حرفهایش از دردی که می کشید کش دار و سنگین شده بود ...چشمانش را باز کرد و با نگاهی خسته زل زد به من و لبخند تلخی زد ...میلاد:نــگاهت درســت مثل نــگاهش می مونه ..ســـنگین اما بــرعکــس تو پر از مهر و محبت بود نگاهش ..حتی اون زمان که رهام کرد و رفت بدون اینکه به من بگه چـــرانفس عمیقی کشید و چشمانش را بست ...میلاد:روزهای خوبی بود...مـــی دونـــم خیـــلی حقیقت هــارو فهمـــیدی ...برای همـــین اینجایـــی .. مـــی دونـــم به خـــاطر ســتاره و حـــقیت اینجایی...یــعنی انقدر تو کـــینه ات به من زیـــاده که پــیشم نمی اومــدی..حتی نیومدی بپرسی که چی شد که عشق تو آتوسا از هم پاشید..اون عشق افسانه ای چطور از هم پاشید نفس عمیق دیگری کشید و چشمانش را باز کرد و با همان خستگی نگاهم کرد میلاد:تو مرد خوش شناسی هستی شایا ...خیلی خوشانس که لحظه ی آخـــر کنارش بودی ...لمسش کردی ....حالا هم ضربان قلبت برای عشقی می زنه خوش شانس تریچشماشو بست و به آرامی گفت میلاد:بشین روی صنـــدلی -راحتم ...میلاد چشمانش را باز کرد و نگاهم کرد ..لبخند خسته ای زد و با چشمان به غم نشسته اش گفت میلاد:آخرین بار که دیدنم اومد همین حرف رو به من زد وقتی که گفتم بیا روی صندلی بشین ..برای اولین بار با لحن سردی بهم گفت که "راحتم"... اما راحت نبود می شناختمش...می دونستم راحت نیست .چون صداش می لرزید و چشمای شادش پر بود از سردی و غم ...یخ کردم اون زمان آهی کشید و چشمانش رو بست میلاد:آتــــوسا ...آرزوم بود ..بهونه ی برای لبخند زدن هام ..برای من رسم و رسوم مهم نبود ...تنها بودن اون مهم بود ...برای همین به عشقم اعتراف کردم ...اعتراف کردم که داشته باشمش ...برای همین همه استقبال کردن ...و ما یکی شدیم....شاید برای رسم و روسوم مسخره دو خانواده ...یا شاید هم فقط برای دل شاد دو جوون چشمانش را باز کرد و نگاهم کرد میلاد:آتوسا برای من معجزه بود شایا چطور می تونستم از این معجزه بگذرم..چطور می تونستم از هستیم بگذرم -پس چی شد ...چرا اینطور شد ...چرا از هم پاشیدینمیلاد:حسودا نذاشتن ..نذاشتن عشقمون پا برجا بمونه ...داغ کینه شون اینقدر زیاد بود که به راحتی همه چیز رو از هم پاشیدن...تن زندگیمو به بازی گرفتن و از من گرفتنش ..همونطور که مهتاب رو از تو و ستاره گرفتن ...همونطور که مهتاب زجر کشید و دم نزد ..خواهرت اونم برای آبروی من ..برای آبروی تو ...رفت و تن به ازدواجی داد که خودش خواهانش نبود اما مجبور بود...برای سلامتی آروین مجبور بود-مجبور چرا ...میلاد کی اجبارش کردپوزخندی زد میلاد:اجبار از خودش ..از جنین در بطنش برای بی آبرو نشدن...برای بی پدر نشدن اون بچه ای که آتوسا می خواست از زندگیش انتقام بگیره با تعجب نگاهش کردم و با خشمی که سعی در کنترول آن داشتم با دندانهای ساییده شده غریدم-کی با خواهرم همیچن کاری کرده میلاد ... کی می خواسته با زندگی هامون بازی کنهمیلاد:یکی به خودم نزدیکتر ..یکی به تو نزدیکتر ...یک آدم پر کینه شعله ور در آغوش انتقام...پسر عمه ای از خون من و حتی آروین به قطره اشکی از چشمانش سرازیر شد چشم دوختم و نالیدم -کینه از چی ..انتقام برای چی میلاد:اینقدر درد داره ...اینقدر می سوزه وقتی یکی که از خونته به خودت نزدیکه این بلا رو سرت بیاره...از همه بیشتر درد اینه که زندگیتو ازت بگیره ..اون زره زره آب کنه و تو نتونی کاری کنی نگاهم کرد و پوزخندی زد -کینه ی اونا از من یا تو نبود ...کینه ی اون به پسوند اربابی بود که چسپیده بود به اسمت ....کینه ی اونا به داشتن چیزی بود که نسل به نسل به تک تک اعضای خانواده می رسید ...انتقام از نداشته هایی که داشتی... کینه از سقفی که بالا سرت بود...از لبخندی که بر روی لبها بود ...کینه اش از قانون گرم خانواده بود به تختش نزدیکتر شدم و به او که از درد اخمهایش جمع شده بود چشم دوختم و نالیدم-بگو میلاد ..بگو تا از این درد بیام بیرون .. بگو به سر خواهرم چی اومده ...چرا تو به این روز افتادی...چرا همه چی اینطور با تکرار داره از هم می پاشه ..اون کیه ..بگو میلاد به سختی چشماشو باز کرد و خیره شد در چشمانم و نالید میلاد:همون بلایی که به سر تو آوردن به سر منم آوردن مهتاب رو ازت گرفتن ..از من آتوسا ... همون بلایی که سر آتوسا آوردن سر مهتاب هم آوردن ... حالا نوبت ستاره است ...نوبت اون خندهایی که به تو بخشید شایا ... من با دونستن حقیقتی که مهتاب توی ملف پیدا کرده بود به این روز افتادم ..فقط با دونستن حقیقت...با حقیقتی که ویران کرد هر لبخند و زندگی را -با دونستن چه حقی....هنوز حرفم تموم نشده بود که در اتاق با سرعت باز شد و به دیوار خورد ... نفسهای میلاد کند شد ... صدای بیب بیب تند دستگاه و چشمان نگران بختیاری که کنار در ایستاده ...ضربان قلبم را تند کرد ...قدمی به طرف بختیاری برداشتم ... دکترها با سرعت در اتاق ریختن ...اما تنها نگاه من به چشمان آشنای بختیاری بود که با نگرانی و ترس نگاهم می کرد ...چشمانی که همیشه پر بود از غرور و تکبر ...اما حالا پر شده بود از ترسی که در جانم بر پا شده بود ....لبهایش تکان خورد ...خیره به لبهایش شدم که به آرامی گفتبختیاری:ستارهدیگر چیزی نفهمیدم ..برایم مهم نبود که دکتر ها سعی در زنده نگه داشتن میلاد هستن....همین اسم کافی بود نفس سنگینم را از سینه ام خارج کنم و با پس زدن او ...به طرف اتاق ستاره بدوم ... به اتاقی که می دانستم به راحتی آنجا خوابیده ...لباسهای مخصوصم را ازتنم خارج کردم و بی توجه به درد زانویم و به تنه های که به همه می زدم خودم را به اتاقش رساند ... با نبودن نگهبانها زانوهایم شروع به لرزیدن کرد و در باز اتاق و ملافه ای که از در اتاق خارج شده بود ...چشم دوختم....ضربان قلبم شروع به کند و کند زدن کرد ..با همان قدم های لرزان...قدمی برداشتم و نگاهم را به در اتاق خالی و خونی که بر روی ملافه ریخته بود دوختم ...قدم دیگری برداشتم و نگاهم را به تخت خالیش دوختم ... با دیدن سرم افتاده و خونی که بر روی ملافه بود دانستنش مشکل نبود که او را با همان سرم به دست با زور با خود برده بودن ...گوشی ام شروع به زنگ خوردن کرد ...اما بی توجه به زنگش قدم هایم را برمی داشتم که ستاره از گوشه کناری خارج شود ..این بازی مسخره را دوست نداشتم ....این بازی که زندگی ام را از من بگیرد دوست نداشتم ..من فقط..بختیاری:بردنش "بردنش"چه کلمه ی راحتی بود بیانش ...بیانی که از دهان او خارج شود ... دستانم را مشت کردم و با خشمی به طرف بختیاری که پشت سرم ایستاده بود برگشتم و او را محکم به دیوار زدم و با خشمی غریدم-کــــجاســــت ...بختیاری غمگین نگاهم کرد ...غمگین و پر از ترس ...این چشمها را در چشمان او دیده بودم ...چشمانی که همانند عشقم بود ..همانند کسی که حالا کنارم نبود ... یقه اش را گرفتم و اور ا محکم به دیوار کوبیدم و بلندتر غریدم -مــــی گم اون کــــجاستبختیاری بی حرف نگاهم می کرد ..بی آنکه حرفی بزند ... دستم را با عصبانیت بالا بردم ...اما با دیدن آن چشمها صدای مهربانه ستاره یاداوری تمام حرفاهایش شد" خان عمویی که برای من الگوی همه چیز بود...یک معلم خوب ..یک حامی خوب و حتی یک پدر خوب"...دستم پایین و پایین تر آمد ...با دلخوری و خشم عقب رفتم ...عقب و عقبتر و نالیدم -بردنش ...بردنش ...اما چر...تکیه ام به دیوار دادم و با دست لرزانم را در موهایم فرو بردم -چطور بردنش ...پس اون نگهبانها تو اینجا چیکار می کردی...نگاهش کردم که همانند من با قدمی لرزان به طرفم قدم برداشت..و با صدایی که نگرانی در آن هویدا بود به آرامی گفتبختیاری:نمی دونم ..نمی دونم اما باید هرچی زودتر بریم نگاهش کردم و دستم را بر روی قلبم که ضربانش را احساس نمی کردم گذاشتم و نالیدم -کجا برم ...کجا باید دنبالش بگردم ...من حتی نمی دونم اون پس..هنوز حرفم تموم نشده بود که باز صدای زنگ گوشی ام بلند شد ... غمگین بودم و بی فکر ...حتی نمی تونستم افکارم یک جا جمع کنم ... بی حال دست در جیب بردم و به گوشی که زنگ می خورد از جیب خارج کردم و کنار گوشم گذاشتم ...صدای خنده هایی با صدای فریاد ستاره در گوشم پیچید ...یخ کردم ....نفس کشیدن را از یاد بردم ..سرم را بالا گرفتم که بختیاری لبخند تلخی زد و گفتبختیاری: باید بریم...باز صدای فریاد ستاره همراه با صدای فریاد ساشا در گوشم پیچید و صدای آن شخص را که هیچوقت فکر نمی کردم آنقدر به من نزدیک باشد در گوشم پیچید که گفت -منتظرتم ارباب که بیای عروست رو ببری و جشنی راه بندازیستارهخون هایی که توی دهانم جمع شده بود را روی زمین تف کردم وچشمانم را با بی حالی باز کردم و نگاهم را به ساشا که روی صندلی بسته بودنش چشم دوختم ... چشمانم را بستم و بار دیگر باز کردم .. نگاهی به اطراف کردم ...که همان کفشهای واکس زده ی آشنا به طرف ساشا نزدیک شد ...قدم هایی که به طرف میلاد نیز برداشته شده بود ....با مشتی که به ساشا زد صدای فریاد او را بالا برد -بگو آنـــاهیتا کـــجاست صدای پوزخند ساشا به گوشم رسید و صدای پر از خشمش که با درد همراه بود غرید ساشا:آرزو به گور ببری که بهت بگ...با مشت دیگری که به صورتش زد ..ساشا همراه با صندلی بر روی زمین افتاد ...چشمانم را بستم تا شاهد ...افتاده شدن بهترین دوست و حامی ام نباشم ..تا شاهد اون شخصی که همبازی بچگی هایم بود نباشم که آنطور حامی ام را به باد کتک می گرفت... لبم را محکم به دندان گرفتم تا نشنوم ..نشنوم صدای داد و فریاد های ساشا را که حرفی از آناهیتا نمی زد ...چرا آنقدر نفرت انگیز شده بود همبازی ام که او را آنطور پر کرده بود از کینه و انتقام ... انتقامی که خواهرم را در زیر خاک فرو برد و اون را پر حرص تر و پر کینه تر از همیشه کرد ... نفرت انگیز شده بود آن خاطرهایی که با عزیزترین کست در حال خنده بودی و دشمن از پشت منتظر خنجر زدن بود ...انتقام برای چی ...برای کی ..برای حرمت داشتن یا ارباب بودن ...دیگه صدایی شنیده نمی شد .. صدایی که فریاد در اون باشد و مشت هایی که در صورت ساشا فرود می آمد ...چشمانم را به آرامی باز کردم و نگاهم را به ساشا که با صورتی خونین به زمین افتاده بود چشم دوختم ... بغض راه گلویم را سد کرد و خیره شدم به اویی که به گناه نکرده آنجا بود ...شانه ام با دیدن خونی که از بینی اش خارج می شد لرزید و اشکها پشت سر هم راه باریدن را باز کردن ساشا:گ..گــر..یــه ..ن..نــکن ســتاره... هیچو..هیچوقت جـــلوی ایـــن عو..عوضیـــا گر..گریه نکن با شنیدن صدایش اشکهایم بی فرمان خارج شدن و بی توجه به دردی که در تمام بندم پیچده بود ...خودم را به طرفش کشیدم اما با دردی که در پهلویم پیچید فریادم به هوا رفت و نفسهای ساشا را تندتر کرد ساشا:تــکون نـــخور ستاره ..تـــکون نخور... تو رو به ار..ارواح مــهتاب تکون نخورصدای هق هقم بالا رفت و با بغض گفتم -درد دارم ساشا ...درد تن و بند زخمی ام نیست ...درد قلبمه ...درد قلبی که باز هم با دونستن حقیقت نخواست حرمت شکنی کنه ..نخواست رسواش کنه...نخواست بگه اینا گناهکارن بینی ام را بالا کشیدم ... مزه ی شور و تلخ خون را در دهانم احساس کردم ...چشمم را به ساشا دوختم و پر از غم نالیدم -ببین بی وجدانا چیکارت کردن خنده ی تلخی با درد کرد ساشا:فـــ..فدای ..یک ...تار موتچشمانم را بستم و از درد به خود نالیدم و به آرامی گفتم -خدا کنه شایا نیاد ...ساشا آهی کشید و تکانی به خود داد ساشا:می آد ..مطمئنم...ک..که می آددوست نداشتم شایا بیاد ..نمی خواستم با درد شایا رو جلوی چشمام خار کنند ....از سرمایی که به پاهایم وارد شد ...خود را جمعتر کردم ...اما به دلیل ضربه هایی که به تنم وارد شده بود...ناله ای کردم و به سختی خودم را در آغوش گرفتم...تا سرمایی در بدنم نپیچد ...اما دردم بدتر از قلبم بود که در سینه ام می کوبید ...از کدوم کینه آنقدر با بی رحمی زیر مشت و لگدش خوردم کرد ...از کدوم انتقام بچگی ها بود آنطور با بی رحمی از بیمارستان خارجم کرد ...آهی کشیدم و با درد با تلخی گفتم -پسر عمه ی منو دیدی ساشا..این همبازی های بچگی منه که اینطور دشمن خونیم شده صدایی از ساشا خارج نشد اما سنگینی نگاه پر تعجبش رو بر روی خودم احساس می کردم -این پسر عمه ی منه بعد از چند سال دیدی چه استقبالی از من کرد ...خواهرم رو فرستاد سینه ی قبرسون و من رو هم می خواد بزاره کنار اون تا تنها نمونه ....استقبال شیرین و پر از خاطره ایهبا صدای باز شدن در چشمانم را باز کردم و حرفم را نیمه رها کردم .... نگاهم را به نوری که وارد اتاق شده بود دوختم... قدم هایش به طرفم نزدیک شد و صدای نفرت انگیز یوسف در گوشم پیچید که با حالتی مسخره ای گفت یوسف:زنده ای جنازه ...پوزخندی زدم و خون هایی که در دهانم جمع شده بود را کنار پایش تف کردم و غریدم -تا تورو به خاک سیاه نشونم مرگ رو برای خودم واجب نمی دونمخنده ای عصبی کرد و بی توجه به دردی که در پهلو و دستم پیچیده بود بلندم کرد و صدای فریادم را از درد بالا برد ...لذت می برد از درد کشیدنم ...از ناله هایم از دردی که خودش وارد کرده بود..ساشا با عصبانیت تکانی به خود داد و فریاد کشید ..ساشا:ولــش ..کــنیوسف نگاهی به ساشا کرد و ابروهایش را بالا برد ..نگاهی به من سرش را تکان داد یوسف:نه بابا طرفدارته موهایم را در دستش گرفت و دست زخمی ام را فشرد ...که ناله ام از درد بلند شد یوسف:آره داد بزن ..ناله کن عشق ارباب..ناله که اربابت بیاد چشمایی که از درد بسته شده بود را باز کردم و نگاهش کردم ..پوزخندی زدم ... لبخند عریضی زد و کنار گوشم زمزمه کرد یوسف:می خوام ببرمت پیش عشقت عزیزم...می خوام امروز برای همیشه این نسل رو تموم کنم با حالت چندشی خودم را عقب کشید که نفسهایش به گوشم نرسد و با خشمی گفتم -آرزو بر جوانان عیب نیست ..پوزخندی همانند خود او زدم و ادامه داد-بی خود نیست که به کسی پسوند اربابیت نمی دن ..لیاقت می خواد ارباب شدن که اون داره..اینقدر لیاقت داره که جلوی چشمات مرگ رو بیارهیوسف خنده ای سرداد و بار دیگر خودش را به من چسپاند یوسف:اگه تا اون موقعه زنده بمونه حتما" لیاقت خیلی از چیزهارو نشونش می دم با عصبانیت با خود من رو از اتاق بیرون برد ...اما مکثی کرد و محکم با پایش به شکم ساشا زد که او از درد فریاد کشید و یوسف با لذت لبخند رضایت بخشی به لب آورد و از اتاق خارج شد ... راهروی آشنایی به چشم خورد ... نگاهی با چشمان نیمه باز به اطراف کردم و نالیدم -اینج..اینجا چرا آشناستیوسف خنده ی دیگری کرد و نگاهی به اطراف و گفت یوسف:اینجارو نمی شناسی ...اینجا جای لذت بخشیدن به روح روانمه ...هر وقت پامو اینجا می زارم می دونی یاد چی می افتم نگاهش را به چشمام دوخت و کنار گوشم با حالت چندش اوری گفت یوسف:ناله های خواهرت ...با تعجب و خشمی نگاهش کردم .. در دیگری باز کرد و من را محکم بر روی زمین پرت کرد ... به میز پشت سرم خوردم و با درد بر روی زمین افتادم ...فریادم از درد بالا رفت و نگاهم خیره به تخته سیاه ماند ...تخته سیاهی که در خوابم حکم یک کابوسی را برایم داشت ...اینجا همان جایی بود که تن عریان مهتابم را به بازی گرفتن ...همان مقدس گاه خواهرم بود که به لجن کشیدن......یوسف کنار تخته سیاه ایستاد و تکیه اش را به آن داد و با لبخندی که بر روی لبانش بود گفت یوسف:این مدرسه یا اتاق به این کوچلویی رو می بینی ...نگاهی به اطراف کرد یوسف:اینجا مقدس گاه خواهرت بود ...مدرسه ای که شب و روز می نشست به این مردمای بی سر و پا درس می داد..درس زندگی ...همدلی خنده ای کرد یوسف:درس عشق ...اما حیف عمرش قد نداد که درسهای دیگه به ما بده خنده ای دیگری سر داد ...بی آنکه توجهی به نگاه پر کینه ی من داشته باشد خندید ...-چرا مهتاب...شانه اش را بالا انداخت و با لبخندی دستی به لبهایش کشید یوسف:نمی شد از اون لعبت دست کشید -عــــــوضـــی خنده ی بلندی از عصبانیتم سر داد ...دهانش را باز کرد که حرفی بزند اما با شنیدن صدای پاشینه ی کفشهایی که به گوش رسید...سکوت کرد و با همان لبخند مسخره بر روی لبهایش نگاهم کرد ...نگاه بی رحمی که هیچوقت از یاد نمی بردم ...صدای پاشینه ی کفش ها نزدیکتر و نزدیکتر می شد ... پوزخندی زدم و چشمانم را بستم ..کابوس دیگری از خوابم ..زنی که مهتاب ملف را به طرفش پرت کرد ... زنی که اسم مادر بر روی او گذاشتن نفرین به مادران دیگر بود...او لیاقت اسم مادر را نداشت -یـــوســـف ...یــــوسفیوسف با همان خنده ای که بر روی لبانش بود خودش را خم کرد و نگاهش را به زن دوخت یوسف:هــــیس آروم تر مهمونمون اذیت می شه هر دو خنده ای کردن صدای قدم های بلند تر شد و منی را که بر روی زمین افتاده بودم را بلند کرد و تکیه ام را به دیوار داد ...لبخندی زد و موهایم را که بر روی صورتم ریخته بود را به پشت گوشم برد ...دستی به صورتم کشید و به آرامی گفت -ستاره بختیاری ...دختر پر غرور شهرام بختیاری ..برجه استحکام خاندان بختیاریپوزخندی زد -دختر سرمه بختیاری و خواهر مهتاب بختیاری که هر سه تاشون زیر خاکن و منتظر تو...خیلی دوست داشتم فقط تورو ببینم که همه ازش تعریف می کنن ...اما با دیدنت همه ی حرفارو باور کردم..اون غرور اون تکبر رو باور کردم دستش را به صورتم کشید ..-غرور نفرت انتقام رو می تونستم به راحتی از این چشمای خوشگلت بخونم ..آتش خشمش هنوز هم شعله وره دستش را پس زدم و نگاهم را از او گرفتم ...نفرت داشتم از او ..از اویی که با زندگی همه بازی کرد ..از اویی که نفرت و کینه رو ریشه کرد بین تمام خانواده ...و خودش به آرامی تماشایشان کردچانه ام را گرفت و سرم را به طرف خودش برگرداند ... نگاهش را در تک تک اجزای صورتم دوخت و لبخندی زد ...لبخندی که پر بود از محبت دروغین ..از کینه ی پنهان خیلی خواسته ها ...پوفی کرد و گفت -چرا وارد این بازی شدی ستاره ..تو که داشتی زندگیتو می کردی... داشتی شاد واسه خودت می گشتی ...حیفم می آد بکشمت... خیلی حیفم می آد دستی به چترهایم کشید و با لبخند دیگری گفت -تو که باعث لبخند تک پسرم شایا بودی ...با غم خیره شدم ..خیره شدم در چشمان فرح بانویی که نام یک مادر را یدک کرده بود ...مادری که هیچوقت برای فرزندش مادری نکرد ...پوزخندی به چشمان خندانش زدم و نگاهم را به پاهای سالمش دوختم و با نفرت گفتم -از همون تک پسر حرف می زنی که می خواستی بکشیش خنده ای کرد و نوچ نوچ کنان راست ایستاد و با چشمکی که به یوسف گفت فرح بانو:من هیچ وقت نمی تونم دست به قتل شایا ببندم-اما می تونی به یکی دیگه بسپری که شایا رو بکشهفرح بانو ابروهایش را بالا داد و با لبخندی نگاهم کرد فرح بانو:تو حیفی ...خیلی حیفی ...چندباری سعی کردم تورو به طرف خودم بکشم اما نشد دیگه ...با بی حالی چشمانم را بستم ...صدای قدم هایش را که نزدیک می شد می شنیدم ....قدم هایش رو به رویم ایستاد ودستش را بار دیگر به صورتم کشید ..با جانی که در تنم مانده بود دستش را پس زدم که گفت فرح بانو:من این کارارو برای خودش کردم ستاره ..همه ی این بدبختیا فقط برای شایاست پوزخندی زدم و چشمانم را باز کردم ..خیره شدم در چشمانش و تلخ با تأسف گفتم -هـــه ...بذار فک کنم براش چیکار کردی...بچگیشو ازش گرفتی ...خندهاشو ازش گرفتی ... زندگیشو به جهنم کشوندی ...خواهرش رو که جونش بهش بسته بود رو ازش گرفتی ...چی بهش دادی جز نفرت ...چی بهش دادی هــــان ...چی با خشمی چانه ام را گرفت فرح بانو:مقام بهش دادم ...مقام این اربابیت ...مقام برتری بهش دادم می فهمی..بهش زندگی دادم که هرکس می تونست آرزو کنه با بی حالی به سینه اش زدم... پوزخندی زدم و با نفرت گفتم -مگه اون از تو چیزی خواست ...همه این کارارو کردی جز مادری فرح بانو جز مادری با سیلی که به صورتم زد ...خنده ای کردم و چشمانم را بار دیگر بستم -حقیقت تلخه ...خیلی تلخ فرح بانو:تلخ تر هم می شه فقط صبر داشته باش ف...هنوز حرفش به اتمام نرسیده بود که صدای فریادی به گوشم رسید ...فریاد آشنای کسی که در این مکان در آن لحظه فقط برایم دلگرمی بود ...خواستن بود ....همچی طبق نقشه پیش می رفت ...اما ساشا این وسط نباید وارد این بازی می شدزانویم را بالا آوردم و چشمانم را باز کردم و چشم دوختم در چشمان نفرت انگیزش که با لبخندی به فریادش گوش می داد و با لبخندی که بر روی لبهایم ظاهر شده بود گفتم-تلختر از حقیقتی که پنهان می کنی نمی تونه باشه می تونه...تلختر از فریادهایی که از درد می کشه می تونه باشهدر با سرعت باز شد و شایا کنار پاهای یوسف افتاد ...به چشمان ترسیده ی فرح بانو لبخندی زدم و با غم نگاهم را به شایا که بر روی زمین با دهانی خونی افتاده بود چشم دوختم ... سرش را بلند کرد و با دیدن من ...خودش را به طرفم کشید ...اما با ضربه ای که یوسف به کمرش وارد کرد بار دیگر بر روی زمین افتاد و نگاهش را با تعجب و غم به مادرش دوخت ...به مادری که با تن و پاهای سالمی..کنار من نشسته بودشایا:مامان!!فرح بانو راست ایستاد و نگاهش را به شایا که با تعجب نگاهش می کرد دوخت و با لبخندی رو به پسرش گفتفرح بانو:جانم مامان اوخ شدی عزیزم شایا با مردمک چشم لرزانش نگاهش را به پاهای سالم مادرش دوخت ... چشمان سخت و مردانه اش پر از اشک شد ...فرح بانو با دیدن نگاهش چرخی زد و بار دیگر رو به روی او ایستاد فرح بانو:چطورم خوبم شایا:چـــرا؟فرح بانو صندلی بیرون کشید و بر پشت آن نشست ...لباسش را مرتب کرد و گفت فرح بانو:داستانش طولانیه از کجا شروع کنم...بذار از اونجا شروع می کنم که بعد از به دنیا اومدن تو هیچ دوست نداشتم دوباره یک توله ی دیگه ای برای شاه ارباب به دنیا بیارم و به همین دلیل خودم تصادف کردم و خودم فلج شدملبخند دندون نمایی زد و ابرویی برای شایا بالا انداخت ...فرح بانو:من از تویی که به دنیا اومده بودی نفرت داشتم چه برسه به بقیه پوزخندی به حرفاهای تلخش زدم و نگاهم را به شایا دوختم ...با غم نگاهش به زیر افتاده بود ...می دونستم چقدر سخت بود چقدر سخت بود مادر خودت ..مادری که تورو نه ماه در بطنش نگه داشته بود این حرفارو بزنه..اینکه توی چشمات زل بزنه و بگه تورو هیچوقت نخواستم سرفه ای کردم و با بی حالی و درد نگاهم را به شایا دوختم که با ناباوری هنوز به مادرش نگاه می کرد ...ناباوری که حتی منم باور نداشتم ...ناباوری که با دیدن آن ملف نفرت و دلخوری در من ریشه دوانده بود ...سرفه ی دیگری کردم که مزه خون را در دهانم احساس کردم ...شایا غمگین نگاهم کرد و با صدای لرزانی نالید شایا:چیکارش کردین ...مهربان نگاهش کردم ..صورتش کبود شده بود ..صورت زیبا و سختش ... صورتش که آن لحظه دوست داشتم دستم را دراز کنم و مرهمی بر روی خمهایش باشم-من خوبم ش...سرفه اجازه ی ادامه ی حرف را نداد ... و نگاه او را غمگین تر از همیشه کرد ...یوسف خنده ای کرد و به من نزدیک شد ...رو به شایا کرد و گفت یوسف:یک گوشمالیه کوچلو بهش دادیم که دیگه توی کار ما دخالت نکنه..مثل خواهرش پوزخندی زدم و آب دهان خونی ام را به روی زمین تف کردم ...می دونستم حالا وقتش بود ..وقتی برای پایان همه این چیزها ...هیچوقت نمی خواست پای شایا به اینجا باز شود که خورد شدنش را ببینم ...اما اون نیز باید حقیقت را می دانست...چشمانم را برگردانم و افکارم را پس زدم با تلخی گفتم -به رییست بگو زمین و زمان رو یکی کنی هیچوقت نمی تونی آناهیتا رو پیدا کنی یوسف لبخندی زد و به طرفم خم شد ...دستش را به طرف صورتم دراز کرد شایا:بـــــهش دست نزن فریاد شایا دست دراز شده ی یوسف را پس کشید و خنده ی مسخره ی هر دوی آنها را بالا برد...یوسف نگاهی به فرح بانو کرد که می خندید ..گفتیوسف:این غیرتش به کی رفته توی این موقعیت فرح بانو خنده اش را جمع کرد و با لبخندی نگاهش را به پسرش دوخت فرح بانو:به من که نرفته اما فکر کنم به پدرش رفته باز هر دوی آنها خندید..و صدای خنده ی آنها کل کلاس را پر کرد ...بی توجه به خنده ی آن دو غمگین نگاهم را به مردم دوختم ... به مردی که غیرتش را می توانستم در چشمانش بخوانم ...لبخند تلخی زدم و خیره شدم در عمق نگاهش ...مقصر او نبود ..مقصر هیچکس نبود جز انتقام ..انتقامی که سایه ی سیاهش تا عمق فاجعه پیش رفت....خیلی چیزها را از هم پاشید ..حتی قانون گرم یک خانواده را... شایا با نگرانی نگاهم کرد ..نگرانی که دلم را آتش می زد .. می دونستم هیچوقت از این در سالم خارج نمی شم ...همونطور که مهتاب منتظر لحظه ی مرگش شده بود ...من هم بودم ...اما دل کندن از این مرد ...کار سختر از هر حقیقتی بود.... برای سالمتی او خانواده ای که برایم مانده بود مهمتر از هر چیزی بود ...مهم تر از جانمچشمانم را به آرامی بستم و مرور کردم ...مرور کردم حقیقتهایی که امروز باید تمامش می کردم ..همان حقیقتی که مهتاب را به قتل رساند ...به قتلی که با درد همراه بود ..دردی که قرار بود بر آنها وارد کنم ...دست زخمی ام را بالا بردم و بر روی حلقه کشیدم ...خنده های هر دوی انها را هنوز کنار گوشم می شنیدم ...خنده ای از نفرت بود ..از کینه ای بود که خود آنها نمی دانستن در دام نقشه ی مادر و پسری افتادن که انتقامشان برتر از هر چیزی بودبا صدای زنگ گوشی یوسف ...چشمانم را باز کردم و نگاهش کردم ..یوسف با چیزی که شخص پشت گوشی گفت ... اخمهایش درهم و درهم تر می شد و لبخند بر روی لبانم را پر رنگ و پر رنگتر می کرد ...نگاه پر تعجب شایا را احساس می کردم ... اما بی آنکه نگاهم را به او بیندازم خیره شدم به یوسف که با اخمی نگاهم می کرد .... با فریادی گوشی را از گوشش فاصله داد و محکم به دیوار کوبید ... به طرف من خیز برداشت و یقه ام را گرفت و محکم به دیوار زد که ناله ام با صدای فریاد شایا بلند شد شایا:عــــوضی چیکار می کنی فرح بانو به شایا نزدیک شد و با پاشینه ی محکم به کمر شایا زد ...شایا با عصبانیت به زمین افتاد و تکانی به خودش داد ..اما باز فرح بانو با خشم به کمرش زد ... با همان عصبانیت و خشم نگاهش را به طرف یوسف برگرداند و فریاد کشید فرح بانو:چــــه خبرتـــه یوســـفیوسف بار دیگر من را محکم به دیوار زد و غریدیوسف:از این هرزه بپرسین ...بپرسین که آروین و آناهیتا کجان ..پوزخندی زدم و نگاهم را به فرح بانو دوختم که با خشمی نگاهش را از یوسف گرفت و به من دوخت ... پوزخندم به خنده ای تبدیل شد و محکم و بی جان تخت سینه ی یوسف زدم و او را از خود فاصله دادم و گفتم -رو دست خوردین نه ...نقشه هاتون نقشه بر آب شد ...نتونستین پیداشون کنین..حالا همه چی اونطور که من می خوام پیش می ره...روی نقشه های منیوسف کلافه دستی در موهایش کشید و باز غرید یوسف:دیونه اون بیاد که زنده ات نمی زاره ...اون دل رحم نیست بفهم... بفهم که نفرتش بیشتر از این حرفاست.. بخصوص نفرتش به تو خنده ای کردم و تکیه ام را به دیوار دادم ...از درد اخمی کردم اما خنده را از لبهایم پس نزدم ..نگاهی به شایا کردم که از درد اخمهایش در هم رفته بود و گفتم-چه فرقی می کنه ...آخرش که به مردنمه می دونم سالم از اینجا بیرون نمی رم همونطور که مهتاب بیرون نرفت...همونطور که خیلی ها بیرون نرفتن شایا نگاهش را به چشمانم دوخت ... قطره اشکی از کنار چشمم پایین چکید...نگاهم را از چشمانش گرفتم و به آن دو چشم دوختم ...در چشمان هر دوی آنها و پوزخندی زدم ... با تأسف سری تکان دادم -فکر نمی کردین رو دست بزنمتون مگه نه ...دستم را بالا بردم و اشاره ای به سرم کردم و با همان لبخند گفتم -اینو از همون پسر عمه ام به ارث بردم ... برو بهش بگو زمین و زمان رو یکی کنه هیچوقت دستش به اونا نمی رسه...هیچوقت نمی تونه پیداشون کنه یوسف با فریادی از خشم به طرفم خیز برداشت اما با دستهای بسته ی دراز شده ی شایا ...او محکم به زمین خورد ...فرح بانو متعجب زده از افتادن ناگهانیه یوسف نگاهی به شایا کرد و با اخمهای در هم رفته محکم به کمر شایا زد ... یوسف از جایش بلند شد و به طرف شایا خیز برداشت و فریاد کشید یوسف:دخل خودتو کندی ارباب...بر روی شایا خم شد ... مشتش را بالا برد... که برصورت کبود او فرود بیاورد ...بی توجه به دردی که داشتم با سرعت خم شدم و محکم به زیر پای یوسف زدم که با صورت به طرف میز خم شد ... شایا از فرصت استفاده کرد با همان دستان بسته شده محکم به شکمش زد اما با کشیده شدن موهاشیش توسط فرح بانو فریادی کشید ....یوسف با صورتی خونین از جایش بلند شد ..متشی به صورت شایا زد و به طر من خم شد و محکم به دیوار زد که در با صدای محکمی باز شد .نگاهم را به چهارچوب در به اویی که از خشم نفس نفس می زد دوختم و با لبخندی تلخی نگاهم را به شایا دوختم که با خشم و عصبانیت به او چشم دوخته بود ... با همان کفش های تمییز و واکس زده اش وارد اتاق شد و قدم هایش را با خشم به طرف یوسف که یقه ام را گرفته بود برداشت -ایـــنجا ..چــــه خـــبرهیوسف یقه ام را رها کرد و با آستین لباسش صورت خونینش را پاک کرد و رو به او غرید یوسف:از این سلیطه و این عوضی بپرسنگاهش را با خشم به من و شایا دوخت ... پوزخندی زدم و نگاهم را به طرف شایا برگرداندم که با خشم و تعجب نگاهش به اویی که با اخمی ایستاده بود دوخته بود -شایانگاهش را برگرداند و به من دوخت ... لبخند غمگینی زدم و با بی حالی نالیدم -آماده بودم شایا ...خیلی وقته که اماده شده بودم ...که بهت بگم دست راستت پسر عمه ی منه ...پسر عمه ای که با نفرت و خشم وارد زندگیت شد و همه چیز رو به آتیش کشید ...همه چیز رو به لجن نفرتش کشیدسرم را به طرف او که با خشمی نگاهم می کرد دوختم و تلختر از قبل گفتم -به اون پسر عمه ای که به دختر دایی خودش رحم نکرد ... اونی که حتی به زن برادر خودش رحم نکرد ...به اونی که به خواهرت رحم نکردقدم های پر شتاب اون به طرفم برداشته شد که نگاهم را به یوسف دوختم و بلند فریاد زدم -پسرعمه ای که بچه ای حرمزاده ای رو که تو می گی توی بطن زنت ک....با مشتی که به صورتم خورد حرف در دهانم ماسید و فریاد شایا به هوا رفت...شایا:نـــــویـــــد...با صورت به زمین افتادم ... خنده ای از درد کردم ...از درد صورتم بود یا قلبم نمی دانستم اما خندیدم و خیره شدم در چشمان نوید ... نویدی که در نقاب بهترین دوست فرو رفته بود و امروز نقابش را پس زده بود نوید:خـــفه شـــو ..فــقط خفه شو نگاهم را به شایا دوختم با عصبانیت سعی در خارج شدن از زیر پای فرح بانو داشت دوختم.. می دانستم اگه حالا آنطور در حصار مادرش نبود نوید را به باد کتک می گرفت .... غمیگن نگاهش کردم و با غم گفتم -درست ببینش شایا...گول ظاهرش رو نخور...این توی باطنش پر شده از نفرت کینه بخصوص از انتقام ... انتقامی از حرمزاده بودنش..نوید یقه ام را گرفت و با خشونت از روی زمین بلندم کرد و محکم به دیوارم زد...پهلو کمرم از درد تیر کشیدن ...خیره شد در چشمانم و در میان دندان های ساییده شده اش غریدنوید:خـــفه شو ستاره ..فقط خــفه شـــو..تا کاری نکردم پشیمون بشینگاهم را در تک تک اجزای صورتش گرداندم ...کسی که زندگی ام را به جهنم تبدیل کرد ...کسی رو که انتقام واژه ی خانواده را از یادش برده بود ..خیره شدم در چشمانش ..چشمانی که خواهرم را با لذت نگاه کرد ...خواهرم را به مرگ دعوت کرد...کسی که حتی به آتوسا هم رحم نکرد -بازی تموم شد نوید ...خیلی وقته تموم شده ..چرا بهشون نمی گی ..چرا به برادر ناتنیت حقیقت رو نمی گی...نمی گی که سر عشقش چه بلایی اومد که به یوسف بیمار پناه آورد یوسف قدمی به طرفمان برداشتیوسف:چه حقیقتی نوید گلویم را گرفت و با خشمی به یوسف نگاه کرد و با عصبانیت گفتنوید:به جای گوش دادن به حرفا چرت این برو اونارو پیدا کن ...ببین این بختیاری کجا غیبش زده ..هر جا اون باشه دخترش هم هستسرفه ای از خفه شدنم زیر دستش کردم ...با درد چشمانم را بستم که شایا باز از خشم فریادی زد شایا:ولـــــش کن عوضی تو که مشکلت با منهمچ دست نوید را با دست سالمم گرفتم و همانطور خیره در چشمانش بودم ..پوزخندی زدم و گفتم -چرا نمی گی بهشون که دشمنیت فقط با اربابیتت نیست ...چرا نمی گه توی حرم....اجازه حرف را به من نداد و محکمتر گلویم را فشرد...یوسف مشکوک نگاهمان کرد ...قدمی به طرفمان برداشت که باز نوید فریاد کشیدنوید:گــــمشـــو برو یوسف...اون دوتارو پیدا کن...همــــین حالا با فریادی که کشید من را محکم به زمین پرت کرد ...جلوی پای فرح بانو رو به روی شایا افتادم ... با دیدن صورت زخمی اش و دستان بسته شده اش لبخند تلخی زدم و به ارامی گفتم -منو ببخش شایا..نباید بازی رو ادامه می دادم ...اما مجبورم ..به خاطر خون ریخته شده ی خواهرت و خواهرم مجبورم اینارو تا پای دار ببرم شایا:نکن ستاره ..هرکاری که می خوای بکنی حالا نکن..فرصت بده..عموت با پلیس حالا می رسهلبخند تلخی به لب آوردم و به آرامی گفتم -نمی تونم شایا ...خواهرم با درد مرده ....خواهرم جوون مرگ شد... شایا جوون مرگشایا با غم نگاهم کرد ...چشمانم را باز و بسته کردم ...با کشیده شدن موهایم از درد ناله ای کردم ...که شایا فریادی زد شایا:دستامو باز کن عوضی...نوید خنده ای کرد ..اما من بی توجه به دردی که در سرم پیچیده بود ..نگاهی به یوسف که طرف در می رفت کردم و با همان ناله گفتم-یکی به آتوسا تجاوز کرد یوسف ... به عشقت تجاوز کرد ..قبل از اینکه عروس خونه ات بشه ... اون میلاد نبود ...آروین بچه ی میلاد نیستفریاد شایا به سکوتی دعوت شد ....نگاه پر تعجبش را احساس می کردم ...بدون آنکه نگاهش کنم به یوسف خیره شدم ... قدم هایش ایستاد و قدم های نوید به طرفم برداشته شد ... یوسف به طرفم برگشت ...اما ضربه ی نوید که به کمرم وارد شد فریادی از درد کشیدم...شایا با خشمی از جایش بلند شد ...فرح بانو که پایش بر روی کمر او بود و در سکوت و اخمهای در هم رفته نگاهمان می کرد با بلند شدن ناگهانیه شایا به زمین افتاد ... شایا به طرف نوید خیز برداشت و با همان دستهای بسته شده مشتی به صورت نوید زد و بر روی افتاد..چشمانم را از درد باز و بسته کردم و بی توجه به آن دو که گلاویز شده بودن رو کردم به یوسفی که شوکه نگاهم می کرد و از درد همانطور که می نالیدم فریاد زدم -ابله با خودت نگفتی چرا آتوسا با جنینی که توی بطنش بود اومد پیشت ...با خودت نگفتی چطور از عشقش به میلاد گذشت...اونا که می خواستن ازدواج کنن چرا باید میلاد بهش تجاوز می کرد و با یک بچه می فرستادش پیش تو...بچه ای که تو گردن گرفتی ماله توه ...چون ازت خواستن همین حرف رو بزنی لرزیده شدن مردمک چشمش را احساس کردم ...یوسف با قدمی لرزان جلو آمد و با شوکی که در صدایش بود گفت یوسف:اون ..اون بچه ی میلاد بود ..میلاد بهش خیانت کرده بود...برای همین اومد پیش من تا از بچه اش محافظت کنم ...برای همین همیشه کنار آروین توی اون ویلای لعنتی بود که به پسرش نزدیک باشه....مگه نه نوید خنده ای کردم از ان همه خیانت خنده ای کردم .. شایا محکم کنارم افتاد و نوید شوت دیگری به کمرم زد که از درد پهلو به خود پیچیدم اما باز رو به یوسف کردم و نالیدم -خیانت...خیانت به تو شده نه به آتوسا ...خیانت به..باورهایی که بهت رسیده ... خیانت به مربض بودنت ابله با احساس سردی اسلحه ای بر روی شقیقه ام لبخندی زدم و نگاهم رابه نوید که با ترس نگاهم می کرد چشم دوختم ... ترس نگاهش را دوست داشتم ...همان ترسی که در چشمان آروین دیده بودم ...چشمان آروینی که آنطور با دیدن نوید از ترس خودش را جمع می کرد و به خود لرزید...همان آروینی که در خواب اسمش را آورده بود ..همان بچه ی پنج ساله ای که شاهد یک تجاوز از این دو مرد بود ...تنها شاهدی که دلم نمی خواست دستشان به او برسد یوسف:خیانت به من چطور ؟ نوید سرش را بالا گرفت و به برادرش چشم دوخت..خنده ای کردم ...که نوید محکم با اسلحه به شقیقه ام زد و رو به برادرش فریاد کشید نوید:یـــوسف بهت گفتم برو ..مگه نگفتم یوسف بی توجه به حرف برادرش قدم دیگری برداشت و رو به من گفت یوسف:منظورت از تجاوز چی بود...از جنین در بطن آتوسا... خیانت نگاهم را از یوسف گرفتم و به نوید که با خشم نگاهم می کرد چشم دوختم و با نفرت با آرامی که بشنود گفتم -نگفتی بهش نوید خان ..نگفتی چیکار کردی پسر عمه که آتوسا زنش شد ...نوید با تلخی و اخم نگاهم کرد ...پوزخندی زدم و با یاد آوری دستان بی جان شده ی مهتاب در دستانم با نفرت گفتم..-کاری می کنم با درد بمیره ..همونطور که خواهر من مرد ...کاری می کنم زره زره آب بشه ..همونطور که عفت خواهر منو زره زره ازش گرفتی ...بهش حقیقت رو نگفتی ...نگفتی که آروین بچه ی کیه ...نگفتی که توی حرمزاده باز یکی رو مثل خودت حرمزاده کر...با اسلحه به صورتم زد... صدای ماشه ای کشیده شد ... سرم را بالا گرفتم و نگاهم را به یوسف دوختم که کلتش را پایین آورد و به طرف نوید گرفت ... نوید با تعجب بار دیگر اسلحه را بر روی شقیقه ام گذاشت... نوید:داری چه غلطی می کنی یوسف ...همین را می خواستم ...دعوای بین دو برادر ..برادر هایی که زندگیمان را برای یک انتقام آنطور از هم پاشیدن ...نگاهی به شایا کردم که نگاهم می کرد...به آرامی یکی از دستانم را جلو بردم و بر روی بازویش گذاشتم که پاشینه ی کفش فرح بانو بر روی دستم نشست ...از درد نگاهی به او کردم ...فرح بانو با خشمی نگاهم کرد بر روی آن دو فریاد کشید فرح بانو:داریــــن چه غلطی می کنین هر دوتاتون یوسف نگاهی به نوید کرد و با غمی که در صدایش ایجاد شده بود بی توجه به فرح بانو گفت یوسف:تو ..تو که می دونستی من عاشق آتوسا بودم درسته ..می دونستی مگه نه...اولین نظر عاشقش شدم ..برام مهم نبود که نامزادی کرده درسته...تو که بهش صدمه ای نرسوندی نوید آره...تو که بهش دست نزدی که مجبور بشه باهام ازدواج کنه نوید کلافه سرش را تکان داد و اسلحه را از سرم فاصله داد و قدمی به طرف یوسف برداشتنوید:آره دادشم می دونستم ..هنوزم می دونم دوستش داری برای همینه که می خوایم باعث و بانی همه این بدبختیارو بکشیم ... مگه نمی خوای حق آتوسا رو بهش برگردونی ...یوسف همانند پسر بچه ای سرش را تکان داد و بدون آنکه اسلحه اش را پایین بیاورد با صدای پر از بغضی گفت یوسف:نوید تو که کاری باهاش نکردی درسته .. تو که دست به آتوسای من نزدی نوید اسلحه اش را تکانی داد و کلافه نگاهی به یوسف کرد ...با دیدن ترددش خنده ای کردم ...خنده ای از نفهمی یوسف که یک عمر با آن زندگی کرده بود ...راست نشستم و تکیه ام را به پایه ی صندلی دادم ... به دردی که در پهلویم پیچیده بود نگاهم را به یوسف دوختم و به گفتم -آتوسا هیچوقت ماله تو نبود ...هیچوقت مال توی روانی نبود ... شماها میلاد رو فرستادین بیمارستان روانی ... شماها بودین که با رفتن آتوسا اون رو رونه ی اون چهار دیواریه دیونه خونه کردنین ..ولی بی خبر از اینکه اشاره ای به یوسف کردم و با خنده گفتم -توی دیوونه رو باید می بردن اونجا...تویی که عقل و هوشت به جایی نمی رسه نوید با خشمی اسلحه اش را به طرفم برگرداند و فریاد کشید ...نـوید:خـــفه شــــو ستاره شایا:چرا خفه شه..شایا تکانی به خود داد و همانند من نشست و نگاهی به مادرش و یوسف کرد ...پوزخندی زد و با اخمهای درهم رفته ..رو کرد به یوسف و گفت ...شایا:آتوسا سایه ات رو با تیر می زد ..چه برسه که باهات زیر یک سقف باشه ..پس فکر می کنی چرا آروین رو به من سپرد ...چرا نفس های آخرش رو به جای آغوش تو توی آغوش من تموم کرد ...اگه فکر می کنی دروغ می گم ...از همین زن بپرس..اشاره ای به فرح بانو کرد و گفت ..شایا:زنی که برای همه مادری کرد اما به فرزند خودش...فرح بانو سیلی به گوشش زد ...سرم را با نفرت برگرداندم تا شاهد آن سیلی نباشم و خیره شدم به یوسف که کلت در دستش می لرزید و با پوزخندی رو به نوید گفتم -نگو بهش نگفتی با آتوسا چیکار کردی ...نگو که این رو مخفی کردی ...نوید خشابه ی اسلحه اش را کشید و غریدنوید:خـــفــه شـــو سلیطه خنده ای از درد کردم و به سختی نفس کشیدم ..درد پهلویم بدتر از آنی بود که تصور می کردم ...-با خودم می گفتم ..خدایا ..چرا اینطور شد ..چرا آتوسا که اینقدر افسانه ای میلاد رو می پرستید چرا اینطور از عشقش گذشت ...بعد که عکس هارو دیدم ...درست همون عکسهایی که از مهتاب دیدم ....همون عکسهایی که برای شایا از مهتاب فرستادی ..همون عکسهایی که برای نابودیه میلاد فرستاده بودی..همون عکسهای عریان دو دختر بی گناه در چنگال توی بی وجدانبا اخمی نگاهم را به هر سه ی آنها که ایستاده بودن دوختم و گفتم -یک اشتباه این وسط کردین ...یک اشتباه بزرگ ...شما یک نقشه رو یک بار دیگه تکرار کردین ... یک نقشه ای که با خواهر من تکرار کردین ...شماها بار دیگه تکرار رو شروع کردین...شماها از اول شروع کردین نگاهی به نوید کردم و پوزخندی زدم -از توی عکسها شناختمت پسر عمه ..همونطور نیمرخ برادرت که جونت براش می ره ...خیلی وقته که شناخته بودمت ...اما داستان آتوسا برای من مبهم شده بود ...بعد که دوباره عکسهارو دیدم و اون دست آشنا و عکسهای آتوسا که از زرین خاتون گرفتم ...شناختمت ...تو بودی که به آتوسای زرین خاتون تجاوز کردی که همچین بلایی سر بچه ات بیاره و شایا رو وارد نفرت کنه ...وارد دیوونگی که نقشه اش رو کشیده بودیزانوهای یوسف لرزید ... زانوهایش خم شد و کلتش از بین دستانش سر خورد ...همین را می خواستم ..درد کشیدنش را ...زره زره آب شدنش را ...نگاهی به نوید کردم که به برادرش خیره شده بود و با نگاهی به غم نشسته نگاهش می کرد و ادامه دادم -می دونی چرا آتوسا اومد پیش تو ..نوید اخمی کرد و نگاهم کرد ...لبخندی به صورتش زدم و با نفرت و تلخ گفتم -برای اینکه جلوی چشمای برادرت بتونه جنین در بطنش رو بزرگ کنه ...برای اینکه این نامرد نتونه بلایی به سر بچه ی خودش بیاره ...برای اینکه ...نوید با سرعت به طرفم قدم برداشت و اسلحه اش را بر روی سرم گذاشت و گفتنوید:اگه فقط یک کلمه ی دیگه حرف بزنی خلاصت می کنم نرگس:تو همیچن غلطی نمی کنیلبخندی تلخی زدم و نگاهم را به بهترین عمه ام که با اخمی نگاهم می کرد دوختم .....مهره ی اصلی این بازی...عمه ای که تمام این نقشه ها را از قبل کشیده بود...درست به موقع رسیده بود ..نوید اسلحه ای را بیشتر به سرم فشرد و غرید نوید:نه مامان بذار اینو خلاصش کنم که به خاطر این همه چی بهم ریختهقدمی به جلو آمد و خیره با تلخی نگاهم کرد ...دستی بر شانه ی نوید نهاد و گفت نرگس:حالا وقتش نیست نوید ..هنوز خان دادش نیومده...هنوز اون مردی که برادر نام داره نیومده چشمانم را بستم و پوزخند پر صدایی زدم ... نرگس:خان دادش...لیاقت بردن این اسمم ند...با خوردن سیلی بر روی صورتم حرفم را خوردم و با خنده ...خون در دهانم را بیرون تف کردم و نگاهم را به عمه ام که با خشم می لرزید دوختم...اولین سیلی از عمه ای که این همه سال دردمون داده بود ...دردی از بی اصل و نصب بودن -بهت برخورد عمه آره ...اخمی کردم و خیره شدم در چشمانش و با نفرت گفتم-می خوام ادامه بدم که بیشتر از اینا بهت بر بخوره ...خیلی وقت بود بهت شک کرده بودم ...خیلی وقت بود که دیگه برای من همون عمه نبودی ...از وقتی که پامو توی این روستا گذاشتم همه چی برعکس شده بود ...حرفای تو تغییر می کرد ..روزی شایا برات خوب بود و روزی نه ...از اون موقعه ها بهت شک کرده بودم که می گفتی شایا با زور با مهتاب ازدواج کرده ...برعکس اینکه تو مهتاب رو مجبور کردی ..که با شایا ازدواج کنه ...از اون موقعه ها بهت شک کردم که هر کاری رو می خواستم بکنم ..یک راه دیگه جلو روم می گذاشتی و یک حقیقت دروغین دیگه که من رو توی این روستا نگه داری که وقتش برسه نرگس و فرح بانو به خنده افتادن و نگاهشان را به یکدیگر دوختن ...نرگس سرش را تکان داد و با همان خنده گفت نرگس:نگفته بودم دختر باهوشیه ..فرح بانو:برعکس خواهرشه .نرگس لبخند عریضی زد و نگاهش را به چشمانم دوخت و با مهربانی در صداش گفتنرگس :دوقلوهای شهاب تک بودن ..بخصوص به این دخترش خیلی ایمان داشت ..می دونست که بهترین تکیه گاه می شه برای خواهر هاش ...می دونست که هر چی بشه سخت و محکم می ایسته و نمی زاره خانواده اش صدمه ای ببیننگاهی به شایا کرد و لبخندی زد و گفت نرگس :برای همین مهتاب رو کشتم ...چون ستاره به راحتی می تونست انتقام خواهرش رو بگیره اونم از تو..کشتمش که ستاره رو وارد بازی بکنم شایا با خشمی نگاهش کرد برعکس منی که با غم نگاهش می کردم ... نرگس راست ایستاد و بر روی صندلی نشست و نگاهش را به یوسف که به کلتش نگاه می کرد دوختنرگس:نوید فقط به خاطر خودت این کارو کرد یوسف..تو که می دونی نوید چقدر دوستت داره ...اون نمی خواست آتوسا ازان دیگری باشه ..بخصوص میلاد..برای همین ..یوسف:برای همین بهش تجاوز کرد یوسف سرش را بالا گرفت و به نوید که نگاهش می کرد چشم دوخت ..نوید قدمی به طرف برادرش برداشتنوید:تو که می دونی چقدر دوستت دارم یوسف من همه این کارهارو فقط به خاطر تو کردم...یوسف بار دیگر نگاهش را به کلتش دوخت ...با تکان آرامی که شایا خورد نگاهم را به او دوختم که دستش را باز کرده بود و سعی در انجام دادن کاری بود ...نگاهم را از او گرفتم وبه یوسف دوختم ..تا بتوانم حواسشان را به او که سعی در انجام کاری داشت پرت کنم ...یوسف نگاهش را بالا گرفت و به من دوخت ...یوسف:آتوسا هنوز میلاد رو دوست داشت درسته ...پوزخندی زدم و نگاهی به نوید کردم که غمگین به برادرش چشم دوخته بود و گفتم -آتوسا آینه ی دقی به اسم آروین برات گذاشت که توی خودت خورد بشی ...که بدونی اینی که روز به روز داره جلوی چشمات بزرگ می شه بچه ی برادرته ...بدونی که عشقت دروغین بود و شاهدش آروین بود ...آتوسا خودش رو کشت ...یوسف به خاطر بچه ی برادرت که سالم به دنیا بیاد و ثابت کنه که اون هنوز پاک بودهنوید با اخمی به طرفم برگشت ..با تلخی نگاهش کردم و با نفرت نگاهی به اطراف اشاره کردم و گفتم -اینجا می دونی کجاست یوسف ...اینجا همونجاست که ناله های آتوسا پیچده بود ..ناله های آتوسایی که زیر دست و پای این خوک کثیف داشت از عفتش دفاع می کرد ..همونطور که خواهر من داشت دفاع می کرد ..اونم زیر دست و پای توی بی وجدان ...قطره اشکی از چشمانش سرازیر شد...و از درد قلبش با صدای بلندی نالید ...اما آن زمان آنقدر بی رحم شده بودم که نگاهم را به تک تک آنهایی که نشسته بودن دوختم و با نفرت گفتم ...-از کدوم کینه اینطور انتقام گرفتین ... از کدوم نرگس پایش را بر روی پای دیگری گذاشت و نگاهم کرد با اخم و نگاهی سردی گفت نرگس:خیلی لحظه ی احساساتی بود ...خیلی پر احساس حرف زدی اما...اسلحه را از دست نوید گرفت و آن را به طرف شایا نشونه گرفت ...لبخندی زد و اشاره به طرف دستهای باز شایا گفت نرگس:اما من هواسم به همه جا هست ارباب به همه جا ...از همون جاهایی که هیچوقت اجازه نمی دادم اون جشن کوفتی که می خواستی سر بگیره ...از همونجاهایی که نمی زاشتم خیلی چیزها رو بفهمی و قصه های دروغی رو برات تعریف می کردم ...که فکرت رو منحرف کنم و طولانی تر کنم این انتقام در و جودت روشایا با اخمی نگاهش کرد و پوزخندی زد ..شایا:باید می دونستم ...خیلی وقتا بهت شک می کردم ..چون تورو همه جا می دیدم ...هروقت می خواستم یک قدم به چیزی نزدیک بشم ..اتفاقی می افتاد ...مریضیه آروین ..یا حتی صدمه هایی که به ستاره می رسید ...همه ی همه زیر سر تو بود ...نرگس خنده ای کرد و نگاهی به فرح بانو که همانند او بر روی صندلی نشسته بود دوختنرگس:از اون پرتقال براش نگفتیفرح بانو خنده ای کرد و سرش را تکان دادفرح بانو:نه برادرزاده ات فرصت حرف زدن رو به من ندادنرگس نگاهم کرد و لبخندی زد و گفت نرگس:آره عادتشه ...هیچ فرصتی رو به هیچ کس نمی ده ...همونطور که فرصت عاشق شدن آناهیتا رو به پسرم نداد ...همونطور که فرصت اون پرتقال خوردن رو برای شایا ندادپوزخندی زدم و نگاهم را از او گرفتم و نگاهم را به شایا که با خشمی نگاهشان می کرد دوختم -شایاشایا سرش را به طرفم برگرداند ...لبخند غمگینی زدم و با دردی که در پهلویم پیچیده بود گفتم -امیرپاشا فرار نکرد شایا...اون مردونه ایستاد ..ایستاد که با عمه ی من ازدواج کنه عمه ی منی که توی چهارده سالگی خودش رو بی عفت کرد و پسری به اسم نوید به دنیا آورد...امیرپاشا با دونستن همین حقیقت باز هم پا پیش گذاشت ...می دونی چرا ..چون که ارباب و قولش ...عزتش احترامش به پدرش به خانواده اش..مرد بود و با عزت و غرور اربابیتسرم را بالا گرفتم و به طرف فرح بانو دوختم -مگه نه ...مگه امیرپاشا مرد نبود فرح بانو ...فرح بانو با ترس نگاهم کرد ...خنده ای کردم و به عمه ام چشم دوختم که با کینه نگاهم می کرد و با نفرت گفتم -رو دست خوردی نرگسی ... داشتی به دشمنت کمک می کردی و خودت خبر نداشتی اشاره ای به فرح بانو کردم و همانطور که در چشمان پر از کینه ی عمه ام خیره بودم غریدم -همین زن بود که پسرت رو ازت جدا کرد نرگس بختیاری...همین زن بود که اجازه ی نشستن امیرپاشا رو سر سفره ی عقد نداد می دونی چرا...تعجب را از چشمانش می خواندم ...اما او با خشم نگاهم کرد...تا از درونش ندانم ...تا رو دست خوردنش را ندانم ..از چشمانش می توانستم بخوانم که هیچی نمی داند ..آهی کشیدم . چشمانم را بستم ..-چون مه لقا خواهر همین زن بود ...مه لقایی که به خاطر امیر پاشا از خانواده طرد شد ...می دونین دلیلش چی بود ...چون عاشق امیر پاشا شده بود ..امیر پاشای شونزده ساله اون زمان چه می دونست عشق یعنی چی ...مه لقا به دلیل عاشق شدنش به امیر پاشا از خانواده طرد شد ..چون رفتارش به لجن کشیده شد ...کی می آد عاشق پسر ناتنی خواهرش می شه که او شده بود فرح بانو:خــــفه شــــو چشمانم را باز کردم و نگاهش کردم ...در چشمانش ترس جمع شده بود ...در چشمانش کینه ی از دست دادن خواهرش جمع شده بود ...پوزخندی بر روی لبانم نشست به نرگس چشم دوختم که اسلحه اش پایین آمده بود و با دستانی لرزان نگاهش به فرح بانو بود ...-عموی من مهره ی دوم این بازی مه لقا بود ...چون می دونست تنها خانواده ی مجد به بختیاری ها نزدیکه ..اونطور هم می تونست کنار امیرپاشا باشه و کسی نتونه بهش چیزی بگه ...اما این زناشاره ای به فرح بانو کردم و با نفرت گفتم-اما این زن هیچوقت نفهمید که مه لقا فقط به خاطر اون که مادر ناتنیه ارباب امیرپاشا بود از شهرام بختیاری گذشت ...تا شاهد بهم ریختن زندگی خواهرش نباشه... تا شاهد به هم ریختن دو قوم نباشه... اگه ثروت شهرام بختیاری رو بالا کشید ...چون می خواست از نو شروع کنه ..از نوشروع کنه برای زندگی ...اما باز توی نفهم همه چیزو خراب کردی ...باز همه چیز رو از هم پاشیدی...تو زندگیه خواهرت رو به لجن کشوندی که بعد از مرگش هم از شهرام بختیاری خواست که هیچ وقت ...هیچوقت دخترش دست تو نیوفته هیچوقت...چون اونم به لـــــجن می کشوندی... چون آناهیتا رو هم می کردی یکی مثل خودت فرح بانو از جایش بلند شد و به طرفم نزدیک شد که با شلیکی که به کنار پایش شد از حرکت ایستاد و با تعجب چشمانش را به نرگس که با چشمانی به خون نشسته نگاهش می کرد چشم دوخت و به آرامی گفت فرح بانو:نرگس تو نمی خوای بگی که حرفای این دختره رو باور داری نرگس:چرا که نه حرفهای بی ربطی هم نمی زنه ...دلیل های منطقی هم داره..من ستاره رو خودم بزرگ ک...با صدای پر از خنده ی من ...حرفش رو نیمه رها کرد و نگاهش را به من دوخت که خنده ام قطع کردم و با خشم غریدم -تــــو منـــو بزرگ نکردی...بلکه مردی منو بزرگ کرد که با دونستن اینکه پدرش رو به قتل رسوندی باز تورو پناه داد ...چون خواهرش بودی...تا نفسهای آخرش حرفی از توی پر کینه نزد ...حرفی از گناهت نزد ...می دونی چرا ...چـــــون اون می دونست خانواده یعنی چـــی...چــــون اون می دونست دیوونه ای از خشم از عصبانیت هر دو نفس نفس می زدیم ... اشاره ای به نوید کردم و ادامه دادم -می دونی چرا پسر حرمزاده ات رو ازت گرفتن ...چـــون خودت پسرت رو رها کردی ...چون می خواستی با ازدواج با امیرپاشا اسم اربابیت به اسم پسرت بخوره اما هیچوقت با خودت فکر نکردی اگه بابای این حرمزاده اومد پسرش رو برد می خواست تورو هم با خودش ببره ...اما تو عشق زن ارباب شدن زده بود به سرت گفتی من برم زن این بشم پسرمم با خودم می برم دستانم را مشت کردم و بلند فریاد زدم ...-برای همین از بابای من متنفر بودی درسته ...برای اینکه از نقشهای تو فهمیده بود با خبر شده بود ...می دونی چطور فهمید ...پوزخندی زدم و رو به فرح بانو گفتم -چون این زن تمام حقیقت هارو گفته بود ...از عشق امیر پاشا به رعیت گرفته تا طمع تورو به پول و ثروت ...به اسم رسم و خم شدن رعیتها جلوی پاتاسلحه در دستش لرزید ...نوید با تعجب نگاهش بین مادرش و فرح بانو بود ...پوزخند پر صدایی زدم و گفتم -امیرپاشا وقتی عشقش رو به خاطر خودت کشته بودی پا پیش گذاشته بود ...به خاطر بابا بزرگ سر سفره ی عقد نیومد ...چون که از امیر پاشا خواست که بره ...ازش خواست هیچ وقت سراغ دختر لجنش نیاد ...چون دخترش اسم بختیاری رو به گند کشیده بود ...برای همین پدرت رو کشتی و شهرام بختیاری رو توی دام انداختی چون از همه بی گناه تر همون مرد بود که در به در دنبال دخترش می گشت که فقط تو می دونستی اون کجاستنرگس اسلحه اش را به طرف من گرفت و غرید ...نرگس:خفه شو ستاره...با چشمانی پر از غم خیره شدم به اویی که با دستان خودش لقمه را در دهانم می گذاشت ...به اویی که خودش در درسهایم کمکم می کرد .... حالا اسلحه را به رویم کشیده بود ...چشمانم را بستم و نالیدم -بزن عمه ..بزن راحتم کن تا هیچوقت دیگه نبینمت ...بزن و این ستاره داغون شده رو راحت کن ...بزن که یادم نیاد پشت اون همه مهربونیت نقشه بود ...بزن و خلاصم کن همونطور که مهتاب رو خلاص کردی چشمانم را باز کرد و نگاهش کردم -چیکارت کرده بودیم ..مگه ما خانواده شادی نبودیم ...مهتاب چیکارت کرده بود ..آروین که نوه ات بود ...چرا این کارو باهاش کردی ...چرا مهتابم رو اونطور با درد کشتی عمه ....مگه کم مهربونی ازش دیدی کم.....بغض راه حرف زدنم را سد کرد و نتوانستم حرفم را ادامه بدهم...نرگس جون ناتوان بر روی صندلی نشست ...و اسلحه از دستش افتاد ... فرح بانو شوک زده برجایش مانده بود و در حال فکر کردن به چیزی بود ...با چشم اشاره ای به شایا کردم که هواسش به اسلحه باشد و چشم دوختم به عمه ای که حالا باید رازش فاش می شد نرگس:وقتی به سن دوازده سالگی رسیدم ... عاشق شدم ....بچه بودم و خام فکر می کردم محبتهاش برای منه خواسته هاش مال منه ...وقتی که به اون چیزی که می خواست رسید ...خبری ازش نشد تا اینکه کارت عروسیش به دستمون رسید ...یک سال کامل باهاش بودم ..همه جوره ...کارت عروسیش داغونم کرد...اونجا شروع بدبختی هام بود چون باردار شده بودم ...برای انتقام به اون بچه رو نگه داشتم ....اما هیچوقت فکر نکردم که روزی برگرده و نویدم رو از من بگیره اون هم به خاطر خان دادش ..شهرام بختیاری ...بچه ام رو از من گرفت پوزخندی زدم و نگاهی به نوید کردم که با زانو روی زمین نشسته بود و با تلخی گفتم -تویی که این همه نفرت از شهرام بختیاری داری که شایا رو بر خلافش بلند کردی تا حالا از خودت پرسیدی که چرا این کارو کرد ...چرا کاری کرد که بابات تورو ببره نوید سرش را بالا گرفت و غمگین نگاهم کرد ...سرم را با تأسف برایش تکان دادم وگفتم -شنیدی می گن سزای خوبی بدیه ..این همونه ...اینقدر برای خان عمو عزیز بودی که دیگه نمی خواست بشنوه کسی به تو می گه حرمزاده...چون نمی خواست کسی به خواهرش طعنه بزنه ...نمی خواست کسی به خواهر زاده اش به چشم هرزه نگاه کنه و بگه بی اصل و رمه ....برای همین بابات رو راضی کرده بود ..اما مادرت تورو به اون سپرد و خودش رویاهاش رو با امیر پاشا می ساخت کهپوزخندی زدم و نگاهی به فرح بانو که با خشمی نگاهم می کرد کردم -این زن نذاشت ...دلیلش هم واضح بود خواهرش ...حالا که خواهرش مرده بود نمی خواست امانتیش دست نرگس بختیاری بیوفته ..امانتی به نام آناهیتا ...اون همه رو به جون هم انداخت ...تا انتقام مرگ خواهرش رو از همه بگیره ...انتقامی که همه ی بی گناها در آن سهیم بودن..می خواست فقط اناهیتا رو به دست بیاره حتی به قیمت مرگ پسرشچشمامو بستم و از درد ناله ای کردم ...-خشم انتقامتون اینقدر بود که نه فرزندی حالیتون می شد نه خانواده ...تنها چیزی که می دیدن مقام بود ..ثروتی به که به هیچکدومتون نمی رسید ...همه چی تموم شد ...همه چییوسف:هنوز هیچی تموم نشده ...چشمانم را باز کردم و نگاهم را به او دوختم که کلتش را بر روی سرش گذاشته بود و با صورتی خیس از اشک نگاهم می کرد...لبخند تلخی زدم .. نوید با سرعت از جایش بلند شد و به طرفش رفت یوسف:جلو نیا ...جلو نیا نوید نوید:این چه کاره ای که می کنی یوسف یوسف تلخ همراه با گریه خندید و نگاهی به شایا کرد و گفت یوسف:آتوسا رو دوست داشتم شایا ...به مولا دوستش داشتم ...نگاهی به نوید که با ترس نگاهش می کرد و گفتم -نمی تونی اشکاشو ببینی نوید برگشت و نگاهم کرد ...نگاه یوسف نیر به من دوخته شد ...پوزخندی زدم و گفتم -منم طاقت دیدن اشکهای خواهرم نداشتم ...چه برسه به مرگش ...حالا هم تو شاهد مرگ برادرت باشنوید با خشم نگاهم کرد ...قدمی به طرفم برداشت که یوسف با تلخی و تأسف به آرومی گفتیوسف:نمی تونم بکشمت نوید چون دوستت دارم ...اما نمی تونم تحمل کنم ...برادرم همچین کاری با عشقم کرده ..هیچوقت نمی بخشمت نوید هیچوقت نمی بخشمت...برای همین می خوام خودمو از این عذاب خلاص کنمپوزخند تلخی همراه با بغض زدم و با ناله رو به یوسف که آماده ی شلیک بود گفتم -منم نمی بخشمت یوسف ...این مرگ برای تو زوده ...خواهر من زیر دستان تو بی عفت شد ...با خودت فکر نکردی اونم عشق کسی هست ...با خودت فکر نکرد...اونم زندگی کسی می تونه باشه تنها خانواده همونطور که نوید تنها خانوادته...تو باعث مرگ آتوسا بودی نه نوید فقط تونوید با خشم نگاهم کرد و فریاد کشید-خــــفشه ..تـــورو به روح هـــمون مهتاب خفه شد خنده ای کردم ..ضعیف شده بودن ...تک تک همون افرادی که در آن کلاس نشسته بودن ضعیف شده بودن ..با دانستن همکاری با دشمنی که خودشان باعث و بانی همه چیز بودن...بلندتر از قبل خندیدم که نوید عصبی شد و بلندتر غرید نوید:به چــــی می خندی عوضیتکیه ام را به آرامی به پایه های صندلی دادم ...بی حال شده بود بی حاله بی حال-از این می خندم که با آوردن قسم اونی که مادرت کشته می خوای جون دادشه دیوونه ات رو نجات بدی نگاهی به یوسف کردم که اشکهایش سرازیر می شد و با نفرت گفتن -باید خون گریه کنی یوسف ...باید تا مرگ اشک بریزی .. دیدی چقدر تلخه وقتی می فهمی تن عزیز ترین کست رو به بازی گرفتن ...این تلخی تا عمق وجودت ریشه می کنه احمق...چه برسه که عشقت به دلیل برادرت به اون روز رسیدهاشکهایم را با پشت دست پاک کردم و فریاد زدم -بــــکــــش خــــودت رو خــــلاص کن عوضــــیبا صدای شلیک ...نگاهم پر تعجب به او که بر روی زمین افتاد خیره ماند ...هنوز همان لبخند تلخ بر روی لبانش بود ...باورم نمی شد که به آن زودی شلیک کرده بود ... دهانم خشک شده بود ...باورم نمی شد اویی که با سری خونین بر روی زمین افتاده بود...یوسف باشد ...یوسفی که با انتقام مسخره ای وارد این بازی شده بود ...انتقامی که فرح بانو یا حتی نرگس در وجود آنها دوانده بودنبا صدای فریاد نوید که بالا ی جنازه ی برادرش نشسته بود ...دستانم یخ کرد و نگاهم را به آن دو که به یوسف خیره شده بودن دوختم...اما باز چشمانم چرخید و به یوسف افتاده و نویدی که فریاد می زد دوخته شدنوید:یــــوســـف ...داداش چـــشماتو بـــاز کن غلط کردم ... یــــوسفچشمانم را به لبخند تلخ یوسف دوختم ...و به زار زدن های نوید گوش سپردم ...دورغ بود اگه می گفتم لذت می بردم .....هیچوقت با دیدن مرگ کسی لذت نمی بردم حتی اگه دشمنم بود... برعکس آنها ... برعکس آنها که لذت می بردن از این انتقام مسخره و مرگ عزیز ترین کست ...فریاد نوید به اوج رسید که نرگس به طرفش قدم برداشتنرگس:نویدنوید با چشمان سرخ از غمش چشم دوخت به مادرش و نالیدنوید:مامان ببین چشماشو باز نمی کنه ... مامان تو گفتی مامان یوسفم هم می شی ...پس بهش بگو چشماشو باز کنهدست نرگس بر روی شانه ی پسرش نشست و به آرامی گفت ..نرگس:اون دیگه مرده نوید او...نوید با خشونت دست مادرش را پس زد و با نفرت و ناباوری که در صدایش بود گفتنوید:نـــه اون نمــــرده ...اون هنوز وقت داره ...گفته می خواد منو آناهیتا رو بهم برسونه..شانه های نرگس از گریه لرزید و شانه ی پسرش را فشرد و نالیدنرگس:نویدم اون دیگه مرد...هنوز حرفش تموم نشده بود که با صدای شلیک دوباره ای ..قدمی به عقب برداشت و با تعجب به زانو نشست ... با چشمانی گرد شده به نوید که با چشمان به خون نشسته به مادرش نگاه می کرد چشم دوختم ...که شلیک دیگری کرد و راست ایستاد و با حالت جنون آوری بالا ی سر مادرش ایستاد و فریاد زد ...نوید:اون نــــمرده فهمیدی ...اون نمرده ...فرح بانو از ترس قدمی به عقب برداشت ...و نگاهش را از جسد افتاده ی نرگس گرفت ...اما من نگاه خیره ام به عمه ای که به سختی نفس می کشید بود و پسر عمه ای که با حالت دیوونگی بالا سر مادر با اسلحه به دست ایستاده بود و شاهد آخرین نفس های مادرش بود ...خیره مانده بودنرگس دستش را بالا برد ..اما نیمه را دستش را به زیر انداخت و با درد به آرامی گفت نرگس:اش..اشتباه...از..از من بو..بود همان آخرین کلماتش آخرین نفس های شخصی بود که با دونستن اینکه قاتل خواهرم بود اما هیچوقت نمی خواستم شاهد مرگش باشم ...شاهد مرگ کسی که خانواده ام را از هم پاشید ...کسی که کسی به نام پدر را از پدرم گرفت ...نوید نفس نفس زنان خشمگین سرش را بالا گرفت و نگاهم کرد ...با همان چشمانی که رنگ خون گرفته بود و می دانستم آن زمان هیچی حالیش نمی شد ...اسلحه اش را بالا آورد و با فریاد رو به من گفت نوید:نـــگفتم خــفه شـــو خیره شدم در چشمان پر از نفرتش ...متوجه تکان شایا که به آرامی کنارم نشسته بود شدم و رو به نوید گفتم-چیه داره می سوزه ...اینقدر درد داره اسلحه در دستش لرزید ... چشمانش باز پر از اشک شد نوید:تو..تو برادرمو کشتی ...اون که مریض بود ..خودم بزرگش کرده بودم ...حالا جلوی چشمام جون داد ...حالا...حرفش را ادامه نداد و با بغض همانطور که اسلحه را به طرفم گرفته بود به طرف یوسف برگشت ...تلخ نگاهم را همانند او به یوسف دوختم و نالیدم ..-مهتاب منم همینطور جون داد ...یوسف راحت مرد ...اما مهتاب من ...با یاد آروی مهتاب و نگاه بی فروغش خشم سرتاسر وجودم را در بر گرفت و با تلخی که با یاد آوری خاطرات تلخ رو به نوید گفتم -بدتر از اینا حق تو و برادرته ..برادر روانیت که روان سالمی نداشت نوید با خشم نگاهش را به من دوخت و قدمی به طرفم برداشت ...دست شایا نیز بالا رفت و اسلحه را به طرف نوید گرفت ..شایا:اسلحتو بنداز پایین نوید ..بازی تموم شد پلیس ها محاصره کردن.نوید بی توجه به شایا که اسلحه را به طرفش گرفته بود نگاهم کردو با نفرت گفت نوید:تو ...باعث این همه چیزهایی ...تو و خانواده ات ...نفرتم بیشتر به تو بود و اون عموت ...که توی همه ی کارهای من دخالت می کردین ...حتی وقتی بازی می کردیم هم می اومدی و اجازه نمی دادی که نزدیک خواهرت باشم و اون هم با من بازی کنه ..مثل اون عموت که نمی زاشت من به آناهیتا نزدیک بشم پوزخندی زدم و نالیدم -نــوید بزرگ شدی ..ببین اون موقعه چند سالمون بود ...اون موقعه ها حتی راست و چپمون رو هم نمی دوسنتیم نوید خنده ی هیسترکی کرد یک قدم جلو آمد که شایا فریادی از خشم زدشایا:نـــوید اون اسلحه لعنتی رو بیار پایین نوید نگاهش را به شایا دوخت و لبخند عریضی زد نوید:عاشقشی مگه نه ..خیلی دوستش داریشایا:به تو ربــطی نــدارهنوید دو زانو نشست و همانطور که اسلحه اش طرف من بود رو به شایا گفت نوید:چیز تازه ایی نیست شایا اسلحه اش را به طرفم که با ناتوانی نگاهش می کردم تکان داد و گفت -نوید:همه ستاره رو دوست دارن ...چون ستاره بختیاری اونقدر مغرور و خانواده دوسته که کسی نمی تونه صدمه ای به خانواده اش بزنه..لبخند تلخی زد و خیره شد در چشمانم که شایا از جایش با درد بلند شد ...نگاهی به جای خالیه فرح بانو کردم ...کی فرار کرده بود را نمی دانستم ...شایا لنگان بالا ی سر نوید که بی حرکت نگاهم می کرد ایستاد و اسلحه را بر روی سرش نهاد و غرید شایا:تا شلیک نکردم اون اسلحه ات رو بندازم ...لبهای نوید کج شد و نگاهش را در چشمانم دوخت و گفت ...نوید:مثل سایه همیشه همراه مهتاب بودم ..از وقتی پاشو توی این روستا گذاشت ...مهربون بود ..با وقار بود ..خیلی هم ساده بود ...اما خیلی فضول بود ..با دیدن اون زمین هایی که من از طریق شایا از اون دهقانها می گرفتم تا نفرت داشته باشن از اربابشون مهتاب رفت دنبال حقیقت ...حقیتی که اون رو با خانواده مجد آشنا کرد ..شایا اسلحه را بر روی شقیقه او تکان داد ..نوید خنده ای کرد و نگاهش را به شایا دوخت نوید:نمی دونی چه لذتی داشت بوسه زدن به تن عریانش که با ناله اسمت رو صدا می زد شایا با خشم مشتی به صورتش زد که نوید به زمین افتاد...نوید:نمی دونی چه لذتی داشت گوش دادن به التماسهاش که از من می خواست بی عفتش نکنم درست مثل خوا....به طرفش خیز برداشتم و محکم به صورتش مشت زدم و غریدم ...از بغض از نفرت ...از دردی که خواهرم کشیده بود -خـــفه شو ..خــفه شو عوضی بی نامو...با مشتی که نوید با اسلحه به صورتم زد ..نقش زمین شدم و با شلیک تیری به دست شایا او را به زمین انداخت و خودش راست ایستاد ... قبل از آنکه اسلحه را به طرفم بکشد خیز برداشتم و اسلحه افتاده بر روی زمین شایا را برداشتم و به طرفش گرفتم ...صدای فریاد شایا از درد تیری که به دستش خورده بود و قهقه ی او بالا رفت...نوید:صدای آه و ناله هاشو می شنویی ..درست مثل ناله های خواهرت بود وقتی با ماشین زیرش کردم و حالا مرگ عشقت رو ببین ...همونطور که مرگ خواهرت رو دیدی اسلحه اش را به طرف شایا نشونه گرفت که فریاد زدم -نــــوید کاری به او نداشته باش...دشمنت منم پس من اماده ام ابرهای نوید بالا پریدنوید:اووو اینجا رو ببین ...چه رمانتیکاخمی کرد و پایش را بر روی بازوی تیر خورده ی شایا نهاد که فریاد شایا باز به هوا رفت ...قلبم به درد آمد..از درد کشیدنش با غم نالیدم -نــــکن لعنتی نوید فشار دیگری به دستش وارد کرد که شایا از درد به خود پیچید و هق هق خفه ی من نیز از دهانم خارج شد و با خشم به او چشم دوختم که با لبخندی که پر از نفرت بود رو به من گفت نوید:بهتره او اسلحه کوفتی رو بندازی چون می کشم ...شایا:ســـتاره اینک..با فشار پای نوید از درد به جای ادامه ی حرفش فریادی کشید که اسلحه از دستم سر خورد و بر روی زمین افتاد ... دیگه طاقت دیدن مرگ عشقم رو نداشتم ...طاقت دیدن مرگ عزیز ترین کسم ...روی زانوهام خم شدم و نگاهم را به شایا دوختم که نوید با پایش محکم بر روی صورت او کوبید و اسلحه اش را به طرفم برگرداند...نوید:همه چی حالا تموم می شه ستاره ...همه چی تموم می شه ...با رفتن تو همه چی تموم می شهنوید نگاهی به شایا کرد که از درد به خود می پچیید و با شادی گفت نوید:نگفتم بهترین شب رو برات جشن می گیرم شایا ..نگفتم...حالا این روز رو به عنوان مرگ عشقت جشن بگیرنگاهم را با درد از شایا گرفتم و به او دوختم ...پوزخندی زدم و غریدم ...-هیچوقت تموم نمی شه نوید ...هیچوقت اون مهر حرمزاده بودن ازت برداشته نمی شه ...چه ارباب باشی چی نباشی..نگاهی به جسد بی جون یوسف کردم و گفتم -تموم نمی شه ...هیچوقت تموم نمی شه چــــون من نمی زارم تموم بشه...قسم خوردم که نـــذارم تموم بشه...همونطور که این مرد تو هم می میری با یک حرکت از بی توجهی او استفاده کردمم...خم شدم و اسلحه را بالا بردم قبل از آنکه شلیک کنم نوید با خنده های بلندی شلیک کرد ...و شلیک های بعدی که شنیده شد ...نفس در سینه ام حبس..صدای شلیک قطع شد و نوید بر روی زمین افتاد ...نویدی با همان خنده و چشمان باز پر از خون بر روی زمین افتاده بود ...نگاهی به شایا کردم که با درد نگاهش به نوید بود ...نفس خش داری کشیدم و دستم را بر روی قلبم که به سوزش افتاده بود گذاشتم و بر روی زمین خم شدم ...نفس خشدار دیگری کشیدم و به سرفه افتادمنگاه نوید هنوز به سقف دوخته شده بود و نفسهای خشدارم را کند تر می کرد ...نگاهم را برگرداندم که صدای سر و صداهایی و فریاد آشنای حامی ام و دوست همیشگی ام در گوشم پیچید پویا:ســـــتاره!!نفسم خشدارم کند و کندتر شد ..در آخر در نگاه وحشت زده ی مشی رنگ عشقم به سیاهی رفت و چشمانم را بستم که در آغوش گرم شخصی فرو رفتم و با درد نالیدم -م...موا..ظبش..ب..اشدیگر جز کوبش قلبش و صدای خش خش سینه ام سکوتی در گوشم پیچید و صدای سکوت همه جا فرا گرفت ...سبک سبک فرو رفتم و چشمانم را بعد از چند ماه با خیال راحت بستم...با خیال راحتی که دیگر هیچ انتقامی در کار نیست****نگاهش را به دستان لرزانش دوخته بود ...دستانی که تن نیمه جان عشقش را بلند کرده بود ..تنی که ستاره اش نفس نمی کشید ... نگاهش را گرداند و به حلقه در دستش دوخت ... بی خبر از نگاه های آناهیتا و ساشا که با ترس نگاهش می کردن ...زل زده بودن به مردی که بدون آنکه دست تیر خورده اش را پانسمان کند پشت اتاق عمل نشسته بود ..به امید اینکه خبر ناگواری به گوشش نرسد ...ساشا قدمی به طرف برادش برداشت و صدایش زد ساشا:شایااما شایا بی توجه به صدای برادرش خیره شد به خطوط قرمز نوشته شده ی آی سی یو که برایش چشمک می زد ...در خود جمع شد و با ناله گفت شایا:خوب شو عشق من ..خوب شو که نمی زارم غم ببینی ساشا بغضدار با شنیدن صدای لرزان بردار پر غرورش قدمی به عقب برداشت و پشتش را به او کرد که نگاهش خیره در چشمان به اشک نشسته ی عشقش که انتظار خواهرش را می کشید ماند ...آناهیتا دستانش را بر روی دهانش گذاشت که صدای دویدن قدم هایی در راهرو شنیده شد ...شهرام بختیاری از همان فاصله نگاهش را در چشمان دخترش و ساشا دوخت ..و نگاهش به ارباب شایای ضعیف که آنطور در خود جمع شده بود خیره ماندو فقط یک چیز در فکرش خطور کرد ...جای خالی یک نفر چشمش را زدشهرام بختیاری:ســـتاره!!با شنیدن صدای هق هق بلندآناهیتا زانوهایم خم شد و به زانو افتاد ...دیر کرده بود ...مثل همیشه ستاره کارش را زودتر کرده بود ...و اجازه ی تمام شدن نقشه اش و رسیدن پلیس ها به موقعه را به او نداده بود ...دستش را میان صورتش گرفت و با یاد آوری خنده های شیطنت آوری دختر برادرش ...صدای هق هق مردانه اش بالا رفت و نالیدشهرام بختیاری:دیر کردم شهاب ...دیر کردم...ساشا با دیدن حال خراب پیرمرد ...به آناهیتا نزدیک شد و او را در آغوش گرفت ...آناهیتا او را پس زد و با درد نالید آناهیتا:ساشا خواهرم ...ستاره ام رو می خوام ساشا با دردی که در تمام بدنش پیچیده شده بود و دست و سر باندپیچی شده بی توجه به درد ها عشقش را در آغوش گرفت ... دکتر دوان دوان با حالت پریشانی از انتهای راهرو به آنها نزدیک شد و با یاد آوری آن دختر زیبا که خنده های شایا را برگردانده بود با افسوس گفت دکتر:هیچ دکتر جراحی نیست ..نمی... شایا:من عملش می کنمدکتر با شنیدن صدای او با تعجب نگاهش کرد ..نه حتی او بلکه نگاه پر تعجب شایا نیز به اویی که چند سال جراحی را کنار گذاشته بود خیره شد ...شایا محکم از جایش بلند شد و با چشمان بی روح به دکتر خیره شد و سخت گفت شایا:خودم عملش می کنم دکتر:اما تو...شایا با قدم های بلند خودش را به او رساند و کنار پای او به زانو نشست ...دیگر آن ارباب مغرور نبود که با زور به خواسته اش برسد ..بلکه آن مرد عاشقی بود که برای زنده ماندن عشقش دست به التماس دارز کرده بودشایا:اون ..اون شخصی که اون داخل داره با زندگی دست پنجه نرم می کنه عشقمه دکتر...زندگیمه دکتر..صدای هق هق مردانه ی شهرام بختیاری و دخترش همراه با قطره اشک ساشا و دکتر پایین چکید و چشم دوختن به مردی که آنطور با التماس می خواست دکتر به او اجازه بدهد که خودش عشقش را از مرگ نجات بدهد ...دکتر نگاهش را از او گرفت و با صدای لرزانی گفت دکتر:هر چی زودتر آماده شو وقت زی...نتوانست ..نتوانست به آن عاشق بگوید که معشوقش وقت زیادی برای زنده موندن ندارد ..دکتر پشتش را به او کرد و با شانه های لرزانی از او دور شد بی خبر از آنکه آن مرد عاشق با ترس از جایش بلند شد و وارد اتاق شد ...کی آنطور با سرعت آماده شده بود و کی بالا سر عشقش که لوله ی تنفس در دهانش بود ایستاده بود نمی دانست ...پرستارها خیره نگاهش کردن که خم شد و کنار گوش ستاره اش که با صورتی کبود شده و چشمانی بسته دراز کشیده بود به آرومی گفت شایا:می دونم صدامو می شنویی بی معرفت ...نذار قلبت از حرکت به ایسته ...برات بهترین دنیارو اینجا می سازم ..فقط من و تو ...ازت می خوام تنهام نذاری ستاره ...قول بده ..قول بدهقطره اشکی از چشمانش سرازیر شد و راست ایستاد ...چشمانش را بست ...با یاد آوری لبخند شیرین او با احساس آرامشی در وجودش ..بسم ال... زیر لب گفت و تیغ جراحی را بعد از چند سال به خاطر زندگی عشقش در دست گرفت...به امید اینکه او را از دست ندهد ..****صدای خنده های شاد همه اطرافم پیچیده بود ...دستم را از روی دهانم که می خندیدم برداشتم که دستم کشیده شد .. همراه یکی دست دیگرم را بالا بردم تا نوری که به چشمانم می خورد اطرافم را واضح ببینم...سفیدی زیاد چشمم را می زد .. اما دستان ظریف شخصی لبخندی را بر روی لبم ظاهر کرد و نگاهش کردم ...-مهتابمهتاب با لبخند همیشگی اش به طرفم برگشت و خنده ی شادی سر داد ...خنده ای به تمام خوشی های دنیا...همراهش خندیدم و به اطراف چشم دوختم و به آرامی صدایش زدم-مهتاب داریم کجا می ریم ... مهتاب انگشت اشاره اش را بر روی بینی اش گذاشت و آروم همراه با لبخندی گفتمهتاب:هیـــس هیچ نگو همراهم بیاخندیدم هماننده او ... خندیدم و چشمامو بستم برای تمام بدی های دنیا و با او همراه شدم...عجیب بود که احساس خلئی بین آن همه خنده می کردم ... با شنیدن خنده های چند نفر چشمانم را باز کردم که نگاهم غرق تمام دلبستگی های دنیایم شد...غرق در نگاه پدرانه ی مردی که لحظه ی آخر مهتاب و آناهیتا را به من سپرد -بابایی بابا خنده ای کرد قدمی به من نزدیک شد و بینی ام را بین دو انگشتانش گرفت و چشمکی زد بابا:تو اینجا چیکار می کنی شیطون بابا همانطور که دستم در دست مهتاب بود در آغوش بابا جا گرفتم ...آه چقدر آرزویم برای رسیدن به این آغوش بود...چقدر دلم آغوش این مرد را می خواست که امن بود برایم ...سخت او را به خود فشردم ...برای درد تمام این سالها ... برای درد بدی که مردمای این دنیا به من دادن ... در آغوش بابا خندیدم و نالیدم-دلم واست تنگ شده بود بابا از بابا فاصله گرفتم ...نگاهم را به چشمانش دوختم ... لبخند مهربان و پدارنه ای زد ... خم شد و پشانی ام را بوسید ...دستی به صورتم کشید ...دیگر دستانش یخ نبود ...همانند آن روز آخر سرد بود ...بلکه گرم بود همانند آغوشش...لبخند گرمی بر روی لبم نشست که آروم زمزمه کرد بابا:ممنونم ازت ستاره لبخندم عمیق تر شد و نگاهم را خیره به چشمانش دوختم که دستی بر روی شانه ام نشست ... دست نوازش گونه مادری که در سن کم زود از دستش دادم ...مادری که هیچ جایگزینی برای او نبود ...سرم را کج کردم و نگاهش کردم -مامانم مامان لبخندی زد و دستی به سرم کشید ... و آروم گفتمامان:ستاره ام خانومی شده برای خودش خندیدم ..بی دلیل همراه با بغض ...نگاهی به هر سه نفرشان کردم ... دیگر چه کم داشتم ...من همه ی دلبستگی هایم را داشتم دیگر چه از این دنیای بی وجدان می خواستم... دیگر هیچی از این دنیا جز محبت آنها و کنار آنها بودن نمی خواستم ...با صدای فریاد خوشحال کننده ی دختری نگاهم را از آنها گرفتم و به دختری که در آغوش پسری بود چشم دوختم مهتاب:آتوسا و میلادن با تعجب نگاهی به مهتاب کردم ...با دیدن چشمان گرد شده ام خنده ای کرد ودر آغوشم گرفت و با صدای به بغض نشسته ای گفتمهتاب:دلم واست تنگ شده بود خواهریدستم را از دست بابا که با لبخندی نگاهمان می کرد خارج کردم و او را در آغوش گرفتم وعطر تنش را به نفس بردم و همانند او گفتم-منم دلم تنگ شده بود با صدای جیغ دختر و خنده ی بلند و شاد میلاد نگاهم به طرف آنها برگشت ..آتوسا با دیدن نگاهم سرش را خم کرد ...از آغوش مهتاب خارج شدم و نگاهش کردم ...آتوسا قدمی به طرفم برداشت و دستش را به طرفم دراز کرد از کنار مهتاب تکان خوردم و دستش را گرفتم ...لبخند عمیقی زدم و نگاهم را خیره در چشمان آشنایش که من را یاد یکی می انداخت دوختمآتوسا:ممنونم ازت ..برای مواظبت از آروینم نگاهم را در تک تک اجزای صورتش گرداندم ...چقدر شباهت زیادی به آروین داشت ...چطور نفهمیده بودم ..نگاهی به میلاد کردم که دیگر خبری از آن چشمان به غم نشسته نبود و برعکس جایش را به شادی داده بود ...دستش بر روی بازوی آتوسا نهاد و دست دیگرش را بر روی گونه ام کشید و با لبخندی گفت میلاد:منم ممنونم ازت ..چون به آرامش رسوندیملبخند بر روی لبم عمیق تر شد و با افتخار به طرف مامان بابا برگشتم تا بگویم .."ببینین همه چی درست شد"... اما با دیدن جای خالی آنها بار دیگر به طرف آتوسا و میلاد برگشتم ...اما آن دو نیز نبودنمهتاب:ستاره...نگاهم را به طرفش برگرداندم و با تعجب گفتم -همه کجا رفتن مهتابمهتاب لبخندی زد و دستی به گونه ام کشید .. و زمزمه وار گفت مهتاب:ممنونم ستاره ..بابات تمام آرامشی که بهش دادی و بی گناه ثابتش کردیبا یاد آوری آن نگاه پر غرور و لبخند نایابش لبخندی زدم و نگاهش کردم ...اما با دیدن نگاه اشک نشسته اش ...احساس گناه سرتاسر وجودم را در بر گرفت و نالیدم-من شرمندتم مهتاب ..خیل...دستش را بر روی دهانم گذاشت و با همان لبخند گفتمهتاب:هیچوقت نباش ..هیچوقت شرمنده نباش ...چون اون حقه تو بود مهتاب دستش را به طرفم دراز کردمهتاب:دیگه وقتشه امانتی ام را پس بگیرم با تعجب نگاهش کردم ...لبخندش را حفظ کرد و دست چپم را بالا آورد و حلقه اش را از دستم خارج کرد ...با خارج شدن حلقه سوزشی در قلبم پیچید ...دستی بر روی قلبم گذاشتم و نگاهم را به مهتاب دوختم که عاشقانه خیره به حلقه شده بود... نگاهش را بالا آورد و در چشمانم خیره شد ...با مهربانی گفت مهتاب:اینبارم ازت یک خواهش دارم ستاره...نگاهم را به حلقه دوختم و با نگاه پر بغض لبخندی زدم و گفتم -جون بخواه مهتاب لبخندی زد ...و دستش را بر روی شانه ام نهاد و گفتمهتاب:اینبارم ازت می خوام زندگی کنی ستاره اما نه برای من ... برای خودت ..برای شایابا تعجب نگاهش کردم ...تا بدانم شوخی در کارش نیست ... نزدیک آمد و پیشانی اش را به پیشانی ام چسپاند و زمزمه کرد مهتاب:مواظب خودت و قلبت باش ...مواظب اون باش ..قلبمو هدیه دادم به تو ازش محافظت کن ستاره ..نذار باز غم هم خونه ی چشماش بشهبا احساس سوزش شدید در قلبم فریادی از درد کشیدم و با همان نگاه پر تعجب به مهتاب چشم دوختم که لبخندی زد و اشاره کرد به من و با مهربانی گفت-خیلی دوستت دارم خواهریلبخندی از درد زدم ..دهانم را باز کردم تا حرفی بزنم که باز سوزش قلبم شدید تر شد و فریادم بلند تر شد ..دستم را بر روی قلبم گذاشتم ... با دیدن لباس سفیدم که لکه های قرمزی بر روی آن جا خوش کرده بود باز فریادی از درد کشیدم و بر روی زمین خم شدم ...که صدای فریاد دوست داشتنی به گوشم رسید...ســـتاره...تورو به ارواح خاک مهتاب...با فریاد جیغی زدم و محکم تر قلبم را گرفتم که باز صدای فریادش به گوشم رسید -تورو به جــــون شایا ...مگه نگفتی کمکت می کنم بی معرفت ...فریاد شایا در صدای فریاد پر از دردم گم شد ..اما اسمش هزارها بار در گوشم تکرار شد ..اسمی که درد قلبم را بیشتر کردم و سوزش قلبم را بیشتر ...فریاد دیگری از درد کشیدم و اسمش را صدا زدم-شــــایــــا!!!****بی توجه به نگاهای بر از اشک اطرافیان ...به زانو نشست و صورتش را میان دستانش گرفت و فریاد دیگری زدشایا:ســـــتاره بی معرفت نباشدکتر با تأسف سرش را تکان داد و سرش را به زیر انداخت که نتوانسته بود برای آن عاشق کاری کرده باشد ... سرش را بالا آورد و به ساشا که محکم تر از همه ایستاده بود دوخت ...بی خبر از آن که بداند ساشا با سکوتش خودش را در حال نابود کردن بود..چون بهترین همدمش ..بهترین دوستش را داشت از دست می داد