سوار ماشین شدم و سعی داشتم ماشینو روشن کنم، دِ روشن شو لعنتی ، ساعت چنده؟ واااااای


ساعت نه و پنجاهو پنج دقیقه است ، اَه روشن شو دیگه ، آخ جون روشن شد ، وای من که بلد نیستم برم


دانشگاه ، تا ساعت 10:20 داشتم می پرسیدم چه شکلی برم دانشگاه ، بالاخره رسیدم ، ماشینو پارک


کردم و دویدم سمت دانشگاه اونجا هم تا کلاسمو پیدا کنم یک 10 دقیقه ای طول کشید،آخیش استاد دیر


کرده ، خب همه صندلی های جلو رو که دخترا پر کرده بودن جز یک صندلی و چون اصولاً من از جلو نشستن


بدم می یومد رفتم ردیف آخر و به تنها صندلی خالی بین پسرا نگاه کردم و با آسودگی خاطر رفتم نشستم



رو صندلی ،یکی از پسرا که ردیف جلوییم بود برگشت سمتم و بلند گفت: چون دیر امدی خودت فهمیدی باید ته


بشینی


من: نه بابا من اهل این حرفا نیستم گفتم لطفی در حق کلاس کنم و شخصیت فضول کلاسو معرفی کنم


با این حرف من کلاس ترکید و یکی از دخترا که جلوم بود از جاش بلند شد و رو کرد به من و گفت بزن قدش


پسر که ضایع شده بود گفت : نه خوشم امد ، می تونم به پسرا این خبر خوشو اعلام کنم که همه خودین


می تونیم دست دوستی بهم بدیم


و این حرف باز هم معادل شد با ترکیدن کلاس، من نمی فهمم دانشجو جماعت به جرز دیوارم می خنده

یکی از دخترا رو به همه کردو گفت : بچه ها مثل اینکه استاد امروز نمی یاد


یک دختر دیگه گفت : بشینین اگه بریم یک دفعه می یاد این استاد جوانی هم


از این سمجاست


همون پسر که اول باهاش کلکل کردم رو کرد به بچه ها و گفت : خوب می گم استاد که نیومده بیاین با این


خانم تازه وارد آشنا شیم


که همه موافقتشونو اعلام کردن


پسر : خوب من امیر هستم و از اینایی که کنارتن شروع می کنم علی ، هومن ، کیارش ، حمید ، افشین ،


سینا ، محمد و ...


من: هی هی استاپ ، می شه معرفی نکنی چون من همین الان همه رو فراموش کردم یکی دو تا که


نیستین


امیرخندید و گفت: پس تو هم مثل خودمونی


بهرامی : ببین عزیزم من بهنوشم ،میشه تو خودتو به ما معرفی کنی


من: بله بهنوش جان ، من آرشیدا هستم 20 سالمه و مثل شما ترم اول بازیگریم ، انگلیس زندگی می


کردم بنا به دلایلی که فکر می کنم لازم به بیانشون نباشه به ایران امدم و الان در خدمت شمام


یکی از پسرا که فکر کنم اسمش هومن بود سوتی زد و گفت : کی می ره این همه راهو


علی : ما رو سر کار گذاشتی ، مگه می شه تازه از انگلیس امده باشی و انقدر راحت فارسی حرف بزنی


من: دلیلی برای دروغ نمی بینم ، به این خاطر خوب فارسی حرف می زنم که تو خونه همش فارسی حرف


می زدیم و همه دوستام ایرانی بودن


علی : خوب بابا آب روغن قاطی نکن


بهنوش : خوب عزیزم تا تو اسمامونو یاد بگیری زمان زیادی نمی بره چون همونطور که می بینی ما 6 تا


دختریم که با تو می شیم 7 تا با 10 تا پسر و خوب چون خودت تو رشته بازیگری بودی اینو می دونی که


جو کلاسای بازیگری با بقیه ی کلاسا متفاوته ما همه باهم دوستیم و رابطه ی خوبی داریم ، امیدوارم که


دوستای خوبی بشیم


یکی از دخترا : می شیم ، منم تینام


من: خوشبختم


یکم دیگه با بچه ها حرف زدیم و این باعث شد که اون استرسی که باعث شده بود یکم تندخو بشم فرو


کش کنه ، با بچه ها خیلی حال کردم ، اون ساعت استاد نیومد و من با بچه ها خیلی جور شدم ساعت


بعد استاد امد، کار عملی داشتیم و همه رفتیم تو پلاتو دانشگاه و لباس تمرینامونو پوشیدیم و شروع کردیم


به تمرینای بدن، مثل اینکه خیلی عقب بودم از بچه ها نه از نظر مهارت از این نظر که اونا داشتن کار واسه


عید می بست که دو هفته دیگه بود، کلاس بعدیمم به خوبی سپری شد و من خسته ی خسته بودم تا


رسیدم خونه شام خوردم و یک زنگ به آرشیا زدم که گفت کاراش تا عید طول می کشه و 2 روز قبل از سال

تحویل می یاد بعدم عین خرس خوابیدم

وای خدای من دارم از خستگی می میرم یک هفته بود که داشتم عین خر کار می کردم ، آخه بنا به استعدادایی که استاد جوانی که یک پیر مرد گوگولی مگولی بود ازم دیده


بود یک نقش توی نمایشی که قرار بود از روز دوم عید به مدت 2 هفته در تئاتر شهر توسط بچه های دانشگاه اجرا بشه بهم داده بودن نقش باحالی بودالبته من کارم بیشتر

توی گروه کار فرم بود در واقع به خاطر بدن نرمی که داشتم سرگروه ، گره فرم شده بودم ، تو این مدت با بچه ها خیلی جور شده بودم و امروز اول هفته ساعت 8 است و من

دارم بازم می رم دانشگاه البته الان دیگه با ساعت کلاسام کار ندارم چون فقط کلاس صبحمو میرم و بعدش تا 9 شب با بچه ها تمرین می کنیم چون خیلی عقبیم از اونجا هم

چون دیگه دیر وقته با بچه ها شام می خوریم و امیر چون خونش نزدیک ماست منو میرسونه خونه ، آخ یادم رفت اینو بگم من 2 روز بعد از اولین روز دانشگاه رفتم خونه خودم

هر چند پارمینو سودی جون نمی ذاشتن اما من آخر سر کار خودمو کردم، تو این مدت اینو فهمیدم که شبنم یکی از دخترا با امیر رابطشون از هم دانشگاهی فراتر ، آخی چه

رمانتیک

من: آقا هر جا لطف کنید پیاده می شم

راننده تاکسی : بفرمایید خانم

من: ممنون

کرایمو حساب کردم و وارد دانشگاه شدم تا وارد کلاس شدم استاد پشتم وارد شد ، اصولاً با استادامونم رابطه ی صمیمی داشتیم

استادصادقی یکم درس تئوری داد بعدم گفت : بچه ها من شنیدم بعضی هاتون هنوز از اینکه یک سری کارا رو انجام بدین خجالت می کشین

علی: خب معلومه استاد اینجا خانم نشسته

بازم طبق روال کلاس رفت رو هوا

استاد : علی داشتیم ؟!؟

امیر : استاد علی غلط بکنه شماخودتو ناراحت نکن

استاد : به هر حال کسی پیشنهادی داره برای رفع این مشکل

همه تو فکر فرو رفته بودن که من گفتم: استاد من یک پیشنهادی دارم

استاد : عالیه ،بگو ببینم به درد می خوره

من: من چند روز پیش پشت چراغ قرمز بودم که دیدم دو نفر که یکی خودشو شبیه عمو نوروز کرده و یکی دیگه که تنبک دستشه امدن وسط خیابون و یکی شروع به تنبک زدن

کرد و اون یکی هم می رقصیدو هر کاری می کرد تا مردم بخندن و در ازا پول می گرفت فکر می کنم اگه ما چند نفری اینکارو کنیم کار جالبی بشه

وقتی حرفام تموم شد دیدم همه دارن با دهن باز نگام می کنن که با صدای دست استاد دهنشون بسته شد

استاد : ایدت عالی بود خانم لُویس ، من که از همین الان می تونم همتونو تو اون لباسا تصور کنم


امیر : استاد بابا آرشیدا دیوونه شده ، یعنی ما بریم سر چهار راه ها واستیم


استاد : بله امیر جان ، از نیاوران شروع می کنیم که به تریپ شما هم بخوره


شبنم: استاد نه خواهش می کنم


بنفشه : می کشمت آرشیدا


استاد : آرشیدا فکر کنم من از این در برم بیرون امنیت جانی نداشته باشی


من: استاد تو رو خدا منم با خودتون ببرین


استاد : شرمنده من جونمو دوست دارم، پس من با استاد جوان حرف می زنم که تمریناتون تا ساعت 5 بشه که بتونین حاضر شین برین اونجا


بعدم یک نگاه به ساعتش انداخت


: خوب دیگه بچه ها تایم کلاس تموم شده ، باید برام فیلمشو بیارین


تا استاد از در خارج شد رفتم رو صندلی و قبل از اینکه کسی حرفی بزنه گفتم : اینجانب آرشیدا لُویس


اعتراف می کنم که چیز خوردم


کیارش : تا نگی دقیقاً چی ، نمی بخشیمت


هومن : هان راست می گه


من که دیدم خدا رو شکر اوضاع سبز امدم پایین گفتم : باش تا دندونات رنگ مو هات شه


شبنم : بچه ها تا کلاس بعدی 1 ساعت داریم . بریم قلیون بکشیم


من که تو این مدت که ایران بودم هر موقع خسته نبودم با پارمینو پوریا می رفتیم فرحزاد و قلیون می


کشیدیم ، واسه خودم یک قلیون کش قهار شده بودم


همه با نظر شبنم موافقت کردن و رفتیم سفره خونه نزدیک دانشگاه ، نشسته بودیم و چند تا سیخ جوجه


سفارش داده بودیم تا یک چیزی هم بخوریم ، همینطوری داشتم جوجه به دندون می کشیدم که این وسط


سینا نطقش گرفت


سینا :خوب بچه ها چیکار کنیم یعنی بریم


من: مگه می شه نریم


هومن : یکی بزنه تو سر اون که هر چی می کشیم از اونه


من: دلتون می یاد ؟


همه با هم یک صدا داد زدن (( آره )) که باعث شد کل سفره خونه بر گردن طرف ما منم که دیدم همه


دلشون می یاد کلمو انداختم پایین و یک جوجه دیگه برداشتم


علی : کوفت بخوری ، بیا اینو بکش


من: بده


و علی شیلنگ قلیونو گرفت طرفم و منم با همون دستای چربو چیلیم گرفتم


بهنوش: اَه با اون دستا نگیر


من: بهنوش مرگ هومن گیر نده


هومن : چرا منو می کشی وسط خیار


من: چون خیلی دوست دارم گوجه


محمد : بچه ها اینارو ول کنین ، الان ما قراره 13 نفری بریزیم فرمانیه برقصیم


آها یادم رفت اینو بگم که یکی از دخترامون شوهر کرد و شوهرش دیگه اجازه نداد بیاد کلاس یکی هم با 2 تا


از پسرامونم گفتن پول تو این کار نیست رفتن و یکی دیگه از پسرامون یک مؤسسه ی بازیگری زد


بهنوش : بچه ها لباس از کجا بیاریم

من: دانشگاه حتماً داره

بهنوش : بچه پرو بگم الهی.....

علی: شوهر پیدا کنی

من: مرسی

و این چنین شد که باز جماعت دانشجو زدن زیر خنده


شب شده بود و سینا رفته بود دانشگاه لباسارو گرفته بود و امده بود دنبالم ، وقتی سینا زنگ زد که رسیدم


سریع رفتم پایین و سوار ماشین شدم ، ماشینش یک پرشیای مشکی بود


من: سلام سینا، ببخش باعث دردسر شدم


سینا : نه بابا چه دردسری باعث افتخار


من: چوب کاری می کنین استاد


سینا پسر خیلی خوبی بود ، اگه به رفتار اولش نگاه می کردی پسر خجالتی به نظر می امد اما تا کسی رو


نشناسه باهاش گرم نمی گیره ، رفتار باحالی داشت مثل من نبود سریع به هر کسی اعتماد کنه


سینا: آرشیدا لباسا رو از صندلی پشت بردار ببین

من:آآآآآآآآآآخ خوب شد گفتی

و لباسارو برداشتم ، عاااااااااالی بودن

من: واااااااااااااااااایی سینا عالین ، فکر کن ما اینا رو بپوشیم چقدر مسخره می شیم

سینا : از وقتی گرفتمشون خودمونو توش تصور می کنم خودم خندم می گیره وای به حال مردم

من: بذار بهش فکر نکنیم ، بیا آهنگ گوش بدیم

یکم آهنگ گوش دادیم و از بچه ها حرف زدیم تا رسیدیم به بچه ها

سینا ماشینو پارک کرد و من لباسارو که تو یک کیسه بود برداشتم و با سینا رفتیم اونور خیابون ، وقتی به


بچه ها رسیدیم ، همه انگار یاد کاری که قرار انجام بدیم افتادیم و زدیم زیر خنده ، تصمیم بر این شد که


بریم داخل سرویس بهداشتی که تو پارک کنار خیابون بود و لباسامونو عوض کنیم مثل اینکه قبل از اینکه منو


سینا برسیم بچه ها به توافق رسیده بودن که ما دخترا حاجی فیروز بشیم، وارد سرویس بهداشتی شده


بودیم و من داشتم خدا رو شکر می کردم که سرویس بهداشتیش تمیزِ ، لباسامونو عوض کردیم و شبنمو


بهنوش داشتن کرم مخصوص گریمو که رنگ قهوه ای تیره بودو می زدن صورتشون تا چهرشون مشخص


نباشه منو تینا و بنفشه هم داشتیم باهم حرف می زدیم که بازم من ویبره رفتم


به به استاد صادقی ، به بچه هاعلامت دادم که ساکت باشن و دکمه ی ارتباطو زدم


من: سلام استاد


استاد: سلام آرشیدا جان ، چه خبر ؟


من: اگه منظورتون کارمون که الان داریم تو پارک حاضر می شیم که بریم این مأموریت بزرگو انجام بدیم


استاد : خوب مثل اینکه همه چیز داره خوب پیش می ره ، منم از طرف دانشگاه براتون مجوز گرفتم ،


اینطوری مشکلی هم پیش نمی یاد


من: یا خدا ،مشهور شدیم استاد


استاد : سعی کنید از این فرصت خوب استفاده کنید ، می تونید از توانایی های بازیگریتونم استفاده کنید


من: اِ ؟ خوب اونطوری باز بهتر


استاد : یک نمره ی مخصوص پیش من دارید ، راستی چون تو پیشنهاد کارو دادی به تو زنگ زدم از الان به


بعدم مدیر اون گروهی


من: چشم استاد ، حواسم به همشون هست


خداحافظی که کردم همه ی بچه ها حاضر شده بودن و طوری نگام می کردن که دلم براشون کباب شد



من: چی شده


بهنوش : کرم تموم شد ، به تو نرسید


من: خوب این که مشکلی نداره زنگ می زنیم پسرا بیارن بدن بهمون


شبنم : اونا که مُطربن از اول نمی خواستن صورتشونو رنگ کنن به خاطر همین کرم ندارن


من: واااااااااااااااااااااااا اااااای یعنی چی


تینا از جاش بلند شد و پَدو چپوند تو ظرف کرم که تهش بود بعدم کشید رو صورتم چند بار اینکارو کرد ، بعد


که رفت کنار رفتم جلو آینه دستشویی که همون دقیقه یک خانمِ امد تو تا ما رو دید خندید گفت خسته


نباشین


منم تشکر کردم و بعد رومو برگردونم تا خودمو تو آینه ببینم


یا خدا این سیاه سوخته کیه ؟!؟ نکنه این منم


دو تا خط تیره ی قهوه ای حالت پخش دو طرف صورتم جا خوش کرده بود که با رنگ چشام یک چیزی خاصی شده بود



بهنوش : آرشیدا خیلی باحال شدی به نظر من ، وحشی جذاب


بنفشه : راست می گه ، من اگه پسر بودم


من: برین گم شین ، عمتون وحشی


تینا : آخه کی می گه از این تعریف کنید ، صد دفعه گفتم این جنبه نداره


تو همین لحظه اون خانم که امد تو داشت می رفت بیرون


بنفشه : بچه ها این علی منو چیز کرد بدویین دیگه


ما هم دیگه ادامه ندادیم ، راستش یک جورایی از قیافم خوشم امده بود ، عین این بچه تخسا شده بودم


، خلاصه همه شالامونو از پشت بستیم و از این کلاه منگولیا ی قرمز گذاشتیم رو سرمون، تیپمون با اون لباسای


حاجی فیروز ، جلیقه های مشکی که برای اینکه حجاب اسلامی رعایت بشه تا زانومون بود و جلوش تا روی


سینمون دوخته شده بود و شلوارا و آستینای قرمز ساتن، عالی شده بود ، واقعا دوست داشتم این تیپو ، البته باید


بگم تیپ بسیار مزحک و باحالی بود ، تا ما از سرویس بهداشتی امدیم بیرون پسرا که اونور وایساده بودن


زدن زیر خنده که با سیل عظیم متلکای ما به خودشون که با اون لباسایی که تقریباً شبیه لباس محلی


گیلکی بود رو به رو شدن ، لباسای گیلکی رو خوب می شناختم چون پارمینینا گیلکی بودن و سودی جون


قبلاً بهم یک لباس گیلکی هدیه داده بود