شایا با خشمی از جایش بلند شد و رو به روی دکتر ایستاد ... با بغض با خشم ..با التماس نگاهش کرد ...
شایا:بذار ببینمش ..برای آخرین بار ...تورو خدا ...می خوام باهاش حرف بزنم ...می دونم که زنده است ..می دونم که نمی تونه تنهام بذاره
دکتر لبش را گاز گرفت سرش را به زیر انداخت ....شایا بی توجه به موهای سفید دکتر پیر و یکی از آشناهایش یقه اش را گرفت و اور ا محکم به دیوار زد و نالید
-می گم بذار ببینمش اینقدر بی انصاف نباش...
دکتر با چشمان غمگین نگاهش کرد که دستی یقه ی شایا را گرفت و در اتاق را باز کرد و او را به شیشه چسپاند ..پشت شیشه ای که ستاره اش بین آن همه دستگاه به خواب رفته بود ...صدای پر از خشم پویا که کنار گوشش با تأسف نگاهش به ستاره بی جانی که بر روی تخت بود نالید
پویا:نـــگاهش کن ...ببینش ...چیزی ازش نمونده شایا ..ببینش که دیگه اون ستاره نیست که با وراجی هاش ... با شیطنت هاش با خنده هاش کلافه ات کنه ...آرومت کنه ...ببینش بین اون همه دستگاه داره درد می کشه نامرد
دستان پویا شل شد و پر از بغض نالید
پویا:دو ماهه شایا ...دو ماهه چشماشو باز نکرده ...دو ماهه که نرفتی دیدن آروینی که به ستاره قول دادی مواظبش باشی ...دو ماه ستاره داره بین این دستگاها زجر می کشه بی معرفت ...بذار رها بشه ...ستاره هیچوقت این اتاق های بسته شده رو دوست نداشت ...ستاره مثل پرنده ای آزاد بود...مثل تنفسی بود مه هیچوقت دوست نداشت یک جا باشه
شایا دستش را بالا برد و بر روی شیشه گذاشت و نالید
شایا:نمی تونم پویا ..نمی تونم از من نخواه...از من نخواه از عشقم دست بکشم
قطره اشکی از چشمان دوستانه ی پویا چکید ...می دانست همانطور که ستاره برای او عزیز است چندین برابر برای شایا عزیز بود ..اما باید او را رها می کردن ..ستاره را رها می کردن ...دستش را بر روی شانه ی شایا نهاد و آرام گفت
پویا:شنیدی که دکتر چی گفت ..اون داره بین این همه دستگاه از بین می ره شایا ..بذار ستاره راحت از این دنیا بره ... دکتر گفته اون فقط داره از طریق دستگاه نفس می کشه شایا ..عذابش نده...عذابش نده که جلوی چشما با درد بمیره
شایا:اون بی معرفت نیست پویا ...اون نمی تونه....
نتوانست نتوانست حرفش را کامل کند و بگوید که ستاره اش نمی تواند رهایش کند ...پویا آهی کشید و قدمی از او فاصله گرفت ..نگاه آخرش را به زیبای خفته ی بر روی تخت دوخت و به طرف در راه افتاد ..اما با یاد آروی قولی که به ستاره داده بود که آروین را به شایا بسپرد مکثی کرد و به طرف شایا برگشت و به آرامی گفت
پویا:ستاره خیلی دوستت داشت شایا...همینطور آروین رو ...امروز آروین مرخص می شه عملش موفق آمیز بوده ...قلب یک دختر بچه که توی آتش سوزی سوخته بوده به اون دادن ...بهتره یک سر به آروین بزنی چون بهانه ی تو و ستاره رو خیلی زیاد می گیره ...
بدون آنکه منتظر حرف دیگری باشد از اتاق خارج شد و جلوی چشمان به غم نشسته خانواده ی ستاره سر به زیر از بیمارستان خارج شد ...اما ندید مردی را که با گفتن آخرین کلمه های او چطور به زانو در آمد ...ندید مردی را که بهانه ی عشقش را می گرفت ... شایا نگاهش را به دستان لرزانش دوخت ..همان دستانی که قلب عشقش را عمل کرده بود و خیره شد به حلقه ی در دستش و یاد آورد لحظه های آخر را که ستاره با لبخندی نگاهش را به چشمان او دوخت و گفت " من بهترین ها رو نمی خوام شایا ...من همینی می خوام که حالا هست ...نه قبلش نه بعدش ..حالاش برای من مهتره "...قطره اشکی از چشمانش چیکید و ناله کنان زمزمه کرد
شایا:برای من حالا مهم نیست ستاره ...برای من حالاش که باید تصمیم بگیرم اون دستگاهای لعنتی رو ازت جدا کنن مهم نیست بلکه درد داره ..درد داره ببینم دیگه نفس نمی کشی ...من حال برام مهم نیست ..می خوام بر گردم به گذشته برگردم و بی خیال آماده شدن حقیقتی باشم که تورو به این روز انداخت ..
تکیه اش را به دیوار داد و خیر شده به رو به رو یش که در باز شد و دکتر ...ساشا ...آناهیتا ...حتی شهرام بختیاری که ده سال پیرتر شده بود منتظر جوابش ایستادن ...آه پر سوزی کشید و یاد آورد آن روزی را که برای اولین بار مزه ی لبهای عشقش را چشیده بود و به او گفته بود هیچوقت آه نکشد ...حالا خودش با گذشت دوماه و باز نبودن چشمان ستاره بارها و بارها آه پر سوز می کشید
چشمانش را بست...نگاه پر از لبخند عشقش در نگاه عاشق او جان گرفت ...و به آرامی گفت
شایا:دستگاها رو ازش جدا کنین ...نمی خوام دیگه زجر بکشه
با صدای هق هق آناهیتا دکتر از آنجا خارج شد و بعد از چند دقیقه همراه با چند پرستار وارد شد ..شهرام بختیاری با قدم های لرزان به شایای عاشق نزدیک شد و دستش را بر روی شانه ی او نهاد ...اما شایا بی توجه آن دست سنگین شده بر روی شانه اش صدای عشقش را در گوشش می شنید که همراه با بوق بـــــیب بلند دستگاه که نشان از رها کردن او می داد ...صدای "ارباب جونی " گفتن او در گوشش می پیچید ...صدای خنده های بلند و شیطنت آمیزش ...یاد آن روزی که به ستاره گفته که می داند مهتاب نیست و کتک کاری هایی که کرده بودن ...بغض گلویش سنگین و سنگین تر شد ...بر روی زمین دراز کشید و با ناله فریاد زد
-ســـــــتاره!!!
****
-ســــتاره ..ســــتاره بابا مواظب باش
با لبخندی نگاهش را به مرد که کلافه دخترش را بر روی تاب می گذاشت دوخت ...دختر بچه با تخسی دست به کمر ایستاد و رو به پدرش کرد و گفت
-بـــــابــــا پویا چرا نمی زارین راحت بازی کنم
بابا پویا ی دختر لبخندی زد و با زانو رو به دخترش نشست تا هم قدش شود و لپ دخترش را بین دو انگشتش گرفت و گفت
-پدر صلواتی تو اگه جاییت زخمی بشه قلب بابات اوخ می شه
دختر با حرکت آشنایی لبخند پر شیطنتی زد و مظلومانه سرش را کج کرد و رو به پدرش گفت
-خدا نکنه اوخ بشه بابا می خوای مامان بخ بخمون کنه
بابا پویای دختر خنده ی بلندی سر داد و ستاره ی پنج ساله را در آغوش گرفت ...لبخند بر روی لبم پر رنگتر شد ... دستی بر روی شانه ام نشست ...سرم را بالا گرفتم و نگاهم را خیره در چشمان مشی رنگ عاشقش دوختم و با خنده اشاره ای به ساعت کردم و گفتم
-باز دیگر کردی آقای مجد
شایا با همان لبخندی که زمانی نایاب بود خم شد و بوسه ای بر روی سرم نهاد و پوزش خواهانه گفت
شایا:مریضم آخر وقت حالش بد شد برای همین دیر شد ..
لب و لوچه ام رو آویزون کردم و نگاهم رو ازش گرفتم ...می دانستم شایا تحمل قهر کردنه من رو نداره ...شایا خنده کنان رو به رویم ایستاد و سرش را به طرف صورتم خم کرد و گفت
شایا:خانومی ..
سرم را به طرف ستاره کوچلو برگرداندم که صدای پر خواهش شایا که گفت
شایا:ستاره خانومم ببخشید دیگه ...اگه ببخشی بستنی واست موقعه برگشتنم به خونه می گیرم
خنده ای کردم و نگاهم را به چشمانش دوختم ..به سختی خودم را جلو کشیدم و بوسه ای بر روی نوک بینی اش نهادم و بینی ام را به بینی اش مالوندم ...با همون خنده گفتم
-این یعنی اینکه ستاره عر عر خر شو
اخم اربابیش بین ابروهایش نشست ...
شایا:قرار نبود از این حرفا داشته باشیما
لبخندی زدم و سرم را کج کردم ...دستم را جلو بردم و اخمهایش را از هم باز کردم و با ناز و عشوه ی زنانه ای که از آناهیتا به تازگی یاد گرفته بودم گفتم
-اخم نکن ارباب جونی بهت نمی آد
شایا خنده ی بلندی سر داد و بدون توجه به آن که وسط پارک هستیم ..خم شد و عمیق لبهایم را بوسید و خیره در چشمانم گفت
شایا:نگفتم از این کارا نکن که از خود بی خود می شم و بی خیال قولم به دکتر وحشی می شم
از آن همه بی شرمی اش لبم را از خجالت به دندان گرفتم و دستی بر روی شکم بر آمده ام که بعد از چهار ماه دیگر به دنیا می آمد کشیدم و اشاره ای به اطراف و گفتم
-خجالت بکش دیونه نمی بینی در مکان عامیم ...بیا خونه خودم تا تهش هستم
شایا خنده ی دیگری کرد و کنارم نشست ...
شایا:یعنی من کشته مرده ی این خجالت و شرمو حیاتم که تو خونه هیچ حساب نمی شه
موهایش را بهم ریختم و چشمکی زدم
-همنشینی با شماست آقا
شایا بی توجه اطراف بوسه ی دیگری بر روی لبهایم نهاد و با احتیاط نگاهی به اطراف کرد که کسی نگاهمان نمی کند و با خیال راحت چترهایم را که به تازگی کوتاه کرده بودم کنار زد و با صدای مهربانی گفت
شایا:همیشه به این خوشگلی خانومم چی شده که این تیپی زدین و دارین دل مارو می برین
لبخندی زدم و نگاهم را خیره به چشمان مردم دوختم و گفتم
-امروز دارن کارنامه ی پسرم رو می دن ...
شایا با اخمهای درهم رفته نگاهی به چشمانم کرد و با حسادت گفت
شایا:آروین می گفت این ناظمه خیلی داره روی زن من زووم می کنه
دستم را بالا بردم و لپش را کشیدم و ابرویی بالا انداختم
-شما دوتا پدر پسر از همه ایراد می گیرین ..اون بدبخت پیرمرد یکی نیست ...کسی رو سر کچلش زووم کنه
شایا خنده ای کرد ...با دیدن خنده اش شاد دستی بر روی شکمم کشیدم و گفتم
-شما پدر و پسر اینطورین وای به حال این
دست گرم شایا بر روی شکم بر آمده ام نشست ...هنوز مثل آن قبلها با احساس نزدیکی اش قلبم هزارها بار بر در سینه ام می تپید و ضربان قلبم را بری خواستنش بالا می برد ...شایا لبخندی زد...خم شد و بوسه ای بر روی شکمم نهاد ...گونه هایم سرخ شد و با محبت نگاهش کردم
شایا:باید بیشتر مواظب باشی ستاره ..دیدی که دکتر چی گفت ...سونوگرافی هم نرفتی ببینیم بچه چیه ..اما من فکر کنم دوقلوئن
لبخندی زدم و دستم را بر روی گونه اش نهادم ...دستم را گرفت و بر آن بوسه ای نهاد
-می خوام سوپرایز بشم و منتظر
خیره شد در نگاهم خیره شدم در نگاهش ...سرش را خم کرد تا بوسه ی دیگری مهمانم کند که با صدای پیج شدنش ...کلافه پوفی کرد و دستی در موهایش کشید ... با شرمندگی نگاهم کرد ...با دیدن مظلومیت چشمانش خنده ای کردم و گفتم
-بلند شو برو که منم باید برم لوح تقدیر شاگرد اول شدن پسرم آروین رو بگیرم ...
شایا:بخدا نوکرتم
چشمکی زدم
-شما سروری
شایا خنده ای کرد و پیشانی ام را بوسید ...ایستاد و کمکم کرد که به ایستم ... نگاهی به شکمم کردم ....لبخندی ناخدا آگاه با دیدن آن بر لبهایم نشست و همراه مردم کنارش راه افتادم به طرف ماشین ...همانند مردی جنتلمن در را برایم باز کرد و به آرامی من را بر روی صندلی نهاد ...خم شد و بوسه ی بر روی لبانم نهاد و به آرامی گفت
شایا:مواظب باش ..تند رانندگی نکن ..رسیدی مدرسه ..خبر قبولی گل پسرت رو بده تا زودتر از بیمارستان بیام بیرون جشن بگیریم ..
-شایا قول دادی بهش قبول شد دوچرخه بگیری ها
شایا با لبخندی سرش را خم کرد و با محبت گفت
شایا:به روی دو چشمام مهم شادی شماست ...
بار دیگر لبهایم را بوسید و در را بست ... می دانستم اگر همانطور به ایستم باز سفارش می کند ..ماشین را به آرامی راه نداختم ...همانطور که زندگی ام را راه اتداخته بودم ...با زندگی دوباره ای که خدا به من بخشید و قلبی که مهتاب به من هدیه داد ...بعد از قطع دستگاها بین تمام نا امیدی ها نفس کشیده بودم و چشمانم را بار دیگر برای این دنیا باز کرده بود ...بعد از دو ماهی که آناهیتا می گفت همانند جهنمی بر آنها گذشته و بیشتر از همه بر شایا..شایای که پشت کرد به اربابیتش و از آن روستا خارج شد و در بیمارستانی مشغول به کار شد ...اما به قولش وفا کرد و مدرسه و بیمارستانی را در آن روستای نفرین شده تأسیس کرد به نام مهتاب..آتوسا و میلاد ...تنها برادری که به عشقش آتوسا پیوست و تنهایم گذاشت
پشت چراغ قرمز ایستادم و نگاهم را به رهگذرها دوختم ...همانند رهگذرهایی که وارد زندگیمان شدن و خیلی چیزهارا تغییر دادن ...خان عمو هنوز سرزنشم می کنه بابات اون روز که نقشه رو درست نرفته بودم ...هنوز جسدهای آن سه را می توانم ببینم بعد از گذشته چهار سال هنوز توی خوابها یا می توانم بگویم کابوسهایم آنها را افتاده بر روی زمین می بینم..عمه ی خونیم یوسف عاشق را و نوید پر کینه را
شایا هیچوقت از آن شب صحبت نمی کند چون نمی خواهد یاد آور از دست دادنم شود ..اما آن شب را هیچوقت نمی توانم فراموش کنم ...که با کمک خان عمو که نقشه را کشیده بود پلیس چهار طرف را محاصره کرده بودن و با فرستادن شایا در آن کلاس می خواستن عملیات و حقیقت های گفته شده را با ظبت کوچکی که در جیب شایا بود را حقیقت را ثبت کنن ...و تمام حقیقت ها ثبت شد و فرح بانویی که باعث بانیه همه ی این اتفاق ها بود به حبس ابد زندانی شد ... نوید هم بعد از شلیکی که به من کرده بود پلیس ها حمله کرده بودن و او را به رگبار بسته بودن
آهی کشیدم و نگاهم را به شمارش چراغ قرمز دوختم ...زرین خاتون که همه ی شک ها به او می رفت طاقت نیاورده بود و از آن روستا حتی از این کشور رفته بود با دخترش بیرون از اینجا زندگی می کرد..شاید هیچوقت نبخشمش که آنطور مهتابم را کتک زده بود ...اما برایم جالب بود که مهتاب چرا او را آرامش خود می دانست ...هیچوقت فکر نمی کردم که زرین خاتون آرامش مهتاب و شایا بوده باشه ...
با صدای بوق ماشین پشت سرم ماشین را به حرکت در آوردم ...
همه ی ما از آن روستا خارج شده بودیم ...از اون روستایی که اگرچه نفرین نشده بود اما حس خاصی به آن داشتم ..به آن روستایی که تمام خواستهایم را از من گرفت و خیلی چیزها را به من داد...ساشا و آناهیتا هم همین حرف را می زدنن دو زوج خوشبختی که هیچوقت نفهمیدم اون شب توی اون ماشین چه اتفاقی افتاده بود. ..و صاحب یک پسر شر و شیطونی به نام لهراسب داشتن ...خان عمو هم کنار دختر و دامادش زندگی می کرد ...تا هیچوقت دیگر از دخترش فاصله نگیرد..تا دوباره درد دوری از خانواده را نچشد به دلیل کاری که عمهی طمع کارم کرده بود
نگاهی به آینه دوختم که حلقه ی مهتاب و شایا در آن می درخشید و لبخندی زدم ...همه خوشبخت شده بودیم ..همینطور پویا که برای همیشه به ایران برگشته بود و با معلم آروین ازدواج کرده بود ..یک اتفاق ساده منجر به عشق آتشین شده بود ...همانند عشقی که شایا هر شب از آن به من و آروین می گفت...شایایی که در اوج خستگی از بیمارستان می اومدم و با همان خستگی کنارمان می نشست و خیره می شد به خنده های من و آروین و به آرامی می گفت ..همین و بس
من هم خوشبخت بودم ..کنار شایا به اوج خوشبختی رسیده بودم ..بین آن همه حسادت و غیرتش باز هم عاشقش بودم ...همانند همان زمانهایی که از انتقام و نفرت پر شده بودم ...قهر و دعواهای زیادی با هم داریم اما همیشه می گن زندگی به دعوایی که فقط پنج دقیقه بیشتر نیست شیرین می شه ...زندگی ما هم شیرین بود...
لبخندی زدم و باز نگاهم را به دو حلقه در زنجیر دوختم...
اینکه یکی از نزدیکانمون یکی از عزیز ترین کسامون همیچین بلایی سرمون آورده بودن دلمون رو خیلی سوزند...
اولش فقط غم بود...درد بود...بغض بود..اما بعد یکدفعه دیدم همه چیز رفته کنار و یک چیز اومده جلوم..."انتقام"...یک چیزی که اصلا" از جنس من نبود...من ادم این حرفا نبودم...اشتباه می کردم ..فکر می کردم با انتقام حالم بهتر می شه ..می تونم مهتابم رو به آرامش برسونم ولی نشد...چون انتقام هیچ چیزی رو پاک نمی کنه ..نه درد رو نه بغض رو...آرامش نمی آره ..انتقام فقط درد رو بیشتر می کنه یک چیزی مثل تیر خلاص...
اما با بودن شایا و عشقش و آروینی که همیشه همراهم بودن ...به اوج رسیدم ...به اوج آن خوشبختی که سهم ما بود ..سهم همه ما بود و سهم منی که همه ی مردم آن روستای نفرین شده به اسم عشق ارباب می شناختنم و شایا همیشه با عشق صدایم می زد
"عشق ارباب"
زندگی یک ارزوی دور نیست
زندگی یک جست و جوی کور نیست
زندگی در پیله ی پروانه نیست
زندگی کن، زندگی افسانه نیست...
پــــایــــان