من: راستی پارمین بالاخره اون فامیلتون خونشو می فروشه یا نه ؟
پارمین : میزنم تو دهنتا . تو خونه ما می مونی
من: برو بمیر ببینم چه قدر می خوام خونه شما بمونم بعدم اگه تا دیروز یک دهم درصد امکان داشت که من
اینجا بمونم دیگه اصلا نمی شه
پارمین : چرا مثلا
من: به خاطر اینکه آرشیا کاراش جور شده داره می یاد ایران پیش من
،پارمین : مرگ من ؟ دلم براش یک ذره شده . وایــــــــــــــی فکرشو بکن بازم میشیم همون سه تفنگ دار
آخ جون یعنی خبر از این بهتر نمی شد
من: مرگ ، داداش من داره می یاد تو خر ذوق می شی
پارمین : برو بابا
من: بابات مسافرت دخترم
پارمین : آرشیدا پا می شم می زنمتا اون وقت خودت می دونی
امدم جوابشو بدم که زنگ خونه به صدا در امد پارمین بلند شد و آیفونو زد
منم سریع میزو جمع کردم و تو آینه تو نشیمن یک نگاه به خودم انداختم و خیلی شیک رفتم رو مبل
نشستم و تلویزیونو روشن کردم که مثلا من داشتم تلویزیون نگاه می کردم ، بـَــــــــــــــــــــــ ــــــــه هیچ
شبکه ای جز اخبار نبود که بیاد دیگه وقت نبود که عوضش کنم پوریا با نامزدش وارد شده بودن و منم دیگه
نشستنو جایز ندونستم و بلند شدم و به سمتشون رفتم پارمین ما رو بهم معرفی کرد از جفتشون خوشم
امد تو همون برخورد اول خاکی به نظر می رسیدن وقتی که بهم معرفی شدیم هممون رفتیم نشستیم رو
مبل و پارمین رفت با شربت امد
پوریا : تو رو خدا نکنید این کارا رو پارمین خانم 2 دقیقه امدیم خودتونو ببینیم
پارمین : اصلا تقصیر خودم بهت رو می دم پر رو می شی
نوشین که نامزد پوریا بود پا در میونی کرد و گفت: آخ پارمین گفتی پدر منو در اورده با این کاراش
پوریا : بیا مردم زن دارن ما هم زن داریم ، آخه زن تو باید الان از من طرفداری کنی
به پوریا که سعی می کرد ادا قدیمی ها رو تو این دیالوگش در بیاره دقیق شدم چشم های مشکی درشت
درست مثل پارمین دماغ مناسب چهرش که فکر کنم اگه پارمین دماغشو سر بالا نکرده بود الان این دو تا رو
نمی شد از هم تشخیص داد اما لباشون باهم تفاوت داشت لب بالای پارمین نسبت به لب بالای پوریا بزرگ
تر بود در کل هم که صورت جفتشون گرد بود درست مثل چهره ی خودم اما خوب برای من به اندازه چهره ی
اینا گرد نبود ، خوب دیگه بسه دید زدن پسر مردم برم سراغ نوشین وای نوشین چرا داره اینطوری نگام می
کنه نکنه فکر کرده من به شوهرش نظر دارم وای خدای من باید از دلش در بیارم
من رو به نوشین : داشتم به چهره ی پوریا دقت می کردم فهمیدم چقدر پارمینو پوریا شبیه همن واقعا ، آدم
تو خلقت خدا می مونه
نوشین که خیالش راحت شده بود گفت : آره واقعا
پوریا : خواهشاً منو شبیه اون عتیقه نکنید
پارمین : خیلیم دلت بخواد
نوشین : تو رو خدا باز شروع نکنید
پارمین: نوشین من نمی فهمم تو چه شکلی اینو تحمل می کنی یکم آدمش کن
پوریا : دست شما درد نکنه خودم می دونستم فرشته ام دیگه نمی خواست جلو دوستت بگی ریا بشه
پارمین : وای مامانمینا ، پوریا یک چیزی دور از شوخی
پوریا : من از اولم با تو شوخی نداشتم
پارمین : وای سرم رفت ، ببین آرشیا داداش آرشیدا می خواد بیاد ایران اینا یک خونه می خوان
پوریا سعی کرد جدی شه و رو به من کردو گفت : چند متری می خواین چه سمتی
من: خوب راستش فقط منو داداشمیم فکر کنم یک 80 متری کافی باشه راجب اینکه چه سمتی باشه نمی
دونم الان اینجا کجاست
پوریا : فرمانیه
من: اولالا پس فرمانیه فرمانیه می گن اینجاست ، بابا بچه مایه دارا
پوریا : قربون شما خودتون بالا شهری هستین همه جا رو بالا شهر می بینید
نوشین در حالی که داشت حرص می خورد : اصلا خودت فهمیدی چی گفتی
پوریا : مهم این که آرشیدا فهمید
نوشین که کنف شده بود نشست سر جاش دیگه چیزی نگفت
من: لطف دارین
و بنده در جواب چشمکی از پوریا دریافت نمودم که دهنم 3 متر باز شد طوری که نمی تونستم جمعش کنم،
یکم دیگه حرف زدیم در کل تو بحثا پارمینو پوریا نوشینو آدم حساب نمی کردن من که نمی فهمیدم جریان
چیه و در آخر پوریا واسه نوشین آژانس گرفت وبهش گفت که فردا کار داره باید صبح زود بره بنا بر این خسته
هستن ، چه حرفا و نوشینو به این طریق دک کردن وقتی نوشین رفت یک دفعه پارمینو پوریا زدن زیر خنده
پارمین : وای عالی بود چقدر خوب کنف شد فکر کنم دیگه تحویلت نگیر
پوریا : یعنی عاشقتونم خیلی خوب نقش بازی کردین
من: نقش ؟!؟ جریان چیه ؟
پوریا : مگه پارمین بهت نگفته بود
من : چیو
پارمین : گفتم نگم طبیعی تر بشه
پوریا : ببین این دختر یکی از دوست دخترام بود که خیلی سه پیچ شده بود واسه ازدواج ،منم ازش خوشم
نمی یومد
من: نَـــــــــــــــــــــــ ــه ، پس چرا باهاش دوست شدی
پوریا : خریت
پارمین : ولی خیلی خوب ضایع شد
پوریا : ولی فکر کنم بازم بزنگه ، باید خطمو عوض کنم
من: اصلا با کارتون حال نکردم
پوریا : تو الان تازه امدی ایران با این کارا حال نمی کنی بعداً واست عادی می شه
من: فکر نکنم چون برام دوست شدن اینا مهم نیست اتفا قاً باهاش موافقم اما با اینکه یکیو سرکار بذارم یا
ضایعش کنم مخالفم چون خلاف انسانیت ایرانو و انگلیسم نداره
پارمین : آرشیدا منم بدم می یاد یکیو سر کار بذاریم اما این امد خودشو به پوریا چسبوند
پوریا : به نظر من که حق دختری که انقدر خودشو سبک کنه که به یک پسری خودش آمار بده همینه
دهنم از این جمله پوریا اتوبان شد ، یعنی اون امده آمار داده، دیگه واقعا کم اوردم پس ترجیح دادم ساکت
باشم ، پوریا که سکوت منو دید لبخند پیروز مندانه ای زد و رفت طبقه ی بالا و از همون بالا داد زد شب بخیر
منو پارمینم چراغا رو خاموش کردیم و رفتیم طبقه بالا تو اتاق بودیم که تخت دو نفره رو وقتی دیدم از
خوشحالی می خواستم جیغ بزنم که مجبور نیستم زمین بخوابم
من: پارمین خداییش قصدت از اینکه تخت دو نفره خریدی چی بوده کلک
پارمین : ای مورده شورتو ببرن که جون به جونت کنن منحرفی، من نخواستم بابام خواسته می گه بعضی
وقتا دوست دارم پیش بچه هام بخوابم و باهاشون حرف بزنم حتی پوریا هم تختش دو نفرست
من: آها از او لحاظ
اگه بخوام راستشو بگم حسودیم شد بهش، اونم از ته قلب بهش حسودیم شد
لباسمو عوض کردم و شلوارکو تاپمو پوشیدم این یکی از عادت های بدم بود که باید با تاپ و شلوارک می
خوابیدم ، به پارمین شب بخیر گفتم و به آغوش پر خیال خواب رفتم.
اَه شب که اون گربه ها از اون کارا می کنن نمی ذارن بخوابیم روزم این گنجشکا ، بابا چرا همش مزاحم مردم می شین ، من
خوابم می یاد هنوز ، باز اون گربه ها شب کاراشونو می کنن اینا صبح بخیرشونو بهم اینطوری میگن ، اَه
چقدر غر می زنم سرم درد گرفت، از جام بلند شدم و کلمو خاروندم
یا خدا این کیه چقدر وحشتناک ، صبر کن ببینم این که منم ، چقدر پف کردم برم سریع یک آب به صورتم
بزنم تا این پارمین بیدار نشده مسخرم کنه ، لباسمو عوض کردم و همون لباس دیشبیا رو پوشیدم چون
اون یکی لباسام که تو اون چمدون بود بوی ترشی گرفته بود ، بعد از اینکه لباس عوض کردم رفتم سرویس
بهداشتی و یک چیزی حدود پنج دقیقه سرمو زیر آب یخ نگه داشتم آخر سر دیدم فایده نداره تصمیم گرفتم
برم حموم اما نمی دونستم حموم کجاست ، همین طور داشتم فکر می کردم که یادم افتاد بغل این در یک
در دیگه بود حتماً اون دیگه ، از در رفتم بیرون و همون دقیقه دیدم که پوریا از اتاقش حاضرو آماده امد بیرون
پوریا : به به ما نمردیمو با لاخره دیدیم یکی زود تر از ما از خواب پا شده هر چند بازم یک کوچولو از من دیر تر
بلند شدی اما باز خوبه
من در حالی که ادای نفس عمیق کشیدنو در می یوردم رو کردم بهش و گفتم :نفـــــــــــــس نفس بکش
پوریا ، نمردی انقدر یک بند حرف زدی
پوریا : نچ نچ ما بادی نیستیم که با این بیدا بلرزیم
من: منظورت این بود که ما بیدی نیستیم که با این بادا بلرزیم بود دیگه
پوریا : اَی شیطون تو نکنه ما رو سر کار گذاشتی
من: من!!! برای چی
پوریا : بابا تو از همه ی ما بهتر فارسی حرف می زنی اونم از نوع اصیلش
من: ما همچین آدمی هستیم
پوریا : خیلی خوب همچین آدمی، من باید برم سر کار خوشحال شدم دیدمت ، راجب خونه هم امروز
جوابشو بهت می دم
من: منم همین طور ، مرسی از اینکه پیگیری
پوریا : خواهش وظیفست بالاخره یک مدت تو هوای پارمینو اونجا داشتی حالا نوبت ماست
من : لطف داری ، برو تا دیرت نشده
پوریا رفت و من موندمو یک در که آیا حمام یا نه؟ هِه درست عین فیلما شد ، آیا این در ، درِ موفقیت یا نه ؟
تصمیم با شماست ؟ آیا حاضرید این درو با صد دلار بفروشید؟ نه هرگز ، و بدین ترتیب درو باز کردم و حدسم
به یقین تبدیل شد . رفتم حولمو از چمدونم در اوردم و دوباره رفتم تو حموم و مشغول کیسه کشی شدم ،
وقتی حمومم تموم شد یک حوله دورم پیچیدم و یک حوله هم دور موهای پر کلاقی بلندم که تا کمرم بود پیچیدم
از در حموم که امدم بیرون با سوت پارمین مواجه شدم
پارمین : جـــــــــــــــــون
من: چشاتو درویش کن هیز بدبخت
پارمین : زنمی دوست دارم نگات کنم
من: من؟!؟ من کی زنت شدم؟
پارمین : از دیشب که پیشم خوابیدی
بعدم زد زیر خنده
من: خاک تو سرت منحرف موجی
پارمین : نه تو بگو ، خواب باشی بعد که از خواب پا می شی یکی اینطوری جلوت ظاهر شه چیکار می
کنی
من: عین آدم بهش صبح بخیر می گم
پارمین : خوب تو آدم نیستی
بعدم نیشش شل شد
پارمین : آرشیدا جونم تو لباساتو بپوش منم برم یک آبی به صورتم بزنم بیام
بریم پایین صبحونه بخوریم
من : خدایا شکرت عقلش امد سر جاش ، باشه عزیزم
رفتم تو اتاق تا لباسامو عوض کنم وقتی دیدم همه لباسام بو گرفتن در آخر مجبور شدم یکی از شلوارکامو
که تو چمدون صورتیم بودو از خطر ترشی در امان مونده بودو تنم کنم با یک تاپ نیم تنه ، یک نگاه تو آینه به
خودم انداختم دیدم خیلی لباسم لختی هست اما خوب چیکار کنم فقط تاپ و شلوارکام تو چمدون صورتیم
بودن ، اَه گندش بزنن آخه کی تو هواپیما ترشی می یاره اونم هواپیما انگلیس به ایران ، همین کارا می
کنین دیگه الان انگلیس می خواد تو تحریم ببرتمون دیگه ، هِی بابا ، کل لباسای تو چمدون سبزمو در آوردم گرفتم بغلم
و رفتم طبقه پایین داشتم برای خودم سوت می زدم که باز این پارمین خانم با پاروش پرید وسط حس
گرفتنم
پارمین: هِی دختره امروز چت شده هی واسم تیپ می زنی ؟ هان ؟ راستشو بگو ؟
من: برو بابا مگه آدم قحط بود واسه تو تیپ بزنم
پارمین: اون که بله ، خودمم می دونم فرشته ام
من: به پا پخش نشی دخترِ
پارمین: حواسم هست شما به پا لباسات پخش نشن
من: آخ خوب شد گفتی
پارمین: این که حواست باشه ، خواهش می کنم وظیفه بود
من: بشیین بینم
در حالی که لباسا رو می ریختم بغلش بهش گفتم: دستت درد نکنه خوب چنگ بزن
پارمین : میکشمت
بعدم عین این اسبای مسابقه افتاد دنبالم ، خوب مسلماً منم واینستادم نگاهش کنم منم شروع کردم
دویدن ، دیگه کم مونده بود مقام بهترین اسب دونده رو پیدا کنم که پخش زمین شدم
من: آخ آخ آخ ، خدا ذلیلت کنه پارمین ، خدا با همون پارو بزنه تو کمرت که کمرمو شکوندی
پارمین شکمشو گرفته بود و داشت می خندید
من: بمیری زدی تو اول جوانی ناقصم کردی بعد داری میخندی
پارمین : یعنی من عاشق این افتادنای تو هستم
داشتم با حرص به حرفای پارمین گوش می دادم که چشم به شلوارکم افتاد که جر خورده بود
من: پــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــارمین
پارمین : هِی چته
من: توهمش لباسای منو جر می دی اون از مانتو دیشبم اینم از شلوارکم دفعه دیگه حتما خودمو جر میدی
پارمین : فکرشو بکن
من: کوفت ، درد ، حناق
پارمین : حرص نخور عشقم جوش می زنی خودم برات می خرم
من: کِی؟
پارمین: می گن تعارف اومد نیومد داره ، یادم باشه از این به بعد به تو تعارف نزنم
من: زود باش کی؟
پارمین: اصلاً همین امروز خوبه
من: عالیه ، دلم بیرون می خواد
پارمین : فرصت طلب حالا پاشو صبحانه بخوریم ساعت 11
من: نه دیگه می رم حاضر شم ، فقط باید بهم مانتو شلوار بدی من همه لباسام بوی ترشی گرفته
پارمین: الهی بمیرم از بس خودت بوی ترشی گرفتی لباساتم بوی ترشی گرفتن
من: نخیر ، تو هواپیما یک از خدا بی خبری ترشی اورده بود تو چمدونش اونم پخش شده رو چمدون من
پارمین زد زیر خنده و گفت : مرگ من ؟!؟
من: کوفت
بعدم به پارمین که هنوز داشت می خندید محل ندادم و رفتم بالا و یکم فکر کردم که پارمین لباساشو کجا
ممکن بذاره آخه وقتیکه امدم کمدی ندیدم تا از اونجا برم مانتو شلوار بردارم ، اِوا یعنی من کورم شدم چرا
من دیشب این کمدو که دقیقاً روبه رو تخت بودو ندیدم، حتماً خسته بودم ، مانتو هاشو داشتم نگاه می
کردم که یک مانتو کرم و کوتاه که دکمه نمی خورد و از این مدل سارافونیا بود که جلوش باز بود و یک پاپیون
کوچولو شیک می خورد چشمو گرفت در همون لحظه جرقه ای تو مغزم خورد این با اون شلوار قهوه ای ام
که به قول آرشیا زمینو جارو می کنه که تو ساکمِ خیلی بهم می یان ، آره چرا اصلاً یاد اون ساک نیوفتادم
همون مانتو رو برداشتم و پارمین و صدا زدم پارمین که امد بالا بهش نشون دادم و ازش اجازه گرفتم اونم اول
یکم دلقک بازی در اورد که بابام راضی نیست لباس منو بپوشیو از این حرفا که در جواب یک تو سری نوش
جان کرد و زیر سارافونی لباسم رفت آورد ، داشتم همون آرایش معمولیمو می کردم البته این سری به اضافه ی یک رژ قرمز براق پارمینم
داشت خط چشم می کشید بعد از اینکه آماده شد یک شال قهوه ای بهم داد که تیپم کامل کامل شد ،
پارمینم یک مانتو مشکی تا زانوش که از این خفاشیا بود با لِگ پوشید چون هیکل رو فرمی داشت درست
مثل خودم خیلی تو تنش شیک شده بود و در آخر پارمین دو جفت کفش مشکی پاشنه ده سانتی اورد و ما
پوشیدیمو و سوار ماشین شدیم
تا سوار ماشین شدیم پارمین دست برد سمت ضبط و روشنش کرد ، اول یک آهنگ غمگین
امد ، اول هیچی نگفتم این پارمینم مثل اینکه خیلی رفته بود تو حس ، خوب رسیدیم به
میدان این آهنگ هنوز تموم نشده ، دیگه تحملم تموم شد ، سریع شالمو آوردم جلو صورتم
بعدم عین این مجلسای ختم زدم زیر گریه
پارمین : الهی بمیرم یادش افتادی
من: برو بینم ،تا الان که با یادِ خال رو دماغش داشتی گریه می کردی
پارمین : اشتِب گرفتی آبجی اون شووَر خودت بود
من: حرف شما متین ،این آهنگو عوض کن که داره حالمو بهم می زنه دیگه
آخ جون دارم ویبره می رم حتما گوشیمه ، گوشیمو از تو جیبم در آوردم ، بَه داداش خودمون ،
گوشی روگذاشتم رو گوشم
من: چطوری داداش آمریکایی
آرشیا: من خوبم تو چطوری دختر ایرونی
من: اِی بابا من همچین خوب نیستم
آرشیا : چرا عزیزم
من: آخه خواستگارا صف بستن ، حوصلومو سر بردن
آرشیا : دیوونه نگرانم کردی
من: نترس بادنجون انگلیس آفت نداره
آرشیا : آرشیدا دیگه نمی دونم جواب این ضرب المثلو باید چی بگم
من: هیچی عزیزم باید بگی کم آوردم
آرشیا : هه ، آرشیدا عزیزم به همین خیال باش ، راستی پارمین چطور ، هنوزم خودشیفته
هست
من: آخ آخ گفتی مشکلش حاد شده دیگه ، دکترا پارمینو دیگه جواب کردن
پارمین: چی داری می گی خرس قطبی
من رو به پارمین کردم و گفتم : به شما نگفتن تو صحبتای یک خواهر برادر دخالت نکنید
پارمین: ببند بابا
آرشیا : آرشیدا عزیزم من باید برم زنگ زدم بگم پول به حسابت ریختم
من: نمی خواستم دارم خودم
آرشیا : حرف نزن من که می دونم تو هنوز پولتو به پول ایران نکردی ، در رابطه با خونه هم که
قبل از رفتنت
با هم صحبت کردیم یکم تحقیق کردم همه چیزو خودم اوکی کردم یکی از دوستام برامون
خونه پیدا کرده فقط مِیلتو چک کن من مشخصاتو برات میل کردم
من: آرشیا ممنونم عزیزم
آرشیا : قابل شما رو نداره وروجک ، فعلا خدا حافظ
من: خداحافظ
پارمین در حالیکه داشت آهنگو عوض می کرد رو کرد به طرفمو گفت:آرشیدا بریم میلاد نور؟
من:می دونی چیه نَه که من کل مرکز خریدای ایرانو می شناسم دیگه میلاد نوری تو ذهنم
نمونده
پارمین: راست می گیا
من: مغز کل
پارمین : شنیدم چی گفتی
من: مهم نیست
پارمین : جوجه اردک زشت
من: خرس گنده
پارمین: پس می ریم میلاد نور
من: آره جای خوبیه
بعدم نیشمو شل کردم
مثل اینکه دیگه رسیده بودیم میلاد نور چون پارمین داشت ماشینو جای یک کمری مشکی که
داشت از پارک در می یومد و سر نشینانش دو تا پسر بودن که یکیشون قیافه ی باحالی
داشت یکیشونم بد نبود ، داشتم قیافه ی این دو تا رو تجزیه تحلیل می کردم که دیدم یک
دختر با یک مانتوی معمولی با یک شلوار لی بوتکات اومد سمت شیشه ی کمک راننده ی
کمری و کله اش رو کرد داخل و چون ما نزدیک کمک راننده ماشینو نگه داشته بودیم و منتظر
بودیم که از پارک در بیان ، به راحتی می شنیدیم که دختر چی می گه ، دختر با یک لحن
معمولی و خسته داشت می گفت (( برای یک شب چقدر می دین ؟ )) من از حرف
دختر گیج شده بودم منظورش چیه؟ نکنه منظورش..... هر لحظه منتظر بودم که پسر به دختر
یک چیز بگه و انتظارم زیاد به طول نکشید پسر با یک لحن خیلی شیکی رو کرد به دختره و
گفت (( جا نداریم . جا از خودت باشه چند؟ )) که یک دفعه اون یکی پسر قبل از اینکه اجازه
بده دختره حرف بزنه گفت (( ارزون حساب کن مشتری شیم )) دو تا پسرا منتظر جواب دختر
بودن اما از دختر هیچ صدایی در نمی یومد آخر سر پسرِ طاقت نیورد و گفت (( خوب جا نداری
مهم نیست می ریم مسافر خونه ، تو بپر بالا حالا با هم حرف می زنیم )) و در عین ناباوری
دختر درو باز کرد و سوار شد ، پسرا که انگار ما رو فراموش کرده بودن با بوق
ممتدی که پارمین می زد به خودشون امدن ، یکم هول شدن اما با یک لبخندی که باعث شد
تو دلم خون گریه کنم از پارک در امدن،پارمین ماشینو پارک کرد و قفل فرمونو در آورد و زد ،
وقتی دیدم پارمین داره قفل فرمونو می زنه عین آدمای مسخ شده از ماشین پیاده شدم ،
یعنی از من بد بخت ترم آدم وجود داره ؟ معلومه که وجود داره ، پس اون چی بود که دیدی،
دختری که معلوم نیست سر چی کارش به اینجا کشیده
پارمین: بهش فکر نکن ، از اینجور چیزا زیاده اینجا ، البته انگلیسم زیاد بودا اما تو نمی دیدی
چون بابات نمی ذاشت تو با این چیزا بزرگ شی
بعدم دستمو گرفتو مجبور به راه کردنم کرد
من: پارمین
پارمین : جانم
من: مسخرم نکنیا اما به نظرم چهره ی دختر خیلی معصوم می یومد
پارمین : شوخی می کنی؟
من: برای چی باید شوخی کنم
پارمین : برای اینکه اون یک فاحشه هست
من: تو داری یک طرف به ، به.....ق
پارمین: قاضی
من: آهان ، یک طرفه به قاضی می ری ، ما که نمی دونیم اون بدبخت چرا کارش به اینجا رسیده
پارمین : به هر حال هر چی اونو به اینجا رسونده نباید اون به این راه ادامه می داد
من: به نظرم چون تو ، توی نازو نعمت بزرگ شدی اینو نمی تونی در ک کنی
پارمین: آهان بعد اونوقت شما خیلی مشقت کشیدی
من: نه به حد اون دختر اما کشیدم ، از تو بیشتر کشیدم حداقل ، اصلاً تو چیزی از سختی
می دونی، کسی که باباش انقدر دوستش داره که تخت دو نفره برای دخترش می خره تا
بتونه با دخترش بیشتر حرف بزنه
این حرفارو داد نمیزدم بلکه با یک بغضی می گفتم که خودمم دلیلشو نمی دونستم چون هیچ
وقت به خودم اجازه نمی دادم که بی مهری پدرم باعث گریم بشه ، من قوی تر از این حرفا
بودم پارمین در حالی که سعی داشت جو متشنج بینمونو آروم کنه گفت: تو راست میگی
آرشیدا جان شاید من هنوز اونطور که باید نمی تونم درک کنم این موضوع رو ، منو ببخش
با این حرف پارمین فهمیدم خیلی تند رفتم