لبخندی روی لب پویا نشست و گفتپویا:چرا ایستادی بشین تورو خدا پوزخندی زدم و نگاهم را به ساشا که با آرنجش به شکم پویا زد دوختم -ستاره کجاست شانه اش را بالا انداخت و نگاهی به ساعت کرد ساشا:چند ساعت پیش رفت آروین رو بخوابونه فک کنم اونم خوابش برده نگاهی به ساعت کردم که چهار نیم را نشان می داد و با اخمی سرم را بالا گرفتم ..-اون هیچوقت این ساعت نمی خوابهپویا خم شد و انگوری را از ظرف میوه برداشت و رو به من با همان لبخند گفت پویا:بعضی موقعه ها خیلی خسته باشه خوابش می بره نگاهی به چشمانم انداخت و لبخند کجی زد پویا:می شناسمش دیگه از عادتاش با خبرم دستانم را مشت کردم و قدمی به طرفش برداشتم ...ساشا پس گردنی به پویا زد و رو به رویم ایستاد ساشا:آره راست می گه حالا حتما" بیدار شدن پویا:شدن نه شده ساشا با پایش محکم به پای او زد و با چشم غره ای گفت ساشا:خفه شو پویا با لبخند زورکی که بر روی لبانش نشسته بود به طرفم برگشت و گفت ساشا:برو ببین حتما" بیداره سرم را تکان دادم و با اخمی نگاهی به پویا قدمی به عقب رفتم و پشتم را به آنها کردم ...و به طرف ساختمون به راه افتادم ... در نزدیکی های ساختمون با شنیدن قدم هایی که نزدیک می شد مکثی کردم...می دانستم ساشا برای پرسیدن سوالش آمده بود ...با احساس دستی بر روی شانه ام به عقب برگشتم ...ساشا نفس زنان لبخندی زدساشا:چرا اینقدر تند راه می ری نفسم گرفت -کاری داشتی سرش را به مثبت تکان داد ... دست به سینه با همان اخمهای درهم نگاهش کردم-چه کاریساشا نفسش را پر صدا بیرون داد و نگاهی به چشمانم و گفت ساشا:بهش گفتی نگاهم را از چشمانش گرفتم و به پشت سرش به پویا که بر روی صندلی نشسته بود چشم دوختم و به آرامی گفتم-آره گفتمساشا:جدا" ستاره چی گفت نگاهم را از پویا گرفتم و به ساشا دوختم ...-نمی دونم ساشا:یعنی چی نمی دونی سرم را برگرداندم ...ساشا با اخمی رو به رویم ایستاد و نگاهش را به تک تک اجزای صورتم دوختساشا:تو به ستاره چی گفتی شایا؟پوفی کردم ... می دانستم اگر جوابش را ندهم باز هم سوال می پرسد ... جوابی که دوست نداشتم آن را یاد آوری کنم ... ساشا:با توأم داداشپر صدا نفسم را بیرون دادم و گفتم -گفتم که محرمم بشه ساشا بی حرکت ...با چشمان گرد شده نگاهم کرد ساشا:تو...تو چی بهش گفتی کلافه دستی در موهایم کشیدم و با اخمهای درهم زل زدم در چشمانش -ازش خواستم محرمم بشه تا بتونم راحتر احساسم رو بگم و بشناسم ساشا محکم به پیشانی اش کوبید و با اخمهای در هم رفته نگاهم کردساشا:تو چیکار کردی شایا ...چیکار کردی آخه...کلافه دستی در موهایم کشیدم -اشتباه کردم ساشا با صدای پر از خشمی گفت ساشا:این به جای دوستت دارم گفتنه عصبی دوری دور خودش چرخید و باز رو به رویم ایستاد ساشا:این چه حرفی بود که زدی شایا ...این چی بود که به این دختر گفتی ... اگه اون حالا فکر بدی درباره ات بکنه چی هــــان..بعد چطور می تونی اشتباهت رو درست کنی عصبی نگاهش کردم و با صدای بلندی رو به او گفتم -چه انتظاری داری هـــان ..چی ..می دونم اشتباه کردم ...می دونی چرا ...چون منمحکم به سینه ام زدم-چون من می ترسم از احساسم بگم بگه شایا تو به خاطر خواهرم جلو اومدی ... میخوام به خودم نزدیکش کنم می فهمی به خودم ساشا یقه ام را گرفت و با صدای بلندتری فریاد زد ساشا:بــــا محرم شــــدن ...آره با محرم شدن...می دونی این حرف به یک دختر مجرد بدتر از .... با کف دست به سینه اش زدم و غریدم -آره می دونم ...اما تو هم بدون می خوام خواهر زنمو خانم خونم کنم چه با محرم شدن ...چه بی محرم شدن پوزخندی زد و سرش را با تأسف تکان داد ساشا:با یک دوستت دارم مال تو بود ابله ...فقط با یک دوستت دارم..اما تو رفتی توی چشماش زل زدی گفتی بیا محرمم شو صورتش را برگرداند و باز غرید ساشا:لیاقتش رو نداری شایا ..همونطور که لیاقت مهت...هنوز حرفش تموم نشده بود که دستم بالا رفت و مشت محکمی به صورتش زدم ...قدمی از مشتی که به صورتش زدم به عقب رفت و با چشمان به خون نشسته نگاهم کرد و گفت ساشا:نکنه با زور می خوای اونو مال خودت کنی شایا اخمی کردم و با خشمی گفتم -به تو ربطی نداره...دخالت نکن قدم رفته را برگشت و نگاهش را در چشمانم دوخت ساشا:اگه دوستش داری بسم الل...اما اگه نداری کسای دیگه هستن که جونش رو بهش می دن اشاره ای به پویا کرد که با اخمهای در هم رفته به ما نزدیک می شد و ادامه داد ساشا:به ارواح خاک آتوسا شایا ..باارواح خاک بابا اگه زوری در کار باشه نمی زارم ستاره اینجا بمونه...نمی زارم دست هیچ احدالناسی بهش برسه حتی اگه داداشم باشه...یقه ام رو گرفت و بلندتر غرید ساشا:به خدای احد واحد شایا این دختر اینقدر درد کشیده که نذارم آدمی مثل تو که لیاقتش رو نداره بهش برسه....چون می دونم کسی لیاقتش رو نداره غمگین نگاهش کردم و نگاهم را به پویا که پشت سر ساشا ایستاده بود دوختم... -راست می گی لیاقتش رو ندارم کتش را درست کردم و خیره شدم در چشمان پویا و با پوزخندی گفتم -اما اینقدرها دوستش دارم که می تونم جون کسی رو بگیرم و جونم رو بدمپویا:اما باید بذاری انتخاب با خودش باشه سرم را تکان دادم و با همان لحن غمگین گفتم -انتخاب فقط با اونه پشتم را به هر دوی آنها کردم و بی آنکه منتظر چیزی باشم ..با قدم های بلند به طرف ساختمون راه افتادم آره اشتباه کرده بودم ..اشتباه از اینکه برای دوستت دارم گفتن می خواستم او را مال خودم کرده باشم ... حق خودم کرده باشم ...اما راهم را اشتباه رفته بودم ... قدمم را برای خواستن او اشتباه رفته بودم ...برای خواستن کسی که برای انتقام آمده بود ...اما روشنایی بخشید به اربابی که لبخند از لبهایش پر کشیده بود با یک ضرب در ساختمان را باز کردم ... هنوز قدمی به داخل نگذاشته بودم که با صدای شلیک تفنگ با سرعت به عقب برگشتم و نگاهم را به ساشا دوختم که با تعجب نگاهش خیره به ماشینی که وارد شده بود مانده بود سرم را برگرداندم ...با دیدن ماشین مچاله شده ی آشنا نگاهم خیره به ان ماند ... قدمی به طرف ماشین برداشتم ...زیر پاهایمم خالی شد و سه پله را با زانو پایین آمدم ... بی توجه به دردی که در زانویم پیچیده بود ...راست ایستادم و با اخمهای که باز مهمون ابروهایم شده بود خیره شدم ...خیره شدم به ماشینی که چیزی از آن نمانده بود ... زانوهایم لرزید ...با دیدن آن ماشین و شال آشنایی که بر روی آن افتاده بودصحنه ها در نگاهم جان گرفت ... جسم بی جان مهتاب در سردخانه ی بیمارستان ... فرو رفتنش در خاروار خاک و نگاه پر از غم ستاره که خیره به قبر بود ... همه و همه در نگاهم جان گرفت سرعتی به پاهایم وارد کردم و با قدم های بلند خودم را به شال رساندم و در دست گرفتم ... صورت معصوم و نگاه شیطونش قاب شده در این شال بار دیگر در نگاهم جان گرفت..و اسمش را زیر لب زمزمه کردم ..به همان آرامش و دلهره ای که از رفتنش داشتم -ستاره!!نگاهم را به طرف پویا که کنارم شوکه ایستاده بود برگرداندم-این شال اون نیست درسته پویا:این ماشینه منه شال را میان دستانم فشردم و نگاهم را به ماشین دوختم و به آرامی گفتم-اما ستاره که خوابه...رفته آروین رو بخوابونه می دونستم ستاره خوابه... می دونستم ستاره توی این ماشین نبوده ....می دونستم این شال که میان دستامه شال ستاره نیست ....ستاره ی شیطون من هیچوقت نمی تونست تو یاین ماشین بوده باشه ....چقدر زیبا بود واژه من به کار بردن کنار اسم ستاره ای که گرمی بخش قلب عاشقم بود با دیدن خونی که بر روی شال لکه انداخته بود ...شال با لرزش دستانم لرزید ...سرم را بالا آوردم و نگاهم را به ماشین دوختم ...ستاره ی شیطون نمی تونست توی این ماشین باشه ... نمی تونست با صدای فریاد ساشا به طرفش برگشتم ساشا:ســـتاره...آنــــاهیتا نیستن قلبم سنگین شروع به کوبیدن در سینه ام کرد ... بی توجه به آن دو شال را در دست فشردم و با زانوی به درد امده ام شروع به دویدن کردم تا خودم باور کنم که ستاره ای در آن ساختمان نیست ... در آن ساختمان که حکم نفرین را برای بختیاری ها داشت ...باید خودم باور می کردم که ستاره در آن ساختمان نبود ... با دست لرزان در را باز کردم ...و نگاهی به پله ها از آن بالا رفتم ... باید ستاره اینجا باشه مطمئنم که باید اینجا باشه ... نگاهم به در اتاق مشترک افتاد... اتاقی که هیچوقت برای مهتاب نبود اما برای ستاره بود ...ستاره ای که اولین روز پایش را در این خانه گذاشت و اتاق را مطعلق به خود کرد...اتاقی که من با ستاره زندگی کردم و لبخند را بار دیگر آموختم...اتاقی که بوی ستاره را می داد دستگیره را در دست گرفتم و آن را لمس کردم ...چشمانم را بستم و تصور کردم ... تصور کردم اویی را که کنار پنجره منتظر ایستاده و لبخندش را مهمانم می کند ...لبخندی که آرامشم بود ... لبخندی که لبخندم بود و زندگی امبا سرعت در را باز کردم و صدایش زدم -ستاره...اما جز اتاق خالی و تخت بهم ریخته هیچکس نبود ..حتی بوی عطرش ... شال را میان دستانم فشردم ...قدمی وارد اتاق شدم و نگاهم را برگرداندم .... هیچ نبود ..جز تخت بهم ریخته هیچ نبود ..حتی بوی آشنای ستاره ام با زانوهای خم شده افتادم ... نگاهم را به شال دوختم ...شالی که لکه های خون به یادگاری بر روی آن حک شده بود...شالی که برای اولین بار نه دومین بار به دستم می رسید ... شالی خونین و پر از بوی ستاره ..نگاه های شیطونش در نگاهم جان گرفت ...نگاهی که غمش آشنا بود و شیطنتش برایم آرزو ...شالش را بالا آوردم و بویش را به ریه ام کشیدم ...به ریه هایم که خیلی وقت بود پر شده بود از بوی آشنایش...قلبی که خلی وقت بود پر شده بود از گرمای وجودش.. -آه ســــتاره...صدای فریادم در اوج غم پیچید ...پیچید در اتاقی که به ماتمکده شباهت پیدا کرده بود ...دستانم باز لرزید ...مثل همان موقعیت هایی که عزیز را از داده بودم لرزید و زیر لب زمزمه کردم -چه کردم با تو ستاره ...چه کردم چه کار کرده بودم با ستاره که به آن راحتی ترکم کرده بود ....چکار کرده بودم با اویی که از احساسم ترسیدم و یک پا عقب گذاشتم ...اما قدمی را که به جلو آمدم اشتباه آمدم و از دستش دادم به همان راحتی که همه را از دست دادم ...صورتم را میان شال پنهان کردم و نالیدم ...از درد قلبم ...از غم نبودنش-ســـتاره ...ســـتاره با قرار گرفتن دستی بر روی شانه ام سرم را بالا گرفتم وخیره شدم در چشمان زنی که مادرم بود ... زنی که اگر چه آغوش گرم مادرانه اش را لمس نکردم ...اما نگاه مهربانش را همیشه بر روی فرزندانش دیدم ...نامادری که برای فرزندانش مادری کرد و برای فرزند هوویش...مامان زرین:شایا؟لبم را به دندان گرفتم... سخت بود باور آنکه او بزرگترین غم را به دلم نشانده بود .... سخت بود باور آنکه دستش بر روی تن و بدن همسرم نشسته بود و او را دعوت به کمربند کرده بود ...سخت بود باور آنکه مادرت بزرگترین دشمن شادی هایت بود .... نگاه به غم نشسته ام را از او گرفتم و به تخت به هم ریخته دوختم ...و باز با صدای به درد آمده نالیدم -اون نیست سرم را بالا آوردم و نگاهم را به چشمانش دوختم -اگه برنگرده ..اگه نباشه چی لبخند کجی بر روی لبش نشست مامان زرین:بهتره برای تو...اجازه ندادم حرفش کامل شود و با خشونت گفتم-نه برای من هیچی بهتر از اون نیست ...هیچی بهتر از خنده هاش نیست پوزخندی بر روی لبش نشست و به آرامی گفت مامان زرین:اما اون تنهات گذاشته...باید ترکت می کرداخمهایم در هم رفت و با شک نگاهش کردم ...برای اولین بار به اویی که همیشه کنارم بود با شک و پر از کینه خیره شدم -اگه بدونم شما بودین....دستش را از شانه ام پس زدم و ایستادم ...بدون آنکه نگاهش کنم به طرف کمد رفتم... هنوز احترامش برای واجب بود ...هنوز او مادرم بود و بی احترامی به او حرمت شکنی بود در قانونم .. صدای قدم هایش را از پشت شدنیم که گفت مامان زرین:اگه بدونی من بودم چی..اونوقت چیکار می کنی شایاپوزخندی زدم و کلتم را از کمد خارج کردم ...-از اون خدای بالایی می خوام که شما نباشین یعنی...به طرفش برگشتم و با اخمهای درهم رفته بدون آنکه به چشمانش نگاهی بندازم ا روزی شرمنده ی آن چشمان شوم با عصبانیت گفتم -این ساختمون رو به آتیش می کشمپوزخندی بر روی لبهایش نشست و سرش را با تأسف برایم تکان داد مامان زرین:تو عوض شدی ..به طرف در رفتم و میان چهارچوب در مکثی کردم و به آرامی گفتم -عوضم کرد ..مامان زرین:اون دختر دشمن ماست همه ی اینها از این دشمنی شروع شد ... از این دشمنی که ...آتوسایم را ...مهتابم را و حالا ستاره ام را.....غمگین نگاهم را به شال در دستم دوختم و با صدای محکمی خیره به شال گفتم-اما عشق من غرورمهمامان زرین:این غرور این عشق به زانو درت می آره...مثل همیشه لبخندی به لب آوردم و نگاهم را به او دوختم -غرورم رو به عشقم می فروشم و به زانو می شینم مامان زرین:پس اون ارباب شایا کجا رفته...همونی که اسمش همه رو از ترس به لرزه می انداخته...همونی که غرورش زبان زده همه بود غمگین از اتاق خارج شدم و لبخند تلخی به لب آوردم-چالش کردم ...برای او که مدیونش بود چالش کردم ... شدم همونی که باید می شدم حر فی نزد ... اما نگاه خیره اش را بر روی خود احساس می کردم ....پنهان کرده بودم ..احساسم را دوست داشتنم را ...اما حالا وقتش بود که از این پنهان کاری خارج شدم و به پی قلبم قدم بگذارم ....من شایا ارباب باید از به پنهان کارهایم پشت می کردم و برای رسیدن به او یک قدم را پیش می گذاشتم ....پشتم را به او کردم...و بدون آنکه منتظر حرف دیگری از او باشم ..با سرعت از پله ها پایین آمدم و راه خروجی را در پیش گرفتم..آره عوض شده بودم ...برای او ..برای اویی که به من آموخت زندگی کنم بی منت... بی انکه به گذشته فک کنم... باید گذشته ان را به گذشته واگذار می کردم و دل می سپردم به حالم ....لبخند بزنم و برای خودم زندگی کنم ..برای خود شایایی که در درونم خفه کرده بودم... با خارج شدنم باد سردی به صورتم خورد و التهاب دلم را بیشتر کرد ... باید ستاره ام را پیدا می کردم و به او حق انتخاب می دادم ...حق زندگی دور از اینجا ...دور از این محیط....ساشا با دیدن از ماشین فاصله گرفتم و با تعجب نگاهش را به کلتی که در دستم بود دوخت ... اخمهایم را در هم بردم و نگاهش کردم...غم چشمانش را به وضوح می دیدم ...نگاهم را از چشمانش گرفتم و به با صدای محکمی گفتم -هیچکدومشون توی ساختمون نیستن ساشا نگاهش را از کلت در دستم گرفت و خیره شد در چشمانم ...قدمی جلو آمد ساشا:این چیه توی دستت کلت را پشت سرم زیر پیراهنم قرار دادم و نگاهم را به ماشین دوختم -مگه قرار نبود مواظبش باشی ساشا اخمی کرد ساشا:حرف رو عوض نکن شایا اون چی بود توی دستت پوزخندی به لب اوردم و قدمی به او نزدیک شدم -فقط دعا کن ساشا ..فقط دعا کن که بلایی سرش نیومده باشه یعنی...نفسم را پر صدا بیرون دادم و به طرف ماشین رفتم ...از کنار پویا که گذشتم.. پوزخند پر صدایی زد و گفت پویا:یعنی چی آقای ارباببی توجه به او مشغول برسی ماشین شدم ... پویا با عصبانیت حرفش را ادامه دادپویا:یعنی اینکه باز خون و خونریزی می شه ...یعنی باز ارباب تفنگش بالا می ره و یک مهتاب دیگه از بین می ره دستانم را مشت کردم و نگاهم را به ورقه ای که بر روی شیشه ی ماشین بود دوختم و همانطور که پشتم به پویا بود گفتم -به تو ربطی نداره ورقه را از شیشه جدا کردم که یقه ام به عقب کشیده شد و محکم به ماشین خوردم ...پویا عصبی یقه ام را در دست فشرد و غرید پویا:د ربط داره ...می فهمی ربط داره ...دختری که حالا به اسم مهتاب می شناسنش من به اسم ستاره شناختمش اخمهایم را باز کردم و خیره شدم در چشمانش ...با چشمان به خون نشسته ادامه داد پویا:مهتاب اگه اینجا اومد تنها بود اما ســــتاره نیست می فهمی...ستاره هیچوقت تنها نیست لبم به لبخند کجی بالا رفت ...هر دو دستش را گرفتم و از یقه ام فاصله دادم ...غرورم به عشقم انقدر بود که بزنم دندانهایش را خورد کنم ....اما من حق انتخاب به ستاره داده بود و هیچ نمی خواستم غرورم سد راهش شود .... با کف دست به سینه اش زدم و با همان لبخند تلخی که بر روی لبانم نشسته بود غریدم
-مهتاب هم تنها نبود ...مـــی فهمی ...اشاره ای به ماشین کردم و بلندتر غریدم -این ماشین رو می بینی ..تو برای اولین بار دیدی اینطور داغون شدی ...اما من بارها دیدم ..مــــی فهمی ... آخرین بار وقتی دیدم ...که دیر شده بود و همسرم ...همراهم ...همدردم...همین خواهر ستاره نفسهای آخرش رو می کشید ...می فهـــمی یا نـــه پویا قدمی به عقب رفت و با تعجب گفت پویا:می خوای چی بگی شایا کلافه دستی در موهایم کشیدم و نگاهی به ورقه ی در دستم کردم ...با دیدن خط آشنا ...با ناراحتی همانطور که گیج به نوشته ی روی ورقه نگاه می کردم گفتم -می خوام اینو بگم که جون س....هنوز حرفم کامل نشده بود که با صدای زنگ گوشیه ساشا ..نگاه من و پویا به طرف او که تکیه اش را به درختی داده بود ...گیچ و کلافه نفسش را بیرون داد.... با دستهای لرزان موبایلش را از جیبش خارج کرد ...و کنار گوشش نهاد ساشا:بفرمایین چشمانش را بست و با آهی ... با چشمان گشاد شده چشمانش را باز کرد و با فریاد گفت ساشا:بــــختیاری ...بـــله ..بـــله... کدوم بیمارستان زانوهایم لرزید ...اسم بیمارستان قدرت را از پاهایم گرفتبا آوردن بیمارستان شدم همان شایا ضعیف ...همان شایایی که پیکر بی جان عزیزلنش را دیده بود ....باز تن بی جان مهتاب...چشمان بی فروغ اتوسایم که پسرش را به می سپرد در نگاهم جان گرفت ....قدمی به عقب رفتم و نگاهم را به شال دوختم و زیر لب نالیدم -تو نه ستاره ...تو نه با قرار گرفتن دستی بر روی شانه ام نگاهم را بالا گرفتم و به چشمان به اشک نشسته ی ساشا که نگاهم می کرد دوخته شد ساشا:باید بریم شایا .. باید...-فقط به من بگو حالش خوبه ساشا با لرزیده شدن چانه اش ...خنده ای کردم و قدمی به عقب گذاشتم ... دیگه بس بود ... دیگر بسم بود از دست دادن کسانی که به جانم بسته بودن ... دیگر آن همه درد بسم بود.....پشتم را به هر دوی آنها کردم و دویدم به طرف ماشینهایی که من را به او برساند ..به او که حالش خوب است و منتظر در انتظار ایستاده است ... تحمل از دست دادن او را نداشتم ...در ماشین را باز کردم که دستی بر روی شانه ام من را به عقب برگرداند ...به عقب برگشتم ...با دیدن پویا که با اخمی نگاهم می کرد نالیدم -حالا وقتش نیست ..حالا فق...اجازه نداد حرفم را ادامه دهم و در عقب را باز کرد و گفت پویا:داری می لرزی مرد حسابی ...بذار من رانندگی کنم غمگین نگاهش کردم ...لبخند مردانه ای زد ...بدون حرف دیگری در ماشین را باز کرد و سوار شد ...بی حرف سوار ماشین شدم و شال و ورقه در دست را در مشتم فشردم ...نگاهم را از پنجره به بیرون دوختم و در دل نالیدم -کجا رفت ان غرور ارباب ...آن غروری که هیچوقت شکسته نمی شد ... چرا باید به خاطر یک دختر آنطور این غرور را زیر پا بگذارم و پشت کنم به اخمهایی که به جز بدی برایم چیزی نداشت ..به جز نفرت برایم هزارها حرف داشت نگاهم را به حلقه ی در دستم دوختم ...عشق بود یا خودخواهی اما هر چی بود ..آرامشم بود ... کنارش بودن آرامم می کرد ... نمی توانستم اجازه بدهم او نیز برود ...او نیز ندیده بگیرد غمم را و همانند همه ی انهایی که رهایم کردند رهایم کند ... ستاره قول کمک داده به این راحتی ها نمی توانست رهایم کند و برود... حلقه را از دستم خارج کردم و نگاهم را به رو به رو دوختم ... ساشا و پویا در حال صحبت با یکدیگر بودن اما من صدایی نمی شنیدم ...می خواستم فقط یک صدا را بشنوم ... فقط برای یکبار دیگر صدای پر شیطنتش را بشنوم و اگر مطعلق به من نبود ...او را رها می کنم ...فقط سالم باشد... فقط نفس بکشد و چشمانش را نبندد ...چشمانی که زندگی ام بود ...خواسته ها و خنده هایم بود ...آن اغوش مهربان آن صدای زیبا را می خواهم که او را در آغوش بگیرم و او کنار گوشم تکرار کند .."ارباب جونی ...ارباب جونی"...من ستاره ام را می خواهم نه دیگری را...*****
قدم هایم جلو نمی رفت ...حالا که کنار ماشین ایستاده ام و نگاهم خیره به ساختمان بیمارستان ... باز قدم هایم جلو نمی رفت ...قدم های هیچ کداممان جلو نمی رفت ... خیره بودیم به ساختمان ... به ساختمونی که نه تنها یک نفر سه نفر را از من گرفته بود و قدم هایم یاری نمی کرد که کسی را که جانم به جانش بسته بود را به سادگی از دست بدهم ...اما اگر مثل همیشه دیر برسم چی ...قدم جلو رفت ...نگاه پویا و ساشا به من دوخته شد ... قدم دیگری جلو رفتم ... نباید اجازه می دادم بار دیگر دیر کنم ... این دفعه زندگی ام به زندگی دیگری بسته بود ... به زندگی که قلبم را به تپش انداخته بود ... قدم هایم تندتر شد و نگاهم خیره به شال در دستم ... این خون ها مطعلق به او نبود ...می دانستم که مطعلق به او نیست...نمی خواستم باور کنم که ستاره نیز ترکم کرده است قدم هایم تندتر شد و شروع به دویدن کردم ... دویدن به طرف سرنوشتی که باید برایم برای همیشه می ماند ...برای منی که هیچ کس برایم نمانده بود ... کنار ایستادگاه ایستادم و نگاهم را خیره به پرستار دوختم... پرستار خیره نگاهم کرد ... حرف در دهانم مانده بود و چیزی از آن خارج نمی شد ... تنها تکان خوردن لب زن را احساس می کردم ... کلافه نگاهش کردم که آن دو نفر را کنارم احساس کردم ..گوشهایم چیزی نمی شنید ...فقط قدم های آن دو نفر را که تند می دویدن را دیدم ... آن دو را دیدم که می دویدن به طرف انتهای راهرو ...انتهایی که یا خود ستاره را می دیدم یا هم جسم بی جان... همراه آن دو با قدم های سنگین دویدم ...اما با دیدن آناهیتا که در آغوش بختیاری فرو رفته بود و جای خالیه ستاره قدم هایم شل شد ...آن زمان بختیاری و نفرت به او مهم نبود ...تنها صورت آناهیتا ....صورت زخمی و کبود شده اش و اشکهایی که می ریخت ....نشان از خیلی چیزها می داد ...زانوهایم لرزید و خیره شدم به بختیاری که قطره اشکی از چشمانش چکید و سرش را به زیر انداخت ...بختیاری که همه می گفتن جانش به جان برادرزاده های گم شده اش بسته بود ...آناهیتا را محکمتر در آغوشش فشرد ...صدای ساشا در گوشم پیچید که گفت"باید بریم شایا ...باید" هزار باید های دیگر در گوشم تکرار می شد ...تکرارهای از همه ی وجودم ...سنگینی بدنم را به دستم را که بر روی دیوار جا خشک کرده بود گذاشتم و نگاهم را دوختم به آناهیتا ...به آناهیتایی که با هق هق می گفتآناهیتا:اون باید خوب بشه ..اون ا..
صدایش میان آغوش بختیاری گم شد و دستم به آرامی سر خورد و شانه ام تکیه به دیوار شد ... پویا قدم هایش نرسیده به آناهیتا خشک شد و بر روی صندلی نشست... ساشا دو زانو رو به روی آناهیتا نشست و خیره شد در جز جز صورت او و نالید ساشا:آنی ...همان حرف کافی بود که آناهیتا ...هق هقش بلند تر شود و باز تکرار کند آناهیتا:کشتنش ساشا ... اونو کشتن..جلوی چش...نگاهم به شال دوخته شد ... دوخته شد به شالی که بویش را می داد و رنگین بود از خونهایش ... نگاهم را از شال گرفتم و به خط آشنا دوختم ... اخمهایم در هم رفت ... اخمهایی که برای انتقام شعله ور شده بود ... انتقامی که در نگاه ستاره نیز دیده بودم تکیه ام را از دیورا گرفتم و همانطور که خیره به آن خط بودم پشتم را به آنها کردم که در اتاقی باز شد ...و صدای قدم های آشنایی به گوشم رسید ...سرم را بالا آوردم و نگاهم دوخته شد ... نگاهم دوخته شد در چشمانی که برق اشک در آن زیباتر از همیشه شده بود ...نگاهم خیره بود ..خیره به آن صورت زیبایش را که چند خراش و کبودی هیچ از زیبایی اش را کم نکرده بود ...خیره شدم بودم به ستاره ای که با قدم های آرام به ما نزدیک می شد ...دوست نداشتم رویا باشد ...نمی خواستم خواب باشد که او نفس می کشد و خیره نگاهم می کند ... اگه رویا بود دوست داشتم تا ابد در این رویا بمانم ...اگر حقیقت بود یکی آن را به باورم برساندپویا:ســـتاره!!همین کلمه ...همین کلمه برایم کافی بود که بدانم او هست ...او مانده است ... قدمی به طرفش برداشتم که پویا از کنارم گذشت و به طرفش قدم برداشت ... آغوشش را برای او باز کرد ... لبخندی تلخی زدم و چشمانم را بستم تا نبینم ستاره ام را که در آغوش او فرو می رود ...تا نبینم و او را محکوم به دوست داشتنم نکنم....ستاره باید انتخاب می کرد ... انتخابش را کرده بود و آن انتخاب من نبودم ...باید به او اجازه ی این انتخاب را می دادم ...با قرار گرفتن جسمی در آغوشم و حلقه شدن دستانش دور کمرم ...افکار بیهوده را پس زدم و چشمانم را باز کردم ... با تعجب به پویا که با لبخندی نگاهم می کرد چشم دوختم ...گرمای آغوش آشنایش همراه با ضربان قلبش ...قلبم را محکم به سینه اش کوبید...حلقه ی دستانش محکم شد و زمزمه کردستاره:شـــایـــا...خواب بود بیداری بود اما رویا نبود ...او ستاره ام بود که آنطور در آغوشم جا خوش کرده بود ... دستان افتاده ام را بالا آوردم و او را در آغوشم فشردم ... دیگر هیچ در این دنیا برایم مهم نبود جز او و آروین هیچ برایم مهم نبود ...نه بخیتاری که روزی دشمنم بود و نه غروری که همه از آن حرف می زدن ...تنها مهم زندگی ام بود ...ستاره ام ..سرش را به عادت همیشه در آغوشم تکان داد ...و آن را بالا گرفت ...نگاهم را به پایین دوختم و به چشمانش که در پرده ی اشکی پنهان مانده بود چشم دوختم ..دستان کوچکش را بالا آورد و کتم را در مشت کوچکش گرفت و آرام گفت ستاره:داشتم خفه می شدم شایا داشت...نتوانست حرفش را ادامه دهد و اخمی کرد ...اخمی که نشان از دردی بود که در تک تک اجزای صورتش می توانستم ببینم...پشانی ام را به پیشانی اش چسپاندم و نالیدم -درد داریستاره:درد قلبم بیشتر این درد هاست با صدای هق هق آناهیتا ...سرش را در آغوشم پنهان کرد و نالید ستاره:شایا منو از اینجا ببر ..نفسم اینجا داره بالا نمی آد ...نفسم توی این محیط داره می گیره دستم را دور شانه اش حلقه کردم و او را همانطور که به خود می فشردم ...نگاهی به پویا که نگاهم می کرد کردم ...با لبخند ی سرش را تکان داد و به عقب رفت و تکیه اش را به دیوار داد ...قدمی برداشتم و با لبخندی که با آغوش گرفتن ستاره بر لبانم جا خوش کرده بود لبخندی به او زدم و سرم را برایش تکان دادم ...قدمی برداشتم که ستاره مکثی کرد و سرش را به عقب برگرداند و نگاهش را به بختیاری دوخت ستاره:خان عمو بختیاری سرش را بالا گرفت و نگاهش را به او دوخت ...ستاره نگاهی به آناهیتا کرد ستاره:مواظب این خواهرم باش دیگه طاقت از دست دادنش رو ندارم هق هق آناهیتا بالا تر رفت و بیشتر خودش را به بختیاری چسپاند ...بختیاری شرمنده و غمگین نگاهش را به زیر انداخت ...ستاره سرش را بالا گرفت و نگاهی به در اتاق آی سی یو کرد ...پوزخندی زد و همانطور که سرش را در آغوشم پنهان می کرد آرام زمزمه کرد ستاره:می دونم اونم چیزیش نمی شه ...اون قول داده که مواظب ما باشه ستاره زمزمه می کرد و من او را از آن جایی که نفسش می گرفت خارج می کردم ...اما او همانطور برای خودش زمزمه می کرد و زیر لب می نالید ستاره:خدا نمی تونه اینقدر بی رحم باشه که اونو هم از من بگیره نگاهم را به نیمرخش که در آغوشم پنهان شده بود دوختم و دستم را نوازش گونه بر روی بازویش کشیدم ... سرش را بالا گرفت و نگاهم کرد ...مظلوم همانند دختر بچه ای سرش را کج کرد و آرام گفت ستاره:خدا نمی تونه اینقدر بی رحم باشه مگه نهبا جمع شدن اشک در چشمان زیبایش سرم را تکان دادم و پیشانی اش را بوسیدم -نه عزیزم ...نه کوچلوی من خدا اینقدر بی رحم نیست کتم را در مشت کوچکش گرفت و نالید ...ستاره:پس چرا ...پس چرا مهتابم رو گرفت ...پس چرا حالا می خواست می...حرفش را ادامه نداد و سرش را بار دیگر در اغوشم پنهان کرد... دستم را بر سرش کشیدم و صدایش کردم -ستاره!ستاره:خستمه شایا ...خستمه او را در آغوشم بلند کردم و به طرف نیمکتی که برای اولین بار طعم لبانش را چشیده بودم به حرکت در آمدم ... سرش را در آغوشم پنهان کرده بود و به آرامی نفس می کشید ...نمی خواستم ..نمی خواستم در این حالت در این موقعیت از او بپرسم چه اتفاقی افتاده است ...در این موقعیتی که ستاره ام را ضعیف کرده بود...بر روی نیمکت نشستم و او را کنار خود نهادم ...پاهایش را بالا آورد وسرش را بر روی زانوهایم گذاشت و آرام با صدای خسته ای از بغض گفت
ستاره:شایا...آهی کشیدم و نگاهش کردم ...نگاهش را به نگاهم دوخت ...اگر می دانست با اینطور صدا کردنش چه به روز دلم می آورد ...هیچ وقت آنطور صدایم نمی کرد -جانمدستم را به طرف چترهایش بردم و آن را کنار زدم ستاره:مهتابم چطور بود ...چطور بود که دل بهش بستی لبخندی زدم و دستش را بالا آوردم و به آرامی دستش را بوسیدم ...عمیق و پر از احساس... او نمی دانست که بیشتر از مهتاب ناخواسته دلم را تقدیم به او کرده بودم -مهتاب...هر چی از اون بگم کم گفتم ...خانوم بود ..مهربون بود ...دوست بود همراه بود ...همدرد خوبی بود...مهتاب اهل صلح بود نه نفرت ... اهل ریا نبود ..پاک بود و معصوم همانند گلی که از بو کردنش سیر نمی شدی لبخندی روی لبش نشست ...لبخندی تلخ از یاد آوری خواهرش ...-مهتاب بهترین بود ستاره ...اگه یک جمله ای می گفت ..صد تای اون جمله اسم تو توش بود... تحسینت می کرد ...بهت افتخار می کرد...آرزوی شجاعتت رو داشت.. آرزوی سخت بودنت رو ستاره:منم آرزوی مهربونیشو داشتم... آرزوی آرامشش روچشمانش را بست و آرام گفت ستاره:بازم بگو ...بازم برام از اون بگو غمگین لبخندی زدم و دستم را در موهایش کشیدم و خیره شدم به صورت معصوم و کبود شده اش-مهتاب اهل دل بود ستاره ...دلش پی خوبی بود ...پی درست کردن همه چیز ... کمک به روستا ...کمک به مردمایی که نمی شناسه ..دقیق مثل خود تو که ندیده نشناخته پریدی توی آتش تا نجات بدی ...مهتابم مثل تو بود ...اون از خودش دفاع نمی کرد فقط با لبخندش شرمنده ات می کرد ...آنقدر مهربون بود که لب از لب باز نمی کرد شکایت کنه نفسم را بیرون دادم و به رو به رویم خیره شدم -اون جمله اش رو هنوز یادمه "زیر باران برای دیگری چتری شویم و او هیچ وقت نفهمد که چرا خیس نشد ..." شاید درست از همون زمان بود که بهش دل بستم ..من پر بودم از نفرت و او پر از مهربانی ..من پر از شعله های خشم بودم و اون پر از آرامش ..به اون نزدیک شدم برای آرامش ...برای یک ثانیه مهربانی ...اما حتی فرصت یک دوستت دارم ساده نداشتم سرم را به به زیر انداختم و دستم را بر روی بازویش کشیدم -ستاره من اینقدر غرورم زیاد بود که حتی زل نزدم به چشماش بگم مهتاب دوستت دارم ...مهتاب برای یک دوست بود ستاره ... هروقت می دیدمش رفتارش لبخندش ...دروغه اگه بگم به یاد آتوسا نمی افتادم ...دروغه اگه بگم می خواستم اون آتوسای من باشه ..عشق اربابی که خیلی ساده از منه ارباب ساده لوح گرفتندستم در میان دستان سردش قرار گرفت و نگاهم خیره شد در چشمان آتشی و عسلیش ...با غم نگاهم کرد ستاره:اون دوستت داشت شایا ...اینقدر دوستت داشت که آخرین لحظه ..آخرین نفسهای باقی مانده اش را که می کشید ..حلقه اش را از دستش خارج کرد و بر کف دستم نهاد ...ستاره:اینو بهم داد و گفت مواظبش باش ...مواظبش باش و نذار غم هم خونه اش بشه ....به جای من زندگی کن و زندگی کردن رو بیاموز ...نگاهم را به حلقه در دستم دوختم و بار دیگر خیره شدم در چشمانش ستاره:مهتابم گل پر پر شده ام عاشق نبود و آدم بود ...جدا از بقیه بود ..توی نفسهای آخرش هم به یادت بود ...توی اون نفسهایی که آدمای بی رحم دنیا اون رو از من ..از تو ..از همه ی ما گرفتن ...همسر تو فرشته بود شایا ..فرشته.با صدای هق هق گریه اش او را بلند کردم و سخت در اغوش گرفتمش ..-آه نمی دونی ستاره با گریه هات چه به روز من می آری سرش را بالا آورد و همانطور که گریه اش همراه نفسهایش به گردنم می خورد آرام و با بغض زمزمه کردستاره: گریه ی تلخ من از خنده غم انگیز تر است.. چه کنم؟کار از گریه گذشته و به آن می خندماو را در آغوشم فشردم و با ناله گفتم -ضعیف نباش ستاره ...ضعیف نباش که من با هر لبخند هر خنده ات جون تازه می گیرمستاره:دلم گرفته شایا ...از رسم این زمونه ...از بی رحمی این مردم ...از خواهر کشته شده ام ...از تو از خودم....سرش را بالا گرفت و دستش را بر روی گونه ام گذاشت و آرام همراه با لبخند تلخی گفت ستاره:توی زندگیمون چقدر غمه شایا...دلم گرفته از همه ...از این روزگار لعنتی که هیچ واسم نذاشت...تلخه بهت بگم ...تلخه واست اعتراف کنم...دست رفاقت می دیم با صداقت ...اما صداقت هم دل چرکینمون کرده دستم را بر روی دستش که بر روی گونه ام بود گذاشتم و آرام بوسه ای به آن زدم ...لبخند تلختری زد و پیشانی ام را به پیشانی اش چسپاندم که ادامه دادستاره:می دونی امشب از او شباییه که می خوام دیوونه بشم...دلم می خواد داد بزنم ..فریاد بزنم...از دردم بگم از بی کسیم...از این همه در به دری از این همه بی رحمی گریه کنم ...خون گریه لبم را بر روی پیشانی اش گذاشتم و عمیق و پر احساس بوسیدمش ستاره:آه شایا دلم گرفته از دست زمونه ..قلبم دیگه یاری نمی کنه ..دیگه این همه درد رو تحمل نمی کنه دستانم را دورش حلقه کردم -خودم هم دردت می شم ...خودم برات همه کس می شم نفسش را عمیق کشید و دستش را که حلقه را در کفت دستم گذاشته بود گذاشت و آرام گفت ستاره:تو سهم من نیستی شایا ...سهم رویاهامی ..سهم خوابهای منی ...سهم فکر منی ..سهم خیالهای واهمیه من ...سرش را بالا گرفت و زل زد در چشمانم ...غم عمیقی که در چشمانش نشسته بود قلبم را به درد آورد و زمزمه اش به گوشم رسید که گفت ستاره:تو هیچ وقت سهم من نبود ...هیچ وقت
سرش را خم کرد و بار دیگر بر روی زانو هایم گذاشت وچشمانش را بست ...حلقه را در مشتم فشردم و نگاهم را به رو به رو دوختم-آرزویم با تو بودن از اما نه به بهای پا گذاشتن روی آرزوی تو ...آرزویم این است که بخواهی و بمانی ...نه اینکه بمونی به خواهش ...بمونی به خواسته ات لبخندی تلخی زدم و حلقه را محکتر در مشتم فشردم -تو واسم خواهشی ستاره برای من یک زندگی یک آرامشی ...من مهتاب رو دوست داشتم هیچ انکار نمی کنم ..اما تورو برای خودم می خوام برای قلبم این هم انکار نمی کنم ...مهتاب برای من دوست بود اما تو برای من عشقی برای من بودنی ..برای من هم نفسیسرم را به طرفش برگرداندم ...با دیدن صورت فرو رفته در خوابش و لبخند بر روی لبش ..دستم را بر روی زخم بر روی صورتش گذاشتم و آرام زمزمه کردم -رهات می کنم ستاره نه برای خودم برای خودت که زندگی ارباب شایا به عشق اربابش بنده اربابی که تویی ..ارباب قلبم خم شدم و بوسه ای بر پیشانی اش نهادم و سرم را بالا گرفتم ... با دیدن چند مرد اسلحه به دست اطرافم پوزخندی به لب نهادم و همانطور که کتم را از تنم خارج می کردم ...نگاهم را به آنها دوختم ...کتم را بر روی تن ستاره گذاشتم و نگاهم را به بختیاری که رو به رویم ایستاده بود چشم دوختم ...پوزخند دیگری زدم و خیره شدم در چشمانی که همرنگ چشمان عشقم بود ...-می شنوم بختیاری با دست به یکی از مردها اشاره کرد ...مرد قدمی به طرف ستاره برداشت ...بدون آنکه نگاهم را از چشمانش بگیرم با صدای پر از خشم گفتم -اگه یک قدم دیگه به طرفش برداره روزگاره همه اینایی که همراه خودت آوردی سیاه می کنم بختیاری پوزخنده زد و به مرد که اشاره کرده بود خیره شد و گفت بختیاری:برین مرد سرش را خم کرد و بی حرف از آنجا دور شد و اما نگاها ی سنگینشان را بر روی خود می توانستم احساس کنم ...بختیاری رو به رویم بر روی نیمکت نشست و نگاهم کرد و پایش را بر پای دیگری گذاشتبختیاری:کار من نبود پوزخندی زدم -همونطور که ماشینی که مهتاب در اون نشسته بود مال تو نبود اخمی کرد و نگاهش را به ستاره دوخت بختیاری:من هیچوقت صدمه ای به هم خونم نمی رسونم دندانهایم را به هم فشردم و با صدایی که سعی می کردم آرام باشد غریدم-اما رسوندی ..به مهتاب ...به من ... به آتوسا بختیاری با خشم نگاهم کرد و خیره شد در چشمانم بختیاری:آتـــوســـا عروسم بود شایا ...تو چرا نمی ری پی حقیقت -خــــواهر من مریض بود بختیاری ...اون مریض بود ..با اون رسم مسخره ای که بین دو قوم گذاشتین کشتینش بخیتاری خم شد بر روی زانوهایش و خیره نگاهم کرد بختیاری:به من نگاه کن ... به موهای سفیدم درست نگاه کن ...من زندگیم به برادر زادهام بسته است ...فکر می کنی می تونم بهشون صدمه ای برسونم.. به کسایی که یک عمره دارم دنبالشون می گردم که اشتباهم رو اصلاح کنم ...نگاهم را از او گرفتم و به ستاره که آرام به خواب رفته بود دوختم و گفتم -خواهرم بی گناه مرد بختیاری بختیاری:مهتاب برادر زاده ی منم بی گناه مرد با تعجب سرم را بالا گرفتم و نگاهش کردم ...غمگین لبخندی زد و از جایش بلند شد ...نگاهش را به ستاره دوخت و گفت بختیاری:ستاره دختر قویی هستش از همون بچگی هاش بزرگتر از سنش هم می فهمید هم درک می کرد سرش را بالا گرفت و به چشمانش خیره شد بختیاری:بهتر از من تو می تونی مواظب امانتیم باشی ... نذار صدمه ای بهش برسه ..چون آناهیتا دخترم جونش به جون خواهرش بنده سرش را برگرداند تا نتوانم ..اشک جمع شده در چشمانش را ببینم ..قدمی از من دور شد ..اما وسط راه مکثی کرد و بدون آنکه به طرفم برگردد گفتبختیاری:برو دنبال حقیقتی که ازت پنهان کردن ...اگر آتوسا عروسم بود ..عروس قصر میلاد ...برو دنیال دلیل بگرد چرا آتوسا شریک یوسف شد نه میلاد ..برو دنبال اون دلیل بگرد که چرا مهتاب توی ماشینی که من دادم جون داد و میلادی که داره جون می ده از ماشینی که از خونه ی تو خارج شد سرش را برگرداند و خیره شد به چشمان پر از تعجب و با پوزخندی گفت بختیاری:چه تفاهمی مگه نهسرش را برگرداند و بدون آنکه حرف دیگری بزند به طرف ساختمان بیمارستان راه افتاد و من را در شوکی از حرفهایش قرار داد ... پازل هایی در سرم می چرخید ... حقیقت داشت چرا من پی حقیقت نرفتم ... چرا نرفتم تا ببینم چه بر سر خواهرم آمد و همسرش به جای میلاد یوسف بود ... چرا میلاد هنوز به پای آتوسا نشسته...نفسم به سنگینی از دهانم خارج می شد ...نگاهم را به ستاره دوختم ... او به من گفته بود ...گفته بود که اتفاق هایی در اطرافم می افتاد که بی خبر از آنها بودم ...بی خبر از تمام اتفاق های اطرافم ...و تنها کسی که می توانست حقیقت تمام این چیزها را به من بدهد...تنها یک نفر بود ...فقط او*****
باران تند شروع به باریدن کرده بود ..خودم را سایبان صروت معصوم او که به خواب عمیقی فرو رفته بود کرده بودم... لبخندی زدم و باز با پا شروع به کوبیدن به در کردم ... مثل همیشه آنجا سکوت بود و صدای شر شر بارانی که در آن موقعیت برای نوای زیبایی نداشت ...بار دیگر به در کوبیدم که صدای لرزان از پیری اش به گوشم رسید -آمدم ... آمدم ...چه خبرته هنوز لهجه اش برایم شیرین بود ...شیرین تر از آن شیرینی هایی که برایم درست می کرد
-درو باز کن عمه با شنیدن صدایم صدای خندانش بشاش شد و همانطور که صدای کشیده شدن کفشش به گوش می رسید با قربان صدقه رفتنهایش گفت -ای عمه دورت بگرده ... ای چشم نخوره اربابم که پشت در ایستاده ... با لبخند همیشگی اش در را باز کرد و به منی که همانند موش آب کشیده ای جلویش ایستاده بودم چشم دوخت -اومدی چراغ خونه ام ..اما چر....با دیدن ستاره در آغوشم با تعجب نگاهش را به او دوخت و محکم بر روی گونه اش زد -وااا بختم سیاه چرا این بچه این ریختی شده لبخند خسته ای زدم و گفتم -عمه خانوم نمی زاری بیایم تو زیر پامون درخت سبز شد شرمنده لبش را به دندان گرفت و راه را برای وارد شدنم باز کرد ... ستاره را به خود چسپاندم و بعد از چند سال قسمم را شکاندم و وارد شدم ... وارد خانه ای که روزی که آتوسایم با آوردن آروین جانش را به پسرش داد و خودش جان سپرد ... جز جز آن خانه برای حکم خاطرات گذشته را داشت ...خاطرات خنده های شاد آتوسا و صدای گریه ی آروین ... عمه خانوم در اتاق را باز کرد..ستاره را آرام بر روی تخت خواباندم و شال مشکی اش را که به موهایش چسپانده شده بود را از سرش برداشتم و نگاهم را به صورت زخمی اش دوختم ...عمه خانوم کنارم ایستاد و دستش را بر روی شانه ام گذاشت-برو بیرون تا لباساشو عوض کنم سرم را تکان دادم و از تخت فاصله گرفتم .... به طرف در رفتم وسط راه مکثی کردم و نگاهم را به صورت رنگ پریده ی آرامشم دوختم و آرام گفتم -ضرب دیدگی زیاد داره عمه مواظب باش عمه خانوم همانطور که دکمه های مانتوی او را باز می کرد دستی به صورت او کشید و همانطور که با لهجه شیرینش چیزی زیر لب می گفت رو به ستاره بلند گفت -ای جانم به قربانش که این دختر عجب عذابی کشیده لبخند تلخی زدم و بدون آنکه جوابی بدهم خارج شدم و نگاهی را به اطراف خانه ی نقلی و زیبایش دوختم .. چقدر خاطرات نهفته بود در آن خانه ... قدم هایم به طرف پنجره پیش بردم و تکیه ام را به دیوار کنارش دادم و خیره شدم به ساختمان بلند شاه ارباب ...شاید هم ارباب شایا ...نمی دونم چقدر گذشته بود که انطور عمیق به آن ساختمون که دیگر برای مثل همیشه نبود خیره شده بودم که دستان لرزان عمه خانوم بر روی شانه ام نشست و صذای لرزانش که گفت-اینقدر عمیق نگاهش نکن امواجش غرقت می کنه لبخند تلخی زدم و به طرفش برگشتم -خیلی وقته غرق امواج این اربابی شدم عمه خیلی وقته که غرقه ارباب بودن شدم که نمی دونم که راست گفته کی دروغ دستش را بر روی گونه ام کشید -تورا عمه به قربانت ...چت شده چراغ خونه ام دستش را گرفتم و بوسه ای بر روی دستش نهادم و گفتم -عمه چرا اینقدر تو خودم غرق شدم که اطرافیانم را ندیدم ...چرا مرگ آتوسا اینقدر برام سنگین شد که دیگه توجه نکردم چه بلایی به سر تک گل خونه ی شاه ارباب اومده .. چر...دیگه نتونستم حرفی بزنم ...شرمنده بودم شرمنده از ندانسته هایم ... شرمنده از بدن کبود شده ی آروین ...از سنگ قبر آتوسا و مهتاب که هیچوقت نفهمیدم چه بلایی به سرشان آمد -دیر کردم عمه برای خیلی چیزها دیر کردم لبخند غمگینی بر روی صورت زیبای چروکش نشد و سرش را تکان داد -پنج ساله منتظرم در خونمو بزنی و باز بهم بگی عمه ...پنج ساله منتظرم که بیای بگی عمه بهم بگو... بگو که وقتی نبودم ... وقتی رفتم چه بلایی سر خواهر و برادرم اومد سرش را با تأسف تکان داد -آره تو اینقدر توی اربابیتت غرق شدی که حتی نگفتی چرا امیر پاشایی که جونش برای خواهر و خانواده اش می رفت چرا رفت ...چرا نموند پوزخندی زد و اشاره ای به در اتاقی که ستاره در آن بود کرد و گفت -اگه اون واسه انتقام اومد ...فکر می کنی تو چرا این شکلی شدی ...چون می خوای انتقام بگیری از خودت از وجدانت ...تفاوتی بین تو و اون دختری که اونجا داغون روی اون تخت افتاده نیست ... اگه تو برای خواهرت داغون شدی ... اون صد برابر تو برای خانواده اش برای تنها امید زندگی اش خورد شد ارباب شایا سرم را بالا گرفتم غمگین و پر تعجب نگاهش کردم -یعنی شما می دونین که اون مهتاب نیست آهی کشید و نگاهش را از پنجره به ساختمون دوخت -آره ارباب شایا تویی که توی اون ساختمون بودی نفهمیدی اما منی که توی این چهاردیواری بسته بودم فهمیدم اطراف چه می گذره ...صدای فریاد های اون دختر همسرت خانوم خونه ات هنوز توی گوشمه که از بچه ی خواهرت که براش غریبه بود دفاع می کرد .... اما تویی که بچه خواهرت امانتت بود دفاع نکردی ... با خود گفتی چرا هیچ نگفتم و فقط نگاهش کردم که به تلخی گفت -چون تو نخواستی بفهمی و بشنویی ... چون غرورت نخواست بهت بگه که ارباب شایا تــــو هیچ نفهمیدی ...عین بز سرت رو انداختی پایین و گوشاتو بستی که نشنویی زار زدن همسرت رو ..کابوسهای شبانه ی یک مادر رو همسرت که از زور خونریزی جنینی که توی بطنش کشته بودن نفسم کند شد و با چشمانی گرد شده نگاهش کردم -چی می گی عمه ...از چی حرف می زنی خنده ای عصبی کرد و سرش را بار دیگر با تأسف برایم تکان داد