ساشا:نمی دونم چی شده ... نمی دونم چه اتفاقی بین تو و شایا افتاده ..نمی پرسم ..سوال هم نمی کنم چرا تو آناهیتا اینقدر آروم شدین ... اما فقط یک چی بهت می گم بار دیگر نگاهم کرد و لبخندی زد و آرام ادامه دادساشا:هستم ستاره ..حتی اگه بخوای بزرگترین گناه رو انجام بدی ..یا انجام دادی کنارت هستم ..همینطور که شایا کنارت هست پشت پرده ی اشک زل زدم به او ..به اویی که قول یک تکیه گاه را به من می داد و به آرامی گفتم -کمکم کن برم ... کمکم کن شایا بذاره من برم ساشا کلافه نگاهش را از من گرفت و به زمین دوخت و آرام گفت ساشا:ریسکش زیاده ستاره ..نمی تونم بذارم شما دوتا حتی باتونو توی خاک بختیاری بذارین رو به رویم ایستاد و دلخور گفت ساشا:این یک هفته شایا خواب نداشت ستاره ... از اینکه لجبازی کنی بی خبر بری پیش بختیاری ..خواب و خوارک نداره ... دیدمش چطور داره خودش رو مجبور می کنه تا نگاهت نکنه ... از خونه فرار می کرد خودش رو سرگردم چیز های بی خود می کرد ..نگاهم را از او گرفتم و به تابی که تکان می خورد دوختم ...ساشا چانه ام را گرفت و به طرف خودش برگرداند و گفت ساشا:یک چیزی داره هر دوتونو داغون می کنه ستاره ... من امروز از چشمای مشتاق هر دوتون خوندمپوزخندی زدم و سرم را به زیر انداختم و آرام گفتم -اون داره از من فرار می کنه ساشا ..داره از من فاصله می گیره ساشا سرش را زیر گرفت تا درست بتواند صورتم را ببیند و با لبخندی گفت ساشا:اون از خودش داره فرار می کنه ... رفتن سر زمین بهونه بود ..اون باز می خواست بره جایی که همیشه می ره با تعجب سرم را بالا گرفتم و نگاهش کردم ...-کجا ؟لبخندی زدم ...شانه ای بالا انداخت و به طرف آناهیتا و پویا به راه افتاد و بلند گفت ساشا:از خودش بپرس ستاره ...خیلی چیزهارو باید از خودش بپرسی از پشت نگاهش کردم ...لبخندی بر روی لبم نشست ... آرامم کرده بود ..با پرسهایش ...با چیزهایی که می دانست اما نمی پرسید ... کنار آناهیتا و پویا رسید و با همان لبخند به طرفم برگشت ساشا:چـــرا ایـــستادی پویا اخم کرده نگاهم کرد و همانند ساشا بلند گفت پویا:بـــیا دیگه مردم از خستگی خندیدم .. بی خیال و با خیالی راحت خندیدم و به طرفشان قدم برداشتم ... به طرف آن سه نفری که نگاهشان ...رفتارشان ... برایم صادق بود ... و مرهمی بود برای قلبم که هیچوقت تنها نیستم ... هیچوقت .پویا دستم را گرفت و غر غر کنان وارد ساختمان شد ... با دیدن ساختمون سوتی کشید .پویا:اااا اینجارو ...برای خودش کاخیته با اخمی به طرف ساشا که در گوش آناهیتا چیزی می گفت برگشت و غرید پویا:توی خر اینقدر پولدار بودیو به من هیچ نگفتی آناهیتا با اخمی ساشا را کنار زد و با پرویی رو به پویا گفت آناهیتا:در خر بودن ارباب ساشا که شکی نیستاخم های ساشا درهم رفت و نگاهی به آناهیتا کرد ... پویا با تعجب نگاهی به من و ساشا کرد و گفت پویا:بــــه ساشا می بینی آنی خانوم هم تورو شناخته ساشا با همان اخم چمدان پویا را به طرفش پرت کرد و با حرص گفت ساشا:آناهیتا خانوم و بدون آنکه منتظر جوابی از پویا باشد جلو تر راه افتاد ... پویا خم شد و چمدانش را برداشت و با تأسف گفتپویا:بی ادب رسم مهمون نوازی رو از یاد برده دست آناهیتا بر روی شانه ای پویا نشست ...اناهیتا لبخند کمرنگی به او زد آناهیتا:شما که مهمون نیستی صاحب خونه ای آقا پویا پویا با ابروهای بالا رفته با تعجب نگاهش کرد پویا:جــــان آناهیتا شانه ای بالا انداخت و بدون جواب به او وارد سالن شد ... پویا به طرف من که ریز ریز می خندیدم برگشت و با تعجبی که در صدایش بود گفت پویا:این دوتا چشونه دستش را گرفتم و همانطور که او را به طرف سالن می کشیدم با خنده گفتم -ما هم توی کار این دوتا موندیم پویا خنده ای کرد . دستم را در بین دستش فشرد و هر دو وارد سالن شدیم ... با دیدن همه که انجا نشسته بودن ...لبخندی زدم ... پویا چمدانش را کنار پایش گذاشت و بلند و با شوق گفت پویا:ســــلام بر اهـــل خانه با صدای بلند او ..دستم را از دستش خارج کردم و از او فاصله گرفتم ... نزدیکی ام با پویا ممکن بود برای آنها پر سوال باشد ... نگاهم را برگرداند و به دنبال آروین چشم دوختم ... با دیدنش که کنار پدرش آنطور در صندلی اش فرو رفته بود لبخندی زد... با دیدن لبخندم ..از صندلی ازش جدا شد و با دوو به طرفم دوید ... به زانو نشستم و دستم را برای در آغوش کشیدنش باز کردم ... خنده ی شاد و سر مستی کرد و با یک پرش خودش را در آغوشم پرت کرد ... خنده ای کردم و او را بلند کردم و به آرامی گفتم -مگه نگفتم بده این کارا می کنی قلب ضعیفش تند می زد .. تند همانند گونجیشکی ...او را به خود فشردم ...و گونه اش را بوسیدم ... با احساس سنگینی نگاه پویا به طرفش برگشتم ... پویا نگاهی به چشمانم انداخت و قدمی نزدیک شد و دستش را بر روی سر آروین کشید و به آرامی گفت پویا:این آروینه سرم را برایش تکان دادم ... چشمان آبی اش رنگ غم گرفت و زمزمه وار برای خودش گفت پویا:چطور دلشون می آد لبخند تلخی زدم و به آروین که از دیدن یک غریبه من را به خودش چسپانده بود ...بوسه ای زدم ...ساشا به پویا نزدیک شد و دستش را بر روی شانه ای او گذاشت و رو به جمع که به پویا خیره شده بودن گفت ساشا:این دوستم پویاست که گفتم نگاهی به پویا و خانواده اش کرد ساشا:پویا این اینم خانواده ام پویا با لبخند گشادی نگاهی به جمع کرد ... خنده ای از لبخندش زدم و همانطور که از کنارش می گذشتم آرام گفتم -ببند نیشتو می فهمن مشنگی پویا لبخندش ر جمع کرد که خنده ی من و ساشا به هوا رفت ... ساشا دستش را بر روی سر آروین کشید و بوسه ای بر روی سرش نهاد ... نگاهی به من کرد و گفت ساشا:داره چرت می زنه نگاهی به آروین کردم که با چشمان خمار شده به دایی اش خیره بود و با لبخندی گفتم -تا پویا با همه آشنا می شه من آروین رو می خوابونم ساشا و پویا سرشان را تکان دادن ... با لبخندی با اجازه ای زیر لب گفتم و از سالن خارج شدم ... به طرف پله ها به راه افتادم .. همانطور که در گوش آروین پچ پچ می کردم و او را می خندادم ..قدمی بر روی پله ی اول گذاشتم ...با کشیده شدن دستم به عقب ...آخی به دلیل زخم بازویم گفتم و به طرف شخصی که دستم را کشدیده بود برگشتم ... با دیدن پوزخند زرین خاتون ...اخمهایم درهم رفت و نگاهش کردم ...-فرمایش پوزخندی به لب آورد و اخمی میان ابروهایش نشست و گفتزرین خاتون:بیا کارت دارم آروین از ترس خودش را در آغوشم پنهان کرد ...همانند زرین خاتون پوزخندی زدم و دستم را از دستش به شدت بیرون کشیدم -فعلا" وقت ندارم دستی پشت آروین کشیدم و بی توجه به زرین خاتون ...قدم اول را بر روی پله گذاشتم که باز دستم را گرفت ...نفسم را پر صدا بیرون دادم و نگاهش کردم زرین خاتون:بهتره با من بیایی با خشونت دستش را پس زدم و زیر لب غریدم -بایدی در کار نیست قدمی به جلو امد ... موهای جلوی چشمانم را کنار زد و با آرامشی که از او بعید بود آرام گفت زرین خاتون:بهتره بیای چون دستش را دراز کرد که بر سر آروین بکشید ...دستش را با خشونت گرفتم و نگاهش کردم -چـــون...دستش را از دستم بیرون آورد و با همان آرامش قبل و اخمی به چهره گفت زرین خاتون:چون فکر نکنم بخوای به خواهرت صدمه ای برسه دستم نیمه راه از حرکت ایستاد و با خشم و نفرتی نگاهش کردم .-با خو...وسط حرفم پرید و با اخمی گفت زرین خاتون:اینجا جای حرف زدن نیست اخم هایم عمیقتر شد و شدت نفس کشیدنم از حرص بیشتر... لبخندش را به لبش حفظ کرد و گفت زرین خاتون:بیا با هم حرف می زنیم دستم را مشت کردم و با چشمانه پر از کینه زل زدم در چشمانش .. چشمانی گرچه همانند چشمان ساشا بود ..اما بویی از مهربانی نبرده بود... پوزخندی زدم -باشه ...سرش را تکان داد زرین خاتون:می بینم باهوش شدی ... همرام بیام راه افتاد...پشت سرش راه افتادم ..اما با فشرده شدن تیشرتم در دست آروین ..قدم هایم ایستاد و نگاهم را به او دوختم ..که با ترس عرق کرده بود ...دستی به سرش کشیدم و آروم گفتم -چی شده عزیزم آروین سرش را به سینه ام چسپاند ..و با صدای لرزان نالید-نــریــم...آروین رو مـــی زنـــنسرم را بالا گرفتم و به زرین خاتون که ایستاده بود چشم دوختم... با دیدن نگاهم نگاهش را از آروین گرفت و نگاهم کرد ... لبانش به لبخند عمیقی تبدیل شد و با افتخار نگاهم کرد ...سرم را با تأسف برایش تکان دادم و دستی بر روی سر آروین کشیدم -نترس عزیزم تا من هستم کسی نمی تونه اذیتت کنه اما آروین بی توجه به لحن تسکین دهنده ام بیشتر به خودش لرزید و با ترس گفت آروین:آروین می ترسه ..نمی شه ..آروین از این اتاق می ترسه دستم را مشت کردم و به زرین خاتون چشم دوختم ...گوشه ی لبش کج شد ....شانه اش را بالا انداخت و پشتش را به من کرد و گفت زرین خاتون:این توله رو ببر هر جا می خواد ...خودتم بیا طبقه پایین ...سمت چپ...اتاق خودم بدون حرف راهش را کج کرد و وارد سالن دیگری از خانه شد ... عصبی دستی بر پشت آروین کشیدم و از پله ها بالا رفتم ... نفسهایم عصبی خارج می شد ... آروین دستش را دور گردنم محکمتر کرد که آروم گفتم-آروم باش عزیزمقلب کوچکش محکم به سینه اش می کوبید ... دستی به سرش ...کشیدم ... از اینکه به آروین توله گفته بود عصبی بودم ... عصبی از اینکه آناهیتا را می خواست وارد بازی کثیفش بکند ... ..در اتاق را باز کردم... به طرف تخت رفتم ... آروین را بر روی تخت گذاشتم و دستان حلقه شده اش دور گردنم را باز کردم و نگاهم را به چشمانش دوختم ... قطره اشکی از چشمان مشی اش سرازیر شد ....با انگشتم اشکش را گرفتم و آروم گفتم -وقتی من هستم از هیچی نترسبوسه ای بر روی پیشانی اش نهادم و او را بر روی تخت خوابندم ...ملافه را بر روی او کشیدم آروین:همیشه پیش آروین می مونی غمگین ..همانطور که سعی در پنهان عصبانیتم داشتم ...دستی به موهای لختش کشیدم و با لبخندی گفتم -آره عزیزم ...من همیشه پیش اروین می مونم بوسه ی دیگری بر روی سرش نهادم و با قدم های بلند از اتاق خارج شدم ...با بسته شدن در اتاق تکیه ام را به آن دادم و به زمین خیره شدم ...نگاهی به دستهای لرزانم کردم ... هنوز آن نیمرخ آشنا جلوی چشمانم بود ...نیمرخ آن مرد نفرت انگیزی که خواهرم را بی عفت کرد و زندگیمان را ویران نرگس جون:ستاره!!نگاهم را از دستانم گرفتم و به نرگس جون چشم دوختم ... با نگرانی نگاهم می کرد ...باز نوشته مهتاب در نگاهم جان گرفت ... به نزدیکترین کس هم نباید اعتماد کرد ...نرگس جون:ستاره چی شد !!خیلی چیزها شده بود ... خیلی اتفاقها افتاده بود ...اما چرا پنهان کاری ...چرا این همه بی اعتمادی.... دستی به موهایم که جلوی چشمانم را گرفته بود کشیدم و از در تکیه ام را گرفتم ... جواب همه سوالها را داشتم و نداشتم ... دست نرگس جون بر روی شانه ام نشست ... لبخند تلخی زدم و دستم را بر روی دست او گذاشتم-هیچی نیست نرگسیبا همان نگرانی همیشگی اش در چشمانم خیره شدنرگس جون:اینطور به نظر نمی آدلبخند دلگرمی به لب آوردم و دستش را فشردم-هیچی نیست نرگسی فقط از اینکه حال آروین اینطوره ناراحت شدلبخند شیرینی به لب آورد ... دستش را نوازش گونه بر روی صورتم کشید ...نرگس جون:دلم روشنه عزیزم هیچیش نمی شهبوسه ای بر روی گونه اش نهادم و قدمی از او فاصله گرفتم و با همان لبخند به لب گفتم-آره حق با شماست هیچیش نمی شهپشتم را به او کردم و اخمهایم را درهم بردم ... مطمئن بودم که هیچ صدمه ای به آروین نمی رسه ... اما باید او را از اینجا از این روستا ...حتی از این کشور دور می کردم ...چه قانونی ..چه با شکایت و کشیدن پلیس به این خانه ی نفرت انگیز دور می کردم...با قدم های بلند به طرف پله ها رفتم ...با دیدن آناهیتا که از پله ها بالا می آمد ... به قدم هایم افزودم و همانطور که از پله ها پایین می رفتم گفتم-آنی مواظب آروین باش تا بیامآناهیتا با تعجب برگشت و نگاهم کردآناهیتا:کجا می ریپایین پله ها ایستادم و به طرفش برگشتم ... چشمانش معصومانه می درخشید ... چطور ممکن بود به زرین خاتون اجازه بدهم که به او صدمه ای برساند ... به تنها کسی که برایم مانده بود و جانم به جانش بسته بود ...لبخندی به لب اوردم ... شالم را به پشت بستم و گفتم-می رم یکی رو سر جاش بنشومنمچشمکی به دهان نیمه باز او زدم و به راهی که زرین خاتون رفته بود رفتم ... سالنی که کسی در ان رفته آمد نمی کرد ... و راهش به طرف خروجی راه داشت ... از کنار خروجی ساختمان رد شد و به سمت چپ پیچیدم ... دستم را در جیب بردم و همانطور که برای خودم تک تک اتاق ها را نگاه می کردم ...قدم هایم با دیدن اتاقی ایستاد ... اتاقی با دری مختلف ...با دستگیره ی گرد ... اتاقی آشنا و نیمه باز ... باز خواب مهتاب در نگاهم جان گرفت که اشاره اش را به اتاق می کرد و شخصی موهایش را می کشید ... به طرف در قدمی برداشتم ... باز خواب در نگاهم جان گرفت که مهتاب چیزی را در جلوی شخصی انداخت ...به در نزدیک شدم و از در نیمه بازش نگاهی به داخل اتاق انداختم ... شخصی که پشت میز در اتاق نشسته بود ... تصویرش واضح و واضح تر شد ...زیر لب با دیدن آن صورت دلنشین و فریبنده زمزمه کردم-این ممکن نیستقدمی از در فاصله گرفتم ... فاصله گرفتم تا نبینم ..نبینم آنچه را که حقیقت داشت ... آنچه را که برایم واضح می شد ... همیشه لبخندش مهربان بود ... همیشه در نگاهش دلگرمی بود ...اما چطور ممکن بود ...چطور ممکن بود او که نمی توانست ... نمی توانست با آن حالش کاری انجام بدهدنگاهی به پاهایم کردم ...نگاهای دلسوزش را به آروین به یاد آوردم و سرم را بالا گرفتم و به در نیمه باز چشم دوختم ... باز نوشته مهتاب در نگاهم جان گرفت ... به اطرافیان نباید اعتماد کرد ...حتی به نزدیکترین کست ....هنوز در شوک بودم ...در شوک آن چهره ی دلنشین که پشت میز نشسته بود ... دستی بر روی شانه ام نشست ...به عقب برگشتم ...با دیدن میلاد ...نیمرخ مرد در نگاهم جان گرفت ... اخمهایم در هم رفت و با خشمی دستش را پس زدم ... میلاد با لبخند غمگین نگاهم کرد... در نگاهم نفرت را خواند و آرام گفتمیلاد:اینجا چیکار می کنیدستانم را مشت کردم و صورتم را برگرداندم-فک نکنم به تو ربطی داشته باشهقدمی به طرفم برداشت ..قدم آمده را به عقب برداشتم ....دستم را بالا بردم و او را نیمه راه متوقف کردم ... تمام نفرتم را در چشمانم ریختم و نگاهش کردم ... نگاهش پر شد از تعجب پر شد از ترس ...باید هم می ترسید ... چون بازی را که اینها شروع کرده بودن را می خواستم به پایان برسونم ... به پایان خط...پوزخندی به لب آوردم و خیره شدم ... خیره شدم به چشمانی که حرف از معصومیت نگاهش می زدم ...میلاد:مهت...هنوز حرفش کامل نشده بود که در اتاق باز شد ... زرین خاتون و بعد از آن رخساره خدمتکار شخصیه فرح بانو خارج شد ...با دیدن رخساره که به طرف میلاد رفت ..پوزخند بر روی لبم عمیق تر نشست ...رخساره:میلاد خان چند لحظه می آین باهاتون کار دارمپوزخند پر صدایی زدم ... چه لفظ قلمی می اومد ... میلاد باز غمگین نگاهم کرد ... سرم را با تأسف برایش تکان دادم و نگاهم را از آن دو معشوق گرفتم و به زرین خاتون دوختم که مشکوفانه نگاهمان می کرد ... اخمی کردم و با عصبانیت گفتم-اگه حرفی نداری من برمنگاه مشکوفانه زرین خاتون به اخمی تبدیل شدزرین خاتون:دیر کردی-فک نکنم باید توضیح بدملبخند عصبی زد ...نگاهی به رخساره و میلاد که نگاهمان می کردن ...اشاره ای به اتاق کناریه اتاق آشنا کرد و عصبی گفتزرین خاتون:بیا تو این اتاقبی حرف پشتش را به من کرد و وارد اتاق شد ... برگشتم ..نگاهی به میلاد و رخساره کردم و باز پوزخند زده پشتم را به آنها کردم و با قدم های بلند خودم را به اتاق رساندم و وارد آن شدم
زرین خاتون:در رو ببند
در اتاق را بستم و نگاهی به او کردم ... اتاق مجلل و شاهانه که یک طرفش تخت و طرف دیگرش همانند پذیرایی بود ... نگاهم به شومینه افتاد که حکیمه با انبر در حال کنار زدن هیزم های در شومینه بود ... خیلی وقت بود حکیمه رو ندیده بود ... شالم را محکم کردم و نگاهم را از حکیمه گرفتم و به زرین خاتون دوختم -فرمایش زرین خاتون بر روی مبل نشسته پایش را بر روی پای دیگری گذاشته نگاهم کرد و اشاره به رو به رویش کرد زرین خاتون:بشینلبخندی زدم و به طرف شومینه رفتم و تیکه ام را به کنار آن دادم -شما بفرمایین زرین خاتون پوزخندی زد دستش را بر روی کوسن کنارش گذاشت و خیره در چشمانم شد زرین خاتون:خودت که می دونی برای چی اینجایی نگاهی به حکیمه کردم که بی خود در آن اتاق بود... با همان لبخند خونسرد بر روی لب گفتم-نه منتظرم تو به من بگی اینجا چیکار می کنم زرین خاتون نگاهی به حیکمه کرد و سرش را تکان داد ...حکیمه که منتظر این حرکت بود بلند شد و از کشوی کنار تخت ..پرونده ای را بیرون آورد و به زرین خاتون داد ...زرین خاتون با عصبانیت پرونده را گرفت و بر روی میز انداخت زرین خاتون:این چیه نگاهی به پرونده انداختم و شانه ای بالا انداختم و گفتم -ماشالا سواد دارین بگین این چیهزرین خاتون با عصبانیت پایش را از روی پای دیگری برداشت و محکم بر روی میز زد زرین خاتون:انگار تشنه ی اون شلاقها و کمربندهایی برای کنترل عصباینتم ..همان لبخند خونسرد را زدم و دست به سینه نگاهش کردم ... نگاهی که اگر چه خونسرد بود اما پر بود از نفرت ...پر بود از ناله ی مهتاب و جسم کبود شده اش ...زرین خاتون:توی علف بچه رفتی برای من پرونده ی پزشک قانونی آوردی محکمتر بر روی میز زد و ادامه داد زرین خاتون:توی عوضی رفتی از من شکایت کردی لبخندم عمیق تر شد و با همان خونسردی نگاهش کردم ... دروغ چرا لذت می بردم ... لذت می بردم از چشمان ترسیده و پر از خشمش ...پای چپم را بالا بردم و به دیوار تکیه دادم و خیره در چشمان زرین خاتون گفتم -بهت گفتم آروین رو وارد این بازی نکن دستی به موهایم کشیدم -نگفتم زرین خاتون دستانش را مشت کرد و با نفرت در چشمانم زل زد ... نگاهم را به پرونده دوختم و به یاد اوردم ..به یاد آوردم آن روزی را که آروین در آغوشم بی جان افتاده بود ... به یاد آوردم آن روزی را که یک قدمی تا مرگ رفته بود ... به یاد آن تن لرزان و کبود شده اش ... چشمانم را به موهای رنگ شده اش دوختم -گفتم اگه کاری می کنی بلایی به سرت در می آرم که به عزا بشینی نگاهم را به چشمانش برگرداندم -گفتم مگه نه زرین خاتون:پس مواظب خواهرت باش دندانهایم را بهم فشردم ... می دانست ..او می دانست چطور باید عصبی ام کند ... سرم را بالا گرفتم و نگاهم را به قاب عکس بزرگی از ساشا.. سوسن و اتوسا کنار هم دوختم .... عصبانیتم فروکش رفت ... نگاهم را به زرین خاتون دوختم و گفتم -به جای من یکی دیگه ازش مواظبت می کنه زرین خاتون:پس یادت رفته اون یکی که می گی از خونه منه لبخند عمیقی زدم -اینم می دونم که از جنس تو نیست زرین خاتون با عصبانیت از جایش بلند شد ...تکیه ام را از دیوار کنار شومینه گرفتم و کنار شومینه دو زانو نشستم و نگاهی به زرین خاتون گفتم -بهتره بشینی با هم معامله کنیم زرین خاتون:شکایتت رو پس بگیر انبر را برداشتم و شروع به دست بردن در شومینه کردم ....-نه هیچ وقت زرین خاتون:مهتاب نذار که زندگیت از اینی که هست بدتر بشه نگاهم را از شومینه گرفتم و نگاهش کردم -اما من به همین زندگی قانع ام زرین خاتون:نیستی ..من خودم می دونم نیستی اما تو حق نداری ..حق نداری که ای...با خشمی بلند شدم و نگاهش کردم ...اخمهایم از نفرت در هم بود ...از آن بدن های کبود شده ... غریدم -از کدوم حق حرف می زنی ...هـــان ...از کدوم ...از قلب اون بچه که بعد از دو ماه اگه قلبی گیرش نیاد می افته سینه قبرستون مثل دخترت ... هــــا از اون حق زرین خاتون با قدم های بلند خودش را به من رساند و رخ به رخم ایستاد زرین خاتون:اسم دختر منو بر روی زبون کثیفت نیار پوزخندی زدم و خیره شدم در چشمانش و با نفرت گفتم -پس اسم خواهر منو روی اون زبون نجست نیارمحکم بر روی سینه اش زدم و او را پس زدم ...به لبه ی مبل خورد و بر روی آن افتاد ..با خشمی بالا ی سرش ایستادم و غریدم -گفتم این بچه رو وارد این بازی نکن که به خــــاک سیاه می نشونمت ... نـــگفتم حکیمه:دخ...با خشمی به طرف او برگشتم و بلندتر از قبل غریدم -تو یکی خـــفه شو خشمگین بودم و پر از نفرت پر از نفرتی که با فهمیدن چیزهایی که نباید می فهمیدم فهمیده بودم ..با همان خشم به طرف زرین خاتون برگشتم و انگشتم را با تحدید به طرفش گرفتم -دور خواهر من و بخصوص آروین خط سرخ می کشی پوزخندی زد و راست بر روی مبل نشست و گفت زرین خاتون:قول نمی دم اشاره ای به پرونده کردم و با همان خشم زل زدم در چشمانش و گفتم -پس منتظر منم باش مادر شوهر عزیز راست ایستادم و نگاهش کردم ... به اویی نگاه کردم که از خشم می لرزید ...درست مانند زمانی که خواهر من زیر دستهای او از درد می لرزید و کسی نبود که به او بفهماند اونم آدم بود ... نگاهم را از او گرفتم و به شومینه دوختم -می خوام باهات معامله کنم صدایی از زرین خاتون شنیده نشد .. به شومینه نزدیک شدم و نگاهم را به بالا ی شومینه به عکسهایی که از ساشا و سوسن و اتوسا بود چشم دوختم ...می خواستم به چه چیزی معامله کنم ... معامله ای از زندگی خودم ..یا او زرین خاتون:چه معامله ای -معامله ی زندگی اروین به طرف زرین خاتون برگشتم و چشم دوختم به او که با تعجب نگاهم می کرد زرین خاتون:یعنی چی -خیلی مسخره است اما به شرطی می تونم شکایت رو پس بگیرم که بذاری آروین بره از جایش بلند شد و با اخمهای در هم رفته نگاهم کرد زرین خاتون:کجا بره؟-جایی که مطعلق به اونجاست ...بین انسانها زرین خاتون:درست حرفاتو بزن دخترنفسم را پر صدا بیرون دادم و با لبخند خونسردی نگاهی به شومینه کردم و گفتم -اینجا هم من هم تو می دونیم که از آروین خوشت نمی آد ...از آروینی که خون خودته ...یا هم نیست زیر چشمی نگاهش کردم ...رنگش پریده بود و منتظر نگاهم می کرد -دارم باهات معامله می کنم ..معامله زندگی آروین و حق سکوت من زرین خاتون:حق سکوت در برابر چی؟سرم را بلند کردم و نگاهی به قاب عکس آتوسا کردم -در برابر اتفاقی که برای آتوسا افتاده صدای قدم های بلندش را از پشت که به من نزدیک شد شنیدم .... بازویم را گرفت ...و من را به طرف خودش برگرداند زرین خاتون:چی می خوای بگی دختر هیچ اتفاقی برای آتوسا نیوفتادهپوزخندی زدم-مطمئنی بازوی زخمی ام را در مشتش فشرد ...از درد اخمهایم در هم رفت و چشم دوختم در چشمان پر از نفرتش زرین خاتون:خفه می شی و هیچی نمی گی -قول نمی دم بازویم را با خشونت از دستش خارج کردم و زل زدم در چشمانش ... درست شده بود عین خود او ...همان شخص بی احساس و مخفی کار ... لبخندی به چشمان ترسیده اش زدم -چی می گی وارد معامله می شی یا نه سرش را به طرف حکیمه برگرداند که با اخمی نگاهم می کرد و آرام گفت زرین خاتون:قبوله حکیمه :خانوم جان...زرین خاتون دستش را بالا برد و حکیمه را به سکوتی دعوت کرد ...زرین خاتون:باید چیکار کنم سرم را تکان دادم ... تکیه ام را به کنار شومینه دادم -تا وقتی که اروین رو از اینجا نفرستادم ...مواظبش باش ..هم مواظب اروین هم آناهیتا پوزخندی بر روی لبش نشست ...اخمهایم را در هم بردم و نگاهم را به انبر که بین هیزم ها بود دوختم و گفتم-اگه ببینم غمی توی چشمای هر دوی اونهاست ..یا حتی صدمه ای بهشون رسونده ..قول نمی دم که شایا حقیقت رو ندونه ... حقیقت آتوسا ...حقیقت بچه ام رو که کشتی و بچه ی اتوسا که می خوای بکشیشسرم را بالا گرفتم و نگاهش کردم -حالا فکر کن...شایا به حرف من گوش می ده یا مادر خونده اش که تن همسر و خواهر زاده اش رو کبود کرده زرین خاتون رنگ پریده و ترسیده نگاهم کرد ... قدمی به عقب رفت و بر روی مبل نشست ...نفسهای عصبی و تند حکیمه را به راحتی می شنیدم ... نگاهی به او کردم ... خوابهایی برای او نیز داشتم ...لبخند دندون نمایی به حکیمه زدم ...با اخمی صورتش را برگرداند و نگاهی به زرین خاتون کرد و گفتحکیمه:خانوم جان شما که نمی خواین به حرفای این دختر گوش بدین -چرا که نه..حکیمه قدمی به طرفم برداشت و انگشتش را با تحدید به طرفم گرفتحکیمه:تو چطور جرئ...-هـــیس آرومتر باز داری پاتو از گلیمت دراز تر می کنی نگاهی به حکیمه کردم که از خشم می لرزید و لبخند خونسردی زدم ...دستی به چترهایم کشیدم و نگاهم را به زرین خاتون دوختم ...او نیز می لرزید اما از خشم نبود ...از ترسی بود که از رنگ پریده اش می توانستم به راحتی ببینم ... به خود حرکتی دادم و به طرف در راه افتادم -درست فکراتو بکن ... خیلی حقیقتها هست که شایا باید بدونه ...اما می سپرم دست خودت که وارد معامله می شی یا نه لبخندی زدم و بی آنکه به عقب برگردم ...دستگیره را در دست گرفتم و آروم گفتم
-شما که نمی خواین اون اتفاقی که به گل سر سبدتون افتاده برای ساشا نیز بیوفته در اتاق را باز کردم و از آن خارج شدم ... با دیدن ساشا که با اخمهای درهم به طرف اتاق می امد لبخندی زدم و با ابرو ی بالا رفته نگاهش کردم ....به طرفش رفتم و رو به رویش ایستادم ...ساشا از بالا تا پایین نگاهم کرد ...ابروهایم با این کارش بالا پرید -هوووم قابل پسندم یا نه ساشا:توی اون اتاق چیکار می کردی شانه ای بالا انداختم -یک گپی با مادر شوهر عزیزم داشتم او را پس زدم و از کنارش گذشتم که پشت سرم راه افتادساشا:شما دوتا سایه همدیگرو با تیر می زنین ...-خوب که چی ساشا:که اینکه تو توی اتاق اون چیکار می کردی ستاره ایستادم و به طرفش برگشتم ... نگاهی به اطراف و به او کردم و با اخمهای درهم رفته گفتم -اولا" ستاره صدام نکن تو مکان عام بعدشم قدمی به طرفش برداشتم -مگه نه اینکه تو آناهیتا سایه همو با تیر می زنین پس چطور اون چغولی منو کرده ساشا دستی در موهایش کشید و کلافه گفتساشا:یعنی چی؟شانه ای بالا انداختم و باز پشتم را به او کردم -یعنی اینکه وقتی تو آناهیتا می تونین توی دو دقیقه همدیگرو تحمل کنیم منو مادرشوهرم چرا نه ساشا نفسش را صدادار بیرون داد و همانطور که به طرف خروجی می رفت گفت ساشا:با تو حرف زدن فایده نداره همون شایا بهتر می تونه باهات کنار بیاد -یعنی چی ایستاد و به طرفم برگشت که دست به کمر زده نگاهش می کردم ساشا:یعنی اینکه خواهرت نگرانت بود و از اروین شنیده بود که می خوای بری پیش مامان من -نگرانیش بی دلیله ساشا قدمی به طرفم برداشت ساشا:از چه نظر می گی ستاره ...مگه تو نبودی که می گفتی اون بلا رو سر خواهرت اورده پس حتما با...حرفش را ادامه نداد و صورتش را برگرداند ...به طرفش رفتم و دست بر روی شانه اش گذاشتم ... صدای خنده های بلند آناهیتا و پویا را از بیرون می توانستم بشنوم ...می دونستم باز پویا معرکه گرفته ... شانه ی ساشا را فشردم و همانطور که ارام از کنارش می گذشتم گفتم -اینو می دونم که اون زنی که مادر توه ...هیچ وقت بی دلیل کاری نمی کنه ساشا:یعنی چی ؟دستی به موهای جلوی دیدم کشیدم و نگاهش کردم ... نگاه مهربانش غمگین شده بود ... می دانستم خیلی سخت بود که فکر کنی مادرت ...کسی که هیچ بدی در حقت نکرده ...به دیگران بد کند ...لبخندی زدم -یعنی اینکه خیالت بابت مادرت راهت باشه بی آنکه حرف دیگری بزنم به بیرون رفتم از ساختمان خارج شدم و به طرف آن دو که کنار آلاچیق دوره کرده بودن نزدیک شدم ... پویا همانطور که ستون را گرفته بود با خنده گفتپویا:اوهکی آنی خانوم نمی دونین که در به دری به خاطر این آبجیت یعنی چی آناهیتا:یعنی چی؟پویا:یعنی سرت رو بکنی تو گل و خودت رو ندیده بگیریهر دو با صدای بلند خندیدن ... سرم را با تأسف برای پویا تکان دادم و با پس گردنی که به آناهیتا زدم ...رو به پویا گفتم -کم مزه بریز بی نکم که حرفت خنده نداشت پویا چشمکی به آناهیتا زد پویا:مهم خنده ی آنی خانوم بود که خندید...مگه نه آنی خ...هنوز حرفش تمام نشده بود که با پس گردنی که ساشا به سرش زد با خنده بر روی صندلی نشستم و با چشمک شیطونی رو به پویا گفتم -خوب پویا چی می گفتیپویا همانطور که پش گردنش را می مالاند با اخمی نگاهی به ساشا کرد پویا:ای بمیری که با این ستاره گشتی دستت هرز رفته من و ساشا خنده ای کردیم و نگاهمان را به پویا دوختیم ...آناهیتا کنارم بر روی صندلی نشست و نگاهش را به تک تک اجزای صورتم دوخت ... زیر چشمی نگاهی به آناهیتا کردم و با تعجب گفتم -چته ..چرا اینطور نگاهم می کنی آناهیتا سرش را نزدیکتر آورد ... نگاهی به پویا و ساشا کردم که در حال سرکله زدن با یکدیگر بودن به طرف اناهیتا برگشتم ...یک تای ابرویم را بالا دادم -آنی داری منو بو می کنی
اهیتا خنده ای کرد و مشتی به بازویم زد آناهیتا:گمشو دیونه داشتم نگاه می کردم سالمی یا نه -مگه باید سالم نباشم اناهیتا شانه اش را بالا انداخت آناهیتا:نمی دونم زیاد نمی شه به این زن اعتماد کرد دست به سینه نشستم و نگاهم را به چشمانش دوختم و گفتم-نکنه به خاطر اعتماد نکردنت به این زنه که اینطور با شایا برخورد می کنی -من برخوردی با این پسره ندارم چشمانم را ریز کردم -پس این بد اخلاقیت مال چیه بار دیگر شانه اش را بالا انداخت و گفت آناهیتا:دیده منفی ام به اونه نفسم را سخت بیرون دادم و به آرامی گفتم -چرا اینقدر از ساشا بدت می آد ؟آناهیتا:بدم نمی آد -ولی زیاد از اون خوشتم نمی آد ...چرا؟آناهیتا نگاهش را از من گرفت و به ساشا که با خنده در گوش پویا چیزی می گفت چشم دوخت ...شانه اش را بالا انداخت آناهیتا:احساس می کنم همه کاراش تظاهره ..ریاست -برای همینه هروقت از چیزی می ترسی پشت او قایم می شی آناهیتا نگاهم کرد و با پوزخندی زد آناهیتا:مسخره است نه ...کسی که ازش خوشم نمی آد اون رو محکمترین حامی می دونم ... دیواری که هیچوقت اجازه نمی ده صدمه ای به من برسه نگاهی به ساشا کردم ... حق را به آناهیتا می دادم ...احساسم به شایا همینطور بود ... ان زمانی که او را باعث بانی بلایی که برای مهتاب افتاده بود مهتاب می دانستم ... درست احساسم همانند اناهیتا بود ... دست اناهیتا را در دست گرفتم و همانطور که نگاهم به ساشا بود گفتم -مرد خوبیه آنی ...همراه و حامی خوبیه... ریا توی کارش نیست ..با قلبش جلو می ره ..نگاهم را به اناهیتا دوختم که نگاهش به دستانمان بود و ادامه دادم -من با این شخص...با این دوست چهارسال زندگی کردم ... هم دوست خوبی بود هم همراه ... اشتباه مادر رو پای فرزندش نذار ... خودت توی این موقعیت بودی آنی .یادت نیست آناهیتا سرش را بالا گرفت و نگاهم کرد ... با دیدن نگاه غم گرفته اش از گذشته ..دستی به گونه اش کشیدم و آروم گفتم -همونطور که تو دختر اون مادری که همه می گفتن نبودی ...پس اون هم نیست ... تا حالا به جز مهربونی ازش چیزی دیدی آناهیتا سرش را به نه تکان داد -پس به راه دلت گوش کن اناهیتا:مغزم نا فرمانی می کنه لبخندی زدم -اونی که قدرتش بیشتره به اون اعتماد کن ..ببین به جدال مغز و قلب کدوم یکی پیروز می شه آناهیتا:اگه مغزم برنده شد چی -اون موقعه همه چی دست خودته ... اما آنی دستم را بر روی قلبم گذاشتم و با لبخندی گفتم -می دونم که قلب برنده است آناهیتا:از کجا می دونی -از چشماتخم شدم و چشمانش را بوسیدم ...لبخندی بر روی لبش نشست و به فکر فرو رفت ... از جایم بلند شدم ...نگاه آن دو به من دوخته شد ... خمیازه ای از خستگی کشیدم و گفتم -می رم بخوابم خیلی خستمه پویا:خوبه به تو اجازه خواب می دن -مگه از تو این اجازه رو گرفتن پویا اشاره ای به ساشا و آناهیتا کرد پویا:اوضاع بد خرابه این دوتا رو تنها بذارم تیکه پاره می شن خنده ای کردم و نگاهی به آناهیتا و گفتم -نه اوضاع بر وقف مراده باید فرصت داد پویا:واقعا" چشمکی زدم و همانند او گفتم -واقعا"
ساشا با تعجب نگاهم کرد ..خنده ای کردم و پشتم را به آن ها کردم و به طرف ساختمان راه افتادم ... احساس می کردم که باری از دوشم خالی شده بود ... اما خیلی کارها بود که باید انجام می دادم ... وارد ساختمان شدم و راه پله ها را در پیش گرفتم که زرین خاتون را ایستاده کنار دخترش دیدم ... لبخندی به هر دوی انها زدم و سرم را برایشان تکان دادم ...هر دو اخم کرده برگشتن ....با خونسردی و لبخند به لب پایم را بر روی پله اول گذاشتم نمی دانستم چطور فکر حقیقت اتوسایی که نمی دانستم چه به سرش آمده بود را بیان کرده بودم ... اما هر چه بود زرین خاتون از گفتن حقیقت به شایا می ترسید... و این برای من بهترین بهانه بود برای اویی که باید وارد معامله اش می کردم.. ... نگاهی به اتاق ها کردم و وارد اتاق شایا و مهتاب شدم ...با دیدن آروین که به خواب عمیقی فرو رفته بود ...لبخندی زدمبالا سرش رفتم و با نوازشی که بر سرش کشیدم ..لبخند به لبخند تلخی نبدیل شد و آرام زیر لب زمزمه کردم -نمی دونم چه بلایی سر آتوسا اومده ..اما این رو می دونم که تقدیر مامان تو عین خواهر من به بن بست خورده بوسه ای بر پیشانی اش نهادم و کنارش دراز کشیدم ... نگاهم را به سقف دوختم و اجازه دادم که اشک راه خود را برای سرازیر شدن باز کند ... هیچ وقت نمی توانستم آن عکسها ..حتی نامه ی مهتاب را از یاد ببرم ... چطور اون بی وجدان جسم مهتابم را انطور به بازی گرفته بود آهی کشیدم و به پهلو خوابیدم ... نگاهم را از پنجره به آسمان دوختم ... خدا گناه مهتابم چه بود ...مهتابم رو به تو سپردم ازش اونجا محافظت کن ...اینجا که کسی از او محافظت نکردن ... انجا هوایش را داشته باش ...چشمانم را از خستگی بر روی هم گذاشتم و خودم را به دست خواب سپردم...*****
به طرف نور قدم برداشتم ... دستم را بر روی قلبم گذاشتم ... آه باز سوزشش بیشتر و بیشتر می شد و نور کمرنگتر می شد ...نگاهی به نور کردم و نالیدم -دارم کم می آرم مهتاب نمی تونم برسم دستم در دستان سردش جا گرفت و با صدای لرزانی همراه با ترس گفت مهتاب:نه ستاره من می دونم تو می تونی -اما قلبم داره می سوزه ..دارم تپشش رو احساس نمی کنم مهتاب با همان ترسش رو به رویم ایستاد و بازوهایم را در دستش گرفت مهتاب:نذار از تپش به ایسته ... به ارامش فکر کن ..به همون آرامشی که من و شایا می رسیدیم-چطور مهتاب .. آخه چطور سرش را نزدیک آورد ...بوسه ای بر روی پیشانی ام نهاد و کنار گوشم آرام گفت مهتاب:همون جایی که شایا بیشترین وقتش رو می گذرونه بازوهایش را از دست خارج کردم و به زانو نشستم ... دستم را از روی قلبم برداشتم و نگاهی به دست خونینم انداختم -مهتاب صدای تپش قلبم رو دارم نمی شنوم کنارم زانو زد و نگاهش را به نگاهم دوخت... باز همان لبخند تلخش را زد و همانطور که نور دور تر می شد آرام گفت مهتاب:گوش کن ستاره ..دارم صدای تپش قلبت رو می شنوم ...گوش کنبا صدای کوبیده شدن ملودی قلبی در گوشم چشمانم را بستم ...سوزش کم شده بود و صدای تپش بلندتر شده بود ...با فشرده شدن بازویم در دست شخصی که تکانم می داد .. از درد چشمانم را باز کردم ....نگاهم خیره در چشمان مشی رنگش خیره ماندشایا:ستاره..قفسه ی سینه ام از نفسهای بلندم با سرعت بالا و پایین می رفت و نگاهم خیره به چشمان نگرانش بود ... دستش را دراز کرد و موهایم را کنار زد و آرام گفت شایا:داشتی کابوس می دیدی باز -کابوس سرش را تکان داد ... راست نشستم و دستی بر روی موهایم کشیدم و نگاهی به مهتابی وارد اتاق می شد چشم دوختم ....دستی بر روی قلبم کشیدم و نگاهی به دستم کردم ...-ولی عین حقیقت بود شایا کنار پایم نشست و موهایم را که باز بر روی صورتم ریخته بود را به پشت گوشم بود و لبخند نایابش را به لب آورد و ارام گفت شایا:نگاه من اینجام تو اینجایی دستش را جلو آوردم و گونه ام را نوازش کرد شایا:می تونم لمست کنم دستم را بالا آورد و بر روی گونه اش گذاشت ..چشمانش را بست و به همان آرومی گفت شایا:می تونی لمسم کنی ...پس تو بیداری ..منم بیدار لبخندی روی لبم نشست و چشم دوختم به مردی که سعی در آرام کردن نفسهای بلندم داشت ...به مردی که هر لحظه برای آرام کردنم پیش قدم می شد.... شایا ارام چشمانش را باز کرد و خیره در چشمانم شد ...چطور یک هفته این نگاه را از من گرفته بود ..چشمانی که اگرچه درد داشت ... اگر چه غم داشت ...اما پر بود از خواستن ...وابستگی ... مهربونی دستش نوازش گونه بر روی گونه ام کشیده شد... دستم را بر روی دستش گذاشتم.... کاش این چشمها ..این نگاه خواستن و وابستگی مال من بود ..برای من بود ... دستان شایا بر روی گونه ام شل شد ... نگاه پر از غمم را دید و پس کشید ... لبخند تلخی به لب آوردم و نگاهش کردماز من فاصله گرفت ... ایستاد ... کلافه دستی در موهایش کشید و نگاهم کرد .. نگاهش را برگرداند و به قاب عکس خودش و مهتاب که بر روی میز بود چشم دوخت ... نگاهش را دنبال کردم و همانند او چشمم را به قاب عکس دوختم ... عذاب وجدان گرفته بود همانند من ...همانند منی که آنقدر به او نزدیک شدم که اجازه ی ان بوسه را به او دادم و هر دو در آتش گناه سوختیم ... با آهی که شایا کشید نگاهم را به طرفش برگرداندم که او را خیره به خود دیدم شایا:باید با هم حرف بزنیم سرم را تکان دادم
-آره باید حرف بزنیم لبخند تلخی به لب آورد و همانطور که نگاهش را به قاب عکس می دوخت آرام گفت شایا:مثل تو نمی تونم با شعر یا حتی داستان منظورم رو بهت برسونم که فکر دیگه ای نکنی نفسی کشید شایا:خیلی فکر کردم ستاره ... نمی دونم کجای کارم اشتباه بود...نمی دونم این راه رو می خوام درسته برم یا اشتباه ...اما می خوام این راه رو انتخاب کنم از روی تخت بلند شدم و نگاهش کردم -چی می خوای بگی شایا شایا:نمی دونم .. نمدونم گفتنش درسته ...می تونم مفهومم رو برسونم یا نه ....نزدیکش رفتم و نگاهش کردم ... نگاهش را از قاب عکس گرفت و به من دوخت -چی داره اینقدر اذیتت می کنه شایا:تو ...نگاهت ... این لبخندا ...حرفی که می خوام بزنم ... همه چی اذیتم می کنهغمگین نگاهش کردم و پوزخندی زدم -می خوای چه حرفی رو بزنی.. دستانش را مشت کرد و نگاهش را از من گرفت و به طرف پنجره رفت شایا:نمی دونم ستاره ... نمی دونم چطور منظورم رو برسونم که فکر نکنی که دا...وسط حرفش پریدم و گفتم -برو سر اصل مطلب شایانگاهم کرد غمگین و پر از سوال .. لبخندی به لب آوردم و به او نزدیک شدم -چی شده شایاشایا:نمی دونم ... هنوز هم نمی دونم -همون ندونم رو بگو شایا:اما...سرم را کج کردم و با اطمینان نگاهش کردم -برو سر اصل مطلب شایا رو به روی شایا ایستاده بودم ... نفسش را به سختی بیرون داد شایا:باشه خودت می خوای برم سر اصل مطلبکلافه دستی در موهایش کشیدشایا:باید به هم محرم بشیمصدای پوزخندم پر صدا شد -متوجه نمی شم نگاه شرمنده اش را از من گرفت و سرش را به زیر انداخت و گفتشایا:باید محرم بشیم ستاره ...هیچ چیز درست نیست ..باید وقتی توی اتاقیم محرم بشیم -بازم متوجه نمی شم سرش را بالا گرفت و اخمی کرد شایا:متوجه چی نمی شی -متوجه این بایدی که به کار می بری نمی شم شایا:منظورت چیه همانند او اخمی کردم و گفتم -منظورم خیلی واضحه بایدی در کار نیست شایا:تو متوجه حرف من شدی چی گفتم ... این همه حرف رو ولش کردی چسپیدی به بایدی که گفتم -آره چون بایدی که به کار بردی یعنی حتما" باید این کار رو بکنم اخمهایش درهم رفت و در میان دندان های فشرده شده اش گفت شایا:پس چی ستاره ..انتظار نداری که من و تو ...توی یک اتاق بسته باشیم -این همه روز بودیم چرا حالا نه شایا:ستاره خودت رو به اون راه زدی یا منو خر فرض کردی دست به سینه ایستادم و نگاهم را از او گرفتم و با همان اخمها گفتم -هیچکدوم ...شایا:پس چی می گی -دارم اینو می گم که من مشکلی توی این نمی بینمشایا پوزخندی زد و با خشمی که در صدایش بود ارام گفت شایا :یعنی تو مشکلی به اینکه منو تو روی یک تخت بخوابیم نمی بینی