آناهیتا:بله خودم هستم ... افتخار آشنایی با کی رو دارم نوید لبخند عمیقی زد و همانطور که دست آناهیتا را در دستش می فشرد با لبخند دختر کشش در جواب آناهیتا گفت نوید:نوید هستم .. نوید الهی ....وکیل پایه و دوست صمیمی شایا و وکیلش آناهیتا خنده ای کرد ...دستش را از دست نوید خارج کرد و تابی به گردنش داد و با دلبری گفت آناهیتا:از آشنایتون خوشبختم آقا نوید نوید چشمکی به آناهیتا زد و با شیطنتی که در صدایش بود اما با مهربونی گفت نوید:لطفا" آقاشو حذف کن همون نوید خوبه با تعجب و دهانی باز نگاهی به آناهیتا و نوید کردم ...و زیر لب زمزمه کردم -اینجا چه خبرهآناهیتا خنده ی دیگری کرد ... لبانش را خیس کرد و در جواب نوید لبخند پسر کشی زد و سرش را تکان داد آناهیتا:خوشحال شدم نوید نوید خنده ای کرد و قدم دیگری به طرف آناهیتا برداشت که ساشا با اخمی وسط آنها قرار گرفت و با لبخندی که معلوم بود زورکی بر روی لبش نشسته است دست نوید را گرفت ساشا:چطوری نوید جان اینجا چیکار می کنی نوید نگاهش را از آناهیتا گرفت و با همان لبخند مهربان دست ساشا را در دست گرفت و فشرد نوید:رسیدن بخیر پسر... شایا زنگ زده بود ساشا را در آغوش گرفت و از بالا شانه ی ساشا چشمک دیگری به آناهیتا زد که خنده ی بلند آناهیتا ساشا با اخمی نوید را از خود فاصله داد و به آناهیتا چشم دوخت ....با همان اخم نگاهی به شایا کرد و گفت ساشا:تو زنگ زده بودیشایا که همانند من تعجب کرده بود سرش را تکان داد و بر روی صندلی نشست شایا:آره من تماس گرفته بودم نگاهی به نوید کرد و گفت شایا:اون چیزایی که می خواستم آوردی نوید با همان لبخند سرش را تکان داد و روی صندلی که روبه روی شایا بود نشست نوید:همه اون پرونده ها مدارک رو روی میزت گذاشتم شایا سرش را تکان داد و نگاهی به من و ساشا که ایستاده بودیم کرد و گفت شایا:شماها چرا ایستادینبا گیجی نگاهش کردم شایا:بشینینمطیع از حرفش من و ساشا کنار هم روی صندلی نشستیم ... نگاهی به آناهیتا کردم که سر آروین را که به خواب رفته بود بر روی پایش گذاشته بود ...لبخندی زدم ....نگاهم را به نوید دوختم که با همان لبخند به آناهیتا و آروین خیره شده بود ... با شنیدن نفس های سنگین ساشا ...نگاهی به او که کنارم نشسته بود کردم ...با دیدن اخمهای درهمش سرم را به گوشش نزدیک کردم -چته ساشا نیم نگاهی به من کرد و گفتساشا:هچیم نیست -از اخمهات معلومهپوفی کرد و با همان اخم نگاهی به آناهیتا و نوید که به یکدیگر لبخند می زدن کرد و زیر لب غرید ساشا:زیادی دارن لبخند می زنن لبم را به دندان گرفتم -واا ساشا مگه لبخند گناهه با اخمی به طرفم برگشت و گفت ساشا:آره اینطور که اینا اینطور به هم لبخند می زنن گناهه لبم را بیشتر به هم فشردم ... ساشا با دیدن قیافه سرخ شده ام لبش را غنچه کرد و با مسخرگی گفت ساشا:این یعنی حالا دارم غیرتی می شم دیگه دیگه نتونستم جلوی خنده ام را بگیرم هر دو یکصدا بلند زدیم زیر خنده ... مشتی به بازوی ساشا زدم-خیلی باحالی پسر ساشا همانطور که می خندید موهایی که از شالم بیرون زده بود را کشید و با ته مانده ی خنده ی در صدایش گفت ساشا:غیرتی بودن من خنده داره سرم را به مثبت تکان دادم ... خنده ی دیگری کرد و چشمکی به عادت همیشگی زد ... با صدای سرفه ی مصلحتی آناهیتا نگاهش کردم ... اناهیتا همانطور که جلوی دهانش را گرفته بود... اشاره ای به شایا کرد... نیم نگاهی از زیر چشم به شایا کردم که با اخماهی درهم نگاهش به من و ساشا بود ... خنده ام را خوردم ... سرفه ای کردم و دست به سینه تکیه ام را به صندلی دادم و رو به نوید کردم و گفتم -خوبین نوید خان ...نوید لبخند مهربانی که زینت لبهایش بود را زد نوید:به لطف شما بله بد نیستم

لبخند دندون نمایی زدم -لطف ما همیشه شامل حال شماست نوید خان نوید سرش را تکان داد و نگاهی به آناهیتا کرد که باز پرسیدم -کم پیدا شده بودین نوید خان نبودین نوید نگاهش را از آناهیتا گرفت و به من دوخت و اشاره ای به شایا و گفت نوید:مگه این شوهر تو می زاره من نفس بکشم ابرویی بالا انداختم و با تعجب نگاهی به شایا کردم که با اخمهای درهم رفته نگاهش به حلقه اش بود ... تعجبم به لبخند تلخی تبدیل شد و گفتم -باز این شایا چیکار کرده نوید خنده ای کرد و دست به سینه نشست و گفت نوید:خودش که کاری نمی کنه همه کارارو انداخته گردن ما باید زمین هارو برسی کنم ... به چندتا ده که مطعلق به همسر شماست سر بزنم شایا:از این به بعد خودم می آم همراهت نوید دستش را بالا برد و نالید نوید:نه تورو جون نوید بیای این مردم بیچاره از ترس از خونه هاشون بیرون نمی آن با تعجب نگاهی به شایا و نوید کردم ...آناهیتا که تعجبم را دید رو به نوید کرد و گفت آناهیتا:چرا؟نوید لبخند زیبایی زد و نگاهی به آناهیتا کرد نوید:نمی دونین که آناهیتا خانوم این شایا عصاب معصاب نداره ... یکبار یکی از رعیتارو زیر مشت و لگد گرفته بود اشاره ای به من کرد و گفت نوید:اگه مهتاب خانوم جلوش رو نمی گرفت فک کنم اون رعیت حالا جون سالم نداشت ابروهام بالا پرید و نگاهی به شایا کردم که با اخمهای درهم رفته نگاهم می کرد و سرم را برایش تکان دادم آناهیتا:واقعا" پوزخندی به لب آوردم و نگاهم را از نگاه اخم آلود شایا گرفتم و به نوید دوختم -چه درست اون روز رو یادته نوید سرش را تکان داد و گفت نوید:چطور می تونم اون روز رو از یادم ببرم وقتی عشق ارباب وارد شدعشق ارباب را زیر لب زمزمه کردم و لبخندم تلخ تر شد ... چه آرزوی واهمی دارم من برای عشق ارباب شدن ... لبخند تلخم به پوزخندی تبدیل شد ... با سنگینی نگاه شخصی سرم را بالا گرفتم و بدون نگاه به سنگینی نگاه شایا به نوید چشم دوختم ...نوید همانطور که به آناهیتا نگاه می کرد ...نگاهی به آروین رو به آناهیتا گفت نوید:فکر کنم شما معلم روستای بالا هستین درسته آناهیتا لبخند دندون نمایی زد آناهیتا:بله شما از کجا فهمیدین نوید:مگه می شه معلم زیبایی مثل شما رو نادیده گرفتلبخند دختر کش دیگری زد و ادامه دادنوید:اوندفعه که مهتاب خانوم رو برای دیدن شما آورده بودم دیدمتون ...اما حیف شد نشد با هم آشنا بشیم آناهیتا لبخند دلنشینی زد آناهیتا:آره واقعا" حیف شد با مشت شدن دستان ساشا و اخمهای درهمش سرفه ای کردم و نگاهی به نوید گفتم -نوید خان این همه چرا طولش دادین نوید نگاهی به من کرد و لبخندی زدنوید:خــوب شد یادم انداختین..نگاهش را برگرداند و به شایا دوختنوید:یک زمین زراعی هست که دهقانها نظرشون بهش جلب شده ..کارای اداری شو انجام دادم و فقط امضاش مونده شایا همانطور که اخم کرده بود گفت شایا:مطمئنی زمین به دردمون می خوره نوید:اوهوم ...بهترین زمینی هست که می شه گفت دیدمش شایا سرش را تکان داد و با نفسی که بیرون داد کتش را درست کرد و گفتشایا:حرفی نیست بعد بیار ببینم چیکار می تونم بکنماخمهایم درهم رفت ...نگاهی به شایا کردم... عجیب شده بود .. بی خیالیش زیاد جالب نبود ... پوفی کردم و نگاهی به آناهیتا کردم که با آرامی با نوید صحبت می کرد ... ساشا سرش را به گوشم نزدیک کرد و غرید ساشا:تا فک این نوید رو نشکوندم آبجیت رو از اینجا ببر-هــانبا حالت گیجی نگاهش کردم که شانه ام را گرفت در مشتش فشرد و میان ساییده شدن دندان هایش با عصبانیت گفت ساشا:ستاره تو که می دونی صبر من حدی داره ...این آبجیت رو از اینجا ببرباز گیج نگاهش کردم و از درد چشمانم را ریز کردم ... نفسش را پر صدا بیرون داد ...از جایش بلند شد که به خودم آمدم و قبل از او از جایم بلند شدم ... و رو به آناهیتا با عجله گفتم -آنی بلند شو بریم که کارت دارم آناهیتا با تعجب نگاهم کرد با دست ساشا که به جلو هلم داد قدمی به جلو برداشتم -بلند شو دیگه آناهیتا با تعجب بیشتری نگاهم کرد و سردرگم گفت آناهیتا:هــان ساشا:هـــان چیه بلند شو می گه کارت دارم با صدای فریاد ساشا و پر از خشمش نگاهی به ساشا انداختم ... با دیدن صورت سرخ شده اش لبم را به دندان گرفتم تا بلند شروع به خندیدن نکنم ... نگاهی به آناهیتا کردم که با اخمهای درهم رفته نگاهش به ساشا بود ... پوزخندی زد و با لبخندی به نوید نگاه کرد و گفت آناهیتا:نوید کمکم می کنی نوید لبخندش را جواب داد و از جایش بلند شد و به طرف آروین رفت نوید:با کمال میل بانو نیم نگاهی به ساشا کردم ... پر حرص دستی به صورتش کشید ساشا:استغفرالل....لبخندی به لب آوردم ...قدمی به طرفش برداشتم که با فریاد آروین نگاهم را به اناهیتا و نوید دوختم و به آروین که با ترس خودش را در صندلی جمع کرده بود ... با عجله به طرفش رفتم... برای قلبش این ترس خوب نبود ... دستم را به طرف آروین دراز کردم که دست دیگری نیز همانند من دراز شد ... نگاهی به شایا کردم که نگران به آروین نگاه می کرد و هر دو آروین را بلند کردیم ... آروین همراه با گریه فریاد زد آروین:نـــه ...نــــه آروین به کسی نمی گه ...هیچ نمی گه آروین را به سینه فشردم که شایا با نگرانی سرش را نزدیک گوش اروین برد شایا:آروین دایی... پسرم اما آروین بی توجه به صدای گرم شایا که نگرانی همراه بود خودش را در آغوشم پنهان کرد و باز فریاد زد آروین:نـــه ...نـــه هیچی نمی گم... آروین حرفی نمی زنه اشک در چشمانم جمع شد و نگاهی به شایا کردم ... شایا نگران نگاهم کرد ...دستانم را دور آورین حلقه کردم و سرم را نزدیک گوشش بردم ....و آروم زمزمه کردم -آروین ...نمی زارم کسی بزنتت ... باز کن چشماتو آروین مشتی به سینه ام زد و شروع به دست پا زدن کرد ... نگران قلبش بودم ... نگران قلب کوچکش بودم ... دستهایش را که با مشت بر روی سینه ام فرود می آمد را گرفتم و او را بیشتر به خود فشردم ...شایا دستش را به کمر آروین کشید ...با صدای که با بغض همراه بود ...نزدیک گوش اروین بردم و آروم گفتم -آروین ...آروینم ... منم مهتاب چشماتو باز کن شروع به تقلا کردن و فریاد زدن کرد ... شایا کلافه دستی در موهایش کشید ...و با دستهای لرزان دستش را جلو آورد که آروین را از آغوشم خارج کند اما با فریاد بلند آروین ...دستش را پس کشید و غمگین قدمی به عقـب رفت آروین:نـــــه... آروین نمک دوست نــداره... آروین با نمک نیست دستی به کمرش کشیدم و با بغض گفتم -هـــیس پسرم ... آروینم ...گوش کن صدامو با صدای هق هق بلند گریه آروین دلم ریش شد ... نگاهی به آناهیتا کردم که بازوی ساشا را در دست گرفته بود و همانطور که اشک می ریخت نگران به ما چشم دوخته بود ...آروین:نـــه... تــو تورو خــــدا آروین رو نز....صداش میان هق هق گریه آناهیتا گم شد ... نفسم به سختی بیرون می آمد .. نگاهی به شایا و نوید کردم که غمگین به آروین چشم دوخته بودن و در گوش آروین زمزمه کردم -آروین ...می شنوی صدامو عشق ستاره ... ببین من اومدم ... ببین کنارتم ...ببین مهتاب اومده سرم را بالا گرفتم و نگاهم را به مهتاب که با چشمان اشکی تکیه به درخت نگاهم می کرد دوختم و بار دیگر همانطور که پشت آروین را نوازش می کردم زمزمه کردم -می دونم بیداری آروین... میدونم صدامو می شنویی ... ببین دایی ساشا ...دایی شایا... حتی خاله آناهیتا و حتی نوید هم هست دست از تقلا برداشته بود تنها هق هق گریه اش دلم را آتیش می زد ... تیشرتم را چنگ زد ... به دلیل گردنبندی که در گردنم بود با چنگی که آروین زد از درد لبم را به دندان گرفتم و همانطور که نگاهم به چشمان غمگین مهتاب بود نالیدم -آورین... نمی زارم ... نمی زارم بلایی به سرت بیاد ...باز کن چشاتو پسرم لبخند تلخی بر روی لب مهتاب نشست و لبانش تکان خورد مهتاب:کمکش کن لبخند تلخی زدم ... چشمانم را بستم و کنار گوش آروین باز زمزمه کردم -کمکم آروین ...کمکم کن ... دست آروین شل شد ... گرمی خون را که از بین سینه ام رد شد احساس کردم .. آروین را از خود فاصله دادم و نگاهش کردم ... نگاهی به چشمان بسته و صورت معصوم و عرق کرده اش چشم دوختم و زمزمه وار صدایش زدم -آروین کمکم کن آروین چشمانش را به آرامی باز کرد و نگاهم کرد .... لبخند از دل نگرانی زدم و دستی به صورتش کشیدم ...-کمکم کنبوسه ی آرامی بر روی پیشانی اش نهادم و او را همراه خود بلند کردم و بی توجه به نگاه پر تعجب آنها به راه افتادم ... شایا:مهتابصداش نگران بود ... نگران و تلخ ... ایستادم ... قدمهایم از نام این صدا ایستاد ... تلخ لبخند زدم و بدون آنکه به طرفش برگردم ...به سردی گفتم -خسته ام ...آروین خسته است باید برم بدون اینکه جوابی بشنوم باز راه افتادم ... با حلقه شدن دستان سرد آناهیتا دور دستم ... لبخند تلخم به غمی تبدیل شد ... و آهی کشیدم پر از درد ...پر از غم ... پر از سوال های بی جوابی و چراهایی که در سرم پیچیده بود .... دستان ... کوچلوی آروین دور گردنم حلقه شد ... او را به خودم چسپاندم و در دل نالیدم نالیدم از بی انصافی این دنیا ... از بی کسی ...از بی همدمی .. از دلی که فریاد می زد ... عشق می خوام ... زندگی می خوام ... مهتابم را می خوام ... مهتاب بی گناهم را می خوام که برای دلیلی وارد این بازی مسخره شد و خیلی زود ترکم کرد آناهیتا:ستاره!!!تلخ شده بودم ..تلخ تلخ به دلیل هایی که در دلم سنگینی می کرد-یک قرن سکوت می خواهم!به احترام تمام حرفهایی که ننوشته،کشته شدند.به احترام تمام دلخوشی های نوپایی که قتل عام شدندسکوت صد ساله می خواهم در سوگ لبخندهایی که زاده نشده، سقط شدند.... با تعجب و پر از سوال باز صدایم زد ... اسمی که از زبان دیگری می خواستم بشنوم آناهیتا:ســــتاره!!!با لبخندی نگاهش کردم و سرم را تکان دادم و گفتم -می آیی بریم پیش بختیاریبا چشمان گرد شده به حالت عوض شده ام نگاه کرد و با صدای لرزانی گفت آناهیتا:دارم ازت می ترسم ستاره لبخند دندون نمایی زدم و گفتم -جوابمو ندادی می آیی یا نه آناهیتا پر سوال نگاهم کرد و همانطور که سرش تکان می داد گفت آناهیتا:می آم ...هر وقت بگی -ممنون که بهم اعتماد می کنی گیج لبخندی زد که دستش را در دست گرفتم ... نگاهی به دستانمان که در هم گره خورده بود کرد و گفت آناهیتا:چرا زود رنگ عوض می کنی جوابی ندادم ...جوابی نداشتم که بدم ... بعد از خیلی چیزها یاد گرفته بودم خونسرد باشم ... یاد گرفته بود عادی باشم اما از درون داغون... آناهیتا نیم نگاهی به من انداخت و آروم گفت آناهیتا:می دونی ستاره نگاهش کردم .. دستی به سر آروین که نگاهمان می کرد کشید و گفت آناهیتا:سکوتت منو یاد یک جمله ای می ندازه بوسه ای بر روی سر اروین نهادم و همانطور خونسرد گفتم -چه جمله ایآناهیتا: ﻫﻤﻪ ﺍﺧﻄﺎﺭ ﻫﺎ " ﺯَﻧــــﮓ " ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ ...ﮔﺎﻫﯽ "ﺳــــــﮑﻮﺕ " ﺁﺧــــــﺮﯾﻦ "ﺍﺧﻄــــــﺎﺭ " ﺍﺳﺖ!! لبخندی زدم ... لبخندی که از حقیقت این جمله حرف می زد ... آناهیتا با نگاهی نگران نگاهم کرد و لبخندی زد ..لبخندی در عمق نگرانی آناهیتا:حدس می زدم دیگر حرفی نزد ... حرفی نزدم ... هر دو در فکر فرو رفتیم ... فکر من پر بود از چیزهای نگفته اما فکر او را نمی دانستم ...به نزدیکهای ساختمون رسیده بودیم که گفتم -آنی این نوید کیه آروین دستاتش را دور گردنم حلقه کرد و محکمتر از قبل فشرد ...لبخندی زدم و دستم را نوازش گونه بر روی کمرش کشیدم ...و نگاهی به آناهیتا کردم که با نیش باز به رو به رو خیره بود خنده ای کردم و مشتی به به بازویش زدم -زهرمار این لبخندت ماله چیه آناهیتا شانه ای بالا انداخت و در جواب گفت آناهیتا:یاد یک چیزی افتادم برای همین لبخند زدم -آره جون خودت... حالا نگفتی این نوید خان واقعا" کی هست آناهیتا شانه اش را بالا انداخت و با همان لبخند عمیق بر روی لب گفت آناهیتا:مگه خودت نشنیدی چی گفت -اوهوم اما می دونم تو کامل ترش می تونی بهم بگی آناهیتا نگاهم کرد خنده ای کرد و با مشتی که به بازویم زد گفتآناهیتا:مگه من بی بی سی ام بیشورخنده ی بلندی کردم و گفتم-توبه ..توبه ..بی بی سی که سهله عزیزم از اونم بدتریهر دو یکصدا خندیدیم ...آروین نیز از خنده ی بی خودمان شروع به خندیدن کرد ....کلی قربون صدقه ی اون خنده های شاد و صادقانه اش رفتم و گونه اش را محکم بوسیدم ..نگاهی به آناهیتا که با محبت نگاهمون می کرد گفتم -جدا از این حرفا واقعا" این آقا خوشتیپه کیهلبخند دوندون نمایی زد و با هیجان گفت آناهیتا:نوید الهی وکیل شایا و دوست صمیمش از زمان راهنمایی که بعد از برگشتن شایا و برگشتنش به اینجا شد وکیل شایا ... نوید یک شخص قابل اعتماده ..خیلی از روستاییها حتی خان های بزرگ قبولش دارن -عجبآناهیتا:مهمترین چیز رو نمی دونی با تعجب نگاهش کردم و گفتم -چی ؟آناهیتا:اینکه این نوید خان ما برادر یوسف الهیه ابروهایم بالا پرید و با شک گفتم -منظورت که یوسف .. اون یوسف نیست که آناهیتا:دقیقا" منظورم به همون یوسفه ...اما نمی دونی که این نوید هر چی ماهه این یوسف بدتره سرم را تکان دادم و هر دو وارد ساختمون شدیم ...-چه تفاوتی واقعا" ...چند سالشه آناهیتا:از یوسف کوچیکتره ..حتی از خود شایا ...فک کنم بیست شش اینا باشه لبخند کجی زدم و گفتم -خوشتیپ هم هستا آناهیتا همانطور که با شادی از پله ها بالا می رفت گفت آناهیتا:آره خــــیــلی..برای چزوندن که عالی خنده ای کردم ... به طرفم برگشت و همانند من خندید و گفت آناهیتا:ساعت چند باید بیام برای مأموریت ابرویی بالا انداختم و چشانم را ریز کردم ...-مأموریت؟؟!!!آناهیتا پوفی کرد... نگاهش را به اطراف دوخت و خیره به من به آرامی گفت آناهیتا:دزدی رو می گم آی کیوآهان بلندی گفتم و همانطور که از پله ها بالا می رفتم گفتم -امشب که مهمون اتاق توییم پس نقشه رو هم همونجا می گم آناهیتا با تعجب نگاهم کرد و همانطور که پشت سرم از پله ها بالا می اومد گفت آناهیتا:حالا چرا اتاق من شانه ای بالا انداختم ... نمی خواستم ... نمی خواستم آناهیتا بدونه که من دارم از زندگیم از شایا فرار می کنم ... من و شایا در یک اتاق بسته یعنی مساویست با ضعیف بودن ستاره... آهی کشیدم و دستگیره اتاق آناهیتا را در دست گرفتم و گفتم -آنی گیر دادی ها خوب اینطور منو تو راحت می تونیم به کارمون برسیمآناهیتا:اوهوم اینم حرفیهبه داخل اتاق هلش دادم و با خنده گفتم -حرف نزن برو داخل تا بهت بگم باید چیکار کنیم آناهیتا سرش را تکان داد و آروین را گرفت ... از در فاصله کردم و نگاهی به در بسته ی اتاق شایا و مهتاب کردم ... آره درست بود قبول کرده بودم که دیگه اتاق من نیست ...هیچوقت اتاق من نبود ... مثل شایا که مال من نیست .. قلبش .. آغوشش ... حتی عشق در نگاهش****دستی به سر آروین کشیدم که به خواب عمیقی رفته بود و بوسه ای بر روی پیشانی اش نهادم...از کنار تخت بلند شدم و راست ایستادم و از بالا نگاهش کردم ... صورتش در خواب معصومانه ترین صورتی بود که تا حالا دیده بودم ... برعکس شایا که همیشه توی خواب هم اخم می کنه ... لبخندی بر روی لبم نشست و دستی به لباسم کشیدم و نگاهی به ساعت کردم که ساعت 2بامداد را نشان می داد و پر حرص نفسم را بیرون دادم...-آنــــی کجا موندی دیر شد آناهیتا:من که اینجامبا صدای آناهیتا که از پشت سرم به گوش رسید جیغ خفه ای کشیدم و با اخمی به عقب برگشتم با دیدن قیافه و لباس های یک دست مشکی اش ...جیغم بلندتر شد.... دستش را بر روی دهانم گذاشت و با چشمان سیاه شده اش اخمی کرد و غرید آناهیتا:هـــیــس آروین بیدار می شه دستش را از روی دهانم پس زدم و با دیدن قیافه اش مشتی به بازویش زدم -ای بمیری این چه ریختیه که واسه خودت درست کردی زهرم ترکید آناهیتا خنده ای کرد ... و به شانه ام زد آناهیتا:برای دزدی باید این کارارو بکنی سرم را با تأسف برایش تکان دادم و نگاه کلی به لباس های یک دست مشکی اش و رژه لب مشکی و چشمان مشکی شده اش گفتم-بیشتر شبیه بت وومن شدی تا دزد لبخند دندون نمایی زد و موهایش را بالا سرش جمع کرد و گفت آناهیتا:فقط یک بتمن کم داریما خنده ای کردم و با تأسف نگاهش کردم ...نگاه دیگری به ساعت کردم و با دیدن دقیقهاش که تند می رفت به طرف در راه افتادم ... آناهیتا نیز پشتم ...دست گیره را در دست گرفتم و در اتاق را باز کردم ...ساختمون در سکوت مطلقی فرو رفته بود ... از اتاق خارج شدم ... نگاهی به اطراف کردم و چراغ قوه ی کوچکم را از جیبم بیرون آوردم.. دکمه اش را زدم ..اما روشن نشد ... محکم به کف دستم کوبیدمش اما باز روشن نشد ... پوفی کردم..سرم را بالا آوردم که نور چراغی چشمم را زد -آی ..آی کور شدم آناهیتا نور چراغ را کنار زد و با نگرانی نگاهم کرد آناهیتا:چی چی شد ستاره به عقب هلش دادم و حرصی گفتم -ای کوفت و چی شد ... ای بگم دختر آخه چرا نور رو می زنی تو چشم و چالم ریز شروع به خندیدن کرد و گفت آناهیتا:خوب دیدم داری این چراغ بدبخت رو داغون می کنی گفتم چراغ رو روشن کنم همانطور که آروم باهم حرف می زدیم با ناله گفتم -کورم کردی خواهر من خوب مظلوم ایستاد و نور چراغ را به دستم زد و گفت آناهیتا:خوب ببخشید خواهری ...حالا بزن روشنش کن سرم ر ا تکان دادم و با لبخند کمرنگی که بر روی لبم نشسته بود چراغ قوه را بالا آوردم و نگاهش کردم ... دکمه اش چند باری روشن خاموش کردم اما روشن نشد ... محکم پشت سر هم به کف دستم زدم ...اما باز بی فایده بود ... نگاهی به آناهیتا کردم و گفتم -انگار خراب شده آناهیتا سرش را بالا گرفت و تکان داد و به آرامی گفت آناهیتا:امـــم ستاره نگاه به چشمانش کردم -هووم چی شده دستی در جیبش کرد .. و چیزی از آن بیرون آورد و به طرفم گرفت ...با تعجب به باطری های کف دستش نگاه کردم ... و با چشمان گرد شده نگاهش کردم ... نیشش را تا اخر باز کرد آناهیتا:یادم رفته بود باطریهاشو بذارم توش لبم را گاز گرفتم و محکم با کف دست به پیشانی ام زدم ...-خـــدا خودت به خیر بگذرون باطری ها را از دستش گرفتم و در چراغ قوه گذاشتم که باز نور چراغ چشمانم را زد ... پر حرص نفسی بیرون دادم و چراغ قوه را به جلوی پایم گرفتم ... و به راه افتادم ... صدای ریز ریز خنده ی آناهیتا را پشت سرم می شنیدم .. پایم را به پشت بردم و محکم به پایش زدم -زهرهلاهول چرا می خندیآناهیتا مشتی به کمرم زد و نالید آناهیتا:مرض تو چرا پشتک می زنی ...با صدای در اتاقی هر دو خفه شدیم و چراغ هایمان را خاموش کردیم و به دیوار چسپیدیم ... نگاهی به در اتاق شایا کردم که نور از آن خارج می شد و آروم گفتم -این چرا بیداره صدای نامفهوم آناهیتا به گوشم رسید ... ریز نگاهی به نور کردم که از در اتاق نیم باز بیرون می آد ...که باز صدایش به گوش رسید ... نفسم را پر حرص بیرون دادم و به طرفش برگشتم و غریدم-باز چی می...اما با دیدن صورتش را که به دیوار چسپانده بود...حرف از یادم رفت و شروع به خندیدن کردم ... دستم را بر روی دهانم گذاشتم تا صدای خنده ام به گوش نرسد و رو به آناهیتا گفتم -آخه خنگ خدا اون صورتت رو چرا چسپوندی به دیوار آناهیتا بار دیگر صدایی از خودش در آورد که به دلیل چسپیده شدن دهانش به دیوار فقط صداهای نامفهمومی به گوش رسید و خنده ام را بیشتر کرد ... -ای مردشورتو ببرم آنی اون صورتت رو از رو دیوار بردار تا صداتو بشنوم آناهیتا صورتش را به طرفم برگرداند ... با دیدن صورت خندانم اخم وحشتناکی کرد آناهیتا:خوب آدم رو می ترسونی تو می خواستی تو موقعیت ترس فکر کنم-تو اصلا" فکرم می کنی باز خندیدم ... آناهیتا اخمی کرد... دستم را به شانه اش زدم و گفتم -حالا بگو داشتی چی می گفتی آناهیتا نگاه اخم الودش را از من گرفت و به نوری که از اتاق شایا و مهتاب خارج می شد دوخت ... نگاهش را دنبال کردم که گفتآناهیتا:فکر کنم بدون تو خوابش نمی بره خنده ای کردم و تلخ گفتم-اون دلش هم اتاقیشو می خواد نه من آناهیتا خواست حرفی بزند ...که صدای قدمهایی از اتاق شنیده شد ... هر دو بار دیگر تکیه امان را به دیوار دادیم و نگاهمان را به در دوختیم ..در باز شد و قامت بلند شایا از آن خارج شد ... خدا را شکر می کردم که اتاق آناهیتا در راهرو بود و اتاق شایا و مهتاب دید زیادی به اتاق آناهیتا نداشت ...نگاهی به شایا کردم که ...در اتاق را بست و نگاهی به راهرو کرد ... دستانش را می دیدم که دستگیره را لمس می کرد ... لبخند تلخی بر روی لبش نشست ... چیزی زیر لب گفت و نگاهش را از راهرو گرفت و به طرف ... اتاق کاراش که به طرف دیگر بود راه افتاد... آهی کشیدم و به طرف آناهیتا برگشتم آناهیتا:چیزی شده بین تو شایا شانه ای بالا انداختم-نه چی باید بشه آناهیتا:نمی دونم انگار شکر آب شدین لبخند تلخی زدم و باز چراغ قوه را روشن کردم ... نورش را کم کردم ...و همانطور که آروم با آناهیتا حرف می زدم گفتم -حالا وقت این حرفا نیست بریم آناهیتا حرفی نزد ... اما می دونستم که از فضولی هم که شده باز همین سوال رو می پرسه ... قدمی برداشتم و به آرامی ..آهسته گفتم -نور چراغتو کم کن آنی ...ممکنه شایا متوجه بشه آناهیتا:باشه هر دو به آرومی راه افتادیم .. صدایی شنیده نمی شد ... فقط صدای آرام قدم هایمان که فقط به گوش ما می رسید ... با رسیدن به کنار اتاق شایا ...هر دو چرا را خاموش کردیم ... از کنار اتاقش رد شدم .. لحظه ای مکث کردم و سرم را به در اتاقش چسپاندم که صدای آرامش به گوش رسید شایا:چرا... خدایا چرا دارم داغون می شم ..با غمی گوشم را از در فاصله دادم و دستم را بر روی در کشیدم ... خدایا نکنه من دارم داغونش می کنم ... خدایا نکنه داره خودش رو مقصر تمام این نزدیکها می دونه ... آناهیتا:ستاره!!نگاهم را از در گرفتم و از آن فاصله گرفتم ... بدون آنکه قوه ام را روشن کنم ... برای فرار از آن اتاق و صدای غمگینش ... بی صدا به طرف پله ها راه افتادم ... نفس حبس شده ام را بیرن دادم ...آناهیتا کنارم ایستاد و با صدای آرامی گفت آناهیتا:چرا اینقدر تند می ری چراغ قوه را روشن کردم ...و ماسک خونسردم را به صورت آوردم و گفتم -مطمئنی اتاقش پایینه همانطور که هر دو آرام از پله ها پایین می آمدیم آناهیتا گفت آناهیتا:آره مطمئنم ... چند باری دیدم که رفته توی همون اتاق ... تازه حکیمه هم دیدم چندباری داد زده که اتاق آقا یوسف رو تمییز کنین سرم را تکان دادم و گفتم -دیدم از پنجره... همیشه همین ساعتا می ره بیرون دو ساعت دیگه می آد پله های طولانی را پایین آمدیم و به پشت ستون رفتیم ...آناهیتا با لبخندی نگاهم کرد و گفت آناهیتا:شدیم عین این جاسوساها خنده ی ریزی کرد .. با تأسف سرم را برایش تکان دادم و به جلو هلش دادم -گمشو راهت رو نشون بده جاسوس آناهیتا خنده ای کرد و جلو تر از من راه افتاد ... چراغ را به اطراف زدم و دقیق به همه جا نگاه کردم ... و همانطور به آرامی گفتم -راستی این حکیمه کجاست نمی بینمش آناهیتا:اینطور که من از نرگسی شنیدم با فرح بانو رفتن خارج روستا سرم را تکان دادم و عجبی زیر لب گفتم ...هر دو وارد راهرویی که اتاق ها در آنجا بود شدیم ... با شنیدن صدایی که از راهرو آمد ...هر دو از آن خارج شدیم و هر یک پشت ستونی رفتیم ... چراغم را خاموش کردم ...نگاهی به آناهیتا کردم که با ترس چراغ را گرفته بود ...نفسم را بیرون دادم و رو به آناهیتا زمزمه وار گفتم -آنی چراغ رو خاموش کن اناهیتا با تعجب نگاهم کرد ... صداها نزدیک می شد و ترس بدی در دلم نشسته بود ... چراغ قوه ام را بیرون آوردم و تکان دادم ... به دلیل مهتابی که از پنجره کنارم وارد می شد ...آناهیتا به راحتی می توانست من را ببیند ... سرش را تکان داد و با دستهای لرزان چراغ را خاموش کرد که صدای زنی به گوش رسید -خانوم من سعیم رو می کنم صدایش عجیب برایم آشنا بود ... خودم را بیشتر به ستون چسپاندم و در میان تاریکی که به چشمانم عادت کرده بود به زن چشم دوختم که موبایلش را کنار گوشش جابه جا کرد و گفت -خانوم بعد از اون اتفاق دقیق تر شدن زن وسط من و آناهیتا بین دو ستون ایستاد ... نگاهی به نیم رخ زن کردم و اخمهایم درهم رفت... دستی به موهای پریشانش کشید و با ناله گفت -چشم حتما" به میلاد خان می گم اسم میلاد چند باری در سرم تکرار شد ... اون شخص کی بود که با میلاد کار داشت...مستخدم حرکت کرد ...و صورت رنگ پریده ی آناهیتا با آن لباس های مشکی ...لبخند کمرنگی را بر روی لبهایم ظاهر کرد ... صدای زن دور و دورتر شد ... ابرویی برای آناهیتا بالا انداختم ... آناهیتا نفس حبس شده اش را بیرون داد و از ستون فاصله گرفت آناهیتا:این کی بود دیگه -مستخدم شخصیه فرح بانو آناهیتا با چشمان گرد شده نگاهم کرد .... اشاره ای به راهرو کردم و جلوتر از اینکه چیزی بگوید گفتم -تا هنوز کسی نیومده تکون بخور که وقت نداریم ممکنه یوسف برسه آناهیتا با عجله سر را تکان داد و جلو تر از من راه افتاد که یک قدم نرفته را محکم به زمین خورد و صدای ناله اش به هوا رفت ... با سرعت جلوی دهانش را گرفتم و غریدم -دختره ی دیونه چراغ رو روشن کن راه برو آناهیتا همانطور که دستم برروی دهانش بود سرش را تکان داد ... با دیدن اشکی که در چشمانش جمع شده بود ... لبخند مهربانی زدم -دردت گرفت سرش را باز تکان داد ...لبم را غنچه کردم-اوخ شدی خواهری مظلوم سرش را تکان داد ... پس گردنی به سرش زدم ... دستم را روی دهانش برداشتم -روشن کن اون چراغ لامصبو تا همه نفهمیدن از کنارش بلند شدم ... آناهیتا غرغر کنان چراغش را روشن کرد و پس گردنش را مالید اناهیتا:دستت بشکنه که هیچ مهربونی به تو نیومده ریز ریز شروع به خندیدن کردم ... با اخمی به طرفم برگشت و چراغ را به چشمانم زد آناهیتا:نخند ..لبم را به دندان گرفتم و به جلو هلش دادم -آنی جان من بیا این کارو تموم کنیم بریم که می دونم از دست تو ضایع می شیم آناهیتا شانه اش را بالا انداخت و بی حرف به طرف اتاق یوسف به راه افتاد ... در اتاق را باز کرد ... با چراغ نگاهی به اطراف انداختم ... با نبودن کسی ...نفس راحتی کشیدم و همراه با آناهیتا وارد اتاق شدم و در را پشت سر خود بستم ...با دیدن اتاق یک دست آبی اش سوتی کشیدم -اووووه آقا رو چه اتاقی هم داره اناهیتا نگاهی به اطراف کرد آناهیتا:ببین تورو خدا با اون اخلاق گندش از چه رنگی هم خوشش می آد هر دو یکصدا خندیدم و نگاهی به اطراف انداختیم ... با دیدن عکس یوسف با لبخندی که کناردختری ایستاده بود... قدمی به طرف عکس برداشتم ... قاب عکس را از روی میز عسلی برداشتم و نگاهم را به دختر دوختم ...لبخندی زدم ... دستم را بر روی قاب عکس کشیدم و زمزمه کردم -آتوسا آناهیتا کنارم ایستاد و نگاهش را به عکس دوخت آناهیتا:بـــه این خوشگله کیه که این گوریل کنارش ایستاده با اصطلاحی که برای یوسف به کار برده بود خنده ای کردم و عکس را به طرفش گرفتم و گفتم -این خوشگله مامانه آروینه ...آتوسا عمیق خیره به قاب عکس شد آناهیتا:تو از کجا می دونی که آتوساست ایستادم و نگاهی به اطراف اتاق کردم ...و به آرامی برعکس قلبم که به سینه می زد گفتم -از چشماش ... نگاه غم گرفته اش آهی کشیدم ... چطور می تونستم این نگاه رو نشناسم ... نگاهی که هر لحظه ... هر دقیقه ... هر ثانیه توی خواب توی بیداری مشتاق نگاه کردنشم ... نگاهی که به مهتاب زندگی داد و به من عاشقی ... لبخند تلخی بر روی لبم نشست و به طرف آناهیتا برگشتم که هنوز خیره به عکس بود -آنی آناهیتا نگاهش را از عکس گرفت و به من دوخت ... اخمی کردم -اینجا برای چی اومدیم.. گمشو دنبال پرونده بگرد ببینم آناهیتا اخمی کرد و قاب عکس را سر جایش گذاشت و غرغر کنان گفت آناهیتا:اه بد اخلاق حالم بهم خورد حرفی نزدم ...فقط با اخمی نگاهش کردم ... ایشی گفت و شروع به گشتن کرد ... نگاهی به کشو ها کردم و به طرفش رفتم ... در اولین کشو را باز کردم... با دیدن پوست آدمسها و پستهای پسته...چیز دیگری در آن دیده نمی شد ... دستم را به طرف کشوی پایینی بردم که داد آناهیتا به هوا رفت آناهیتا:اون کشو رو باز نکنی ها با تعجب نگاهش کردم -چرا؟آناهیتا لبش را به دندان گرفت و چشمانش را بیرون آورد آناهیتا:دختره ی چشم سفید ممکنه لباس های استغفراالهی توش باشه با چشمان گرد شده به آناهیتا نگاه کردم که هنوز لبش را به دندان گرفته بود و نگاهم می کرد ... چراغ قوه را به طرفش پرت کردم و نالیدم -آنــــی گورت رو گم کن تا نکشتمت آناهیتا چراقوه را در هوا گرفت و خنده ای کرد ... پشتش را به من کرد و شروع به گشتن در کشوهای دیگر کرد ... سرم را با تأسف تکان دادم و در کشوی پایین را باز کردم ...با دیدن لباس زیرهای یوسف لبم را به دندان گرفتم تا با صدای بلند نخندم ... لباس هایش را پس زدم ...نگاهم به عکسی افتاد ... با تعجب عکس را بیرون آوردم و نگاهش کردم ... با دیدن شایا و مهتاب که کنار هم ایستاده بودن اخمهایم در هم رفت -این پیش این چیکار می کنهآناهیتا:چی می گی برای خودت از جایم بلند شدم و در کشو را بستم ... عکس را به طرف آناهیتا گرفتم ...آناهیتا با تعجب عکس را از دستم گرفتم و به آرامی گفت آناهیتا:این که مهتاب و شایان سرم را کج کردم و اخمی به ابرو آوردم -منم می دونم اما دست این چیکار می کنه آناهیتا با همان تعجب شانه اش را بالا انداخت ... با اخم های درهم رفته عکس را از او گرفتم و در چیبم فرو بردم و اشاره ای به کمد... اناهیتا را به طرفش هل دادم-تو برو تو کمد بگرد من هم کتابخونه اینا رو می گردم آناهیتا بدون حرفی به طرف کمد رفت ... هردو سخت در حال گشتن بودیم ... کتابخانه را زیر رو کردم اما باز اون ملف آشنا را که در ماشین زرین خاتون دیدم را ندیدم ... دستی به موهایم را که جلوی چشمانم را گرفته بود به پشت گوش بردم ... آهی کشیدم ... نگاهی به اطراف کردم ... اون روز خودم اون ملف رو دیدم که یوسف از ماشین بیرون آوردم ... نگاهی به تخت دو نفره اش کردم و زیر لب غریدم -لعنتی کجا گذاشتی این ملف رو آناهیتا خسته سرش را از کمد بیرون آورد و نالید اناهیتا:اینجا که جز لباسهای بو گندوش هیچی دیگه نیست ...کلافه دور خودم چرخید و نگاه دیگری به تخت کردم ...آناهیتا نگاهم را دنبال کرد و هر دو به طرف تخت رفتیم ... تخت را جابه جا کردیم... بالشتها را تکان دادم اما هیچی نبود ... پوفی کردم و بر روی تخت نشستم ... آناهیتا طرف دیگر تخت نشست و نالید آناهیتا:توی اون پرونده مگه چی هست که یوسف بخواد برداره نگاهش کردم و با ناامیدی دهانم را باز کردم-اون مل...هنوز حرف تموم نشده بود که دستگیره در تکون خورد ... هر دو با تعجب نگاهی به یکدیگر کردیم ..و نگاه پر از ترس و نگرانیمان را به دستگیره دوختیم.... با شنیدن صدای نوید که سعی در کنترول عصبانیتش داشت ...لبم را به دندان گرفتم و با دستانی مشت شده از ترس خیره به دستگیره شدم نوید:یوســف دارم بـــاهـــات حرف می زنم ...متوجه نشدم یوسف چی گفت ... با نگرانی و ترس نگاهی به آناهیتا کردم که رنگش پریده بود -آنی اناهیتا با نگرانی نگاهم کرد که در باز شد ... هر دو با چشمان گرد شده به در نگاه کردیم ....نفسم در سینه حبس شده بود ...نگاهم را به در نیمه باز دوختم که در باز شده باز بسته شد ... قلبم شروع به تند زدن کرد ... چه غلطی کردیم ... نگاهی به آناهیتا کردم که از روی تخت بلند شد و با عجله رو به من گفت آناهیتا:زیر تخت ... گمشو بیا زیر تخت با تعجب نگاهش کردم که خودش خم شد و به زیر تخت رفت ... با باز شدن در بار دیگر ..با عجله خم شدم و کنار آناهیتا زیر تخت رفتم ... قدم هایش را که عصبی بر می داشت به راحتی می توانستیم ببینیم یوسف:نوید با بچه که طرف نیستی در اتاق محکم بسته شد و نوید به داخل آمد و با صدای عصبی گفتنوید:از بچه هم بدتری یوسف یوسف خودش را بر روی تخت انداخت که فنرهایش محکم به کمر آناهیتا خورد و صدایش را در آورد آناهیتا:ای لگنت بشکنه مرد که بی کمرم کردی خنده ی ریزی کردم ... آناهیتا محکم با زانویش به پایم زد ....نوید:ببین یوسف به خودت بیا نمی خوام فردا پس فردا از این خونه بیرونت کننیوسف:برو بابا اینا نمی تونن کاری کنن نوید با قدم های محکم به تخت یوسف نزدیک شد و غریدنوید:می تونن ابله می تونن ... اگه شایا ...حتی ساشا به گوششون برسه شبا کجا می ری می کشنت از این خونه می ندازنت بیرون کنجکاو سرم را نزدیک تر بردم و گوش به صدای یوسف دادم یوسف:که چی مگه جای بدی می رم نوید پوزخند پر صدای زد نوید:نه پس جای خوبی می ری ... تو داری خونه یکی از رعیت های اینا می ری برای مشروب خوری دست درازی به خواهر های این رعیت هم داری ... فکر می کنی تا کی این رعیت ها ساکت می شینن دستان مشت شده ی اناهیتا نظرم را به او جلب کرد که زیر لب گفت آناهیتا:پس فطرت ...نوید:ببین داداشه من خودت رو به پسرت نزدیک کن ...امروز وقتی توی اون حال دیدمش از عمو بودنم حالم بهم خورد ...تو که پدرشی چرا باید یک غریبه نگران بچه ات باشه قدم های نوید نزدیک شد و بر روی تخت نشست که با فنرهایی که به کمرم چسپید ...لبم را به دندان گرفتم ...نوید:یوسف ..تو پدر این بچه ایی ..این بچه به تو احتیاج داره ...صورت زرد شده ی این بچه رو دیدی صدای نوید را غم گرفته بود ... دردی گرفته بود که دلم را ریش کرد ... نگاهی به آناهیتا کردم که با چشمان به اشک نشسته به حرفهای نوید گوش می داد نوید:به خاطر این بچه تو حالا ...اینجایی ... یک زره به خودت بیا یوسف آروین به پدر احتیاج داره یوسف:می گی چیکار کنم .. بشینم بچه داری کنم نوید:بچته وظیفته باید بچه داری کنییوسف:این کاره ما مردا نیست ...پس این مهتاب و شایا برای چی خوبن با خشم دستانم را مشت کردم ... مطمئن بودم یعنی حالا اگر رو به رویش بودم ... صد در صد مشتی نوش جانش می کردم ... نوید:این حرفا چیه برادر من ... آروین پسرته ...به خودت ب...هنوز حرفش تموم نشده بود که تقه ای به در خورد ...با نگرانی نفسم را بیرون دادم و نگاهی به آناهیتا کردم که اخم کرده به در خیره شده بود آناهیتا:ای بابا این دیگه کیه نوید از جایش بلند شد و به طرف در رفت ....در اتاق باز شد و کفش های اسپرت آشنایی به چشم خورد ... صدای پر تعجب نوید به گوش رسید نوید:ساشا!!!با چشمان گرد شده سرم را پایین بردم تا دقیق بتوانم ساشا را ببینم ... اما موفق نشدم ...ساشا:نوید اینجایی و ماشینت روشنه صدای پر تعجب نوید که دستش را تکیه به دیوار داده بود من و آناهیتا را تکان داد نوید:ماشین من ...ساشا:آره بابا روشنه ... انگار صدا هم داره می ده ...یوسف از جایش بلند شد ...اناهیتا نفسی به راحتی کشید و دستی به کمرش کشید یوسف:صدا می ده!!؟؟ ساشا:آره نمی دونم چشه دود از توش داره بیرون می آد کلید نداشتم خاموشش کنم نوید:ولی من که خا....با بسته شدن در اتاق و خارج شدن هرسه آنها... هر دو نفسی به راحتی کشیدیم و از زیر تخت خارج شدیم ... با خارج شدن آناهیتا ... ملف آشنا نیز با آن خارج شد ... با عجله ملف را برداشتم و لبخند عمیقی زدم -پیدا شد آناهیتا با تعجب نگاهی به ملف کرد و با تعجب گفت آناهیتا:دنبال این می گشتی -اوهوماخمهایش درهم رفت و قدمی با عصبانیت به من نزدیک شد و مشتی به بازویم زد آناهیتا:آخه ابله این کجاشو پرونده است با اخمی نگاهش کردم و بازویش را گرفتم و به طرف در کشیدم -فعلا" نمی خواد از این حرفا بزنی اول باید از اینجا بریم بیرون تا دوباره نیومدن هر دو با سرعت از اتاق خارج شدیم ... نگاه دقیقی به اطراف کردم ....و به همان آرامی که آمده بودیم ... به همان آرامی از پله ها بالا رفتیم ...به طرف اتاق آناهیتا راه افتادیم ...مکثی کردم و نگاهی به اتاق کار شایا کردم.... به کنار در اتاق کار شایا رسیدم ... صدای اهنگ بی کلامی از آن خارج می شد ... با آرامی دستم را بر روی در اتاق کشیدم ... لبخند تلخی بر روی لبم نشست ...دلم برای هم اتاق بودنمان در چند ساعت تنگ شده بود... دست دیگری بر روی در کشیدم و زیر لب زمزمه کردم -منو ببخش شایا...قدمی از در فاصله گرفتم ....سرم را برگرداندم که با کشیده شدن بازویم با اخمی به طرف آناهیتا برگشتم ...اما با دیدن ساشا که با عصبانیت نگاهم می کرد ....ابروهایم بالا پرید... دیدن صورت پر از خشم ساشا که بازوی من و آناهیتا را گرفته بود نالیدم-ساشاساشا با اخمی نگاهم کرد و بازویم را محکم تر فشرد ساشا:هــــیس صدات در نیاد هیچ نگفتم ... حرفی نزدم و فقط چشم دوختم به اویی که با خشم مارا به طرف اتاقش می برد....به طرف اتاقش رفت وبا پایش در اتاق را باز کرد و هر دوی ما را به داخل اتاق پرت کرد ... با پرت شدنم در اتاق بازویم بین لبه ی تخت گیر کرد و صورتم محکم به کناره تخت برخورد کرد و صدای آخم را بلند کرد ...دستی به گونه ام کشیدم ...که به طور فجیعی درد می کرد و به طرف ساشا برگشتم که برزخی نگاهمان می کرد ... آناهیتا با نگرانی نگاهی به ساشا کرد و نگاهش را به من دوخت ....ساشا صندلی مطالعه اش را بیرون کشید و وسط اتاق گذاشت و بر روی آن نشست ...با اخمهای درهم رفته نگاهی به من و آناهیتا کرد و بین دندان های ساییده شده اش غرید ساشا:می شنومنگاهی به آناهیتا کردم ... با دیدن رنگ پریده اش ..به خودم لعنت فرستادم ... آناهیتا با سنگینی نگاهم به طرفم برگشت ... با دیدن نگاه نگرانم ... لبخند بی جونی زد و به طرف ساشا برگشت و به آرامی گفت آناهیتا:ببین سا...ساشا با همان اخم عمیق به آناهیتا نگاه کرد و انگشت اشاره اش را به طرف بینی اش برد و پر خشم گفت ساشا:هـــیس از تو نمی خوام بشنوم لبخند عصبی زد ساشا:برای شما هم دارم خانوم آناهیتا خودش را کنار کشید و با ترس نگاهش را از ساشا گرفت ... ساشا سرش را به طرفم برگرداند و پوزخندی به رویم زد 

ساشا:خــــوب خانوم شجاع بگو ببینم دستم را آرام ر روی گونه ام کشیدم و فقط خیره نگاهش کردم .... با دیدن دستان لزرانش از عصبانیت ... با نگرانی نگاهش کردم و دهانم را باز کردم -ساشا من...سکوت کردم ... حرفی نداشتم که بزنم ... باید چی می گفتم ... می گفتم که داشتم از اتاق شوهر خواهر خدا بیامرزت امانتی بر می داشتم ....یا می گفتم داشتم دزدی می کردم ...نفسم را پر صدا بیرون دادم -ساشا من ..یعنی ماساشا:داشــــتین تو اتاق اون عوضی چـــکار می کردین ستاره دستانش مشت شد و از روی صندلی بلند شد ... به من نزدیک شد ...باز با صدای بلند غرید ساشا:داشتین اونجا چه غلتی می کردین ســــتاره آناهیتا:ساشا ص...ساشا با خشمی به طرف اناهیتا برگشت و لیوان بر روی میز را به طرف دیوار پرت کرد ...آناهیتا جیغ خفه ای کشید...ساشا با خشمی رو به اناهیتا گفت ساشا:گــــفتن تو هــــیچ نگواناهیتا دستش را بر روی دهانش گذاشت و با چشمان اشکی خیره به ساشا شد .... ساشا کلافه دستی در موهایش کشید و با همان نگاه به خون نشسته نگاهم کرد و قدم هایش را به طرفم برداشت ... خودم را کنار کشیدم .... بازوهایم را در دستش گرفت ... بازویم به دلیل بر خورد...به لبه ی تخت و با فشاری که داد ..شروع به سوزش کرد ... ساشا بین دندان های فشرده شده از عصبانیتش ...بازویم را محکم تر فـــشرد ...که از درد چشمانم را بستم ...و صدای پر از خشم و فریاد عصبانی اش در اتاق پیچید ساشا:داشــــتین چـــه غلطی مــــی کـــردیــنچشمانم را باز کردم و با غم نگاهش کردم ... در با صدای بلند باز شد و محکم به دیوار خورد .... ساشا بدون آنکه فشار دستانش را کم کند باز غرید ساشا:بـــگو ستاره... تا اون روی سگم بالا نیومده شایا:ایـــنجا چه خـــبره با صدای شایا بی حال از دردی که در بازویم پیچیده بود به طرف شایا برگشتم .... با دیدن چشمان سرخ شده از عصبانیت شایا ...ساشا بازوهایم را رها کرد ... به زانو نشستم ... و دستم را به طرف بازویم بردم ... کف دستم خیس شد .. و لبخند تلخی بر روی لبم نشست ... باز صدای شایا به گوش رسید شایا:داشتی چیکار می کردی ساشا چشمانم را باز کردم و نگاهم را به شایا دوختم که با اخمی به ساشا خیره شده بود ... ساشا پوزخندی زد و رو به شایا ..اشاره ای به من و آناهیتا کرد و با عصبانیت گفت ساشا:از اینا بپرس... از اینا بپرس بگو از کجا دارم می آرمشون شایا با تعجب نگاهی به من و اناهیتا کرد و با تعجب بیشتری با دیدن لباسهایمان و صورت سیاه شده ی آناهیتا گفت شایا:این چه ریختیه ...از کجا دارین می آین آناهیتا نگاهی به من کرد و با شرمندگی سرش را به زیر انداخت ... شایا نگاهش را به من دوخت و قدمی به جلو آمد ... و اخمهایش در هم رفت .... با دردی که در بازو و گونه ام پیچید ناله ای کردم ... قدم های سنگینش نزدیک می شد ..را شنیدم ... سرم را بالا گرفتم و نگاهش کردم .... نگرانی که در چشمانش می دیدم ... دلم را گرم می کرد ... دیگر نگران نبودم ... چون اون بود ... دیگر برای عصبانیت ساشا مهم نبود ... چون او بود شایا:گونه ات چی شده ...لبخند غمگینی زدم و نگاهی به ساشا کردم که با تعجب به کف دستش نگاه می کرد... شایا نگاهم را دنبال کرد ... با دیدن ساشا که آنطور با تعجب به کف دست نگاه می کرد ...دستش را به طرفم دراز کرد ... نگاهی به دستش کردم ....نگاهش را از ساشا گرفت و به من دوخت ... با دیدن من که آنطور به دستش خیره شده بودم ...اخمی کرد و دستش را به طرف بازویم برد و با خشونت بلندم کرد که فریادم از درد به هوا رفـت-شــــایـــاشایا با تعجب دستش را پس کشید ... با ناله... بازویم را در دست گرفتم و نگاهی به شایا کردم که با تعجب نگاهش به من ... و نگاهش به کف دستش را که از رنگ خونم قرمز شده بود کرد .... آناهیتا جیغ خفه ای کشید وبا تعجب نگاهم کرد ... شایا بار دیگر ...نگاهی به من و به کف دستش کرد ... و در آخر نگاهش بر روی گونه ام خیره ماند ... قطره اشک مزاحم به آرامی از درد بر روی گونه ام سرازیر شد ... صورت شایا از تعجب خارج شد ... و جایش اخم و عصبانیت گرفت با خشمی به طرف ساشا برگشت و نگاهی به کف دستش ...بلند و پر صدا ناله کرد شایا:چیکــــآر کـــردیساشا سرش را بالا گرفت و نگاهم کرد ... نگاهی پر از تعجب ... پر از پشیمونی ساشا:ستار...هنوز حرفش تمام نشده بود که شایا با یک قدم خودش را به او رساند و یقه اش را گرفت ... جیغی از ترس کشیدم و فریاد زدم -شــــایـــاشایا یقه ی ساشا را در مشت گرفت و به خـودش نزدیک کرد و غرید شایا:ایــــن چه کاری بود که کردی ساشا غمگین ...نگاهش را از برادرش گرفت و نگاهش را به من دوخت و به آرامی گفت ساشا:من ... من کار...با مشتی که شایا به صورت ساشا زد ... جیغ آناهیتا به هوا رفت ... با تعجب به ساشا که لبخند تلخی بر روی لبش نشسته بود ...غمگین نگاه کردم ... ساشا نگاهم کرد و باز دهانش را باز کرد

ساشا:ستاره من...دست شایا بار دیگر به هوا رفت ...با سرعت از جا بلند شدم .... و دست شایا را که می خواست بر روی صورت ساشا فرود بیاید را گرفتم و بین دو دستم گرفتم و نالیدم -داری چیکار می کنی شایاشایا یقه ی ساشا را رها کرد و پوزخندی زد و با تأسف گفت شایا:این بود ... این بود خواهر ...خواهر کردنات دست شایا را بین دو دست فشردم و نالیدم -شـــایـــاشایا دستم را بین مشتش گرفت و با عصبانیت به طرف ساشایی که شرمنده سرش را به زیر انداخته بود غرید شایا:حـــقته همینجا بزنمت بار دیگر به طرف ساشا خیز برداشت که با عصبانیت جلویش ایستادم ... ناخداآگاه دستم بالا رفت .... و بر روی گونه ی شایا فرود آمد ... نفس نفس می زدم ... از درد ... از دعوای دو برادر برای من ... از شرمندگی ساشا ... مشتی به سینه ی شایا زدم و همانند خودش غریدم -مردونگی کردی که زدی توی صورت برادرت هــــانشایا دستش را بر روی گونه اش گذاشت و سرش را به زیر انداخت ... بین دو برادر ایستادم ... و مشت دیگری به سینه ی ساشا زدم و باز غریدم -تو هم مردونگی می کنی که شرمنده سرت رو زیر می ندازی و تقصیر هارو می ندازی گردنت هر دوی آنها را پس زدم و همانطور که به طرف آناهیتا می رفتم با ناله گفتم -چقدر مردین شما اربابا که فقط می تونین زود قضاوت کنین آناهیتا را که با صورت اشکی نگاهم می کرد را از جایم بلند کردم و ادامه دادم -حالم بد می شه از این مقابله کردنها که آخرش شرمندگی داره و تأسف با تأسف نگاهی به آن دو کردم که غمگین نگاهم می کردن و با تأسف در صدایم گفتم -وقتی به داخل اتاق پرت شدم ...دستم به تیزیه لبه ی تخت گیر گرفت و این اتفاق افتاد ... اشاره ای به بازو و گونه ام کردم و با همان تأسف رو به آن دو که سکوت کرده بودن گفتم -این به خاطر کاری هست که کردم ... لازم به دست به یقه کردن شما دوتا نبود به طرف در رفتم و آن را باز کردم و زیر لب غریدم -واسه من غیرتی بازی در می آرن از اتاق خارج شدم .. اناهیتا هم همراه من خارج شد ....به طرف اتاق آناهیتا راه افتادیم ... نیم نگاهی به آناهیتا کردم که با بهت نگاهم می کرد و خنده ی آرامی کردم که آناهیتا با تعجب نگاهم کرد ... ...چشمکی به صورت پر از تعجبش زدم و با شیطنت گفتم -دیدی چطور از زیر جوابهاشون در رفتیم چشمان آناهیتا گرد شد و با تعجب بیشتری نگاهم کرد ... خنده ی آرام دیگری کردم و در اتاق آناهیتا را باز کردم و گفتم -چه شبی شده بود امشب ...هر دو وارد اتاق شدیم ...اناهیتا با همان تعجب نگاهم کرد و گفتآناهیتا:یعنی تو داشتی فیلم بازی می کردی؟سرم را تکان دادم ....درد بازو و گونه ام را با نیش بازم پنهان کردم و با ته خنده ای که در صدایم بود گفتم -بازیگری هستمخودم را به ارامی که آروین بیدار نشود بر روی تخت انداختم و همانطور که به سختی سعی در باز کردن دکمه های پیراهنم داشتم گفتم -نمی خواستم دعوا کنن و بین دو داداش شکر آب بشه ...تازه!!سرم را بالا گرفتم و به آناهیتا دوختم و ادامه دادم-تازه نمی خواستم ....شایا و ساشا بدونن که توی اتاق یوسف چیکار می کردیم آناهیتا نفسی به راحتی کشید و برای کمک به من که پیراهنم را خارج کنم نزدیک شد و گفت آناهیتا:چه سخنرانی هم کردی پیراهنم را خارج کرد و نگاهی به زخمم کرد ... صورتش با دیدن ان همه خون در هم جمع شد که گفتم -مجبور بودم اونطور سخنرانی کنم ..یعنی یکی باید می اومد اون دوتا رو جمع می کرد آناهیتا پیراهنم را در دست گرفت و با لبخندی که بر روی لبش نشسته بود گفت آناهیتا:ولی عجیب سیلی زدی تو صورت این شایای بدبخت خنده ای کردم ... با دردی که در گونه ام پیچید ...خنده ام را آرام کردم ...و لبم را به دندان گرفتم ...و با همان خنده گفتم -سیلی به خاطر چیز دیگه ای بود اناهیتا خنده ای کردآناهیتا:ناقلا بگو ببینم به خاطر چی بود با خنده مشتی به بازویش زدم .... اما با آخی که گفتم ..آناهیتا سرش را با تأسف تکان داد و بازویم را در دستش گرفت... نگاهی به زخمم و با اخمی گفت آناهیتا:ستاره زخمت خیلی عمیقه ..بخیه می خواد ...نگاهی به بازویم کردم که اطرافش کبود شده بود و به راحتی می توانستم عمیقی زخمم را ببینم ... صورتم درهم جمع شد و نالیدم

 

-فکر نمی کردم اینقدر عمیق باشه که اینطور بشه آناهیتا با ناراحتی سرش را تکان داد و انگشتش را به اطراف زخم کشید و گفت آناهیتا:بریدگیش عمیق بوده برای همین اولش احساس درد نکردی ...انگشتش را از روی زخم برداشت و ادامه دادآناهیتا:با فشاری هم که به بازوت وارد کردن برای همین اینقدر عمیق شده که می تونم گوشت دستت رو ببینم ایشی زیر لب گفتم و با لبخندی نگاهش کردم -دکتری هستی برای خودت ها آناهیتا لبخندی زد و پیراهنم را برداشت و بلند شد ...آناهیتا:خوبه نرگسی پرستاره و ما این چیزارو می دونیم هـــاخنده ای کردم و سرم را تکان دادم که به طرف حموم در اتاقش راه افتاد و گفتآناهیتا:تا من صورتم رو می شورم تو کثیفیه زخمت رو تمییز کن -آنی من که با یک دست نمی تونم تمییز کنم اناهیتا نگاهم کرد ...نفسش را بیرون داد و به آرامی گفت آناهیتا:پس صبر کن و صورتم رو بشورم برم از شایا وسایل زد عفو....هنوز حرفش تمام نشده بود که تقه ای به در خورد ... آناهیتا با تعجب نگاهم کرد ...باز تقه ای به در خورد ... اخمی به آناهیتا که با تعجب نگاهم می کرد و اشاره ای به در کردم -باز کن ببین کیه آناهیتا مطیع حرفم به طرف در رفت و آن را باز کرد ... صورت اخم کرده ی شایا میان در نمایان شد ... ناخداآگاه لبخندی روی لبم نشست و به ساشا که معصومانه کنارش ایستاده بود چشم دوختم آناهیتا:بله ... چیزی شده شایا:اومدم ببینم بازوش چی شده ...آناهیتا نفسی به راحتی کشید و در را تا آخر باز کرد ... رو به شایا با نگرانی گفت آناهیتا:زخمش خیلی عمیقه انگار بخیه می خواد ...شایا با نگرانی سرش را بالا گرفت و نگاهم کرد... خدا رو شکر می کردم که تابی که پوشیدم یقه باز نیست ... ساشا از کنار شایا تکان خورد و با نگرانی رو به من گفت ساشا:درد می کنه سرم را به "نه" تکان دادم.... لبخند مهربان همیشگی اش را زد و به من نزدیک شد و با مهربانی برادرانه اش گفت ساشا:شرمنده خواهری نمی خواستم بهت صدمه ای برسونم لبخندی زدم و آرام گفتم-دشمنت دادشساشا خم شد و پیشانی ام را بوسید و به همان آرامی کنار گوشم گفت ساشا:فک نکن یادم رفته که در رفتی از زیر سوالام خنده ای کردم و او را پس زدم ... ساشا راست ایستاد و با خنده ای که روی لباش نشسته بود به آناهیتا نگاه کرد ... آناهیتا دهانش را برای او کج کرد و با اخمهای درهم رفته به طرف حمام در اتاقش راه افتاد ... ساشا خنده ای کرد و نیم نگاهی به من و با صدای بلندی که آناهیتا بشنود گفت ساشا:این آبجیت شباهت جنگلی هارو آورده چرا ؟با جیغ حرصی که آناهیتا کشید ...صدای خنده ی من و ساشا را بلند کرد ... نگاهی به شایا کردم که لبخند کمرنگی بر روی لبانش نشسته بود ... لبخندی زدم....نگاهش را به طرفم برگرداند و نگاهم کرد ... نگاهش آرام بود ... ارامی که تپش قلبم را بالا می برد .. قدمی به طرف تخت برداشت و وسایلی که در دستش بود را بالا آورد شایا:بذار یک نگاهی به بازوت بندازم ساشا از کنارم بلند شد ... وجایش را به شایا داد ... شایا کنارم نشست و همانطور که نگاهش به گونه ام بود ...آهی کشید و بی آنکه نگاهی به چشمانم بیندازد که مشتاقانه به تک تک اجزای صورتش خیره شده بود بازویم را به طرف خودش گرفت ... نفسهایش به نزدیکی ام ...تنم را گرم می کرد ... نفس های داغش ...نفس تازه ای می شد برای من ... با سوزشی که در بازویم پیچید .... ناله ای کردم ...با نگرانی نگاهم کرد و آرام گفت شایا:دارم سعی می کنم خون های اطرافش رو پاک کنم تا التهاب پیدا نکنه..و بتونم به راحتی زخمت رو ببینم سرم را تکان دادم و لبخندی از درد زدم ... نگاهش را از من گرفت و خیره به زخمم شد ... لرزش دستش را می دیدم ... نگرانی ..ترس عجیبی را در چشمانش می دیدم ...نفسش را به سختی بیرون داد و با صدایی که خشم در آن بود ..نیم نگاهی به ساشا کرد و گفت شایا:نیاز به بخیه دارهساشا متآسف نگاهم کرد ... لبخندی به صورتش زدم ..ساشا لبخندم را جواب داد و با چشمکی به شایا اشاره کرد ... نگاهی به شایا کردم که خیره به لبخندم بود و گفتم -از اون چسپهای اتاق عمل نداری سرش را به مثبت تکان داد که لبخند دیگری به او زدم و گفتم -پس همین خوبه ..نیاز به بخیه نیست شایا:اما...ابرویی بالا انداختم و وسط حرفش پریدم -اما و اگر نیاز ...نمی تونم درد رو تحمل کنم

 

با اخمهای در هم رفته نگاهم کرد ... دستم را به عادت بالا بردم تا اخمهایش را باز کنم ... اما به یاد بوسه اش ... به یاد صدای پر محبتش که مهتاب را صدا زد ...دستم میان راه خشک شد ...لمس کردنش سهم دیگری بود ..لبخند تلخی زدم و دستم را به زیر انداختم ... شایا با دیدن دستم که نیمه فاصله گرفت ... پوزخندی زد ... بازویم را میان دست گرمش گرفت و آن را بالا آورد ... نگاهی به ساشا کردم که بدون توجه به ما سرگرم دید زدن در اتاق آناهیتا بود ... لبخند دیگری زد و سرم را به زیر انداختم ...سوزش دیگری در دستم پیچید ...به جای ناله لبم را به دندان گرفتم.... صدای پر حرص شایا که به آرومی حرف می زد به گوش رسید شایا:باردیگه حواست رو جمع کن خانوم شجاع با اخمی نگاهش کردم ...معلوم نیست این دو برادر چه گیری به شجاع بودن من دادن ...-باشه بار دیگه وقتی کسی داره پرتم می کنه ..سعی می کنم پرواز کنم شایا فشاری به بازویم وارد کرد ...مچ دستش را گرفتم و نالیدم -نـــکــن غمگین بازویم را رها کرد ...سرش را تکان داد ... خم شد و از جبعه ای که آورده بود...چسپ ها را بیرون کشید و به آرامی گفت شایا:باید فشار وارد کنم تا بتونم چسپهارو درست بچسپونم سرم را تکان دادم ... دستم را گرفت و بر روی مچ دستش که بازویم را گرفته بود گذاشت ... باتعجب نگاهش کردم ... لبخند مهربانی زد و آرام گفت شایا:اگه درد اومد ..به جای اونکه به لبات فشار بیاری ...ناخوناتو با ناله توی مچ دستم وارد کن تا بدونم درد داریبا دیدن لبخندش ...سرم را تکان دادم و مچ دستش را بین مشتم گرفتم ... با فشاری که با بازویم وارد شد ...ناله ای کردم و بدون انکه ناخون هایم را در مچش وارد کنم ...مچ دستش را فشردم ... چند بار دیگر همین کار را تکرار کردم ... آخرین فشاری که وارد کرد ... فریادی از درد کشیدم ... و به لباسش چنگ زدم ...اشک در چشمانم جمع شده بود ... بوی پتادین که به بینی ام می خورد .. حالم را دگرگون می کرد ... قطره اشکی از گوشه ی چشمم سرازیر شد ... شایا دستش را جلو آورد و قطره اشکم را با انگشت شصتش پاک کرد و با لبخندی که مهون لبهایش شده بود گفت شایا:تموم شد مشتی به سینه اش به آرامی زدم و با خنده ی بی حالی که در صدایم بود گفتم -نامرد ...اخرین فشارت عمدی بود هـــان شایا سرش را تکان داد و با نگرانی ..و همانطور که باند سفید را دور بازویم می پیچاند گفتشایا:تو اتاق یوسف چیکار می کردی ستاره لبم را به دندان گرفتم و خیره شدم در چشمان نگرانش ... پس ساشا دلیل بحثش را گفته بود ... سرم را به زیر انداختم و نگاهم را به حلقه ی در دستش دوختم و به آرامی گفتم-امانتی داشتم که باید از اتاقش بر می داشتم ...سرم را بالا گرفتم و خیره به چشمانش گفتم -تو به من اعتماد کن شایا ...می دونی که من کار اشتباهی نمی کنم لبخند کمرنگی بر روی لبانش نشست شایا:بار دیگه می خواین مارپل بازی در بیارین یک اطلاع به من و ساشا بدینخندیدم ... خندیدم از این همه مهربانی و نگرانی این مرد که بروز نمی داد ... شایا خیره به خنده ام شد ...لبخندش عمیق تر شد ... دستم را بالا آوردم ...چشمانش را بست ... بوسه ی گرم و آرامی را بر روی انگشتانم نهاد ... سرش را بالا آورد با همان لبخند....اما شرمنده نگاهم کرد ... قطره اشک مزاحم از روی گونه ام سر خورد ...چرا با محبتاش من را وابسته می کرد ... چرا دوست داشت قلب عاشقم را دیوانه وار به سینه اش بکوبد ....شایا دستش را جلو آورد ...تا مثل همیشه ... مثل هر وقت اشکم را پاک کند ...کنار کشیدم ... کنار کشیدم و اجازه دادم دستش را پس بکشد ... شانه ام از بغض لرزید و سر به زیر نالیدم-نکن شایا... گناهکارم نکن ... با من این کارو نکن دستش را جلو آورد ...چانه ام را گرفت و سرم را بالا گرفت ... خیره شد ...در چشمانم ...خیره شدم در چشمانش ... همان چشمانی که در اتاق بسته ..با محبت نگاهم کرد ...و گرمی نگاهش را به صورتم ...پاشید ...و بوسه اش را مهمون لباهایم کرد ... این همان نگاه بود ...نگاهی که مهتاب را طلبید ..شایا:ستاره ..منسرش را با غم و ترسی که در چشمانش بود به زیر انداخت و زمزمه کردشایا:متأسفم کاش اون موقعه ..کاش اون لحظه...این کلمه ای که از دهانش خارج می شد ... می توانستم زار زار به حال خودم گریه کنم ... ناله کنم ...فریاد بزنم و بگم ...متأسف باش ... متأسف باش برای دل عاشق منی که دیوانه وار فریاد می زند که دوستت دارم ...دوستت دارم دستش را پس زدم ... پوزخندی به لب آوردم ...پوزخندی تلخ و پر از نفرت...از جایم بلند شدم .... لبخند تلخی بر روی لبان شایا نشست .. بی توجه به لبخندش بی توجه به نگاه شرمنده اش به ساشا نگاه کردم ... با دیدن نگاهم ...نگاه غم گرفته اش را از من گرفت و به قاب عکس مهتاب و آناهیتا دوخت ....آه چطور از یاد برده بودم که ستاره جایی در انجا نداشت ... چطور باید از یاد می بردم ... لبخند تلخی زدم و نگاهم را از آنها گرفتم و به طرف حمام راه افتادم ...همان موقعه آناهیتا با سر و صورت شسته از ان خارج شد ... بدون انکه جواب چیزی را بدهم ...کنارش زدم و وارد حمام شدم وارد شدم ...تا نتوانن ببینن اشکهایم را که با دردی از چشمانم سرازیر می شد ... نبینن ..گریه ای را که از گناه پر شده بود ... نفس عمیقی کشیدم ....صدای آناهیتا را از پشت در شنیدم آناهیتا:ستاره ..شایا می گه نذاز زخمت خیس بشه نگاهی به ستاره شکست خورده در آینه کردم و در جواب آناهیتا با صدای گرفته ای گفتم -مواظبم ...دستم را جلو بردم و دستی به آینه که تصوریم در آن کشیده شده بود دست کشیدم و زیر لب زمزمه وار نالیدم -چه کردی با خودت ستاره ... چه کردی با دلت

 

جواب نداشتم ..برای این سوالهای آسان جوابی نداشتم ... دلم را بخشیده بودم .. بخشیده بودم به شخصی که یادش ..قلبش ...مطعلق به بهترین بهانه ی زندگیم بود ...مهتابم بوددستم را بر روی دهانم گذاشتم تا هق هقم از دهانم خارج نشود ... آب را باز کردم ... و نگاهم را به آن دوختم ... صدای "مـتأسفم" گفتن های شایا در گوشم تکرار می شد ... اون متأسف بود ... همانند من ... همانند قلبم که درش را برای عشق به او باز کردم ...مشتی آب به صورتم زدم و خندیدم ... خنده ی تلخ همراه برای فراموشی... خندیدم همراه با نفرت به احساس خودم .... خندیدم با درد ...همراه با حسی گناه در سرتاسر وجودم ... همانطور که آرام می خندیدم ...مشت های آب را مانند سیلی به صورتم می پاشیدم ... تا خالی بشم ... خالی بشم با حس با او بودن و فکر نکنم ..به گرمی و نگرانی و ترسش آهی کشیدم و آب را بستم ... نگاهی به ستاره ی خونسرد در آینه کردم ... می ترسیدم با این رنگ عوض کردنهام ..دیوونه بشم ... خود واقعی ام را فراموش بکنم .. لبخند تلخی را به لب آوردم ... خیلی وقته فراموش شدم .. از همان روزی که مهتاب زندگی اش را شایایش را به من بخشید ...نفس عمیقی کشیدم و هوله ای را که آویزان بود را به صورتم کشیدم ... و همانطور از حمام خارج شدم ... با دیدن اناهیتا که معصومانه کنار آروین به خواب رفته بود ... لبخند واقعیی و مهربانی به لب آوردم .. هوله را دور گردنم انداختم .. با لبخند دیگری به ان دو ..صندلی مطالعه در اتاق را کنار کشیدم و پشت میز نشستم ... دستی در جیب شلوار مشکی و جیب دارم کردم و عکس مهتاب و شایا را بیرون کشیدم ...تاب مشکی رنگم را بالا زدم ... و از پشت کمرم ...ملف را بیرون کشیدم... عکس و ملف را بر روی میز گذاشتم و نگاهم را به آن دو چیز دوختم چراغ میز مطالعه را روشن کردم ... از جایم بلند شدم ..و چراغ اتاق را خاموش کردم ..تا آن دو به راحتی بتوانند بخوابند و بار دیگر پشت میز نشستم ... با انگشت ..دستی به عکس شایا و مهتاب کشیدم و با لبخند تلخی که بر روی لبم بود زمزمه کردم -اون فقط مطعلق به توه مهتاب عکس را وارانه کردم ...تا نبینم ... نبینم و حسادت نکنم به کسی که من را با او آشنا کرده بود... به طرف ملف رفتم ... ملف را در دست گرفتم ... سنگین بود ..و معلوم بود که ورقه های زیادی در این ملف هست ... موهایم را با کشی که به مچ دستم بسته شده بود را بالا سرم جمع کردم... لبم را به دندون گرفتم و ملف را باز کردم ...با وارانه کردن ملف تمام محتویاتس بیرون ریخت ....با افتادن عکسی در برابر نگاهم ... نفس در سینه ام حبس شد ...ملف خالی شده را رها کردم ...دست لرزانم را جلو بردم ...این خال بر روی گردن را می شناختم ...خالی که بر روی گردن من هم بود ... عکس را بالا گرفتم و خیره شدم ... خیره شدم به مهتاب لختی که دست مردی بر روی قفسه ی سینه اش قرار گرفته بود ...با بلند کردن آن عکس ...عکس دیگری جلوی چشمانم ظاهر شد ...عکسی از لبهای مردی که بر روی گردن مهتاب خودنمایی می کرد ...قطره ی اشک بر روی گونه ام سرازیر شد و نگاهم خیره ماند به چشمان به اشک نشسته ی مهتاب در عکس که التماس می کرد ... که خواهش می کرد...تمام عکس ها را با خشونت و بغض بالا آوردم ... پر بود ...پر بود از عکسهای مهتاب زخم خورده ... پربود از اوضاع بدتر و لباسهای دریده شده اش از حیوانی که اسم خودش را مرد گذاشته بود ... دستانم لرزید ...عکسها از بین دستانم رها شد و نگاهم خیره به عکسی ماند که مهتاب در کنار بختیاری با لبخندی ایستاده بود ... تصویر زیبای مهتاب در نگاهم جان گرفت که ...در حال گریه در ماشین نگاهش به ملف بود ...همین ملفی که حالا در دستانم قرار گرفته بود ...دستانم را مشت کردم و نگاه دیگری به عکسها کردم ... لبم را به دندان گرفتم و از جایم بلند شدم ... با دستان لرزان تمام وسایل را به زیر انداختم ... تمام عکسها به زیر پایم ریخته شد ... و خودم زانو زدم ... زانو زدم بین آن همه عکس و زیر لب نالیدم ..-چــــرا.؟.. چـــرا دستم را بر روی دهانم گذاشتم و عکسی که مطعلق به بختیاری و مهتاب بود را بالا آوردم ... نگاهی به دست بختیاری کردم که بر روی گونه ی مهتاب نشسته بود و غریدم -چـــرا ؟..چرا کمکش نکردی ...با صدای فریاد آخرم... آناهیتا با ترس از جایش بلند شد و نگاهام کرد .. با دیدن آن ستاره ی به زانو در آمده تعجب کرده بود ... تلخ خندیدم ...آناهیتا با تعجبی که در صدایش بود آرام صدایم کرد آناهیتا:ستاره!!با چشمان اشکی زل زدم به اناهیتا ... میان گریه خندیدم و با دست اشاره ای به عکسها کردم و نالیدم -آناهیتا مهتابم... خواهرم پتو را کنار زد و همانطور که نگاهش خیره به من بود از روی تخت بلند شد ...مکثی کرد و خیره به عکسها شد ... به عکسهایی که زیر پایش از خار بودن خواهرش می گفت ... از عکسهایی که مهتابم بین دستان گرگی التماس می کرد ...زانوی آناهیتا همانند زانوهایم لرزید ... لرزید و فرود آمد ...فرود آمد در بین عکسهایی که فریاد می زد ..عکسهایی که ترحم در آن بیداد می کرد ...با دستان لرزانم اشاره به عکسها کردم و نالیدم -می بینی آنی ... می بینی داره با جسم خواهرم چیکار می کنهفریاد بلندی زدم-مـــی بــینی با روحـــش چیکار می کنن دستان آناهیتا همانند دستانم لرزید ... همانند قلبم که زار می زد دستانش می لرزید ... دست لرزانش را دراز کرد و عکسی را که شانه ی برهنه ی مهتاب را به نمایش گذاشته بودن به دست گرفت .......بی آنکه حرکتی کند ... بی آنکه حرفی بزند خیره به عکس شد ...لبم را به دندان گرفتم ...تا هق هقم خارج نشود..تا گریه ام همانند نگاه مهتاب پر التماس نشود چانه اناهیتا لرزید ...قطره اشکش بی آنکه پلکی بزند از گونه اش از روی گونه اش سر خورد...بر روی عکس افتاد... دستش را دراز کرد...همانطور که چیز نامفهومی زیر لب می گفت ... عکس دیگری در دست گرفت ... با دیدن عکس خندید و نگاهم کرد ... اشاره ای به عکسی که در دستش بود کرد و باز خندید ..با همان خنده سرش را بالا گرفت و نگاهی به من گفت آناهیتا:ستاره نگاهش پر التماسه نگاه کن ...بلند تر خندید و عکس را به طرفم پرت کرد ...اشاره ای به عکس دیگر در دستش کرد و همانطور که می خندید گفت آناهیتا:اینجارو ببین ... چطور دندون های این شخص رو تنش مونده ...عکس را پرت کرد و بغض کرده میان خنده گفت آناهیتا:ببین نگاه مهتاب درد گرفته ... نگاهی به اشکهای آناهیتا که بی امان از چشمانش خارج می شد کردم ...با درد ...با بغض نگاهیبه تمام عکس ها کرد وصورتش را میان دستانش گرفت و هق هقش به هوا رفت...نالید ..از دیدن عکس های نفرت انگیز میان هق هق گریه نالید آناهیتا:ببین مهتاب چقدر شکست خورده ... می بینی ستاره ..این مهتابه

شانه هایم از بغض از گریه ..از هق هق اناهیتا ...از دردی که در صدای بود لرزید...عکسها را پس زدم و در آغوشش گرفتم ... در آغوشش گرفتم و به خودم فشردمش ...گرفتمش تا نلرزد ... همانند من نلرزد و نشکند .... دستش را از روی صورتش برداشت و دستانش را دورم حلقه کرد ... همراه با هق هق نالید ... همراه با درد نالید آناهیتا:ستاره ببین اون بی انصاف ..اون بی انصاف خواهش رو توی چشمای خواهرم ندید حلقه ی دستش را تنگتر کرد و بلندتر نالید آناهیتا:بـــبـــین مهتابم براش خــــواهش کرده دستی به پشت کمرش با دستهای لرزان کشیدم ... حلقه ی دستش را شل کرد و آرامتر نالید آناهیتا:التماس کرده ستاره ..ببین مهتاب التماس کرده سرم را بر روی شانه اش گذاشتم ... هر دو گریه کردیم ... گریه ای از درد ...گریه از دل به خون نشسته ام بعد از دیدن این عکسها ... نگاهی به یکی از عکسها کردم که نیمرخ ان مرد را به راحتی می توانستم ببینم و با خشمی که در من به وجود آمده بود کنار گوش آناهیتا زمزمه کردم -به خاک سیاه می کشمش ...کاری می کنم بدتر از اینا جلوی پام التماس کنه ...موهای آناهیتا را نوازش کردم وعکس را در مشتم گرفتم و با نفرت گفتم -کاری می کنم که از مرد بودن خودش هزار بار آرزوی مرگ کنه آناهیتای لرزان را به خود فشردم و با درد گفتم -همونطور که مهتاب رو به خواهش کردن مجبور کرده ....اونو به هزار بار خواهش کردن مجبور می کنم آناهیتا سرش را میان اغوشم پنهان کرد و بغض دار گفت آناهیتا:ستاره ...دستم را پشت کمرش کشیدم و اجازه حرف را به او ندادم-هیــس عزی......حرفم با دیدن خط زیبای مهتاب که بر پاکت نامه ای نوشته شده بود از یاد بردم ...و با تعجب و اشکهای در هم رفته به پاکت نامه خیره شدم..... آناهیتا را از خود فاصله دادم و چهار زانو به طرف پاکت نامه رفتم ... با دستهای لرزان پاکت نامه را بالا آوردم که با خط زیبای مهتاب بر روی آن نوشته شده بود "برای تو"آناهیتا کنارم نشست و هر دو چشم دوختیم به نامه ... نامه ای که کنارش لخته ی خونی قرار گرفته بود ... دستم را بر روی نوشته کشیدم و آرام و تلخ زیر لب زمزمه کردم-همیشه دست خطش از من و تو بهتر بودبی خود خندیدم ..در آن موقعیت ... در آن حس نفرت فکر کردن به یک چیز از گذشته ها ...تلختر از هر چیزی بود که می توان به آن فکر کرد ... دست سرد آناهیتا بر روی دستم نشست ...نگاهی به صورت خیس از اشکش کردم و با چانه ی لرزان نالیدم -آنی خط مهتابه قطره های اشک پشت سر هم از چشمان آناهیتا سرازیر شد ... پاکت نامه را برگرداندم ...مشخص بود یکی قبل از من هم این نامه رو باز کرده ..با پوزخندی به طرف آناهیتا نگاه کردم و گفتم -یکی این نامه رو باز کرده آناهیتا:یعنی چی نامه را کج کردم و به طرفش گرفتم و با صدایی که از گریه خشدار شده بود گفتم -این نامه قبلا" باز شده ...نگاه کن آناهیتا نامه را در دست گرفت و دستی به پاکت نامه کشید ... لبخند کجی بر روی لبش نشست و در پاکت نامه را باز کرد ..پوزخندی بر روی لبهای هر دوی ما نشست آناهیتا:چه کثیف هم بوده این شخص که با آب دهانش چسپوندهنفسش را بیرون داد و نامه را به طرفم گرفت ...لبخند تلخی زد و خیره به پاکت نامه گفت اناهیتا:تو بازش کن نگاهم را به نگاه غمگینش دوختم ...اشک در چشمانش جمع شد ...نگاهی به عکس های اطرافش کرد ...دستم را بر روی شانه اش گذاشتم -آنی آناهیتا نگاهش را از عکسها گرفت نگاهم کرد ..لبخندی زد ..قطره اشک از چشمش سرازیر شد و نامه را به طرفم گرفت آناهیتا:این حق توه که بدونی ..لبخندش تلخ شد و به ارامی ادامه دادآناهیتا:فقط تو همانند او لبخند زدم ...دستم را دور شانه اش حلقه کردم و به آرامی همانطور که نامه در دست هر دوی ما بود با بوسه ای بر روی گونه اش گفتم -حق هر دوی ماست مهربان خواهرانه به هم خیره شدیم ..بی توجه به عکسهایی که دلمان را خون می کرد ..هر دو به یکدیگر لبخند زدیم و نامه را باز کردیم ... آناهیتا آرام دستش را بر روی نوشته های مهتاب کشید و همراه با بغض زمزمه کرد آناهیتا:دلم واسش تنگ شده ستارهغمگین نگاهش کردم و همانند او زمزمه کردم -منم دلتنگم آنی به تمام اون روزهایی که من شاد بودم و مهتاب اینجا غمگین ...دلتنگم سرش را بالا گرفت ...شرمنده و متأسف نگاهم کرد آناهیتا:مقصرم مگه نه

لبخندی زدم ... نامه را بر روی زمین گذاشتم و صورتش را میان دستانم گرفتم ... پیشانی اش را بوسیدم و آرام گفتم -هیچکی مقصر نیست ..نه من ..نه تو نگاهم را از او گرفتم و به نامه دوختم... نمی خواستم از چشمانم بخواند که حرفم برای خودم واقعیت ندارد... من خودم را مقصر می دانستم ... مقصر این بلاهایی که به سر مهتاب آمده بود ... اگر نمی رفتم ... اگر کنار مهتاب می موندم ...هیچوقت مهتاب را از دست نمی دادم ... هیچوقت داغش به دلم نمی نشست...دستم را دراز کردم ... دارز کردم به نامه ای که هیچوقت فکر نمی کردم ممکنه زندگیم رو عوض کنه و من را به طرف واقعیتی بفرسته که هیچ انتظارش نداشتم ..واقعیتی که تلختر از هر واقعیت دیگر می توانست باشد.نگاهم را به نامه دوختم و آن را باز کردم...با شتیاق نگاهم را به نوشته های مهتاب دوختم و زمزمه وار برای خودم و آناهیتا شروع به خوندن کردم "شایا....نمی دانم این نامه را باید به عنوان چه کسی بنویسم؟ شوهر م، دوست، هم اتاقی یا هر چیز دیگر.. تو خودت هر چه دوست داشتی، بگو. اما فقط خواهش می کنم نامه را تا انتها بخوان... نمی دانم این نامه به دست تو می رسد ..یا کسانی که قصد جان من یا حتی تو را دارند ...اما از صمیم قلبم می خواهم که این نامه به دست تو برسد تا بدانی دنیا دست چه کسی است...می دانم تو هم مثل من اگر پایش بیفتد با دیدن این عکسها خودت را به آب و آتش می زنی تا بگردی ..تا بگردی دنبال آن یار بی معرفتی که زندگی ات را به آتش کشید و زندگی من را از هم پاشید...و چشمانم را پر از نفرت کرد می دانی دوست مهربانم ..شایا...آدم بعضی وقت ها دوست دارد سرش کلاه برود... کلاه گشادی که تا چشم هایش را بپوشاند .....تا فقط برای این که دنیا را نبیند. وقتی زن و شوهرهای جوان و خوشبخت را می بینم، لااقل تا یک هفته مثل دیوانه ها هستم...چون من برایت جز یک هم اتاقی ...جز یک دردسر چیز دیگری نبوده ام ....چون همسری را که می خواستی برای تو ای مهربانم نبوده ام ...من آن نبوده ام که در آغوش گرمت قرار بگیرم و به آرامش برسم ..بلکه شخصی بوده ام که حراص داشتم از اغوش مردی که زندگی اش را به پایم ریخت ... ترس داشتم از خوابهایی که زندگی ام را از هم پاشید مردمشنیده ام که تو هم گاهی همین حس را داری، نپرس که از کجا شنیده ای؟! کلاغ ها همه جای دنیا پرواز می کنند... دیشب وقتی مثل همیشه روی مبل خواب بودی و نگاهم به اخمهای درهمت در خواب بود با خودم فکر می کردم که شاید اگر این جا نباشم، همه راحت شوند. شاید پیش پای تو هم راهی به سوی آسایش و خوشبختی گشوده شود....شاید دیگر خوابهایت خراب کابوسهای شبانه ام در آغوش مرد دیگری نباشد ......برای این که با توجه به شرایط کنونی من برای تو جز مزاحمت و مغشوش کردن وضع زندگی ات هیچ حاصلی ندارم. من قدرت تحمل خوبی ندارم. از حق شناسی لبریز شده ام. می خواهم توی خیابان ها فریاد بزنم که به مردی بد کرده ام که مثل فرشته ها بود. لب های من خاموش است و نمی توانم به تو بفهمانم که چه قدر در مقابل تو خودم را حقیر و کوچک می بینم. دلم می خواهد معنی حرف هایم را بفهمی. من هنوز هم دوستت دارم. نه به این خاطر که به من کمک می کنی، نه به این دلیل که دورا دور مراقب ام هستی و من این را می دانم، نه به این خاطر که گناه دیگری را به گردن گرفتی و تحملم کردی ... نه به خاطر اینکه تمام شایعات را به دوش گرفتی تا ثابت کنی پاکم ...بلکه به خاطر اینکه دوستت دارمهر چند هیچ وقت عادت نداشتم که این حس را به زبان بیاورم و می دانم که تو چه قدر رنج کشیدی. چه قدر انتظار کشیدی در شنیدن یک دوستت دارم که من نگفتم و من بد کردم..من به تو به زندگی ام بد کردم ... اطرافیان از باهام بودنمان بد کردن... ببخشید. این نامه نه منت کشی است...نه تحقیر کردن توی بهترین.. فقط یک اعتراف نامه است. یک دریچه رو به احساسات زنی که شوهرش را دوست داشت اما قدرش را ندانست... و اجازه نداد شوهرش حامی اش باشد ... اجازه نداد هم اغوشش باشد یک خواهش نامه است برای مراقبت از خودت ...برای مراقبت از حسادتهای اطرافیان به خودت... اعتماد نکن شایا ... به آن کسی که کنارت هست .. به ان کس که کنارت هست اعتماد نکن ...دنیا پر از بی اعتمادی شده استچه می شد آن اشتباه ها را نمی کردی یا من آن اشتباه ها را نمی کردم؟!... چه می شد هر دو اشتباه نمی کردیم ...کاش هیچوقت بین راهت قرار نمی گرفتم ... اما این ملاقات برنامه ریزی شده ی من و تو ...زندگی هر دوی مان را از ما گرفت چقدر سخت است اعتماد کردن به کسانی که آخر می دانی زندگی ات راخانواده ات را از تو گرفته ان .اما من باز اعتماد کردم .اعتماد کردم به مردی که تو از آن سخت متنفری .اعتماد کردم به مردی که همیشه آرزوی من بود او را بار دیگر ببینم و بشناسم . اما تو ترسیدی ..مثل همیشه ..مثل هر وقت ترسیدی که بلایی به سرم بیاورند و تو باز بشکنی اما من به عموم ..به عمویی که همانند پدرم بود ...اعتماد کردم مهربانم خیلی از حقیقتها هست ..خیلی از حقیقتهایی که هیچ انتظار نداشتم ..هیچ انتظار آن را نمی توانی داشته باشی .دنبال آن حقیقت برو .نمی خواهم مردی که به من زندگی داد را گناهکار بدانند . می خواهم بروی تا بدانی که تو مقصر مرگ هیچکس نیستی ..تو هم بازیه جدیدی هستی برای آنهایی که از بودنت حسادت می کنن..تو هم بازیچه ی دستانی هستی که من را بازیچه قرار دادشایا..دوست مهربانم ..همدرد شبانه ام خواهشی از تو دارم ...مراقب خواهر هایم باش ..مخصوصا" مواظب ستاره ام .اجازه نده که بداند .اجازه نده که بداند که مهتابش درهم شکسته است ..نداند که کسی را که غرورش می داند با دانستن حقیقتی آنطور از هم پاشیده است .چون می داند او می آید ..او می آید که حق خواهرش را بگیرد ..اما نمی دانم که حقیقت می شکندش ..که حقیقت او را نیز همانند من نابود می کندچقدر دلم برای او تنگ است همسفرم .برای حامی بودنش. برای آن خونسردی اش .می دانم او بهتر از من از آناهیتا مواظبت می کند .چون او قویی است .قویی مانند یک حمایتگر .مواظبش باش همانند من نشکند شایا.مواظبش باش همانطور محکم استوار بماندحقیقت را در جایی پنهان کرده ام که فقط تو می دانی ...آنجا من و تو آرام بودیم ..آنجا من و تو بی دغدغه .بی حرفی از مردم .بی اخمهای اطرافیان آرام بودیم.حقیقت را به تو می دهم که بدانی تو بزرگوارترین همسر.بزرگوارترین دوست.حتی برادر هستیآخرین آرزویم .آخرین خواسته ام .خوشبختی ات است زندگی کن و زندگی کردن را بیاموز مرد من" نامه تمام شده بود و من نگاهم خشک شده بود به نوشتهای مهتاب .نوشته هایی که از اشکهای مهتاب خیس و خشک شده بود ... آه چقدر دلم تنگش بود ... حتی در نامه اش نگرانی اش را به من و آناهیتا می گفت ... خواهرم مظلوم بود ..مهتابم مهربان بود ودلشکسته با صدای هق هق آناهیتا نگاهش کردم ... بینی اش سرخ شده بود و صورت معصومش خیس از اشکهای غم دیده اش برای از دست دادن مهتاب ... دستش را در دست گرفتم ..محکم در دستم فشردم ...مهتاب من را محکم شناخته بود ...من را حمایتگر دانسته بود ...نمی تونستم ..حالا توی این موقعیت نمی توانستم ...ضعیف باشم ..نمی تونستم از حقیقتی که مهتاب را شکانده بود کنار بکشم و چشم ببندم به آن چیز که برایش به اینجا امده بودم از جایم بلندش شدم و آناهیتا را با خود بلند کردم ... اشکهایم را با پشت دست پاک کردم و با اخمی های درهم نگاهی به نامه و عکسهای بر زیر پایم کردم و پر قدرت گفتم -ازت می خوام ضعیف نباشی آنی آناهیتا:ستار...وسط حرفش پریدم و آرام گفتم - آناهیتا ...من باید برم دنبال حقیقت ..حقیقتی که مهتابم را از من گرفت آناهیتا دستم را فشرد و آرام زمزمه کرد

 

آناهیتا:تا آخرش هستم.. با هم می ریمنگاهش کردم ...نگاه او نیز آرام شده بود ... نگاهی که حالا بعد از خوانده نامه سخت شده بود ....نگاهم را از او گرفتم و به عکس مچاله شده به کنار پایش دوختم ...همان عکسی که نیمرخ آن مرد نزدیک به همه ی ما را نشان می داد ...پوزخندی زدم و همانطور که نگاهم به عکس بود آرام گفتم -اینو مطمئنم که هیچ مدرکی دست این بی وجدانها نیست سرم را بالا گرفتم و نگاهم را به آناهیتا دوختم ...با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت آناهیتا:می ریم دنبال حقیقت ..اگه حقیقت پیش اینا نیست ..ما پیداش می کنیم دستی به چتریهایم کشیدم و نگاهم را به عکس مهتاب و شایا که کنار هم ایستاده بودم دوختم ... حالا به بزرگواری شایا رسیده بودم .. به بزرگواری ارباب مارموزی که هیچکس ..از غمش نمی دانست جز ..هم اتاقی اش ..همسفرش ..یا حتی همسرش ...روی زمین چهار زانو نشستم و عکس را در دست گرفتم و به آرامی گفتم -باید بدونم که چه اتفاق هایی داره می افته صدای آناهیتا را که مشغول جمع کردن عکس ها بود از کنارم شنیدم که گفت آناهیتا:چطور می خوای بری دنبال حقیقتعکس بختیاری و مهتاب را بلند کردم و به طرف آناهیتا گرفتم و زمزمه کردم -بعد از ملاقات با خان عمونگاهی به آناهیتا کردم که خیره به عکس شده بود و آرام زمزمه کردآناهیتا:اون نگاهای آشناشناش ..اون...غمگین نگاهش را از عکس گرفت ... کنارش نشستم و دستم را بر روی شانه اش گذاشتم -آنی سرش را بالا گرفت ...غمگین لبخند زد و به ارامی گفت آناهیتا:بازم می خوان دورم کنن ستاره ... -آنــی ..آناهیتا دستش را بر روی دستم گذاشت و غمگین تر از قبل گفت آناهیتا:هنوز طعنه هاشون تو گوشمه ستاره ..هنوز نگاهی تحقیر آمیزشون یادمه دستم را بر روی دهانش گذاشتم گونه اش گذاشتم و آرام گفتم -نه من ..نه تو ..اون دختر بچه های پنج ساله نیستیم آنی قطره اشکی از چشمانش سرازیر شد ... با انگشتم ..اشکش را گرفتم آناهیتا:می ترسم ستاره..از اینکه دیگه نب....میان اشکهایش خنده ای کردم و پیشانی اش را به پیشانی ام چسپاندم و آرام گفتم -هستم آنی ..هیچ وقت پشتتو خالی نمی کنم کنارتم تا آخرش آناهیتا:مثل همیشه میان آن همه غم و درد خنده کردم ... به زمان بچگی هایمان ... به زمان بچه بودنمان و با اطمینان گفتم-مثل همیشه خواهری ..مثل همیشه اناهیتا نیز میان غم خندید ... خندید و هر دو نگاهمان را به عکس دوختیم ...به عکسی که آناهیتا از آن حراص داشت ...اما من برای دیدار به او لحظه شماری می کردم ...می دانستم ...خان عمو نیز حقیقتی می داند که باید به من بگوید ... حقیقتی از این ملاقات که مهربانانه دستش بر روی گونه ی مهتاب بود ...حقیقتی که عمویم به من مدیون بود *****

خمیازه ای کشیدم و تکیه ام را به نیمکت دادم و نگاهم را به آناهیتا که با آروین بازی می کرد دوختم ... خنده های بلندشان لبخندی را بر روی لبانم ظاهر کرد ... خوشحال بودم می خندید ..بعد اون شب نفرت انگیز که عکسها را دیدیم و نامه را خواندیم ... خوشحال بودم که از حالت افسرده اش بیرون آمده و در حال خندیدن بود ...دست به سینه نشستم و پایم را بر روی پای دیگری گذاشتم ... هنوز می ترسیدم ..می ترسیدم عکسها و نامه را به شایا بدهم ... شایایی که در این یکهفته حتی نگاهم نمی کرد ... لبخند تلخی بر روی لبم نشست و نگاهم را به آن دو دوختم سخته مردی که انطور قلبم برایش می زند بی توجهی کنم ..سخت تر از اون چیزیه که آن مرد نخواهد جواب سلامت را هم بدهد ...به چه دلیل ...به دلیل عاشقی ...یا به دلیل گناهی که می خواستیم انجام بدیم ..نفسم را به سختی بیرون دادم و به آسمان خیره شدم نامه ی مهتاب هنوز جلوی چشمام بود ...نامه ی به اشک نشسته اش ... نمی دونم از کی گله کنم ....از کدوم قست ...از کدوم بی معرفتی گله کنم که خواهرم را گرفت ...مهتابم را از من گرفت ...اما شایا را به من بخشید ..شایایی که از من فرار می کرد ... شایایی که حالا دوست نداشت نگاهم کند با انگشت شصتم حلقه را لمس کردم و چشمانم را بستم ... اون چه جایی بود که مهتاب و شایا احساس آرامش می کردن ... اون حقیقتها کجاست که مهتاب نتونسته بود توی نامه ازش حرف بزنه ... با صدای خروسی ...اخمهایم در هم رفت و چشمانم را باز کردم ...نگاهم را از آسمان گرفتم و به آناهیتا که ریز ریز می خندید دوختم و پر حرص گفتم-زهر انار...مگه بهت نگفتم دست به گوشی من نزن آناهیتا خنده ی بلندی کرد و همانطور که آروین را بر روی تاب می گذاشت بلند و پر خنده گفت آناهیتا:جان تو آبجی اگه من به اون گوشیت دست زده باشم با صدای کر کننده ی زنگ گوشی بدون آنکه جواب آناهیتا را بدهم ...با اخمی گوشی را کنار گوشم گذاشتم و صدایم را صاف کردم ...صدای آشنایی در گوشم پیچید -همیشه گفتم قبل از جواب دادن صداتو صاف کن دختربا تعجب گوشی را فاصله دادم و بار دیگر آن را کنار گوشم گذاشتم و با دلتنگی ..اسمش را پر احساس صدا زدم-پـــویـــا!!

 

صدای نفسش را که بیرون داد به وضوح شنیدم ... و صدایش را که گفتپویا:اینطور صدام نکن ستاره ..هواییم نکن لبخندی زدم ...لبخندی از شنیدن صدای آشنا و لحن صمیمی اش ...-فک...فکر نمی کردم دیگه صداتو بشنوم پویامکثی کرد .. باز نفسش را بیرون داد و گفتشپویا:وقتی بد از دو ماه بهم زنگ زدی دلم می خواست هر چی توی دلم سنگینی می کنه رو بارت کنم ...اما وقتی صدای پر از بغضت که از من خواست کمکت کنم ...دلم نیومد... دلم نیومد قید کمک کردن کسی رو که همیشه کمکم می کرد بزنم نگاهی به آروین کردم که با آن صورت رنگ پریده اش در حال خنده بود و گفتم -می دونم تو تنها کسی هستی که می تونم اعتماد کاملی بهش داشته باشم پویا:خوشحالم که مثل همیشه بهم اعتماد داری-منم خوشحالم که زنگ زدی آهی کشید و با صدای نگرانی گفت پویا:نمی تونستم بی خیال باشم ستاره ..وقتی داستان رو برام گفتی و اتفاقهایی که افتاده نتونستم دلخور باشم ازت ...بعد از شنیدن پیامت دست به کار شدم و متأسف شدم برای از دست دادن مهتاب آه تلخی کشیدم ولبخندی به لب آوردم و آروم گفتم -گفتن رفتی مسافرت ...مجبور شدم پیام صوتی برات بذارم پویا:بی معرفت تو که می دونی من برای هر کس وقت نداشته باشم برای تو دارم نفسم را به سختی بیرون دادم ...می دونستم ..می دونستم که همیشه برای من وقت داره ..اما قدرت اینکه همه ی حقیقت رو بگم را نداشتم ...قدرت شنیدن بی معرفت بودن را از دهان او نداشتم ..آه دیگر کشیدم و غمگین گفتم -کمکم می کنی پویا صدای خنده اش ...خنده ای را بر روی لبانم ظاهر کرد پویا:من اینجام ستاره ...همونجایی که تو هستی خنده از روی لبهایم ماسید ..با مرور حرفش خنده ی گیجی کردم و با لحن مسخره ای گفتم -یعنی چی ..شوخی می کنی پوفی کرد و با ناله گفتپویا:اوووف نمی دونی ستاره ...از فرودگاه مهرآباد تا حالا فقط توی ماشینم .... می دونی با چه زوری یک ماشین گیر آوردم تا رسیدم به این روستا ...چقدر این ساشای بدبخت رو کچل کردم به خاطر رسیدن به اینجا ..تا بیام خانوم رو ببینم ...اون وقت تو داری می گی شوخـــی می کــــنی نفسم در سینه حبس شد .. لبخندم به لبخند پهنی تبدیل شد و با اشتیاق گفتم -پویـــاصدای خنده ی پویا در گوشم پیچید و صدایش که پر احساس گفت پویا:جون دل پویا -کـــجایی دیــوونهصدای خنده اش با صدای خنده ام هماهنگ شد ... آناهیتا با تعجب نگاهم کرد ...با خنده از جایم پریدم و راست ایستاد ... بلندتر گفتم -کـــجایی پـــویـــاپویا:بیا کنار دری که من رو به تو برسونه ستاره صداش پر بود از احساس ..پر از صمیمیتی که از من دور رفته بود ... گوشی را به طرف آناهیتا که نگاهم می کرد پرت کردم و خودم شروع به دوویدن کردم .. بی آنکه توجهی به "ستاره..ستاره" کردن آناهیتا بکنم ..به طرف مقصدی که گفته بود به راه افتادم ... به طرف کسی که... توی آن زمان ..در پنج سال قبل و حال ...کنارم بود ... مونسم بود ... از در اهنی خارج شدم ... صدای خنده هایش به گوشم رسید دیدمش ... مردی که همیشه خندان بود ... مردی که غمم را به او می گفتم ... دوستی که برای من به زانو در امده بود ... سخت نفس می کشیدم .. سینه ام از دویدن ..از اشتیاق بالا و پایین می رفت .. با دیدنم ..عینک دودی اش را از چشمانش برداشت و با شوق نگاهم کرد پویا:ســـتــاره!!دستانش را برای در اغوش کشیدنم باز کرد ... خندیدم ..همراه با اشکی که از چشمانم سرازیر می شد خندیدم و به طرفش دویدم ... دویدم که در حصار دستانش گیر کنم ... ساشا از پویا فاصله گرفت ...خودم را در آغوشش انداختم ....صدای خنده ام با صدای خنده اش سکوت آنجا را پر کرده بود دستانش را دور کمرم حلقه کرد و محکم من را به خودش فشرد ... بو کشید عمیق و پر صدا پویا:آخ ...ســـتاره ..ســتاره حلقه ی دستش را تنگتر کرد و خندید ... خندید به یاد آن روزهایی که التماس می کرد در اغوشم بگیرد ...اما من اخم کرده از او فاصله می گرفتم ... بغض دار سرم را به کنار گوشش بردم -دلم برات تنگ شده بود پویــا ...دلم تن...بغضم با فشاری که دور گردنش وارد کردم را خوردم ...پویا لبش را نزدیک گوشم آورد زمزمه وار گفت پویا:خیلی منتظر این روز بودم ..خیلی ...اما طور دیگه تصورش می کردم ستاره ..طور دیگه من را از خودش فاصله داد و صورتم را بین دستانش گرفت ..غمگین گفت پویا:چیکار کردی با خودت ستاره ..این بغض تو ص...لبخندی زدم و دستم را بر روی لبش گذاشتم ...-حالا که هستی همه چی خوب می شه ...حالا که اومدی باری از دوشم کم می شه

اشکی را که از چشمم سرازیر شده بود را با انگشت سبابه اش پاک کرد و بوسه ای بر روی پیشانی ام گذاشت... پر احساس ...پر از شوق خواستن ...پیشانی اش را به پیشانی ام چسپاند و با خنده و حالت شوخی گفت پویا:حالا که تو احساسات غرقیم کاش لباتو می بوسیدم خنده ای کردم و مشتی به سینه اش زدم -شما خیلی بی جا می کنی عزیزم پویا:جــــون عزیزمت توی حل..شایا:مزاحم نباشیم با شنیدن صدای پر از خشم شایا ...پویا حرفش را خورد و هر دو به طرف شایا که با اخمی نگاهمان می کرد برگشتیم ... ساشا با خنده سرش را به زیر انداخت و به شانه ی شایا زد ...پویا دستش را دور شانه ام حلقه کرد و قدمی به طرف شایا که برزخی و پر از خشم نگاهمان می کرد ...دستش را دراز کرد پویا:باید شایا باشیشایا بدون انکه اخمهایش را از هم باز کند ...بدون آنکه توجهی به پویا داشته باشد ...لبخند عصبی زد ...و خیره در چشمانم شد ...به راحتی می توانستم ..دلخوری را در چشمانش ببینم ...دلخوری که در چشمان من نیز بود ...همانند خودش پوزخندی زدم و نگاهم را از او گرفتم ...اما با کشیده شدن دستم با تعجب نگاهم را برگرداندم و به چشمان خشمگینش خیره شدم من را به خودش چسپاند و نزدیک گوشم گفت شایا:حق نداری ســـتار...حق نداریبا تعجب او را پس زدم و نگاهش کردم ...حق چه چیزی را نداشتم ... از کدام حقی شایا حرف می زد ...حقی که نداشتم ...آهی کشیدم و پوزخندی زدم....دستم را بین مشتش گرفت و با همان اخمها به پویا چشم دوخت و گفت شایا:شما هم باید پویا باشین ..شریک و دوست ساشا و ستاره بر روی شریک و دوست تأیید کرد که لبخندی بر روی لبانم نشست ..شایای حسادت می کرد ...حسادت می کرد از نزدیکی ام به پویا..همانطور که دستم در مشتش فشرده می شد ...نگاهم را به ساشا و پویا دوختم که با لبخندی خیره به ما بودن ....پویا با همان لبخند سرش را تکان داد و گفت پویا:بله برای همین ..برای رفع دلتنگیم به بعضیا اومدم اشاره ای به من کرد و با خنده نگاهی به شایا کرد که با اخم و عصبانیت نگاهش می کرد ... خنده ایی کردم ... با فشرده شدن دستم در مشت شایا ...با اخمی بازوی شایا را گرفتم و زیر لب زمزمه وار نالیدم -شـــایــابدون انکه اخمهایش را از هم باز کند نگاهم کردشایا:هوووماخمی کردم و آرام گفتم -دردم گرفتم پوزخندی زد و فشار دیگری به دستم وارد کرد ... با لبهای بهم فشرده شده نگاهش کردم ....آناهیتا:ســـلام با صدای آناهیتا ..با تقلا دستم را از دست شایا خارج کردم و محکم با پا به پایش زدم ...صورتش از درد درهم جمع شد ...لبخندی به آن همه بی توجهی که به من در این یک هفته کرده بود زدم و به طرف آناهیتا برگشتم ...با خنده ساختگی بی توجه به شایا رو به پویا اشاره ای به آناهیتا کردم و با ذوق گفتم -پویا اینم آناهیتا پویا خنده ای کرد و با ابروهای بالا رفته ...با آن چشمان آبی اش قدمی به طرف آناهیتا برداشت پویا:پس شما اون آناهیتایین که همه ازش تعریف می کردنبا گفتن آخرین کلمه اش نیم نگاهی به ساشا کرد و دستانش را از هم باز کرد و به طرف اناهیتا قدم برداشتپویا:ســـلام آنـــی خانوم هنوز قدمی به آناهیتا نزدیک نشده بود تا آناهیتا را در آغوش بگیرد...که ساشا با دست یقه ی لباسش را گرفت و او را نگه داشت ... با اخمی نگاه به پویا کرد و گفتساشا:پویا جان کنترول کن خودتو پویا دست ساشا را پس زد و با خنده ای که بر روی لبهایش نشسته بود باز به طرف آناهیتا راه افتاد و با مسخرگی گفت پویا:بذار سلام دوستانه بکنم ...ساشا:بیا وایسا سرجات اینجا ایرانه از این سلام دوستانه نمی کننپویا اخم کرده ایستاد و گفتپویا:ااا پس چطور ستاره دوستانه بغلم کرد شایا با اخمهای درهم نگاهم کرد ... بی توجه به اخمش اخمی کردم و به ساشا چشم دوختم که به پویا چشم ابرو می آمد ....ساشا:پویا جان گیر نده پویا دست ساشا را از یقه اش پس زد و با چشمان گرد شده گفت پویا:کجاشو گیر دادم ...ستاره رو بغل کردم دیگه لبخند دندون نمایی زد و با چشمکی به من ادامه دادپویا:اونم چه بغل کردنی از این همه شیطنتش خنده ای کردم وسرم را با تأسف برایش تکان دادم ...ساشا با نیم نگاهی به اخم شایا کرد و با پشیمونی گفت ساشا:ستاره فرق می کنهپویا خنده ای کرد و به طرف آناهیتا قدم برداشت و با ذوق گفت پویا:پس انی خانوم هم فرق نمی کنه