وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

رمان آرشیدا5

  امیر: بچه ها بریم دیگه که الان وقت پر کردن دخل


همه رفتیم پیش 4 تا ماشینی که پسرا اورده بود به جز علی که با هومن امده بود ایستادیم ، هیچ کس

جرئتشو نداشت

هومن : آرشیدا تو اول باید بری چون تو پیشنهاد دادی

من: بابا رفتن نمی خواد که همینطوری ملت دار نگامون می کنن

شبنم که مثل اینکه با این طرح حال کرده بود اما منتظر یک پیش قدم بود گفت : اِ برو دیگه آرشیدا

من: اَه باشه رفتم

بعدم دست سینا رو گرفتم رفتیم وسط خیابون بلاتکلیف اون وسط بودیم که یکی از دخترای گل فروش امد

سمتم

دخترک گل فروش: خاله روز اولتونه ؟

من: چی ؟

دخترک : همین کارتونو می گم دیگه

سینا : آره عزیزم ما مسئول شدیم امروز همه رو شاد کنیم ، حالا تو همه گلاتو به ما می فروشی

دخترک : واقعاً ؟

سینا : آره ، چقدر می شه

دخترک : خوب 10 تا دستست ، هر دسته 5 تومن ، یعنی می شه چقدر

من: 50

دخترک : وای می خواین 50 تومن بهم بدین

سینا : آره عزیزم تو گلارو به ما بده ، پولو برو از اون آقاهه بگیر

و با دست هومنو نشون داد ، بعدم به هومن اشاره داد که حساب کنه ، منم که یکم به خودم امده بودم گلا

رو دستم گرفتم و رفتم وسط خیابون ، سینا به علی اشاره داد که موزیکای قدیمی که تو ماشینش بودو

پلی کنه ، این پیشنهاد خودم بود که برای اینکه کارمون هنری تر بشه روی آهنگ کار کنیم البته به نظر من

این آهنگا عالی بودن واسه اینکار

خیلی از این حرکتم خوشم امده بود چون وقتی تو انگلیس بودم همش به آهنگای قدیمی ایرانی گوش می

دادم و همینطور این چند روز دانشگاه موقع شام خوردن یک سفره خونه می رفتیم که همش از این آهنگا

میذاشت و کامل بلد بودمشون و فکر کنم بچه ها هم بلد بودن ، اصلاً یک حسی بهم می دن این آهنگا

تو همین فکرا بودم که حاجی فیروزا به عبارتی دخترا همه با یک دسته گل و با مطربشون امدن وسط

فقط محمد نیومد چون هم یاری نداشت همم باید یکی موزیکارو هماهنگ می کرد و فیلم میگرفت

آهنگ اول آهنگ گل مریم گیتی جونم بود که من عاشقش بودم

قبل از اینکه محمد آهنگو بذاره علی امد سمتم گفت :آرشیدا شر میشه واسمون این آهنگ ها ، این آهنگا هیچ

کدوم مجاز نیستن

من: نه علی جان ، اینا موزیک خالین ما باید روشون بخونیم

علی : آرشیدا یعنی فکر همه جاشو کردیا کلک

من: ما اینیم دیگه

تو این مدت که ما داشتیم حرف می زدیم یکم ترافیک شده بود ، محمد موزیکو پلی کرد و من دیدم هیچ

کدوم از بچه ها روشون نمی شه بخونن خودم با صدای رسا شروع کردم و به هر کس می رسیدم گل می

دادم پسرامون دیدن که کاری ندارن دستمال یزدی های لباسشونو برداشن و شروع به پاک کر شیشه

ی ماشینا کردن ، من نمی فهمم شما که انقدر خجالتی هستین چرا امدین بازیگری

گل مریم

گل مریم سر راه تو پرپر کردم

ندانستم قسمهای تو باور کردم

(دخترامونم که دیدن من دارم بی هیچ ترسی می خونن شروع کردن)

به یادم

به یادم آمد آن شب در سکوت صحرا

تو بودی و من و مهتاب و عطر گلها

رها بود ز غمها دل ما

رفتی و شد فنا آن رویا

در دلم شد بی تو هنگامه بر پا

در انتظارت عمرم هدر شد

نفرین بر این دنیا

گل مریم سر راه تو پرپر کردم

ندانستم قسمهای تو باور کردم

گل مریم

گل مریم سر راه تو پرپر کردم

ندانستم قسمهای تو باور کردم

به یادم

به یادم آمد آن شب در سکوت صحرا

تو بودی و من و مهتاب و عطر گلها

رها بود ز غمها دل ما

رفتی و شد فنا آن رویا

در دلم شد بی تو هنگامه بر پا

در انتظارت عمرم هدر شد

نفرین بر این دنیا

گل مریم سر راه تو پرپر کردم

ندانستم قسمهای تو باور کردم

ملت که ندیده بودن این حرکتای ما رو که دیده بودن دهنشون نیم متر باز شده بود و بعضی ها داشتن فیلم

می گرفتن ، از همه باحال تر دختر پسرایی بودن که امده بودن دور دور ، خودمونیما یک فضای عاشقونه

واسشون جور کرده بودم، آهنگ که تموم شد همه شروع به دست زدن کردن و ما تعظیم کردیم ، ملت حال

کرده بودن و یکجا پارک کرده بودن و ما رو تماشا می کردن

محمد آهنگ بعدی رو پلی کرد که ملت یا داشتن بشکن می زدن یا واسه خودشون ریز می یومدنو فکر می

کردن ما نمی بینیم ، بعدم پسرا اینو شروع کردن به خوندن و ما چون گل هامون تموم شده بود دستمال

یزدیارو از پسرا گرفتیم و شروع کردیم به شیشه پاک کردن

ساقی امشب مثل هر شب اختیارم دسته

اگه نگی مستی بسته

اگه نگی مستی بسته

( اینجاهاشو ما دخترا می گفتیم )

یه چشم به چشم تو چشم دیگم به دسته

اگه نگی مستی بسته

اگه نگی مستی بسته

امشب که مست مستم

دست و پای غم رو بستم

امشب که لول لولم

از من نپرس چی هستم

ساقی امشب می بده پیمونه پیمونه

دست غم کوتاهه از دل کنج میخونه

آنقدر مستم بکن تا من ببینم باز

هر چه عاشق مثل خود دیوونه دیوونه

ساقی از گوشه ی می خونه نرونم

خونه ی امیدمه بزار بمونم

چلچراغ میخونت روشن بمونه

زنده باشی من زیر سایت بمونم

دیگه ملت انقدر خندیده بودن سرخ شده بودن ، آخ جون من عاشق آهنگ بعدی بودم ، ای خدا چرا منو انقدر

می خوای امتحان کنی ، آخه انصاف با این آهنگ می خوای تحمل منو میزان بزنی آخه لامصب قر داره ،

مگه می شه بابا کرم بذارن بعد آدم نرقصه ، خوش به حال پسرامون که انگار دوپینگ کرده بودن انقدر شاد

بودن ، ما دخترا هم همه زورمونو تو دستمال یزدی که داشتیم می کشیدم جمع کرده بودیم که یک وقت این

انرژِی لامصب نره تو کمرمون

هرقدر ناز کنی ناز کنی

باز تو دلدار منی

هرقدر عشوه کنی غمزه کنی

نوگل بی خار منی

حالا دیگه مال منی

جان منی

دیگه و دیگه عشق منی

قلب منی

عمر منی

مثل منی

روح منی

شیشه بابا رو نشکنی

آی بستنی آی بستنی

نوبر بهاره بستنی

( دخترا کلاهشونو برداشته بودن و دور می چرخوندن دورمونم که ماشاالله که پر آدم شده بودو زل زده بودن

به ما ، البته اونا هم نامردی نکردن و پول 5 تومنی مینداختن )

بابا کرم بابا کرم

دوست دارم

ای دلبرم ای سرورم

من مخلصم

نازتو با جان می خرم

بی خبر هست تو را هست تو را

جان که چه شب ها دارم

به خدا ای گل من ای گل من

با تو تنها دارم

انقدر محو آهنگ شده بودم که حواسم نبود که ماشینا دارن چیکار می کنن که یک دفعه با جیغ لاستیکای

یک ماشین دو متر پریدم هوا وقتی از وجودم رو زمین مطمئن شدم یک چشممو آروم باز کردم و چپ و راستمو با همون یک چشم نگاه


کردم که با قیافه های وحشت زده ی بچه ها روبه رو شدم ، دیگه وقتش بود جلو رو نگاه کنم


واااااااااااااااااااااااا ای خدا قلبم ، یکی آب قند بده ، یک فراری قرمز جلوم بود و توش ...... نمی دونم فکر کنم


فشارم افتاده بود نمی دیدم ، ولی فهمیدم پسره ، هان خدا خیرت بده خوب زود تر پیاده می شدی منو


اینطور دچار خود درگیری نمی کردی ، این پسره کوش ، آهان ایناهاش ، به معنای واقعی کلمه زبونم بند


امده بود ، یک پسر خوش هیکل که می تونم بگم فکر کنم از دو ماهگی شروع به کار کردن رو هیکلش کرده


با چشای مشکی درشت و دماغ متناسب با صورتش و لبای قلوه ای که هارمونی جالبی با صورت گردش


ایجاد کرده بود می تونم به جرئت بگم که جذاب بود خیلیم جذاب بود


شبنم: آرشیدا حالت خوبه


من: هان ؟


پسر : نه فکر نکنم چون 3 ساعته به من زل زدن


من که این حرف مثل پتکی بر رویا هام بود به خودم امدم و شدم همون آرشیدا


من: بله می خواستم ببینم اون حیوونی که به رنگ قرمز حساس و فکر می کنه تا اون رنگو دید باید بهش


حمله کنه چه شکلیه ، چون راز بقا اعلام کرده خیلی وحشیه نمی شه بهش نزدیک شد


شبنم : آرشیدا جان بیا بریم من بهت آب قند بدم تو حالت خوب نیست


ملتم که ماشالله بیکار وایساده بودن ما رو تماشا می کردن


پسر که انتظار نداشت من اینطوری جواب بدم یکم عصبی شد و گفت : من گاو وحشیم یا تو که عین این


حیوونا که همش دنبال چوپونشونن و توجهی به اطرافشون ندارن کلتو انداختی پایین داری وسط خیابون


استخاره می کنی


من که دیگه آمپر چسبونده بودم و شبنمم هی دستمو می کشید که بیا


من: چرا به خودتو منو اون گاو محترم توهین می کنی من کی به تو گفتم گاو که به من می گی گوسفند ،


من منظورم یک موجود نایاب که هنوز کشف نشده ، اما خوب خدا رو شکر الان کشف شد


پسر : نفرمایید من هیچ وقت همچین جسارتی به گوسفند نمی کنم


من: به من می گی گوسفنــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــد


بعدم معطل نکردم و رفتم طرف ماشین سینا و قفل فرمونو برداشتم ، پسر که فکر کرده بود الان می رم


خودشو بزنم ، البته خودشم فهمیده بود من از این جرئتا ندارم ، یک پوزخند زد و دست به سینه وایساد و


منو نگاه کرد ، منم از حرصم قدمای محکم برمی داشتم که فکر کنم زمین فرورفتگی پیدا کرد از شدت ضربات


من ، وقتی جلوش رسیدم ، وایسادم نگاش کردم


پسر : بیا خانم کوچولو من قول می دم از جام تکون نخورم


منم منتظر بودم یکی بیاد بگه آرشیدا کوتاه بیا اما دریغ از یک نفر ، این پسر هم بدجور رو نروم بود ، یک نگاه


به ماشین انداختم و یک نگاه به خودش


من: رام کردن حیوونا کار من نیست


و در یک حرکت ناگهانی رفتم رو کاپوت و قفل فرمونو کوبیدم تو شیشه که مساوی شد با صدای خورد شدن شیشه

و آژیر پلیستو کلانتری نشسته بودم و داشتم با انگشتام بازی می کردم ، اون گاو جذابم کنارم با یک نیشخند واستاده


بود ، شیطونه می گه همچین بزنم تو دهنش تا این دندونای ردیفش خرد شن ، بچه ها هم اجازه نداده


بودن بیان تو


سرباز :خانم لَویز بیان داخل


من: لَویز نه لُویس


سرباز : چه فرقی می کنه


ببینا حالا من می خوام جلو این پسر ضایعت نکنم اما خودت هی داری می گی ضایعم کن ، حالا که انقدر


دوست داری منم این حقو در گردنت انجام می دم ، یک نگاه به آرم روی لباس سربازیش کردم ، پس


فامیلیت محمدیِ


من: هیچ فرقی نداری جناب مَحَمَدی


بعدم رفتم داخل اتاق ، در آخر یک نگاه به پسر انداختم که داشت پوزخند می زد ، اَی بمیری با اون پوزخندت


سروان : خانم لُویس شما به چه حقی در خیابان این شوی مسخره رو اجرا کردین


من: کدوم شو


سروان : همین آهنگ گذاشتنتون و این ریختتون


و به سر تا پام اشاره کرد ، ای وای من این لباسا تنمه ، اصلاً یادم نبود ، یعنی من با این ریخت 3 ساعت


داشتم با پسر کلکل می کردم ، یک لحظه خودمو تو اون حالت تصور کردم که نیشم تا بنا گوشم باز شد


سروان: حرفام کجاش خنده دار بود خانم ، نمی خواین به سوال من جواب بدی


من: ببخشین حواسم به جایی پرت ، ما از دانشگاه هنر بابت اینکار مجوز داریم


سروان : یعنی دانشگاه به شما اجازه داده که تو خیابون پارتی راه بندازین


من: نه اونطوری که ....


سروان : بسه خانم، مجوزتونو لطفاً بدین


اینم بی اعصابه ها فکر کنم خوابش می یاد ، آره از چشاش خستگی داره می باره مگه می شه کسی با


من بدرفتاری کنه ، اِ یاد بابا افتادم چند وقتی بود یادش نمی افتادم


سروان : خانم شما چیزی مصرف کردین


من: از چه لحاظ


سروان : سرباز محمدی


سرباز محمدی درو باز کرد و امد داخل


:این خانمو ببرین ازش یک تست هوشیاری بگیرین


من: تســـــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــت هــــــــــــــــــــوشــ ــــــــــــــــــــــیار ی ، بابا جناب سروان ، آخه به من می


خوره معتاد باشم


سروان : چرا که نه ؟ !؟ ایرانی هم که نیستی

من:چه ربطی داره؟

سروان : سرباز محمدی ببرش دیگه


اَی تو روحت بابا که همیشه باعث دردسری چرا آخه منو ایران به دنیا نیوردین ، ته دلم از حرفی که زدم گرفت اما سعی داشتم برعکسشو


اثبات کنم


پسر تا دید من امدم بیرون رفت داخل ، اَ ه همش تقصیر تو ، رفتم تو یک چیزی فوت کردم که خیلی چندشم


شد از این کار اما باز خوب بود که دهانش عوض می شد ، بعدم که به صحت مست نبودنم پی بردن دوباره


به اتاق سروان برم گردوندن


سروان: خب؟


سرباز : قربان هوشیار هستن


سروان : جای شک داره


من: چی ؟ اینکه من هوشیارم؟


سروان به حرفم توجه نکرد و ازم مجوزو خواست که می خواستم بکوبم تو دهنش با این بی توجهیش ،


راستی یادم رفت بگم که پسر هم خیلی شیک نشسته بود تو اتاق


من: خب راستش دست استادم


سروان : یعنی مجوز هنگام کار همراهتون نبود


من: نه


سروان یک چیزی یادداشت کرد و گفت زنگ بزن مجوزو بیارن


منم گوشیمو در اوردم و به استاد زنگ زدم البته چون دیر وقت بود استاد یکم هول کرد بعد که جریانو براش


گفتم گفت که خودشو سریع می رسونه و آدرسو از من گرفت بعد از اینکه تماسو قطع کردم دیدم جفتشون زل زدن به من ، کور شین جفتتون که منو جلو استادم خراب


کردین ، الان می گه این دخترِ تعادل اعصاب نداره زده شیشه ی ماشین مردم ، اونم فراری رو زده شکسته


، اَه پام درد گرفت انقدر وایسادم ، چرا این گاو جذاب بشینه من نشینم ، سر چرخوندم تا یک صندلی پیدا


کنم روش بشینم ، بله تنها سه تا صندلی تو این اتاق شکنجه وجود داشت و یکیش که توسط یک گاوی


تصاحب شده بود و یکیشم که برای جناب بود و یکی هم دقیقا رو به روی پسر بود ، ول کن بابا مهم نیست


روبه رو پسرم ، مهم اینه که من خستم ، رفتم نشستم رو صندلی و سرمو انداختم پایین که دیدم هیچ کس


حرف نمی زنه سرمو بلند کردم و با چشم های منتظر سروانو پسرِ روبه رو شدم


من: بله ؟


سروان : خانم ما رو مسخره ی خودتون کردین


من:چرا؟ چون نشستم ؟ خوب خستم . شما ها نشستین منو درک نمی کنین بعدشم من از ساعت 7


سر پام


پسر زد زیر خنده و گفت : بله داشتن گدایی می کردن درکش کنین


من: هه هه هه شما چقدر بانمکید ، تو عمرم آدم به این با نمکی ندیده بودم


سروان :خانم لطفا ادبو رعایت کنید


من رو کردم به پسر و گفتم : اِ اِ ببین چی کار کردی که جناب سروانم بهش بر می خوره وقتی تو رو آدم


حساب می کنم


پسر با یک لبخند : نه اشتباه گفتی ، جناب سروان از اینکه با همون حیوون سر به زیر دارن حرف می زنن


ناراحتن


سروان : ســــــــــــــــــــــــ ــاکـــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــت


منو پسر که جفتمون ساکت شده بودیم و من سرمو انداخته بدم پایین و جرأت نداشتم سرمو بلند کنم


سروان : تا استاد شما بیان به مسئله این آقا رسیدگی می کنیم ، خانم شما شرم نکردین رفتین شیشه


ی این آقا رو شکستین


من: نه


سروان که از حرفم جا خورده بود ساکت شد من که دیدم خیلی سریع جواب دادم خواستم یکم ملایم تر


پیش برم


من: ایشون مگه شرم کردن به من گفتن گوسفند

پسر : جناب سروان من همین جا باید به اشتباه خودم اعتراف کنم ، آخــــه من از اون موقع عذاب وجدان


گرفتم که به گوسفند توهین کردم


من که از شدت عصبانیت فکر کنم همرنگ لباسم شده بودم رو کردم به سروان چیزی بگم که دیدم سروان داره


خیلی به خودش فشار می یاره که نخنده ، این دیگه چه وضعشه ، اون داره به من می خنده ، داشتم به کل


خاندان خودمو پسره و سروان فوش می دادم و باز هم رفتم سراغ مقصری که هر موقع کم می یوردم یقه


اونو می گرفتم ، بابام ، و باز هم کلی تو دلم سرزنشش کردم ، از اینکه اینطوری داشتم کوچیک می شدم


کم مونده بود گریه کنم که تقه ای به در خورد و استادم وارد شد ، استاد صادقی یک نگاه بهم انداخت و فکر


کنم وقتی سرو وضعمو دید می خواست بخنده اما وقتی سرمو بالا کردم و استاد صورتمو دید فکر کنم به


وخامت اوضاع پی برد


استاد : سلام من صادقی هستم ، استاد خانم لویس


سروان و پسر سلام دادن ومن از جام بلند شدم تا استاد بشینه انقدر اوضام خراب بود که به استاد سلامم


ندادم


سروان : آقای صادقی ، این خانم گویای این هستن که برای پارتی که تو خیابون راه انداختن دارای مجوز


هستن ، این درسته


استاد : بله ، بنده خودم براشون مجوز تهیه کردم برای یک کار عملی دانشجوهام با هدف تقویت انگیزه ی


بازیگری و اندیشه ی بازیگری چیزی که شما روش نام پارتی رو گذاشتین


دمت گرم استاد ،داشتم از بی پشت و پناهی کم می یوردم واقعاً


سروان که انتظار این جوابو نداشت گفت : این دانشجویان شما تو خیابون موزیک های غیر مجاز گذاشتن و


باعث توجه مردم شدن

من: اون ها موزیک خالی بودن و هیچ کدوم صدای خواننده نداشته و هدف ما هم در کل سرگرم کردن مردم


بوده


استاد : این دانشجو من سر گروه بوده و ایشون تازه از انگلیس تشریف اوردن و با این موضوع آشنایی ندارن


که اینجا شاد کردن مردم خلاف قوانین، به هر حال جناب شما هم مقصر نیستین این جزو وظایف شماست


، من هم مجوز بابت کارم دارم و البته این ایراد شما بر ما وارد است که باید حین انجام کار مجوز همراهمون


بود و حاضریم جریمه ی این کارو بپردازیم


ایول ضربه اساسی رو زد


سروان : بله می شه من مجوزو نگاه کنم


استاد کیف سامسونتشو باز کرد و مجوزو در آورد و به دست سروان داد ، یروان یکم نگاه کرد


سروان : بله شما درست می فرمایین ، این مشکل حل شد ، اما در رابطه با شکایت این آقا


استاد یک نگاه به پسر کرد و بعد به من نگاه کرد و با سر از من پرسید جریان چیه که منم سرمو انداختم


پایین


استاد : میشه کمی بیشتر توضیح بدین من در جریان نیستم


سروان : ایشون زدن شیشه ی ماشین ایشونو شکستن، البته با پرداخت خسارتو جلب رضایت ایشون می


تونین تشریف ببرین


گمون کنم این سروان از استاد ترسیده بود انقدر مؤدب حرف می زد


استاد که کپ کرده بود از حرف سروان و خندشم گرفته بود نمی دونست چی بگه


پسر : سروان من شکایتی از این خانم ندارم و خسارتم ازشون نمی خوام ، به هر حال منم باید یک طوری


به قشر فقیر جامعم یک کمکی کنم


واااااااااااااااااای می خوام این پسر رو بکشم من قشر ضعیف جامعه ام ، خواستم یک چیز بگم که برای


اولین بار یکم از مغزم کمک گرفتم و تصمیم گرفتم الان که همه چیز داره خوب پیش می ره تا من از اینجا در


بیام هیچی نگم، پسر پا شد و به خواست سروان یک جا رو امضا کرد


بعدش پسر با استاد دست داد و گفت: خوشحال شدم از آشناییتون جناب صادقی

و بنده رو آدم حساب نکرد و از در بیرون رفت ، ما هم بعدش همون جا رو امضا کردیم و من یک سری


اطلاعاتو تکمیل کردم و امدیم بیرون و بچه ها رو دیدم که بیرون ایستادن ، براشون دست تکون دادم ، وقتی


ما رو دیدن هجوم آوردن سمتمون و پرسیدن چی شد و از این حرفا بعدم استاد یکم سرزنشم کرد و محمدم


گفت که دوربین گم شده و ما دیگه آثاری از کار به اون خوشگلیمون نداریم ، حیف، دیگه چون خونه سینا اینا


از ما دور بود تصمیم بر این شد من با امیر برگردم ، داشتم از سینا خدافظی می کردم که دیدم پسر داره


یک سری خرده شیشه رو از داشبوردش می ریزه بیرون رفتم سمتش و سرفه ای کردم که باعث شد پسره


برگرده نگام کنه و یک پوزخند بزنه


پسر : حاجی فیروز امده عذر خواهی ؟ لازم نبود


من: نه امدم بگم گاوم از اینکه شبیه تو باشه خجالت می کشه


پسر خندید و سوار ماشین بدون شیشه اش شد و استارت زد منم عین بز اونجا وایساده بودم که گفت : فکر


کنم اگه اینو نمی گفتی شب خوابت نمی برد

و گاز دادو رفت 
 پسره ی بی فرهنگ منو ضایع می کنی خدایا جون اون بنده ی خوبت یک بار دیگه این پسره رو سر راه من

قرار بده ، خواهشاً اون زمانم مغزم خوب کار کنه که بتونم ضایعش کنم، با سر خوردگی رفتم سوار ماشین

امیر شدم ، شبنم و امیر مشغول حر زدن بودن و حواشسشون به من نبود و خدا رو شکر ازم چیزی

نپرسیدن و در کل با من کاری نداشتن ، شب رفتم خونه و آرشیا زنگ زد منم که امحق همه جریانو براش

تعریف کردم اونم اول یکم نگران شد اما بعد که فهمید خوبم کلی بهم خندید ، فرداش که رفتم

دانشگاه همش از دیشب که پر خاطره ترین شب زندگی هممون شده بود حرف می زدیم و چون به

دانشگاه بابت کار ما اخطار خورده بود تصمیم بر این شد که دیگه این کارو ادامه ندیم و دوباره برگشتیم به

همون برنامه ی اول یعنی کلاس صبح فقط می رفتیم و بعدش هر روز تمرین داشتیم ، این تئاترم دردسری

شده بود برای ما، شب قرار بود برم خونه پارمینینا ، خیلی اصرار کردم که اونا بیان اما گفتن تا آرشیا نیومده

اونا نمی یان منم که منتظر همین حرف بودم تا خودمو خونشون پلاس کنم ، شب که رفتم اونجا کلی بهم

خوش گذشت، کلی با پوریا و پارمین خندیدیم و فیلم دیدیم ، منم دیگه شب اونجا موندم ، و فردا و

پس فردا هم طبق روال گذاشت و چیزی جز خستگی برای من نذاشت فقط تو این دو روز آرشیا زنگ زد

و گفت که 5 شنبه می یاد ایران و ازم خواست که برم پیش اردوان تا ماشینی که سفارش داده بود برامو

ازش بگیرم ، که این باعث شد انرژی از دست رفتمو به دست بیارم ،هم از اینکه آرشیا داره می یاد ایران هم

از اینکه ماشین دارم می شم خوشحال شدم آخه واقعاً خسته شده بودم از بی ماشینی ، درسته بابام بی

مهر بود اما از لحاظ مالی هیچی برام کم نمی ذاشت

صبح چهار شنبه بود و من داشتم وارد نمایشگاه ماشین اردوان که تو نیاوران بود می شدم ، تا وارد شدم اردوانو دیدم که داره می یاد سمتم

من: سلام اردوان خان

اردوان : سلام بر خانم کم پیدا

یا خدا این چه انتظارایی از من داره نکنه می خواد هر روز برم تو بغلش بشینم

من: دیگه چه کنیم . دانشگاه و کلی کار

اردوان : درک می کنم ، بفرمایید بریم بشینیم

و رفتیم طرف میزش که انتهای نمایشگاه بود و اون با گفتن با اجازه ای رفت تا چای بیاره مثل اینکه کارگرش

نبود، من بلند شدم تا ماشینا رو دید بزنم که داشتم یک سونتا رو نگاه می کردم و با آینه بغلش ور می رفتم

که دزدگیرش شروع به آژیر کشیدن کرد، فکر کنم خودمو خیس کردم تا اردوان بیاد ، وقتی اردوان امد یک نگاه

به من که دستم رو آینه ی ماشین بود کرد و یک نگاه به ماشین و زد زیر خنده و دزد گیرو از تو کشوش در

اورد و آژیرو خاموش کرد من که بادم خوابیده بود خیلی آروم رفتم نشستم رو مبل و یک چای برداشتم و

همونطور که سعی می کردم آروم باشم با یک لبخند کجوکوله گفتم :شرمنده ، فکر کنم آخر سر این

کنجکاویم کار دستم بده

اردوان : نه بابا این چه حرفیه ، اتفاقاً به نظر من این کاراست که زندگی رو شیرین می کنه ، شما هم دقیقاً

مثل دوستتونید

من: من شبیه پارمینم ،عمــــــــــــــــــراً اون یک خله به تمام معناست

اردوان در حالی که خندش گرفته بود : چرا به نظر من که دختر با نمک و جالبی بودن فقط نیاز به یک کاشف

داشتن

بعدم یک چشمک زد و گفت: تشریف بیارین ببینین این داداشِ خواهر دوسته پولدارتون براتون چه ماشینی

سفارش داده

من که تو دلم قند آب می کردن کلی تو دلم قربون صدقه آرشیا رفتم ، با راهنمایی اردوان به طبقه ی پایین

نمایشگاه که پارکینگ بود و ماشین های سفارش داده و آماده ی تحویلو اونجا می ذاشتن رفتیم ، همینطور

داشتم دنبال اردوان می رفتم و اونم از زبون کم نمی یورد و همینطور حرف می زد که جلو یک بنز کوپه

مشکی ایستاد

اردوان : بفرمایــید

من: نــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــه ، نمی خوای بگی که این ماشین منه؟

اردوان در حالی که گوششو گرفته بود : تو رو خدا گوش

من: گوش تو به من چه . ماشینو عشقه

بعدم بدون اینکه در ماشینو باز کنم پریدم تو ماشین و داشتم توشو وارسی می کردم که با سرفه ی اردوان

رو به رو شدم و تازه فهمیدم چی گفتم

من: واااااااااااااای اردوان جان ببخش ، من خیلی ذوق زده شده بودم نفهمیدم چی گفتم

اردوان خندید و گفت : خواهش میکنم مسئله ای نیست ، حالا که اخقدر ذوق داری من پارکینگو برات باز

می کنم تو برو که یکم دیگه اینجا بمونی شاید منو زدی

من در حالی که سعی داشتم لحنمو دلخور کنم گفتم : این چه حرفیه اردوان خان

اردوان: برو دختر ، من خودم از تو 7 خط ترم

و در همون حال در پارکینگو باز کرد و خدافظی کرد باهام و منم گازشو گرفتم و شروع به گردش تو خیابونا

کردم و گوشیمو در اوردم و زنگ زدم به آرشیا

من: سلام بر بهترین داداش دنیا ، بابا اگه من می دونستم تو انقدر پولداری زودتر از اینا می یومدم ایران

آرشیا : برو بچه ی زبون باز ، فکر کردی ، وقتی بازیگر شدی باید پول همه ی اینا رو بهم پس بدی

من: نمی شد حالا اینو الان نمی گفتی نمی زدی تو ذوقمون

آرشیا : نه دیگه می گن جنگ اول به از صلح آخر

من: بچه پرو

آرشیا : نظر لطفته عزیزم ، مادر زادی

من: ایـــــــــــــــــــــــ ـــش

آرشیا : چندش ، انقدر بدم می یاد از دخترایی که اینطوری می کنن

من:خوشتم بیاد

آرشیا : فعلاً که نمی یاد ، بعدم عزیزم شوخی کردم

من: اگه جدی هم بود من عمراً میدادم

آرشیا: به خودم رفتی دیگه وروجک

یکم دیگه با آرشیا حرف زدم و سر به سر هم گذاشتیم

و بعد رفتم شیرینی فروشی سر خیابون خونم چون شیرینی های خیلی خوشگلی داشت چند بار از

جلوش رد شده بودم تا شیرینی بخرم و برم دانشگاه چون بالاخره می فهمیدن که

من ماشین خریدم چون کلاس صبحو نرفته بودم و اینا 3 پیچ خواهند شد که من کجا بودم ، اون شیرینی

هایی که دوست داشتمو تموم کرده بود و چون کیکای هوس انگیزی داشت یک کیک بزرگ خریدم که چون

بزرگ بود دروشو نذاشت و من همونطوری برش داشتم ، حساب کردم و امدم بیرون داشتم از خیابون رد می

شدم که با صدای بوغ ممتد یک ماشین روبه رو شدم که باعث شد بپرم اونور و بیفتم زمینو کلم بره تو کیک

، اِ ی خدا کدوم بی پدری بود زد منو ناقص کرد ، وای همه کیکا پخش شده رو صورتم ، چقدرم خوشمزست

لامصب ، سرمو بلند کردم تا به خاندان باعثو بانی این حرکت یک درودی بفرستم که با بلند کردن سرم

اینطرف اونطرفمو یک نگاه کردم که چشمم به یک فراری قرمز خورد
نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد