وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام
وبلاگ سید محمد جواد حسینی

وبلاگ سید محمد جواد حسینی

داستان های جالب _حکایت های جذاب_بیوگرافی اینستاگرام.تلگرام

عشق ارباب14

  عشق ارباب14

شایا:بهش فک نکن ستاره -پس تو چرا به این چیزا فکر می کنی لبخند مهربانی زد و موهایم را که بر روی صورتم ریخته بود را کنار زد به آرامی گفت شایا:من با این فکرا زندگی می کنم ستاره ... به اینا فکر می کنم تا به چیز خوبی برسم دستم را جلو بردم و بر روی گونه اش کشیدم و گفتم -بهش فکر نکن شایا .. شاید روزی کنار اومدی با خودت دیدی هیچ کس حتی تو این وسط مقصر نبوده و نیست شایا:من هنوز با احساساتم با این فکرا کنار نیومدم لبخندی زدم و با مهربونی گفتم -می دونم ...چون قبل از این تو بودی که از من بد امیر پاشا رو گفتی ...اما حالا توی صدات یک مهربونیه خاصی از این برادری که برات برادری نکرد می بینم ... شایا:نمی دونم ستاره ..هم ازش متنفرم ..هم اینکه نیستم موهایش را که بزرگتر از روزهای قبل شده بود را بهم ریختم و با شیطنت گفتم -بهش فک نکن ارباب جونی عقل نداشته ات رو از دست می دی خنده ای کردم ...با تأسف و مهربانی سرش را تکان داد و با همان لبخند به رو به رو خیره شد ...نگاهم به نیمرخش دوختم ... خانواده ی ارباب برای من یک نفرت بودن ..اما حالا برای من شده بودن یک دنیا مهربونی ...دنیایی که خود آنها از آن فراری بودن ... امیر پاشا با عاشق شدنش ... آتوسا با تاوان پس دادنش بدون انکه شکایتی داشته باشد ... ساشا با مهربونیاش و شایا با اون روح پاکش ...نمی تونستم متنفر باشم ... این خانواده چیزی برای نفرت نداشت ... شایا:ستاره نگاهم را از او نگرفتم و منتظر نگاهش کردم که لبخند مهربونی زد ...همانطور که نگاهش به رو به رو بود بینی ام را گرفت و گفت شایا:اینطور نگام نکن حواسم پرت می شه خنده ای کردم و نگاهم را به رو به رو دوختم و آروم گفتم -خانواده تو دوست دارم شایا .. مهربون و در عین حال خشنن ... خیلی وقتها دلم می خواد منم یک خانواده داشتم ..یک دنیا مهربونی داشتم ... اما وقتی بر می گردم به گذشته ها ...وقتی بر می گردم به مامان بابا که کسی دور اون دوتا قبر ... وقتی می بینم اغوش مهربونی نبود که مهتاب کوچلو یا حتی آناهیتا رو توی آغوش بگیره ...دلم می گیره ... دلم از این مردم ...از خانواده ای که دارم اما هیچ وقت نبودن می گیره ... از اون روزها می گیره وقتی مهتاب رفت زیر شش متر خاک اما کسی نبود سرم رو بذارم رو شونه اش بگم دیدی خاله .. یا حتی بگم دیدی عمو بی کس شدم ..دیدی تنها بهونه ی نفس کشیدنم رو از دست دادم شایا دستی بر روی بازوم کشید که با همون مهربونی ولی با غم به طرفش برگشتم -اما این آخرین روزها خوشحالم شایا برای مهتابم چون تو بودی ..خانواده ات اگر چه بد بودن اما بودن ... یک پسوندی به اسم خانواده کنار مهتابم بود ...می دونم اگه روزی من نباشم ...اگه روزی اناهیتا نباشه یکی هست که سنگ قبر به خاک نشسته ی خواهرم رو بشوره و فاتحه ایی براش بفرسته با قطره اشکی که از کنار چشمم سرازیر شد ... اخمهای شایا نیز در هم رفت ... دستش را جلو برد و اشکی که بر روی گونه ام سرازیر شده بود را با انگشتش پاک کرد و آروم گفت شایا:تو هیچیت نمی شه ستاره ..نه آناهیتا چیزیش می شه .. تو هم خانواده داری ... من هستم ..آناهیتا هست .. نرگس جون ...حتی آروین هم هست لبخندی به روش زدم ...دستی به گونه ام کشید و باز به رو به رو خیره شد... دیگه حرفی نزدیم ... شاید حرفی نداشتیم که بزنیم ... با تکانی که آروین خورد نگاهی به او انداختم که دستش را به زیر شالم برد و بر روی گردنم نهاد ... با خنده نگاهم را به او دوختم و اروم گفتم -من قربونت برم توی دلم قربون صدقه اش می رفتم که شایا بوقی زدم و بعد از آن پیچید توی جاده خاکی ....با دیدن در باغ و میله های آهنی سفیدش .. خسته گفتم -آخ رسیدیم شایا بدون حرفی سرش را تکان داد....به معنای واقعی خسته بودم و نگاهم به در باغ بود که باز شود و من بر روی خت دراز بکشم و آرام و بی دغدغه بخوابم ... اما با دیدن زرین خاتون که با لباس خواب کنار پله های ورودی ایستاده بود .. تازه فهمیدم اول راهم ...اول کارم ... فعلا" خواب بی دغدغه برایم حروم بود... نگاهم را به شایا دوختم ...از صورت گرفته اش مشخص بود که او نیز همانند من خسته است ...دستم را بر روی دستش گذاشتم ... نگاهی به دستهایمان کرد و سرش را به طرفم گرفت ... لبخند خسته ای زد و سرش را تکان داد .. با توقف ماشین ..چندتا از خدمه ها دور ماشین ایستادن ... از قیافه های تک تک آنها معلوم بود که تازه از خواب بیدار شدن ... شایا با سرعت از ماشی پیاده شد و در سمت منو باز کرد ... با لبخند خسته ای به ان مرد جنتل من نگاه کردم و از ماشین همانطور که آروین را در آغوش داشتم پیاده شدم و رو به او گفتم -ارباب جون و از این کارها با یکی از دستانم دستی به یقه اش کشیدم و آن را درست کردم و اروم که بشنود با خنده ای که در صدایم بود گفتم -کاملا" این کار از اربابی مثل تو بعیده شایا خنده ی مردانه ی ارومی کرد و آروین را از آغوشم بیرون کشید و همانطور آروم هم مانند من گفت شایا:کم مزه بریز شیطونخنده ای کردم که با کوبیده شدن در ماشین ساشا هر دو ...از جا پریدیم و به آناهیتا چشم دوختیم که با چشمان به خونه نشسته به ساشای خندون چشم دوخته بود .. اناهیتا نگاهی به من کرد و با صدای پر از خشمی گفت آناهیتا:فردا می بینمتبا تعجب و چشمان گرد شده سرم را تکان دادم ... به طرف شایا برگشت و با تکان دادن سرش و شب بخیری با عجله از پله ها بالا رفت و بی توجه به زرین خاتون که نگاهش می کرد گذشت و وارد ساختمون شد ... با نفس های گرمی که به گوشم خورد تعجب جایش را به احساس شیرینی داد و صدای بمش که در گوشم پیچید ..قلبم را به کوبیدن دوباره به سینه دعوت کرد شایا:این چش شد سرم را بالا گرفتم و نگاهش کردم ... با لبخندی شانه ام را بالا انداخت و اشاره به ساشا که به ماشین تکیه داده بود و می خندید گفتم -از خان داداشت بپرس با تعجب از حرف من نگاهی به ساشا کرد و با دیدن خنده ی برادرش لبخند خسته ای زد ... با خمیازه ای که کشیدم ...دست شایا بر روی شانه ام قرار گرفت شایا:خیلی خسته ای نه -آره خیلی ...فشار دستش بر روی شانه ام لبخندی را روی لبم نهاد ... سرم را بر روی سینه اش گذاشتم و به او که من را به طرف ورودی هدایت می کرد ...همراه شدم ... با رسیدن به کنار زرین خاتون سرش را تکان داد و با شب بخیر ارامی از کنار او گذاشت و وارد ساختمون شدیم ... با دیدن خاموشی که در اطراف پیچیده بود ..چشمانم سنگین شد ... صدای شایا در گوشم پیچید که با ته خنده ی که در صدایش بود گفت شایا:اگه آروین تو بغلم نبود توی بچه رو هم بغلت می کردم می بردم توی اتاق لحن شیطونش رو نادیده گرفتم و کشتی به به سینه اش زدم که صدای خنده ی مردانه و نایابش سکوت آنجا را پر کرد ... -مسخره با آرامی من را از پله ها بالا برد ...با دیدن در اتاق که رو به رویم قرار گرفت قدم هایم دیگر دست خودم نبود ... از شایا جدا شدم که باز دستم را گرفت و من را به خودش چسپاند و گفت شایا:حالا خوابی می ترسم چند قدم بری بخوری زمین با تخسی نگاهش کردم و گفتم -اینقدرام دیگه خواب نیس...هنوز حرفم کامل نشده بود که با سکندری که خوردم ...محکم یقه ی شایا را گرفتم ... و نفس عمیقی از نیوفتادنم کشیدم ... شایا نیز همانند من نفسش را به سختی بیرون داد و با نگرانی گفت شایا:خــوبی بدون حرفی سرم تکان دادم که دستش را بر روی شانه ام محکم تر کرد و با همان نگرانی گفتشایا:حرف گوش نمی دی دیگه هی می گم خوابی باور نمی کنی در اتاق را با دستهای لرزانم باز کردم و بی توجه به شایا که هنوز غرغر می کرد ... شالم را از سرم بیرن آوردم ... دکمه های مانتویم را همانطور که با یک دست باز می کردم به به تخت نزدیک شدم ... و مانتویم را خارج کردم و خودم را بر روی تخت نرم و گرم انداختم ... خدارو شکر می کردم که تیشرتی را که زیر مانتو پوشیده بودم مناسب بود ...یعنی باید صبح از خجالت جلوی شایا آب می شدم ... سرم را بر روی بالشت گذاشتم و چشمانم را بستم ... صدای خنده ی شایا که به گوشم رسید لبخندی زدم ...با بوسه ای که بر روی پیشانی ام نهاد و پتویی که بر رویم کشید خودم را بخواب عمیقی دعوت کردمخمیازه ای کشیدم ...موهایم را که جلوی دیدم را گرفته بود را به بالا زدم و تکیه ام را به ستون تراس دادم.. نگاهم را به شایا که با مردی صحبت می کرد دوختم ... سرش را تکان داد و نگاهش را به آروین که بر روی تاب نشسته بود و می خندید دوخت ... لبخندی روی لبم نشست و با یاد آوری صبح لبخندم عمیق تر شد...با یاد آوری اخم شایا در خواب ..خنده ی آرومی کردم و زیر لب گفتم-کی می گه مردا توی خواب معصومندست به سینه به او که کلافه دستی در موهایش کشید دوختم ...نیم نگاهی به من انداخت و باز شروع با صحبت با مرد کرد آناهیتا:چی می گی یک ساعته با خودتاز ترس هیــنی کشیدم و با چشمان گرد شده به طرف آناهیتا که با نیش باز نگاهم می کرد برگشتم ...اخمی به نیش بازش کردم و چشمانم را ریز کردم ...-زلیل شده ندیدی که توی افکار شیرینی بودم خنده ای کرد و مشتی به بازویم زد ... همانند من تکیه اش را به ستون داد و گفت آناهیتا:جون ستاره نمی دونی چه حالی می ده اینطور ترسوندن چشم غره ی بهش رفتم و صورتم را بار دیگر به طرف آن دو برگرداندم ... با دیدن شایا که به طرف آروین می رفت لبخندی روی لبم نشست ...به قولش وفا کرده بود ... شایا سرش بره قولش نمی ره ..خودش همینو گفته بود... با دیدن این چند ساعت که آنطور هوای آروین را داشت به باور حرفش رسیده بودم ...توی همین ساعتهای کم شایا رو با قولش مثل همیشه باور کرده بودم....شایا آروین را در آغوش گرفت و با همان لبخند نایابش او را سوار بر اسبش کرد ... جیغ شاد آروین به هوا رفت ...و خنده ی را بر روی لبم نشاند -پدر مهربونی می شه آناهیتا:کی ؟بدون انکه نگاهم را از صورت شاد هر دوی آنها بگیرم ..آروم گفتم -ارباب جونی لبخند آناهیتا را به روی خود احساس کردم .. به طرفش برگشتم ..با دیدن نگاه مهربون و لبخندش چشمکی زدم..دستی به شالش کشید و نگاهی به آن دو کرد و گفت آناهیتا:شرط رو بردی خانوم با تعجب نگاهش کردم...هنوز همون لبخند بر روی لباش بود ... چشمانش می درخشید ..از خوشی بود یا محبت نمی دونستم ...اما درخشش چشماشو که بعد از چند وقت داشتم می دیدم خوشحالم می کرد .. لبخندی به لب آوردم و گفتم -شرط چه شرطیآناهیتا نگاهش را به شایا و آروین دوخت که خنده اشان تمام باغ را پر کرده بود و با مهربونی گفت آناهیتا:تو خنده و لبخند رو مهمون لبهاش کردی ...نگاهش را بار دیگر به من دوخت آناهیتا:شرط اینکه دیگه سوسانو نیستی با یاد آوری شرطی که بسته بودیم خنده ی سر دادم و چترهایم را به بالا زدم-خوب خواهر من سوسانو که دخترهابروهایش را بالا داد و با شک گفت آناهیتا:تو می دونستی سوسانو دختره خنده ی دیگری کردم و گفتم -چیه چی فکر کردی ...اگه شرط هم می باختم ضرر که نمی کردم ...آناهیتا سرش را با تأسف تکان داد و گفت آناهیتا:منه خنگ رو باش فکر می کردم که نفهمیدی قدمی بهش نزدیک شدم و دستم را بر روی شانه اش گذاشتم ... با لبخند بدجنسی که بر روی لبم نشسته بود گفتم -خودتو ناراحت نکن ..چون می دونستم خنگ تر از اونی هستی که ...هنوز حرفم کامل نشده بود که جیغ اناهیتا با خنده ی بلندم هماهنگ شد ... آناهیتا مشتی به بازویم زد و با تخسی گفت آناهیتا:زهر انار دختره ی نچسپ سرم را با تأسف برایش تکان دادم و بوسه ای بر روی لپ سرخ شده از حرص خوردنش گذاشتم ... باز به ستون تکیه دادم و نگاهم را به ان دو دوختم ... با دیدن لبخند شایا که نگاهش به من بود ...دستم را بالا بردم و برایش تکان دادم ... خنده ای کرد و اسبش را که آروین بر روی ان نشسته بود ... به حرکت در آورد آناهیتا:ستاره!با همان لبخند نگاهم را به او دوختم که سرش را به زیر انداخته بود-جونم سرش را بالا گرفت و لبخند غمگینی زد... با دیدین لبخند غمگینش نگاهم غم گرفت و لبخند تلخی روی لبم نشست آناهیتا:جونت سلامت نگاهم را به چشمان غمگینش دوختم ...آهی کشید ...نگاهش را از چشمانم گرفت و به جای دیگری خیره شدآناهیتا:می شناسمت ستاره خواهرمی ..باهات بزرگ شدم ... اگر چه از خون گوشت م نیستیم اما من ستارمو خواهرمو می شناسم ... هیمنطور ...لبخند های غیر واقعیشو و خونسردیه بی جاشو نگاهم را از او گرفتم و به آن دو که با خوشحالی از این طرف به اون طرف می رفتن دوختم آناهیتا:از اون روز که اون مرد اومده ... از دیشب که اومدیم ...حرف نزدی ..خونسرد بودی ...فقط لبخند زدی ... ستاره تو اینقدر آروم نبودی -مگه این آرومی بده نگاه خونسردم را به او دوختم...آنقدر بی تفاوت ان حرف را زده بودم که لبخند تلخی بر روی لبهای آناهیتا نشست.... سرش را با ناراحتی تکان داد و گفت آناهیتا:آره بده ... به تویی که پر شوق هستی بده -چرا باید بد باشه آناهیتا نفسش را بیرون داد و با دو قدم خودش را به من رساند و دستم را در دستش گرفت آناهیتا:ببین ستاره تو می تونی سر همه رو کلاه بذاری اما سر منو نه ... من می دونم این سکوت یک طوفانی به دنبال داره ...یک خط پایان برای همه چی لبخندی به نگاه پر از ترسش زدم ...دستم را بر روی گونه اش گذاشتم...اون می ترسید ... از پایان و خورد شدن ستاره ی خورد شده می ترسید ...با آرامشی که در خودم کاشته بودم ...گفتم -هیچی نمی شه فقط همه چی درست می شه اخمی کرد...دستم را که بر روی گونه اش بود را در دست گرفت و گفت آناهیتا:از همین درست شدنا می ترسم ... از همین که داری دردت رو توی خودت می ریزی می ترسم باز همان لبخند بی خود و خونسرد را به لبهایم که حالا هم خانه ام شده بود به لب آوردم و با مهربونی گفتم -درد که زیاده آنی ...خیلی زیاده ..اما وقتشه که تموم بشه و تمومش کنم ...به خاطر من ...به خاطر شایا ..به خاطر مهتابپوزخندی زد و دستم را پس زد ...نگاهش را از من گرفت و به شایا و آروین که حالا ساشا نیز به آنها اضافه شده بود دوخت آناهیتا:بازم مهتاب ..چرا نمی خوای قبول کنی که مهتاب نیست ..فقط تو موندی و شایا ...فقط شما دوتا آهی کشیدم و دست به سینه نگاهم را به زیر انداختم..نمی تونستم ... نمی تونستم نادیده بگیرم درخشش حلقه های در دست چپمان... نمی تونستم از عشقی که توی چشمای شایا برای مهتاب دیدم رو نادیده بگیرم ... دستی به حلقه ی در دستم کشیدم -آنی ...حرفی نزد ... می دونستم با همون نگاه ناراحت و برزخی داره نگاهم می کنه...می دونستم درکش برای اون سخته اما نمی تونستم .. هیچوقت نمی تونم به بودن با شایا فکر کنم ... سرم را بالا گرفتم و لبخندی زدم-شرطمون رو که یادته پوزخند صدا داری زدآناهیتا:خوبه که خودم یادت انداختمسرش را چند باری تکان داد و با صدای ناراحتی گفت آناهیتا:بحث عوض کن خوبی نیستی ستاره لبخند خونسردم را زدم...سرم را بالا گرفتم و نگاهم را بار دیگر به آنها دوختم... به آنهایی که خنده هاشون قلب داغونم را التیام می بخشید ...اما نگاهم این بار پی ساشا می گشت... پی کسی که بع مردونگیش و حامی بودنش شم نداشتم ... سنگینی نگاه آناهیتا را بر روی خود احساس می کردم برای همین لبخند عمیق تری زدم و گفتم -پس خوبه ...شرطی که من برنده شدم رو یادت باشه بهت بگم تعجب رو می تونستم از نی نی چشمانش بخونم ...اما نمی خواستم به طرفش برگردم تا از نگاهم بخواند ... دوست داشتم همون ستاره ای باشم که به این روستا اومده بود ...ستاره ای که برای انتقام وارد دنیای اربابی شد ...اما با دیدن محبت های بعضی از اطرافیان فقط راه خونسردی رو انتخاب کردم برای رسیدن به پایان مقصدم ... تا رسیدن به انتقام خون خواهرم که پرپر شد اما کسی نفهمید چرا ...با صدای سوتی که ساشا زد خیره نگاهش کردم... با صدای اعتراض اناهیتا نگاهش کردم آناهیتا:این دیگه چی می گه خنده ای به صورت اخم کرده اش کردم و گفتم-معلوم نیست این ساشا چیکارت کرده به خونش تشنه ایآناهیتا با اخمی گاهم کرد که خنده ام شدیدتر شد و خودم را از بالای تراس خم کردم تا بتوانم درست آن سه را ببینم.... اخمهای شایا درهم رفت و صدایش.همراه با نگرانی و عصبانیت بود فریاد زد شایا:مواظب باش خنده ای کردم و بی خیال دستمو توی هوا تکون دادم و گفتم -بی خی ارباب جونی نمی میرم اخمهایش با پس گردنی که آناهیتا به من زد از هم باز شد و سرش را تکان داد که یعنی حقته ...خنده ی دیگری کردم و پس گردنم را مالیدم ..نگاهی به آناهیتا کردم که لبخند پیروزمندی بر روی لبش بود -دستت بشکنه ..دلت خنک شد تابی به گردنش داد و با لبخند شاد و عمیقی گفت آناهیتا:دست ارباب جونی درد نکنه هر دو با صدا خندیدم که باز ساشا سوت زد ... آناهیتا اخمی کرد و با صدای بلند رو به او گفت آناهیتا:هــــان ..چته ..هی سوت می زنی ..حرف نمی زنیساشا دست به سینه ایستاد و با لبخند دختر کشی نگاهش را به آناهیتا که با اخمی نگاهش کرد دوخت ساشا:والا چی بگیم بانو از صبح تا حالا صدای زیباتونو نشنیده بودیم آناهیتا دستهایش را مشت کرد و با چشم غره ای زیر لب گفت آناهیتا:ای کر بشی که هیچوقت صدامو نشنوییخنده ای کردم ... اخمهای ساشا در هم رفت و بلند گفت ساشا:آنی خانوم نداشتیم زیر زیرکی حرف زدن آناهیتا دستش را در هوا تکان داد آناهیتا:برو بابا من با شما هیچی نداشتمساشا لبخند بدجنسی زد و با یک تای ابروی بالا رفته گفتساشا:مطمئنین ..دیشب که اینطور نبودحالا هر سه ی آنها زیر تراس قرار گرفته بودن ...نگاهی به آناهیتا کردم که صورتش سرخ شده بود ... با تعجب نگاهی به او و ساشا کردم که هنوز با همان لبخند دلنشین به آناهیتا خیره شده بود دوختم -دیشب چه خبر بود اناهیتا من را کنار زد و زیر لب هیچی گفت و از تراس بیرون رفت ... نگاهی به پایین کردم و به ساشا و شایا دوختم ... شایا نیز همانند من با تعجب نگاهش را به ساشا دوخت ... با شانه ای که ساشا بالا انداخت وارد ساختمون شد ... شایا سرش را بالا گرفت و با چشمان گرد شده نگاهم کرد و گفت شایا:اینجا چه خبره خنده ای کردم و شانه ای بالا انداختم -نمی دونم شایا با دیدن خنده ام لبخندی زد و اشاره کرد که از تراس خارج شوم ... سرم را تکان دادم و از تراس خارج شدم که به انها ملحق شوم ... همانطور به طرف پایین می رفتم ...با شنیدن فریاد پر عصبانیتی قدم هایم ایستادم و نگاهم را به در نیمه باز اتاقی دوختم....با همان صدا با فریاد و عصبانیت تکرار شد -یعنی چی چطور ممکنه ..پس شماها دارین چه غلطی می کنینبا تعجب قدمی به اتاق نزدیک شدم.... صدای زرین خاتون برایم واضح تر شد زرین خاتون:می دونستم از دست شماها کاری ساخته نیست ..با یک تای ابروی بالا رفته نگاهی به در اتاق کردم که فریادش بالا تر رفت زرین خاتون:فقط می خوام مدارک به دستش برسه بعد...با باز شدن در اتاق دیگری از اتاق فاصله گرفتم و بی توجه از درد زانویم از پله ها پایین رفتم ... زرین خاتون از چه مدارکی صحبت می کرد... شالم را درست کردم .... با یاد آوری همان ملف آشنا در ماشین ...پله های آخر را ندیدم ...در حال سقوط بودم که دستهای دورم حلقه شد و اجازه سقوط را به من نداد ... همانطور که نفس نفس می زدم ... با لبخندی سرم را بالا بردم تا تشکر کنم اما...با دیدن نگاه غمگین میلاد ...لبخند از روی لبهایم محو شد میلاد:مواظب باش دستهای حلقه شده دورم را باز کردم و نگاهش کردم ...چرا چشمانش آنطور غمگین بود ... لبخند لرزونی از ترس سقوط زدم و گفتم -ممنون اگه نگرفته بویدم حالا ...قدمی به جلو اومد و با اخمی...بازویم را در مشتش گرفت میلاد:از این حرفا نزن تو چیزیت نمی شه با چشمان گرد شده خیره نگاهش کردم... فشاری که به بازویم وارد کرد ..بازویم را به درد اورد ...دستم را بر روی دستش گذاشتم و ناله کردم -مـــیلاد به خودش آمد و دستم را رها کرد ... با تعجب و گیج نگاهم کرد... دستم را بر روی بازویم که به درد آمده بود گذاشتم و نگاهش کردم ... دستی به صورتش کشید و با همان گیچی گفت میلاد:ببخشید من...شایا:مهتاببا همان تعجبی که در چشمانم بود به طرف صدای شایا برگشتم که در آغوشش جا گرفتم .. . آنقدر نزدیکم بود که بوی عطرش در بینی ام پیچید ... احساس امنیت می کردم در آن آغوش گرم ...سرم را بالا گرفتم و به اخمهایش چشم دوختم و اروم و با محبت گفتم -جانم دستان گرم و مردانه اش دورم حلقه شد .... صدای نفس کشیدن سنگین میلاد به گوشم رسید .. نگاهم را به میلاد دوختم ...با دیدن نگاهم نگاه غمگینش را از من گرفت و با لبخندی شاید لبخند تلخی بدون حرفی از کنارمان گذشت ... شایا:اذیتت که نکرد سرم را بار دیگر به طرفش بر گرداندم و به شایا که با اخمی این حرف رو زده بود دوختم ... با دیدن نگاهم ...نگاهش را از جای خالیه میلاد گرفت و به من دوخت ... دستم را بالا بردم و اخمهایش را از هم باز کردم .... لبخندی زدم -نه چرا باید اذیتم کنه اخمهایش باز شد و دستم را در دستش گرفت ...چترهایم را کنار زد و همانطور که نگاهش را در جز جز صورتم می گرداند گفت شایا:از نگاهش خوشم نمی آدغرق در چشمان سیاهش ...این نزدیکی ...از ضربان قلبم ... این کوبش رو به سینه ام دوست نداشتم ...خنده ای زورکی کردم و گفتم -ایــــش برو اونور ببینم لبخندی روی لبش نشست ... پسش زدم و جلو تر از او به طرف سالن به راه افتادم ... اما فکرم درگیر بود ..درگیر اون ملف و مدارکی که زرین خاتون از او حرف می زد و بیشتر از همه ... نگاهم را به میلاد که کنار پنجره ایستاده بود دوختم ... بیشتر از همه نگاه غمگین میلاد ...نگاهم زا از میلاد گرفتم و با همون لبخند خونسرد و زانویم که درد می کرد خودم را بر روی مبل انداختم و به ساشا چشم دوختم که خیره نگاهم می کرد ... لبخند دندون نمایی زدم و با شیطنت گفتم-چیه خوشگل ندیدی لبخندی زد و ابرویی بالا انداخت ساشا:اینکه شما خوشگلی که شکی نیست این حالتش رو می شناختم ... من ساشایی که جلویم نشسته بود خیلی خوب می شناختم....دست به سینه نشستم و پایم را بر روی پای دیگر گذاشتم و با چشمان ریز شده گفتم -ببینم مارمولک می خوای چی بگی لبخند پهنی زد و آرنجش را بر روی زانویش گذاشت گفت ساشا:می دونی مهتاب منو یاد یکی از دوستام می ندازیدستی در موهایش کشید و اشاره ای به من کرد و گفت ساشا:درست عین خودت بود شیطنتش ..خنده هاش و حتی از جایش بلند شد و نگاهی به شایا که نزدیک می شد کرد و خیره در چشمانم با لحن خشنی گفت ساشا:حتی محبتش لبم را به دندون گرفتم و نگاهش کردم ... از پوزخندش و لحن صحبتش می تونستم حدس بزنم که شک کرده ...یا شاید هم فهمیده ... شایا کنارم نشست ... رو به ساشا کردم که نگاهش را به زیر انداخته بود و دستش را در جیب شلوارش فرو برده بود...این سکوتش رو دوست نداشتم ... اگر چه فهمیده بود ...من که کار اشتباهی نکرده بودم ... تکیه ام را به بازوی شایا دادم و رو به ساشا گفتم -منظورت از بود چیه ..یعنیساشا به طرفم برگشت و نگاهش را به من و شایا دوخت و با لبخند تلخی که بر روی لبش نشست گفت ساشا:خیلی وقته دیگه دوستم نیست نمی دونم چرا ناراحت شدم ...اما لبخندم را بر روی لبهایم حفظ کردم ... ساشا بار دیگر بر روی مبل رو به رویم نشست که آناهیتا ...همراه با آروین با سینیه شربت وارد شدن ...با دیدن آروین ناراحتی را کنار گذاشتم و با لبخند شادی نگاهش کردم ...اگر چه هنوز صورتش از بیماری که نصیبش شده بود زرد شده بود اما هنوز همان پسر بچه ی بامزه ی مهتاب بود .. عشق مهتاب بود ... آروین کنارم ایستاد...با بوسه ای که بر روی لپش گذاشتم او را بر روی پایم گذاشتم .. شایا با لبخندی نگاهمان کرد و نوازش گونه بر روی لپ آروین کشید ... اناهیتا سینی را بر روی میز گذاشت و خودش دو مبل دور تر از ساشا نشست رو به شایا گفت آناهیتا:خوب جریان چیه با خنده نگاهم را به آناهیتا دوختم که طلبکار شایا را نگاه می کرد ... شایا دستش را بهم زد و اشاره ای به ساشا کرد و گفت شایا:تو بگو ؟با لبخند گشادی که بر روی لب ساشا نشست فهمیدم باز قصد اذیت کردنه آناهیتا رو داره ... گلویش را صاف کرد و رو به آناهیتا گفت ساشا:یک قراری گذاشتیم آناهیتا مغرورانه نگاهش کرد ...ساشا تکیه اش را به مبل داد و نگاه خیره اش را همانطور به آناهیتا دوختآناهیتا:خوب این چه ربطی به ما داره ساشا:خوب این چیز اینه که ربطش به شماست خانوم آناهیتا صورتش را برگرداند .... ساشا بلند شد و کنارش نشست ...و گفت ساشا:حالا شما چرا اینقدر دور نشستی آنی خانوم آناهیتا با اخمهای درهم نگاهش کرد و خودش را کنار کشید و با حالت تأسفی گفت آناهیتا:دوری از آدمهایی مثل شما واجبه ارباب ابروهایم همانند ساشا بالا رفت ... نگاهی به شایا کردم که با دهانی باز به آن دو نگاه می کرد و خنده ای کردم ...ساشا سرش را به آناهیتا نزدیک کرد و گفت ساشا:ارباب اسم سنگینیه ..اما دیشب که از این حرفا نمی زدیمآناهیتا پوفی کرد و از جایش بلند شد ... دستانش را به کمرش زد و با اخمی رو به ساشا گفت آناهیتا:پس اینجا کاری با ما ندارین هنوز قدمی بر نداشته بود که ساشا از جایش بلند شد و دست آناهیتا را گرفت ... لبخند مهربانی زد ساشا:قهر نکن خوشگله آناهیتا دستش را از دست ساشا خارج کرد با عصبانیت خواست حرفی بزد که شایا از جایش بلند شد شایا:اینجا چه خبره آناهیتا با همان عصبانیت نفسش را بیرون داد و نگاهش را از ساشا گرفت ... ساشا با همان لبخندش دستی در موهایش کشید و رو به برادرش کرد و گفت ساشا:فکر کنم بهتره تو بگی شایا با این حرف خودش را بر روی مبل انداخت ... با حالت مشکوکی به آناهیتا و ساشا نگاه کردم ... دیشب چه اتفاقی افتاده بود که لبخند روی لبهای ساشا و اخم رو بین ابروهای اناهیتا ظاهر کرده بود ...شایا نگاهی به من کرد شایا:یادته درباره اون زمین حرف زده بودم اخمی کردم ...موهایم را به بالا زدم و با یاد آوری قول همکاری در مورد زمین لبخندی زدم -آهــــان همون زمینی که قراره توش کار کنیم آناهیتا:کـــار کنیم بی توجه با دادی که آناهیتا زد ..رو به شایا کردم و گفتم -خوب جریان این زمین چیه شایا اشاره ای به آناهیتا کرد که سرجایش بنشیند ...با نشست آناهیتا کنار ساشا لبخند باز ساشا عمیق تر شد و مشتاق زل زد به نیم رخ آناهیتا ... خنده ای ریزی کردم ... با دیدن اخم شایا خنده ام را خوردم و راست نشستم... شایا کتش را درست کرد و رو به هر سه ی ما گفتشایا:من درباره ی این زمین به مهتاب گفتم ..من چندماه پیش زمینی به دهقانهای روستای بالا دادم تا توش کار کنن...اما به گفته ی خودشون که هیچ محصولی توی اون زمین نمی شه کاشت ...برای همینه که مه...آناهیتا:مهتاب تصمیم گرفته ماها توی زمین کار کنیمنگاهم را به آناهیتا دوختم که با اخمهای درهم رفته نگاهم می کرد ...شانه ای بالا انداختم و مظلومانه گفتم-خوب چیکار کنم ..اولا" که می گفتن شایا بدهکاره بعدشم خوب تا روی اون زمین کار نکنیم که نمی تونیم بفهمیم این مردم راست می گن یا دروغ لبخندی روی لبهاش شایا نشست و با محبت نگاهم کرد ...آناهیتا با چشمان ریز شده نگاهم کرد و دست به سینه گفتآناهیتا:اونوقت کی گفته که من با شماها روی اون زمین کار می...این دفعه نوبت ساشا بود که وسط حرفش بپرد و گفت ساشا:به تنهایی که این دوتا نمی تونن کاری کنن برای همین من و شما هم می ریم آناهیتا با اخمهای درهم رفته نگاهم کرد... می دونستم از کشاورزی متنفره برعکس من و مهتاب که عاشق خاک و گل و گیاه بودیم ... چشمکی به آناهیتا زدم ... صورتش را برگرداند و رو به شایا گفتآناهیتا:می شه من نیام...شایا شانه اش را بالا انداخت و با همان ابهت همیشگی اش گفت شایا:من که گفتم من و مهتاب با چندتا کارگر می ریم ...ساشا خواست که اونم باشه..اما حرفی نیست می تونین نیاینآناهیتا لبخند پیروزمندانه ای به لب اورد ...با دیدن قیافه وا رفته ی ساشا ..گلویم را صاف کردم... نگاها به طرف من برگشت... با دیدن نگاه عصبیه آناهیتا ..لبخند خونسردم را به لب آوردم -البته آنی ساشا راست می گه من به تنهایی نمی تونم این همه کار کنم آناهیتا لبش را به دندون گرفت و باز چشمانش را ریز کرد .. می دونستم حالا اگه تنها بودیم ..خفه ام کرده بود ... خنده ام را گرفتم و نگاهم را به شایا دوختم -به نظر من این دوتا رو با هم ببریم بهتره تا بدونن زور بازو یعنی چی شایا:اما آناهیتا خانوم که نمی...با بلند شدن یکباره ساشا ...شایا حرفش را نیمه رها کرد و به برادرش که با شیطنت نگاهش می کرد با چشمان گرد شده چشم دوخت ساشا:اه شایا تو چکار داری هر چی زنت گفت بگو چشمبا این حرفش چشمکی به من زد ... دستی به لبم کشیدم تا لبخند کش امده ام را که آناهیتا نگاهم می کرد نبیند ... سرم را به طرف آروین برگرداندم که با دیدن آروین که می خندید ...خنده ای سر دادم ... با خنده ی من ساشا نیز خندید ... صدای پر تعجب شایا که گفت شایا:اینجا چه خبرهخنده ام را پر صداتر کرد و نگاهم را به صورت مظلومش دوختم ... آروین را روی مبل نهادم و خودم بلند شدم ... با همان خنده به شایا نزدیک شدم و دستم را بر روی سینه اش زدم و گفتم -جوش نخور ارباب جونی شایا با ابروی بالا رفته نگاهم کرد و مشکوک گفتشایا:توی شیطون می دونی جریان چیه درستهمظلوم خنده به لب پلک هایم را چند بار به هم زدم و گفتم -مگه من می شه چیزی ندونم شایا سرش را با تأسف با لبخندی برایم تکان داد و بینیم را بین دو انگشتش گرفت شایا:شک ندارم زیر سر تو باشه حرص خوردن آناهیتا خنده ای کردم و ابروهایم را بالا انداختم و نوچ بلندی گفتم-نــــوچ ...ایندفعه زیر سر داداشته شایا:چی ساشا-اوهوم ساشاشایا از لحن بچه گانه ام لبخند جذاب و مردانه ای زد ... دستش را دور کمرم حلقه کرد و گفت شایا:ببینم وروجک اینجا چه خبرهگرمی دستش دور کمرم احساس حمایت را در من تلقین می کرد ... لبخند واقعی به لب آوردم و در چشمانش که می درخشید چشم دوختم ... چشمانش دیگر درد نداشت .. اما غم داشت ... چشمان شادش قلبم را سرشار از حس خوبی کرد ... نگاهم را پایین آوردم و به لبهایش دوختم که با لبخند کش آمده بود ... لبخندش واقعی بود همانند لبخند من ..دستم را بالا آوردم ...آناهیتا:اهم...اهم...فک کنم باید بریم آماده بشیم دیگه نگاهی به دست بالا آمده و نصفه نیمه نرسیده به گونه اش دوختم ... با دیدن حلقه ی درخشان مهتاب ... نگاهم را بالا آوردم و در چشمان شایا دوختم ... کاش این درخشش ازان من بود ... دستش را از دور کمرم باز کردم و از او فاصله گرفتم .. بی آنکه لبخندم را از لب بردارم ..بی آنکه نگاهم را از نگاهش بردارم و دستم را پایین بیاورم ... آهی کشیدم و دستم را در جیب شلوارم فرو بردم و با خونسردی نگاهم را از او گرفتم و به آناهیتا و ساشا که نگاهمان می کردم دوختم ...چطور فراموش کرده بودم که اینها هم هستن ...لبخندی به صورت آن دو زدم و گفتم -آره دیگه باید بریم آماده بشیم ساشا مشکوک نگاهم کرد ... اما آناهیتا غمگین لبخند زد ... خوشحال بودم که یکی می دونست دردم چیه ... چترهایم را به بالا بردم.. شایا کلافه دستی در موهایش کشید و از کنارم گذشت ... تعجب را می توانستم به راحتی در چشمان ساشا بخوانم ... آناهیتا سرش را با تأسف برایم تکان داد و دست آروین را گرفت و او نیز تنهایمان گذاشت ... نگاهم را به رفتن آناهیتا دوختم ساشا:تو نمی خوای بری آماده بشی نگاهم را به او دوختم و سرم را تکان دادم ...قدمی به طرفم برداشت.. و با پوزخندی به سرتا پایم نگاه کرد ... دستش را به جلو آورد و موهایم را که باز بر روی صورتم ریخته بود را کنار زد و آرام گفت ساشا:بعضی موقعها آدما می خوان باور نکن نگاهش را به چشمانم دوخت و پوزخند پر صدای دیگری زد و گفت ساشا:اما وقتی که جلوی چشماته چرا نباید باور کرد دستش را پس زدم و قدمی که جلو آمده بود عقب رفتم و لبخند زورکی زدم و گفتم -چی می گی..حرفای فلسفی می زنی دستانش را در جیب شلوارش فرو برد...شانه ای بالا انداخت و نگاهش را که پر از شک شده بود را از من گرفت ساشا:هیچی بی خیال منم می رم آماده می شم بدون حرف دیگری با قدم های بلند از سالن خارج شد ... نفسم را پر صدا بیرون دادم و کلافه دستی به شالم کشیدم و زیر لب زمزمه کردم -اون می دونه سرم را تکان دادم و خودم هم بدون انکه فکر دیگری به مغزم را بدهم از سالن خارج شدم ... قبل از اینکه از پله ها به بالا بروم ..نرگس جون را دیدم که کلافه و با صورتی رنگ پریده وارد راهرویی که به طرف آشپزخانه می رفت راه افتاد ... چند وقتی بود از نرگس جون بی خبر بودم ..باید وقت بذارم براش ... پوفی کردم و بدون آنکه صبری کرده باشم ...پله ها را دوتا یکی کردم و خودم و با عجله با نفس های تند تندی که می کشیدم ...وارد اتاق شدم ..اما با دیدن شایا که با نیم تنه ی برهنه و یک هوله به کمر ایستاده بود..با چشمان گرد شده نگاهش کردم ...هر دو بی حرف نگاهمان به یکدیگر بود ...شایا با تعجب اما من با چشمان گرد شده و تحسین...با قدمی که شایا به طرف در برداشت ...جیغی کشیدم و محکم در اتاق را بستم ...دستگیره در را چسپیده بودم و با همان چمشمان گرد شده به دستگیره خیره شده بودم... با صدای جیغم آناهیتا که در اتاق آروین بود با عجله بیرون آمد آناهیتا:چی ... شد .. کی مرد ...همانطور که نفس نفس می زدم....تکیه ام به دیوار کنار اتاق دادم... با چشمان گرد شده ام که به رو به رو دوخته شده بود گفتم -شــ...شای...شایاآناهیتا محکم به گونه اش زد آناهیتا:یا خــــدا شایا مرد ...بی توجه به حرفی که زده بود دستم را بر روی قلبم گذاشتم که با دیدن سینه های برجسته ی شایا و هیکل مردانه اش... محکم به سینه ام می کوبید ... چشمامو بستم و لبخند شیرینی به لب آوردم که آناهیتا گفت آناهیتا:وااای خدااا چرا لبخند می زنی ... تورو خدا آروم باش ستاره مطمئنم زنده است با همون لبخند که بر روی لبم بود بدون آنکه چشمانم را باز کنم تا تصویر شایا محو نشود بی خیال گفتم -برو بابا معلوم نیست داری چی می گی با قرار گرفتن دست آناهیتا بر روی شانه ام ...چشمانم را با ناراحتی باز کردم ... و چشم دوختم به نگاه نگرانش که در اتاق با سرعت باز شد و شایا از آن بیرون آمد ... با دیدن من و آناهیتا ... اخمی کرد و رو به من گفت شایا:بار دیگه در بزنسرش را به زیر انداخت و بدون حرفی از کنارمان گذشت ... خنده ای کردم ... الهی ارباب جونی خجالت کشید ... نگاهم را به آناهیتا دوختم که با دهانی باز به شایا که از پله ها پایین می رفت نگاه می کرد ..و با بهتی گفت آناهیتا:شایا زنده است خنده ی بلندی سر دادم و محکم به پس گردنش زدم -خاک بر سرت معلومه که زنده است روانی آناهیتا پس گردنش را مالید و با مظلومیت گفت آناهیتا:پس تو چرا داد زدیبا گفتن این حرفش نیشم باز شد و سی دو دندونم را به نمایش گذاشتم و گفتم -لخت دیدمش آناهیتا دست از مالوندن پس گردنش کشید و با چشمان گرد شده و با دهانی باز نگاهم کرد ... با یاد آوری شایا باز لبخند عمیقی زدم ...با پس گردنی که به سرم خورد خنده ام را جمع کردم و به آناهیتا که با اخم نگاهم می کرد چشم دوختم-دستت بشکنه دختر که خیلی هرز می ره آناهیتا با چشمان ریز شده نگاهم کرد و گفت آناهیتا:خیلی بی حیایی ستاره اون شایای بدبخت از خجالت سرخ شد اونوقت تو با نیش باز واسه من اینجا وایستادی دردم را فراموش کردم و خنده ای کردم ... آناهیتا سرش را با تأسف تکان داد آناهیتا:خاک بر سرت کنم که خیلی هیزی خنده ای کردم که آناهیتا نیز همراهم خندید ... خنده ای که شاد بود ... خنده ای که از دیدن هیکل مردی بود که ... با آن ابهت و اخمش خجالت کشیده بود ....با سرخوشی ...و سوتی که زیر لب می زدم وارد اتاق شدم و با آماده شدنم ...نگاهی به خود در آینه انداختم ...با دیدن گونه های سرخم باز خندیدم ... -اصلا" به شایا خجالت نمی آدموهایم را بالا ی سرم جمع کردم و با انداختن شال بر روی سرم از اتاق خارج شدم ... آناهیتا و آروین با دیدنم به طرفم آمدن ...آناهیتا با دیدن لبخندم ...سرش را با تأسف تکان داد و با ته خنده ای که در صدایش بود گفت-یعنی واقعا" ستاره خیلی بی حیاییخنده ای کردم و گونه ی آروین را بوسیدم و بی حرف دیگری از پله ها پاییین رفتیم ...با دیدن ساشا که نگاهش به ساعتش بود ...نزدیکش رفتیم ... ساشا با دیدنمان اخمی کرد و اشاره ای به ساعتش و گفت-واقعا" که شما خانوم ها وقت شناسینبدون آنکه منتظر اعتراض ما به ایستد از ساختمون خارج شد ...آناهیتا دندون قروچه ای کرد و زیر لب که من بشنوم گفت آناهیتا:یعنی من اینو کچل می کنمبا گفتن این حرف با قدمهای پر حرص از کنارم گذشت و سوار بر ماشینی که حالا جلوی ساختمون ایستاده بود شد ...خنده ی ریزی کردم و دست آروین را در دست فشردم و با شانه ای که بالا انداختم سوار بر ماشین شدم ... اما هیچ فکر نمی کردم ...همین روز ...در این چند ساعت ممکنه خیلی چیزها عوض بشه...خمیازه ای کشیدم ... و به شایا چشم دوختم که در حال رانندگی بود ...حوصله ام شدید سر رفته بود ..هر چی می رفتیم به اونجایی که می خواستیم نمی رسید ... یا شاید اینقدر توی فکر هیکل شایا بودم که حواسم سر جایش نبود ... با یاد آوری دوباره هیکل شایا ..لبخندی روی لبم نشست ... با مشتی که آناهیتا به بازویم زد ...لبخندم را جمع کردم و به او چشم دوختم -هان چیه اخمی کرد و انگشت اشاره اش را به حالت تهدید تکان داد آناهیتا:وای به حالت اگه لبخندت به خاطر لختیه شایاست باز نیشیم از کلمه ی لختیه شایا باز شد ...خنده اش را به زور نگه داشت و با ته خنده ای که در صدایش بود گفت آناهیتا:یعنی خاک بر سر ندید پدیدت کنن ریز ریز شروع به خندیدن کردم و سرم را به گوشش نزدیک کردم و آروم گفتم -مرگ ستاره وقتی ساشا رو لخت دیدی ذوق نکردی با مشت محکم و صدای جیغش خنده ی بلندی سر دادم ... ساشا که آروین بر روی پایش نشسته بود به عقب برگشت و نگاهش را به ما دوخت ساشا:اگه جکی چیزیه بلند بگین ما بخندیم همانطور که سعی در نگه داشتن خنده ام داشتم ...نگاهی به شایا کردم که با لبخندی از آینه ی ماشین با لبخندی نگاهم می کرد ... اگه می دونست خنده ام به خاطر تن لختشه ...همینطور لبخند می زد ... آناهیتا:شما حواست به جلو باشه جکی در کار نیستساشا یک تای ابروشو بالا دادساشا:آنی خانوم خنده ات واسه بقیه است اخمتون واسه بنده آناهیتا تابی به گردنش داد و با لبخندی که بر روی لبش نشسته بود گفت آناهیتا:هر کس لیاقت می خواد ارباب جون ساشا لبخند دندون نمایی زد و همانطور که به آناهیتا چشمک می زد گفت ساشا:پس منم لیاقت داشتم که لبخند زیباتون نصیبم شد آناهیتا لبخندش را جمع کرد...خنده ی بلند ساشا ...با اخمهای درهم آناهیتا همراه شد ... صورتش را برگرداند که شایا ماشین را نگه داشت و رو به ساشا گفت شایا:مزه نریز پیاده شو همه با هم پیاده شدیم ... آروین خودش را به شایا چسپاند ... شایا با دیدن آروین لبخندی زد ...خم شد و آروین را در آغوش گرفت ... کتش را درست کرد... رو به من گفت شایا:نباید آروین رو می اوردیمدر ماشین را بستم و اخمی ساختگی کردم و دست به کمر گفتم-یعنی چی ..این بچه پوسید توی اون ویلای ارواحی شایا لبخندی به گاردی که گرفته بودم زد و با مهربونی گفت شایا:خوب خانوم این بچه تازگیا از بیمارستان بیرون اومده باید فعلانا استراحت کنه با همان اخم و دست به کمر قدمی به طرفش برداشتم و با تحدیدی که در صدایم بود گفتم -می خوای بگی که اشتباه کردم اوردمش چشمامو ریز کردم و زل زدم در چشمانش -هـــان شایا خنده ی پر صدایی کرد و بینی ام را بین دو انگشتش گرفت و با شیطنتی که در صدایش بود گفت شایا:شما نزن مارو ما حرف شمارو قبول داریمدستش را پس زدم و با لبخندی همانطور که به زمین نگاه می کردم گفتم -آهان این شد حرف حسابشایا خنده ی مردانه ی دیگری کرد ...ساشا کنارم و آناهیتا کنار دیگرش ایستاد ... نگاهی به دور تا دور زمین کردم ...تا چند متری هم پرنده ای پر نمی زد ... با صدای گله مند آناهیتا نگاهم را به او دوختم که با حالت زاری نگاهم می کردآناهیتا:تورو خدا می بینی باید توی این زمین به این گندگی کار کردخنده ای کردم و به زانو نشستم ... دستی به خاک کشیدم ... اگه بگم ذوق نداشتم دروغ گفتم ... عاشق خاک بودم .. آناهیتا:یعنی واقعا" که... نگاه کن تورو خدا ببین چقدر بزرگه معلوم نیست چند متره همانطور که خاک را با دستانم لمس می کردم ...با لبخندی که روی لبم بود گفتم -دو هکتاره با صدای داد آناهیتا ...خنده ی شایا نیز بلند شد ... کنارم نشست و نگاهی به لبخند دوخت و آروم گفت شایا:چه دقیق گفتی..

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد