رمان آرشیدا3
در سکوت وارد میلاد نور شدیم ، به به چه ساعت 3ظهری اینجا شلوغ ، خوب آستینا رو بدیم بالا که می
خوایم خرید کنیم ، اَی بابا چرا اون دختر از ذهنم نمی ره ، باید ازش پند بگیرم و به فراموشی بسپارمش من
نمی تونم و نمی تونستم براش کاری کنم
ساعت 5 بعد از ظهر بود و من کلی خرید کرده بودم و طی این 2 ساعت منو پارمین اصلاً حرف نزده بودیم
فقط یک بار پارمین گفت بریم ناهار بخوریم که منم گفتم اسنک می خوریم سیر میشیم نمی خواد ناهار
بخوریم و این چنین شد که سوار ماشین شده بودیم تا برگردیم، شکم بنده به قارو قور افتاد ، در حالی که
دستمو رو شکمم گذاشتم سرمو اوردم پایین
من: آروم باش مامانی الان به این خانم اخمو می گم که گشنته
پارمین که اصلا به روی مبارکش نیورد که بنده چی گفتم منم دیدم این طوری دق می کنم به مکالمه ام با
شکمم ادامه دادم
من: الهی مامان قربونت بشه که این خالت آدم حسابت نمی کنه ، یکی نیست بهش بگه آخه لا مصب با
من قهری چرا رو سر بچم خالی می کنی
پارمین : به اون مامان سه نقطت بگو الان یک چیز می دم تو کوفت کنی خاله
من: خوب شد گفتی خاله مگر نه شک می کردم می خوای سمی چیزی به خوردم بدی
پارمین : خانم کجا ؟ کی گفته من می خوام بهت شام بدم ، من الان باهات قهرم در نتیجه تو باید بهم شام
بدی
من: اِ نه بابا ، پارمین در خواب بیند پنبه دانه
پارمین : شتر خودتی
من: چوب کاری می فرمایین
پارمین : شام قرار ببریم نایب
من: جون به جونت کنن مفت خوری بریم
وقتی رسیدیم بوف نایب پارمین پیاده شد منم عین جوجه دنبالش راه افتادم پارمین اسمشو گفت و ما رو
راهنمایی کردن تا سر میزمون بشینیم
من: چه باکلاس پارمین جان ، حالا من باید پول جا به این گرونی رو حساب کنم
پارمین : مشنگم اگه دقت می کردی میز رزرو کرده بودم از اولم قصد داشتم بیارمت اینجا
من: اِ خوب زود تر می گفتی من انقدر استرس نمی گرفتم
همون دقیقه گاسون امد و پرسید چی میل می فرمایید و ما هم خیلی شیک شیشلیک سفارش دادیم
من: خوب چی داشتیم می گفتیم
پارمین: آرشیدا یک لحظه این بحثای مسخره رو ول کن بگو ببینم درستو می خوای چیکار کنی
من: خوب راستش من که همون بازیگری رو می خوام بخونم اما نمی دونم باید از کجا و چجوری
وارد دانشگاه های ایران بشم
پارمین : آفرین همینو می خواستم بشنوم ، ببین من با مستر تیلور حرف زدم اون همه مدارکتو آماده کرد و
برام فرستاد منم برای تحصیلت اینجا تو دانشگاه هنر تهران اقدام کردم که دیروز جوابش امد و شما باید از
پس فردا وارد دانشگاه شین چون تمام نمره هات بالا بود و یک جورایی استثنایی به حساب می یای
داشتم دهن باز پارمینو نگاه ی کردم که پارمین علامت داد که چیه منم خیلی به خودم فشار اوردم که پا
نشم جیغ بزنم و تنها کاری که برای ابراز احساسم انجام دادم این بود که دهن بازمو جمع کردم و نیشمو
شل کردم
شامو خوردیم اما چه شامی همش با پارمین یاد گذشته می کردیم پارمین تو انگلیس گرافیک می خوند و من تئاتر می خوندم اما بعضی از استادامون یکی بود مثل مِستِر
تیلور ، می تونم بگم بعد از آرشیا و پارمین جزو معدود کسایی که خیلی خوب درکم می کردن استاد تیلور بود،همیشه هوامو داشت درست مثل الان که به پارمین کمک کرده تا
من تو دانشگاه ثبت نام بشم یادم باشه بهش یک زنگ بزنم ازش تشکر کنم
پارمین : هِی دختر پاشو که تو هیچی نمی خوری همش داری با غذات بازی می کنی ، مثل اینکه پولمو ریختم سطل آشغال
شانه ای بالا انداختم و به روی مبارکم نیوردم
پارمین:آرشیدا من سرویس بهداشتی بعد می ریم
من: باشه
تا پارمین رفت از گارسون صورت حسابو خواستم و اون هم 2 ،3 دقیقه بعد برام اورد وقتی صورت حسابو دیدم بهخودم لعنت فرستادم که دست و دلبازی دارم در می یارم از
گارسون خواستم که خودپردازو برام بیاره وقتی آورد رمزمو گفتم و وقتی داشت فاکتورشو می داد بیرون پارمین رسید و کلی تو ماشین دعوام کرد که چرا من حساب کردم ،منم
تو دلم داشتم فوشش می دادم که چرا زود تر نیومد که خودش حساب کنه وقتی رسیدم پوریا خواب بود منم سریع لباسامو عوض کردم و رفتم سراغ لپ تابم تا ببینم که آرشیا
چه خونه ای رو برامون در نظر گرفته ، اِ اینکه عکس نداره فقط آدرس با شماره تلفنو یک سری مشخصات یک میل دیگه هم مثل اینکه از آرشیا دارم ،چی گفته ، گفته که من
فقط ببینم این خونه خوبه یا نه اون خودش پولو اینا رو واریز می کنه ، باشه داداش گلم
با پارمین رو تخت دراز کشیده بودیم و راجب ایکه فردا باید برم یک چند تا مانتو مناسب دانشگاه بخرم ،حرف می زدیم ، که آخرم پارمین خوابش برد اما من دلم برای بابای بی
مهرم تنگ شده بود
دیشب همش خواب دوران کودکیمو دیدم ، اما بازم من بودمو بابا آرشیا ، بازم مامانی در کار نبود، ول کن
بابا این فکرارو ، پاشم لباسامو عوض کنم
لباسامو عوض کردم و صورتمو شستم رفتم پایین
یا ابلفضل اینا کین، یک خانم و آقا خیلی شیک که خانم حدوداً 45 ساله بهش می خورد و مرد هم حدوداً 50
ساله دور میز آشپزخونه نشسته بودن و داشتن حرف می زدن و خانم داشت چای هم میزد، آخ تازه فهمیدم
اینا کین، با این حرفم محکم کوبیدم تو پیشونی
پوریا:سرت نشکست ؟!؟
هول کرده بودم و داشتم تند تند جواب می دادم
من: اِ سلام پوریا ، نه نشکست
پوریا که منو اینطوری دید نتونست نخنده که با صدای خنده ی اون مامان بابای پارمین برگشتن سمت ما که
این همراه شد با بلند شدن مامان پارمین و بغل کردن من
،
مامان بابای پارمینو یک چند باری وقتیکه پارمین انگلیس بود امده بودن به پارمین سر بزنن دیده بودم اما
نمی دونم چرا او لحظه مغزم یاری نکرد
مامان پارمین: سلام عزیزم ماشالله از پارسال چقدر بزرگ تر شدی
من: سلام سودابه جون لطف دارین ، شما هم از پارسال...ام
پوریا : هان ؟ چی ؟ نه بگو ؟
بعدم زد زیر خنده
چشم غره ای به پوریا رفتم و گفتم : چیزه ... یعنی ... ام
سودابه جون: خودتو اذیت نکن عزیزم، هنوزم مثل قبل شیرین زبونی
من: آها فهمیدم . از قبل خیلی جوون تر شدین
پوریا باز با این حرف من زد زیر خنده ، اَه این پارمین کجاست دهن این داداششو ببنده انقدر به من نخنده
بابای پارمین با یک حالت پدرانه امد جلو و پیشونیمو بوسید و گفت: خوش امدی عزیزم دلمون برات تنگ
شده بود
من: الهی من دورتون بگردم پدرام جون ، منم دلم براتون تنگ شده بود
پوریا : ای بابا چرا وایسادین نمی شینین
من:پوریا جون پارمین کجاست
پوریا : چی شده من جون شدم؟ پارمینو می خوای چی کار ؟
من: می خوام بیاد دهن تو رو ببنده
پارمین : کی بود ؟ کی منو صدا کرد؟
سودابه جون : این دو تا عجوبه بودن بیا بشین صبحونه بخور
همه نشستیم یک صبخونه ی عالی با یک جمع عالی خوردیم بعداً منو پارمین رفتیم خرید تا برای فردا
وسایل لازمو داشته باشم بعد از خریدم رفتیم سمت آدرسی که آرشیا داده بود تا برم خونه رو ببینم ، خونه
سمت زعفرانیه بود
پارمین : میگما این آرشیا تو این یک سال چی کار کرده انقدر پولدار شده، دزدی کرده
من: نخیر یکی از طرحاش برای یک ساختمان تجاری تو مرکز شهر قبول شده کلی بهش پول دادن ، بدم الان
که داره می یاد ایران با این وضع ارز به نفع ما شده
پارمین: مگه آرشیا درسشو تموم کرده؟
من: نه دیگه بحث همین جاست . آرشیا الان داره برای دکترا می خونه اما اون زمان که این طرحو می ده
هنوز دانشجوی کارشناسی بوده به خاطر همین پول زیادی بهش می دن
پارمین: ایول به آرشیا ، مثل همیشه از هر دومون باهوش تره
من: هوی جمع نبند
پارمین : ببند عشقم ، فکر کنم همین جاست آرشیدا
من به خنه ای کنارمون بود نگاه انداختم جونم خونه ، یک خونه ی آپارتمانی شیک که از بیرونش مشخص
بود از ایناست که همه چیز تو ساختمون داره
یک بسم الله گفتم و یک صلیب کشیدم و پیاده شدم
کلو در با پارمین وایساده بودیم و منتظر بودیم تا در باز شه که در باز شد
یک مرد خوش پوش قد بلند حدود26 ساله امد جلو و خیلی گرم سلام دادو حال و احوال کرد و خودشو
معرفی کرد و گفت که اردوان هست از حال آرشیا پرسید و منم سعی کردم مثل خودش با ادب و گرم جواب
بدم ، در آخر اردوان خان ما رو برد طبقه طبقه ی 16 اون ساختمان 20 طبقه ای
جلوی در طبقه ی 16 ایستاده بودیم و داشتیم به سخنان پر فضیلت جناب اردوان خان گوش می دادیم
اردوان: آرشیدا خانم این ساختمون رو که ملاحظه فرمودین حدود دو سال که ساخته شده من خودم تو کار
این خریدو فروش ها نیستم اما چون آرشیا بهم زنگ زد دیگه این مسائل که من کارم معماری نه خریدو
فروشو رها کردم و وظیفه ام دونستم که بیام خدمت شما
در همین حین این پارمینم زیر گوش من وز وز می کرد: آره جون خودت تابلو که از اون بنگاهی های زبون باز
پدر سوختست
آخ خدایا مرسی که در باز شد سرم ترکید از حرف های این دو تا
منو پارمین خیلی با کلاس وارد خونه شدیم ولی این حالتمون خیلی طول نکشید ، خدایا صد هزار مرتبه
شکرت که من با بابام قهر کردم همچین خونه ای رو دیدم ، مگرنه دستم از قبر می خواست بیرون بمونه،
دیگه به حرفای اردوان گوش نمی دادم ، جون ؟ اردوان ؟ چه زود خودمونی شدم . اصلا به تو چه وجدان جون ،
دوست داداشمه دوست دارم باهاش خودمونی شم ، کجا بودم ؟ یادم نمی یاد ولش کن. مهم اینه که خونه
ی خیلی مامانی بود مثل صاحبش که من باشم
خونم دو تا در ورودی داشت یکیش طوری بود که از اون در که وارد می شدی یک راهرو رو به روت بود که به
اتاق ها منتهی می شد ، 3 تا اتاق داشت که هر سه شون به شکل دایره بودن که باعث شده بودن
ساختمون از نمای بیرون 3 تا حلالی داشته باشه هر اتاق به یک رنگ بود اتاقی که دقیقاً روبه روی راهرو بود
با کاغذ دیواری های طیف رنگ آبی و دو اتاق دیگر که طوری در کنار اتاق آبی رنگ قرارگرفته بودند که
درهایشان حرف اِل انگلیسی رو به وجود آورده بودند یکی با کاغذ دیواری های کرم قهوه ای و دیگری با کاغذ
دیواری های قرمز کمرنگ تزئین شده بودند در سمت چپ اتاق آبی رنگ به سالن نشیمن می رسیدیم که
یکی از درها ی ورودی اونجا بود و آشپزخونه نیز در انتهای همین سالن بود ، برای ورود به پذیرایی باید 8 تا
پله ی چوبی که از کنار آشپزخونه و رو به نشیمن بود پایین می رفتی زیرپله رو یک چیزی شبیه بار درست
کرده بودن و روبه روی آن پذیرایی به حالت دایره وجود داشت
اردوان : البته آرشیدا خانم اینجا تا فردا قرار مبله بشه و اینطور خالی به نظر نخواهد رسید
من: به نظر من که عالیه
پارمین: محشره
من: جناب اردوان می تونم بدونم هزینه ی این خونه چقدر ؟
اردوان : شرمنده آرشیا از من خواسته که من اینو به شما نگم
پارمین: آرشیا غلط کرده
پارمین که بعد از حرفش تازه فهمید چ سوتی داده با تته پته سعی در درست کردن حرفش داشت که زد بدتر
کرد
من: بــــــــــــــــله ، می تونم بپرسم شما با آرشیا از کجا دوست هستین
اردوان : خواهش می کنم ، البته ، من آمریکا تحصیل می کردم و الان مدتیست که تحصیلاتم تموم شده
امدم ایران ، منو آرشیا با هم ، هم خوابگاهی بودیم
من: آهان ، به هر حال ممنونم بابت کمک هاتون
اردوان : خواهش می کنم وظیفست ، آرشیا به گردن من حق زیادی داره
همینطور با پارمین داشتیم به خونه سرک می کشید
پارمین: آرشیدا این خونه یک ایراد اساسی داره
من: چی
پارمین: دستشویی
اردوان که خندش گرفته بود گفت : پارمین خانم اگه دقت می کردین هر اتاق سرویس مخصوص خودشو
داشت و طبقه پایینم دقیقاً روبه رو پله ها یک سرویس بود و طبقه ی بالا هم کنار در ورودی یک سرویس بود
،دیگه نتونستم خودداری کنم و ادا با کلاسا رو در بیارم پس در یک حرکت غیر منتظرانه یکی کوبیدم پس
گردنش که همین باعث شد که پارمین بی حیا بازیش گل کنه و داد بزنه : چته حیوون ؟!؟
من که سرخو سفید شده بودم و اردوانم خیلی سعی داشت نخنده اما نتونست خودشو کنترل کنه و زد زیر
خنده ، حالا نوبت پارمین بود که سرخو سفید شه ، مهم نیست، به من می گی حیوون ،حقته
اردوان : خوب آرشیدا جان اگه خونه مورد پسند واقع شد من هماهنگ کنم که تا فردا خونه مبله شه
من: یعنی انقدر زود لوازم خریده می شه؟ و خونه به نام زده می شه ؟ لازم نیست ما با صاحب ملک یک
دیدار داشته باشیم
اردوان : در رابطه با لوازم که باید بگم این لوازم از قبل تهیه شده اما برای اینکه وقتی مشتری میاد فرسوده
و کثیف نشن به اینجا منتقل نکردن و در رابطه با صاحب خونه هم شاید بهتر بود اول بگم اینجا خونه ی
برادر هست بنا به مشکلات مالی قصد فروششو داره
من: هان ، پس همه چیز اوکی
پارمین: آره دیگه دستشویی هم داره ، همه چیز اوکی
منو اردوان با این حرف بازم زدیم زیر خنده ، یکم دیگه صحبت کردیم و بعد از هم خدافظی کردیم و ما سوار
ماشین شدیم و من پارمینو برای ناهار به یک پیتزا خانواده مهمون کردم ، تا رسیدم خونه به آرشیا زنگ
زدم و همه چیزو تعریف کردم ، البته باید بگم تا من اینا رو گفتم ، آرشیا گفت به اون پارمین بگو از این به بعد
می خوام بهش بگم دستشویی ندیده که این حرف باعث شد پارمین گوشیو ازم بگیر و کلی جیغ جیغ کنه
، شب بازم دلم گرفت اما باید عادت می کردم ، من پیش بابا هم بودم شاید 4،5 بار شب خونه بود ، همش
مأموریت بود ، فردا ساعت 10 سه تا کلاس داشتم که تقریبا با آنتراکای
بینشون تا ساعت 6 طول می کشید یکم استرس داشتم با این حال که می دونستم رفتارم طوری هست
که با کسی مشکلی پیدا نکنم به قولی پا رو دمم نذارن ...... بقیه اش چی بود ؟ اَی بابا یادم نمی یاد ول
کن بابا خوابم می یاد ، شب بخیر بابای بی مهرم ، شب بخیر داداش مهربونم، شب بخیر مامان ندیدم
ای بابا انگار این آرشیاعادت کرده مزاحم خواب دلنشین صبحگاهی من بشه ، اَه این گوشی کوش ؟ آهان
ایناهاش
آرشیا:پاشو تنبل خانم مگه امروز کلاس نداری
من: سلام مزاحم
آرشیا: دعا کن من نیام ایران
من: دعا می کنم بیای حوصلم سر رفته کسی نیست باهاش دعوا کنم اینجا
آرشیا : پس اون پارمین بی عرضه اونجا چیکارست
یک نگاه به پارمین انداختم دیدم سرش از تخت افتاده و داره خروپف می کنه و بالشتشو وسط پاش گذاشته
من: نه بابا از اون موقع که امدم فقط یک بار دعوا کردیم اونم خیلی کوتاه مدت بود
آرشیا داشت اونور خط می خندید
آرشیا : از دست تو ، آرشیدا کلاست برگذار نمی شه که تا الان خوابی
من: چرا بر گذار می شه مگه ساعت چنده
آرشیا : ساعت 9:30که دیرت شده بدو
من: واااااااااااااااااای راست می گی
سریع از رو تخت امدم پایین که انقدر با شدت از رو تخت بلند شدم که پارمین با مغز با زمین رو بوسی کرد
بعد از ترسم که الان به باد فوش می گیرتم داد زدم :
دیـــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــرم شده
که بد بخت گرخید
داشتم بپر بپر میکردم که شلوار لی سفیدم بالا بره از تنم که دیدم یک صدایی مثل صدای آرشیا داره حرف
می زنه ، نکنه وجدانمه ، این وجدانمم کلک شده ها صدای داداشمو در می یاره
پارمین: خره چرا تلفنو قطع نکردی
بعدم گوشیو برداشت یکم با آرشیا حرف زد و تلفنو قطع کرد منم از هیچ فرصتی دریغ نمی کردم رفتم تو
دستشویی و شروع کردم مسواک زدن و صورتمو شستم، سریع مانتو قهوه ای که تازه خریده بودمو تا یکم
پایین تر از زانوم بود و دکمه نمی خورد و جلوش دوخته شده بودو پوشیدم بعدم مقنعه مشکیمو سرم کردم و
دستمال گردنمو که گلای ریز نارنجی ملایم داشتو دستم گرفتم تا تو ماشین ببندم ، دیشب پارمین بهم
اجازه داده بود که با ماشین اون برم ، کیف یک ور مشکیمو برداشتم و بدو بدو از پله ها رفتم پایین وای
ساعت 9:45بود ، داشتم از در بیرون می رفتم که سودی جون با پارمین امدن جلوم
سودی جون : بیا عزیزم این لقمه رو تو راه بخور
پارمین: من دیدم دیرت شده به مامان گفتم صبحانه نمی خوری ، سوویچم داشت یادت می رفت
ازشون تشکر کردم و رفتم تو حیاط ، وای اینکه پنچره، دویدم سمت خونه داد زدم : پارمین این اَبو تیارت
پنچره که
همون دقیقه پوریا و سودی جونو و پارمین امدن دم در
پارمین: چی ؟ چرا آخه تو حیاط که کسی نمی یاد
پوریا : اِ تو می خواستی با این بری دانشگاه
پارمین: کار تو بی فرهنگ؟
پوریا در حالی که می دوید و پارمینم پشتش داد میزد : من که نمی دونستم آرشیدا می خواد باهاش بره
دانشگاه
منم که وا مونده بودم چیکار کنم که سودی جون امد کمکم
سودی جون : آرشیدا جان ، پدرام شب با ماشین کارگاه امد ، می رم سویچ اونو برات بیارم چون ماشین
پوریا که تعمیر گاه ،ماشین خود پدرامم که دست رانندشه
من: وای مرسی سودی جون فقط بدویین
سودی جون رفت سوییچو اورد و گفت که سر کوچه است منم دیگه صبر نکردم به دعوای پوریا و پارمین نگاه
کنم و دوییدم سر کوچه ، خوب دزدگیرو بزنم ببینم این ماشین چیه ، چــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــی ؟!
؟ ژیان؟!؟