خوب شد پرسیدم ، حالا چی هست
من: ببین کابین سرنشینان رو با یک سری میله ها محفظه بندی می کنن که اگه تصادفی هم شد به
سرنشین صدمه ای وارد نشه
آرشیا: اوه اوه تو تصادف نکنیا ، اگه تصادف کنی نمیریم من خودم میکشمت
من: مرسی تو چقدر منو دوست داری
آرشیا: خواهش می کنم ، ولی آرشیدا خیلی مراقب خودت باشا تند نرو زیاد
من: برو بابا دارم می رم مسابقه ریس ، آقای آرشیا ریس یعنی سرعتا
آرشیا: بده خواستم یکم برات ادا مامان بزرگا رو در بیارم
من خندیدم و گفتم :راستی آرشیا بگو از رول بار معمولی استفاده کنه اون یکیا سنگین ترن سرعتمو می
یارن پایین
آرشیا : oh my gosh چشم خانم شوماخر
من: فدا شوما ، یک چیزی صندلی مخصوص مسابقه هم زدی دیگه
آرشیا: آره فقط جلو رو باید می زدم دیگه
من: آره اون زمان بهم گیر میدن
آرشیا: چرا
من: چون می گن خیلی سبک شده ماشین و از بقیه جلو می زنی
آرشیا: چقدر سخت ، می خوای بگم قدرت موتورتو ببره بالا
من: نه بابا دیگه اونطوری اصلاً نمی ذارن مسابقه بدم
آرشیا: از کجا میفهمن
من: خُلیا من باید فردا ماشینو تحویل فدراسیون بدم تا چک بشه فردا تو مسابقه تحویل می دن ، بعدم اگه
قبل از مسابقه ماشینا چک نشه بعد از مسابقه ماشین 5 نفر اولو چک می کنن
آرشیا: آهان چون ما تا به حال مسابقه ندادیم نمی دونیم
من: یعنی به نظرت میتونم ؟
آرشیا: تو از پس همه چیز بر می یای ، یادته بابا چی می گفت
من که با این حرف آرشیا به گذشته رفتم ،زمانی که تو دبستان به خاطر اینکه خجالتی بودم و نمی تونستم
با بچه ها ارتباط برقرار کنم وسطای سال بچه ها که هر کدوم یک دوست پیدا کرده بودن منو مسخره می
کردن و تو گروه هاشون راهم نمی دادن یک روز بعد از اینکه از مدرسه امدم داشتم مثل همیشه تو
خونه گریه می کردم و آرشیا دلداریم میداد که بابا همون روز از مأموریت برمی گرده و منو تو اون حالت می
بینه و ازم می پرسه چی شده و من براش تعریف میکنم اون بهم گفت که ( با گریه کردن خودتو ضعیف
نشون دادی دشمنات منتظر همینن تو الان عقب نشینی کردی نمی گم کارت درسته اما اگه الان بعد از این
عقب نشینی خودتو تقویت کنی و با قوای تازه وارد میدون بشی صد در صد می گم کارت درسته
من: نمیشه بابا اونا از من بدشون می یاد . اونا منو دوست ندارن،من نمی تونم کاری کنم
بابا: آرشیدا تو دختر منی دختر یک نظامی ، می دونم تو و داداشت از نظامی بودن من راضی نیستین اما
ازت می خوام اینجا مثل یک نظامی عمل کنی مثل یکی شبیه من تو باید شکست ناپذیر باشی .
می دونی آرشیدا یعنی چی ؟
من: نه
بابا: یعنی درخشان ، تو باید همیشه بدرخشی ، طوری بدرخشی که بقیه با نور تو مسیرشونو پیدا کنن)
در حالی که بغض کرده بودم گفتم: آره من شکست ناپذیرم من باید همیشه بدرخشم
دیگه نتونستم طاقت بیارم زدم زیر گریه و نشستم زمین: آره من باید همیشه بدرخشم
آرشیا امد سمتم و منو بغل کرد
من: آرشیا دلم برای بابا تنگ شده ، از وقتی امدم یک روز نشده که به یادش نباشم
آرشیا: می دونم عزیزم منم دلم برایش تنگ شده
من: اونم دلش برای ما تنگ شده ?
آرشیا : معلومه عزیزم
من: نه نشده . اون ما رو دوست نداشت
آرشیا: آرشیدا بی انصاف نشو باز
من: من بی انصاف نشم یا تو که هچیو نمیدونی ، آره نبایدم تو قبول کنی من بی انصافی نمی کنم ، بهت حق می دم
تو که ندیدی ، بابا تو رو دوست داشت اما منو نه
آرشیا: آرشیدا آروم باش چرا باید آخه بابا تو رو دوست نداشته باشه، بابا تو رو بیشتر از من دوست داشت
من: تو هیچیو نمی دونی
آرشیا: خوبه، خب بگو منم بدونم
من: می گم ، می گم چون دیگه طاقتشو ندارم دیگه طاقت این راز لامصبو ندارم ، دیگه طاقت اینو ندارم که چهره ی جدی بابا
یادم بیاد و صد بار خودمو نفرین کنم که چرا ترکش کردم چرا من اون آغوشو ترک کردم به خاطر چی به خاطر اینکه فهمیدم اون
کشورشو به جون من ترجیح داده ، اون ترجیح داده که من بمیرم اما اطلاعات کشورش به دست کسی نرسه، آخه مگه اون کشور
لعنتی چقدر ارزش داشت ؟ اونقدرکه دخترشو پاره ی تنشو بهش بفروشه؟
آرشیا: باور نمی کنم
من: نبایدم باور کنی . منم باور نمی کردم . باور نمی کردم که بابایی که برای اینکه دخترش ناراحت نباشه و از دست دوستای دبستانش
زجر نکشه میره یک دختری به فرزند خوندگی میگیره می یاره خونه تا دخترش تنها نباشه ، یک روزی قصد کنه دخترشو بکشه . منم باور نمی کنم.
آرشیا من بابامو می خوام آرشیا منو درآغوش کشید و تو گوشم شروع به حرف زدن کرد
آرشیا: شیش شیش شیش ... من اشتباه کردم منو ببخش ، منو ببخش ، منو ب......
و زد زیر گریه
من: اینطوری نکن آرشیا ، نکن اینطوری من به اندازه کافی داغونم
آرشیا: باشه عزیزم تو خودتو ناراحت نکن
و سکوت
من: آرشیا به نظرت خدا ما رو فراموش کرده
آرشیا: چرا خدا باید ما رو فراموش کرده باشه
من: به خاطر اینکه نه مامانی نه ...... بابایی..................... می گم خوش به حال مامان ،نیست که این روزا
رو ببینه
و جوابم تنها سکوت بود
بعد از چند دقیقه آرشیا از جاش بلند شد و دستشو به سمتم گرفت و من دستشو گرفتمو بلند شدم
من: می گم خدا رو شکر سانازو شاهین نبودن
آرشیا یک خنده ی بیحال زد و گفت: اون موقع که داشتیم راجب ماشین حرف می زدیم رفتن پایین ،استخر
آرشیا دست انداخت گردنم و با هم رفتیم خونه ، تا یکی دو ساعت آرشیا تو اتاقش بود منم تو حال رو کاناپه
نشسته بودم که آرشیا با پتوش امد تو حال و اونو رو زمین پهن کرد و رفت پتو منم با دو تا بالشتام اورد و یک
فیلم گذاشت و با هم همونجا خوابیدیم و فیلم دیدیم
صبح پا شدم و گرمکنمو پوشیدم و رفتم پارک ته کوچمون تا یکم بدوم وقتی برگشتم آرشیا و پارمین داشتن
صبحانه می خوردن و چشای پارمین قرمز بود ، فکر کنم آرشیا به پارمین گفته بود ، برام مهم نبود که پارمین
فهمیده باشه چون پارمینو عضوی از خانواده ی خودمون می دونستم ، وقتی پارمین 8 سالش بوده مامان
باباش می فرستنش انگلیس و چون دیدن بچه است راضی نشدن که بره مدرسه شبانه روزی به خاطر
همین می خواستن که به عنوان فرزند خوانده ی یک خوانواده در انگلیس تحصیل کنه که خوب بابا همون
زمان می ره و پارمینو به عنوان فرزند خونده اش به خونه می یاره و این باعث می شه که بچه ها دیگه
مسخره ام نکنن چون هر کی بهم هر چی میگفت پارمین سریع جوابشونو می داد و این باعث شده بود
رفتار منم تغییر کنه و از یک دختر خجالتی به اینی که هستم الان تبدیل شم بعد از صبحانه به سمت پیست
آزادی حرکت کردیم ساعت 10 بود و ساعت 12 مسابقه بود به خاطر این داشتیم زود می رفتیم که من با
مسیری که باید می رفتم یکم آشنا شم وقتی رسیدیم گوشام سوت کشید این همه جمعیت ، به هیچ
وجه فکر نمی کردم تو ایران رالی انقدر طرفدار داشته باشه آرشیا کارتشو نشون داد و 2 تا بلیطم برای ما
خرید وقتی وارد شدیم به سمت سرویس بهداشتی حرکت کردیم و من و پارمین رفتیم داخل تا رفتیم داخل
پارمین بغلم کرد
پارمین: آرشیدا تو مدتی که تو انگلیس نبودم هواتو نداشتم منو ببخش، من جواب محبتاتو درست ندادم
من: برو بمیر عشقم ، تو چیکار واسه من نکردی آخه ، تو همیشه هوامو داشتی ، من همیشه تو رو مثل
خواهرم می دونم
پارمین: خیلی ماهی
من: می دونم
و رفتم داخل یکی از دستشویی ها و لباس مسابقه ام رو که تو انگلیس می پوشیدمو پوشیدم یکم برام
تنگ شده بود ، نگاه کنه مردم غصه می خورن لاغر می شن من چاق می شم ، بمیرم که همه چیزم بر
عکس ، حیف اون همه ورزشی که کردم
وقتی امدم بیرون پارمین سریع کلاهمو گذاشت رو سرم
من: چته وحشی
پارمین: عمته ، الان یکی بیاد صورتتو ببینه ضایع شدیم رفت
جلوی کلاهمو دادم بالا تا از گرما نپزم ، پارمین کارتمو داد دستم و با هم رفتیم بیرون تا رفیم بیرون یک پسر
اون بغل ما رو دید که امدیم بیرون، یک سوت زد و گفت: خوش گذشت
من که منظورش نگرفته بودم گفتم : قربونه شما جای شما خالی
پارمین یدونه زد تو سرم گفت : آرشــــــــــــــــیا
وا این چرا به من می گه آرشیا
پارمین در گوشم گفت: هوی دختره هواست باشه، بیشعور تو الان پسری
من:هان فهمیدم ، پس اون پسره منظورش .....
بعدم لبمو گاز گرفتم
من: خاک بر سرم
پارمین زد زیر خنده و گفت: چه عجب بالاخره فهمیدی
رفتم از پارکینگ ماشینمو آوردم و یک دور آروم تو پیست زدم ، چند نفر دیگه هم داشتن مثل من دور می
زدن ، دیدم اینطوری فایده نداره ماشینو خارج پیست پارک کردم و شروع کردم از بغل پیست پیاده رفتن ،
داشتم همینطور راه می رفتن تا برنامه ریزی کنم چجوری و از کجا دور بگیرم و خیلی کارای دیگه که دیدم
استادیوم رفت هوا ، ببین با یک دور راه رفتن دور زمین چقدر طرفدار پیدا کردم ، فکر کنم از نحوه ی راه رفتنم
فهمیدن من یک راننده ی قهارم ، برگشتم تا طرفدارامو ببینم که دیدم همه سرشون سمت یک پسرست ،
پسره داشت امضا میداد ، اَه اَه پس به خاطر من نبوده به خاطر این پسره بوده ، خدا ذلیلت کنه که این توهمو ازم
گرفتی
آه خسته شدم دوست نداشتم زیاد خودمو خسته کنم می خواستم انرژیمو برای مسابقه بذارم ، بازم یک
نگاه به تماشاچیا انداختم و چشم گردوندم تا آرشیا و پارمینو پیدا کنم ، آهان اوناهشن ، پارمین برام دست
تکون داد و یک چیزی گفت که نفهمیدم دقیق که شدم فهمیدم می گه موفق باشی ، سری به نشونه ی
تشکر براش تکون دادم و رفتم سمت داور که چند دقیقه پیش همه رو صدا کرده بود ، من که وسط صحبت
داور رسیده بودم آنچنان چیزی از حرفاش نفهمیدم فقط با حرکت جمعیت به سمت ماشیناشون فهمیدم که
مسابقه داره شروع می شه ، رفتم سوار ماشینم شدم ، همه چیزش اوکی بود ، استرسی نداشتم تنها
چیزی که نگرانم کرده بود این بود که من یک بارم این ماشینو تست نکرده بودم ، عیبی نداره دیگه همه چیز
با خداست ، شیشه رو دادم پایین تا یکم از گرمای داخل ماشین کم کنه ، بدبختی اینجا بود که منو ردیف
آخر انداخته بودن ، آهنگ just dance لیدی گاگا رو گذاشتم و داشتم آینه وسطو تنظیم می کردم که دیدم 3
تا 206 اسپرت با کلی آرم از پارکینگ خارج شدن که به دنبالش تشویق تماشاگرا بلند شد ، پس اینا باید
رقیبای سر سختم باشن ، باکی نیست من شما ها رو هم شکست می دم ، یا خدا اینا کنار من قرار
استارت بزنن ، کارم ساختست ، آروم باش آرشیدا تو می بری ، انقدر تو افکارم غرق شده بودم که نفهمیدم
سه ساعته به پسر زل زدم ، خوبه کلاه سرشه مگرنه می گفت شیفته ی چهرش شدم ،خوب الان می گه
شیفته چشاش شدم ،خره الان تو پسری کسی این حرفو نمی زنه ، خدایا شکرت ، پسر علامت داد که
جلوی کلاهمو بکشم پایین و همزمان خودشم اینکارو کرد ، خوب شد گفت مگرنه یادم می رفت انقدر که من
حواسم جَمعه ،همونطور که کلاهمو کشیدم پایین با سر از پسر تشکر کردم که اونم سرشو تکون داد و گفت
(حواست به موقعیتت باشه ، استارت تو از همه سخت تر چون با ما حرفه ای ها داری استارت می زنی )
خدایا من چه گناهی کردم هر چی از خود راضی به تور من می بندی از ترس این که حرف بزنم و صدای
دخترونه ی ضایعم کار دستم بده هیچی نگفتم و شیشه رو دادم بالا و ماشینو روشن کردم ، با شلیک داور
ماشین ها شروع به حرکت کردن ، استارت خوبی داشتم اونقدر ها هم که فکر می کردم سخت نبود
، 70 ، 90، 110، 150 ،180 نهایت سرعتی که خودمو بهش رسوندم سرعتمو تو 180 ثابت نگه داشتم که
خوب دور بگیرم یک ردیف دیگه مونده بود تا در ردیف جلو قرار بگیرم ،جلوم یک ال 90 بود که اصلاً راه نمی داد ، نزدیک پیچ
تصمیم گرفتم سرعتمو کم کنم ، پیش بینی می کردم که برخورد خواهیم داشت چون بالا خره مسابقه بین
آماتورا و حرفه ای ها بود 4 تا ماشین برخورد کردن ، سرعتمو بردم بالا ، 190 ، خیلی بالا بود می دونستم
احتمال همه چیز هست اما به خاطر اینکه سرعتمو کم کرده بودم عقب افتاده بودم ، ماشینو طوری هدایت
کردم که از سمت چپ شماره 23سبقت بگیرم اما معلوم بود دستمو خونده چون لاستیکای پشتش چپو
راست می شد یعنی داشت آماده سازی می کرد در یک حرکت ناگهانی ماشینو به سمت راست
متمایل کردم و از مگان سمت راستش سبقت گرفتم و تو ردیف اول قرار گرفتم ، 5 نفر تو ردیف اول بودن ،
بیشتر کردن سرعت خیلی عواقب داشت پس این راه حلو گذاشتم کنار ، به پیچ داشتیم می رسیدیم
سرعتمو کم کردم اونا هم همینطور اما من هنوزم سرعتم بالا بود جلو زدم ازشون ، وای مگان پشتم
سرعتشو کم نکرده و ماشین از کنترلش در امده ، یا مسیح نخوره بهم ، امدم ماشینو متمایل کنم به راست
که از مسیر حرکتش بیام بیرون اما اون اصلاً کنترلی رو ماشین نداشت و با هام برخورد کرد ، ماشین
شروع به چرخش کرد ، این چرخش ، چرخش زندگیمو به یادم اورد
می دونی آرشیدا یعنی چی ؟
تو موفق می شی
یک بازیگر باید بتونه زندگی رو بازی بده نه زندگی اونو
یعنی درخشنده تو باید همیشه بدرخشی
هنوز داشتم می چرخیدم ، پامو گذاشتم رو ترمز و ماشین ایستاد ، ماشینو زدم تو دنده و دوباره سرعت
گرفتم ، 90 ، 120 ، 170 ، 190، دور اولو زدم یک دور دیگه دارم ، به ردیف آخر رسیدم ، شماره ی 14 سعی
داشت از شماره 17 سبقت بگیره وقتی شماره ی 17 امد سبقت اونو خنثی کنه ازشون جلو زدم دو ردیف
دیگه مونده بود مثل اینکه بازم تصادف داشتیم ، ماشین یکم مشکل پیدا کرده بود از بین ماشینای ردیف دوم
لایی کشیدم و ازشون جلو زدم ، یک نگاه به دو طرفم انداختم همون رقیبای سر سختم بودن سرعتم 180
بود ، به پیچ رسیدیم سرعتمو به جا اینکه کم کنم زیاد کردم چون می دونستم با این اوضاع
محاله از اینا جلو بزنم ، صدای بابا تو گوشم زنگ می زد
آرشیدا تو باید راهو برای بقیه روشن کنی
دنبالم بیاید ، دارم راهو براتون روشن می کنم ، پشتشون گذاشتم ، مرسی خدا ، مرسی .......بابا
چرا ماشین داره ریپ می زنه وای نه یکم فقط یکم مونده برسم به خط پایان ، برو خواهش میکنم ، نه
خواهش می کنم ، قول می دم بنزمو بفروشم اگه تو ببری بالا خره رد کردم ولی مثل اینکه پرچم دو ثانیه
زودتر امده بود پایین
نگاه به تماشاچیا انداختم و چشم گردوندم تا آرشیا و پارمینو پیدا کنم ، آهان اوناهشن ، پارمین برام دست
تکون داد و یک چیزی گفت که نفهمیدم دقیق که شدم فهمیدم می گه موفق باشی ، سری به نشونه ی
تشکر براش تکون دادم و رفتم سمت داور که چند دقیقه پیش همه رو صدا کرده بود ، من که وسط صحبت
داور رسیده بودم آنچنان چیزی از حرفاش نفهمیدم فقط با حرکت جمعیت به سمت ماشیناشون فهمیدم که
مسابقه داره شروع می شه ، رفتم سوار ماشینم شدم ، همه چیزش اوکی بود ، استرسی نداشتم تنها
چیزی که نگرانم کرده بود این بود که من یک بارم این ماشینو تست نکرده بودم ، عیبی نداره دیگه همه چیز
با خداست ، شیشه رو دادم پایین تا یکم از گرمای داخل ماشین کم کنه ، بدبختی اینجا بود که منو ردیف
آخر انداخته بودن ، آهنگ just dance لیدی گاگا رو گذاشتم و داشتم آینه وسطو تنظیم می کردم که دیدم 3
تا 206 اسپرت با کلی آرم از پارکینگ خارج شدن که به دنبالش تشویق تماشاگرا بلند شد ، پس اینا باید
رقیبای سر سختم باشن ، باکی نیست من شما ها رو هم شکست می دم ، یا خدا اینا کنار من قرار
استارت بزنن ، کارم ساختست ، آروم باش آرشیدا تو می بری ، انقدر تو افکارم غرق شده بودم که نفهمیدم
سه ساعته به پسر زل زدم ، خوبه کلاه سرشه مگرنه می گفت شیفته ی چهرش شدم ،خوب الان می گه
شیفته چشاش شدم ،خره الان تو پسری کسی این حرفو نمی زنه ، خدایا شکرت ، پسر علامت داد که
جلوی کلاهمو بکشم پایین و همزمان خودشم اینکارو کرد ، خوب شد گفت مگرنه یادم می رفت انقدر که من
حواسم جَمعه ،همونطور که کلاهمو کشیدم پایین با سر از پسر تشکر کردم که اونم سرشو تکون داد و گفت
(حواست به موقعیتت باشه ، استارت تو از همه سخت تر چون با ما حرفه ای ها داری استارت می زنی )
خدایا من چه گناهی کردم هر چی از خود راضی به تور من می بندی از ترس این که حرف بزنم و صدای
دخترونه ی ضایعم کار دستم بده هیچی نگفتم و شیشه رو دادم بالا و ماشینو روشن کردم ، با شلیک داور
ماشین ها شروع به حرکت کردن ، استارت خوبی داشتم اونقدر ها هم که فکر می کردم سخت نبود
، 70 ، 90، 110، 150 ،180 نهایت سرعتی که خودمو بهش رسوندم سرعتمو تو 180 ثابت نگه داشتم که
خوب دور بگیرم یک ردیف دیگه مونده بود تا در ردیف جلو قرار بگیرم ،جلوم یک ال 90 بود که اصلاً راه نمی داد ، نزدیک پیچ
تصمیم گرفتم سرعتمو کم کنم ، پیش بینی می کردم که برخورد خواهیم داشت چون بالا خره مسابقه بین
آماتورا و حرفه ای ها بود 4 تا ماشین برخورد کردن ، سرعتمو بردم بالا ، 190 ، خیلی بالا بود می دونستم
احتمال همه چیز هست اما به خاطر اینکه سرعتمو کم کرده بودم عقب افتاده بودم ، ماشینو طوری هدایت
کردم که از سمت چپ شماره 23سبقت بگیرم اما معلوم بود دستمو خونده چون لاستیکای پشتش چپو
راست می شد یعنی داشت آماده سازی می کرد در یک حرکت ناگهانی ماشینو به سمت راست
متمایل کردم و از مگان سمت راستش سبقت گرفتم و تو ردیف اول قرار گرفتم ، 5 نفر تو ردیف اول بودن ،
بیشتر کردن سرعت خیلی عواقب داشت پس این راه حلو گذاشتم کنار ، به پیچ داشتیم می رسیدیم
سرعتمو کم کردم اونا هم همینطور اما من هنوزم سرعتم بالا بود جلو زدم ازشون ، وای مگان پشتم
سرعتشو کم نکرده و ماشین از کنترلش در امده ، یا مسیح نخوره بهم ، امدم ماشینو متمایل کنم به راست
که از مسیر حرکتش بیام بیرون اما اون اصلاً کنترلی رو ماشین نداشت و با هام برخورد کرد ، ماشین
شروع به چرخش کرد ، این چرخش ، چرخش زندگیمو به یادم اورد
می دونی آرشیدا یعنی چی ؟
تو موفق می شی
یک بازیگر باید بتونه زندگی رو بازی بده نه زندگی اونو
یعنی درخشنده تو باید همیشه بدرخشی
هنوز داشتم می چرخیدم ، پامو گذاشتم رو ترمز و ماشین ایستاد ، ماشینو زدم تو دنده و دوباره سرعت
گرفتم ، 90 ، 120 ، 170 ، 190، دور اولو زدم یک دور دیگه دارم ، به ردیف آخر رسیدم ، شماره ی 14 سعی
داشت از شماره 17 سبقت بگیره وقتی شماره ی 17 امد سبقت اونو خنثی کنه ازشون جلو زدم دو ردیف
دیگه مونده بود مثل اینکه بازم تصادف داشتیم ، ماشین یکم مشکل پیدا کرده بود از بین ماشینای ردیف دوم
لایی کشیدم و ازشون جلو زدم ، یک نگاه به دو طرفم انداختم همون رقیبای سر سختم بودن سرعتم 180
بود ، به پیچ رسیدیم سرعتمو به جا اینکه کم کنم زیاد کردم چون می دونستم با این اوضاع
محاله از اینا جلو بزنم ، صدای بابا تو گوشم زنگ می زد
آرشیدا تو باید راهو برای بقیه روشن کنی
دنبالم بیاید ، دارم راهو براتون روشن می کنم ، پشتشون گذاشتم ، مرسی خدا ، مرسی .......بابا
چرا ماشین داره ریپ می زنه وای نه یکم فقط یکم مونده برسم به خط پایان ، برو خواهش میکنم ، نه
خواهش می کنم ، قول می دم بنزمو بفروشم اگه تو ببری بالا خره رد کردم ولی مثل اینکه پرچم دو ثانیه
زودتر امده بود پایین
اَه گند بزنن تو این شانس ، مشتمو کوبیدم رو فرمون و سرمو گذاشتم رو فرمون ، برام اصلاً قابل تحمل نبود
که انقدر به پیروزی نزدیک باشم اما شکست بخورم ، تقه ای به شیشه ی ماشین خورد ، سرمو که بلند
کردم داورو خندون دیدم که با دست علامت می ده از ماشین پیاده شم ،سری تکون دادم و در ماشینو باز
کردم قدم اول که رو زمین گذاشتم ، صدای تشویق تماشاچی ها کر کننده شد و باعث شد سر شوق بیام ،
کمک داور علامت داد که همه توی یک ردیف بایستیم ، چند قدم جلو رفتم و و در بین نفر اول و سوم قرار
گرفتم ، مردمو نگاه می کردم و لبخند می زدم که صدایی نزدیک گفت: هِی آماتور یک کاری کن ،همینطوری
نگاهشون نکن
خیلی سعی کردم خودمو کنترل کنم اما این دیگه خارج از توانم بود ، در حالی که سعی می کردم صدام به
اندازه ی کافی کلفت نشون بده گفتم :حرفه ای ، اون کلاهتو برداری می فهمی دارم لبخند می زنم
بهشون
پسر یک نگاه پر از تعجب بهم کرد
من: یعنی انقدر حرفم تعجب داشت ، یا این که فهمیدی کوری تعجب داشت
پسر زد زیر خنده و همونطور که می خندید کلاهشو در آورد و برای مردم دست تکون داد ، هَی وای من،
نکنه من به جا مسابقه رِیس، مسابقه گاوچرونی شرکت کردم ، این که همون گاو جذاب خودمون
پسر : آماتور، تو کلاسا اینو بهت یاد ندادن که مردم نمی تونن چهره ی داخل کلاهو ببینن
داور: بچه ها بیاین تو جایگاه بایستید
صبر کن ببینم این چی گفت ، سریع دستم اوردم بالا و رو صورتم کشیدم، وای خدای من ، من کلاه سرمه ،
با صدای داد داور میان همهمه ی مردم به خودم امدم و به سمت جایگاه حرکت کردم
داور : چقدر لفتش می دی ، رفتی رو جایگاهم اون کلاهو از سرت بردار
من: ببخشید ، چشم
رفتم رو سکوی نفر دوم قرار گرفتم ، با چشم دنبال آرشیا گشتم اما مگه می شه میون این همه جمعیت که
دارن بالا پایین می پرن پیداش کرد، با صدای گزارشگر از میکروفون که تا الان هیچ نقشی از خودش بروز نداده
بود حواس سرگردونمو به حرفاش دادم
گزارشگر : هم اکنون مفتخرم که برندگان مسابقه ی داخلی رِیس که آینده ای روشن در انتظارشون هست
وقرار آسیا رو با نام ایران پر کنن اعلام کنم، نفر اول ، سپهراد هخامنش، از اعضای تیم ملی
پس اسم این گاو جذاب که باعث شده پیست بره هوا سپهراد ، اَی بابا گوشم کر شد یکم آروم تر
گزارشگر : و اما نفر دوم ، آرشیا لُویس
دستمو بردم بالا تا کلاهمو در بیارم از لرزش دستام خودم به حال درونم که تا الان ازش غافل بودم پی بردم ،
دو دل بودم که بردارم یا نه ، زندگی باید بازی منو بخوره و در یک حرکت کلاهمو از سرم برداشتم که با
تشویق تماشاچیان همراه شد 1ثانیه 2 ثانیه 3ثانیه ،4و 5 و استادیم پر از سکوت شد ، با سکوت مردم کله
ی نفرات 5، 4 ، 3و در آخر اول، به سمتم برگشت
آرشیا که رفت ، به سمت پیست حرکت کردم ، پیست تقریباً خلوت شده بود و تعداد معدودی از تماشاچی
ها داشتن از 4 نفر اول امضا می گرفتن
لبخند پهنی زدم و سعی کردم جو تشکیل شده باعث نشه دست و پامو گم کنم همونطور که لبخندم رو لبم
بود صورتمو به طرف گاو خوشگله ، نه ببخشید سپهراد کردم و لبخندمو پهن تر کردم و گفتم : به نظرت
مردم الان لبخندمو می بینن؟
و چهره ی متعجب سپهرادو از نظر گذروندم و به مردم نگاه کردم ، چیزی که دیدم باعث شد قوت بیشتری
پیدا کنم ، حروف لاتین اسمم روی مقوا ها به دست بچه های دانشگاه بود، آرشیدا آرشیداهایی که بچه ها
داشتن می گفتن و مردمو با خودشون همراه کرده بودن بهم ثابت می کرد که درخشیدم ، داورو با یک مرد
کت و شلواری که به سمتم می آمدن ، ناخودآگاه دست بردم دستمال سرمو رو سرم مرتب کردم
مرد کت و شلواری: خانم شما باید همراه ما بیاید
من: حتماً
قبل از اینکه همراه مرد کت و شلواری برم، برای مردم دست تکون دادم و به سمت بچه های خودمون بوس
فرستادم ، و تعظیم پرنسسی ای کردم و چشم های متعجب شرکت کنندگان و تشویق های مردمو ترک
کردم و با مرد کت و شلواری به سمت دفتر استادیوم حرکت کردم
مرد کت و شلواری : خانم شما همه ی ما رو شوکه کردین، اینو به جد می گم دست فرمون عالی دارین
من در جوابش لبخندی زدم و گفتم : چه فایده کی بها می ده
به مرد نگاه کردم یک مرد حدوداً 27 ساله که رنگ قهوه ای مو ابرو و چشم هاش همراه دماغ عقابی و لب
کوچکش شیطنت خاصی به صورتش داده بود ، چهره ی شیطونش با کت و شلوار مشکیش تضاد جالبی
پیدا کرده بود، جلوی در دفتر رسیده بودیم
مرد کت شلواری : در این مورد نمی تونم چیزی بگم
پسر تقه ای به در زد و وارد شدیم ، سر چرخوندم و یک مرد حدوداً 50 ساله رو پشت میز دیدم
مرد : سلام خانم لویس ، بفرمایین
من که از رفتار آنها گیج شده بودم بر روی صندلی نشستم و مرد کت شلواری همراه مرد 50 ساله رو به روم
نشستن ، صدای گزارشگر می یومد که داشت نفر پنجم رو معرفی می کرد
مرد 50 ساله: من محبی مدیر جدید بخش مسابقات اتومبیل رانی این باشگاه و البته اسپانسر یا به قولی
سرمایه گذار این مسابقه هستم
من: مگه اسپانسر این بخش دولت نیست؟
محبی: خیر بنده مدیر کارخونه تولید اتومبیل ( )هستم و اسپانسر هستم البته در این زمینه دولت بودجه ی
کمی در اختیارم گذاشته اما همونطور که گفتم این مبلغ کم هست و آنچنان پاسخگوی مسابقات آسیایی
نیست
من: یعنی شما اسپانسر مسابقات آسیایی؟
محبی به ذوق و شوق من لبخندی زد و گفت : بله ، بهتره از بحث منحرف نشیم ، می دونید که کارتون
خلاف قانون بوده؟
من:خوب بله
محبی: خوب می شه بگین پس برای چی اینکارو انجام دادین؟
من: خوب راستش من انگلیس زندگی می کردم و اونجا به این رشته علاقه مند شدم و در این رشته مقام
هایی هم کسب کردم که می تونم بگم مهمترینش این بود که تو مسابقه ی داخلی انگلیس که بین 10
شهر بود نفر اول شدم ،بعد که امدم ایران تبلیغ این مسابقه رو دیدم ، وقتی تماس گرفتم گفتن که 5 نفراول
وارد تیم می شن منم آرزوم بود که وارد تیم شم ، انگلیس هم که بودم بهم پیشنهاد شد که وارد تیم شم
اما اون زمان شرایطشو نداشتم این شد که تصمیم گرفتم فدراسیونو تو عمل انجام شده قرار بدم
محبی که معلوم بود از صداقتم خوشش امده گفت: فکر می کنم که توضیحاتتون به اندازه ی کافی کامل بود
اما خودتون فکر می کنین که دولت با این توضیحات راضی می شه
من: نمی دونم
پسر کت شلواری که تا الان ساکت بود گفت: بابا من فکر می کنم که چون به قول خانم لویس تو عمل انجام
شده قرار گرفتن ممانعتی برای کار ایشون تو تیم پیدا نشه بالاخره اگه مخالفت کنن صدای مردم در می یاد
من در حالی که سر از پا نمی شناختم از جام پریدم و گفتم : یعنی من می یام تو تیم ؟؟؟؟
محبی لبخندی زد و گفت: منم نظر سپندو دارم اما خوب خیلی دردسر خواهیم داشت
من : وای من واقعاً نمی دونم الان باید چیکار کنم ، من خودمو برای داد زدن شما آماده کرده بودم اما همه
چی برعکس شد
سپند : با داد هیچ چیزی حل نمی شه اما خوب اینکار شما هم می تونم بگم شجاعت بود هم حماقت
البته قصد بی ادبی ندارم
من که رو هوا بودم اگه طرف فوشمم می داد می گفتم مرسی ممنون نظر لطفتون
بود صورتمو به طرف گاو خوشگله ، نه ببخشید سپهراد کردم و لبخندمو پهن تر کردم و گفتم : به نظرت
مردم الان لبخندمو می بینن؟
و چهره ی متعجب سپهرادو از نظر گذروندم و به مردم نگاه کردم ، چیزی که دیدم باعث شد قوت بیشتری
پیدا کنم ، حروف لاتین اسمم روی مقوا ها به دست بچه های دانشگاه بود، آرشیدا آرشیداهایی که بچه ها
داشتن می گفتن و مردمو با خودشون همراه کرده بودن بهم ثابت می کرد که درخشیدم ، داورو با یک مرد
کت و شلواری که به سمتم می آمدن ، ناخودآگاه دست بردم دستمال سرمو رو سرم مرتب کردم
مرد کت و شلواری: خانم شما باید همراه ما بیاید
من: حتماً
قبل از اینکه همراه مرد کت و شلواری برم، برای مردم دست تکون دادم و به سمت بچه های خودمون بوس
فرستادم ، و تعظیم پرنسسی ای کردم و چشم های متعجب شرکت کنندگان و تشویق های مردمو ترک
کردم و با مرد کت و شلواری به سمت دفتر استادیوم حرکت کردم
مرد کت و شلواری : خانم شما همه ی ما رو شوکه کردین، اینو به جد می گم دست فرمون عالی دارین
من در جوابش لبخندی زدم و گفتم : چه فایده کی بها می ده
به مرد نگاه کردم یک مرد حدوداً 27 ساله که رنگ قهوه ای مو ابرو و چشم هاش همراه دماغ عقابی و لب
کوچکش شیطنت خاصی به صورتش داده بود ، چهره ی شیطونش با کت و شلوار مشکیش تضاد جالبی
پیدا کرده بود، جلوی در دفتر رسیده بودیم
مرد کت شلواری : در این مورد نمی تونم چیزی بگم
پسر تقه ای به در زد و وارد شدیم ، سر چرخوندم و یک مرد حدوداً 50 ساله رو پشت میز دیدم
مرد : سلام خانم لویس ، بفرمایین
من که از رفتار آنها گیج شده بودم بر روی صندلی نشستم و مرد کت شلواری همراه مرد 50 ساله رو به روم
نشستن ، صدای گزارشگر می یومد که داشت نفر پنجم رو معرفی می کرد
مرد 50 ساله: من محبی مدیر جدید بخش مسابقات اتومبیل رانی این باشگاه و البته اسپانسر یا به قولی
سرمایه گذار این مسابقه هستم
من: مگه اسپانسر این بخش دولت نیست؟
محبی: خیر بنده مدیر کارخونه تولید اتومبیل ( )هستم و اسپانسر هستم البته در این زمینه دولت بودجه ی
کمی در اختیارم گذاشته اما همونطور که گفتم این مبلغ کم هست و آنچنان پاسخگوی مسابقات آسیایی
نیست
من: یعنی شما اسپانسر مسابقات آسیایی؟
محبی به ذوق و شوق من لبخندی زد و گفت : بله ، بهتره از بحث منحرف نشیم ، می دونید که کارتون
خلاف قانون بوده؟
من:خوب بله
محبی: خوب می شه بگین پس برای چی اینکارو انجام دادین؟
من: خوب راستش من انگلیس زندگی می کردم و اونجا به این رشته علاقه مند شدم و در این رشته مقام
هایی هم کسب کردم که می تونم بگم مهمترینش این بود که تو مسابقه ی داخلی انگلیس که بین 10
شهر بود نفر اول شدم ،بعد که امدم ایران تبلیغ این مسابقه رو دیدم ، وقتی تماس گرفتم گفتن که 5 نفراول
وارد تیم می شن منم آرزوم بود که وارد تیم شم ، انگلیس هم که بودم بهم پیشنهاد شد که وارد تیم شم
اما اون زمان شرایطشو نداشتم این شد که تصمیم گرفتم فدراسیونو تو عمل انجام شده قرار بدم
محبی که معلوم بود از صداقتم خوشش امده گفت: فکر می کنم که توضیحاتتون به اندازه ی کافی کامل بود
اما خودتون فکر می کنین که دولت با این توضیحات راضی می شه
من: نمی دونم
پسر کت شلواری که تا الان ساکت بود گفت: بابا من فکر می کنم که چون به قول خانم لویس تو عمل انجام
شده قرار گرفتن ممانعتی برای کار ایشون تو تیم پیدا نشه بالاخره اگه مخالفت کنن صدای مردم در می یاد
من در حالی که سر از پا نمی شناختم از جام پریدم و گفتم : یعنی من می یام تو تیم ؟؟؟؟
محبی لبخندی زد و گفت: منم نظر سپندو دارم اما خوب خیلی دردسر خواهیم داشت
من : وای من واقعاً نمی دونم الان باید چیکار کنم ، من خودمو برای داد زدن شما آماده کرده بودم اما همه
چی برعکس شد
سپند : با داد هیچ چیزی حل نمی شه اما خوب اینکار شما هم می تونم بگم شجاعت بود هم حماقت
البته قصد بی ادبی ندارم
من که رو هوا بودم اگه طرف فوشمم می داد می گفتم مرسی ممنون نظر لطفتون
محبی: خانم لویس ، البته تأکید میکنم کار به اون آسونی که فکر می کنید نیست اما چون من اسپانسرم
یک سری اختیارات و حق انتخاب هایی دارم ، من خودم با مسئولین حرف خواهم زد اما از شما کمی
فرصت برای کسب اطلاعات بیشتر در رابطه با شما می خوام و ازتون می خوام که اصل به همراه یک کپی از
مدارک مسابقاتتونو برای من بیارید تا من دست پر اقدام کنم به هر حال این کار پر ریسک اما نشدنی
نیست
من: من واقعاً ازتون ممنونم ، من نمی دونم چی بگم
محبی : از خدا ممنون باشید من کاره ای نیستم
سپند : واقعاً باید از خدا ممنون باشید چون پدر من به تازگی شروع به کار در این سِمَت کردن اگه مدیر قبلی
بود فکر کنم ازتون شکایت می کرد
من: من که کار خطایی نکردم ، من فقط نشون دادم که خانما تو خیلی چیزا از آقایون برترن
محبی خندید و رو به پسرش گفت : جوابتو گرفتی سپند
سپند هم از حرف من و پدرش به خنده افتاد ،من هم لبخندی زدم و از جام بلند شدم، گفتم : من به هر
حال از شما خیلی خیلی ممنونم ، نمی دونم چه جوری این لطفتونو جبران کنم
محبی و سپند هم از جاشون بلند شدن
محبی : فقط کاری کن که پشیمون نشم
من: مطمئن باشید که پشیمون نمی شید
با هر دو دست دادم و امدم بیرون ، از در که خارج شدم آرشیا رو جلوتر تو ساختمان دیدم ، از طرز نگاهش
فهمیدم نگرانِ
من: چرا اینجا ایستادی بیا بریم
آرشیا: چی شد ؟
من: چی می خواستی بشه . گفتن شما قوانینو زیر پا گذاشتین و این شجاعت شما رو ثابت می کنه
آرشیا
آرشیا یک دفعه برگشت سمتم وبغلم کردو چرخوندم
آرشیا: می دونستم نمی تونن این فسقلی رو رد کنن
من: بچه پرو از کجا می دونستی
آرشیا: حس ششم
من: خیلی خوب بودن آرشیا ، گفتن وارد تیم می شم
آرشیا: دیدی گفتم که تو رو وارد تیم می کنن
من: این پیشگویی تو رو نمی رسونه این توانایی منو می رسونه
آرشیا: شیطون
من: راستی پارمین کوش ؟
آرشیا: گفت الان ترافیک می شه ، رفت ماشینو از پارکینگ در بیاره ، تو هم برو ماشینتو بردار بیا
من: ماشینم که تو خونست
آرشیا: من نمی فهمم تو با این هوشت چه شکلی نفر دوم شدی ، منظورم 206
من: آهان ، بعدم خوب من انقدر مشغله دارم که حواس واسم نمی مونه
آرشیا : بله شما درست می گید خانم پر مشغله ، من برم که الان پارمین کلی فوشم داده
من: باشه باشه برو
آرشیا: آرشیدا اینو بهت گفته باشم که امشب شام مهمون تو هستیما
من: برو بچه پرو
یک سری اختیارات و حق انتخاب هایی دارم ، من خودم با مسئولین حرف خواهم زد اما از شما کمی
فرصت برای کسب اطلاعات بیشتر در رابطه با شما می خوام و ازتون می خوام که اصل به همراه یک کپی از
مدارک مسابقاتتونو برای من بیارید تا من دست پر اقدام کنم به هر حال این کار پر ریسک اما نشدنی
نیست
من: من واقعاً ازتون ممنونم ، من نمی دونم چی بگم
محبی : از خدا ممنون باشید من کاره ای نیستم
سپند : واقعاً باید از خدا ممنون باشید چون پدر من به تازگی شروع به کار در این سِمَت کردن اگه مدیر قبلی
بود فکر کنم ازتون شکایت می کرد
من: من که کار خطایی نکردم ، من فقط نشون دادم که خانما تو خیلی چیزا از آقایون برترن
محبی خندید و رو به پسرش گفت : جوابتو گرفتی سپند
سپند هم از حرف من و پدرش به خنده افتاد ،من هم لبخندی زدم و از جام بلند شدم، گفتم : من به هر
حال از شما خیلی خیلی ممنونم ، نمی دونم چه جوری این لطفتونو جبران کنم
محبی و سپند هم از جاشون بلند شدن
محبی : فقط کاری کن که پشیمون نشم
من: مطمئن باشید که پشیمون نمی شید
با هر دو دست دادم و امدم بیرون ، از در که خارج شدم آرشیا رو جلوتر تو ساختمان دیدم ، از طرز نگاهش
فهمیدم نگرانِ
من: چرا اینجا ایستادی بیا بریم
آرشیا: چی شد ؟
من: چی می خواستی بشه . گفتن شما قوانینو زیر پا گذاشتین و این شجاعت شما رو ثابت می کنه
آرشیا
آرشیا یک دفعه برگشت سمتم وبغلم کردو چرخوندم
آرشیا: می دونستم نمی تونن این فسقلی رو رد کنن
من: بچه پرو از کجا می دونستی
آرشیا: حس ششم
من: خیلی خوب بودن آرشیا ، گفتن وارد تیم می شم
آرشیا: دیدی گفتم که تو رو وارد تیم می کنن
من: این پیشگویی تو رو نمی رسونه این توانایی منو می رسونه
آرشیا: شیطون
من: راستی پارمین کوش ؟
آرشیا: گفت الان ترافیک می شه ، رفت ماشینو از پارکینگ در بیاره ، تو هم برو ماشینتو بردار بیا
من: ماشینم که تو خونست
آرشیا: من نمی فهمم تو با این هوشت چه شکلی نفر دوم شدی ، منظورم 206
من: آهان ، بعدم خوب من انقدر مشغله دارم که حواس واسم نمی مونه
آرشیا : بله شما درست می گید خانم پر مشغله ، من برم که الان پارمین کلی فوشم داده
من: باشه باشه برو
آرشیا: آرشیدا اینو بهت گفته باشم که امشب شام مهمون تو هستیما
من: برو بچه پرو
آرشیا که رفت ، به سمت پیست حرکت کردم ، پیست تقریباً خلوت شده بود و تعداد معدودی از تماشاچی
ها داشتن از 4 نفر اول امضا می گرفتن
قدمهایی بلند به سمت ماشینم برداشتم ، در ماشینو باز کردم ، هنوز پامو تو ماشین نذاشته بودم که جمعیت به سمتم هجوم آوردن ، آخ جون من عاشق این قسمت مسابقه ام که خبرنگارا باهات مصاجبه می کنم همچین آدم شعار می ده که خودشم باورش می شه ،یک دختر که می خورد 22 سالش باشه و تیپ فشنی داشت زودتر از همه گفت: سلام آرشیدا خانم ، کارتون عالی بود ، شما باعث افتخارِ ما دخترایین من: ممنون شما لطف دارین ، بالاخره ما خانما هم باید یک کاری علیه این حق شکنی ها انجام می دادیم اوهو چه لفظ کلام خبرنگار : شما پس این حرکتو به عنوان یک اعتراض انجام دادین من: می شه گفت بخشی از هدفم همین بود اما هدف اصلیم اثبات خودم و زن ها بود ، این که اگه موقعیتش برای ما خانما جور باشه خیلی افتخارا برای خودمون و جامعمون خواهیم آفرید خبرنگار : اما شما که انگلیسی هستین بابا اینا دیگه کین . 20 دقیقه ای آمار کامل منو در آوردن من: پدرم انگلیسی هستن اما من خودم متولد ایران هستم خبرنگار : از اینکه ایرانی هستین ناراضی هستین من: نخیر ایران از تاریخ کهن متمدن ترین سرزمین بوده و شایسته ترین افراد را در خودش پرورش داده که باعث افتخار ما ایرانیان شدند ، به قول یکی از تاریخ شناسان، ایران مثل آتشی شعله ور می مونه که هر موقع شعله اش کم بشه از نقطه ای دیگر شعله ور می شه و فکر می کنم در این عصر این نقطه رو زنان ایرانی شعله ور می کنن خبرنگار: پس شما معتقدید که این شعله توسط زنان روشن خواهد شد من: یقیناً ، البته در صورتی که هیزمشو برامون فراهم کنن خبرنگار : حرفاتون خیلی بوی شعار می ده من: متأسفانه بله ، این میکروفون وقتی جلوی آدم قرار می گیره ، ازت حرفای زیادی میخواد و تو آنچنان گذشته ی پر باری نداری که بخوای اونو بیان کنی پس مجبوری حرف از آینده بزنی |