همه ترکم کردن ستاره ...همه رهام کردن ... کسی چیزی نگفت و من هم نخواستم بدونم ... تنها شدم ستاره ... تنها و مغرور.... تنها توی تلخیه این روزگار حلقه ی دستش را دور گردنم بیشتر کرد و آرام زمزمه کرد ستاره:همه هستن شایا ... همه ی ما کنارتیم هم...وسط حرفش پریدم و او را از خود فاصله دادم و غریدم -نگاهم کن ستاره ... درست نگاهم کن ... من فهمیدم که خواهرت رو کشتن ...حتی یک قدم جلو برنداشتم که برم از عموت بپرسم چرا این کارو کردی ... دست تماشام کن ستاره منه ارباب همون اربابیم که از بختیاری نفرت داره و به دلیل همین نفرت هیچوقت نفهمیدم حقیقت اصلی چی بود ... چرا وقتی می دونستم همسرم رو کشتن پا پیش نگذاشتم و فقط کلتم رو گذاشتم رو پیشونیش و کنار کشیدم ...عین یک ترسو ...عین یک نامرد پست صورتم را در دستانش گرفت و با صدای گریانش گفت ستاره:بسه شایا ..بسه اربابم دستانم را بر روی دستان سردش گذاشتم و غمگین گفتم -باید بکشم ستاره بیشتر از اینها بکشم ... آخ چقدر نفهم بودم ستاره ... چقدر احمق بودم که از مهتاب می خواستم که بگه کی این بلارو سرش آورده اما خودم یک قدم پیش نگذاشتم تا بفهمم کی گل سرسبد تورو پرپر کرد ..کی گل سر سبد منو پر پر کرد چشمانش را بست و شانه هایش از زور گریه لرزید که باز اشکهایم اجازه باریدن گرفتن و ادامه دادن -دیدم ..ماشین مچاله شده ی مهتاب رو هم عین یک پیک همانند امروز برای من آوردن ... به جای اینکه برم دنیال حقیقت فقط به ماشین بختیاری خیره شدم و گفتم اونه که این کارو کرده ... اونی که جونش برای برادرزاده هایش می اونی که...با صدای هق هق گریه ستاره او را در آغوش کشیدم و همراهش اشک ریختم و نالیدم -گریه نکن تاج سرم ... گریه نکن عشقم که امروز شایا شکست ... شکست و چیزهایی رو فهمید که هیچوقت نخواست بفهمه ... هیچ وقت نرفت پی اش نا بفهمه ...بفهمه که دنیا چه کرده باهاش ...ستاره:شایا...سرم را در آغوشش پنهان کردم و گریه کردم ...مردانه و با قلبی خورد شده در اغوش عشقم اشک ریختم ...اشک ریختم برای نامردی ام ... برای اربابیتی که از واقعیت دورم کرد ...ستاره:تو مقصر نیستی شایا ... تو هیچوقت مقصر نبودی -وقتی همـه خواستـــه هات در نیمـــه راه چیــــزی می شود که نبایـــد می شد... وقتی که غلــــط از آب در می آیــــد تمام آنچــــه در ذهـنت ساختـی ... وقتــی باورت شکســـتـه می شکنه... آدمـــــــی می شـی که شبیــه هیچکـــــــــس نیست...شـــبیه خـــودش نیســـت...آدمـــی کــه دیـــگه خـــسته شدن...خـــسته شده ...دیگه تـــوانی برای هیچ کـــاری نداره ..برای هــچکاری... می ایستـه تمـــاشــا می کنــه و چــون بـی دفاعــــــــی که هیــــــچ چیز در دســت نداره در مقـــابل اطـرافی که پره از حـــــادثه و خطـــــــر .... با دستان خـــودم ســـــــدی شــــدم در بـــرابـــر هرآنچــه می بینــــــم... خــوب و بدُش به کنـــــــار.....هق هق عمه خانوم و ستاره در میان هق هق مردانه ام گم شد ..دیگه نتونستم ادامه بدم ...خیلی چیزها توی دلم سنگینی می کرد ... خیلی اشتباها بود که دیر بود برای درست کردنش ... نگاهم را به عکس های مهتاب دوختم و غریدم -بد کردم ستاره ...شکستم و شکستنم ... خورد کردم و خودم کردن سرش را بالا آورد و صورتش را به صورتم نزدیک کرد... جلوی دیدم از عکسها گرفت و خیره شد در چشمانم ستاره:دستش می کنیم شایا:دیگه چطور ..دیگه چطور می ت...دستش را بر روی دهانم گذاشت و زمزمه کرد -تو برام هنوز همون مردی شایا ... همون مرد اخمویی که کمکم می کنه سرپا باشم ... همون مردی که من نمی زارم بشکنه ... چون غرور مردم برای من پرستشمه غمگین نگاهش کردم و بوسه ای بر دستش گذاشتم شایا:دیگه چیزی واسم نمونده ستاره .. دیگه نمی کشه این دل صاحب مرده که تورو از دست بدم دستش را بر روی صورتم گذاشت -درست نگاهم کن ارباب ... درست و با چشمانی باز ..ببین هنوز هستم ... هنوز هستم که نذارم بشکنی ... نذارم غرور مردم زیر پا له بشه شایا:چیکار کنم ستاره ... چیکار کنم که سرپا باشم چیکار کنم که غرور شکسته ام نشکنه لبخند غمگینی به لب آورد -هر کاری می کنیم با هم می کنیم ... درست می کنیم هر اون چیزی رو خراب شده ... از نو می سازیم و ثابت می کنیم که ارباب شایا هیچوقت نمی شکنه ... ثابت می کنیم که بی گناهی ...ثابت می کنیم که همه حق زندگی دارن حتی اربابها ...حتی من ..حتی تو شایا:اگه بازم نشد چی لبخندی زد و نوک بینی ام را بوسید و آرام گفت -بازم باهم درستش می کنیم ...با هم می سازیمش شایا:تو چی ..مگه حق زندگی نداری چشمانش را بست و پیشانی اش را به پیشانی ام چسپاند و زمزمه کرد -زندگیمو می سازم برای تو ... برای تویی که مثل همه ی ما حق زندگی داری ... حق...شایا:اگه رهات کنم بری چی چشمانش را باز کرد و غمگین نگاهم کرد ... آهی کشید و سرش را به زیر انداخت -منو سهم خودت می کنی شایا ...منو ازان خودت می کنی و خودت رو ازان من سرش را بالا گرفت و اشاره به قلبش گفت -این خودش رو مطعلق به تو می دونه ... دیگه خسته شده از رفتن و هیچوقت نرفتن چانه اش لرزید ...از بغض از دردی که سعی در پنهانش داشت ... نمی تونستم... خودخواهی بود اما نمی توانستم او را که تمام خواسته هایم بود رها کنم ...بوسه ای بر روی چانه اش گذاشتم و آرام گفتم -منه خودخواه رو به غلامی قبول می کنی همراه با گریه خنده ای کرد و سرش را به نه تکان داد و گفت ستاره:تورو برای سروری می خوام ...برای تکیه گاه بودنم -اگه وسط راه کم بیارم چی بر نوک دستم بوسه ای زد و در آغوشم گرفت و کنار گوشم گفت -مرده و غرورش ارباب جونی ...می دونم پا به پام می آیی اور ا رد آغوش کشیدم و به خود فشردم ... نگاهم به عمه خانوم افتاد که با لبخندی نگاهم می کرد ... چشمانش را باز و بسته کرد و تصدیق کرد ... تصدیق کرد عروس خونه ام را که به دیدنش آورده بودم ... آن زمان آن شب در آن ساعت های نفرت انگیز به آرامشی دست یافتم که آن را مدیون ستاره ام را بودم ... ستاره ای که فکر نمی کردم دست تقدیر آنطور سینه ی رد به سینه ام می زند و عشقم را به راحتی از من می گیرد
تکیه ام را به ستون تراس دادم و نگاهم را به آسمون دوختم ...آسمون مثل دل ادما دلگیر بود ..گاهی صاف بود و گاهی پر از درد و عصبانیت ... درست همانند منی که با دانسته ها ندانسته هایم را می خواستم ... نگاهم را به طرف میز برگرداندم و چشم دوختم به نامه ی مهتاب که باد سعی در بردن آن داشت ... دست به سینه دستم را در جیب بردم و ورقه ی مچاله شده که خط آشنای میلاد بر آن نوشته شده بود چشم دوختم ...و زیر لب نالیدم -آه من چه کردم با شما ...با صدای قدم هایی که نزدیک می شد سرم را بالا بردم و نگاهم را به قاسم دوختم ... تعظیمی کرد ...لبخند تلخی به لب آوردم و دستم را بر روی شانه اش گذاشتم و با ناراحتی گفتم -خم نشو قاسم بهت چند بار بگم دستم را در دست گرفت خواست بوسه ای بر آن بزند ...اخمی کردم و او را در آغوش گرفتم -نکن مرد حسابی ..نکن قاسم سرش را در شانه ام پنهان کرد و با صدای ناراحتی و لهجه ای که داشت گفت قاسم:شما تاج سر مایی ارباب به کمرش زدم و از او فاصله گرفتم ... سرم را به طرف نامه ی مهتاب برگرداندم و ورقه را در دستم مچاله کردم ..و به آرامی که صدا وارد ساختمان نشود گفتم -فهمیدی کی بوده اهی کشید و سرش را به چپ و راست تکان داد قاسم:مثل بار قبلی که ماشین مهتاب خانوم رو آوردن ...این ماشین هم آورده شده و کسی که آورده نشانی ازش نیست اخمهایم در هم رفت و گفتم -چطور کسی تونسته ماشین رو اینطور وارد خونه بکنهقاسم رو به رویم ایستاد و گفت قاسم:اون صدای شلیک هم برای فراری دادن اسب بوده ...سعی نکردن به کسی صدمه ای برسونن فقط می خواستن راه گم کنی کنن سرم را تکان دادم و دستم را در موهایم فرو بردم و گفتم -می خوام همه رو جمع کنی ...همه ی آدما ...حتی روستارو ..اونم بی اصلحه قاسم با چشمانی پر از تعجب نگاهم کرد قاسم:بی اصلحه لبخند تلخی زدم و سرم را تکان داد ... -آره بی اصلحه سرم را برگرداندم و نگاهم را به ساختمون کوچک عمه که ستاره کناره پنجره نشسته بود دوختم و به آرامی گفتم -به عاقد هم بگو بیاد که می خوام عروسی راه بندازم نگاهم را به صورت معصوم و گرفته اش دوختم ...نمی توانستم به همین راحتی اجازه بدهم بهترین بهانه ی زندگی ام را از من بگیرن ...کسی که می دانستم همراهم شکست ..اما هنوز سرپا بودقاسم:مبارک باشه ارباب با همان لبخند به طرفش نگاه کردم و سرم را تکان دادم ...-بار سفر همه رو هم اماده کن به جز اونایی که نمی خوام پاشونو از این روستا بذارن بیرون..قاسم سرش را تکان داد و گفت قاسم:همونطور که دستور دادین برای امنیت آقا آروین هم دست به کار شدیم باردیگر نگاهم را به طرف ستاره برگرداندم و گفتم -می خوام شبانه از اینجا بره کسی نفهمه دستم را در جیبم فرو بردم ...و دو حلقه را که در جیبم بود با سر انگشت لمس کردم ... آه سوزناکی همراه با سوزش سینه ام خارج شد و نگاهم را به قاسم که نگاهم می کرد دوختم و لبخند تلخی زدم ...لبخندم را با لبخند شیرینی جواب داد و گفت قاسم:ارباب بختیاری رو چیکار کنم سرم را به زیر انداختم و نگاهم را به نوک کفشم دوختم ...-دعوتش کن برای عروسی برادرزاده اش اجازه پدر ملزمه سرم را بالا گرفتم و به چشمان گشاد شده از تعجبش چشم دوختم و دستم را بر روی شانه اش گذاشتم و آرام کنار گوشش گفتم -برو به بختیاری پیغام بده که باز می خوام رسم مجد و بختیاری رو تکرار کنم ...یک دختر از اون خانواده ...یک پسر از این خانواده ...می خوام منو به غلامی بپذیرن قاسم:ارباب...شانه اش را فشردم و نگاهم را به نوید که نزدیک می شد چشم دوختم و قاسم را به سکوت دعوت کردم ... با لبخندی نگاهم را به نوید دوختم ... نوید پرونده را در دستش تکان داد و همانطور که نزدیک می شد گفتنوید:شایا بوی عروسی پیچیده داداش خنده ای کردم و پرونده را از دستش گرفتم -بو پلو به دماغت خورده ابرویی بالا انداخت و با لحن شوخی گفت نوید:وقتی صدای شاد دوستت رو از پشت خط می شنویی که می گه می خوام عروسی راه بندازم چه انتظاری داری عین سگ بو نکشم خنده ی دیگری کردم و به بازویش زدم که اخمی کرد و بازویش را در دست گرفت
نوید:تو روحت حالا چرا دیونه بازی در می آری ..بچه که زدن نداره پوزخندی زدم و پرونده را باز کردم و نگاهم را به امضای خودم و امضای نوید دوختم و گفتم -کارهای اداریشو انجام دادی نوید روی میز نشست و نگاهش را به نامه ی روی میز دوخت و گفت نوید:نه خودت گفتی بیار نگاهش کنم... بعد می برم کارهای اداریشو انجام بدم ...-دیگه لازم نیست انجام بدی.به طرف میز نزدیک شدم ...نامه ی مهتاب را از روی میز برداشتم و فندکی که هدیه ای از قدیم ها بود را بالا آوردم و گفتم -می خوام به نصیحتت گوش کنم نوید نوید لبخندی زد و نگاهش را به دستم که ورقه ها را از پرونده خارج می کردم دوخت نوید:چه نصیحتی ورقه ها را در سطلی که آماده کرده بودم ریختم و همانطور که به نوید که با تعجب نگاهم می کرد چشم دوخته بودم .. گفتم -می خوام دست دوستی به طرف بختیاری دراز کنم .. لبخندی زدم و نگاهم را به آتشی که از ورقه ها شعله ور شده بود دوختم ... و ادامه دادم -دیگه نمی خوام چیزی رو که بختیاری طعلق داره ازش بگیرم ...با حلقه شدن دستان کوچکی دور بازویم سرم را از شعله های آتش بالا آورد و نگاهم را به چشمان غمگین عشقم دوختم که لبخند مهربانش را تقدیمم می کرد دوختم....چشمکی به او زدم ... که صدای شاد نوید به گوشم رسید نوید:بــــهترین کار رو انجام می دی شایا ...به طرف نوید برگشتم و لبخندی زدم-وقتی به حرفات فکر کردم و رابطه ی مهتاب و آناهیتا را با بختیاری دیدم گفتم اختلاف هارو کنار بذارمنوید با لبخندی تکیه اش را به صندلی داد و نگاهی به ستاره کرد و گفت نوید:مهتاب خانوم چه کردین با اینلبخندی زدم و دست به سینه نگاهش کردم و گفتم -کاری که خیلی وقت پیش باید می کردم ...باید از همه چی بگذرم برای عشقمنوید:بگذری... یعنی چی دست ستاره را در دست گرفتم و با لبخندی گفتم -می خوام از اربابی دست بکشم و از اینجا بریم نوید:چــــی؟؟!!صدای پر تعجب نوید و قدم نزدیک شده ی قاسم با هم هماهنگ شد ...هر دو با تعجب و خیره نگاهم کردن ...سرم را کج کردم و نگاهم را به ستاره که غمگین و با لبخندی نگاهم می کرد دوختم و ادامه دادم -می خوام برای عشق ارباب زندگی کنم ...و کنار بکشم از همه چیچشمانش را برایم باز و بسته کرد و لبخند شیرینی به لب آورد که نگاهم را به نوید ... با اخمی به خاکستر مدارک خیره شده بود چشم دوختم ...نوید با احساس سنگینی نگاهم سرش را بالا آورد و گفت نوید:من گیج شدم ...متوجه نمی شم چی می گه دست ستاره را با خودم کشیدم و صندلی را برایش بیرون کشیدم و به آرامی او را بر طرف صندلی هدایت کردم و رو به نوید و گفتم-فردا برای من همه اون مدارک رو بیار ... می خوام زمین هایی که از مردم گرفتم رو بهشون پس بدم نوید ابروهایش را بالا انداخت و با تعجب گفت نوید:مـــی خوای چیکار کنی شایا بر روی دستی صندلی نشستم و دستم را بر روی شانه ی ستاره گذاشتم و گفتم -می خوام خودم رو از اربابی بازنشسته کنم نوید:چرا برای چی؟لبخندی زدم و گفتم -برای عشقم...می خوام با صلح از اینجا خارج بشم و با خوشی زندگی کنم...نه با آه مردم اخمهای نوید باز شد و نگاهش رو به ستاره دوخت که نگاهش می کرد و گفت نوید:مهتاب خانوم آخرش دوست مارو گمراه کردین دیگه ستاره خنده ای کرد و سرش را تکان داد ...نوید با شادی از جایش بلند شد و به طرفم آمد و سخت در آغوشم گرفت نوید:خیلی مردی رفیق ... خیلی ...خوشحالم که می خندی حالا از من فاصله گرفت و دستش را بر روی سینه اش گذاشت و تعظیمی به ستاره کرد و گفت نوید:ما مخلص زن داداشمون هستیم که این اخمو رو سر به راه کرده خنده ای کردم و بر روی شانه ی او زدم-گمشو برو مزه نریز نوید خنده ی بلند ی سر داد و گوشی را از جیبش بیرون آورد ...همانطور که به عقب می رفت گوشی اش را تکان داد و گفت نوید:زنگ بزنم امروز واست جشن بگیرم تــــوپ هیچوقت توی زندگیت فراموش نکنی خنده ای کردم و سرم را با تأسف تکان دادم و گفتم -من با آدمای مجرد خوشگذرون نمی گردم ستاره خنده ای کرد ...که نوید با خنده ی بلندی سنگی را به طرفم پرت کرد و با شیطنت غرید نوید:تــــو بــــی جا می کنی ارباب ..می خوام شبی واست بسازم که یادت نره خنده ی دیگری و پشتش را به ما کرد ... به طرف قاسم برگشتم و لبخندی به صورت ناراحتش زدم و سرم را برایش تکان دادم ...اشاره ام را فهمید ..لبخندی تلخی زد و پشتش را به من کرد و او نیز آنجا مارا تنها گذاشت ... از روی دسته ی صندلی بلند شدم و رو به روی ستاره نشستم و نگاهم را صورت به اخم نشسته اش دوختم و گفتم -آماده ایی
ستارهشایا:آماده ایسرم را بالا گرفتم و به مردم چشم دوختم...به مردی که می خواستم تمام خواسته هایم را به او بسپرم و حقیقتی را بگویم که روح را از تنم جدا کرد و خنده هایم را از من گرفت...خنده ای که برای او زندگی بود برای او آرامش بود ...لبخند تلخی به لب آوردم ...خیلی وقت بود آماده شده بودم ... خیلی وقت بود که انتظار یک موقعیت را داشتم که از نو شروع کنم ...از قسمتی به او بگویم که برایمان رقم خورده بود ...لبخند تلخم بر روی لبهایم عمیق تر شد ...دستم را بر روی جای خالی حلقه کشیدم...و آن را لمس کردم ...و به آرامی گفتم -جای خالیش اذیتم می کنه سرم را بالا گرفتم و نگاهم را به چشمان مغرور و به غم نشسته اش دوختم -بهم برش می گردونی لبش به لبخندی کج شد ..دستش را بالا آورد و دست مشت شده اش را بر روی میز گذاشت و با ابرو اشاره کرد شایا:بازش کن لبخندی زدم و دستم را جلو بردم... به آرامی دست مشت شده و مردانه اش را باز کردم و با لبخند شیرینی که بر روی لبهایم نشسته بود نگاهم را به دو حلقه ی کنار هم دوختم و نگاهم را به چشمانش دوختم ...چشمانش همانند لبهایش خندید و به ارامی گفت شایا: من و تو با هم یکی شده ایم ، من و تو دو عاشقی شده ایم که به زندگی خواهیم گفت همیشه با همیم!لبخندم بازتر شد ... دستم را بر روی دستش بر روی آن دو حلقه گذاشتم و همانند او به آرامی گفتم -همیشه با همیم...دستم را در دستش گرفت و حلقه ی مهتاب را بالا آورد و آن را در انگشتم جایگزین کرد و به آرامی بوسه ای بر روی آن نهاد و با محبت گفت شایا:برات بهترین هاشو می خرم سرش را بالا آورد و نگاهم کرد ...سرم را کج کردم و حلقه اش را بین انگشتانم گرفتم و همانند خود او حلقه را در دستش گذاشتم -من بهترین ها رو نمی خوام شایا ...من همینی می خوام که حالا هست ...نه قبلش نه بعدش ..حالاش برای من مهتره نگاهش را بالا آورد و خیره شد در چشمانم و لبخندی زد ... لبخندی گرم و مردانه ...لبخندی از مردی که قلبم برایش در سینه می تپید و آماده ی شنیدن حقیقتی بود که پیش می دانست ...اما گفتنی هایش را باید از آنجایی شروع می کردم که پایانش داده بودن و خط قرمزی بر دور آن کشیده بودن ...شایا:ستاره-جون دلم انگشتش را نوازش گونه بر روی دستم که در دستش بود کشید و گفت شایا:اگه هنوز امادگیشو ن...اجازه ندادم حرفش کامل شود و دستش را فشردم و گفتم -نه باید بگم ...بگم که این کابوس برای همیشه از بین بره دستم را به عقب بردم و از پشت کمرم ملفی آشنایی را خارج کردم ...ملفی را که روزی در خواب در ماشین مهتابی دیدم که برای همیشه تنهایم گذاشت ..تنهایم گذاشت به دلیل دانستن حقیقتی که زندگی اش را از او گرفت ...حقیقتی که هیچکس نباید آن را می دانست ...اما مهتاب فهمیده بود و حالا من...شایا دستش را دراز کرد و ملف را در دست گرفت که شروع کردم ...شروع به گفتن حقیقتی که آنطور به زانو درم آورد ..منه ستاره ای که هیچ وقت نمی شکستم ...آهی کشیدم و گفتم -برای آمادگی اول می خوام چیزهایی رو بگم ....خیلی چیزها که حقه توه که بدونی ... داستانی که باید گفته بشه....برای همین از اول برات شروع می کنم به گفتن ..از اون اولاش من بچه بودم و تو هم بچه..دوران اون بچگیهایی که همه چی آسون بود ..همه چی راحت ...اما سختر از حالایی که مفهموم همه چیز را می دانیم لبخندی زدم و نگاهم را به ملف دوختم -دوران بچگیم بهترین دوران بودن ..دختر پنج ...شش ساله ای که هیچ غمی نداشت ..هیچ دردی نداشت جز غیرتی که بر روی خواهرش داشت..بر روی خانواده اش داشت خنده ای کردم و با یاداوری آن دوران ادامه دادم -با داشتن پسر توی خانواده باز مهتاب به من تکیه می کرد ... نه به خاطر اینکه خواهرم بود ...بلکه به این دلیل که همونقدر که من روی اون حساس بودم اون هم بود ... هیچ غمی نبود من بودم و خواهر دوقلویم که عزیز کرده ی همه بودیم.....از عمو گرفته تا عمه همه یکجورای خاصی دوستمون داشتن ...خدا هیچوقت به ما خاله یا دایی نداده بود ..خیلی بارها از خودم سوال پرسیدم .... که چرا مامان خواهر برادر نداره...اما حالا به جوابش رسیدم سرم را بالا گرفتم و تلخ لبخندی زدم و گفتم -وقتی از خانواده ی پدری خیری نبود چه بسا از خانواده ی مادری دستانم بین دستان گرم و مردانه اش جا گرفت ...نگاهم را به دستانم دوختم و ادامه دادم -از همون بچگی ها دوتا همبازی داشتیم ..دو همبازیه همیشه همراه اما نیمه راه ... همبازی هایی که حالا که به اونها نگاه می کنم می گم چرا بزرگ شدیم بزرگ شدیم که به اینجا برسیم ...به اینجایی که یاد آور خاطرات شیرین باید اینقدر تلخ باشه که دلت نمی خواد به یاد بیاری...به یاد آن دوران خوب و تلخ بچگی ها تلخ پوزخند زدم و نگاهم را به ملفی که از زرین خاتون گرفته بودم دوختم و گفتم -میلاد بختیاری ...تک برادر رضاعی من وتک پسر شاهین بختیاری عموی بزرگم بود که خیلی زود عمرش رو داد به پسرش..و حالا پسرش داره عمرش رو می ده به ماشایا پر تعجب و مات نگاهم کرد ... لبخندی زدم و ادامه دادم -ما چهار نفر بودیم ..دو پسر دو دختر ...من مهتاب ...میلاد خیلی به هم نزدیک بودیم به جز پسر عمه ام ... پسر عمه ای که .... نمی دونم از خوبی هاش بگم یا بدی هاش ...حالا که می بینمش می گم ...خدایا چرا اون زمان بیشتر باهاش نبودم که بگم برام عزیزی اما حالا....دستم را از دستش خارج کردم و آستین لباسم را بالا زدم ... زخمی از همان زمان را لمس کردم و گفتم -اولین زخمی که از پسر عمه ام خوردم همین بود ...دوازده بخیه خورد اونم به دلیل اینکه اجازه ندادم دست کثیفش خواهرم رو لمس کنه...خواهر معصوم و خجالتی ام ...اما حالا چیزی رو لمس کرد ...چیزی رو زخمی کرده که نه می شه بخیه خورد و نه می شه درستش کرد چشمامو بستم و به همان روز برگشتم و گفتم -هنوز سرو صداها توی گوشمه ...گریه های مامان و مهتاب و دست نوازش گونه ی بابا که روی سرم می کشید و می گفت"دختر قویی من مرده گریه نمی کنه" آره اون زمان برای خودم مردی شده بود ...مردی که توی اون حالت خم شد و اشکهای میلاد را پاک کرد و مادرش را در آغوش گرفت و گفت ...تو غم نخور مامان من خوب می شم ...اما منه بچه بی خبر از اون نگاه های نفرت انگیز عمه و پسرش خوشحال بودم که پدرم من رو مرد خطاب کرده آهی کشیدم -همین زخم باعث خیلی چیزها شد ...از خیلی ها می شنیدم که می گفتن پسر عمه ام حرمزاده است معلوم نیست پسر کی هست ...باباش کیه.... آزار و اذیتهاش از همون روزها شروع شد ..آزار جسمی که نه فقط به تن و بدن ما وارد می کرد بلکه پدربزرگم هم از رفتارهای ضد نقص اون عاصی شده بود و شبها صدای سر و صداهای عمه و پدر بزرگم را از کتابخونه می شنیدم اما حتی یک قدم جلو نمی رفتم تا بدونم چه اتفاقی داره می افته ...بچه بودم و نادان همه رو می سپردم به بی خیالی چشمانم را باز کردم و به او خیره شدم و گفتم -اون روز رو درست یادمه اون روزی که خان عموم بهترین عموی دنیا اومد ...مثل همیشه شاد پریدم توی بغلش و از گردنش آویزون شدم ...اما با دیدن دختر بچه ای هم سن و سالهای خودم که بابا دستش رو توی دست گرفته نگاهم خیره به اون موند و از بغل عمو جدا شدم ...خان عموم با دیدن حالت پر تعجب من دو زانو کنارم نشست و لپم رو بین دو انگشتش گرفت و به آرامی اشاره به همون دختر بچه گفت " با دخترم آشنا نمی شی شیطون عمو "توی همون زمان بچگی با چشمان گرد شده نگاهم رو به دختر بچه دوختم ...دختر عمو من بودم پس این کی بود که وارد شده بود و خودش را دختر عمو معرفی می کرد ...مهتاب روابطش بهتر از من بود ...زود با همه صمیمی می شد بر عکس مینی که فکر می کردم همه با مقصدی به ما نزدیک می شن....مهتاب با دیدن دختر بچه و اینکه خواهر جدیدی نصیبش شده ذوق زده جلو رفت و نگاهی به بابا که دست دختر بچه رو در دست گرفته بود گفت "بابا این آبجی کوچیکمونه"بابا خیلی راحت اون زمان گفت آره آبجی کوچیکه ی شماست بدون انکه توجهی به منی که با شعله های حسادت با کینه نگاهم به دختر بچه بود ...من مهتاب را برای خودم می خواستم ..خان عمو فقط مال من بود ... خانواده ام فقط ازان من بودن ....وقتی دست مهتاب به طرف دختر دراز شد ..با خشمی نگاهم را به دختر دوختم که با صدای به بغض نشسته به آرامی گفت "سلام من آناهیتام"وقتی مهتاب محکم در آغوشش گرفت ...حسادتم چندین برابر شد ...غیرت داشتم به روی خواهرم همه حق در آغوش گرفتنش رو نداشتن ...بخصوص آناهیتای تازه وارد ....آناهیتا خیلی زود توی قلب همه جا باز کرده بود ...حتی پسر عمه ام که جز صدمه زدن به من و مهتاب کار دیگری نداشت...دیگه روی زبون همه یک تعریف از آناهیتا بود و دیگری از مهتاب ...دیگه این وسط ستاره ای نبود ...همبازی هامم دیگه کنارم نبودن ....خان عمو هر وقت می اومد دیگه نمی گفت ستاره شیطون عمو بلکه می گفت "آناهیتا دختر خوشگل بابا"اینقدر به آناهیتا حسادت کرده بودم که از روی پله ها انداختمش و خودم از بالای پله ها به درد کشیدنش نگاه کردم و لذت بردم ...دستی بر روی گونه ام کشیدم و لبخندی زدم -اون روز اولین سیلی عمرم رو خوردم ...اولین سنگینی دست بابا که بر روی گونه ام فرود اومد و صدای جیغ عمه و مامان که صدا زدن"شهـــاب"اما من فقط خیره به اخم بابا و گریه مهتابی بودم که کنار پای آناهیتا زانو زده بود و او را نوازش می کرد ....با دیدن این حرکت مهتاب باز حس حسادتم به اوج رسیده بود و بی توجه به صدای بابا که ازم می خواست از اناهیتا معذرت خواهی کنم اخم کردم و گفتم"کار بدی نکردم که معذرت بخوام" خنده ای کردم و نگاهم را به شایا که محو داستان شده بود کردم و گفتم -می دونی بابا باهام چیکار کرد شایا لبخندی زد شایا:چیکار کرد خنده ی بلندی کردم و با یاد آوری آن روز گفتم -گوشمو گرفت و توی کتابخونه حبسم کرد چون می دونست کتابخونه برای من کشتارگاهه ...از هر چی کتاب بود متنفر بودم ...اون زمان خان عمو که معلم بود همیشه به ما درس می داد اما من از درس فراری ..برای همین بابا من رو اونجا حبس کرد ... دو روز ...بابا بی توجه به التماس مامان و خواهشهای عمه منو اونجا گذاشته بود ...اما با اون تنبیه هنوز حسادتم به آناهیتا کم نشده بود ...شایا:اینقدر حسود بودی سرم را تکان دادم و گفتم -خیلی حسود بودم چون خانواده ام رو برای خودم می خواستم نه یک تازه وارد شایا:پس چطور تو آناهیتا حالا...حرفش را ادامه نداد و نگاهم کرد ..لبخندی زدم و دستم را به زیر چانه بردم -شب دوم صدایی از پشت در شنیدم ..صدای پچ پچ دوتا دختر بچه بود ..صدای آناهیتا رو می تونستم به راحتی بشنوم ...اما مهتاب ایندقر آروم بود که فقط صدای بس بسش رو می شنیدم .... آناهیتا به آرومی از زیر در گفت "ستاره بیا پشت پنجره "منم بی حرف تند خودم رو به پشت پنجره رسوندم ...و منتظر اون دوتا موندم ....دستم به پنجره نمی رسید که بازش کنم ...چندتا کتاب گذاشتم زیر پامو در پنجره رو باز کردم که نگاهم افتاد به مهتاب که روی کمر آناهیتا ایستاده تا اونم بتونه به پنجره برسه ... با تعجب نگاهم رو به آناهیتا دوختم که به سختی وزن مهتاب رو تحمل کرده و گفتم "اینجا چیکار می کنین "مهتاب بدون اینکه حرفی به من بزنه پفکی از توی لباسش در آورد و به طرفم گرفت...می دونستن چقدر عاشق پفک بودم ...برای همین بی توجه پفک رو قاپیدم و نگاهم رو خیره به اون دوختم ...مهتاب نگاهم کرد و با حالت قهری گفت "اینو آناهیتا برای تو خریده به من نداد"توی همون زمان بچگی با شنیدن این حرف توی دلم یکجوری شد ...و نگاهم را به مهتاب و آناهیتا که آروم حرف می زدن دوختم ...آناهیتایی که مواظب بود مهتاب به آرامی از روی کمرش پایین بیاید و به خودش صدمه ای نرساند....خوشحال بودم چون یکی دیگر هم بود که مواظب خواهرم باشه ..من باید حق به دیگری هم می دادم که مواظب خواهر کوچلوم باشه اون شب پفک رو نخوردم برعکس صبحش منتظر بابا نشستم ...نشستم که ازش بپرسم رفاقت یعنی چی ...بپرسم چرا به آدمی که بدی می کنی اون بهت خوبی می کنه ... این کار آناهیتا برای من الگو شده بود ...در هر بدی خوبی بهترین راهه اینو من اون شب یاد گرفتم...صبحش که بابا اومد سراغم با دیدن پفک عصبی شد ...سرش رو با تأسف برام تکون داد و گفت "فکر کردم دخترم مرده و حرفش اما حالا"خیلی حرف بابا بهم برخورده بود برای همین پفک رو بهش دادم و زل زدم توی چشماش و گفتم "بازش نکردم بابا ببین هنوز نخوردمش"بابا سرش رو با تأسف تکون داد و روی مبل توی کتابخونه نشست و من رو روی پاش نشوند ...دستی به سرم کشید... درست حرفای بابا رو یادمه که گفت"می دونی چرا اسم تورو گذاشتم ستاره"سرم را تکون دادم و معصومانه نه گفتم ... بابا دستی روی سرم کشید و گفت "یک روز وقتی تو آبجیت داشتین به دنیا می اومدین ...نگاهمو به آسمون دوختم ..به آسمون خدا که پر بود از ستاره ...از ستاره هایی که هم به ماه زیبایی بخشیده بود هم به مهتاب ...به ستاره ای که محکم ایستاده بودن و چشمک می زدن ...با خودم گفتم چقدر ستاره ها محکمن که هوای مهتاب و آسمون رو دارن که از زیبایی نیوفته ..اینقدر مرد بود که خودش از نور می افتاد اما از جایش تکون نمی خورد که زیبایی آسمون و مهتاب رو بگیره...از همون وقت تصمیم گرفتم اسمت رو بذارم ستاره که هوای خواهرت مهتاب رو داشته باشی ..اما با کاری که با آناهیتا کردی ...ستاره ام رو کم رنگ کردی نورش رو کم کردی "نگاهی به شایا کردم که با لبخندی نگاهم می کرد و گفتم-:بابام خیلی مرد مهربونی بود ...عزیز دوردونه بودم و به خاطر سیلی که بهم زده بود عذاب می کشید ..منم برای اینکه عذابش رو کم کنم خم شدم و دستش رو بوسیدم و اون رو سخت توی آغوشم گرفتم و گفتم"معذرت می خوام بابا ...همه چیز رو درست می کنم"بابا دستش رو دورم حلقه کرد و من رو به خودش فشرد کنار گوشم آروم گفت "آناهیتا مامان ...باباش تنهاش گذاشتن ..مواظبش باش...براش خواهری کن ستاره ی درخشانم "توی زمان بچگی معنی این حرف رو فهمیدم و بغض نشست توی گلوم...یادمه یک بار عمه ام به میلاد گفت ..."بابا مامانت تنهات گذاشتن یعنی مردن ...یعنی رفتن پیش خدا"برای همین بغض کردم و از بغل بابا بیرون اومدم ..با همون پفک از کتابخونه بیرون رفتم و خودم رو به آناهیتا که روی پله ها نشسته بود رسوندم ...آناهیتا با دیدن من سیخ ایستاد و نگاهم کرد و گفت "ستاره من معذرت می خوام "بغض گلومو سنگینتر کرد و اون رو در اغوش گرفتم..من لیاقت معذرت خواهی نداشتم چون اون من بودم که انداخته بودمش ... بی انکه منتظر لحظه ای به ایستم اون رو در آغوش گرفتم و کنار گوشش گفتم "از این به بعد من خواهرتم ... نمی زارم صدمه ای بهت برسه"از اون روز به بعد من بودم که مواظب بودم آناهیتا و حتی مهتاب صدمه ای نبینن ... جلوی طعنه های فامیل می ایستادم و گوشهای اناهیتا رو می گرفتم که نشنوه و خودم برای مهتاب و اون لالایی که مامان هر شب برای ما می خوند می خوندم که یک شب..صدای داد و فریاد خان عمو و بابا بزرگ هنوز توی گوشمه ....اولین بار بود می دیدم که اینطور پدربزرگم روی دوردونه اش داد می زد ... دلم برای خان عموتنگ شده بود برای همین در اتاق رو باز کردم و به طرف اتاق پدر بزرگم راه افتادم... صداش رو از پشت در به راحتی می شنیدم چشمامو بستم و خودم را تصور کردم پشت در اتاق ...لبخند تلخی زدم -از در نیمه باز توی اتاق عمو سرک کشیدم با دیدن سر و صورت زخمی خان عمو با تعجب نگاهش کردم که فریاد پدر بزرگم به گوشم رسید "شهرام نگاهی به سر و وضعت کردی ...این توله سگ رو تحویلشون بده خلاص کن خودتو"خان عمو عصبی به پدر بزگم نگاه کرد و گفت"بابا چند بار بگم این طفل معصوم دخالتی نداره توی این مسئله""شهرام منو خر فرض کردی ...نیستی که ببینی چه پیام های تحدید امیزی می اد ... اینکه بچه رو تحویل بدین اگه ندین زندگیتون رو به آتیش می کشیم ...یعنی دختر این زن هرزه ارزش داره"اون روز برای اولین بار عصبانیت خان عمو رو دیدم خان عموی مهربونم که رو به پدرش گفت "باشه بابا باشه ...شما درست اما اون هرزه حالا زیر خاروار خاک خوابیده ...جواب تمام بدبختیهاشو با سرطانی که دامن گیرش شده بود داد...یک خواسته از من داشت اینکه نذارم دخترش پا توی لجنی بذاره که مادرش گذاشته ...چرا ما اشتباه اون مادر رو بذاریم پای بچه اش ...بچه ای که هیچ آزاری به ما نرسونده ...حتی خود شما هم اون رو خیلی دوست دارین...اگه می خواین این بچه رو تحویل بدین پس مطمئن باشین که من می رم اونم با این بچه برای همیشه"با شنیدن حرفای عمو ناراحت شده بودم ...چون دوست نداشتم که کسی خواهرم رو دوست نداشته باشه ...محبتم به آناهیتا بیشتر شده بود چون عموم دوستش داشت ...هیچ از حرفای عمو و پدر بزرگم اون زمان نفهمیده بودم فقط این فهمیدم که باید بیشتر از همیشه از آناهیتا حمایت کنم مثل خان عمو... تا بابا بزرگ اون رو به خانواده اش برنگردونه.....خان عمویی که برای من الگوی همه چیز بود...یک معلم خوب ..یک حامی خوب و حتی یک پدر خوب شایا با اخمی نگاهم کرد و گفت شایا:پس اناهیتا دختر معشوقه ی عموته لبخندی تلخی زدم و سرم را تکان دادم -نهشایا:پس آناهیتا چیکاره است لبخند خونسردی زدم و نگاهی به ملف گفتم -آناهیتا دختر خالته ...آناهیتا اسفندی که به آناهیتا بختیاری تبدیل شد شایا:چـــــی دختر خالهملف را به طرفش کشیدم و به آرامی گفتم -آره دختر خاله ات ...دختر مه لقا خواهر فرح بانو مادر تنی تو ..شایا با اخمی نگاهش را به ملف که رو به رویش بود دوخت و گفت شایا:آخه ...آخه مادر من که خواهر نداره نفسم را بیرون دادم و اشاره ای به ملف گفتم -توی این ملف خیلی مدارک هست که خیلی چیزهارو ثابت می کنه ... مه لقا از خانواده طرد شده بود ...عشق خان عموی من ..خان عمو بدون چشم داشت به طرد شدن مه لقا ..بدون در نظر گرفتن اینکه برای چی طرد شده دیونه وار عاشقش بود ...بدون توجه به گذشته ی مه لقا دل بست و گرفتار شد ...و نصف اموالش رو به نام مه لقا زد که دیگه دست مه لقا توی جیب دیگری نباشه ...اما مه لقا که با یکی بودن برایش کافی نبود خیلی زود از خان عموم سیر شد و با بابای اناهیتا ازدواج کرد ...اما دست تقدیر ناجوانمردانه اناهیتا رو یتیم کرد ...پدرش رو با مواد و مادرش رو با سرطان از اون گرفت ...اما به آناهیتا گفته شد که پدرش توی تصادف جان سپرده و مادرش برای آزادی رهاش کرده ...چیزی که مادرش اخرین لحظه ها از همه خواسته بود به دخترش بگن که دخترش از هیچ حقیقتی باخبر نشه شایا:مامان هیچ وقت از مه لقا بهم نگفته بود شانه ام را بالا انداختم -شاید دلیلش همین بوده ..مه لقا زن خوبی نبوده شایا ...زن خوشگذرون و هر...حرفم را ادامه ندادم و دستانم را بر روی میز گذاشتم -این حرفا چیزی رو عوض نمی کنه چون آناهیتا خواهر منه دستان گرم شایا بر روی دستانم قرار گرفت و آرام گفت شایا:آناهیتا همیشه خواهر تو می مونه ستاره لبخند گرمی بر روی لبهایم نشست و نگاهم را به دستان شایا دوختم و گفتم -آناهیتا سختی زیادی کشیده شایا ...خیلی زیادی شایا:چه سختی هایی ؟آهی کشیدم و پر درد گفتم -خانواده ی شاد بختیاری به دلیل همین اختلاف رسم و رسوم خیلی زود از هم پاشید ...بابا سخت ناراضی از وصلت خواهرش به برادر تو بود یعنی امیر پاشا..چون یک دلیلی این وسط اجازه نمی داد که شهاب بختیاری راضی به ازدواج خواهرش باشه چشمان شایا گرد شد و دقیق نگاهم کرد شایا:عمه ی تو ؟سرم را تکان دادم و با اهی گفتم -آره عمه ی من ..عمه ای که صاحب یک پسر بچه ی شش ساله بود...عمه ی من نرگس بختیاریشایا با همان چشمان گرد شده با تعجب بیشتری در چشمانم زل زد ...تلختر از قبل لبخند زدم و ادامه دادم-...بابام مخالف بود چون که حقیقت رو از شماها پنهان می کردن و همین باعث اختلاف بین خواهر بردارها شد و بابام از این روستا زد بیرون ...چون می ترسید روزی بیاد که دخترهاشو هم اینطور شوهر بدن به خاطر رسم مسخره ...نمی خواست هیچ وقت کسی به دخترهاش زور بگه... بچگی ممکنه شیرین باشه و گاهی تلخ .... از آناهیتا دور شده بودم ..من شهر دیگه بودم و اون شهر دیگه ...زجری که آناهیتا کشید هیچ کس نکشید ...یک خاطره ی تلخ هر شب مثل کابوس می آد تو خوابش شایا:چه خاطره ی تلخی؟ آناهیتا:همون خاطرهای تلخه کودکی یک ارباب دختر با صدای آناهیتا به عقب برگشتم ...با دیدن ساشا و پویا که کنارش ایستاده بودن لبخندی زدم ..لبخندی تلخ از دیدن ان چشمان به غم نشسته ...آناهیتا با کمک ساشا بر روی صندلی نشست و نگاهش را به من دوخت آناهیتا:از اینجاشو من بگم سرم را برایش تکان دادم و نگاهم را به حلقه دوختم که صدای به بغض نشسته ی اناهیتا به گوشم رسید -مامان سرمه روانشناسه خوبی بود ..تا حدودی خاطرات تلخه شش سالگیمو محو کرده بود اما نه همه ... سرم را بالا گرفتم و نگاهم را به آناهیتا دوختم که قطره اشکی از چشمانش چکید و ادامه دادآناهیتا:بعد از رفتن بابا شهاب اینا ...خیلی تنها شده بودم ...میلاد همیشه کنارم بود ...اما دست تقدیر اینطور شده بود که همه رو که دوست داشتم از من دور می کرد ...میلاد رو از من گرفتن و آوردن پیش عمه خانوم چون می خواست مواظب تنها یادگار از دست رفته ی بختیاری باشه...چون خودش هم همانند میلاد تنها بود ...خانواده بختیاری از هم پاشیده بود ...بابا شهرام سعی در گرفتن ثروت از دستش رفته اش بود ..پدر بزرگ و عمه هم مشغول تدارک عروسی ...پسر عمه ام نمی دونم کجا رفته بود چون خیلی وقت بود که دیگه توی اون ویلا نبود ...کسی هم سراغش رو نمی گرفت حتی عمه...انگار که تا حالا کسی به اسم پسر عمه وجود نداشت آهی کشید و با پشت دست اشکش را پاک کرد و گفت آناهیتا:خاطرات تلخه من از همون روزها شروع شد ... بابا شهرام برای مسافرت از کشور خارج شده بود و این بهونه ی شده بود برای فامیل که منو بدن به خانواده ام ... خیلی زور بود ...خیلی توهین ها که به مادرم می گفتن و من رو حرمزاده خطاب می کردن...آخه یک دختر بچه که مادرش رو بهترین مادر می دونست این حرفا براش خیلی ...نتوانست حرفش را ادامه بدهد و بغضش را با آب دهانش قورت دادم و گفت-چون مامان من مامان سرمه بود فقط اون.. ....از دنیای اطراف چیزی نمی دونستم فقط این می دونستم که همه تنهام گذاشتن و تنها همبازی من نگاه کردن به بیرون پنجره و دست گذاشتن روی گوشام بود که صدای داد و فریادهای اطرافیان رو نشنوم ...صدای طعنه ها رو نشنوم ....برای همین پدر بزرگ برای اینکه برای عروسی دخترش من اون وسط نباشم منو تحویل اقوام پدریم داد ...تا کسی ندونه دختر معشوقه پسرش اونجا زندگی می کنه .....اقوام پدریم هم با آغوش باز از من استقبال کردن ..پوزخند تلخی زد و گفت....آناهیتا:چون تمام ثروت پدرم به نام تک دخترش بود ...هنوز اون اتاق تاریک و کمربند هایی که به تنم می خورد رو به یاد دارم ...حتی صدای فریاد هام که می خواستم رهام کنند ...می خواستم که دست کثیفشون رو به من نزن و کمربندشون به بدنم نخوره...اما کسی رها نمی کرد تا می تونستم می خوردم ...و صدای خنده هاشون رو موسیقی می دونستم...درست مثل آروینسرش را بالا گرفت...دستانش از استرس زیادی همانند قبل می لرزید ... نگاهی به من کرد و به تلخی گفت آناهیتا:برای همین آروین رو درک می کنم ..برای همین ترسش رو درک می کنم وقتی می لرزه وقتی در خودش مچاله می شهپوزخندی تلختری زد و در ادامه گفت آناهیتا:چون مادرم بدکاره بود دخترش رو هم همونطور می دونستن ...دختر بچه ای که حتی به یاد نداشت مادرش آغوشش چه بویی دارد ..حتی نمی دونست دست نوازشگر پدرش کی بر روی سرش نشسته ...من فقط دست نوازشکر یکخواب توی نگاهم بود ...خوابی از شهرام بختیاری...که توی خواب هام محو و محو تر شد ...دستانش را بر روی میز نهاد و شروع به بازی با انگشتانش کرد و به آرامی گفتآناهیتا: هنوز ته مونده ی سوخته های سیگار خاموش شده روی کمرم جا خوش کرده ...هنوز مهر هرزگی مادرم روی کمرم ثبت شده...هنوز بعضی از شبها از کابوس سوخته شدن ...از کابوس اون سیگارها و قهقه ها از خواب بیدار می شم و نگاهی به اطراف می کنم که نکنه من بختیاری نه اسفندی هستم دستانم را مشت کردم و لبم را به دندون گرفتم ...و نگاهم را برگرداندم تا نگاه خیره و پر تعجب آن سه نفر را بر روی تک خواهرم نبینم ...خواهری که درد کشید ...زجر کشید اما هنوز لبخند به لب داشت...تا کسی از درون داغونش هیچ نفهمد ...خواهری که گذشته اش را به فراموشی سپرده بود ...اما مجبور به یاد آوری شده بود ..مجبور به یاد آوری کابوس های شبانه اش آناهیتا:یک سال زیر دستشون زجر کشیدم ...درد کشیدم ...بین یکی از همین کتک کاری ها دنده ام شکست و مجبور شدن به بیمارستان منتقلم کنند ...انگار خدا هم از زجر دیدن من غمگین شده بود که باز بابا شهاب منو دید ... با دیدن حال و روزم ..با تهدید باز منو بین خانواده اش آورد ...حتی از بابا شهابم می ترسیدم ...از موجود هر مردی می ترسیدم ...دیگه واسم مهم نبود کجام و دارم چیکار می کنم فقط می خواستم کسی نباشه ..تفاله های سیگار رو نمی خواستم... سه سال طول کشید که به خودم بیام ..سه سال طول کشید که کابوس هامو فراموش کنم ...اما هیچوقت اجازه ندادم که خاطرات روی کمرم رو از بین ببرن چون اون خاطرها رو می خواستم ...می خواستم برای درس زندگی...می خواستم به شهرام بختیاری نشون بدم که وقتی امانتی داری درست ازش مراقبت کنصدای اه پرسوزی که از دهانش خارج شد ...اشک را در چشمانم جمع کردآناهیتا:مامان سرمه بابا شهاب خیلی برای من زحمت کشیدن تا به یاد نیارم خاطراتم رو ولی همیشه یک جای دلم همیشه دوست داشتم از اون مرد ..از شهرام بختیاری ...خان عمو یا بابا شهرام بپرسم که چرا ..که چرا نیومدی دنبالم بگردی ...دنبال دختری که از جونت بیشتر دوست داشتی...می خواستم ازش بپرسم چرا بابا شهرامم تبدیل شد با عمو شهرام و خیلی زود به شهرام بختیاریآهی از دهانم خارج شد و پر بغض گفتم-وجوابش رو هم گرفت...سنگینی نگاهش را حس می کردم ...اما دوست نداشتم سرم را بالا بگیرم و به چشمانش نگاه کنم و بگویم ..آره نباید اعتماد می کردیم ..نباید به هیچکس اعتماد می کردیم...نباید به این روستا و حتی به مردمش اعتماد می کردیم ...کاری که مهتاب کرد آناهیتا:آره جوابم رو گرفتم ..جوابی که جون مهتاب رو گرفت سرم را به طرفش برگردندام و نگاهش کردم که لبخند تلخی زد و...سرش را به طرف ساشا که با اخمی به دستانش خیره شده بود بگرداند و گفت آناهیتا:می خواستی دلیل نفرتم رو بدونی ...نفرتم رو به اربابها...ارباب بودنی که همه افتخار می دونن ساشا غمگین نگاهش را بالا آورد و نگاهش کرد ... آناهیتا لبخند تلخی زد و گفت آناهیتا:چون خود من هم اربابم ...اگه تو ارباب پسری من ارباب دخترم ...یک روستا به نامم دارم که هیچوقت پامو توی اون روستا نذاشتم ... دلیل نفرتم به اربابها پدرمه ..عمومه ...پدری که با ارباب بودنش دخترش رو رها کرد بین گرگ و عمویی که خودش برادر زاده اش رو سپرد به گرگ ها که تنش رو مثل سگ لیس بزنن ساشا سرش را برگرداند و کلافه دستی در موهایش کشید آناهیتا:از اربابها متنفرم چون روانم رو به بازی گرفتن ساشا ...روحم رو از من گرفتن ...بچگی هاموپر کردن از کابوس ..از وحشت اناهیتا با بغض سرش را بالا گرفت و خیره شد در چشمان ساشا و نالید آناهیتا:عموم شبا می اومد توی اتاقم ساشا ...لباس های عروسکی خوشگل صورتی تنم می کرد و با لذت منو توی آغوش می گرفت ... حالیش نبود ...مست بود و در مصرف مواد ... دستش رو می برد زیر لباسم و تنم رو...با صدای فریاد ساشا ... نگاهم را به او دوختم ...ساشا با اخمی نگاهی به آناهیتا کرد و نالیدساشا:بـــسه آنی ...بــسهآناهیتا سرش را به نه تکان داد و همانند او نالیدآناهیتا:آه ساشا ...درد نمی فهمی یعنی چی ...نمی فهمی وقتی بابا شهاب بهم نزدیک می شد وحشت می کردم ...چون یک ارباب مست به اسم عمو من...صدای هق هقش بالا رفت که ساشا به زانو کنار اناهیتا نشست و گفت ساشا:باشه غلط کردم ... نمی خوام ..نمی خوام چیزی بدونم و ازت بخوام ازم متنفر نباشی ..تمومش کن...تا آخر عمر از من متنفر باش اما به این چیزها فکر نکن...اصلا" به اون نامرد فکر نکن.. چانه آناهیتا لرزید و نگاهش را به زیر انداخت آناهیتا:بعضی از خاطرات پاک نمی شن ساشا ...هیچوقت ازت متنفر نبودم ...تو بهترین اربابی که وارد زندگیم شدساشا:نه نیستم ...نیستم آناهیتا منم خوب نیستم ساشا پر بغض نگاهش را به اناهیتا دوخت ...اناهیتا نگاهش را برگرداند و نگاهی به من کرد و گفت آناهیتا:به یک دختر زنده دل ببند ساشا ...به یک دختر زنده...نه این دختری که مرده و خودش رو متعلق به کسی نمی دونه...دختری که با بودن دختر بودن احساس می کنه تمام بدنش لمس شده ..دست ساشا روی دست آناهیتا بر روی میز قرار گرفت ساشا:خودم زنده اش می کنم ...خودم گرمش می کنم آناهیتا دستش را از دست او خارج کرد و با لحن سردی گفتآناهیتا:اما قلب یخیم هیچ اربابی رو نمی پذیره ساشا از جایش بلند شد ..غمگین نگاهش را به آناهیتا دوخت و بی حرف به راه افتاد ...وسط راه مکثی کرد و بدون آنکه به طرفمان برگردد گفت ساشا:آنی خانوم یادته اون شب توی ماشین بهت چی گفتم ...آناهیتا همانطور که اشکهایش را پاک می کرد بدون آنکه به طرف او برگردد سرش را تکان داد..ساشا:پس مطمئن باش هنوز سر حرفم هستم...خون مجد توی رگامه آنی خانوم پا پیش بکشم پست کشیدنش دست خداست ...به همین سادگیا نیست دل کند از جون لبخندی روی لب اناهیتا نشست ...لبخندی تلخ و شاید هم شیرین...نگاهی به رفتن ساشا کردم و با لبخندی نگاهم را از او گرفتم و به پویا دوختم که او نیز با لبخندی سرش را زیر انداخته بود و خیره به دستانش بود...اگه زندگی آناهیتا تلخ شروع شد می دونستم با بودن ساشا به شادی ادامه پیدا می کنه...پویا با احساس سنگینی نگاهم سرش را بالا گرفت و لبخندی را مهمانم کرد ...غمگین نگاهش کردم... نباید او را وارد بازی می کردم ...اون ماشین ازان او بود ...یعنی اگر او در آن ماشین بود هیچوقت خودم رو نمی بخشیدم ...هیچوقت...با احساس سنگینی نگاهی نگاهم را از پویا گرفتم و به شایا که با اخمی نگاهم می کرد چشم دوختم ...ابروی بالا انداختم و با خنده به آرامی که فقط او بشنود گفتم-حسادت اونم ارباب شایا غیر ممکنهشایا صورتش را برگرداند و به ملف چشم دوخت ...نگاهم را خیره به صورتش دوختم که اخمی بین ابرهایش نشسته بود و لبخندی زدم به آرامی لبخندی که زود از لبهایم محو شد و جایش را یک پوزخند گرفت و ادامه داد -بعد از اومدن آناهیتا ...و دیدن اون حالتهاش بیشتر از قبل مامان بابا ...مهتاب ..و حتی من ازش مراقبت می کردیم که خوب و خوبتر شد و مامان موفق شد که دوران بچگی آناهیتا رو بهش برگردونه با محو خاطرات تلخی که اون رو از زندگی کردن کنار نکشه ..با هیپنو خیلی چیزها می شه درست کرد ....اما ای کاش هیچوقت مامان محو نمی کرد و ما می تونستیم دشمن رو از نزدیک ببینیم ...دشمنی که...نتونستم حرفم را ادامه بدهم و بغضم را قورت دادم ...دست شایا که بر روی دستم نشست پوزخندی زدم و گفتم-بعضی باورها مثل خنجر می شینه توی دلت شایا و از خودت می پرسی مگه ما به جز خوبی کار دیگه ای با اون کردیم .... شایا:ستاره!!!چشمامو بستم و دستم را از دستش خارج کردم -بابا از اون روزها هیچ صحبت نمی کرد ..از بختیاری ها حتی از خان عمو هم سراغ نمی گرفت و با اتفاقی که برای آناهیتا افتاده بود حتی دوست نداشت که اسم از اونها برده بشه ...اولا خیلی برام سخت بود که از خان عمو و میلاد سراغی نگیرم اما با رفتنم به مدرسه و شروع تازه ای برای من ...رفته رفته اونها هم فراموش شدن ...همه خاطرها رو به گذشته سپردیم و به حال فکر می کردیم...حتی تصویر ها هم محو شده بود از خاطر.... همه چی به خوبی پیش می رفت که...عمه وارد زندگیمون شد ...نرگس جونی که زیر بارون دم در خونه ایستاده بود و منتظر بود که بابا اجازه ی ورود به اون بده ...آهی کشیدم و همانند ناله گفتم -بابام دل پاکی داشت ..دلی به پاکی دریا و زلالیه آب ...با دیدن خواهرش در اون حال تمام مشکلات رو فراموش کرد و به خواهرش پناه داد ...خواهری که بدترین خبر عمرش رو براش اورد ...خبر مرگ پدرش و برادری که تصمیم گرفته توی خارج بمونه و هیچوقت برنگرده و عروسی که بهم زده بود چون پسرش رو ازش گرفته بودن شایا اخمی کرد و نگاهم کرد شایا:اما عمه ی تو عروسی رو بهم نزد بلکه..تلخ پوزخندی زدم و نگاهم را به آناهیتا دوختم که با اخمی خیره به میز بود و گفتم -درسته ...عروسی رو امیرپاشا بهم ریخته بود ...اما حرفای عمه باعث شد که بابا از هم بپاشه و شبانه برگرده به روستا ...با دیدن اوضاعی که همونطور که عمه گفته بود ...با حالی داغون برگشت خونه ... و دیگه هیچوقت حرفی از اون روستا حتی آدمهاش نزد...و به ما هم یاد آوری می کرد که ما به جز هم کس دیگه ای رو نداریم...نمی دونم چه اتفاقی افتاده بود ..جریان چی بود اما هر چی که بود بابام بیشتر از قبل از ما مراقبت می کرد و بیشتر از همه مراقبت از عمه بود ....بقیه اش رو که خودتون می دونین مرگ بابا و مامان و تنهایی ما.سرم را بالا گرفتم ونگاهم را به شایا دوختم که با تعجب نگاهم می کرد و لبخندی زدم شایا:پسر عمه ات چی شد ..چرا عموت رفت خارج...خیلی از ابهامات هستپویا:چرا میلاد اینجا بود ...آهی کشیدم و نگاهم را به ملف دوختم تا جواب آنها را بدهم -مهتابم برای همین سوالها اومده بود ..برای همین پاشو توی این روستا گذاشته بود...روستایی که از قبل نقشه کشیده بودن برای وارد شدنش پویا روی میز خم شد و نگاهش را به من دوخت پویا:یعنی چی ..؟-یعنی اینکه اومدن مهتاب و آناهیتا به اینجا از قبل برنامه ریزی شده بود ...حتی تجاوز مهتاب شایا:چــــــی؟لبخندم تلخ شد و نگاهم را از ملف گرفتم و به چشمان شایا که از زور تعجب چشمانش گشاد شده بود چشم دوختم ... سخت بود ..سخت بود گفتن حقیقتی که از آن ابهام داشتم ... از فهمیدنش تمام اعتمادم در هم شکسته بود ...ستاره شکسته بود...ستاره ای که زندگی کرده بود با این ابهامان-مهتاب و آتوسا بی گناه وارد بازیه کثیف انتقام شدن ...بازی انتقامی که از قبل برای اونها تعیین شده بودپویا دستانش را مشت کرد و با خشم گفتپویا:یعنی تو می دونی اون کی بوده ..آخه انتقام از چی...اون کیه پوزخندی زدم و نگاهم را به زخم روی دستم دوختم و به آرامی گفتم-پسر عمه ام ...همبازی بچگی هام ..انتقامش رو گرفت...انتقام حرمزاده بودنش ..انتقام خودش بودنش پویا با تعجب از روی میز بلند شد پوی:پـــــسر عـــمه ات..نگاهم را با لا آوردم ... شایا با تعجب نگاهم کرد و ملف را از روی میز برداشت و با صدای لرزانی گفتشایا:یعنی اینکه...چشمامو را به زیر انداختم و به میز چشم دوختم وبه آرامی ادامه دادم -مهتاب حقیقت رو فهمیده بود ..حقیقت قتل عشق امیرپاشا ... مرگ اتوسا ...خیلی چیزهارو که نباید می فهمید ... مهتاب اینجا اومده بود که بار دیگه خانواده اش رو یک جا جمع کنه ...اما دست تقدیر اون رو ...اون رو از من گرفت قبل از اینکه خیلی حقیقت هارو به تو یا به کس دیگه بگه ...دیگه نمی دونست باید به کی اعتماد کنه نفسم را با بغضی بیرون دادم و به آرامی گفتم -همه چی توی این ملف هست ..هر چی که انتظار داری و انتظار نداری ...حقیقت اصلی خیلی افرادی که به ما نزدیکتر از همه اند ....حقیقتی که خان عمو دنبال بازمانده های برادرش گشت اما باز به بن بست خورد ...حقیقت بهم خوردن رابطه ی بختیاری و مجد...همه ی اون سالها این تو هست ...چون جایی رفتم که مهتاب و شایا همیشه اونجا آروم بودن ...رفتم پیش زنی که خواهرم رو زیر شلاقش گرفت ولی برای پسرش بهترین آرامش بود و همینطور برای مهتاب ...رفتم پیش زرین خاتون و ازش این ملف رو گرفتم ...نگاهم را به آناهیتا دوختم و پر بغض گفتم-مامان ساشا بد نیست آنی ...اونم مادره ..مثل منی که خواهر بودم و خواهرم رو کشتن اون هم مادر بود مادری که پاره تنش رو با بدترین شکل تجاوز کردن و با یک شکم بر آمده راهیه خونه مردی کردن که عاشقانه دوستش داشت ..اما دوست داشتنش هم پر بود از طعنه های شکم بر آمده اش ...برای همین زرین خاتون آروین رو زجر می داد ..برای همین برای تخلیه خودش عذابش می داد ...اما بهتر از همه می دونست که خون عزیز دوردونه اش توی اون بچه است سرم را بالا گرفتم و به شایا چشم دوختم که دستش پیش نمی رفت که ملف را باز کند ..همانطور که من دستم پیش نرفت ...غمگین نگاهم را به آناهیتا دوختم که لبش را به دندان گرفته بود و سعی می کرد بغضش نشکند و به آرامی همراه با بغض گفتم -بازش کن تا بفهمی شایا ..تا بفهمی بعضی انتقام ها می تونه خیلی چیزهارو نابود کنه ...خیلی جون هارو بگیره...خیلی آدمارو دشمن کنه و خیلی آدم ها رو مهربون پویا نگاهش را به من دوخت و خیره در چشمانم شد پویا:تو می دونی ستاره آره ..باعث بانی همه ی این بلاهارو می دونی آره...تنها پسر عمه ات نیست درسته آهی کشیدم و چشمانم را بستم ...صحنه ی تصادف در نگاهم جان گرفت...قدم های آشنای مردی که بالای سر میلاد ایستاد و ماشه را کشید و صدای شلیک و فریاد آناهیتا که پر بغض کمک می خواست ...قطره اشک گرمی از کنار چشمانم سرازیر شد و ناله ای از دردی که در قلبم پیچیده بود کردم و نالیدم-ماشینتو برداشتم ..برای اینکه برم خیلی از جوابها از شهرام بختیاری بگیرم ..جوابهایی که به آناهیتا مدیون بود ..به من مدیون بود برای همین احمد رو با خودمون بردیم تا راه رو به ما نشون بده .. اما وقتی به نزدیکی های روستای بالا نزدیک شدیم میلاد سر راهمون قرار گرفت ...نمی دونم چطور فهمیده بود اما انگار بهش ایهام شده بود ...احمد رو گذاشت بره ...و خودش با ما همراه شد چون خودش رو مدیون خواهرهاش می دانست ...می خواست از این به بعد اون با ما همراه باشهچشمامو باز کردم و نگاهم را به شایا که کنارم زانو زده بود و دستانم را در دست گرفته بود چشم دوختم و با صدای لرزانی گفتم -می دونی ...می دونی از کی فهمیدم میلاد همون همبازی بچگی هامه ...می دونی از کی فهمیدم که برادرمه چانه ام لرزید و با قطره اشکی از چشمانم سرازیر می شد نالیدم از همون روز که فکر می کردم گناه کردم که عاشقت شدم ...از همون روز که برای فرار از تمام حس های بهم ریخته ام به تو با میلاد همراه شدم و به طرف تپه رفتم ...از همونجا ...از داستان ننه سرمایی که بهم گفت ..از سه تا دخترای ننه سرما که من بودم ..آناهیتا بود و مهتاب ...مهتابی که با فهمیدن حقیقت جونش داد ...جونش رو داد شایا از همون روز فهمیدم میلاد همون میلاده ..از هم..با قرار گرفتنم در اغوش سخت و مردانه اش گریه ام را مهار کردم و خودم را بیشتر در آغوشش جا دادم و بلند تر نالیدم -شهرام بختیاری ..خان عموی مهربونم ...دنبالمون گشت ...در به در از این شهر به اون شهر ...اما دشمن نذاشت ..نذاشت که...پیدامون کنه ... شهرام بختیاری رو با فرستادن همون عکس عریان عروسش که حالا خواهر زاده اش توی اون بود شکوندن شایا ... اون شهرام بختیاری رو خورد کردن...همونطور که میلاد رو با فرستادن عکس عریان عشقش شکوندنبوسه ای بر روی گونه ام نهاد و به آرامی گفتشایا:بسه عزیزم ..بسه اینقدر خودتو اذیت نکن -آخ شایا ..آخ قلبم می سوزه ...قلبم از این همه بی رحمی می سوزه...از اون کینه ی انتقام که شعله اش خواهرم و آتوسارو گرفت می سوزه شایا ...دارم آتیش می گیرم...دارم می سوزم از درد میلاد که عشقش پر پر شد اما کسی فریاد این عاشق رو نشنید... دارم آتیش می گیرم زیر این همه نفرت و انتقام ...پیراهنش را در مشت گرفتم و با هق هق گریه ادامه دادم -رفتم خان عمومو دیدم ..خیلی حقیقت هارو فهمیدم... حقیقتی که مهتاب رو از من گرفت ..خانواده ام را از من گرفت ..خنده های شادم رو از من گرفت ...حقیقتی که نفرین شده بود برای دانستن ...نفرین برای انتقام ... همه چی نقشه بود شایا ..همه محبت ها فرستادن خواهرم به اینجا تجاوز ..همه ی اینا نقشه بود ...حتی گرفتن عشق میلاد و مجبور شدن آتوسا و ازدواج با یوسف ..همه نقشه ی انتقام بود دستش نوازش گونه بر روی سرم کشیده شد ... چشمانم را بستم و باز گفتم -توی راه برگشت بودیم ..همون راهی که اومده بودیم ...اما ترمز کار نکرد ..هر چی می زدم روی ترمز باز کار نکرد ...درست مثل خوابم ...مثل همون خوابی که مهتاب هر چی سعی کرد اما نتونست ترمز کنه ... درست مثل همون خواب ماشین با خوردن به ماشینی دیگه چپ شد ...همونطور که ماشین مهتابم توی خواب چپ شد... سینه ام محکم به فرمون خورده بود و نفسم بالا نمی اومد ...آناهیتا از حال رفته بود ...اما میلاد ... میلاد بیرون افتاده بود .. خونین بیرون افتاده بود... و نگاهش به من و آناهیتا بود که بدونه سالمیم..حتی توی اون حال هم توی فکر ما بود شایا:ستاره داری می لرزی بی توجه به صدا زدن او و لرزش بدنم ادامه دادم -در ماشین رو به رویی باز شد و از ماشین پیاده شدن ...کفشهاش آشنا بودن ... قدم هاش به طرف میلاد نزدیکتر می شد ...که ماشه رو کشید ... ماشه رو کشید و صدای آشناش به گوشم رسید ...صدای آشناش با او خنده های نفرت انگیزش رو کرد به میلاد و گفت "از اینجا تو برای همیشه محو می شی"و صدای تیر پیچید ...میلاد ...میلادم داداشم بی حرکت موند ... بی حرکت ..خون ..خون می اومد ازش خون همه جا ریخته بود ... اون دو نفر هم قهقه می زدن ..بی خبر از جایی که داشتم می دیدمشون ...می خندیدن نمی دیدن که میلاد داره زیر پاشون جون می دهشایا من را از خود فاصله داد و با چشمان پر از نگرانی به حالت شوکه ام نگاه کرد ...دستان لرزانم را بالا آوردم و جلوی او گرفتم...-اون ...اون انتقام گرفت ...انتقام یک کینه ..انتقام یک بچه بازی... انتقام حرمزاده بودنش رو گرفت ...انتقام اربابیتش رو گرفتنفسم به سختی از گلویم خارج می شد ...دیدگاهم تار شده بود و چیزی را به درستی نمی توانستم ببینم ...دستان گرمی بر روی قفسه ی سینه ام نشسته بود و سعی در بالا آوردن نفسم بود ..نفسی که از خواهرم گرفتن از میلاد با گرفتن عشقش گرفتن و از من هم با گرفتن خیلی چیز ها گرفتنبا ضربه ی سیلی که به صورتم خورد ...نفسم به آرامی خارج شد و دیده ی تارم واضح و واضح تر شد ...اما صحنه ی بی جان شدن دستان میلاد هیچ از نگاهم پاک نمی شد ... هیچ نمی توانستم آن لحظه را از یاد ببرم ...با صدای هق هق آناهیتا و جا گرفتنم در آغوش آشنای عشقم ...دستم را دور کمرش حلقه کردم و آرام با حالتی شوک زده نالیدم -شایا سردمه شایا من را به خود فشرد و به آرامی در گوشم گفت شایا:خودم گرمت می کنم ستاره ام خودم گرمت می کنم سرم را در آغوشش پنهان کردم و همانطور که بی حال چشمانم را می بستم به آرامی گفتم -مهتاب رو کشت ...آتوسارو کشت ...نذار میلاد رو بکشه نذار باز داغ ببینم شایا نذار..نذار آروین رو.با سوزشی که در دستم پیچید چشمانم را به آرامی بستم ...حس انکه حرفی دیگر بزنم را نداشتم ...حس آنکه به شایا بگویم ... که بگویم اماده ام...آماده ام برای گرفتن حقی که برای دیگری بود نه او ..نه کس دیگری ...حقی که ازان من بود ..ازان شایا بود و حتی ازان میلاد بود...*****شایابوسه ای بر روی پیشانی اش نهادم و از ستاره فاصله گرفتم ... نگاهی به سرمی که به دستش وصل شده بود دوختم و آهی کشیدم ...و از تخت فاصله گرفتم ... به طرف در راه افتادم اما نصف راه مکثی کردم و به طرفش برگشتم ...به طرف اویی که به خواب عمیقی فرو رفته بود بی خبر از منی که برای دیدن آن چشمان بی قرار بودم و بی قرار تر از همه برای دانستن شخصی بود که او را به آن روز انداخته بود ...پسر عمه ای که تمام مجهولات را برایم واضح می کردسرم را برگرداندم و با عجله از اتاق خارج شدم ...من ستاره ی محکمم را می خواستم ستاره ای که همانند یک تکیه گاه کنار همه محکم و استوار ایستاد ..نه ستاره ای که حالا با این حال روی تخت افتاده بود..با قرار گرفتن دستی بر روی شانه ام به طرف ساشا برگشتم و غمگین نگاهش کردم -حمله ی عصبی...چقدر حماقت کردم ..چقدر ساشا ساشا سرش را به زیر انداخت و تکیه اش را به دیوار داد و به آرامی گفتساشا:مقصر تو نیستی شایاپوزخندی زدم و غمگین به حلقه ام چشم دوختم و به آرامی گفتم -ستاره هم همینو گفت ...توی چشمام زل زد وگفت مقصر نیستی ..اما خودم کردم که لعنت بر خودم بادساشا:با قسمت نمی شه جنگید شایا نمی شه روی حکمتی که در نظر گرفته شده حرفی زد سرم را بالا گرفتم و به رو به رو چشم دوختم ...به آرامی گفتم-اشتباه رفتم ساشا...اشتباه زندگی کردم ...باید می رفتم دنبال حقیقت ساشا آهی کشید و همانند من به آرامی گفت ساشا:شایا می خوام یک اعترافی بکنم ...تکیه ام را به دیوار دادم و نگاهم را به رو به رو دوختم و گفتم شایا:منم می ترسم ساشا ...همونطور که تو اینقدر از سکوت آناهیتا می ترسی منم..از دونستن حقیقتی که ستاره رو اینطور شکوند می ترسم ساشا:برای همین ملف رو باز نکردی سرم را تکان دادم و چشمانم رو بستم -نه بازش نکردم ...امروز ستاره توی دستام لرزید ... احساس می کردم داره جون می ده ..بدنش سرد شده بود ..سرد سرد مثل بدن آروین که آوردمش بیمارستان...مثل تن آتوسا که توی آغوشم جون داد ....اگه پویا ...اگه اون کاری نمی کرد حالا ستاره ام...حالا باید برای ستاره ...آهی کشیدم... نمی تونستم ادامه بدم ...حتی فکر کردن بی ستاره ضربان قلبم را کند می کرد...دستش را بر روی شانه ام نهاد و آن را فشرد ساشا:به موقعه آوردینش بیمارستان غمگین نگاهم را به نوک کفشم دوختم و نالیدم شایا:ستاره برای من زندگیه ساشا ...ستاره برای من دنیامه اون نباشه دیگه منی هم نیستم...وجودی از شایا هم نیست ...دیگه تحمل نمی کنم ساشا رو به رویم ایستاد و با تعجب نگاهم کرد و به آرامی گفت ساشا:شایا تو...آهی کشیدم و لبخند تلخی به لب آوردم...چقدر تلخ بود آن زمان ...اینطور از عشقم جلوی برادرم حرف بزنم ... -آره منه ارباب شایا جلوی این دختر به زانو در اومدم ...منه ارباب شایا عاشق شدم ..عاشق خواهر زنم ..عاشق کسی که فکر می کردم خواستنش گناهه ...اما هیچوقت نفهمیدم عبادتم عشقشه ..ایمانم بودنشه ...آرامشم نفس کشیدنشه ...تلخ خندیدم و با ناله گفتم -من عاشق دختری شدم که خودش شکست اما اجازه نداد بشکنم ...خودش به پایان رسید اما از من می خواست که از نو شروع کنم و دوباره خودم رو بسازم..دوباره بخندم و زندگی ببخشم ساشا:پس از نو بساز...از اول زندگی کنسرم را بالا گرفتم و به چشمانش دوختم ...به آرامی گفتم -بدون اون نمی تونم قدم از قدم بردارم...بدون اونی که روی تخت بیمارستان افتاده نمی تونم نفس بکشم ساشا:پس ملف رو باز کن تا بدونی چی اونو شکونده که بتونی از نو بسازیش همون کاری که اون کرد...نذاز زندگیت شروع نشده از هم بپاشه کلافه دستی در موهایم کشیدم و تکیه ام را از دیوار گرفتم ..نگاهم را به دو نگهبانی که به دستورم کنار در اتاقش ایستاده بودم دوختم ...دیگه اصلا" نمی تونستم ریسک کنم... کلافه دستی در موهایم کشیدم و بدون آنکه به طرف ساشا نگاهی بیندازم گفتم -حالا نه ..اول باید یک دیداری از یکی داشته باشم ..تا بعد..تا بعد همه ی سوراخ ها دنبال اون عوضی بگردم..تا باعث بانیه تباهی زندگیم رو پیدا کنم دست ساشا را که بر روی شانه ام نشسته بود کنار زدم و به آن دو مرد نزدیک شدم ..بی توجه به ساشای غمگینی که نگاهش به من بود با اخمی رو به آن دو کردم و با خشمی گفتم -از اینجا تکون نمی خورین تا من برگردم هر دو نگهبان سرشان را را تکان دادن ...نگاهم را به در بسته ی اتاقش دوختم و با لبخند غمگینی و اخمهایی که درهم رفته بود راهم را کج کردم و به طرف راهروی بیمارستان راه افتادم ..به طرف اتاقی که جواب را از شخصی می خواستم که عشقش متعلق به خواهرم بود ..خواهری که بی گناه از این دنیا رفت ...خواهری که حق انتخابش اجبازش بودبه نزدیکی های اتاق که رسیدم ...بختیاری را نگران و منتظر پشت در دیدم ...قدم هایم را تند کردم و بی توجه به بختیاری که روی صندلی نشسته بود ...وارد اتاق آی سی یو شدم ....دکتر با دیدنم سرش را با تأسف تکان داد و لباسهای مخصوص را به طرفم پرت کرد دکتر:لجباز یکدنده ...لباس ها بر روی لباسهای دیگرم پوشیدم و به دکتر بی روح چشم دوختم-چرا من ...دکتر با تعجب نگاهم کرد و شانه اش را بالا انداخت-درد زیاد داره ..تیر درست کنار قلبش خورده...هیچ حسی آن زمان نداشتم ...هیچ حسی که همانند ستاره آرومم کنه ...خوشحالم کنه نداشتم...همانند یک مرده ی متحرکی بودم که راهی برای خلاصی می خواست راهی برای پایان خیلی چیزهایی که با کینه و انتقام شروع شده بود ...انتقامی که خود نمی دانستم گناه چه کاری بود ....وارد اتاق شدم ...دکتر کنارم ایستاد و به آرامی گفت -از وقتی هوشیاریشو به دست اورده اسم تورو صدا می زنه ...می تونه حرف بزنه اما خیلی خسته اش نکن ...تیری که به سینه اش خورده نزدیک به دریچه ی قلبش بوده برای همی...وسط حرف دکتر پریدم و با سردی گفتم -خودم می دونم دکتر دکتر سرش را تکان داد و از اتاق خارج شد ... نگاهی به دستگاهای اطرافش کردم و به او نزدیک شدم ..به مردی که وسط آن دستگاها وصل شده بود....نزدیک کسی که او را باعث بانی قدمی که آتوسا برداشته بود می دونستم ...او را که نامزادش را رها کرد که آتوسا برای آبروی خانواده مجبور با ازدواج با یوسف شد ...چرا حتی از او نپرسیدم... چرا با کینه به سلاخی بستمشبالای سرش ایستادم و نگاهش کردم ... به آرامی و منظم نفس می کشید ...نگاه به مردی که حالا برایم نا آشنا بود و احساسم به او کینه نبود ...بلکه یک حس همدردی و گنگ بود..یک احساسی که حالا قلبم را به آتیش می کشید میلاد:نگاهت خیـــلی سنــگینه